You are on page 1of 6

‫خواب خون فراموشی‬

‫نویسنده ‪:‬‬
‫درنگ‬

‫‪derang.persiangig.com‬‬
‫چشمانم را باز می کنم‪.‬به سختی نفس می کشم‪.‬نفس هایی عمیق و نامنظم‪.‬بدنم به شدت می لرزد و صدای‬
‫برخورد دندان هایم ‪ ،‬طنینی آمیخته با مرگ را در فضا پخش می کند ‪.‬کامل خود را جمع کرده ام و در گوشه ی‬
‫اتاقی غریب روی زمین سخت افتاده ام‪.‬‬
‫نوری مرده از چراغی زرد رنگ ‪،‬بر روی دیوارهای این اتاق تنگ فرو می پاشد‪.‬تمامی این اتاق را گرد و غبار‬
‫این نور پوشانده است‪.‬گویی هیچ گاه مفهومی موهوم ‪ ،‬به نام خورشید بر این دیوار ها نتابیده است‪.‬اتاقی عریان و‬
‫سخت و فقط هواکش های فلزی‪.‬هواکش هایی فلزی بر بالترین نقاط دیوار هایی کوتاه ؛ چسبیده به سقف ‪ ،‬که‬
‫وجود خود را هر لحظه بر هر محکوم محبوسی در این اتاق فریاد می زنند‪.‬‬
‫هر لحظه که می گذرد ‪ ،‬این هوای سنگین و مسموم بیشتر در عمق جان من نفوذ می کند و آرام آرام زهرش‬
‫را با ذهن و روح من می آمیزد‪.‬‬
‫مدت زیادی نمی گذرد که آن ناشناسان نفرت انگیز من را در این اتاق حبس کرده اند‪.‬آن ناشناسانی که‬
‫سخت احساس می کنم آن ها را از نزدیک می شناسم و مدت ها با آنان زندگی کرده ام‪.‬‬
‫سعی می کنم برای آخرین بار احساسات خود را به یاد بیاورم‪.‬نفرت ‪ ،‬دلسوزی ‪ ،‬تنهایی ‪ ،‬سردرگمی ‪ ،‬رکود و‬
‫انجماد‪.‬ترسی عظیم تمام وجودم را فرا می گیرد ‪ .‬آری ‪ ،‬این سم با سرعتی وحشت آور تاثیر می کند‪.‬سمی که با هر‬
‫نفس مرا بیشتر آلوده خود می سازد‪.‬‬
‫شاید اگر این سم برای من مرگ را به ارمغان می آورد ‪ ،‬به این اندازه مرا آشفته نمی ساخت ‪ .‬اما این سم نه‬
‫مرگ ‪ ،‬که عذابی بزرگ و زجر آور را بر من عرضه می دارد‪.‬عذابی از جنس فراموشی‪.‬‬
‫هرچه که بیشتر می گذرد تاثیر این سم را بر وجودم بیشتر حس می کنم‪.‬آرام آرام آنچه که قبل حس می‪-‬‬
‫کردم ‪ ،‬کم رنگ تر و کم رنگ تر می شود‪.‬حس نفرت ضعیف می گردد و تنهایی خود را می بازد‪.‬تا ساعاتی دیگر‬
‫من نیز تبدیل به یکی از این انسان های پست معمولی می گردم‪.‬آن انسان هایی که کار می کنند ‪ ،‬تفریح می‬
‫کنند ‪ ،‬زندگی می کنند ؛ بر اساس تصورات موهومی که آنها را عقاید خود می نامند ‪ .‬انسان هایی که نمی دانند‬
‫برای چه زندگی می کنند و فقط با افکاری بی ارزش دلشان را خوش کرده اند‪.‬انسان هایی که اوج پستی و حقارت‬
‫خود را درک نمی کنند و نمی دانند در چه مرداب مشمئز کننده ای غوطه می خورند‪ .‬آن کورانی که در زندگی‬
‫می لولند بی آنکه از بوی تعفن خود آگاه باشند‪.‬‬
‫نه ‪ ،‬من نمی خواهم این گونه باشم‪.‬تصور اینکه فردا با لبخند از خواب برخیزم و از قدم زدن در خیابان لذت‬
‫ببرم ؛ تصور اینکه از دیدن غذای مورد علقه ام برای نهار خوشحال شوم و خود را برای خواب بعد از ظهر آماده‬
‫کنم ؛ و تصور این بی غم بودن و آسودگی خیال برایم غیر قابل تحمل است‪.‬باید کاری انجام دهم ‪.‬اما هیچ راه‬
‫گریزی نیست‪.‬‬
‫دقایقی است که حتی آن رعشه های عصبی نیز توان خود را از دست داده اند و من ‪ ،‬آرام و سنگین بر زمین‬
‫افتاده ام‪.‬همانند لشه ای که توان هیچ حرکتی ندارد‪.‬آرام با چشمانم به اتاقی که در آن محبوس شده ام نگاه می‬
‫کنم‪.‬نگاهم مسیری ناهموار بر دیوار های گچی را دنبال می کند و باری دیگر برایم اثبات می کند هیچ راه گریزی‬
‫نیست‪.‬ناگهان فکری به ذهنم می رسد‪.‬‬
‫با آرامشی خاص و بی رمق ‪ ،‬همان طور که بر روی زمین افتاده ام سرم را بر روی ساعد دست راستم می‬
‫گذارم ‪ .‬آرام دهانم را به دستم نزدیک می کنم و قسمتی از دستم را گاز می گیرم‪.‬در حالی که همچنان پوست‬
‫دستم را میان دندان هایم حس می کنم ‪ ،‬چشمانم را می بندم و ناگهان با حرکتی سریع پوست دستم را می درم‪.‬‬
‫دردی تیز و سوزشی جهنده را احساس می کنم‪.‬‬
‫اکنون دوباره آرام سرم را بر روی دستم گذاشته ام و با نگاهی عجیب و مملو از غم به زخم می نگرم‪.‬خون ‪،‬‬
‫آرام و گرم و سرخ بر روی دستم حرکت می کند و بر روی زمین جاری می شود‪.‬‬
‫با دیدن خون احساس لذتی عجیب می کنم ‪ .‬لذتی ما فوق لذت های طبیعی ‪ .‬احساس می کنم هنوز زنده ام‪.‬‬
‫هنوز درد را حس می کنم و هنوز می توانم از درد لذت ببرم‪.‬‬
‫طعم خون را در دهانم حس می کنم‪.‬طعمی که ابتدا شوری ای جزئی به نظر می آید‪.‬شوری ای که به سرعت‬
‫محو می شود و وجود خود را از دست می دهد‪.‬بسیاری فکر می کنند طعم خون همین است‪.‬اما نه‪ ،‬این فقط‬
‫ظاهری گذرا و موقتی است‪.‬با تمام وجود سعی می کنم طعم خون را درک کنم‪.‬آری ‪،‬در پس این شوری ‪ ،‬طعمی‬
‫خاص و ناشناخته قرار دارد‪.‬طعمی عجیب که به هیچ طعمی مانند نیست‪ .‬تمام تلشم را می کنم تا دریابم این چه‬
‫طعمی است که در پس این ظاهر خود را از دیگران مخفی می کند‪.‬ناگهان شکی در ذهنم ‪ ،‬و از عمق خاطرات و‬
‫تجاربم سر بر می آورد‪.‬گویی این طعم ‪ ،‬طعم آهن است‪.‬این شک دلهره و تشویشی در من پدیدار می سازد که مرا‬
‫وادار می کند از خود بپرسم آیا این واقعا طعم آهن است؟اما نه‪ .‬محکم با خود می گویم نه‪.‬این طعم خون است‪.‬‬
‫طعمی خاص و متفاوت ‪ .‬طعمی که شبیه به هیچ طعم دیگری نیست‪ .‬این طعم فقط مختص به خون است‪ .‬طعمی‬
‫که در تمامی دنیا فقط خون است که آن را داراست‪.‬‬
‫اکنون آرام می گیرم‪.‬غرق در آرامش و لذتی عمیق می شوم که از دیدن این سیال سرخ به من دست داده‬
‫است‪.‬با چشمان نیمه باز به آن می نگرم و تپش و حیات را در زیر سرم حس می کنم‪.‬با جریان یافتن این خون‬
‫احساس می کنم آنچه درون من است ‪ ،‬همانند لشه ی گندیده ی مدفونی شده است که خاک از رویش کنار زده‬
‫شده و حیاتی دوباره یافته‪.‬‬
‫به زمین نگاه می کنم ‪.‬خون بخشی از زمین را فرا گرفته است‪ .‬اکنون می بایست آخرین تقل های خود را‬
‫بکنم‪ .‬به سختی خودم را تکان می دهم و به آرامی دست چپم را به نزدیک خون که بر زمین ریخته است می‬
‫رسانم ‪ .‬سرم بر روی زمین سرد و سخت قرار گرفته است و از کنار به این مایع سرخ رنگ که بر روی زمین‬
‫درخششی عجیب دارد می نگرم‪.‬درخششی عجیب که هیچ گاه نمی تواند حاصل این نور مرده ی اتاق باشد‪.‬نه تنها‬
‫این نور ‪ ،‬که هر نوری که در جهان موجود باشد‪.‬این درخشش ‪ ،‬درخششی نیست که از هیچ نوری بر آید و یا در‬
‫هیچ سیالی ظاهر شود‪.‬این درخشش ‪ ،‬تنها از خون بر می آید و تنها متعلق به خون است‪.‬درخششی که چشمان مرا‬
‫در خود غرق کرده است و با جاذبه ای عجیب آنها را به سمت خود می کشد‪.‬به دست چپم نگاه می کنم و به‬
‫آرامی انگشت اشاره ام را به خون نزدیک می کنم و تماس سرانگشتم را با سطح آن می بینم‪.‬کمی بیشتر دستم را‬
‫در این خون فرو می برم و آنگاه آن را به آرامی پس می کشم‪.‬اما این سیال ‪ ،‬رفتاری عجیب از خود نشان می ‪-‬‬
‫دهد‪.‬گویا او نمی خواهد از من جدا شود ‪ .‬با تمام وجود خود را به سرانگشت دستم چسبانده است و با آن تا منتها‬
‫ی توان خود ‪ ،‬کمی بالتر از سطح معمولش کشیده می شود ‪ .‬دستم را نزدیک صورتم می آورم و با حالتی شگرف‬
‫به این خون نگاه می کنم‪.‬اکنون با تمام توان باقی مانده در وجودم ‪ ،‬خود را بر روی زمین می کشم و به گوشه‬
‫دیوار می رسانم‪.‬توان ایستادن را ندارم ‪ .‬تا می توانم خود را بر دیوار بال می کشم و دستم را روی سطح زبر و‬
‫خشک آن می گذارم‪.‬اثر سرخ خون روی دیوار نقش می بندد‪.‬اکنون می بایست تمامی آنچه که در وجودم نهان‬
‫است را بنویسم‪.‬باید هر آنچه در من وجود دارد بر روی این دیوار ها ثبت شود‪.‬دیگر مهم نیست چه اتفاقی خواهد‬
‫افتاد‪.‬مهم نیست آیا فردا هنگامی که این سم کار خود را به پایان رسانیده است خواهم توانست این نوشته ها را‬
‫بخوانم ؛ و مهم نیست آیا این نوشته ها خواهند توانست مانع از نابود شدن «من » شوند‪.‬اکنون فقط باید بنویسم‬
‫‪ .‬هر آنچه که احساس می کنم مرا تشکیل می دهد باید نوشته شود‪.‬افکارم ‪ ،‬عقایدم ‪ ،‬تصوراتم و هر آنچه که از‬
‫این دنیای نفرت انگیز ادراک کرده ام‪.‬‬
‫غرق در سرگشتگی و با منتهای توان به درون خود رجوع می کنم ؛ به ژرفای افکارم ‪.‬ناگهان اندوهی بزرگ‬
‫آنچنان از وجودم فوران می کند که مرا پر می سازد و هنگامی که هیچ جایی باقی نمی ماند ‪ ،‬از چشمانم سرازیر می‬
‫شود‪.‬قطره ای اشک از چشمم می جوشد و جدا می شود و سقوط می کند‪.‬در میان زمین و هوا ‪ ،‬گویی ناگهان زمان‬
‫متوقف می شود و قطره اشک با تمام وجودش می درخشد‪.‬درخششی که از هیچ نوری بر نمی آید و در هیچ سیالی‬
‫ظاهر نمی شود‪.‬درخششی که پرتو های آن تمامی فضای این اتاق تنگ را در می نورد ‪ .‬سپس آرام به حرکت خود‬
‫ادامه می دهد و در خونی که بر کف زمین انتظار آن را می کشد فرود می آید‪.‬با برخوردش با خون ‪ ،‬موجی می ‪-‬‬
‫سازد که تمامی سطح این سیال سرخ را می پیماید و این قطره غم را کامل با خون می آمیزد‪.‬هنگامی که اولین‬
‫لحظه ی سکون درک می شود ‪ ،‬من چهره خود را در آن می بینم‪.‬‬
‫در حالی که هنوز به این تصویر آشنا نگاه می کنم ‪ ،‬ناگهان طعم شوری را حس می کنم‪.‬قطره ای اشک بی‬
‫آنکه حس کنم از چشمم جاری شده ‪ ،‬بر روی صورتم لغزیده و خواسته است طعم خود را به من بنمایاند‪.‬عجیب‬
‫است ‪.‬چقدر این طعم ‪ ،‬شبیه طعم خون است‪.‬‬
‫صدای هواکش این حس را در من بیدار می کند که دیگر وقت زیادی باقی نمانده است‪.‬خون بر سر انگشم‬
‫تقریبا خشک شده است‪.‬من هنوز چیزی ننوشته ام جز اثری سرخ بر روی دیوار‪.‬‬
‫دستم را باری دیگر به سمت خون دراز می کنم و این بار با آمیزه ای از اشک و خون می نویسم‪:‬‬
‫اکنون که مرگ وجودم را بسیار نزدیک حس می کنم ‪ ،‬تمامی آنچه تا کنون من را تشکیل داده است به‬
‫وجودی بزرگ ‪ ،‬پیچیده و سخت تبدیل شده است که مرا در نوشتن از آن ناکام باقی می گذارد ‪.‬چه بنویسم؟‬
‫انسانی که مرگ را استشمام می کند و می خواهد خودش را ترسیم کند ‪ ،‬چه باید بنویسد؟از کجا آغاز کند و در‬
‫کجا به پایان برساند؟ آیا این حاصل پیچیدگی انسان است که در کلمات و عبارات نمی گنجد و یا نشانی از پوچی‬
‫و حقارت آن؟موجودی حقیر و پست که هیچ چیز برای بیان کردن ندارد‪.‬‬
‫در میان انسان ها زندگی کرده ام ‪ .‬از کنار آنها گذشته ام‪.‬با آنها صحبت کرده ام و موجودی همانند آنان‬
‫بوده ام‪.‬کسی که افکارش ‪ ،‬عقایدش ‪ ،‬تصوراتش و هر آنچه که از این دنیای آشنا ادراک کرده است ‪« ،‬درست»‬
‫های مورد قبول همه بوده است‪ .‬کسی که از زندگی اش لذت می برده و اغلب فردی مناسب برای «در کنار او‬
‫بودن» بوده است‪.‬‬
‫اما ناگهان یک اتفاق ‪ ،‬یک ضربه و شاید یک بهانه مرا از خوابی آرام بیدار می سازد و به دنیایی از واقعیت‬
‫می سپارد‪.‬دنیایی که ظواهر پست آن دریده شده است و شفافیت آن چشم ها را می آزارد‪.‬ناگهان تمامی آن چیز‪-‬‬
‫هایی که روزی آرام و طبیعی به نظر می رسیدند از هم گسسته می شوند و فقط پیکر هایی سخت و خشن از آنها‬
‫باقی می ماند ‪ .‬اکنون واقعیت واقعیت ‪ ،‬بهت بر وجود انسان می پاشد و این تغییر بزرگ انسان را متوقف می‪-‬‬
‫کند‪.‬‬
‫عظیم ترین حسی که در من وجود دارد ‪. . .‬‬

‫دستم بر روی دیوار کشیده می شود و بر روی زمین می افتم‪.‬نفس هایی سخت و عمیق می کشم که صدای آن‬
‫درد و اندوه را در تمامی این اتاق تنگ پخش می کند‪.‬هوایی سرد ‪ ،‬خشک و سنگین تمام اتاق را پر کرده است‪.‬از‬
‫این هوای مرگبار متنفرم ‪ .‬چشم هایم نیمه باز است و توان هیچ حرکتی ندارم ‪.‬اما من هنوز آنچه را که باید ‪،‬‬
‫ننوشته ام‪.‬باید برخیزم و از نفرت درونم بنویسم‪.‬اما دیگر نفرتی را حس نمی کنم ‪ .‬باید برخیزم و از حس عمیق‬
‫دلسوزی ام بنویسم ‪.‬حسی که هر گاه در من شعله می کشید ‪ ،‬اشک را از چشمانم روان می ساخت‪ .‬اما دیگر دلم‬
‫برای کسی نمی سوزد ‪ .‬باید برخیزم و از تنهایی بنویسم و از بی معنا بودن حرف هایم برای دیگران ‪ .‬اما دیگر‬
‫احساس تنهایی نمی کنم‪.‬باید برخیزم و از سردرگمی و سرگشتگی بنویسم ‪ .‬اما دیگر این چنین حسی را ندارم‪.‬باید‬
‫برخیزم و از رکود و انجماد بنویسم ‪ .‬اما اکنون ‪ ،‬از این سکون آرامش بخش لذت می برم‪ .‬بی شک تا مرگ «من»‬
‫چند نفس بیشتر باقی نمانده است‪.‬اما آخرین جملت را باید بنویسم‪.‬زخم دستم را با تمام نیروی اندکم فشار می ‪-‬‬
‫دهم و خون را می بینم که آرام و بی رمق از رگ هایم خارج می شود‪.‬اما هیچ دردی حس نمی کنم‪.‬حتی ذره ای‬
‫ناچیز‪.‬در وجودم عطشی بی نهایت را به درد و غم حس می کنم‪.‬با تمام وجود می خواهم که غم ‪ ،‬وجودم را بدرد‬
‫و اشک ‪ ،‬صورتم را خیس کند‪.‬اما گویی این ها به آرزوهایی دست نایافتنی بدل گشته اند‪.‬‬
‫توان حرکت ندارم ‪ .‬فرصتی نیست‪.‬فکر می کنم؛با آخرین نیرویی که در «من» مانده است‪.‬اما نمی توانم‬
‫تمامی آنچه که در درونم وجود دارد را در جمله ای خلصه کنم‪.‬چگونه این همه درد ‪ ،‬رنج ‪ ،‬نفرت و التماس را در‬
‫جمله ای بیان کنم؟ گویا حاصل زندگی «من» حتی یک جمله هم نخواهد بود‪.‬اما زمان ‪ ،‬این سیال بی توقف ‪،‬‬
‫فرصتی را برای من باقی نمی گذارد‪.‬جملتی به ذهنم می رسند ‪ ،‬اما هیچ یک از آنان لیق «آخرین جمله بودن »‬
‫نیستند ‪.‬تسلیم می گردم و سخت از حقارت و نا توانی خود احساس نفرت می کنم‪.‬خواهم نوشت ‪ .‬اما آیا کسی‬
‫خواهد بود که از ظاهر حقیر این کلمات ‪ ،‬عظمت درد پشت آنها را درک کند؟ دیگر مجالی نیست‪.‬می نویسم و در‬
‫مقابل بی تفاوتی انسان ها عجز خود را با تمام وجود حس می کنم ‪:‬‬

‫لحظه ای درنگ کن ؛ بنگر چه می بینی‬


‫دستم از حرکت باز می ایستد‪.‬اکنون دیگر این بدن دینی به من ندارد‪.‬هر آنچه که می توانست ‪ ،‬برایم انجام‬
‫داد و تا آخرین نفس ها برای من تلش کرد‪«.‬من» برای آخرین بار به این اتاق تنگ که مرا در خود حبس کرد و‬
‫زهری مهلک را با جانم آمیخت نگاه می کنم ‪ .‬دید چشمانم تار می شود و پلک هایم ‪ ،‬آرام و بی اراده بسته می ‪-‬‬
‫گردند ‪.‬لبخندی ‪ ،‬بی آنکه مرا بر جسمم اراده ای باشد ‪ ،‬بر لبانم می نشیند‪.‬لبخندی بسیار تلخ ‪ ،‬آکنده از غمی بزرگ‬
‫که در هیچ حرکت چهره ای نمی گنجد‪.‬‬

‫آرام چشمانم را باز می کنم‪.‬دیدم تار است و سرم کمی گیج می رود‪.‬چشمانم را می بندم و خمیازه ای طولنی‬
‫و عمیق می کشم ‪.‬به اطرافم نگاه می کنم‪.‬عجیب است‪.‬در اتاقی ناشناس قرار دارم و یادم نمی آید چه طور به‬
‫اینجا آمده ام‪.‬بر روی دیوار ها جملتی با رنگ قرمز نوشته شده است‪.‬اما نه ‪ ،‬به نظر می رسد این نوشته ها با‬
‫خون نوشته شده اند ‪ .‬به کف اتاق نگاه می کنم و خونی را می بینم که تقریبا لخته شده و تغییر رنگ داده‬
‫است‪.‬خونی کثیف که به نظر می رسد با همان بر روی دیوار نوشته اند‪.‬کمی بدنم را تکان می دهم تا بتوانم بهتر‬
‫نوشته های روی دیوار را بخوانم‪.‬ناگهان سوزش ضعیفی در دستم احساس می کنم ‪.‬به دستم نگاه می کنم‪.‬زخمی‬
‫بر روی دستم دیده می شود که حالم را به هم می زند‪.‬خون زیادی از آن جاری شده و بخش بزرگی از دستم را به‬
‫خود آلوده کرده است ‪ .‬از دیدن این زخم یکه می خورم ‪ .‬به نظر می رسد خون من بوده که روی زمین ریخته‬
‫است‪.‬اما چه کسی با این خون بر روی دیوار ها نوشته است؟ آیا کس دیگری هم پیش از این در این اتاق بوده‬
‫است و یا من خودم این جملت را نوشته ام؟ گذر این فکر از خاطرم مرا سخت به خواندن این نوشته ها ترغیب‬
‫می کند و ناتوانی ام از به یاد آوردن ساعات گذشته ‪ ،‬مرا متعجب می سازد ‪ .‬بر روی دیوار با خطی بد ‪ ،‬کلماتی‬
‫نوشته شده است که تشخیص آنها دشوار است‪.‬مخصوصا که در بعضی جاها خون خشک شده است و کلمات کم ‪-‬‬
‫رنگ نوشته شده اند‪.‬معنای این نوشته ها را درست درک نمی کنم ‪.‬به نظر حاصل تلش های کسی بوده اند که‬
‫تلش داشته است واقعه ای را توضیح دهد و یا خاطراتش را بیان کند‪.‬از تغییر نگاه نویسنده به زندگی که گویا‬
‫نتیجه یک اتفاق بوده جملتی نوشته شده است و از احساسات عجیبی که داشته و اکنون نمی تواند آنها را دوباره‬
‫حس کند‪.‬‬
‫از این نوشته ها چیز زیادی متوجه نمی شوم و ترجیح می دهم در گوشه ی دیگر اتاق به دور از خونی که بر‬
‫کف اتاق ریخته بنشینم‪.‬بدنم کوفته شده است و مرا مجبور می سازد به حالت نشسته خود را بر روی زمین بکشم‪.‬‬
‫به دیوار تکیه می دهم و نفس بلند و عمیقی می کشم‪ .‬چراقی زرد رنگ ‪ ،‬نوری گرم را در اتاق پخش می کند و‬
‫هواکش هایی فلزی ‪ ،‬مانع سکوتی دوست نداشتنی می شوند‪.‬همان طور که به اطراف نگاه می کنم ناگهان متوجه‬
‫چیزی می شوم که تا کنون آن را ندیده بودم‪.‬جملتی بر روی زمین نوشته شده است‪.‬جملتی که به نظر می رسد با‬
‫دستی لرزان نوشته شده اند و حاصل آخرین تلش های نویسنده بوده اند‪.‬به وضوح می توان دید که نوشته شده ‪-‬‬
‫است ‪:‬‬

‫لحظه ای درنگ کن ؛ بنگر چه می بینی‬

‫این جملت ‪ ،‬جملتی بدشکل به نظر می آیند که شاید از همان جملت تکراری ای باشند ‪ ،‬که معمول‬
‫نویسنده ای ناتوان در کتابی ناشناس می نویسد و عده ای نیز که احتمال از آشنایان نویسنده اند آن ها را برای‬
‫دیگران نقل می کنند‪ .‬از همان جملتی که معنای خاصی ندارند و فقط برای اینکه چیزی گفته شده باشد ‪ ،‬گفته‬
‫می شوند ‪ .‬به هر حال از این جملت خوشم نمی آید و این تقریبا مرا مطمئن می سازد که من این نوشته ها را‬
‫ننوشته ام‪.‬اما به راستی من برای چه در این جا و در این وضع قرار دارم؟چه اتفاقی برای من افتاده است؟باید‬
‫برخیزم و از این اتاق بیرون بروم تا شاید متوجه شوم چه اتفاقی روی داده است‪.‬اما حسی ناشناخته از درونم مرا‬
‫در جای خود نگاه می دارد و به من اجازه حرکت نمی دهد‪.‬حسی مبهم که آمیزه ای از ترس و تنبلی است‪.‬‬
‫باری دیگر به این اتاق نا آشنا ‪ ،‬خون و نوشته هایی که دیگر بریم اهمیت چندانی ندارند ‪ ،‬نگاه می کنم‪.‬‬
‫ناگهان صدای پا از بیرون اتاق شنیده می شود‪.‬به نظر می رسد اشخاصی در حال آمدن به این جا هستند‪.‬در به‬
‫سرعت باز می شود و دو نفر در پشت آن دیده می شوند‪.‬اما گویی آنان توقع دیدن مرا نداشته اند ‪.‬با حالتی بهت‬
‫زده ابتدا به من و سپس به خون کف اتاق و نوشته های روی دیوار نگاه می کنند‪.‬با شتاب در را می بندند و سپس‬
‫صدای قدم های تندشان شنیده می شود‪ .‬صدایی که رفته رفته ضعیفتر می گردد‪.‬‬
‫این اتفاق مرا نیز قدری متعجب ساخته است‪.‬چرا آن اشخاص از دیدن من تعجب کردند؟ آنان چه کسانی‬
‫بودند و آیا درباره من چیزی می دانستند؟ آن دو نفر چهره ای خوب داشتند و این احساس را در من ایجاد کردند‬
‫که من آنها را می شناسم‪.‬اما هرچه فکر می کنم ‪ ،‬چیزی در مورد آشناییم با آنان به یاد نمی آورم‪.‬‬
‫بویی عجیب را استشمام می کنم‪.‬بویی که هرچه می گذرد بر شدت آن افزوده می شود‪.‬چشمانم تار می بینند‬
‫و احساس خواب آلودگی شدیدی می کنم‪.‬مدام چشم هایم را باز و بسته می کنم تا شاید بتوانم بهتر ببینم‪.‬اما‬
‫هرچه می گذرد دیدم بدتر می شود و خواب بیشتر بر من مسلط می گردد‪.‬ناچار تسلیم می گردم و آرام بر روی‬
‫زمین دراز می کشم‪.‬چشمان نیمه بازم به آرامی بسته می شوند‪.‬‬

‫هوا سرد است‪.‬در رختخواب زیر پتوی گرم خوابیده ام‪.‬بدون اینکه چشمانم را باز کنم پتو را روی سرم می‪-‬‬
‫کشم ‪.‬گرمی پتو در هوای سرد همیشه خوشایند است‪.‬اما ناگهان متوجه می شوم در حالی در رختخواب خوابیده ام‬
‫که اتفاقات عجیبی در روز گذشته برای من روی داده است‪.‬چشمانم را باز می کنم و مطمئن می شوم که در اتاق‬
‫خودم هستم‪.‬از زمانی که در آن اتاق خوابم برد به بعد چیزی به یاد نمی آورم‪.‬کامل گیج شده ام‪.‬من چگونه به‬
‫اینجا آمده ام؟ قبل از آن چگونه به آن اتاق رفته بودم؟ برای چه در آنجا بودم و چه اتفاقاتی برای من افتاده‬
‫است؟ لحظه ای در واقعی بودن آن اتفاقات شک می کنم ‪ .‬شاید خواب دیده ام‪.‬اما این اتفاقات به نظر خیلی‬
‫واقعی می آمدند‪.‬ناگهان به یاد زخم دستم می افتم ‪ .‬سریع دستم را از زیر پتو در می آورم و به آن نگاه می کنم‪ .‬اما‬
‫هیچ جای زخمی بر روی آن نیست ‪ .‬نفس راحتی می کشم و از اینکه تمامی آنها فقط یک خواب بوده است ‪،‬‬
‫احساس آرامشی لذت بخش می کنم ‪ .‬به ساعت نگاه می کنم‪.‬هنوز صبح خیلی زود است‪.‬تصمیم می گیرم که‬
‫دوباره بخوابم‪.‬چشمان نیمه بازم به آرامی بسته می شوند‪.‬‬

‫چشمانم را باز می کنم‪.‬به سختی نفس می کشم‪.‬نفس هایی عمیق و نامنظم‪.‬بدنم به شدت می لرزد و صدای‬
‫برخورد دندان هایم ‪ ،‬طنینی آمیخته با مرگ را در فضا پخش می کند ‪.‬کامل خود را جمع کرده ام و در گوشه ی‬
‫اتاقی غریب روی زمین سخت افتاده ام‪. . .‬‬