‫جادوی گیسوی او‬

‫‪.1‬‬
‫_‪ :‬ببخشید استاد‪.‬‬
‫غزل این را گفت و به سرعت از کلس بیرون رفت‪ .‬فقط سه روز تا موعد دادگاه پدر و مادرش مانده‬
‫بود و او هنوز هیچ راه حلی پیدا نکرده بود‪ .‬میدانست که مشکل آندو آنقدر حاد نیست که نشود‬
‫کاری کرد‪ .‬اگر مامان اینقدر لجبازی نمیکرد و اگر بابا اینقدر در جواب سوالت پی در پی او سکوت‬
‫نمیکرد‪ ,‬مسئله ی بغرنج دیگری نبود‪ .‬همانطور که وقت عروسی عسل توانسته بودند روی‬
‫مسائلشان سرپوش بگذارند‪ .‬آنموقع یعنی حدود شش هفت ماه پیش بابا چند روزی به حالت قهر‬
‫خانه را ترک کرده بود ‪ .‬او پیش دوست مجردش که مامان دل پری از او داشت ساکن شد‪ .‬اما با پیدا‬
‫شدن یه خواستگار خوب‪ ,‬تحصیلکرده و خانواده دار عجالت ًا مسئله ی طلق کنار گذاشته شد‪ .‬و حال‬
‫که عسل با خیر و خوشی به خانه ی بخت رفته بود آندو باز لباس رزم پوشیده بودند‪.‬‬
‫غزل روی نیمکت نشست‪ .‬عینکش را برداشت و قطره ی اشکش را پاک کرد‪ .‬لحظه ای به فکر فرو‬
‫رفت‪ .‬بعد سربزیر انداخت و شانه هایش لرزید‪ .‬مدتی طولنی بی صدا گریست‪ .‬وقتی کمی آرام‬
‫گرفت متوجه ی حضور شخصی روی نیمکت شد‪ .‬سر برداشت‪ .‬ایرج کمالی بود‪ .‬سنگ صبور بچه ها‪.‬‬
‫هرکس هر مشکلی که داشت به ایرج مراجعه میکرد‪ .‬از قرض کردن پول برای نهار ظهر گرفته تا‬
‫درددلهای خصوصی و پیغامهای عاشقانه‪ .‬همه میدانستند که خیلی رازدار متین و مهربان است‪ .‬به‬
‫نوعی برادر همه ی بچه ها اعم از دختر و پسر بود‪.‬البته موقعیتش هم اینطور ایجاب میکرد‪ .‬او پسر‬
‫خانم دکتر پریوش دکتر روانشناس و مشاور دانشکده بود‪ .‬بچه ها او را جانشین خانم دکتر حساب‬
‫میکردند‪ .‬آخر خانم دکتر هم خیلی محبوب بود‪ .‬پدر ایرج‪ ,‬دکتر کمالی دکترای فیزیک داشت و او هم‬
‫استاد دانشکده بود‪ .‬ایرج خواهر و برادر نداشت‪ .‬سال چهارم مهندسی ژنتیک بود و به زودی‬
‫لیسانس میگرفت‪ .‬رویهم رفته خانواده ی سرشناسی بودند‪ .‬ایرج پرسید‪ :‬میتونم کمکی بهت بکنم؟‬
‫غزل لحظه ای فکر کرد؛ بعد به سرعت تصمیم گرفت‪.‬‬
‫_‪ :‬میشه بیای خواستگاری من؟‬
‫ً‬
‫ابروهای ایرج بال پرید‪ .‬غزل به سرعت توضیح داد‪ :‬من من اصل قصد ازدواج ندارم‪ .‬به تو ومادرت خیلی‬
‫اعتماد دارم‪ .‬واسه همین میخوام ازتون کمک بگیرم‪ .‬پدر و مادرم روز چهارشنبه دادگاه دارن‪ .‬میخوان از‬
‫هم جدا بشن‪ .‬خیلی دنبال راه حل مناسبتری گشتم اما نشد‪ .‬میدونی اصل ً حاضر نیستن به مشاور‬
‫مراجعه کنن‪ .‬فکر کردم اگر به این بهانه مادرت بیاد خونه ی ما‪ ,‬شاید بتونه قانعشون کنه‪ .‬به نظر من‬
‫اگه یه کم کوتاه بیان قضیه حله‪ .‬آخه سر عروسی خواهرم به خاطر خواستگار خوبش آشتی کردن‪.‬‬
‫الن اگه فقط قرار دادگاهشون بهم بخوره و خانم دکتر البته غیر مستقیم نصیحتشون کنه ‪ ,‬خیلی‬
‫جای امیدواری هست‪.‬‬
‫ایرج من و منی کرد و با تعجب دورش را نگاه کرد‪ .‬غزل گفت‪ :‬فقط برای چند روز‪ .‬قول میدم وقتی‬
‫تصمیم به ازدواج گرفتی برای دختر مورد علقت توضیح بدم که قضیه چی بوده‪ .‬آخه من واقعاً قصد‬
‫ازدواج ندارم‪ .‬میخوام دکترا بگیرم ‪ ,‬کلی برنامه دارم‪ .‬اما با فضای متشنج اصل ً نمیتونم درس بخونم‪....‬‬
‫نگاهی به ایرج انداخت‪ .‬بعد درحالیکه از جا برمیخاست ‪ ,‬گفت‪ :‬من رو کمک تو حساب کردم‪ .‬شیشه‬
‫ی اعتمادمو خش ننداز‪.‬‬
‫ایرج سر بلند کرد و با ابروهایی که تا حد امکان بال رفته بود ‪ ,‬پشت سر غزل را نگاه کرد‪ .‬آنطرفتر‬
‫مادرش درحالیکه به درددل یک سال اولی گوش میداد‪ ,‬یک چشمش هم به او بود‪ .‬جوابش را که داد‪,‬‬
‫به طرف ایرج رفت‪ .‬کنارش نشست و پرسید‪ :‬چی گفت؟‬
‫_‪ :‬اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم‪ .‬یکی نیست بگه پسره ی فضول واسه چی نخود هر آش میشی؟‬
‫_‪ :‬مگه چی ازت خواسته؟ غزل دختر خیلی خوبیه!‬
‫_‪ :‬خیییییییییلی‪.‬‬
‫_‪ :‬نه جدی میگم‪ .‬من خیلی دوستش دارم‪.‬‬
‫_‪ :‬خانوم از من خواستگاری کرده‪ .‬البته یه ازدواج مصلحتی‪.‬‬
‫_‪ :‬جریان چیه؟‬

‫ایرج دستی به موهایش کشید و با تمسخر قصه را تعریف کرد و در آخر اضافه کرد‪ :‬اسمم بد در رفته‬
‫فکر میکنن هر کاری ازم بر میاد‪ .‬بابا سوپر من که نیستم!‬
‫_‪ :‬بالخره که چی؟ یه روز که میخوای ازدواج کنی‪.‬‬
‫_‪ :‬ماماننننننننن؟!‬
‫چنان به طرف مادرش برگشت که خانم دکتر کمی عقب خزید و توضیح داد‪ :‬ببین‪ .‬نمیگم که فردا‬
‫ازدواج کن‪ .‬ما میریم خواستگاری و در درجه ی اول سعی میکنیم مشکلشو حل کنیم‪ .‬بعدم شاید‬
‫دری به تخته ای خورد و بهش علقمند شدی‪ .‬موضوع اینه که اون حتم ًا به تو علقه ای داره که از تو‬
‫کمک خواسته‪.‬‬
‫_‪ :‬مادر من‪ ,‬علقه به من نداره‪ ,‬علقه به مادرم داره‪ ,‬منم که گفتم اسمم بد درفته‪ .‬وال من اینقدرام‬
‫از خودگذشته نیستم‪ .‬میخوام به خودش هم بگم‪ .‬مکث نکرد جوابی بهش بدم‪.‬‬
‫_‪ :‬لزم نکرده تو جوابی بهش بدی‪ .‬نمیخوای بسیار خوب‪ .‬میریم فقط کمک‪ .‬ببین چه دختر مسئولیت‬
‫پذیریه‪ .‬ببین چقدر نگرانه‪.‬‬
‫_‪ :‬آخی بمیرم!‬
‫_‪ :‬ایرج! ما میریم‪ .‬ولی به بابات حقیقتو نمیگیم‪ .‬مگه بخواد مانع بشه‪ .‬آخه شاید بهش علقمند‬
‫شدی و شاید بابات نتونه نقش یه خواستگار واقعی رو بازی کنه‪ .‬آخه اون هرگز نمیتونه دروغ بگه!‬
‫اگه کار به جاهای باریک رسید واسش توضیح میدیم‪ .‬ولی از قضیه ی خواستگاری نمیگذرم‪ .‬دلم‬
‫واسه غزل میسوزه‪ .‬اینو بفهم‪.‬‬
‫‪.2‬‬
‫ایرج صورتش را پشت دسته گل مخفی کرده بود و پایش پیش نمیرفت که داخل شود‪ .‬مامان زیر لب‬
‫تشر زد‪ :‬ده بیا تو دیگه‪ .‬بچه ی زیادی مثبت! الحق که پسر همین پدری‪.‬‬
‫وارد شد‪ .‬ده دقیقه بعد دیگر توان نشستن نداشت‪ .‬دلش میخواست بگریزد‪ .‬مادرش بی وقفه حرف‬
‫میزد‪ .‬با همان لحن شیرینی که مار را از سوراخ بیرون میکشید‪ .‬ایرج احساس بدی داشت‪ .‬حس‬
‫میکرد دارد سر همه کله میگذارد‪ .‬نفس عمیقی کشید‪ .‬با لبهای بهم فشرده سر برداشت‪ .‬ولی‬
‫ناگهان لبهایش از هم باز شد‪ .‬دختر قد بلندی که داشت چای تعارفش میکرد‪ ,‬غزل نبود! پدرش‬
‫پرسید‪ :‬عروس خانم ایشونن؟‬
‫خانم دکتر حرف خود را نیمه کاره گذاشت و گفت‪ :‬وا این چه حرفیه؟ غزل جون شاگرد خودت بوده!‬
‫آقای دکتر دستی به سرش کشید و با شرمندگی گفت‪ :‬هوم خوب پارسال میون شصت تا دانشجو‪.‬‬
‫طبیعیه که فراموش کرده باشم‪ .‬باید منو ببخشین‪.‬‬
‫مادر غزل خندید و گفت‪ :‬نه آقا این چه حرفیه‪ .‬حق با شماست‪ .‬این غزال دختر کوچیکمه‪ .‬نیگا به‬
‫قدش نکنین‪ .‬فقط شونزده سالشه‪.‬‬
‫آقا دکتر نگاهی به غزل انداخت و با لبخند پرسید‪ :‬خوبی دخترم؟‬
‫غزال زیر لب گفت ممنون و از در بیرون رفت‪ .‬خانم دکتر پشت سرش گفت‪ :‬لطفاً عروس خانمو صدا‬
‫کن‪.‬‬
‫غزال وارد اتاق شد‪ .‬غزل گفت‪ :‬خودم شنیدم الن میرم‪.‬‬
‫غزال با لحنی غمگین پرسید‪ :‬واقع ًا میخوای عروس شی؟ تو هم بری خونه خیلی خالی میشه‪.‬‬
‫غزل بار دیگر نگاهی توی آینه انداخت و گفت‪ :‬تا چی پیش بیاد‪.‬‬
‫غزال آه بلندی کشید و لب تخت نشست‪ .‬ولی مامان بلفاصله برای پذیرایی صدایش زد‪ .‬غزل‬
‫مشتی به دیوار کوبید و از در خارج شد‪ .‬بزرگترها مشغول صحبت بودند‪ .‬غزل خوشحال بود‪ .‬پدر و‬
‫مادرش تحت تاثیر عناوین دهان پرکن خانواده ی ایرج قرار گرفته بودند‪ .‬پدر اجازه داد مدت دو هفته‬
‫ایرج هر عصر به دیدن غزل بیاید و بعد هر دو جواب نهاییشان را اعلم کنند‪.‬‬
‫عجالت ًا قرار دادگاه بهم خورد‪ .‬خانم دکتر قولش را فراموش نکرده بود‪ .‬وقت و بی وقت با مادر غزل‬
‫صحبت میکرد‪ .‬کم کم حسابی او را نرم کرد‪ .‬تاثیر صحبتهایش کامل ً مشهود بود‪ .‬مادر خیلی بهتر از‬
‫قبل با پدر تا میکرد‪ .‬در نتیجه رفتار پدر هم تغییر کرد‪.‬‬
‫‪.3‬‬
‫ایرج نگاهی به ساعتش انداخت‪ .‬پنج و بیست دقیقه بود‪ .‬غزل با علقه داشت راجع به درس آنروز‬
‫آزمایشگاه شیمی توضیح میداد‪ .‬اَه این دختره ی عینکی همه چیز را از زاویه ی درس میدید؟ یک ربع‬
‫بود که آنجا بود‪ ,‬ربع ساعت دیگر هم باید مینشست‪ .‬قرارشان نیم ساعته بود‪ .‬غزال هم مجبور بود‬

‫به عنوان سر خر این نیم ساعت را همان دور و بر بماند‪ .‬چون مادرشان که مغازه ی آرایشی‬
‫بهداشتی داشت عصرها سر کار بود‪ .‬پدر هم که دیر وقت می آمد‪.‬‬
‫غزال طول هال را رژه میرفت‪ .‬خودش هم نمیفهمید چرا باید اینجا باشد‪ .‬این دو تا خیلی سرد و‬
‫رسمی باهم حرف میزدند‪ .‬موضوع صحبت هم فقط درس بود‪ .‬انگار هیچ حرف جدیی باهم نداشتند‪.‬‬
‫غزال ایستاد و محض تنوع پراند‪ :‬ژان کلود وندام* هم در مورد این فرمول یه نظریه داره که ‪...............‬‬
‫ایرج ترکید‪ .‬دول شد و تقریباً زیر عسلی رفت‪ .‬غزل اما با تعجب پرسید‪ :‬ژان کلود وندام ؟ شیمیسته؟‬
‫میدونی ما ژنتیک میخونیم‪.‬‬
‫ایرج سر بلند کرد‪ .‬لبهایش بهم فشرده و صورتش بنفش بود‪ .‬غزل نگاهی به ایرج و بعد به غزال‬
‫انداخت و پرسید‪ :‬میشه به منم بگین چی شده؟‬
‫غزال با خونسردی گفت‪ :‬اگه به جای اینهمه درس خوندن چار تا دونه فیلم هم دیده بودی میفهمیدی‬
‫چی میگم‪ .‬یه کم اطلعات عمومی بد نیست‪.‬‬
‫بعد در حالیکه یک رشته مو را دور انگشتش میپیچید ‪ ,‬آرام و محتاطانه گفت‪ :‬آخه آدم با نامزدش فقط‬
‫راجع به درس که حرف نمیزنه‪ .‬اگه من مزاحمم میرم پایین‪.‬‬
‫غزل با نگاهی غضبناک برگشت و گفت‪ :‬فضولیش به تو نیومده‪ .‬لزم نیست بزرگترتو نصیحت کنی‪.‬‬
‫همینجا میمونی و زبون به دهن میگیری‪ .‬ما هیچ حرف خصوصی ای نداریم‪.‬‬
‫ایرج آرام گفت‪ :‬بچه است‪ .‬مقصودی نداشت‪.‬‬
‫غزال گفت‪ :‬معذرت میخوام‪.‬‬
‫غزل دستی توی هوا تکان داد ولی چیزی نگفت‪ .‬غزال برای عذرخواهی بار دیگر چای آورد‪ .‬این سه‬
‫روز واقعاً حوصله اش سر رفته بود‪ .‬شب وقتی که میخواست بخوابد‪ ,‬غزل کنارش نشست‪ .‬بعد از‬
‫کلی مقدمه چینی حقیقت را به او گفت‪ .‬غزال با خوشحالی از جا پرید‪ .‬صورت او را غرق بوسه کرد و‬
‫کلی از او ممنون شد‪ .‬او هم متوجه ی تغییر رفتار محسوس پدر و مادرش شده بود‪ .‬هر بار که خانم‬
‫دکتر تلفن میزد‪ ,‬مامان خوشحالتر میشد‪ .‬غزل از خوبیهای ایرج هم گفت‪.‬‬
‫غزال که توی تختش نشسته بود‪ ,‬متفکرانه گفت‪ :‬اگه من جای تو بودم از دستش نمیدادم‪ .‬هرچند‬
‫که دوری تو واسم سخته اما به خوشبختیت راضیم‪ .‬اگه میگی اینقدر خوبه‪.............‬‬
‫غزل با خنده گفت‪ :‬دیوونه‪ .‬خوبه که من دارم میگم همه چی کشکه‪ .‬اون پسر خوبیه درست‪ .‬ولی‬
‫من از خوبیش فقط سوءاستفاده کردم‪ .‬من که قصد ازدواج ندارم‪ .‬به خودش هم گفتم‪ .‬تو که میدونی‬
‫دلم میخواد درس بخونم و هر جوری که شده از یه دانشگاه معتبر اروپایی واسه دوره ی دکترا‬
‫بورسیه بگیرم‪ .‬از ایرجم خبر دارم‪ .‬قصد ادامه تحصیل نداره‪ .‬از همه چی مهمتر ما اون علقه ی لزمو‬
‫بهم نداریم!‬
‫_‪ :‬باشه اشکالی نداره‪ .‬میگم غزل اون عمه اش که روز خواستگاری همراهشون بود‪ ,‬میگفتن سال‬
‫شوهرش گذشته از عزا دراومده‪ ,‬واسه بابابزرگ خوب نیس؟‬
‫_‪ :‬دیوونه بگیر بخواب‪.‬‬
‫‪.4‬‬
‫ایرج از ‪ 206‬مادرش پیاده شد‪ .‬ساعت پنج و ده دقیقه بود‪ .‬فکر کرد‪ :‬هرروز پنج دقیقه دیرتر‪ .‬انگار‬
‫تاثیری داره‪ .‬بهرحال که باید نیم ساعت بشینی‪ .‬آخه اینم شد کار؟‬
‫ایرج آدم وقت شناسی بود‪ .‬حتی ترافیک سنگین خیابانهای تهران هم مانع به موقع رسیدن او‬
‫نمیشد‪ .‬همیشه وقتش را درست تنظیم میکرد‪ .‬اما هیچ رغبتی به این ملقات هرروزه نداشت‪.‬‬
‫مادرش به زور او را میفرستاد‪ .‬عقیده داشت حتی اگر ایرج راضی هم نباشد‪ ,‬به خاطر کار نیمه کاره‬
‫ی مادرش )آشتی دادن پدر و مادر غزل( باید میرفت‪.‬‬
‫مثل هرروز سرد و خشک وارد شد‪ .‬غزال اما عین کک روی تابه بود‪ .‬با لبخند سلم کرد‪ .‬ایرج برگشت‬
‫و جواب داد‪ .‬بعد آرام نشست‪ .‬غزال تند تند پذیرایی میکرد و هی به غزل چشم و ابرو میامد‪ .‬بالخره‬
‫غزل با دلخوری گفت‪ :‬من که روم نمیشه‪ .‬خودت بگو‪.‬‬
‫غزال لبهایش را بهم فشرد و با نگاه التماس کرد‪ .‬ایرج با تعجب پرسید‪ :‬چی شده؟‬
‫غزال نشست و برای اینکه از خجالت سکوت نکند‪ ,‬به سرعت شروع کرد‪ :‬من فهمیدم که شما چقدر‬
‫خیرخواهین و قضیه شوخیه‪ .‬من یعنی ما یه بابابزرگ داریم‪ ,‬پدر مادرم‪ .‬اینکه میگم بابابزرگ اونقدرام‬
‫پیر نیست ها! شصت و خورده ای سالشه‪.‬‬
‫غزل زیر لب گفت‪ :‬شصت ونه‪.‬‬

‫غزال سر بلند کرد و نگاهی عصبانی به او انداخت‪ .‬بعد ادامه داد‪ :‬میخواستم ببینم عمه ی شما‪......‬‬
‫میدونین بابابزرگ خیلی تنهاست‪ .‬البته هنوز فعاله‪ .‬هم بیرون کار میکنه هم توی خونه‪ .‬ورزشکار‬
‫خوشتیپ‪........‬‬
‫ایرج لحظه ای غضبناک نگاهش کرد و بعد گفت‪ :‬نه من و نه عمه ام قصد ازدواج نداریم‪.‬‬
‫غزال وا رفت‪ .‬غزل گفت‪ :‬حقته‪.‬‬
‫غزال خودش را از تک و تا نینداخت و گفت‪ :‬بسیار خوب‪ .‬میگردم یکی دیگه رو پیدا میکنم‪.‬خاله میگه‬
‫بابابزرگ اگه ازدواج کنه بی وفاست‪ .‬اما مامان بزرگ هر چقدر هم که خوب بود‪ ,‬هرقدر که بابابزرگ‬
‫دوستش داشت‪ ,‬ده سال نه هفت سال و نیم پیش مرده‪ .‬به نظرم زشته که بابابزرگ ظرف بشوره و‬
‫جارو بزنه‪ .‬از اون بدتر تمام روز تنها بمونه‪ .‬مگه ما چقدر میتونیم سر بزنیم؟ تازه اینقدر تعارف میکنه‪.‬‬
‫همه کار با خودشه‪.‬‬
‫مکثی کرد و پرسید‪ :‬به نظر شما بی وفائیه؟‬
‫ایرج که از جسارت دخترک خنده اش گرفته بود‪ ,‬گفت‪ :‬نه‪.‬‬
‫غزال بیمقدمه پرسید‪ :‬شما فیلم چه جوری میشه یه نفرو تو ده روز از دست داد رو دیدین؟‬
‫غزال از جا برخاست‪ .‬نه خودش حوصله داشت با ایرج صحبت کند و نه تحمل فضولیهای غزال را‬
‫داشت‪ .‬این بچه انگار اصل ً حالیش نبود!!!!!!!!‬
‫‪.5‬‬
‫ایرج خودش هم نفهمید چطور اینقدر با غزال صمیمی شد‪ .‬دخترک گرم و شیرین و دوست داشتنی‬
‫بود‪ .‬اما صد حیف که بچه بود‪ .‬دو هفته مثل برق وباد گذشت‪ .‬ایرج دیگر سر وقت می آمد‬
‫اما‪ .................‬شب آخر درست یکساعت و نیم بود که با غزال گرم صحبت بود‪ .‬راجع به فیلم ‪ ,‬کتاب‬
‫‪ ,‬ورزش همه چی‪.........‬‬
‫غزل پشت مبلی که غزال نشسته بود ایستاد و گفت‪ :‬غزال خیلی پرحرفی میکنی‪ .‬آقا ایرج حتماً کار‬
‫دارن و تو درست نیم ساعت بیش از موعد مقرر معطلشون کردی‪.‬‬
‫به این ترتیب ایرج را مرخص کرد‪.‬‬
‫صبح روز بعد غزال با داد و بیداد مادرش از خواب پرید‪ .‬با وحشت فکر کرد با تمام شدن دو هفته‬
‫طلسم آشتی شکسته است‪ .‬اما چند لحظه بعد فهمید که بابا اصل ً خانه نیست‪ .‬و دعوا سر جواب‬
‫منفی غزل به ایرج است‪ .‬غزال با سر و صورت آشفته ی از خواب پریده به چهارچوب تکیه کرد‪ .‬به نظر‬
‫او هم خیلی حیف بود‪ .‬ایرج خیلی پسر خوبی بود‪ .‬شوهر عسل هیچ وقت اینقدر برادرانه و صمیمی‬
‫با او حرف نمیزد‪ .‬امیدوار بود ایرج برادرش بشود‪.‬‬
‫غزل کلسورش را برداشت و گفت‪ :‬من هرگز راضی نیستم دوستی شما با خانم دکتر بهم بخوره‪.‬‬
‫اون یه زن فوق العاده است‪ .‬ایرج هم پسر خوبیه‪ .‬اما نه ما بهم میخوریم ‪ ,‬نه من قصد ازدواج دارم‪.‬‬
‫بعد به سرعت بیرون رفت و به طرف دانشگاه راه افتاد‪ .‬وقتی رسید ‪ ,‬اول وارد دفتر خانم دکتر شد‪.‬‬
‫بعد از سلم و احوالپرسی کوتاهی گفت‪ :‬شما لطف بزرگی به من کردین‪ .‬اینقدر که هرگز نمیتونم‬
‫جبران کنم‪ .‬اومدم دستتونو ببوسم و از شما و پسرتون عذرخواهی کنم‪ .‬یک دنیا ممنونم‪.‬‬
‫وقتی بیرون آمد ایرج را دید‪ .‬خواست تشکر کند که ایرج دستش را بلند کرد و گفت‪ :‬حرفشم نزنین‪.‬‬
‫هرچه بود مادرم کرد‪.‬‬
‫غزل از فرط شادی ماجرا را برای بهترین دوستش تعریف کرد و ظرف نیم ساعت ایرج در دانشکده به‬
‫عنوان اسطوره ی فداکاری شناخته شد‪ .‬تحسینها از یک طرف ‪ ,‬درخواستها از طرف دیگر‪ .‬ایرج دو پا‬
‫داشت‪ ,‬ماشین رفیقش را هم قرض کرد و جیم شد!‬
‫‪.6‬‬
‫ساعت یک ربع به پنج بود‪ .‬غزال طبق عادت این چند روزه هال را تمیز کرده بود‪ .‬یک ظرف میوه روی‬
‫میز گذاشت و گفت‪ :‬اگه جوابش نکرده بودی الن می اومد‪ .‬چشم نداری ببینی من یه برادر پیدا کنم‪.‬‬
‫غزال درحالیکه ظرفها را میشست پرسید‪ :‬حال مگه قراره کسی بیاد؟ لباس عوض کردی‪ ,‬اتاق رو‬
‫آماده کردی‪ ,‬ببینم مهمون داری؟‬
‫غزال با آهی تاسف بار گفت‪ :‬من از مهمونام پایین پذیرایی میکنم‪.‬‬
‫************‬
‫در واقع ورودی خانه ی آنها پاگرد راه پله بود‪ .‬یکسری میرفت بال که یک آپارتمان کامل دوخوابه بود‪,‬‬
‫یک سری هم میرفت پایین که شامل یک سالن بزرگ و دو اتاق خواب کوچک میشد‪ .‬با یک سرویس‬

‫و آبدارخانه ی مختصری که همان کنار بود‪ .‬یک گاز دو شعله ی کوچک و یک یخچال قدیمی کوچک‬
‫هم داشت‪ .‬اوپن نبود‪ .‬فقط دو کابینت با یک سینک کوچک بود‪ .‬خلصه یک چیزی همان کنار‪....‬‬
‫کف سالن هم موزاییک و دیوارهایش آجرنما بود‪ .‬وسط سالن یک میز پینگ پونگ بود‪ .‬کنارش هم دو تا‬
‫نیمکت ساده ی چوبی‪ .‬تا قبل از عروسی عسل‪ ,‬دو اتاق پایین مال عسل و غزال بود‪ .‬اما از وقتی‬
‫که عسل رفته بود‪ ,‬بابا اجازه نمیداد غزال شبها پایین بخوابد‪ .‬وسایل اتاقش دست نخورده بود‪ .‬فقط‬
‫شبها روی تخت عسل‪ ,‬توی اتاق غزل میخوابید‪ ,‬که بعد از چندین سال تنها بودن واقعاً ناراحت کننده‬
‫بود‪.‬‬
‫‪.7‬‬
‫غزال روی مبل نشست‪ .‬چشم به ساعت دوخته بود‪ .‬عقربه ی بزرگ روی دوازده رسید‪ .‬صدای زنگ‬
‫آیفون بلند شد‪ .‬غزال از جا پرید و داد زد‪ :‬خودشه!‬
‫غزل با دستکشهای کفی از کنار در آشپزخانه تشر زد‪ :‬چه خبرته؟‬
‫غزال آیفون را جواب داد‪ :‬بله؟‬
‫_‪ :‬سلم ببخشی‪ .‬بازهم من‪ .‬عینکم رو دیروز جا گذاشتم‪.‬‬
‫_‪ :‬عینکتون؟ مطمئنین؟ حال بفرمایین‪ .‬اگه باشه الن پیداش میکنم‪.‬‬
‫_‪ :‬روی میز کنار تلفن بود‪.‬‬
‫غزال دکمه ی آیفون را زد و به طرف میز رفت‪ .‬با دستپاچگی دورش را نگاه کرد‪ .‬ضمناً با دست‬
‫لباسش را هم صاف و مرتب میکرد‪ .‬غزل با دستکش کفی عینک بدون قاب را که به سختی روی میز‬
‫کوچک و شلوغ دیده میشد‪ ,‬برداشت و به طرف غزال دراز کرد‪.‬‬
‫_‪ :‬اَوو دستهات کفیه‪.‬‬
‫به سرعت دستمالی کشید‪ .‬بعد از آب کشیدن عینک درحالیکه آنرا خشک میکرد به طرف در رفت‪.‬‬
‫ایرج سر برداشت و گفت‪ :‬سلم‪.‬‬
‫_‪ :‬سلم‪ .‬ببخشید معطلتون کردم‪.‬‬
‫ایرج مکثی کرد و بعد پرسید‪ :‬راستی تونستی پینگ پونگ دیشب رو ببینی؟‬
‫_‪ :‬آخ نه‪ .‬رفتیم بیرون‪ .‬نبودیم‪ .‬چطور بود؟‬
‫_‪ :‬وه عالی بود‪ .‬حیف شد ندیدی‪.‬‬
‫_‪ :‬داوری چی؟ دفعه ی پیش حقشو خوردن‪.‬‬
‫_‪ :‬نه بابا ایندفعه حرف نداشت‪...............‬‬
‫_‪:‬‬
‫_‪:‬‬
‫_‪:‬‬
‫_‪:‬ووووووووووووووووووووووووو‬
‫غزال میپرسید و با علقه گوش میداد‪ .‬اشارپ سفیدی را محکم دورش پیچیده بود‪ .‬ایرج پشت به در‬
‫ایستاده بود و لی در را باز گذاشته بود که برود‪ .‬اما انگار کفشهایش به زمین چسبیده بود‪ .‬هرچه‬
‫میکرد کنده نمیشد‪ .‬ایرج داشت حرف میزد‪ .‬غزال روی پله ی اول ایستاده بود و با هیجان گوش‬
‫میداد‪ .‬با هفده سانتیمتر ارتفاع پله کامل ً با او همقد بود‪ .‬ناگهان به جلو خم شد! ایرج جاخالی داد‪.‬‬
‫غزال در را بست و گفت‪ :‬یخ زدم‪ .‬راستی از اون سرویسای مخصوصش هم زد؟ آخ من میمیرم واسه‬
‫اون دورخیز گرفتن و سرویس زدنش‪.‬‬
‫_‪ :‬واقعاً قشنگه‪ .‬همیشه همینطوره‪ .‬ولی دیشب یکیش دیگه محشر بود‪ .‬فکر کنم چهارمی یا‬
‫پنجمی‪....................‬وووووووووووووووووووو‬
‫_‪:‬شما گفتین تو دانشگاه اول شدین؟‬
‫_‪ :‬پارسال‪ .‬امسال هنوز مسابقات شروع نشده‪.‬‬
‫_‪ :‬میشه یه دست ا من بازی کنین؟ خیلی وقته یه بازی خوب نکردم‪ .‬این دوستای من هیچکدوم‬
‫بازیشون خوب نیست‪ .‬فقط عسل بلد بود که حالها خیلی کم سر میزنه‪ .‬تازه وقتی بیادم اینقدر با‬
‫مامانم درددل داره که به بازی نمیرسه‪.‬‬
‫ایرج پابه پا کرد‪ .‬غزال گردن کج کرد‪ :‬خواهش میکنم‪....‬‬
‫موهای لخت زیتونی اش مثل آبشار یک طرف ریخت‪ .‬دست و پای ایرج شل شد‪.‬‬
‫غزال گفت‪ :‬فقط نیم ساعت مثل هرروز‪.‬‬

‫البته یادش نمی آمد که الن حدود چهل دقیقه بود که دم در داشتند گپ میزدند‪ .‬ایرج لبخندی زد و‬
‫گفت‪ :‬باشه نیم ساعت‪.‬‬
‫غزال از خوشحالی به هوا پرید و محکم کف زد‪ .‬موهای بلندش پریشان شد‪ .‬ایرج نفس عمیقی‬
‫کشید‪ .‬پشت سرش از پله ها سرازیر شد‪ .‬به خودش نهیب زد که قرار نبود بمانی‪ .‬سعی میکرد که‬
‫به خاطر نیاورد که عینکش را عمداً جا گذاشته است‪ .‬وال عینک مطالعه اش دلیلی نداشت که آنجا‬
‫باشد! توی دلش گفت‪ :‬اگه مردی پا پس بکش‪ .‬این یه دختر بچه است‪ .‬حالیش نیست‪ .‬تو که‬
‫میفهمی که این کار غلطه‪ .‬برو کنار‪.‬‬
‫اما رفت‪ .‬غزال با هیجان در کابینت آبدارخانه ی کذایی را باز کرد‪ .‬به جای ظرف پر از راکت بود‪.‬‬
‫ً‬
‫_‪ :‬بفرمایین‪ .‬البته هرکسی ترجیح میده با راکت خودش بازی کنه‪ ,‬که باشه دفعه ی بعد‪ .‬فعل یکی از‬
‫اینا انتخاب کنین‪ .‬اینم مال منه‪ .‬حال اگه با این راحتین‪ ,‬من میتونم یکی دیگه بردارم‪.‬‬
‫_‪ :‬نه نه لزم نیست‪ .‬این یکی رو برمیدارم‪.‬‬
‫مدتی دست گرمی بازی کردند‪ .‬موهای پریشان دخترک هر لحظه ایرج را پریشانتر میکرد‪ .‬غزال جیغ‬
‫میکشید ‪ ,‬سوت میزد و بال و پایین میپرید‪ .‬یک دفعه پرسید‪ :‬اینطوری تو دانشگاه اول شدی؟ وای به‬
‫حال رقبا! میشه یه کم محکمتر بازی کنی؟ خودش نفهمید ضمیر مفرد به کار برده است‪ .‬ایرج به خود‬
‫آمد‪ .‬درحالیکه دردل به خودش فحش میداد‪ ,‬راکت را در دست فشرد‪ .‬چند لحظه بعد غزال گفت‪ :‬اگه‬
‫گرم شدی امتیازی بازی کنیم؛‬
‫ایرج با سرگشتگی جواب داد‪ :‬من گرم گرمم‪.‬‬
‫_‪ :‬پس گرم نگهش دار من موهامو ببافم‪.‬‬
‫_‪ :‬ای خدا عمرت بده!‬
‫راکت را روی میز گذاشت‪ .‬کف دستهایش را روی میز ستون بدن کرد و سر خم کرد‪ .‬چشمهایش را‬
‫بست‪ .‬با خود گفت‪ :‬هرچی میگم برو نمیری‪ .‬خوبت شد؟ باهات رفیق شده‪ .‬حال دیگه شدی تو‪ .‬فردا‬
‫میشی عزیزم‪ .‬ده لعنتی برو‪ .‬اون یه بچه اس میفهمی؟‬
‫_‪ :‬تو چه فکری؟ میترسی ببازی؟ خیلی خوب نترس شل بازی میکنم‪.‬‬
‫سر بلند کرد‪ .‬غزال روی نیمکت نشسته بود و با خشونت موهایش را برس میزد‪ .‬ایرج از دهنش‬
‫پرید‪ :‬آرومتر لطفاً‪.....‬‬
‫_‪ :‬نه بابا با این موها جور دیگه ای نمیشه حرف زد‪ .‬شوخی نیست‪ .‬سه ساعت طول میکشه‪ .‬تو که‬
‫وقت نداری‪ ,‬منم عادت ندارم‪.‬‬
‫به سرعت شروع به بافتن کرد‪ .‬نیمه ی راه کش کلفت قرمزی را دورش بست و باقی را رها کرد‪ .‬از‬
‫جا پرید‪ .‬با خوشحالی راکت را برداشت و گفت‪ :‬آماده باش سرویس میزنم‪.‬‬
‫ایرج دست اول را باخت‪ .‬غزال با ناراحتی گفت‪ :‬داشتی خوب بازی میکردی‪ .‬یادم رفت شل بدم‪ .‬یه‬
‫دست دیگه بازی میکنی؟‬
‫ایرج نفس عمیقی کشید‪ .‬تابحال اینقدر خود را بی اراده ندیده بود‪ .‬غزال با خنده بلندی گفت‪ :‬می‬
‫مونی آره! می مونی هوراااااااااااا‬
‫چاره ای نبود‪ .‬راکت را برداشت و سرویس سریعی زد‪ .‬غزال غش غش میخندید‪ .‬مگر ایرج میتوانست‬
‫مقاومت کند؟‬

‫بزن باریکل آفرین عالیه نه بابا بلدی اَه قرار نشد اینقدر جلو بیفتی بگیر دیدی منم‬
‫بلدم؟ ای بدجنس آوانس میدی؟ کلتو بگیر باد نبره‪ .‬هی بپا زمین نخوری‪.‬‬
‫ولی ایرج زمین خورد‪.‬‬
‫_‪ :‬وای چی شد؟ حالت خوبه؟‬
‫کنارش روی زمین زانو زد‪ .‬موهایش توی صورت ایرج خورد و او را مست کرد‪ .‬ایرج به سختی برخاست‬
‫و گفت‪ :‬حالم خوبه چیزی نیست‪.‬‬
‫غزال ناامیدانه پرسید‪ :‬میتونی ادامه بدی؟‬
‫ایرج عصبانی از خودش لبهایش را بهم فشرد‪ .‬واقعاً طوریش نشده بود‪ .‬آن اراده اش بود که با دماغ‬
‫زمین خورده بود! راکت را برداشت و گفت‪ :‬البته که میتونم‪ .‬میخوام ببرمت‪.‬‬
‫_‪ :‬آخ جان هورا‪ .‬بگرد تا بگردیم‪.‬‬
‫_‪ :‬عزیزجان اون گود زورخونه بود نه میز پینگ پونگ‪.‬‬
‫خندید‪ .‬اینقدر که چشمهای یشمی اش اشک زد‪ .‬راکت را روی میز گذاشت‪.‬‬

‫_‪ :‬صبر کن‪ .‬صبرکن‪ .‬نزنی ها! بذار اشکامو پاک کنم‪.‬‬
‫وای چه چشمهای زیبایی‪ .‬ایرج لبه ی میز را فشرد‪ .‬دستهایش بنفش شده بود‪ .‬با عصبانیت فکر‬
‫کرد‪ :‬اون یه بچه اس نامرد‪ .‬این بازی براش خیلی زوده‪ .‬بچگی شو ازش نگیر‪.‬‬
‫_‪ :‬آماده ام بریم‪.‬‬
‫ایرج سرویس نرمی زد‪...................‬‬
‫**********‬
‫مامان در خانه را باز کرد‪ .‬صدای فریاد شادی غزال از پایین میامد‪ .‬بازهم مهمان داشت یا عسل اینجا‬
‫بود؟ مرتب دوستانش را دعوت میکرد‪ .‬لیل‪ ,‬شیوا‪ ,‬سایه‪ ,‬رویا‪ ,‬نیناوووووو‪ .‬خیلی کم مهمانی میرفت‪.‬‬
‫مگر جشن تولدی چیزی دعوت میشد‪ .‬زیرزمین خودش را به هر جای دنیا ترجیح میداد‪ .‬میگفت‪ :‬تو‬
‫خونهی مردم باید منظم و مودب بشینی من نمیتونم‪.‬‬
‫یک دلیل موجه‪ .‬مامان پیشانی اش را فشرد و از پله ها بال رفت‪ .‬غزل جلو آمد و با نگرانی پرسید‪:‬‬
‫چیزی شده؟ زود اومدی‪.‬‬
‫_‪ :‬نه نه چیزی نیست‪ .‬فقط یه کم سرم درد میکنه‪ .‬یه مسکن به من بده‪.‬‬
‫غزل دوید‪ .‬مامان درحالیکه لیوان آب را از دستش میگرفت‪ ,‬پرسید‪ :‬عسل اینجاست یا مهمون داره؟‬
‫_‪ :‬عسل؟ نه اونکه گفت عروسی دوستشه‪ .‬نفهمیدم پایین کیه‪ .‬میخوای برم ببینم؟‬
‫_‪ :‬نه ولش کن‪ .‬لبد یکی از دوستاشه‪ .‬فقط کاش اینقدر جیغ نمیزد‪.‬‬
‫**********‬
‫_‪ :‬هی بردی آفرین‪ .‬اگه بخوای میتونی خوب بازی کنی‪ .‬لطفاً اینقدر به من آوانس نده‪.‬‬
‫میشه؟ یه لحظه صبر کن‪ .‬یک به یک مساوی‪.‬‬
‫درحالیکه زیر کتری اش روشن میکرد ادامه داد‪ :‬یک دست دیگه بازی کنیم؟ وای به حالت اگه بد بازی‬
‫کنی!‬
‫چرخی زد‪ .‬بافته ی مویش به جلو پرت شد‪ :‬وقت داری آره؟‬
‫ایرج دستها را بلند کرد‪ :‬تسلیم‪.‬‬
‫_‪:‬ببینم کار واجبی داری؟‬
‫_‪ :‬نه نه نه‪ .‬فقط میخواستم سری به دوستم بزنم‪ .‬همینکه گفتم فیلم داره‪ .‬تو چیزی نمیخواستی؟‬
‫_‪ :‬چرا ولی باشه بعد از ست سوم‪.‬‬
‫ست سوم ایرج ‪ 21-20‬برد‪.‬‬
‫_‪ :‬عالی بود‪ .‬آفرین‪ .‬خیلی وقت بود بازی به این خوبی نکرده بودم‪ .‬بابا تو چرا هرروز نمیای؟‬
‫بدون اینکه منتظر جواب شود رفت تا پذیراییش را بیاورد‪ .‬در کابینت دوم را باز کرد‪ .‬یک سینی با دو‬
‫فنجان و و قاشق برداشت‪ .‬همینطور سه ظرف فانتزی چهارگوش دردار‪ .‬فنجانها را پر از آب جوش کرد‪.‬‬
‫با ظرفهای چهارگوش توی سینی چید‪ .‬روی نیمکت نشست‪ .‬سینی را وسط گذاشت‪ .‬در ظرفها را‬
‫برداشت‪ :‬نسکافه کافی میت شکر‪.‬‬
‫با لحنی جدی گفت‪ :‬خیلی شانس آوردی که همین امروز پرشون کردم‪ .‬اینا مرتب خالی میشه‪.‬‬
‫راستی فردا میای؟‬
‫_‪ :‬فردا؟!‬
‫_‪:‬اَه یادم نبود‪ .‬همش تقصیر این غزل خنگه‪ .‬نمیشد بگه آره؟ چشم نداره ببینه من یه شوهر خواهر‬
‫خوب پیدا کنم‪ .‬میدونی شوهر عسل بد نیست‪ .‬ولی نه پینگ پونگ بلده نه با من حرف میزنه‪ .‬حال‬
‫فردا اون فیلم فامیلی من رو بیار‪ ,‬گفتی خودت داری؟ یه دست هم بازی میکنیم‪ .‬درست ها!‬
‫ایرج چیزی نگفت‪ .‬غزال جرعه ای قهوه خورد و متفکرانه گفت‪ :‬شوهر خواهر‪ .‬اولش که شنیدم غزل‬
‫خواستگار داره خیلی غصه ام شد‪ .‬فکر کردم اگه بره خونه خیلی خالی میشه‪ .‬حال نمیشه شوهر‬
‫خواهر مجازی بشی؟‬
‫ایرج درحالیکه به شدت به فنجان قهوه اش چشم دوخته بود‪ ,‬زیر لب پیشنهاد کرد‪ :‬یا یک پله‬
‫نزدیکتر‪.......‬‬
‫غزال نشنید‪ .‬چون همان موقع مادرش از بالی پله ها صدایش زد‪ .‬ایرج لب به دندان گزید‪ .‬غزال بال‬
‫رفت‪ .‬مامان یک ظرف شیرینی به طرفش دراز کرد و گفت‪:‬بگیر هیچی پذیرایی کردی یا فقط داد زدی؟‬
‫غزال لبخندی زد و گفت‪!just on time :‬‬

‫با ظرف شیرینی روی نرده ی پله سر خورد و جفت پا پایین پرید‪ .‬ظرف شیرینی را جلوی ایرج گذاشت‬
‫و گفت‪ :‬تو یخچال هیچ وقت شیرینی پیدا نمیشه‪ .‬چون اگه باشه خودم با یه اشاره خدمتشون‬
‫میرسم‪ .‬حال هم تا اقدام نکردم بردارین وال چیزی بهتون نمیرسه‪.‬‬
‫ایرج با خنده گفت‪ :‬باشه‪ .‬راجع به بابابزرگت‪..........‬‬
‫_‪ :‬هان بله؟ نظری داری؟‬
‫_‪ :‬آره ما یه همسایه داریم‪ .‬اسمش فروغ خانومه‪ .‬یه زن حدوداً پنجاه ساله و تنهاست‪ .‬سالها پیش‬
‫از شوهرش جدا شده و یه دختر هم داره که ازدواج کرده‪ .‬اگه بخوای با بابابزرگت صحبت کنی‪.......‬‬
‫_‪ :‬اوه نه اینجوری که اصل ً جالب نیست‪ .‬باید یه جوری اونا رو باهم روبرو کنیم‪ .‬کلی پلیس بازی و‬
‫نقشه‪ .‬معمولی که خیلی لوسه‪.‬‬
‫_‪ :‬مثل ً به چه بهانه ای؟‬
‫_‪ :‬چه میدونم قرار بود تو کمک کنی‪.‬‬
‫_‪ :‬من پیشنهاد دادم دیگه!‬
‫_‪ :‬اِه نیروی امداد‪ .‬پیشنهادو منم میتونم بدم‪ .‬کمک نمیخوام‪.‬‬
‫ایرج از جا برخاست‪ .‬درحالیکه بارانی اش را میپو شید گفت‪ :‬باشه‪ .‬تا فردا در موردش فکر میکنم‪ .‬تو‬
‫هم فکر کن‪.‬‬
‫_‪ :‬باش‪ .‬شیرینی نخوردی‪ .‬نیگاکن‪ .‬دستامو زیر پاهام قفل کردم که دست نزنم‪ .‬این رسم‬
‫قدرشناسیه؟ دریغ از یه دونه!‬
‫ایرج خندید‪ .‬خم شد و گفت‪ :‬بفرما چون شمایین دو تا برمیدارم‪ ,‬به پاس زحمات بیشائبه تان‪.‬‬
‫_‪ :‬معلومه‪ .‬واقع ًا سخته چی فکر کردی؟‬
‫_‪ :‬چطور چاق نمیشی؟‬
‫_‪ :‬حرکت‪ .‬من عاشق ورزشم‪ .‬از همه بیشتر پینگ پونگ‪ .‬کاش همیشه حریف قدری بود‪.......‬‬
‫_‪ :‬قدر؟!‬
‫چنان سریع از در خارج شد که نتواند برگردد‪ .‬به سرعت پا روی گاز گذاشت و طول کوچه را ریورس‬
‫آمد‪.‬‬
‫‪.8‬‬
‫ایرج نگاهی به سی دی های فیلم انداخت‪ .‬پنج دقیقه زود رسیده بود‪ .‬روی فرمان ضرب گرفت‪ .‬غزال‬
‫داشت از کلس زبان برمیگشت که متوجه ی پراید سفید دکتر کمالی شد‪ .‬یعنی چون منتظر ایرج بود‬
‫متوجه اش شد‪ .‬قدم تند کرد‪ .‬ایرج او را دید و پیاده شد‪.‬‬
‫_‪ :‬سلم‪ .‬ببخشین دیر شد‪ .‬کلس بودم‪.‬‬
‫_‪ :‬سلم‪ .‬نه دیر نشده‪ .‬من زودآمدم‪ .‬زنگ هم نزدم‪ .‬منتظر بودم ساعت پنج بشه‪.‬‬
‫غزال در حالیکه کلید را توی در میچرخاند‪ ,‬گفت‪ :‬جداً ؟ اگرچه زنگ هم میزدی کسی نبود‪ .‬بیا تو‪.‬‬
‫_‪ :‬نه چیزه‪ .‬من فقط اینو آوردم‪.‬‬
‫غزال اول نگاهی به سی دی و بعد چنان نگاه ناامیدی به ایرج انداخت که ایرج انداخت که ایرج با‬
‫دستپاچگی گفت‪ :‬راکتم تو ماشینه‪.‬‬
‫_‪ :‬حال شد‪.‬‬
‫تا ایرج راکت را بیاورد از روی نرده سر خورد و پایین رفت‪ .‬وارد اتاقش شد و به سرعت لباس عوض‬
‫کرد‪ .‬بلوز شلوار سفیدی پوشید و بیرون آمد‪ .‬تو سینک ظرفشویی دست و رویی صفا داد و چرخید‪.‬‬
‫ایرج راکت به دست تو قاب در پایین پله ها ایستاده بود‪.‬‬
‫_‪ :‬خوب من حاضرم‪ .‬نمیخوای بارونیتو درآری؟‬
‫*********‬
‫پنج ست ‪ 21‬امتیازی بازی کردند‪ .‬هیچ کس خانه نبود‪ .‬بعد از بازی ایرج خواست برود که جیغ غزال‬
‫درآمد‪ :‬قهوه نخوردی!‬
‫ایرج راکت را در جلدش گذاشت‪ .‬با حواس پرتی چند قاشق قهوه و کمی کافی میت در فنجان ریخت‬
‫و آن را به لب برد‪ .‬قهوه ی تلخ و داغ زبانش را سوزاد‪.‬‬
‫_‪ :‬قهوه ی تلخ میخوری یا شکر یادت رفت؟‬
‫_‪ :‬یادم رفت‪.‬‬
‫_‪ :‬راجع به بابابزرگ فکر کردی؟‬

‫_‪ :‬خوب چی بگم؟ تو نمیخوای برای مشاوره ی خصوصی با مامانم سری به خونه ی ما بزنی ‪ ,‬اتفاقاً‬
‫با بابابزرگت بیای که مثل ً مامانت نفهمه؟ تا اونجا رو بیا باقیش با من‪.‬‬
‫_‪ :‬آوو عجب داستانی! خوب به بابابزرگ چی بگم؟ بگم افسردگی گرفتم؟‬
‫ایرج خندید‪ :‬خوشم میاد که محاله تو افسردگی بگیری‪.‬‬
‫_‪ :‬خوب پس مشکلم چیه؟‬
‫_‪ :‬خوب معمول ً اینجور مسایل خصوصیه‪ .‬مجبور نیستی واسش توضیح بدی‪.‬‬
‫_‪ :‬راست میگی‪ .‬ولی به مامانت چی بگم؟ هان‪ .‬یه فکر عالی! من عاشق شدم!‬
‫رنگ از روی ایرج پرید‪ .‬غزال ادامه داد‪ :‬آخه این همکلسیای من یه درمیون عاشق میشن‪ .‬تازه آدم‬
‫فکر میکنه طرف چه تحفه ایه! وای صد رحمت به میمون‪ .‬خنده ام میگیره‪ .‬منم یه سوژه ی عالی پیدا‬
‫کردم‪ .‬معلم کلس زبانمون‪ .‬آخر زیبایی! میمون که سهله‪ .‬ترجیح میدم عاشق اورانگوتان بشم! از‬
‫اونم وحشیتره‪ .‬با هیشکی شوخی نداره‪ .‬با ده من عسل نمیشه خوردش‪ .‬خوبه خوشم اومد‪ .‬فقط‬
‫خدا کنه خنده ام نگیره‪ .‬خوب یه روز قرارشو بذاریم‪.‬‬
‫ایرج آهی کشید و بعد گفت‪ :‬حتماً‪ .‬ولی من الن باید برم‪ .‬بگیر اینم لیست فیلمهای سیامک‪.‬‬
‫_‪ :‬فردا میای که انتخاب کنم بهت بدم؟‬
‫_‪ :‬بازی نمیکنم‪ .‬فقط میام لیستو میگیرم‪.‬‬
‫_‪ :‬خیلی نامردی‪ .‬تا بازی نکنی بهت نمیدم‪.‬‬
‫_‪ :‬میخوام چه کار؟ چند ورق کاغذ خوب نده‪.‬‬
‫غزال که از وقتی که آمده بود موهایش بافته بود‪ ,‬ناگهان آنها را پریشان کرد و نادانسته انگشت روی‬
‫نقطه ضعف ایرج گذاشت‪.‬‬
‫ایرج رو برگرداند و به موهایش چنگ زد‪ .‬غزال با ناراحتی گفت‪ :‬از من دلخوری؟ ببخشین‪ .‬باشه هرجور‬
‫راحتی‪ .‬خوب بازی نکن‪.‬‬
‫ایرج راکت را زیر میز پرت کرد و درحالیکه به طرف در ورودی میرفت ‪ ,‬گفت‪ :‬لعنت به من‪ .‬من با خودم‬
‫مشکل دارم‪ .‬فردا هم بازی میکنم‪ .‬اینم روش‪.‬‬
‫و غزال را حیرت زده برجای گذاشت‪ .‬در که بسته شد غزال با لحنی غمگین گفت‪ :‬خداحافظ‪....‬‬
‫بعد چرخی زد‪ .‬با دیدن راکت ایرج زیر میز چشمانش درخشید‪ .‬آنرا برداشت‪ .‬خاکش را پاک کرد‪ .‬زیپش‬
‫را محکم کرد و به دقت در کابینت جا داد‪ .‬بعد سوت زنان از پله ها بال رفت‪.‬‬
‫‪.9‬‬
‫ساعت چهار و ربع بود‪ .‬غزال از حمام بیرون آمد‪ .‬مامان داشت آماده میشد كه برود‪ .‬نگاهي به او كرد‬
‫و با لبخند گفت‪ :‬صحت آب گرم‪ .‬خبريه؟‬
‫_‪ :‬بايد حتماًعروسي باشه كه آدم بره حموم؟ واي اگه اين بیسلیقه خواستگار به اين خوبي رو رد‬
‫نكرده بود‪ ،‬الن عروسي داشتیم با كلي هیجان‪ .‬راستي از خانم دكتر چه خبر؟‬
‫_‪ :‬بیخبر نیستم‪ .‬مرتب زنگ میزنه‪ .‬چیزي نمیگه ولي گمونم از غزل خیلي خوشش میاد‪ .‬حیف! به‬
‫زور كه نمیتونم شوهرش بدم!‬
‫_‪ :‬آره خیلي حیف شد‪ .‬خونواده ي خوبین‪.‬‬
‫_‪ :‬فراموش كن‪ .‬لزم نیست بهش فكر كني‪ .‬برو ظرف شسته ها رو جمع كن‪.‬‬
‫_‪ :‬چه كار لوسي!‬
‫_‪ :‬تنبل! بدو من رفتم‪.‬‬
‫_‪ :‬چشم! منم رفتم‪.‬‬
‫غزال شیرجه زد توي آشپزخانه‪ .‬قالب كره اي كه پشت مايكروفر قايم كرده بود برداشت‪ .‬كتاب‬
‫آشپزي را باز كرد‪ .‬كمپوت آناناس را هم از پشت كتاب برداشت‪ .‬درش را به سرعت باز كرد‪ .‬آرد را‬
‫پیمانه كرد‪ .‬و بالخره با سرعتي باورنكردني يك ظرف پاي را حاضر كرد و توي يخچال پايین گذاشت‪.‬‬
‫در يخچال را قفل كرد و كلید را از روي شانه اش به پشت سرش پرت كرد كه مبادا پیش از رسیدن‬
‫ايرج پاي را بخورد‪ .‬نگاهي به ساعت انداخت‪ .‬لبخندي پیروزمندانه زد و از پله ها بال رفت‪ .‬با حالتي‬
‫مطمئن در را باز كرد‪ .‬ايرج سلمي كرد و با خنده گفت‪ :‬هنوز زنگ نزده بودم‪.‬‬
‫_‪ :‬سلم‪ .‬از آدماي وقت شناس خوشم میاد‪.‬‬
‫ايرج قدمي تو گذاشت و آرام پرسید‪ :‬میشه لیستو مرحمت كنین؟‬
‫_‪ :‬نع! بفرمايید تو دم در بده!‬

‫همینكه ايرج قدمي جابجا شد‪ ،‬در را بست‪ .‬ايرج دهان باز كرد‪ .‬احساس كرد در سلول انفرادي پشت‬
‫سرش بسته شده است‪ .‬مثل يك محكوم كه به سوي دار مجازات میرود‪ ،‬از پله ها پايین رفت‪ .‬وسط‬
‫راه برگشت و نگاه ملتماسانه اي به غزال انداخت ‪ .‬كه البته غزال متوجه نشد‪ .‬پايین پله ها‪ ،‬غزال‬
‫حوله را از دور سرش باز كرد و گفت‪ :‬ببخشید من باز فرصت نكردم موهامو شونه كنم‪.‬‬
‫به سرعت برس آورد و با خشونت معمولش مشغول شانه زدن شد‪ .‬ايرج به شدت نگاهش نمیكرد!‬
‫باراني اش را درآورد‪ .‬آنرا به جالباسي آويخت‪ .‬راكتش را كه غزال از بعدازظهر روي میز گذاشته بود‬
‫برداشت و از جلد درآورد‪ .‬غزال ناگهان برس را كنار گذاشت و پرسید‪ :‬از دست من ناراحتي؟ راستشو‬
‫بگو ‪ .‬خواهش میكنم‪.‬‬
‫_‪ :‬از دست تو ناراحت نیستم‪ .‬مطمئن باش‪.‬‬
‫لحنش آرام و جدي بود‪ .‬اندكي بعد اضافه كرد‪ :‬فقط يه دست بازي میكنم‪ .‬وقت ندارم باور كن‪.‬‬
‫غزال كش قرمزش را بست‪ .‬از جا برخاست و با دودلي راكت را برداشت‪ .‬ايرج لبخندي زد و گفت‪ :‬حال‬
‫اخماتو باز كن‪ .‬چیزي نشده كه ‪ .‬يه كم كار دارم‪ .‬خیلي عجیبه؟‬
‫_‪ :‬نه‪............‬يعني‪......‬نمیدونم‪.‬‬
‫بازي را كه شروع كرد‪ .‬حالش خوب شد‪ .‬يك دست بازي كردند‪ .‬ايرج ‪ 21-16‬برد‪.‬‬
‫_‪ :‬لیستو بده بايد برم‪ .‬فردا همین ساعت پنج میتوني بیاي‪ .‬پنج شنبه است‪ ،‬مامان مطب نمیره‪ .‬با‬
‫بابابزرگت بیا‪ .‬فروغ خانم معمول ً خونه اس‪ .‬عصرا جايي نمیره‪ .‬ترتیب ملقاتشونو میدم‪ .‬حال يه لبخند‬
‫بزن آفرين!‬
‫صورت غزال شكفت‪ .‬با خنده گفت‪ :‬صبر كن واست پاي پختم‪ .‬اگه نخوري خیلي ناراحت میشم‪.‬‬
‫ايرج پاهايش را كمي باز كرد و دستها را پشت كمر زد و گفت‪ :‬باشه ولي زود باش‪.‬‬
‫تازه جستجو به دنبال كلید آغاز شد! غزال چهار دست و پا روي زمین میگشت‪ .‬عاقبت آنرا توي‬
‫اتاقش زير تخت پیدا كرد‪ .‬ايرج كلي خنديد‪ .‬ولي به نظر غزال امري بديهي بود‪ .‬لیست را به او داد و‬
‫گفت‪ :‬فردا من میام‪.‬‬
‫_‪ :‬حتماً‪ .‬آدرس داري؟‬
‫غزال كاغذ و مدادي به او داد و گفت‪ :‬نه بنويس برام‪.‬‬
‫ايرج به سرعت نوشت بعد از جا برخاست ‪ .‬دست توي جیب برد‪ .‬يك آويز كوچك گردنبند درآورد‪ .‬يك‬
‫غزال تراشیده شده از چوب بود‪.‬‬
‫_‪ :‬واي اين چه خوشگله‪ .‬اين منم؟‬
‫_‪ :‬چي بگم؟ خوشت میاد؟‬
‫_‪ :‬خیلي نازه‪ .‬واسه من خريدي؟‬
‫_‪ :‬واسه تو تراشیدم‪.‬‬
‫_‪ :‬جداً كار خودته؟ محشره‪ .‬خیلي ظريفه‪ .‬قشنگه‪ .‬واقع ًا مال منه؟‬
‫_‪ :‬واقعاً مال تو‪ .‬خوب كاري نداري؟ من ديگه رفتم!‬
‫_‪ :‬نه ممنون‪ .‬خیلي ممنون! قربونت‪.‬‬
‫ايرج لحظه اي لبهايش را بهم فشرد ‪ .‬بعد آرام گفت‪ :‬خداحافظ‪.‬‬
‫‪.10‬‬
‫سر میز شام بابا پرسید‪:‬گردنبند جديده؟‬
‫غزال با خنده غزال چوبي اش را در دست گرفت‪ .‬اما ناگهان متوجه ي نكته ي ظريفي شد‪ .‬نبايد به‬
‫بابا میگفت‪ .‬آخر از نظر او اصل ً اين مطلب پذيرفته نبود‪ .‬يعني اشتباه كرده بود! خنده روي لبهايش‬
‫خشك شد‪ .‬آرام آويز را رها كرد‪.‬‬
‫مامان پرسید‪ :‬نگفتي از كجا آوردي؟‬
‫_‪ :‬هان چي‪ ........‬يكي از رفقام بهم داده‪.‬‬
‫خوشبختانه كسي پیگیر نشد‪ .‬ولي غزال يك كشف جديد كرده بود‪ .‬شب خوابش نمیبرد‪ .‬مدام پهلو‬
‫به پهلو میشد‪ .‬بالخره وقتي خودش را قانع كرد كه خلفش عمدي نبوده است‪ ،‬خوابش برد‪.‬‬
‫صبح به ديدن پدربزرگ رفت‪ .‬تا عصر كلي فیلم بازي كرد كه بايد حتم ًا به ديدن خانم دكتر برود‪.‬‬
‫بابابزرگ اصل ً نمیفهمید كه مشكل حاد روحي نوه اش چیست ؛ اما بالخره به اين نتیجه رسید كه‬
‫سرزدن به خانم دكتر عیبي ندارد‪.‬‬

‫ساعت ‪ 5:10‬رسیدند‪.‬بابابزرگ هنوز داشت پارك میكرد كه غزال از ماشین پايین پريد‪ .‬ايرج دم در‬
‫داشت ماشین میشست‪ .‬غزال درحالیكه سعي میكرد خنده اش را فرو بخورد سلم كرد‪.‬‬
‫_‪ :‬سلم‪ .‬تبريك میگم موفق شدي!‬
‫_‪ :‬ما اينیم ديگه!‬
‫بابابزرگ جلو آمد‪ .‬بعد از سلم و علیك گفت‪ :‬براي ماشین شستن روز سرديه‪.‬‬
‫_‪ :‬حق باشماست‪ .‬ولي خیلي كثیف بود‪ .‬بفرمايین بال‪.‬‬
‫_‪ :‬خانم دكتر تشريف دارن؟‬
‫_‪ :‬بله خواهش میكنم بفرمايین‪ .‬ببخشین آسانسور خرابه‪.‬‬
‫_‪ :‬شما جوونا نمیتونین چهار تا پله بال برين ‪ ،‬ما ها كه ورزشكاريم‪.‬‬
‫_‪ :‬اختیار دارين‪ .‬شما از ما شادابترين‪.‬‬
‫طبقه ي دوم ايرج مكثي كرد و گفت‪ :‬چند لحظه منو ببخشین‪.‬‬
‫در آپارتمان را كوبید‪ .‬فروغ خانم در را باز كرد‪ .‬ايرج از توي جیبش يك حلقه نوار چسب درآورد و گفت‪:‬‬
‫سلم فروغ خانم‪ .‬بفرمايین اينم نوار چسب‪.‬‬
‫فروغ خانم با تعجب گفت‪ :‬سلم‪ .‬من گفتم كه نوارچسب میخوام؟‬
‫_‪ :‬عجب حواسي دارم‪ .‬لبد مامان خواسته‪.‬‬
‫_‪ :‬بسكه من مزاحمت میشم‪ .‬راستي میشه بیاي اين میز نهارخوري رو جابجا كني‪ .‬اسباب زحمتته‪.‬‬
‫ولي باز روش آفتا افتاده‪.‬‬
‫_‪ :‬چشم حتماً‪ .‬اجازه بدين‪ .‬مهمونا رو میبرم بال‪ .‬میام خدمتتون‪.‬‬
‫طبقه ي سوم با كلي تعارف آنها را وارد كرد و مادرش را صدا زد‪.‬‬
‫خانم دكتر مثل همیشه با خوشرويي استقبال كرد‪ .‬وقتي كه فهمید غزال با او كار دارد‪ ،‬از پدربزرگ‬
‫خواست كه توي هال منتظر بماند‪ .‬ايرج درحالیكه پا به پا میكرد ‪ ،‬پرسید‪ :‬مامان بابا خونه نیست؟‬
‫_‪ :‬نه هنوز كه نیومده‪ .‬كارش داري؟‬
‫_‪ :‬فروغ خانم میخواد میز نهارخوريشو جابجا كنه‪ .‬سنگینه احتیاج به كمك دارم‪.‬‬
‫خوشبختانه بابابزرگ سريع نكته را گرفت‪ .‬از جا برخاست‪ .‬ايرج گفت‪ :‬شما بفرمايین‪.‬‬
‫_‪ :‬بشینم اينجا چیكار كنم؟ لبد میخواد يكساعت حرف بزنه‪.‬‬
‫_‪ :‬باعث زحمت ‪.‬ممنون‪.‬‬
‫هردو از در خارج شدند‪.‬فروغ خانم كلي از پدر بزرگ عذرخواهي كرد و بعد از جابجايي آن دو را به‬
‫صرف آش دعوت كرد‪ .‬ايرج با بهانه اي جیم شد و آن دو را تنها گذاشت!‬
‫‪.11‬‬
‫خانم دكتر غزال را به طرف نشیمن راهنمايي كرد‪ .‬روي مبل روبروي او نشست و پا روي پا انداخت‪.‬‬
‫_‪ :‬خوب مشكلت چیه عزيزم؟‬
‫_‪ :‬من عاشق شدم‪.‬‬
‫ً‬
‫ً‬
‫_‪ :‬تو اين سن و سال كامل طبیعیه عزيزم‪ .‬سعي كن فكر تو روي چیز ديگه مثل درست متمركز كني‪.‬‬
‫قول میدم كه بتوني فراموشش كني‪ .‬منم كمكت میكنم‪.‬‬
‫_‪ :‬آخه شما كه نمیدونین‪..........‬‬
‫_‪ :‬نه نمیدونم‪ .‬دلم میخواد از اولش واسم تعريف كني‪.‬‬
‫_‪ :‬خوب اون معلم زبانمونه‪ .‬تحصیلكرده ي امريكاست‪....‬‬
‫لبهايش را بهم فشرد و سعي كرد محاسن اندك معلم بینوا را به خاطر بیاورد‪.‬‬
‫_‪ :‬اون خیلي خوب حرف میزنه‪ .‬اطلعات وسیعي راجع به فضا داره‪ .‬فكر كنم عضو ناسا بوده‪ .‬اون با‬
‫همه فرق داره‪ .‬میدونین؟ میفهمین چي میگم؟‬
‫_‪ :‬آره عزيزم‪ .‬در واقع ما اينقدر خودپسنديم كه همیشه به نظرمون انتخابمون با بقیه فرق داره‪ .‬يعني‬
‫خوب لبد يه فرقي داره كه انتخابش كرديم‪ .‬ولي به هر حال مال تو در نوع خود واقعاً جديده‪ .‬ادامه‬
‫بده‪ .‬بگو‪ .‬چه جوريه؟ چقدر دوسش داري؟ مشكلت چیه؟‬
‫_‪ :‬در واقع نمیدونم چطور احساسمو توصیف كنم‪ .‬هرروز انتظار انتظار ديدارشو میكشم‪ .‬دلم میخواد‬
‫بهش بگم دوسش دارم ‪ .‬اما میدونین اون كه منو دوست نداره‪ .‬خیلي واسش بچه ام‪ .‬اصل ً بیشتر از‬
‫يه بچه شاگرد نگام نمیكنه‪ .‬اين خیلي اذيتم میكنه‪ .‬آخه من فكر میكنم به اندازه ي كافي بزرگ‬
‫شدم‪ .‬نه؟ شمام فكر میكنین ازدواج واسه من زوده؟‬

‫_‪ :‬خوب راستشو بخواي به نظر سن ازدواج يه سن خاص نیست‪ .‬مثل ً دختر بیست و يك ساله‪ .‬نه‬
‫مهم بلوغ فكري طرفینه و علقه شون بهم‪ .‬اين مورد تو خیلي مشكل داره‪ .‬تو اصل ً میتوني مستقل و‬
‫تنها زندگي كني؟ میدوني زندگي چقدر مسئله داره؟ میدوني كه روياهاي رنگي و عاشقانه بخش‬
‫خیلي خیلي كوچیكي از زندگي رو تشكیل میدن؟ میدوني اجاره خونه چیه؟ میدوني دلتنگي مامان يا‬
‫تنهايي صبح تا شب چیه؟‬
‫_‪ :‬آره میدونم و اصل ً نمیخوام خودمو قاطي كنم‪.‬‬
‫يكدفعه فهمید كه اشتباه كرده است‪ .‬ناگهان دوباره خودش شده بود‪ .‬حواسش پیش پدر بزرگ بود‪.‬‬
‫اينقدر كه ديگر در نقشش نمیگنجید‪ .‬او نمیتوانست‪ .‬تا به حال عاشق نشده بود! تا همینجا هم‬
‫خیلي زحمت كشیده بود و قصه پردازي كرده بود‪ .‬ولي ديگر چنته ي صحبتش خالي خالي شده بود‪.‬‬
‫تا اينكه صداي زنگ و در پي آن ورود پدربزرگ را شنید‪ .‬بنابراين بدون اينكه به بقیه ي نصايح محبت‬
‫آمیز خانم دكتر توجه كند از جا برخاست و گفت‪ :‬منو ببخشین‪ .‬مثل اينكه بابابزرگ اومده‪ .‬نمیخوام‬
‫اصل ً متوجه بشه‪ .‬اگه اجازه بدين يه بار ديگه مزاحمتون میشم‪.‬‬
‫_‪ :‬حتماً عزيزم‪ .‬هروقت كه دلت بخواد‪.‬‬
‫بیرون آمدند‪ .‬ايرج با پدربزرگ توي هال نشسته بودند‪ .‬ايرج با چهره اي خندان سر بلند كرد‪ .‬غزال در‬
‫جا خشك شد‪ .‬تو عمرش چنین حسي را تجربه نكرده بود‪......‬‬
‫ايرج گفت‪ :‬امیدوارم مشكلتون حل شده باشه‪.‬‬
‫اما غزال قفل شده بود‪ .‬نه حركتي و نه عكس العملي‪ .‬تا وقتي كه بابابزرگ بازويش را گرفت و‬
‫خداحافظي كرد ‪ ،‬كم كم به خود آمد‪ .‬زير لب تشكري از خانم دكتر كرد و بیرون آمد‪ .‬پدربزرگ يك قاب‬
‫عكس بزرگ قديمي شكسته در دست داشت‪ .‬توي ماشین توضیح داد كه مال فروغ خانم است و‬
‫قصد دارد تعمیرش كند‪ .‬ظاهر ًا كارها سريعتر از برنامه پیش رفته بود‪ .‬آنها باهم آش خورده بودند و‬
‫راجع به عتیقه جات صحبت كرده بودند‪ .‬اگر غزال اينطور منقلب نشده بود ‪ ،‬حتماً ذوق زده میشد‪ .‬اما‬
‫حال‪..............‬‬
‫‪.12‬‬
‫ايرج جمعه عصر ساعت ‪ 5‬آمد‪ .‬فیلمهايي كه غزال خواسته بود را آورد‪ .‬به اصرار غزال پولش را گرفت‬
‫و رفت‪ .‬نه غزال تعارف كرد كه پینگ پونگ بازي كنند و نه ايرج تقاضايي داد‪ .‬فقط ايرج شماره موبايلش‬
‫را داد و گفت‪ :‬اگه كاري داشتي زنگ بزن‪.‬‬
‫كه البته تك تك سلولهايش با اينكار مخالف بودند‪ .‬اما نمیتوانست‪ ،‬هرگز نمیتوانست به همین‬
‫سادگي خداحافظي كند‪.‬‬
‫حال ده روز از آن روز میگذشت‪ .‬غزال از فرط دلتنگي مثل مرغ سركنده بیقرار بود‪ .‬اينقدر هم وقتش را‬
‫توي اتاقش مي گذراند كه هیچكس متوجه ي تغییر حالتش نمیشد‪ .‬آن شب ساعت از دو گذشته‬
‫بود‪ .‬غزل آرام خوابیده بود و توي اتاق صدايي جز تیك تیك ساعت به گوش نمیرسید‪ .‬غزال كلفه بود‪.‬‬
‫از جا برخاست‪ .‬از پله ها سرازير شد‪ .‬در زيرزمین را بیصدا بست‪ .‬كمي با توپ و راكت بازي كرد‪ .‬چند‬
‫دقیقه روي میز دراز كشید‪ .‬بعد به اتاقش رفت‪ .‬مدتي خود را با برس زدن موهايش سرگرم‬
‫كرد‪.‬كشوي كنار تختش را باز كرد‪ .‬چشمش به شماره تلفن ايرج افتاد‪ .‬ساعت ‪ 2:30‬بعد از نیمه شب‬
‫بود‪ .‬نگاهي به شماره انداخت و گوشي را برداشت‪ .‬اين تنها گوشي اين خط بود‪ .‬بال سیمش فقط‬
‫به كامپیوتر وصل بود‪ .‬نفس عمیقي كشید‪ .‬فكر كرد‪ :‬فوقش میگه ديوونه بگیر بخواب‪.‬‬
‫انگشتانش به سرعت روي كلیدها حركت كرد‪ .‬بعد نشست‪ .‬قلبش ديوانه وار به سینه میكوبید‪.‬‬
‫صدايي كه خواب آلود هم نبودجواب داد‪ :‬بله؟!‬
‫_‪ :‬سلم من غزالم‪.‬‬
‫_‪ :‬سلم خانوم! اتفاقي افتاده؟‬
‫_‪ :‬نه نه ببخشین بیموقع زنگ زدم‪.‬‬
‫داشت گريه اش میگرفت‪.‬‬
‫_‪ :‬ابد ًا خیلي هم به موقع است‪ .‬حالت خوبه؟‬
‫_‪ :‬نه اگه حالم خوب بود كه الن خواب بودم‪.‬‬
‫_‪ :‬تو كه منو نصف جون كردي‪ .‬چي شده آخه؟‬
‫_‪ :‬هیچي‪ .‬هیچي نشده‪ .‬هیچكس نیست باهام پینگ پونگ بازي كنه‪ .‬حرف بزنه ‪ .‬به حرفام گوش‬
‫بده‪ .‬حوصله ام سر رفته میفهمي؟‬
‫_‪ :‬البته كه میفهمم‪ .‬ولي من ديگه نمیتونم اونجا بیام‪ .‬میدوني‪......‬‬

‫_‪ :‬آره میدونم‪ .‬خیلي هم دلخورم‪.‬‬
‫_‪ :‬معذرت میخوام همش تقصیر منه‪.‬‬
‫_‪ :‬اينطور نیست‪ .‬اصل ً ولش كن‪ .‬میشه راجع به يه چیز ديگه حرف بزنیم؟‬
‫_‪ :‬البته هرچي كه بخواي‪.‬‬
‫_‪ :‬نمیخواي بخوابي؟‬
‫_‪ :‬نه تا خود صبح وقت دارم‪.‬‬
‫و حرف زدند‪ .‬حدود يكساعت بعد غزال با بیمیلي قطع كرد‪ .‬حالش خیلي بهتر شده بود‪ .‬چون غزالي‬
‫چابك از پله ها بال رفت و آسوده خوابید‪.‬‬
‫‪.13‬‬
‫دو سه هفته به همین منوال گذشت‪ .‬غزال كه ذاتاً خوشخواب بود‪ ،‬سر شب خوابش میبرد‪ .‬اما‬
‫ساعت دو يا دوونیم بعد از نیمه شب از خواب میپريد و مثل خواب زده ها از پله ها سرازير میشد‪.‬‬
‫گوشي را برمیداشت و شماره میگرفت‪ .‬تا اينكه يك شب ايرج پرسید‪ :‬فكر نمیكني كه بهتره قطع‬
‫رابطه كنیم؟‬
‫_‪ :‬میدونم كه كارم اشتباهه‪ .‬اما تركش مشكله‪.‬‬
‫_‪ :‬من دارم فردا میرم مسافرت‪ .‬با بابا چند روزي میريم آلمان‪ .‬موبايل نمیبرم‪ .‬يعني از همین الن‬
‫خاموشش میكنم‪ .‬واسه تموم كردن اين بازي بهترين وقته‪ .‬سعي كن يه جور ديگه خودتو سرگرم‬
‫كني‪ .‬همون دختر خوب همیشگي بمون‪ .‬با هیچ پسري هم رفاقت نكن‪ .‬چه ولت كنه ‪ ،‬چه بمونه‪،‬‬
‫عاقبت خوشي نداره‪.‬‬
‫_‪ :‬مثل پیرمردا حرف میزني‪.‬‬
‫_‪ :‬حقیقته‪ .‬شب خوش‪ .‬خوب بخوابي‪.‬‬
‫و قطع كرد‪ .‬غزال مدتي متحیر به گوشي خیره شد‪ .‬بعد دوباره شماره گرفت‪ .‬اما دستگاه مشترك‬
‫موردنظر خاموش بود‪ .‬خیلي دلخور شد‪ .‬اصل ً آمادگي نداشت‪ .‬ضربه ي بدي بود‪ .‬طي چند روز بعد هر‬
‫ساعت از روز كه تماس گرفت‪ ،‬دستگاه خاموش بود‪ .‬تقريب ًا مطمئن بود كه مسافرت فقط يك بهانه‬
‫است‪.‬‬
‫چند روزي طول كشید تا درك كند كه اين جدائي كار درستي بوده است‪ .‬و خیلي بیشتر زمان برد كه‬
‫به اين خلء عادت كند‪.‬‬
‫حدود يك هفته بعد يك عصر پنج شنبه به ديدن خانم دكتر رفت‪ .‬شايد به اين بهانه نظري ايرج را‬
‫ببیند‪ .‬اما نديد‪ .‬هرچند صحبت با خانم دكتر واقع ًا تسكین بخش بود‪ .‬حال واقع ًا عاشق بود و از ته دل‬
‫درددل میكرد‪ .‬البته هیچ اسمي از ايرج نبرد‪ .‬فقط وقت رفتن خیلي بااحتیاط گفت‪ :‬ببخشید مزاحم‬
‫شدم‪ .‬حتم ًا میخواستین براي آقاي مهندس شام درست كنین‪.‬‬
‫_‪ :‬مهندس بعد از اين با آقاي دكتر در مونیخ شام میخورند‪ .‬لزم نیست من و تو نگرانشون باشیم‪.‬‬
‫_‪ :‬جداً ؟!‬
‫_‪ :‬آره ‪ .‬محمود شوهرم دو تا دعوتنامه براي شركت توي يك سمینار فیزيك دريافت كرده بود‪ .‬من كه‬
‫خیلي كار دارم‪ .‬ايرج باهاش رفت‪.‬‬
‫آه پس ايرج دروغ نگفته بود‪ .‬آرام خداحافظي كرد و بیرون آمد‪ .‬طي هفته هاي بعد يكي دو بار ديگر‬
‫هم به ديدن خانم دكتر رفت‪ ،‬كه البته ايرج را نديد‪.‬‬
‫‪.14‬‬
‫نزديك دو ماه از آخرين تماسش با ايرج میگذشت‪ .‬آنروز يك روز سرد بهمن ماه بود كه از صبح بد‬
‫شروع شده بود‪ .‬غزال صبح دير بیدار شد و فرصت نكرد صبحانه بخورد‪ .‬دكمه ي مانتو ي مدرسه اش‬
‫كنده شد‪ .‬كوچه يخزده بود و سر خورد‪ .‬پايش كمي پیچ خورد‪ .‬به مدرسه دير رسید‪ .‬با دبیر رياضي‬
‫دعوايش شد‪ .‬در نتیجه تمام روز بدخلق بود‪ .‬بعدازظهر كه به خانه رسید‪ ،‬مامان كوهي از سیب‬
‫زمیني جلويش گذاشت و گفت‪ :‬اينا رو خلل كن و سرخ كن‪ .‬شب مهمون داريم‪ .‬دايیت اينا میان‪.‬‬
‫اينقدر عصباني بود كه اعتراض هم نكرد‪ .‬آستینها را بال زد و مشغول شد‪ .‬سیبها را خورد كرد و در آب‬
‫ريخت‪ .‬مهمانخانه را آماده كرد‪ .‬بعد برگشت و سیبها را با خشونت توي روغن ريخت‪ .‬در نتیجه‬
‫دستش را بدجوري سوزاند‪ .‬سیبها تازه سرخ شده بودند كه مهمانها رسیدند‪ .‬دايي میگفت‪ :‬خیلي‬
‫سرده‪ .‬زود اومديم كه زود بريم‪.‬‬
‫غزل خسته و بیحوصله از دانشگاه رسید‪ .‬خاله فرح هم با خانواده اش آمد‪ .‬غزال كه توي آشپزخانه‬
‫لباسش كثیف شده بود‪ ،‬به زيرزمین رفت تا لباس عوض كند‪ .‬اما چیزي كه توي زيرزمین محبوبش‬

‫ديد‪ ،‬بیشتر از تمام اتفاقات روز كفرش را درآورد‪ .‬پسر خاله ي دوازده ساله اش داشت با راكت ايرج‬
‫پینگ پونگ بازي میكرد!بماند كه پسردايي هم راكت غزال را برداشته بود‪ .‬شیرجه زد و راكت را‬
‫گرفت‪ .‬درحالیكه آنرا در جلد جا میداد به اتاقش رفت‪ .‬پسرك كلي اعتراض كرد كه آن بهترين راكت‬
‫موجود بوده است‪ .‬غزال پشت در تكیه داده بود و اشك میريخت‪ .‬بالخره وقتي پسرك دست از‬
‫اعتراض برداشت‪ ،‬خود را روي تخت انداخت و راكت را به سینه فشرد‪.‬‬
‫غزل دو دفعه پشت در آمد و صدايش زد‪ .‬بار سوم وارد شد و با عصبانیت گفت‪ :‬تو كه هنوز حاضر‬
‫نشدي‪ .‬چرا با بچه ها دعوا كردي؟ معلوم هست چرا اينقدر سگي؟ زود يه لباس مرتب بپوش و بیا ‪.‬‬
‫بعد بیرون رفت و در را به هم كوبید‪ .‬غزال به سختي از جا برخاست ‪ .‬در را قفل كرد و روي تخت افتاد‪.‬‬
‫بچه ها به شدت مشغول بازي و سروصدا بودند‪ .‬چند دقیقه بعد انگار مانعي بازيشان را قطع كرد‪.‬‬
‫صداي پسردايیش را شنید كه میگفت‪ :‬هنوز تو اتاقشه‪ .‬فكر كنم درو قفل كرد‪.‬‬
‫غزال غلتید‪ .‬اَه اين غزل ولكن نبود؟ ضربه اي به در خورد‪ .‬از جا برخاست و درحالیكه به طرف در‬
‫میرفت ‪ ،‬داد زد‪ :‬نمیخوام بیام بال اينو نمیفهمي؟‬
‫همزمان با آخرين كلمه در را باز كرد‪ .‬نزديك بود با راكت توي سر غزل بكوبد‪ ،‬اما‪................‬‬
‫‪.15‬‬
‫ايرج آرام راكت را از دستش گرفت و گفت‪ :‬سلم‪.‬‬
‫غزال اينقدر جا خورده بود كه قدرت هیچ حركتي نداشت‪ .‬بچه ها بازي را از سر گرفته بودند‪ .‬ولي‬
‫زمان براي غزال ايستاده بود‪ .‬انگار يك قرن بود كه چشم در چشمان ايرج دوخته بود‪ .‬شايد بعد از يك‬
‫قرن ايرج خنديد و گفت‪ :‬خیلي خوب نیا بال‪ .‬اومدم كه همینجا صحبت كنیم‪ .‬اجازه میدي؟‬
‫و خودش در را باز كرد‪ .‬غزال گیج و منگ كنار كشید و گفت‪ :‬سلم‬
‫ايرج كه وسط اتاق ايستاده بود برگشت و گفت‪ :‬علیك سلم‪ .‬بیدار شدي؟‬
‫غزال در را بست‪ .‬روي اولین صندلي فرود آمد و گفت‪ :‬نه‪ .‬اين حتماً يه خوابه‪ .‬چقدر دلم میخواست‬
‫اين خوابو ببینم‪ .‬بیدارم نكن‪.‬‬
‫ايرج لب تخت نشست‪ .‬نگاهي به راكت انداخت و گفت‪ :‬اينو گرو گذاشتم كه برگردم‪ .‬راستش خیلي‬
‫ناراحت بودم كه تو فقط شونزده سالته‪ .‬فكر میكردم اگه باهات ازدواج كنم بهت ظلم كردم‪ .‬نوجوونیتو‬
‫ازت گرفتم‪ .‬ديروز پسر همسايه مون اومده بود دم در‪ .‬به مامان گفت ببینین ايرج راكتشو به من قرض‬
‫میده؟ گفتم راكتم نیست‪ .‬يه جا رفتم بازي جاش گذاشتم‪ .‬اون كه رفت‪ ،‬مامان پرسید‪ :‬تو با غزال‬
‫پینگ پونگ بازي میكردي؟ خیلي جا خوردم‪ .‬ولي انكار نكردم‪ .‬پرسیدم‪ :‬از كجا میدوني؟ گفت‪ :‬تیري‬
‫تو تاريكي‪ .‬غزال میگفت عاشق پسريه كه باهاش پینگ پونگ بازي میكرده‪ .‬پسره راكتشو جا گذاشته‬
‫و خودش رفته‪ .‬روز اول میگفت معلم زبانشه‪ .‬بعد انگار فراموش كرد‪.‬‬
‫غزال انگشت به دندان گزيد‪ .‬كم كم داشت به خود مي آمد‪ .‬تازه داشت متوجه ي سرووضع بهم‬
‫ريخته ي خودش و اتاقش میشد‪ .‬لحافش روي زمین افتاده بود‪ .‬لباس مدرسه اش كنار كمد ولو شده‬
‫بود‪ .‬روي لباس خودش هم جابجا لكه هاي روغن و رب گوجه بود‪ .‬سر بلند كرد‪ .‬وقع ًا ايرج آنجا بود!‬
‫_‪:‬شنیدي چي گفتم؟‬
‫_‪ :‬هان؟ بله‪...‬نه‪...‬میشه اتاقمو مرتب كنم؟‬
‫بعد بدون اينكه منتظر جواب شود برخاست‪ .‬ايرج گفت‪ :‬بذار بعد‪ .‬من خیلي فرصت ندارم‪ .‬گفتن نیم‬
‫ساعت برو پايین برگرد‪.‬‬
‫غزال درحالیكه مانتو و چوب لباسي توي دستش بود برگشت‪ .‬توي آينه موهاي بهم چسبیده و‬
‫آشفته اش را ديد‪ .‬مانتو را آويزان كرد و در كمد را بست‪ .‬به سرعت برسش را برداشت و نشست‪.‬‬
‫_‪:‬خوب بگو‪ .‬چي میگفتي؟ گفتي مامانت فهمید؟ عصباني شد؟ گفتي نصف شب بهت زنگ میزدم؟‬
‫گفتي چقدر لوسم؟‬
‫ايرج برخاست‪ .‬برس را گرفت و به نرمي مشغول شانه زدن موهاي او شد‪ .‬آرام گفت‪ :‬نه ناراحت‬
‫نشد‪ .‬بهش گفتم كه غزال رو خیلي دوست دارم‪ .‬عاشق موهاي قشنگشم‪ .‬به سختي ازش جدا‬
‫شدم كه بتونه درسشو بخونه و راحت باشه‪.‬‬
‫غزال سرش را بلند كرد و با حیرت پرسید‪ :‬تو واقعاً منو دوست داري؟‬
‫ايرج سر پا نشست‪ .‬ساعدهايش را روي زانوان غزال گذاشت و با خنده گفت‪ :‬چیه به من نمیاد كه‬
‫عاشق باشم؟‬
‫_‪ :‬نمیدونم‪ .‬ولي فكر میكردم تو عشق يه طرفه ام بايد بسوزم‪.‬‬

‫_‪ :‬عزيز دل من! همش تقصیر منه‪ .‬ولي میدوني مامان چي گفت؟ گفت خودش فقط چهارده سالش‬
‫بوده كه ازدواج كرده‪ .‬بعد از ازدواج ‪ ،‬بعد از به دنیا اومدن من درسشو ادامه داده‪ .‬در مورد من و تو هم‬
‫خوب فكر كنم بشه‪.....‬‬
‫_‪ :‬فكر نمیكنم بابا خوشش بیاد‪.‬‬
‫ايرج خنديد‪ .‬برخاست‪ .‬برس را جلوي آينه گذاشت و گفت‪ :‬آخه دختر خوب‪ .‬اگه بابات راضي نبود من‬
‫الن اينا رو به تو نمیگفتم‪ .‬مگه ديوانه ام؟‬
‫_‪ :‬ولي آخه چطوري؟ هیچ خبري نبود كه‪ .‬وقت خواستگاري عسل و غزل چند روز تو خونه سروصدا‬
‫بود تا مهمونا بیان‪ .‬يعني الن اومدين خواستگاري؟ خواستگاري من؟؟؟‬
‫ايرج غش غش خنديد‪ .‬نگاهي به ساعتش انداخت و گفت‪ :‬نه خیر اومديم خواستگاري من! نیم‬
‫ساعت شد‪ .‬من میرم بال‪ .‬اگه تا پنج دقیقه ديگه اونجا نباشي‪ ،‬يعني يعني نمیخواي با من ازدواج‬
‫كني‪ .‬مفهومه؟‬
‫غزال با چشماني اشك آلود خنديد وسر تكان داد‪ .‬ايرج خواست برود كه ناگهان متوجه ي سوختگي‬
‫دست غزال شد‪ .‬دستش را گرفت و با ناراحتي پرسید‪ :‬اين چیه؟ هیچي روش نزدي؟‬
‫_‪ :‬با روغن سوخته‪ .‬چي بزنم؟ نكنه بگي دستم زشت شده پشیمون بشي!‬
‫ايرج لبهايش را بهم فشرد و به سرعت بیرون رفت‪ .‬تو راه پله به غزل رسید و پرسید‪ :‬تو خونه پماد‬
‫سوختگي دارين؟‬
‫_‪ :‬نه‪ .‬نمیدونم‪ .‬چي شده؟‬
‫_‪ :‬میرم بخرم‪.‬‬
‫و به سرعت از در بیرون رفت‪ .‬غزل پايین آمد‪ .‬نگاهي به غزال و اوضاع بهم ريخته اش انداخت و‬
‫پرسید‪ :‬اينجا ازش پذيرايي كردي؟ راستي چي سوخته؟‬
‫_‪ :‬هیچي بابا‪ .‬تو فكر میكني چي بايد بپوشم؟‬
‫_‪ :‬تازه میپرسه چي بپوشم! بیا بگیر همینكه تو عروسي ندا پوشیدي خوبه‪.‬‬
‫كت دامن آبي و تاپ سورمه اي را روي تخت انداخت و بیرون رفت‪ .‬غزال به سرعت آماده شد‪ .‬ايرج در‬
‫زد‪ .‬نگاهي توي آينه انداخت و در را باز كرد‪ .‬ايرج انگار تمام راه را دويده ود‪ .‬نفس نفس زنان وارد و در‬
‫را بست‪ .‬لب تخت نشست و با تحكم گفت‪ :‬كتتو در آر‪.‬‬
‫_‪ :‬واسه چي؟‬
‫_‪ :‬يه وجب سوخته دختر‪ .‬اين چرك میكنه‪ .‬درآر زود باش‪.‬‬
‫غزال با ترديد كتش را درآورد‪ .‬ايرج به كنارش اشاره كرد و گفت‪ :‬بشین‪.‬‬
‫غزال آرام نشست و كت را روي پايش گذاشت‪ .‬ايرج دستش را گرفت‪ .‬روي پاي خودش گذاشت‪ .‬به‬
‫دقت پماد مالید‪ .‬گاز استريل بست و چسب زد‪ .‬غزل لي در را باز كرد و گفت‪ :‬میشه به منم بگین‬
‫چي شده؟‬
‫غزال با دلخوري گفت‪ :‬دستم سوخته‪ .‬ول كن تو هم‪.‬‬
‫ايرج لحظه اي دستش را فشرد‪ ،‬بعد كمكش كرد تا كتش را بپوشد‪.‬‬
‫بال تقريباً قرار عقد و عروسي را هم گذاشته بودند‪ .‬بحث سر محل زندگي بود كه غزال بعد از سلم‬
‫و علیك گفت‪ :‬من غیر از زيرزمینم جايي نمیخوام زندگي كنم‪.‬‬
‫دكتر كمالي با خنده گفت‪ :‬آهان معذرت میخوام‪ .‬ما فراموش كرديم رضايت عروس خانمو بگیريم‪.‬‬
‫متوجه اين؟ بريديم و دوختیم حال میگه اندازه نیست‪ .‬خوب عزيزم چقدر مهلت میخواي فكراتو بكني؟‬
‫چند ساعت؟ چند روز؟ چند هفته؟ ما هیچ عجله اي نداريم‪ .‬با خیال راحت تصمیمتو بگیر‪ .‬میخواين يه‬
‫مدت معاشرت كنین بعد جواب بده هان؟‬
‫غزال نگاهي به ايرج انداخت و زير لب پرسید‪ :‬جواب چي رو بدم؟‬
‫ايرج لبخندي زد و سر به زير انداخت‪ .‬غزال با دستپاچگي نگاهي به اطراف انداخت‪ .‬آقاي دكتر گفت‪:‬‬
‫خوب ما اون دفعه قرار دو هفته رو گذاشتیم‪ .‬خوب اينبار هم دو هفته معاشرت كنین‪ .‬انشاا‪ ...‬كه به‬
‫توافق برسین‪.‬‬
‫رو به پدر غزال كرد و گفت‪ :‬البته با اجازه شما‪.‬‬
‫_‪ :‬اختیار دارين‪.‬‬
‫‪.16‬‬

‫خوشبختانه دست چپ غزال سوخته بود و او كه راست دست بود ‪ ،‬دو هفته با اشتیاق با ايرج پینگ‬
‫پونگ بازي كرد‪ .‬روز آخر بعد از بازي داشتند قهوه با كیك میخوردند كه غزال نومیدانه گفت‪ :‬میدوني‬
‫چي شده؟‬
‫_‪ :‬دو هفته تموم شد و تو هنوز فكراتو نكردي‪.‬‬
‫_‪ :‬چي داري میگي؟ كدوم فكر؟ اونا داشتن میگفتن كجا خونه اجاره كنیم‪ .‬ولي من میخواستم‬
‫همینجا باشم‪ .‬يعني وقتي اينجا هست چرا بايد اجاره كنیم؟‬
‫_‪ :‬كه داماد سر خونه بشم ؛بله؟ حال نگفتي اصل ً حاضري با من ازدواج كني يانه؟ نه نه صبر كن‪.‬‬
‫ايرج برخاست‪ .‬يك شاخه گل رز سرخ از گلهايي كه خودش آورده بود برداشت‪ .‬جلوي غزال زانو زد و با‬
‫لحني پراحساس گفت‪ :‬آيا به اين حقیر اجازه میدهید كه بانوي قلبش باشید؟‬
‫_‪ :‬اگه دوماد سر خونه میشین بعله‪.............‬اگه هم نه كه ‪.........‬بعله‪.‬‬
‫ايرج برخاست و با خوشي گل را لي موهاي غزال جا داد‪.‬‬
‫غزال معترضانه گفت‪ :‬حال نمیذاري كه بگم‪.‬‬
‫_‪ :‬بگو عزيزم‪ .‬من سراپا گوشم‪.‬‬
‫_‪ :‬بابابزرگ ديروز ازدواج كرد‪ .‬ولي نه با عمه ي تو‪ ،‬نه با فروغ خانم‪ .‬با يه خانمي از همكاراش‪ .‬میگه‬
‫خیلي وقته كه صحبتشو كرديم‪ .‬داشتیم برنامه هامونو میزون میكرديم‪ .‬باورت میشه؟ من اصل ً فكر‬
‫نمیكردم كه اون بخواد ازدواج كنه‪.‬‬
‫_‪ :‬آخه چه ايرادي داره عزيزم؟‬
‫_‪ :‬هیچي ولي‪.......‬‬
‫_‪ :‬هیچي ديگه‪ .‬فردا بريم عقد كنیم؟ بعدم يه نامزدي مفصل میگیريم‪ .‬اصل ً چرا عروسي نكنیم؟‬
‫وقتي قرار نباشه دنبال خونه بگرديم كه ديگه كاري نداريم‪ .‬هان نظرت چیه؟‬
‫_‪ :‬تو اصل ً به من توجه نمیكني‪ .‬نمیفهمي چقدر خورده تو ذوقم‪ .‬اونم بعد از اونهمه زحمتي كه واسه‬
‫روبرو كردن بابابزرگ با فروغ خانم كشیديم‪.‬‬
‫_‪ :‬كیفشو كرديم عزيزم‪ .‬با وجود اين باهات همدردي میكنم‪ .‬حال‪ ..........‬فردا بريم عقد كنیم؟‬
‫_‪ :‬عقد كنیم‪ .‬عقد كنیم‪ .‬اگه قول بدي تا خرت از جو پريد‪ ،‬میز پینگ پونگ منو جمع نكني بگي میخوام‬
‫مبل بذارم آشپزخونه درست كنم‪ ،‬باشه‪ .‬هر كار دلت میخواد بكن‪.‬‬
‫_‪ :‬قول میدم كه جمعش نكنم‪ .‬فقط تورشو برمیدارم‪ .‬میذارمش اون گوشه‪ .‬روشم رومیزي میندازم‪.‬‬
‫دورشم دوازده تا صندلي میچینم‪ .‬اينجا هم مبل میذارم‪ .‬ديوارا رو هم كاغذ ديواري میكنم‪......‬‬
‫_‪ :‬ديگه چي؟ میخواي يه لوستر بزرگ كريستالم هم اون وسط بزني؟‬
‫_‪ :‬اوه عالیه‪ .‬حتم ًا اين كارو میكنم‪ .‬يه آشپزخونه هم كه میخوايم ديگه‪ .‬با يه عالم كابینت و جا براي‬
‫ماشین رختشويي و ظرفشويي‪.‬‬
‫چشمان غزال غرق اشك شد‪ .‬ايرج ناگهان متوجه شد‪ .‬كنارش نشست‪ .‬دستش را دور شانه هاي او‬
‫حلقه زد و گفت‪ :‬شوخي كردم‪.‬‬
‫غزال دماغش را بال كشید و گفت‪ :‬بالخره كه اينكارو میكني‪.‬‬
‫_‪ :‬نه ما عقد میكنیم‪ .‬نامزدي میگیريم‪ .‬بعد صد سال نامزد میمونیم‪ .‬منم میام شبانه روز پینگ پونگ‬
‫بازي میكنم‪ .‬خوبه؟‬
‫غزال خنديد‪ .‬ايرج اشكهاي او را پاك كرد و گفت‪ :‬هر جور تو راحتي عزيزم‪.‬‬
‫‪.17‬‬
‫چند روز بعد عقد كردند و عروسي گرفتند‪ .‬اما زيرزمین را دست نزدند‪ .‬اگر مهمان داشتند بال پذيرايي‬
‫میكردند‪ .‬وال پايین سرشان به پینگ پونگ و تماشاي فیلم گرم بود‪ .‬غزال ديپلم گرفت و ترجیح داد‬
‫ادامه تحصیل ندهد‪ .‬ايرج بعد از لیسانس توي يك آزمايشگاه ژنتیك مشغول به كار شد‪ .‬غزل داشت‬
‫براي گرفتن فوق لیسانس آماده میشد‪ .‬مادرش به تازگي مشغول تدارك سیسموني براي نوه ي‬
‫جديدي كه قرار بود چند ماه ديگر از راه برسد‪ ،‬شده بود‪ .‬خانم دكتر از خوشحال سر از پا نمیشناخت‬
‫و آرزو میكرد كه عروسش سه قلو بزايد!‬
‫تمام شد‪23 .‬بهمن ‪83‬‬
‫ساعت ‪ 2.5‬صبح‬
‫بگم غزال به ايرج يه تلفن بزنه!‬

Sign up to vote on this title
UsefulNot useful