You are on page 1of 39

‫=========================================‬

‫================‬

‫عنوان کتاب‪ :‬بوف کور‬


‫نويسنده ‪ :‬صادق هدايت‬
‫تاريخ نشر ‪ :‬آذر ‪82‬‬
‫تايپ ‪ :‬ليل اکبري‬

‫بوف کور‬

‫در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا مي خورد‬
‫و ميتراشد‪.‬‬
‫اين دردها را نميشود به کسي اظهار کرد‪ ،‬چون عموما عادت دارند که اين‬
‫دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند‬
‫و اگر کسي بگويد يا بنويسد‪ ،‬مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان‬
‫سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند ‪-‬زيرا بشر‬
‫هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط‬
‫شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدره است‪ -‬ولي افسوس‬
‫که تاثير اين گونه دارو ها موقت است و بجا ي تسکين پس از مدتي بر شدت درد‬
‫ميافزايد‪.‬‬
‫آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي ‪ ،‬اين انعکاس سايهء روح‬
‫که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي کند کسي پي‬
‫خواهد برد؟‬
‫من فقط بشرح يکي از اين پيش آمدها مي پردازم که براي خودم اتفاق‬
‫افتاده و بقدري مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم‬
‫آن تا زنده ام‪ ،‬از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است‬
‫زندگي مرا زهرآلود خواهد کرد‪ -‬زهرآلود نوشتم‪ ،‬ولي مي خواستم بگويم‬
‫داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت‪.‬‬
‫من سعي خواهم کرد آنچه را که يادم هست‪ ،‬آنچه را که از ارتباط وقايع‬
‫در نظرم مانده بنويسم‪ ،‬شايد بتوانم راجع بآن يک قضاوت کلي بکنم ؛ نه‪،‬‬
‫فقط اطمينان حاصل بکنم و يا اصل خودم بتوانم باور بکنم ‪ -‬چون براي‬
‫من هيچ اهميتي ندارد که ديگران باور بکنند يا نکنند‪-‬فقط ميترسم که‬
‫فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم‪ -‬زيرا در طي تجربيات زندگي‬
‫باين مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکي ميان من و ديگران وجود دارد‬
‫و فهميدم که تا ممکن است بايد خاموش شد‪ ،‬تا ممکن است بايد افکار خودم‬
‫را براي خودم نگهدارم و اگر حال تصميم گرفتم که بنويسم ‪ ،‬فقط براي‬
‫اينست که خودم را به سايه ام معرفي کنم ‪ -‬سايه اي که روي ديوار خميده و‬
‫مثل اين است که هرچه مي نويسم با اشتهاي هر چه تمامتر مي بلعد ‪-‬براي‬
‫اوست که مي خواهم آزمايشي بکنم‪ :‬ببينم شايد بتوانيم يکديگر را بهتر‬
‫بشناسيم‪ .‬چون از زماني که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام مي خواهم‬
‫خودم را بهتر بشناسم‪.‬‬
‫افکار پوچ!‪-‬باشد‪ ،‬ولي از هر حقيقتي بيشتر مرا شکنجه مي کند ‪ -‬آيا‬
‫اين مردمي که شبيه من هستند‪ ،‬که ظاهرا احتياجات و هوا و هوس مرا‬
‫دارند براي گول زدن من نيستند؟ آيا يک مشت سايه نيستند که فقط براي‬
‫مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آيا آنچه که حس مي کنم‪،‬‬
‫مي بينم و مي سنجم سرتاسر موهوم نيست که با حقيقت خيلي فرق دارد؟‬
‫من فقط براي سايهء خودم مي نويسم که جلو چراغ به ديوار افتاده است‪،‬‬
‫بايد خودم را بهش معرفي بکنم‪.‬‬
‫‪......................................‬‬
‫در اين دنياي پست پر از فقر و مکنت ‪ ،‬براي نخستين بار گمان کردم‬
‫که در زندگي من يک شعاع آفتاب درخشيد ‪ -‬اما افسوس‪ ،‬اين شعاع‬
‫آفتاب نبود‪ ،‬بلکه فقط يک پرتو گذرنده‪ ،‬يک ستارهء پرنده بود که بصورت‬
‫يک زن يا فرشته بمن تجلي کرد و در روشنايي آن يک لحظه ‪ ،‬فقط يک ثانيه‬
‫همهء بدبختيهاي زندگي خودم را ديدم و بعظمت و شکوه آن پي بردم و‬
‫بعد اين پرتو در گرداب تاريکي که بايد ناپديد بشود دوباره ناپديد شد‪-‬‬
‫نه ‪ ،‬نتوانستم اين پرتو گذرنده را براي خودم نگهدارم‪.‬‬
‫سه ماه ‪ -‬نه‪ ،‬دو ماه و چهار روز بود که پي او را گم کرده بودم‪ ،‬ولي‬
‫يادگار چشم هاي جادويي يا شرارهء کشنده چشمهايش در زندگي من هميشه‬
‫ماند ‪-‬چطور مي توانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته بزندگي‬
‫من است؟‬
‫نه‪ ،‬اسم او را هرگز نخواهم برد‪ ،‬چون ديگر او با آن اندام اثيري‪،‬‬
‫باريک و مه آلود‪ ،‬با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان که پشت آن‬
‫زندگي من آهسته و دردناک مي سوخت و ميگداخت‪ ،‬او ديگر متعلق باين‬
‫دنياي پست درنده نيس‪ -‬نه‪ ،‬اسم او را نبايد آلوده بچيزهاي زميني بکنم‪.‬‬
‫بعد از او من ديگر خودم را از جرگهء آدم ها‪ ،‬از جرگهء احمق ها و‬
‫خوشبخت ها بکلي بيرون کشيدم و براي فراموشي بشراب و ترياک پناه‬
‫بردم‪ -‬زندگي من تمام روز ميان چهار ديوار اتاقم مي گذشت و مي گذرد‪-‬‬
‫سرتاسر زندگيم ميان چهار ديوار گذشته است‪.‬‬
‫تمام روز مشغوليات من نقاشي روي جلد قلمدان بود‪ -‬همهء وقتم وقف‬
‫نقاشي روي جلد قلمدان و استعمال مشروب و ترياک مي شد و شغل مضحک‬
‫نقاشي روي قلمدان اختيار کرده بودم براي اينکه خودم را گيج بکنم ‪ ،‬براي‬
‫اينکه وقت را بکشم‪.‬‬
‫از حسن اتفاق خانه ام بيرون شهر‪ ،‬در يک محل ساکت و آرام دور از‬
‫آشوب و جنجال زندگي مردم واقع شده ‪ -‬اطراف آن کامل مجزا و دورش‬
‫خرابه است‪ .‬فقط از آن طرف خندق خانه هاي گلي توسري خورده پيدا‬
‫است و شهر شروع مي شود‪ .‬نمي دانم اين خانه را کدام مجنون يا کج سليقه‬
‫در عهد دقيانوس ساخته‪ ،‬چشمم را که مي بندم نه فقط همهء سوراخ سنبه هايش‬
‫پيش چشمم مجسم مي شود‪ ،‬بلکه فشار آنها را روي دوش خودم حس مي کنم‪.‬‬
‫خانه ايکه فقط روي قلمدانهاي قديم ممکن است نقاشي کرده باشند‪.‬‬
‫بايد همه ء اينها را بنويسم تا ببينم که بخودم مشتبه نشده باشد‪ ،‬بايد‬
‫همهء اينها را به سايهء خودم که روي ديوار افتاده است توضيح بدهم ‪ -‬آري‪،‬‬
‫پيشتر برايم فقط يک دلخوش کنک مانده بود‪ .‬ميان چهار ديوار اطاقم روي‬
‫قلمدان نقاشي مي کردم و با اين سرگرمي مضحک وقت را مي گذرانيدم‪،‬‬
‫اما بعد از آنکه آن دو چشم را ديدم‪ ،‬بعد از آنکه او را ديدم اصل معني‪،‬‬
‫مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتي از نظرم افتاد ‪ -‬ولي چيزي که غريب ‪،‬‬
‫چيزيکه باورنکردني است نمي دانم چرا موضوع مجلس همهء نقاشيهاي من‬
‫از ابتدا يک جور و يک شکل بوده است‪ .‬هميشه يک درخت سرو مي کشيدم‬
‫که زيرش پيرمردي قوز کرده شبيه جوکيان هندوستان عبا به خودش پيچيده‪،‬‬
‫چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبااه دست چپش‬
‫را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود‪ - .‬روبروي او دختري با لباس سياه‬
‫بلند خم شده به او کل نيلوفر تعارف ميکرد‪ -‬چون ميان آنها يک جوي آب‬
‫فاصله داشت ‪ -‬آيا اين مجلس را من سابقا ديده بوده ام‪ ،‬يا در خواب به من‬
‫الهام شده بود؟ نمي دانم‪ ،‬فقط مي دانم که هر چه نقاشي مي کردم همه اش‬
‫همين مجلس و همين موضوع بود‪ ،‬دستم بدون اراده اين تصوير را مي کشيد‬
‫و غريب تر آنکه براي اين نقش مشتري پيدا ميشد و حتي بتوسط عمويم از‬
‫اين جلد قلمدانها بهندوستان مي فرستادم که مي فروخت و پولش را برايم‬
‫ميفرستاد‪.‬‬
‫اين مجلس در عين حال بنظرم دور و نزديک ميآمد‪،‬درست يادم نيست ‪-‬‬
‫حال قضيه اي بخاطرم آمد‪ -‬گفتم ‪ :‬بايد يادبودهاي خودم را بنويسم‪ ،‬ولي‬
‫اين پيش آمد خيلي بعد اتفاق افتاده و ربطي به موضوع ندارد و در اثر همين‬
‫اتفاق از نقاشي بکلي دست کشيدم ‪ -‬دوماه پيش‪ ،‬نه‪ ،‬دو ماه و چهار روز‬
‫ميگذرد‪ .‬سيزدهء نوروز بود‪ .‬همهء مردم بيرون شهر هجوم آورده بودند ‪-‬‬
‫من پنجرهء اطاقم را بسته بودم‪ ،‬براي اينکه سر فارغ نقاشي بکنم ‪ ،‬نزديک‬
‫غروب گرم نقاشي بودم يکمرتبه در باز شد و عمويم وارد شد‪ -‬يعني خودش‬
‫گفت که عموي من است‪ ،‬من هرگز او را نديده بودم ‪ ،‬چون از ابتداي‬
‫جواني به مسافرت دوردستي رفته بود‪ .‬گويا ناخداي کشتي بود‪ ،‬تصور کردم‬
‫شايد کار تجارتي با من دارد‪ ،‬چون شنيده بودم که تجارت هم مي کند ‪ -‬بهرحال‬
‫عمويم پيرمردي بود قوزکرده که شالمهء هندي دور سرش بسته بود‪ ،‬عباي‬
‫زرد پاره اي روي دوشش بود و سر و رويش را با شال گردن پيچيده بود ‪،‬‬
‫يخه اش باز و سينهء پشم آلودش ديده مي شد‪ .‬ريش کوسه اش را که از زير‬
‫شال گردن بيرون آمده بود مي شد دانه دانه شمرد‪ ،‬پلک هاي ناسور سرخ‬
‫و لب شکري داشت ‪ -‬يک شباهت دور و مضحک با من داشت‪ .‬مثل اينکه‬
‫عکس من روي آينهء دق افتاده باشد ‪ -‬من هميشه شکل پدرم را پيش خودم‬
‫همين جور تصور مي کردم‪ ،‬بمحض ورود رفت کنار اطاق چنباته زد‪ -‬من‬
‫بفکرم رسيد که براي پذيرايي او چيزي تهيه بکنم‪ ،‬چراغ را روشن کردم‪،‬‬
‫رفتم در پستوي تاريک اطاقم‪ ،‬هر گوشه را وارسي کردم تا شايد بتوانم‬
‫چيزي باب دندان او پيدا کنم‪ ،‬اگر چه مي دانستم که در خانه چيزي به هم‬
‫نمي رسد‪ ،‬چون نه ترياک برايم مانده بود و نه مشروب ‪ -‬ناگهان نگاهم‬
‫ببالي رف افتاد ‪ -‬گويا بمن الهام شد‪ ،‬ديدم يک بغلي شراب کهنه که بمن‬
‫ارث رسيده بود ‪ -‬گويا بمناسبت تولد من اين شراب را انداخته بودند ‪-‬‬
‫بالي رف بود‪ ،‬هيچوقت من به اين صرافت نيفتاده بودم‪ .‬اصل بکلي يادم‬
‫رفته بود ‪،‬که چنين چيزي در خانه هست‪ .‬براي اينکه دستم به رف برسد‬
‫چهارپايه اي را که آنجا بود زير پايم گذاشتم ولي همين که آمدم بغلي را‬
‫بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف چشمم به بيرون افتاد ‪ -‬ديدم در‬
‫صحراي پشت اطاقم پيرمردي قوزکرده ‪ ،‬زير درخت سروي نشسته بود و‬
‫يک دختر جوان‪ ،‬نه ‪ -‬يک فرشتهء آسماني جلو او ايستاده‪ ،‬خم شده بود‬
‫و با دست راست گل نيلوفر کبودي به او تعارف مي کرد‪ ،‬در حالي که پيرمرد‬
‫ناخن انگشت سبابهء دست چپش را ميجويد‪.‬‬
‫دختر درست در مقابل من واقع شده بود‪ ،‬ولي بنظر مي آمد که هيچ‬
‫متوجه اطراف خودش نمي شد‪ .‬نگاه مي کرد‪ ،‬بي آنکه نگاه کرده باشد؛ لبخند‬
‫مدهوشانه و بي اراده اي کنار لبش خشک شده بود‪ ،‬مثل اينکه بفکر شخص‬
‫غايبي بوده باشد ‪ -‬از آنجا بود که چشمهاي مهيب افسونگر‪ ،‬چشمهايي‬
‫که مثل اين بود که بانسان سرزنش تلخي مي زند‪ ،‬چشمهاي مضطرب‪ ،‬متعجب‪،‬‬
‫تهديدکننده و وعده دهندهء او را ديدم و پرتو زندگي من روي اين گويهاي‬
‫براق پرمعني ممزوج و در ته آن جذب شد ‪ -‬اين آينهء جذاب همهء هستي‬
‫مرا تا آنجاييکه فکر بشر عاجز است بخودش مي کشيد ‪ -‬چشمهاي مورب‬
‫ترکمني که يک فروغ ماوراء طبيعي و مست کننده داشت‪ ،‬در عين حال‬
‫ميترسانيد و جذب مي کرد‪ ،‬مثل اينکه با چشمهايش مناظر ترسناک و ماوراء‬
‫طبيعي ديده بود که هر کسي نمي توانست ببيند؛ گونه هاي برجسته‪ ،‬پيشاني‬
‫بلند‪ ،‬ابروهاي باريک به هم پيوسته‪ ،‬لبهاي گوشتالوي نيمه باز‪ ،‬لبهاييکه‬
‫مثل اين بود تازه از يک بوسهء گرم طولني جدا شده ولي هنوز سير نشده‬
‫بود‪ .‬موهاي ژوليدهء سياه و نامرتب دور صورت مهتابي او را گرفته بود و‬
‫يک رشته از آن روي شقيقه اش چسبيده بود ‪ -‬لطافت اعضا و بي اعتنايي‬
‫اثيري حرکاتش از سستي و موقتي بودن او حکايت مي کرد‪ ،‬فقط يک دختر‬
‫رقاص بتکدهء هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد‪.‬‬
‫حالت افسرده و شادي غم انگيزش همه ء اينها نشان ميداد که او مانند‬
‫مردمان معمولي نيست‪ ،‬اصل خوشگلي او معمولي نبود‪ ،‬او مثل يک منظرهء‬
‫روياي افيوني به من جلوه کرد‪ ...‬او همان حرارت عشقي مهر گياه را در من‬
‫توليد کرد‪ .‬اندام نازک و کشيده با خط متناسبي که از شانه‪ ،‬بازو ‪ ،‬پستانها ‪،‬‬
‫سينه‪ ،‬کپل و ساق پاهايش پايين مي رفت مثل اين بود که تن او را از آغوش‬
‫جفتش بيرون کشيده باشند ‪ -‬مثل مادهء مهر گياه بود که از بغل جفتش جدا‬
‫کرده باشند‪.‬‬
‫لباس سياه چين خورده اي پوشيده بود که قالب و چسب تنش بود ‪ ،‬وقتي که‬
‫من نگاه کردم گويا مي خواست از روي جويي که بين او و پيرمرد فاصله‬
‫داشت بپرد ولي نتوانست‪ ،‬آنوقت پيرمرد زد زيرخنده‪ ،‬خندهء خشک و‬
‫زننده اي بود که مو را به تن آدم راست مي کرد‪ ،‬يک خندهء سخت دورگه و‬
‫مسخره آميز کرد بي آنکه صورتش تغييري بکند ‪ ،‬مثل انعکاس خنده اي بود‬
‫که از ميان تهي بيرون آمده باشد‪.‬‬
‫من در حالي که بغلي شراب دستم بود‪ ،‬هراسان از روي چهارپايه پايين‬
‫جستم ‪ -‬نمي دانم چرا مي لرزيدم ‪ -‬يک نوع لرزه پر از وحشت و کيف بود‪ ،‬مثل‬
‫اينکه از خواب گوارا و ترسناکي پريده باشم ‪ -‬بغلي شراب را زمين گذاشتم‬
‫و سرم را ميان دو دستم گرفتم ‪ -‬چند دقيقه طول کشيد؟ نمي دانم‪-‬‬
‫همينکه بخودم آمدم بغلي شراب را برداشتم‪ ،‬وارد اطاق شدم ‪ ،‬ديدم عمويم‬
‫رفته و لي در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود ‪ -‬اما زنگ خندهء خشک‬
‫پيرمرد هنوز توي گوشم صدا مي کرد‪.‬‬
‫هوا تاريک مي شد‪ ،‬چراغ دود مي زد‪ ،‬ولي لرزهء مخوف و ترسناکي که در‬
‫خودم حس کرده بودم هنوز اثرش باقي بود ‪ -‬زندگي من از اين لحظه تغيير‬
‫کرد ‪ -‬بيک نگاه کافي بود‪ ،‬براي اينکه آن فرشتهء آسماني ‪،‬آن دختر اثيري‪،‬‬
‫تا آنجايي که فهم بشر از ادراک آن عاجز است تاثير خودش را در من مي گذارد‪.‬‬
‫در اين وقت از خود بي خود شده بودم؛ مثل اينکه من اسم او را قبل‬
‫مي دانسته ام‪.‬شرارهء چشمهايش‪ ،‬رنگش‪ ،‬بويش‪ ،‬حرکاتش همه بنظر من آشنا‬
‫مي آمد‪ ،‬مثل اينکه روان من در زندگي پيشين در عالم مثال با روان او‬
‫همجوار بوده از يک اصل و يک ماده بوده و بايستي که به هم ملحق شده باشيم‪.‬‬
‫مي بايستي در اين زندگي نزديک او بوده باشم‪.‬هرگز نمي خواستم او را لمس‬
‫بکنم‪ ،‬فقط اشعهء نامريي که از تن ما خارج و به هم آميخته مي شد کافي بود‪.‬‬
‫اين پيش آمد وحشت انگيز که باولين نگاه بنظر من آشنا آمد‪ ،‬آيا هميشه دو نفر‬
‫عاشق همين احساس را نمي کنند که سابقا يکديگر را ديده بودند‪ ،‬که رابطهء‬
‫مرموزي ميان آنها وجود داشته است؟ در اين دنياي پست يا عشق او را‬
‫مي خواستم و يا عشق هيچکس را ‪ -‬آيا ممکن بود کس ديگري در من تاثير‬
‫بکند؟ ولي خندهء خشک و زنندهء پيرمرد‪ -‬اين خندهء مشئوم رابطهء ميان ما را‬
‫از هم پاره کرد‪.‬‬
‫تمام شب را باين فکر بودم‪ .‬چندين بار خواستم بروم از روزنهء ديوار‬
‫نگاه بکنم ولي از صداي خندهء پيرمرد ترسيدم‪ ،‬روز بعد را بهمين فکر‬
‫بودم‪ .‬آيا مي توانستم از ديدارش بکلي چشم بپوشم؟ فرداي آنروز بالخره‬
‫با هزار ترس و لرز تصميم گرفتم بغلي شراب را دوباره سر جايش بگذارم‬
‫ولي همين که پردهء جلو پستو را کنار زدم و نگاه کردم ديوار سياه تاريک‪،‬‬
‫مانند همان تاريکي که سرتاسر زندگي مرا فرا گرفته بود ‪ -‬اصل‬
‫هيچ منفذ و روزنه اي به خارج ديده نمي شد‪ -‬روزنه چهارگوشهء ديوار‬
‫بکلي مسدود و از جنس آن شده بود‪ ،‬مثل اينکه از ابتدا وجود نداشته‬
‫است‪ -‬چهارپايه را پيش کشيدم ولي هرچه ديوانه وار روي بدنهء ديوار مشت‬
‫ميزدم و گوش ميدادم يا جلوي چراغ نگاه مي کردم کمترين نشانه اي از روزنهء‬
‫ديوار ديده نمي شد و به ديوار کلفت و قطور ضربه هاي من کارگر نبود ‪ -‬يکپارچه‬
‫سرب شده بود‪.‬‬
‫آيا ميتوانستم بکلي صرف نظر کنم؟ اما دست خودم نبود‪ ،‬از اين ببعد‬
‫مانند روحي که در شکنجه باشد‪ ،‬هر چه انتظار کشيدم ‪ -‬هر چه کشيک کشيدم‪،‬‬
‫هر چه جستجو کردم فايده اي نداشت‪ -.‬تمام اطراف خانه مان را زير پا کردم‪،‬‬
‫نه يک روز‪ ،‬نه دو روز؛ بلکه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خوني که‬
‫به محل جنايت خود برمي گردند‪،‬هر روز طرف غروب مثل مرغ‬
‫سرکنده دور خانه مان مي گشتم‪ ،‬بطوريکه همهء سنگها و همهء ريگهاي‬
‫اطراف آن را مي شناختم‪ .‬اما هيچ اثري از درخت سرو‪ ،‬از جوي آب و‬
‫از کساني که آنجا ديده بودم پيدا نکردم ‪ -‬آنقدر شبها جلو مهتاب زانو‬
‫بزمين زدم‪ ،‬از درختها‪ ،‬از سنگها‪ ،‬از ماه که شايد او به ما نگاه کرده باشد‪،‬‬
‫استغاثه و تضرع کرده ام و همهء موجودات را به کمک طلبيده ام ولي کمترين‬
‫اثري از او نديدم ‪ -‬اصل فهميدم که همهء اين کارها بيهوده است‪ ،‬زيرا او‬
‫نمي توانست با چيزهاي اين دنيا رابطه و وابستگي داشته باشد ‪-‬مثل آبي‬
‫که او گيسوانش را با آن شستشو مي داده بايستي از يک چشمهء منحصربفرد‬
‫ناشناس و يا غاري سحرآميز بوده باشد‪ .‬لباس او از تاروپود ابريشم و پنبهء‬
‫معمولي نبوده و دستهاي مادي ‪ ،‬دستهاي آدمي آن را ندوخته بود ‪ -‬او يک‬
‫وجود برگزيده بود‪ -‬فهميدم که آن گلهاي نيلوفر گل معمولي نبوده‪،‬‬
‫مطمئن شدم اگر آب معمولي برويش مي زد صورتش مي پلسيد و اگر با‬
‫انگشتان بلند و ظريفش گل نيلوفر معمولي را مي چيد انگشتش مثل ورق‬
‫گل پژمرده مي شد‪.‬‬
‫همهء اينها را فهميدم ‪،‬اين دختر ‪ ،‬نه اين فرشته‪ ،‬براي من سرچشمهء تعجب‬
‫و الهام ناگفتني بود‪ .‬وجودش لطف و دست نزدني بود‪ .‬او بود که حس‬
‫پرستش را در من توليد کرد‪ .‬من مطمئنم که نگاه يک نفر بيگانه ‪ ،‬يکنفر آدم‬
‫معمولي او را کنفت و پژمرده مي کرد‪.‬‬
‫از وقتي او را گم کردم ‪ ،‬از زمانيکه يک ديوار سنگين ‪ ،‬يک سد نمناک‬
‫بدون روزنه بسنگيني سرب جلو من و او کشيده شد‪ ،‬حس کردم که زندگيم‬
‫براي هميشه بيهوده و گم شده است‪ .‬اگر چه نوازش نگاه و کيف عميقي‬
‫که از ديدنش برده بودم يکطرفه بود و جوابي برايم نداشت؛ زيرا او مرا‬
‫نديده بود‪ ،‬ولي من احتياج باين چشمها داشتم و فقط يک نگاه او کافي بود‬
‫که همهء مشکلت فلسفي و معماهاي الهي را برايم حل کند ‪ -‬بيک نگاه او‬
‫ديگر رمز و اسراري برايم وجود نداشت‪.‬‬
‫از اين ببعد بمقدار مشروب و ترياک خودم افزودم‪ ،‬اما افسوس بجاي‬
‫اينکه اين داروهاي نااميدي فکر مرا فلج و کرخت بکند ‪ ،‬بجاي اينکه‬
‫فراموش بکنم‪ ،‬روزبروز ‪ ،‬ساعت بساعت ‪ ،‬دقيقه بدقيقه فکر او ‪ ،‬اندام او ‪،‬‬
‫صورت او خيلي سخت تر از پيش جلوم مجسم مي شد‪.‬‬
‫چگونه مي توانستم فراموش بکنم؟ چشمهايم که باز بود و يا رويهم‬
‫مي گذاشتم در خواب و در بيداري او جلو من بود‪ .‬از ميان روزنهء پستوي‬
‫اطاقم‪ ،‬مثل شبي که فکر و منطق مردم را فرا گرفته‪ ،‬از ميان سوراخ‬
‫چهارگوشه که به بيرون باز مي شد دايم جلو چشمم بود‪.‬‬
‫آسايش به من حرام شده بود‪ ،‬چطور مي توانستم آسايش داشته باشم؟‬
‫هر روز تنگ غروب عادت کرده بودم که به گردش بروم‪ ،‬نمي دانم چرا‬
‫مي خواستم و اصرار داشتم که جوي آب‪ ،‬درخت سرو‪ ،‬و بتهء گل نيلوفر‬
‫را پيدا کنم ‪ -‬همان طوري که بترياک عادت کرده بودم ‪ ،‬همانطور باين گردش‬
‫عادت داشتم ‪ ،‬مثل اين که نيرويي مرا به اين کار وادار مي کرد‪ .‬در تمام راه‬
‫همه اش به فکر او بودم ‪ ،‬بياد اولين ديداري که از او کرده بودم و مي خواستم‬
‫محلي که روز سيزده بدر او را آنجا ديده بودم پيدا کنم‪ -.‬اگر آنجا را‬
‫پيدا مي کردم ‪ ،‬اگر مي توانستم زير آن درخت سرو بنشينم حتما در زندگي‬
‫من آرامشي توليد مي شد ‪ -‬ولي افسوس بجز خاشاک و شن داغ و استخوان‬
‫دندهء اسب و سگي که روي خاکروبه ها بو مي کشيد چيز ديگري نبود‪ -‬آيا‬
‫من حقيقتا با او ملقات کرده بودم؟‪-‬هرگز ‪ ،‬فقط او را دزدکي و پنهاني‬
‫از يک سوراخ ‪ ،‬از يک روزنهء بدبخت پستوي اطاقم ديدم ‪ -‬مثل سگ‬
‫گرسنه اي که روي خاکروبه ها بو مي کشد و جستجو مي کند ‪ ،‬اما همين که از‬
‫دور زنبيل مي آورند از ترس ميرود پنهان مي شود ‪ ،‬بعد برمي گردد که‬
‫تکه هاي لذيذ خودش را در خاکروبهء تازه جستجو بکند‪ .‬من هم همان حال را‬
‫داشتم ‪ ،‬ولي اين روزنه مسدود شده بود ‪ -‬براي من او يک دسته گل تر و‬
‫تازه بود که روي خاکروبه انداخته باشند‪.‬‬
‫شب آخري که مثل هر شب بگردش رفتم ‪ ،‬هوا گرفته و باراني بود و مه‬
‫غليظي در اطراف پيچيده بود ‪ -‬در هواي باراني که از زنندگي رنگ ها و‬
‫بي حيايي خطوط اشيا ميکاهد ‪ ،‬من يکنوع آزادي و راحتي حس مي کردم و‬
‫مثل اين بود که باران افکار تاريک مرا مي شست ‪ -‬در اين شب آنچه که‬
‫نبايد بشود شد ‪ -‬من بي اراده پرسه مي زدم ولي در اين ساعت هاي تنهايي‪،‬‬
‫در اين دقيقه ها که درست مدت آن يادم نيست خيلي سخت تر از هميشه‬
‫صورت هول و محو او مثل اين که از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد صورت‬
‫بي حرکت و بي حالتش مثل نقاشي هاي روي جلد قلمدان جلو چشمم ظاهر‬
‫بود‪.‬‬
‫وقتي که برگشتم گمان مي کنم خيلي از شب گذشته بود و مه انبوهي‬
‫در هوا متراکم بود‪ ،‬بطوري که درست جلو پايم را نمي ديدم‪ .‬ولي از‬
‫روي عادت ‪ ،‬از روي حس مخصوصي که در من بيدار شده بود جلو در خانه ام که‬
‫رسيدم ديدم يک هيکل سياهپوش ‪ ،‬هيکل زني روي سکوي در خانه ام نشسته‪.‬‬
‫کبريت زدم که جاي کليد را پيدا کنم ولي نمي دانم چرا بي اراده چشمم‬
‫بطرف هيکل سياهپوش متوجه شد و دو چشم مورب ‪ ،‬دو چشم درشت سياه‬
‫که ميان صورت مهتابي لغري بود ‪ ،‬همان چشم هايي را که بصورت انسان‬
‫خيره ميشد بي آنکه نگاه بکند شناختم‪ ،‬اگر او را سابق بر اين نديده بودم‪،‬‬
‫مي شناختم‪-‬نه‪ ،‬گول نخورده بودم ‪.‬اين هيکل سياهپوش او بود ‪ -‬من‬
‫مثل وقتي که آدم خواب مي بيند ‪ ،‬خودش مي داند که خواب است و مي خواهد‬
‫بيدار بشود اما نمي تواند‪ .‬مات و منگ ايستادم ‪ ،‬سر جاي خودم خشک شدم‪-‬‬
‫کبريت تا ته سوخت و انگشتهايم را سوزانيد‪ ،‬آنوقت يک مرتبه بخودم‬
‫آمدم‪ ،‬کليد را در قفل پيچاندم ‪ ،‬در باز شد‪ ،‬خودم را کنار کشيدم ‪-‬او مثل‬
‫کسيکه راه رابشناسد از روي سکو بلند شد ‪ ،‬از دالن تاريک گذشت ‪.‬در‬
‫اطاقم را باز کرد و منهم پشت سر او وارد اطاقم شدم‪ .‬دستپاچه چراغ را‬
‫روشن کردم‪ ،‬ديدم او رفته روي تختخواب من دراز کشيده‪ .‬صورتش در‬
‫سايه واقع شده بود‪ .‬نمي دانستم که او مرا مي بيند يا نه‪ ،‬صدايم را مي توانست‬
‫بشنود يا نه ‪ ،‬ظاهرا نه حالت ترس داشت و نه ميل مقاومت‪ .‬مثل اين بود‬
‫که بدون اراده آمده بود‪-.‬‬
‫آيا ناخوش بود‪ ،‬راهش را گم کرده بود؟ او بدون اراده مانند يکنفر‬
‫خوابگرد آمده بود ‪ -‬در اين لحظه هيچ موجودي حالتي را که طي کردم‬
‫نمي تواند تصور کند ‪ -‬يکجور درد گوارا و ناگفتني حس کردم ‪ -‬نه‪ ،‬گول‬
‫نخورده بودم‪ .‬اين همان زن ‪ ،‬همان دختر بود که بدون تعجب ‪ ،‬بدون يک‬
‫کلمه حرف وارد اطاق من شده بود؛ هميشه پيش خودم تصور مي کردم که‬
‫اولين برخورد ما همين طور خواهد بود‪.‬اين حالت برايم حکم يک خواب‬
‫ژرف بي پايان را داشت چون بايد بخواب خيلي عميق رفت تا بشود چنين‬
‫خوابي را ديد و اين سکوت برايم حکم يک زندگي جاوداني را داشت‪،‬‬
‫چون در حالت ازل و ابد نمي شود حرف زد‪.‬‬
‫براي من او در عين حال يک زن بود و يک چيز ماوراء بشري با خودش‬
‫داشت‪ .‬صورتش يک فراموشي گيج کنندهء همهء صورتهاي آدم هاي ديگر را‬
‫برايم ميآورد ‪ -‬بطوريکه از تماشاي او لرزه به اندامم افتاد و زانوهايم‬
‫سست شد‪ -‬در اين لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگي خودم را پشت‬
‫چشم هاي درشت ‪ ،‬چشمهاي بي اندازه درشت او ديدم‪ ،‬چشم هاي تر و براق ‪،‬‬
‫مثل گوي الماس سياهي که در اشک انداخته باشند‪-‬در چشم هايش‪ -‬در‬
‫چشمهاي سياهش شب ابدي و تاريکي متراکمي را که جستجو مي کردم پيدا‬
‫کردم و در سياهي مهيب افسونگر آن غوطه ور شدم ‪ ،‬مثل اين بود که‬
‫قوه اي را از درون وجودم بيرون مي کشند‪ ،‬زمين زير پايم ميلرزيد و اگر‬
‫زمين خورده بودم يک کيف ناگفتني کرده بودم‪.‬‬
‫قلبم ايستاد ‪ ،‬جلو نفس خودم را گرفتم ‪ ،‬ميترسيدم که نفس بکشم و او‬
‫مانند ابر يا دود ناپديد بشود‪ ،‬سکوت او حکم معجز را داشت ‪ ،‬مثل اين‬
‫بود که يک ديوار بلورين ميان ما کشيده بودند‪ ،‬از اين دم‪ ،‬از اين ساعت‬
‫و يا ابديت خفه مي شدم ‪ -‬چشمهاي خستهء او مثل اينکه يک چيز غيرطبيعي‬
‫که همه کس نمي تواند ببيند ‪ ،‬مثل اينکه مرگ را ديده باشد ‪ ،‬آهسته بهم‬
‫رفت‪ ،‬پلکهاي چشمش بسته شد و من مانند غريقي که بعد از تقل و جان‬
‫کندن روي آب مي آيد از شدت حرارت تب بخودم لرزيدم و با سر آستين‬
‫عرق روي پيشانيم را پاک کردم‪.‬‬
‫صورت او همان حالت آرام و بي حرکت را داشت ولي مثل اين بود‬
‫که تکيده تر و لغرتر شده بود‪ .‬همين طور دراز کشيده بود ناخن انگشت‬
‫سبابهء دست چپش را مي جويد‪ -‬رنگ صورتش مهتابي و از پشت رخت سياه‬
‫نازکي که چسب تنش بود خط ساق پا ‪ ،‬بازو و دو طرف سينه و تمام تنش‬
‫پيدا بود‪.‬‬
‫براي اين که او را بهتر ببينم من خم شدم‪ ،‬چون چشمهايش بسته شده‬
‫بود ‪ .‬اما هرچه بصورتش نگاه کردم مثل اين بود که او از من بکلي دور‬
‫است‪ -‬ناگهان حس کردم که من بهيچوجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم‬
‫و هيچ رابطه اي بين ما وجود ندارد‪.‬‬
‫خواستم چيزي بگويم ولي ترسيدم گوش او ‪ ،‬گوشهاي حساس او که‬
‫بايد بيک موسيقي دور آسماني و مليم عادت داشته باشد از صداي من‬
‫متنفر بشود‪.‬‬
‫بفکرم رسيد که شايد گرسنه و يا تشنه اش باشد ‪ ،‬رفتم در پستوي اطاقم‬
‫تا چيزي برايش پيدا کنم ‪-‬اگر چه مي دانستم که هيچ چيز در خانه به هم‬
‫نميرسد‪ -‬اما مثل اينکه به من الهام شد‪ ،‬بالي رف يک بغلي شراب کهنه که‬
‫از پدرم به من ارث رسيده بود داشتم‪-‬چهارپايه را گذاشتم‪ -‬بغلي شراب را‬
‫پايين آوردم‪ -‬پاورچين پاورچين کنار تختخواب رفتم‪ ،‬ديدم مانند بچهء‬
‫خسته و کوفته اي خوابيده بود‪ .‬او کامل خوابيده بود و مژه هاي بلندش‬
‫مثل مخمل بهم رفته بود‪ -‬سربغلي را باز کردم و يک پياله شراب از لي‬
‫دندان هاي کليد شده اش آهسته در دهن او ريختم‪.‬‬
‫براي اولين بار در زندگيم احساس آرامش ناگهان توليد شد‪ .‬چون ديدم‬
‫اين چشم ها بسته شده‪ ،‬مثل اينکه سلتوني که مرا شکنجه مي کرد و کابوسي‬
‫که با چنگال آهنيش درون مرا مي فشرد‪ ،‬کمي آرام گرفت‪ .‬صندلي خودم‬
‫را آوردم ‪ ،‬کنار تخت گذاشتم و بصورت او خيره شدم ‪ -‬چه صورت بچه‪-‬‬
‫گانه‪ ،‬چه حالت غريبي! آيا ممکن بود که اين زن‪ ،‬اين دختر ‪ ،‬يا اين فرشتهء‬
‫عذاب (چون نمي دانستم چه اسمي رويش بگذارم) آيا ممکن بود که اين‬
‫زندگي دوگانه را داشته باشد؟آنقدر آرام ‪ ،‬آنقدر بي تکلف؟‬
‫حال من مي توانستم حرارت تنش را حس کنم و بوي نمناکي که از‬
‫گيسوان سنگين سياهش متصاعد مي شد ببوسم‪-‬نميدانم چرا دست لرزان خودم‬
‫را بلند کردم‪ .‬چون دستم به اختيار خودم نبود و روي زلفش کشيدم ‪ -‬زلفي‬
‫که هميشه روي شقيقه هايش چسبيده بود‪-‬بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم‪-‬‬
‫موهاي او سرد و نمناک بود‪-‬سرد‪ ،‬کامل سرد‪ .‬مثل اينکه چند روز‬
‫ميگذشت که مرده بود‪-‬من اشتباه نکرده بودم‪ ،‬او مرده بود‪.‬دستم را از‬
‫توي پيش سينهء او برده روي پستان و قلبش گذاشتم ‪ -‬کمترين تپشي احساس‬
‫نمي شد‪ ،‬آينه را آوردم جلو بيني او گرفتم‪ ،‬ولي کمترين اثر از زندگي در او‬
‫وجود نداشت‪...‬‬
‫خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم ‪ ،‬حرارت خود را باو بدهم‬
‫و سردي مرگ را از او بگيرم شايد باين وسيله بتوانم روح خودم را در‬
‫کالبد او بدمم‪-‬لباسم را کندم رفتم روي تختخواب پهلويش خوابيدم‪-‬مثل‬
‫نر و مادهء مهر گياه بهم چسبيده بوديم ‪ ،‬اصل تن او مثل تن مادهء مهر گياه‬
‫بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گياه را‬
‫داشت‪-‬دهنش گس و تلخ مزه ‪ ،‬طعم ته خيار را مي داد‪ -‬تمام تنش مثل‬
‫تگرگ سرد شده بود‪ .‬حس مي کردم که خون در شريانم منجمد ميشد و اين‬
‫سرما تا ته قلب نفوذ مي کرد‪ -‬همهء کوششهاي من بيهوده بود‪ ،‬از تخت‬
‫پايين آمدم ‪ ،‬رختم را پوشيدم‪.‬نه‪ ،‬دروغ نبود‪ ،‬او اينجا در اطاق من ‪ ،‬در‬
‫تختخواب من آمده تنش را بمن تسليم کرد‪.‬تنش و روحش هر دو را بمن داد!‬
‫تا زنده بود‪ ،‬تا زماني که چشم هايش از زندگي سرشار بود‪ ،‬فقط يادگار‬
‫چشمش مرا شکنجه مي داد‪ ،‬ولي حال بي حس و حرکت‪ ،‬سرد و با چشم هاي‬
‫بسته شده آمده خودش را تسليم من کرد‪ -‬با چشمهاي بسته!‬
‫اين همان کسي بود که تمام زندگي مرا زهرآلود کرده بود و يا اصل‬
‫زندگي من مستعد بود که زهر آلود بشود و من بجز زندگي زهرآلود‬
‫زندگي ديگري را نمي توانستم داشته باشم‪-‬حال اينجا در اطاقم تن و سايه اش‬
‫را بمن داد‪-‬روح شکننده و موقت او که هيچ رابطه اي با دنياي زمينيان‬
‫نداشت از ميان لباس سياه چين خورده اش آهسته بيرون آمد‪ ،‬از ميان‬
‫جسمي که او را شکنجه مي کرد و در دنياي سايه هاي سرگردان رفت‪ ،‬گويا‬
‫سايهء مرا هم با خودش برد‪ .‬ولي تنش بي حس و حرکت آنجا افتاده بود‪-‬‬
‫عضلت نرم و لمس او‪ ،‬رگ و پي و استخون هايش منتظر پوسيده شدن بودند‬
‫و خوراک لذيذي براي کرم ها و موشهاي زير زمين تهيه شده بود‪ -‬من‬
‫در اين اطاق فقير پر از نکبت و مسکنت‪ ،‬در اطاقي که مثل گور بود‪ ،‬در ميان‬
‫تاريکي شب جاوداني که مرا فرا گرفته بود و به بدنهء ديوارها فرو رفته‬
‫بود‪ .‬بايستي يک شب بلند تاريک سرد و بي انتها در جوار مرده بسر ببرم‪-‬‬
‫با مردهء او‪ -‬بنظرم آمد که تا دنيا دنيا است تا من بوده ام‪ -‬يک مرده‪ .‬يک مردهء‬
‫رد و بي حس و حرکت در اطاق تاريک با من بوده است‪.‬‬
‫در اين لحظه افکارم منجمد شده بود‪ ،‬يک زندگي منحصر بفرد عجيب در‬
‫من توليد شد‪.‬چون زندگيم مربوط بهمهء هستي هايي ميشد که دور من بودند‪،‬‬
‫به همهء سايه هايي که در اطرافم ميلرزيدند و وابستگي عميق و جدايي ناپذير‬
‫با دنيا و حرکت موجودات و طبيعت داشتم و بوسيلهء رشته هاي نامريي‬
‫جريان اضطرابي بين من و همهء عناصر طبيعت برقرار شده بود ‪ -‬هيچگونه‬
‫فکر و خيالي بنظرم غير طبيعي نمي آمد‪ -‬من قادر بودم بآساني برموز‬
‫نقاشي هاي قديمي ‪ ،‬باسرار کتابهاي مشکل فلسفه ‪ ،‬بحماقت ازلي اشکال و‬
‫انواع پي ببرم‪ .‬زيرا در اين لحظه من در گردش زمين و افلک‪ ،‬در نشو و‬
‫نماي رستنيها و جنبش جانوران شرکت داشتم‪ ،‬گذشته و آينده ‪ ،‬دور و‬
‫نزديک با زندگي احساساتي من شريک و توام شده بود‪.‬‬
‫در اينجور مواقع هر کس بيک عادت قوي زندگي خود ‪ ،‬به يک وسواس خود‬
‫پناهنده مي شود‪ :‬عرق خور ميرود مست مي کند ‪ ،‬نويسنده مي نويسد‪ ،‬حجار‬
‫سنگ تراشي مي کند و هرکدام دق دل و عقدهء خودشانرا بوسيلهء فرار در محرک‬
‫قوي زندگي خود خالي ميکنند و در اين مواقع است که يکنفر هنرمند حقيقي‬
‫مي تواند از خودش شاهکاري بوجود بياورد‪ -‬ولي من ‪ ،‬من که بي ذوق و‬
‫بيچاره بودم‪ ،‬يک نقاش روي جلد قلمدان چه مي توانستم بکنم؟ با اين تصاوير‬
‫خشک و براق و بي روح که همه اش بيک شکل بود چه مي توانستم بکشم که‬
‫شاهکار بشود ؟ اما در تمام هستي خودم ذوق سرشار و حرارت مفرطي حس‬
‫مي کردم‪ ،‬يکجور وير و شور مخصوصي بود ‪ ،‬مي خواستم اين چشمهايي که‬
‫براي هميشه بسته شده بود روي کاغذ بکشم و براي خودم نگهدارم‪.‬‬
‫اين حس مرا وادار کرد که تصميم خود را عملي بکنم‪ ،‬يعني دست خودم‬
‫نبود‪ .‬آنهم وقتي که آدم با يک مرده محبوس است ‪ -‬همين فکر شادي‬
‫مخصوصي در من توليد کرد‪.‬‬
‫بالخره چراغ را که دود مي کرد خاموش کردم‪ ،‬دو شمعدان آوردم و بالي‬
‫سر او روشن کردم ‪ -‬جلو نور لرزان شمع حالت صورتش آرامتر شد و در‬
‫سايه روشن اطاق حالت مرموز و اثيري بخودش گرفت ‪ -‬کاغذ و لوازم‬
‫کارم را برداشتم آمدم کنار تخت او ‪-‬چون ديگر اين تخت مال او بود‪-‬‬
‫مي خواستم اين شکلي که خيلي آهسته و خرده خرده محکوم به تجزيه و نيستي‬
‫بود‪ ،‬اين شکلي که ظاهرا بي حرکت و بيک حالت بود سر فارغ از رويش‬
‫بکشم ‪ ،‬روي کاغذ خطوط اصلي آنرا ضبط کنم ‪-.‬همان خطوطي که از اين‬
‫صورت در من موثر بود انتخاب بکنم‪ -.‬نقاشي هرچند مختصر و ساده‬
‫باشد ولي بايد تاثير بکند و روحي داشته باشد ‪ ،‬اما من که عادت به نقاشي‬
‫چاپي روي جلد قلمدان کرده بودم حال بايد فکر خودم را بکار بيندازم و‬

‫***************************‬

‫زنده شده ‪ ،‬عشق من در کالبد او روح دميده ‪ -‬اما از نزديک بوي مرده‪،‬‬
‫بوي مردهء تجزيه شده را حس مي کردم ‪ -‬روي تنش کرم هاي کوچک در هم‬
‫ميلوليدند و دو مگس زنبور طليي دور ا و جلو روشنايي شمع پرواز مي‪-‬‬
‫کردند‪ -‬او کامل مرده بود ولي چرا‪ ،‬چطور چشمهايش باز شد؟ نميدانم‪.‬‬
‫آيا در حالت رويا ديده بودم‪ ،‬آيا حقيقت داشت‪.‬‬
‫نميخواهم کسي اين پرسش را از من بکند‪ ،‬ولي اصل کار صورت او‪-‬‬
‫نه‪ ،‬چشمهايش بود و حال اين چشمها را داشتم ‪ ،‬روح چشمهايش را روي‬
‫کاغذ داشتم و ديگر تنش بدرد من نمي خورد‪ ،‬اين تني که محکوم به نيستي‬
‫و طعمهء کرم ها و موشهاي زيرزمين بود! حال از اين ببعد او در اختيار من‬
‫بود‪ ،‬نه من دست نشاندهء او‪ .‬هر دقيقه که مايل بودم مي توانستم چشم هايش‬
‫را ببينم ‪ -‬نقاشي را با احتياط هر چه تمامتر بردم در قوطي حلبي خودم که‬
‫جاي دخلم بود گذاشتم و در پستوي اطاقم پنهان کردم‪.‬‬
‫شب پاورچين پاورچين مي رفت‪ .‬گويا باندازهء کافي خستگي در کرده بود‪،‬‬
‫صداهاي دور دست خفيف بگوش مي رسيد ‪ ،‬شايد يک مرغ يا پرندهء رهگذري‬
‫خواب ميديد ‪ ،‬شايد گياه ها ميروييدند‪ -‬در اين وقت ستاره اي رنگ پريده‬
‫پشت توده هاي ابر ناپديد مي شدند‪ .‬روي صورتم نفس مليم صبح را حس‬
‫کردم و در همين وقت بانگ خروس از دور بلند شد‪.‬‬
‫آيا با مرده چه مي توانستم بکنم؟ با مرده اي که تنش شروع به تجزيه شدن‬
‫کرده بود! اول بخيالم رسيد او را در اطاق خودم چال بکنم‪ ،‬بعد فکر ردم‬
‫او را ببرم بيرون و در چاهي بيندازم ‪،‬در چاهي که دور آن گل هاي نيلوفر‬
‫کبود روييده باشد‪-‬اما همهء اين کارها براي اين که کسي نبيند چقدر فکر‪ ،‬چقدر‬
‫زحمت‬
‫و تردستي لزم داشت! بعلوه نمي خواستم که نگاه بيگانه به او بيفتد ‪ ،‬همهء‬
‫اينکارها را مي بايست به تنهايي و بدست خودم انجام بدهم‪-‬من بدرک‪،‬‬
‫اصل زندگي من بعد از او چه فايده اي داشت؟ اما او‪ ،‬هرگز‪ ،‬هرگز هيچ کس از‬
‫مردمان معمولي ‪ ،‬هيچکس بغير از من نمي بايستي که چشمش بمردهء او‬
‫بيفتد‪ -‬او آمده بود در اطاق من ‪ ،‬جسم سرد و سايه اش را تسليم من کرده‬
‫بود براي اين که کس ديگري او را نبيند براي اين که به نگاه بيگانه آلوده‬
‫نشود ‪ -‬بالخره فکري به ذهنم رسيد‪ :‬اگر تن او را تکه تکه مي کردم و در‬
‫چمدان کهنهء خودم مي گذاشتم و با خود مي بردم بيرون‪ -‬دور ‪ ،‬خيلي دور‬
‫از چشم مردم و آن را چال مي کردم‪.‬‬
‫اين دفعه ديگر ترديد نکردم ‪ ،‬کارد دسته استخواني که در پستوي اطاقم‬
‫داشتم آوردم و خيلي با دقت اول لباس سياه نازکي که مثل تار عنکبوت‬
‫او را در ميان خودش محبوس کرده بود ‪ -‬تنها چيزيکه بدنش را پوشانده بود‬
‫پاره کردم‪ -‬مثل اين بود که او قد کشيده بود چون بلندتر از معمول بنظرم‬
‫جلوه کرد‪ ،‬بعد سرش را جدا کردم ‪ -‬چکه هاي خون لخته شدهء سرد از گلويش‬
‫بيرون آمد ‪ ،‬بعد دست ها و پاهايش را بريدم و همهء تن او را با اعضايش مرتب‬
‫در چمدان جا دادم و لباسش همان لباس سياه را رويش کشيدم ‪ -‬در چمدان‬
‫را قفل کردم و کليدش را در جيبم گذاشتم ‪ -‬همينکه فارغ شدم نفس راحتي‬
‫کشيدم ‪ ،‬چمدان را برداشتم وزن کردم ‪ ،‬سنگين بود‪ ،‬هيچوقت آنقدر احساس‬
‫خستگي در من پيدا نشده بود ‪ -‬نه هرگز نمي توانستم چمدان را بتنهايي‬
‫با خودم ببرم‪.‬‬
‫هوا دوباره ابر و باران خفيفي شروع شده بود‪ .‬از اطاقم بيرون رفتم‬
‫تا شايد کسي را پيدا کنم که چمدان را همراه من بياورد‪-‬در آن حوالي‬
‫دياري ديده نمي شد‪ .‬کمي دورتر درست دقت کردم از پشت هواي مه آلود‬
‫پيرمردي قوزي را ديدم که قوز کرده و زير يک درخت سرو نشسته بود‪ .‬صورتش را‬
‫که با شال گردن پهني پيچيده بود ديده نمي شد ‪ -‬آهسته نزديک او رفتم‬
‫هنوز چيزي نگفته بودم‪ ،‬پيرمرد خندهء دورگهء خشک و زننده اي کرد بطوريکه‬
‫موهاي تنم راست شد و گفت ‪:‬‬
‫«‪-‬اگه حمال خواستي من خودم حاضرم هان‪ -‬يه کالسکهء نعش کش هم‬
‫دارم ‪ -‬من هر روز مرده ها رو مي برم شاعبدالعظيم خاک ميسپرم ها ‪ ،‬من‬
‫تابوت هم ميسازم ‪ ،‬باندازهء هرکسي تابوت دارم بطوريکه مو نميزنه‪ ،‬من‬
‫خودم حاضرم ‪ ،‬همين الن!‪...‬‬
‫قهقه خنديد بطوريکه شانه هايش ميلرزيد‪ .‬من با دست اشاره بسمت خانه ام‬
‫کردم ولي او فرصت حرف زدن بمن نداد و گفت ‪:‬‬
‫«‪ -‬لزم نيس‪ ،‬من خونهء تو رو بلدم‪ ،‬همين الن هان‪».‬‬
‫از سر جايش بلند شد من بطرف خانه ام برگشتم ‪ ،‬رفتم در اطاقم و چمدان‬
‫مرده را بزحمت تا دم در آوردم‪ .‬ديدم يک کالسکهء نعش کش کهنه و اسقاط دم‬
‫در است که بآن دو اسب سياه لغر مثل تشريح بسته شده بود ‪ -‬پيرمرد‬
‫قوزکرده آن بال روي نشيمن نشسته بود و يک شلق بلند در دست داشت‪،‬‬
‫ولي اصل برنگشت بطرف من نگاه بکند ‪ -‬من چمدان را بزحمت در درون‬
‫کالسکه گذاشتم که ميانش جاي مخصوصي براي تابوت بود‪ .‬خودم هم‬
‫رفتم بال ميان جاي تابوت دراز کشيدم و سرم را روي لبهء آن گذاشتم تا‬
‫بتوانم اطراف را ببينم ‪ -‬بعد چمدان را روي سينه ام لغزانيدم و با دو دستم‬
‫محکم نگهداشتم‪.‬‬
‫شلق در هوا صدا کرد ‪ ،‬اسبها نفس زنان براه افتادند ‪ ،‬از بيني آنها بخار‬
‫نفسشان مثل لولهء دود در هواي باراني ديده مي شد و خيزهاي بلند و‬
‫مليم بر مي داشتند ‪ -‬دستهاي لغر آنها مثل دزدي که طبق قانون انگشتهايش‬
‫را بريده و در روغن داغ فرو کرده باشند آهسته بلند و بي صدا روي‬
‫زمين گذاشته مي شد ‪ -‬صداي زنگوله هاي گردن آنها در هواي مرطوب‬
‫بآهنگ مخصوصي مترنم بود ‪ -‬يک نوع راحتي بي دليل و نا گفتني سرتا پاي‬
‫مرا گرفته بود‪ ،‬بطوري که از حرکت کالسکهء نعش کش آب تو دلم تکان‬
‫نميخورد ‪ -‬فقط سنگيني چمدان را روي قفسهء سينه ام حس ميکردم‪-.‬‬
‫مردهء او‪ ،‬نعش او ‪ ،‬مثل اين بود که هميشه اين وزن روي سينهء مرا فشار‬
‫مي داده‪ .‬مه غليظ اطراف جاده را گرفته بود‪ .‬کالسگه با سرعت و راحتي‬
‫مخصوصي از کوه و دشت و رودخانه مي گذشت‪ ،‬اطراف من يک چشم انداز‬
‫جديد و بيمانندي پيدا بود که نه در خواب و نه در بيداري ديده بودم‪.‬‬
‫کوههاي بريده بريده ‪ ،‬درخت هاي عجيب و غريب توسري خورده ‪ ،‬نفرين ‪-‬‬
‫زده از دو جانب جاده پيدا که از لبلي آن خانه هاي خاکستري رنگ‬
‫باشکال سه گوشه‪ ،‬مکعب و منشور و با پنجره هاي کوتاه و تاريک بدون‬
‫شييه ديده مي شد ‪ -‬اين پنجره ها بچشمهاي گيج کسي که تب هذياني داشته‬
‫باشد شبيه بود‪ .‬نمي دانم ديوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت‬
‫را تا قلب انسان انتقال مي دادند‪ .‬مثل اين بود که هرگز يک موجود زنده‬
‫نمي وانست در اين خانه ها مسکن داشته باشد‪ ،‬شايد براي سايهء موجودات‬
‫اثيري اين خانه ها درست شده بود‪.‬‬
‫گويا کالسگه چي مرا از جادهء مخصوصي و يا از بيراهه مي برد‪ ،‬بعضي‬
‫جاها فقط تنه هاي بريده و درختهاي کج و کوله دور جاده را گرفته بودند و‬
‫پشت آنها خانه هاي پست و بلند ‪ ،‬بشکلهاي هندسي ‪ ،‬مخروطي ‪ ،‬مخروط ناقص‬
‫با پنجره هاي باريک و کج ديده مي شد که گل هاي نيلوفر کبود از لي آنها‬
‫در آمده بود و از در و ديوار بال مي رفت‪ .‬اين منظره يکمرتبه پشت مه‬
‫غليظ ناپديد شد ‪ -‬ابرهاي سنگين باردار قلهء کوهها را در ميان گرفته ميفشردند‬
‫و نم نم باران مانند کرد و غبار ويلن و بي تکليف در هوا پراکنده شده بود ‪.‬‬
‫بعد از آنکه مدتها رفتيم نزديک يک کوه بلند بي آب و علف کالسگهء نعش کش‬
‫نگهداشت من چمدان را از روي سينه ام لغزانيدم و بلند شدم‪.‬‬
‫پشت کوه يک محوطهء خلوت ‪ ،‬آرام و باصفا بود‪ ،‬يک جايي که هرگز‬
‫نديده بودم و ني شناختم ولي بنظرم آشنا آمد مثل اينکه خارج از تصور‬
‫من نبود ‪ -‬روي زمين از بته هاي نيلوفر کبود بي بو پوشيده شده بود‪ ،‬بنظر‬
‫ميآمد که تاکنون کسي پايش را در اين محل نگذاشته بود ‪ -‬من چمدان را‬
‫روي زمين گذاشتم ‪ ،‬پيرمرد کالسگه چي رويش را برگرداند و گفت ‪:‬‬
‫‪-‬اينجا شاعبدالعظيمه ‪ ،‬جايي بهتر از اين برات پيدا نميشه ‪ ،‬پرنده‬
‫پر نميزنه هان!‪...‬‬
‫من دست کردم جيبم کرايهء کالسگه چي را بپردازم ‪ ،‬دو قران و يک عباسي‬
‫بيشتر توي جيبم نبود ‪ .‬کالسگه چي خندهء خشک زننده اي کرد و گفت ‪:‬‬
‫« ‪-‬قابلي نداره‪ ،‬بعد مي گيرم‪.‬خونت رو بلدم‪ ،‬ديگه با من کاري نداشتين‬
‫هان؟ همينقدر بدون که در قبر کني من بي سررشته نيستم هان؟ خجالت نداره‬
‫بريم همينجا نزديک رودخونه کنار درخت سرو يه گودال باندازهء چمدون‬
‫برات مي کنم و مي روم‪».‬‬
‫پِرمرد با چالکي مخصوصي که من نمي توانستم تصورش را بکنم از‬
‫نشيمن خود پايين جست‪ .‬من چمدان را برداشتم و دو نفري رفتيم کنار تنهء‬
‫درختي که پهلوي رودخانهءخشکي بود او گفت ‪:‬‬
‫‪-‬همينجا خوبه؟‬
‫و بي آنکه منتظر جواب من بشود با بيلچه و کلنگي که همراه داشت‬
‫مشغول کندن شد‪ .‬من چمدان را زمين گذاشتم و سرجاي خودم مات ايستاده‬
‫بودم‪ .‬پيرمرد با پشت خميده و چالکي آدم کهنه کاري مشغول بود ‪ ،‬در ضمن‬
‫کند و کو چيزي شبيه کوزهء لعابي پيدا کرد آنرا در دستمال چرکي پيچيده بلند‬
‫شد و گفت ‪:‬‬
‫اينهم گودال هان ‪ ،‬درس باندازه چمدونه ‪ ،‬مو نميزنه هان !‬
‫من دست کردم جيبم که مزدش را بدهم ‪ .‬دوقران و يک عباسي بيشتر نداشتم ‪،‬‬
‫پيرمرد خنده خشک چندش انگيزي کردو گفت ‪:‬‬
‫‪ -‬نمي خواد ‪ ،‬قابلي نداره ‪ .‬من خونتونو بلدم هان ‪ -‬وانگهي عوض‬
‫مزدم من يک کوزه پيدا کردم ‪ ،‬يه گلدون راغه ‪ ،‬ماله شهر قديم ري هان !‬
‫بعد با هيکل خميده قوز کرده اش مي خنديد ! بطوريکه شانه هايش مي لرزيد ‪.‬‬
‫کوزه را که ميان دستمال چروکي بسته بود زير بغلش گرفته بود و‬
‫بطرف کالسکه نعش کش رفت و با چالکي مخصوصي بالي نشيمن قرار گرفت ‪.‬‬
‫شلق در هوا صدا کرد ‪ ،‬اسبها نفس زنان براه افتادند ‪ ،‬صداي زنگوله گردن آنها‬
‫در هواي مرطوب به آهنگ مخصوصي مترنم بود و کم کم پشت توده مه از چشم من‬
‫ناپديد شد‪.‬‬
‫همينکه تنها ماندم نفس راحتي کشيدم ‪ ،‬مثل اينکه بار سنگيني از روي سينه ام‬
‫برداشته شد و آرامش گوارايي سرتا پايم را فرا گرفت ‪ -‬دور خودم را‬
‫نگاه کردم ‪ :‬اينجا محوطه کوچکي بود که ميان تپه ها و کوههاي کبود گير کرده بود ‪.‬‬
‫روي يکرشته کوه آثار و بناهاي قديمي با خشت هاي کلفت و يک رودخانه خشک‬
‫در آن نزديکي ديده مي شد‪ - .‬اين محل دنج‪ ،‬دورافتاده و بي سروصداا بود‪.‬‬
‫من از ته دل خوشحال بودم و پيش خودم فکر کردم اين چشمهاي درشت وقتي که‬
‫از خواب زميني بيدار مي شد جايي به فراخور ساختمان و قيافه اش پيدا مي کرد‬
‫وانگهي مي بايستي که او دور از ساير مردم ‪ ،‬دور از مرده ديگران باشد‬
‫همانطوريکه در زندگيش دور از زندگي ديگران بود‪ .‬چمدان را با احتياط‬
‫برداشتم و ميان گودال گذاشتم ‪ -‬گودال درست باندازه چمدان بود ‪ ،‬مو نميزد ‪،‬‬
‫ولي براي آخرين بار خواستم فقط يک بار در آن ‪ -‬در چمدان نگاه کنم ‪.‬‬
‫دور خودم را نگاه کردم دياري ديده نمي شد ‪ ،‬کليد را از جيبم درآوردم و‬
‫در چمدان را باز کردم ‪ -‬اما وقتي که گوشه لباس سياه او را پس زدم‬
‫در ميان خون دلمه شده و کرمهايي که در هم مي لوليدند دور چشم‬
‫درشت سياه ديدم که بدون حالت رک زده بمن نگاه مي کرد و زندگي من‬
‫ته اين چشمها غرق شده بود‪.‬‬
‫بتعجيل در چمدان را بستم و خاک رويش ريختم بعد با لگد خاک را‬
‫محکم کردم ‪ ،‬رفتم از بته هاي نيلوفر کبود بي بو آوردم و روي خاکش نشا کردم ‪،‬‬
‫بعد قلبه سنگ و شن آورم و رويش پاشيدم تا اثر قبر اين کار را انجام دادم‬
‫که خودم هم نمي توانستم قبر او را از باقي زمين تشخيص بدهم ‪.‬‬
‫کارم که تمام شد نگاهي بخودم انداختم ‪ ،‬ديدم لباسم خاک آلود ‪،‬‬
‫پاره و خون لخته شده سياهي به آن چسبيده بود ‪ ،‬دو مگس زنبور‬
‫طليي دورم پرواز مي کردند و کرمهاي کوچکي به تنم چسبيده بود‬
‫که درهم مي لوليدند خواستم لکه خون روي دامن لباسم را پاک کنم اما‬
‫هرچه آستينم را با آب دهن تر مي کردم و رويش مي ماليدم لکه خون بدتر‬
‫مي دوانيد و غليظ تر مي شد‪ .‬بطوريکه بتمام تنم نشد مي کرد و سرماي‬
‫لزج خون را روي تنم حس کردم ‪.‬‬
‫نزديک غروب بود ‪ ،‬نم نم باران مي آمد ‪ ،‬من بي اراده چرخ کالسکه‬
‫نعش کش را گرفتم و راه افتادم همينکه هوا تاريک شد جاي چرخ‬
‫کالسکه نعش کش را گم کردم ‪ ،‬بي مقصد ‪ ،‬بي فکر و بي اراده‬
‫در تاريکي غليظ متراکم آهسته راه افتادم و نمي دانستم که بکجا‬
‫خواهم رسيد چون بعداز او ‪ ،‬بعد از اينکه آن چشمهاي سياه درشت‬
‫را ميان خون دلمه شده ديده بودم ‪ ،‬در شب تاريکي ‪ ،‬درشت عميقي‬
‫که تا سرتاسر زندگي مرا فراگرفته بود راه مي رفتم ‪ ،‬چون دو چشمي‬
‫که بمنزله چراغ آن بود براي هميشه خاموش شده بود و دراينصورت‬
‫برايم يکسان بود که بمکان و ماوايي برسم يا هرگز نرسم ‪.‬‬
‫سکوت کامل فرمانروايي داشت ‪ ،‬بنظرم آمد که همه مرا ترک کرده بودند ‪،‬‬
‫بموجودات بي جان پناه بردم ‪ .‬رابطه اي بين من و جريان طبيعت ‪،‬‬
‫بين من و تاريکي عميقي که در روح من پايين آمده بود توليد شده بود ‪-‬‬
‫اين سکوت يکجور زباني است که ما نمي فهميم ‪ ،‬از شدت کيف سرم گيج رفت ؛‬
‫حالت قي بمن دست داد و پاهايم سست شد‪ .‬خستگي بي پاياني در‬
‫خودم حس کردم ؛ رفتم در قبرستان کنار جاده روي سنگ قبري نشستم ‪،‬‬
‫سرم را ميان دو دستم گرفتم و بحال خودم حيران بودم ‪ -‬ناگهان صداي‬
‫خنده خشک زننده اي مرا بخودم آورد ‪ ،‬رويم را برگردانيدم و ديدم هيکلي‬
‫که سرورويش را با شال گردن پيچيده بود پهلويم نشسته بود و چيزي‬
‫در دستمال بسته زير بغلش بود ‪ ،‬رويش را بمن کرد و گفت ‪:‬‬
‫‪ -‬حتما تو مي خواسي شهر بري ‪ ،‬راهو گم کردي هان ؟‬
‫لبد با خودت ميگي اين وقت شب من تو قبرسون چکار دارم ‪.‬‬
‫‪ -‬اما نترس ‪ ،‬سرو کار من با مرده هاس ‪ ،‬شغلم گورکنيس ‪،‬‬
‫بد کاري نيس هان ؟ من تمام را ه و چاههاي اينجارو بلدم‬
‫‪ -‬مثل امروز رفتم يه قبر بکنم اين گلدون از زير خاک دراومد ‪،‬‬
‫ميدوني گلدون راغه ‪ ،‬مال شهر قديم ري هان ؟ اصل قابلي نداره ‪،‬‬
‫من اين کوزه رو بتو ميدم بيادگار من داشته باش‪.‬‬
‫‪ -‬هرگز ‪ ،‬قابلي نداره ‪ ،‬من تو رو مي شناسم ‪ .‬خونت رو هم بلدم ‪-‬‬
‫همين بغل ‪ ،‬من يه کالسکه نعش کش دارم بيا ترو به خونت برسونم هان ؟ ‪-‬‬
‫دو قدم راس‪.‬‬

‫کوزه را در دامن من گذاشت و بلند شد‪ -‬از زور خنده شانه هايش‬
‫مي لرزيد ‪ ،‬من کوزه را بردشتم و دنبال هيکل قوز کرده پيرمرد راه افتادم ‪.‬‬
‫سرپيچ جاده يک کالسکه نعش کش لکنته با دو اسب سياه لغر ايستاده بود‬
‫‪ -‬پيرمرد با چالکي مخصوصي رفت بالي نشيمن نشست و من هم رفتم‬
‫درون کالسکه ميان جاي مخصوصي که براي تابوت درست شده بود دراز‬
‫کشيدم و سرم را روي لبه بلند آن گذاشتم ‪ ،‬براي اينکه اطرافم را بتوانم‬
‫ببينم کوزه را روي سينه ام گذاشتم و با دستم آنرا نگهداشتم ‪.‬‬
‫شلق در هوا صدا کرد ‪ ،‬اسبها نفس زنان براه افتادند‪ .‬خيزهاي‬
‫بلند و مليم برمي داشتند‪ .‬پاهاي آنها آهسته و بي صدا روي‬
‫زمين گذاشته مي شد‪ .‬صداي زنگوله گردن آنها در هواي‬
‫مرطوب به آهنگ مخصوصي مترنم بود ‪ -‬از پشت ابر ستاره ها‬
‫مثل حدقه چشمهاي براقي که از ميان خون دلمه شده سياه بيرون‬
‫آمده باشند روي زمين را نگاه مي کردند ‪ -‬آسايش گوارايي‬
‫سرتاپايم را فراگرفت ‪ ،‬فقط گلدان مثل وزن جسد مرده اي‬
‫روي سينه مرا مي فشرد ‪ -‬درختهاي پيچ در پيچ با شاخه ها ي‬
‫کج و کوله مثل اين بود که در تاريکي از ترس اينکه مبادا بلغزند‬
‫و زمين بخورند ‪ ،‬دست يکديگر را گرفته بودند ‪ .‬خانه هاي‬
‫عجيب و غريب به شکلهاي بريده بريده هندسي با پنجره هاي‬
‫متروک سياه کنار جاده رنج کشيده بودند‪ .‬ولي بدنه ديوار‬
‫اين خانه مانند کرم شبتاب تعشع کدر و ناخوشي از خود‬
‫متصاعد مي کرد ‪ ،‬درختها بحالت ترسناکي دسته دسته ‪ ،‬رديف رديف ‪،‬‬
‫مي گذشتند و از پي هم فرار مي کردن ولي بنظر مي آمد که ساقه‬
‫نيلوفرها توي پاي آنها مي پيچند و زمين مي خورند ‪.‬‬
‫بوي مرده ‪ ،‬بوي گوشت تجزيه شده همه جان مرا گرفته‬
‫بود گويا بوي مرده هميشه بجسم من فرو رفته بود و همه عمرم‬
‫من در يک تابوت سياه خوابيده بوده ام و يکنفر پيرمرد قوزي که‬
‫صورتش را نمي ديدم مرا ميان مه و سايه هاي گذرنده مي گرداند‪.‬‬

‫کالسکه نعش کش ايستاد ‪ ،‬من کوزه را برداشتم و از کالسکه‬


‫پايين جستم ‪ .‬جلو در خانه ام بودم ‪ ،‬بتعجيل وارد اتاقم شدم ‪،‬‬
‫کوزه را روي ميز گذاشتم رفتم قوطي حلبي ‪ ،‬همان قوطي حلبي‬
‫که غلکم بود و در پستوي اطاقم قايم کرده بودم برداشتم آمدم دم‬
‫در که بجاي مزد قوطي را به پيرمرد کالسکه چي بدهم ‪ ،‬ولي او‬
‫غيبش زد ه بود ‪ ،‬اثري از آثار او کالسکه اش ديده نمي شد ‪-‬‬
‫دوباره مايوس باطاقم برگشتم ‪ ،‬چراغ را روشن کردم ‪ ،‬کوزه‬
‫را از ميان دستمال بيرون آوردم ‪ ،‬خاک روي آن را با آستينم‬
‫پاک کردم ‪ ،‬کوزه لعاب شفاف قديمي بنفش داشت که برنگ‬
‫زنبور طليي خرد شده درآمده بود و يکطرف تنه آن بشکل‬
‫لوزي حاشيه اي از نيلوفر کبود رنگ داشت و ميان آن ‪...‬‬
‫ميان حاشيه لوزي صورت او ‪ ...‬صورت زني کشيده‬
‫شده بود که چشم هايش سياه درشت ‪ ،‬درشت تر از معمول ‪،‬‬
‫چشمهاي سرزنش دهنده داشت ‪ ،‬مثل اينکه از من گناه هاي‬
‫پوزش ناپذيري سر زده بود که خودم نمي دانستم ‪.‬‬
‫چشمهاي افسونگر که در عين حال مضطرب و متعجب ‪،‬‬
‫تهديد کننده و وعده دهنده بود ‪ .‬اين چشمها مي ترسيد‬
‫و جذب مي کرد و يک پرتو ماوراء طبيعي مست کننده در‬
‫ته آن مي درخشيد ‪ .‬گونه هاي برجسته ‪ ،‬پيشاني بلند ‪،‬‬
‫ابروهاي باريک بهم پيوسته ‪ ،‬لبهاي گوشتالوي نيمه باز و‬
‫موهاي نامرتب داشت که يک رشته از آن روي شقيقه هايش چسبيده بود ‪.‬‬
‫تصويري را که ديشب از روي او کشيده بودم از توي قوطي حلبي‬
‫بيرون آوردم ‪ ،‬مقابله کردم ‪ ،‬با نقاشي کوزه ذره اي فرق نداشت ‪،‬‬
‫مثل اينکه عکس يکديگر بودند ‪ -‬هر دو آنها يکي و اصل کار‬
‫يک نقاش بدبخت روي قلمدانساز بود ‪ -‬شايد روح نقاش کوزه‬
‫در موقع کشيدن در من حلول کرده بود و دست من به اختيار او‬
‫درآمده بود ‪ .‬آنها را نمي شد از هم تشخيص داد فقط نقاشي من‬
‫روي کاغذ بود ‪ ،‬در صورتيکه نقاشي روي کوزه لعاب شفاف‬
‫قديمي داشت که روح مرموز ‪ ،‬يک روح غريب غير معمولي با اين‬
‫تصوير داده بود و شراره روح شروري در ته چشمش ميدرخشيد ‪-‬‬
‫نه ‪ ،‬باورکردني نبود ‪ ،‬همان چشمهاي درشت بيفکر ‪ ،‬همان قيافه تودار‬
‫و در عين حال آزاد ! کسي نمي تواند پي ببرد که چه احساسي بمن دست داد‪.‬‬
‫مي خواستم از خودم بگريزم ‪ -‬آيا چنين اتفاقي ممکن بود ؟‬
‫تمام بدبختيهاي زندگي ام دوباره جلو چشمم مجسم شد ‪ -‬آيا‬
‫فقط چشمهاي يکنفر در زندگيم کافي نبود ؟ حال دونفر با همان‬
‫چشمها ‪ ،‬چشمهاييکه مال او بود بمن نگاه مي کردند ! نه ‪،‬‬
‫قطعا تحمل ناپذير بود ‪ -‬چشمي که خودش آنجا نزديک کوه‬
‫کنار تنه درخت سرو ‪ ،‬پهلوي رودخانه خشک بخاک سپرده‬
‫شده بود ‪ .‬زير گلهاي نيلوفر کبود ‪ ،‬در ميان خون غليظ ‪،‬‬
‫درميان کرم و جانوران و گزندگاني که دور او جشن گرفته بودند‬
‫و ريشه گياهان بزودي در حدقه آن فرو ميرفت که شيره اش را بمکد حال‬
‫بازندگي قوي سرشار بمن نگاه ميکرد !‬
‫من خودم را تا اين اندازه بدبخت و نفرين زده گمان نميکردم ‪ ،‬ولي‬
‫بواسطه حس جنايتي که در من پنها ن بود ‪ ،‬در عين حال خوشي‬
‫بي دليلي ‪ ،‬خوشي غريبي بمن دست داد ‪ -‬چون فهميدم که يکنفر‬
‫همدرد قديمي داشته ام ‪ -‬آيا اين نقاش قديم ‪ ،‬نقاشي که روي‬
‫اين کوزه را صدها شايد هزاران سال پيش نقاشي کرده بود‬
‫همدرد من نبود ؟ آيا همين عوالم مرا طي نکرده بود ؟‬
‫تا اين لحظه من خودم را بدبخت ترين موجودات مي دانستم‬
‫ولي پي بردم زماني که روي آن کوه ها در ‪ ،‬آن خانه ها و‬
‫آبادي هاي ويران ‪ ،‬که با خشت و زين ساخته شده بود مردماني‬
‫زندگي مي کردند که حال استخوان آنها پوسيده شده و شايد ذرات‬
‫قسمت هاي مختلف تن آنها در گلها ي نيلوفر کبود زندگي ميکرد ‪-‬‬
‫ميان اين مردمان يکنفر نقاش فلک زده ‪ ،‬يکنفر نقاش نفرين شده ‪،‬‬
‫شايد يکنفر قلمدان ساز بدبخت مثل من وجود داشته ‪ ،‬درست‬
‫مثل من ‪ -‬و حال پي بردم ‪ ،‬فقط مي توانستم بفهمم که او هم‬
‫در ميان دو چشم درشت سياه ميسوخته و ميگداخته ‪ -‬درست مثل‬
‫من ‪ -‬همين بمن دلداري ميداد ‪.‬‬
‫بالخره نقاشي خودم را پهلوي نقاشي کوزه گذاشتم ‪ ،‬بعد رفتم‬
‫منقل مخصوص خودم را درست کردم ‪ ،‬آتش که گل انداخت‬
‫آوردم جلوي نقاشيها گذاشتم ‪ -‬چند پک وافور کشيدم و در عالم‬
‫خلسه بعکسها خيره شدم ‪ ،‬چون ميخواستم افکار خودم را‬
‫جمع کنم و فقط دود اثيري ترياک بود که ميتوانست افکار مرا‬
‫جمع کند و استراحت فکري برايم توليد بکند ‪.‬‬
‫هرچه ترياک برايم مانده بود کشيدم تا اين افيون غريب همه مشکلت‬
‫و پرده هايي که جلو چشم مرا گرفته بود ‪ ،‬اين همه يادگارهاي‬
‫دوردست و بيش از انتظار بود ‪ :‬کم کم افکارم ‪ ،‬دقيق‬
‫بزرگ و افسون آميز شد ‪ ،‬در يک حالت نيمه خواب و‬
‫نيمه اغما فرورفتم ‪.‬‬
‫بعد مثل اين بود که فشار و وزن روي سينه ام برداشته‬
‫شد ‪ .‬مثل اينکه قانون ثقل براي من وجود نداشت و‬
‫آزادانه دنبال افکارم که بزرگ ‪ ،‬لطيف و مو شکاف شده‬
‫بود پرواز مي کردم ‪ -‬يک جور کيف عميق و ناگفتني‬
‫سرتاپايم را فراگرفت ‪ .‬از قيد بار تنم آزاد شده بودم ‪.‬‬
‫يک دنياي آرام ولي پر از اشکال و الوان افسونگر و گوارا ‪-‬‬
‫بعد دنباله افکارم از هم گسيخته و در اين رنگها و اشکال حل‬
‫ميشد ‪ -‬در امواجي غوطه ور بودم که پر از نوازشهاي‬
‫اثيري بود ‪ .‬صداي قلبم را ميشنيدم ‪ ،‬حرکت شريانم‬
‫را حس ميکردم ‪ .‬اين حالت براي من پر از معني و کيف‬
‫بود‪.‬‬
‫از ته دل ميخواستم و آرزو مي کردم که خودم را تسليم خواب‬
‫فراموشي بکنم ‪ .‬اگر اين فراموشي ممکن ميشد ‪ ،‬اگر‬
‫ميتوانست دوام داشته باشد ‪ ،‬اگر چشمهايم که بهم ميرفت‬
‫در وراء خواب آهسته در عدم صرف ميرفت و هستي خودم‬
‫را احساس نمي کردم ‪ ،‬اگر ممکن بود در يک لکه مرکب ‪،‬‬
‫در يک آهنگ موسيقي با شعاع رنگين تمام هستي م ممزوج‬
‫ميشد و بعد از اين امواج و اشکال آنقدر بزرگ ميشد و ميدوانيد‬
‫که بکلي محو و ناپديد ميشد بآرزوي خود رسيده بودم ‪.‬‬
‫کم کم حالت خمودي و کرختي بمن دست داد ‪ ،‬مثل يکنوع‬
‫خستگي گوارا ويا امواج لطيفي بود که از تنم به بيرون تراوش ميکرد‪-‬‬
‫بعد حس کردم که زندگي من رو به قهقرا ميرفت ‪ .‬متدرجا‬
‫حالت و وقايع گذشته و يادگارهاي پاک شده ‪ ،‬فراموش شده‬
‫زمان بچگي خودم را ميديدم ‪ -‬نه تنها ميديدم بلکه‬
‫در اين گيرو دارها شرکت داشتم و آنها را حس ميکردم ‪،‬‬
‫لحظه به لحظه کوچکتر و بچه تر ميشدم بعد ناگهان افکارم‬
‫محو و تاريک شد ‪ ،‬بنظرم آمد که تمام هستي من سر يک چنگل‬
‫باريک آويخته شده و درته چاه عميق و تاريکي آويزان بودم‬
‫‪ -‬بعد از سر چنگک رها شدم ‪ .‬ميلغزيدم و دور‬
‫ميشدم ولي بهيچ مانعي برنمي خوردم ‪ -‬يک پرتگاه بي پايان‬
‫در يک شب جاوداني بود ‪ -‬بعد از آن پرده هاي محو و پاک‬
‫شده پي در پي جلو چشمم نقش ميبست ‪-‬يک لحظه فراموشي‬
‫محض را طي کردم ‪ -‬وقتيکه بخودم آمدم يک مرتبه خودم را‬
‫در اطاق کوچکي ديدم و بوضع مخصوصي بودم که بنظرم‬
‫غريب مي آمد و در عين حال برايم طبيعي بود‪.‬‬

‫****************‬

‫در دنياي جديدي که بيدار شده بودم محيط و وضع آنجا‬


‫کامل بمن آشنا و نزديک بود ‪ ،‬بطوري که بيش از زندگي و‬
‫محيط سابق خودم بآن انس داشتم ‪ -‬مثل اينکه انعکاس‬
‫زندگي حقيقي من بود ‪ -‬يک دنياي ديگر ولي بقدي بمن‬
‫نزديک و مربوط بود که بنظرم ميآمد در محيط اصلي خودم‬
‫برگشته ام ‪ -‬در يک دنياي قديمي اما در عين حال نزديکتر‬
‫و طبيعي تر متولد شده بودم ‪.‬‬
‫هواهنوز گرگ و ميش بود ‪ .‬يک پيه سوز سرطاقچه اطاقم‬
‫ميسوخت ‪ ،‬يک رختخواب هم گوشه اطاق افتاده بود ولي‬
‫من بيدار بودم ‪ ،‬حس ميکردم که تنم داغ است و لکه هاي خون‬
‫به عبا و شال گردنم چسبيده بود ‪ ،‬دستهايم خونين بود ‪ .‬اما‬
‫با وجود تب و دوار سر يکنوع اضطراب و هيجان مخصوصي‬
‫در من توليأ شده بود که شديد تر از فکر محو کردن آثار خون بود ‪،‬‬
‫قوي تر از اين بود که داروغه بيايد و مرا دستگير کند ‪ -‬وانگهي‬
‫مدتها بود که منتظر بودم بدست داروغه بيفتم ‪ .‬ولي تصميم داشتم‬
‫که قبل از دستگير شدنم پياله شراب زهرآلود را که سر رف بود بيک‬
‫جرعه بنوشم ‪ -‬اين احتياج نوشتن بود که برايم يکجور‬
‫وظيفه اجباري شده بود ‪ ،‬ميخواستم اين ديوي که مدتها بود درون‬
‫مرا شکنجه ميکرد بيرون بکشم ‪ ،‬ميخواستم دل پري‬
‫خودم را روي کاغذ بياورم ‪ -‬بالخره بعد از اندکي‬
‫ترديد پيه سوز را جلو کشيدم و اينطور شروع کردم ‪-:‬‬

‫****************‬

‫من هميشه گمان ميکردم که خاموشي بهترين چيزها است ‪.‬‬


‫گمان ميکردم که بهتر است آدم مثل بوتيمار کنار دريا‬
‫بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشيند ‪ -‬ولي حال‬
‫ديگر دست خودم نيست چون آنچه که نبايد بشود شد‬
‫‪ -‬کي ميداند ‪ ،‬شايد همين الن يا يک ساعت ديگر‬
‫يک دسته گزمه مست براي دستگير کردنم بيايند ‪-‬‬
‫من هيچ مايل نيستم که لشه خودم را نجات بدهم ‪،‬‬
‫بعلوه جاي انکار هم باقي نمانده ‪ ،‬برفرض هم که‬
‫لکه هاي خون را محو بکنم ولي قبل از اينکه بدست آنهابيفتم يک‬
‫پياله از آن بغلي شراب ‪ ،‬از شراب موروثي خودم که سر رف‬
‫گذاشته ام خواهم خورد ‪.‬حال ميخواهم سرتاسر زندگي خودم را مانند‬
‫خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا ‪ ،‬نه ‪ ،‬شراب آنرا ‪،‬‬
‫قطره قطره در گلوي خشک سايه ام مثل آب تربت بچکانم ‪ .‬فقط‬
‫ميخواهم پيش از آنکه بروم دردهايي که مرا خرده خرده مانند خوره‬
‫يا سلعه گوشه اين اطاق خورده است روي کاغذ بياورم ‪-.‬چون باين‬
‫وسيله بهتر ميتوانم افکار خودم را مرتب و منظم بکنم ‪ -‬آيا مقصودم‬
‫نوشتن وصيت نامه است ؟ هرگز ‪ ،‬چون نه مال دارم که ديوان‬
‫بخورد و نه دين دارم که شيطان ببرد ‪،‬وانگهي چه چيزي روي‬
‫زمين ميتواند برايم کوچکترين ارزش را داشته باشد ‪ - .‬آنچه که زندگي‬
‫بوده است از دست داده ام ‪ ،‬گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه‬
‫من رفتم ‪ ،‬بدرک ‪ ،‬ميخواهد کسي کاغذ‬
‫پاره ها ي مرا بخواند ‪ ،‬ميخواهد هفتاد سال سياه هم نخواند ‪ -‬من فقط‬
‫براي اين احتياج بنوشتن که عجالتا برايم ضروري شده است مينويسم ‪-‬‬
‫من محتاجم ‪ ،‬بيش از پيش‬
‫محتاجم که افکار خودم را به موجود خيالي خودم ‪ ،‬به سايه خودم ارتباط بدهم ‪-‬‬
‫اين سايه شومي که جلو روشنايي پيه سوز رويديوار خم شده و مثل اين است که‬
‫آنچه که‬
‫مينويسم بدقت ميخواند و ميبلعد ‪ -‬اين سايه حتما بهتر از من ميفهمد !‬
‫فقط با سايه خودم خوب ميتوانم حرف بزنم ‪ ،‬اوست که مرا وادار بحرف زدن‬
‫ميکند ‪ ،‬فقط او مي تواند مرا بشناسد او حتما مي فهمد ‪ ...‬ميخواهم عصاره ‪،‬‬
‫نه ‪،‬شراب تلخ زندگي خودم را چکه چکه در گلوي خشک سايه ام چکانيده باو بگويم ‪:‬‬
‫اين زندگي من است !هر کس ديروز مرا ديده ‪ ،‬جوان شکسته و‬
‫ناخوشيديده است ولي امروز پيرمرد قوزي مي بيند که موهاي سفيد ‪،‬‬
‫چشمهاي واسوخته و لب شکري دارد ‪ .‬من ميترسم از پنجره اطاقم به‬
‫بيرون نگاه بکنم ‪ ،‬در آينه بخودم نگاه کنم ‪ .‬چون همه جا سايه هاي مضاعف‬
‫خودم را ميبينم ‪ -‬اما براي اينکه بتوانم زندگي خودم را براي سايه خميده ام‬
‫شرح بدهم بايد يک حکايت نقل بکنم ‪ -‬او ‪ ،‬چقدر حکايتهايي راجع به ايام‬
‫طفوليت ‪،‬راجع بعشق ‪ ،‬جماع ‪ ،‬عروسي و مرگ وجود دارد و هيچکدام‬
‫حقيقت ندارد ‪ -‬من از قصه ها و عبارت پردازي خسته شده ام ‪ .‬من‬
‫سعي خواهم کرد که اين خوشه را بفشارم ولي آيادر آن کمترين اثر از حقيقت‬
‫وجود خواهد داشت يا نه ‪ -‬اين را ديگر نمي دانم ‪ -‬من نميدانم کجا هستم و‬
‫اين تکه آسمان بالي سرم ‪ ،‬يا اين چند وجب زميني که رويش نشسته ام مال نيشابور‬
‫يا بلخ و يا بنارس است ‪ -‬در هر صورت من بهيچ چيز اطمينان ندارم ‪.‬‬
‫من از بس چيزهاي متناقض ديده و حرفهاي جور بجور شنيده ام و از بسکه‬
‫ديد چشمهايم روي سطح اشياء مختلفساييده شده ‪ -‬اين قشر نازک و سختي‬
‫که روح پشت آن پنهان است ‪ ،‬حال هيچ چيز باور نمي کنم ‪ -‬به ثقل و ثبوت‬
‫اشياء بحقايق آشکار و روشن همين الن هم شک دارم ‪-‬نميدانم اگر انگشتانم را‬
‫به هاون سنگي گوشه حياطمان بزنم و از او بپرسم ‪:‬آيا ثابت و محم هستي در‬
‫صورت جواب مثبت بايد حرف او را باور بکنم يا نه‪.‬آيا من يک موجود مجزا‬
‫و مشخص هستم ‪.‬؟ نميدانم ‪ -‬ولي حالکه در آينه نگاه کردم خودم را نشناختم ‪.‬‬
‫نه ‪ ،‬آن (من) سابق مرده است ‪ ،‬تجزيه شده ‪ ،‬ولي هيچ سد و مانعي بين ما وجود‬
‫ندارد‪.‬‬
‫بايد حکايت خودم را نقل بکنم ولي نميدانم بايد از کجا شروع کرد ‪ -‬سرتاسر زندگي‬
‫قصه و حکايت است ‪ .‬بايد خوشه انگور را بفشارم و شيره آنرا قاشق قاشق‬
‫در گلوي خشک اين سايه پير بريزم ‪.‬‬
‫از کجا بايد شروع کرد ؟ چون همه فکر هايي که عجالتا در کله ام‬
‫ميجوشد ‪ ،‬مال همين الن است ‪ .‬ساعت و دقيقه و تاريخ ندارد ‪ -‬يک اتفاق‬
‫ديروز ممکن است براي من کهنه تر و بي تاثيرتر از يک اتفاق هزار سال‬
‫پيش باشد ‪.‬‬
‫شايد از آنجاييکه همه روابط من با دنياي زنده ها بريده شده ‪ ،‬يادگارهاي گذشته‬
‫جلو م نقش مي بندد ‪-‬گذشته ‪ ،‬آينده ‪ ،‬ساعت ‪ ،‬روز ‪ ،‬ماه و سال همه‬
‫برايم يکسان است ‪ .‬مراحل مختلف بچگي و پيري براي من جز حرفهاي‬
‫پوچ چيزديگري نيست ‪ -‬فقط براي مردمان معمولي ‪ ،‬براي رجاله ها ‪-‬‬
‫رجاله تشديد همين لغت را ميجستم ‪ ،‬براي رجاله ها که زندگي آنها موسم و‬
‫حد معيني دارد ‪ ،‬مثل فصلهاي سال و در منطقه معتدل زندگي واقع‬
‫داشته مثل اينست که در يک منطقه سردسير و در تاريکي جاوداني گذشته‬
‫است ‪ ،‬در صورتي که ميان تنم هميشه يک شعله ميسوزد و مرا مثل شمع‬
‫آب ميکند‪.‬‬
‫ميان چهارديواري که اطاق مرا تشکيل ميدهد و حصاري که دور‬
‫زندگي و افکار من کشيده ‪ ،‬زندگي من مثل شمع خرده خرده آب ميشود ‪،‬‬
‫نه ‪ ،‬اشتباه ميکنم ‪ -‬مثل يک کنده هيزم تر است که گوشه ديگدان افتاده و‬
‫بآتش هيزمهاي ديگر برشته و زغال شده ‪ ،‬ولي نه سوخته است و نه تر و‬
‫تازه مانده ‪ ،‬فقط از دود و دم ديگران خفه شده ‪ .‬اطاقم مثل همه اطاقها با خشت و‬
‫آجر روي خرابه هزاران خانه هاي قديمي ساخته شده ‪ ،‬بدنه سفيد‬
‫کرده و يک حاشيه کتيبه دارد ‪ -‬درست شبيه مقبره است ‪ -‬کمترين حالت‬
‫و جزئيات اطاقم کافي است که ساعتهاي دراز فکر مرا بخودش مشغول‬
‫بکند ‪ ،‬مثل کار تنک کنج ديوار ‪ .‬چون از وقتي که بستري شده ام بکارهايم‬
‫کمتر رسيدگي ميکنند ‪ -‬ميخ طويله اي که بديوار کوبيده شده جاي ننوي‬
‫من و زنم بوده و شايد بعدها هم وزن بچه هاي ديگر را متحمل شده است ‪.‬‬
‫کمي پايين ميخ از گچ ديوار يک تخته ور آمده و از زيرش بوي اشياء و‬
‫موجوداتي که سابق بر اين در اين اطاق بوده اند اتشمام ميشود ‪ ،‬بوريکه‬
‫تا کنون هيچ جريان و باد ينتوانسته است اين بوهاي سمج و تنبل و غليظ ر‬
‫پراکنده بکند ‪ :‬بوي عرق تن ‪ ،‬بوي ناخوشيهاي قديمي ‪ ،‬بوهاي دهن ‪،‬‬
‫بوي پا ‪ ،‬بوي تن شاش ‪ ،‬بوي روغن خراب شده ‪ ،‬حصير پوسيده و خاگينه‬
‫سوخته ‪ ،‬بوي پياز داغ ‪ ،‬بوي جوشانده ‪ ،‬بوي پنيرک و مامازي بچه ‪ ،‬بوي‬
‫اطاق پسري که تاز ه تکليف شده ‪ ،‬بخارهاييکه از کوچه آمده و بوهاي‬
‫مرده يا در حال نزع که همه آنها هنوز زنده هستند و علمت مشخثه خود‬
‫نگه داشته اند ‪ .‬خيلي بوهاي ديگر هم هست که اصل و منشاء آها معلوم‬
‫نيست ولي اثر خود را باقي گذاشته اند ‪.‬‬
‫اطاقم يک پستوي تاريک و دو دريچه با خارج ‪ ،‬با دنياي رجاله ها دارد ‪.‬‬
‫يکي از آنها رو بحياط خودمان باز ميشود و ديگري رو بکوچه است ‪ -‬از‬
‫آنجا مرا مربوط به شهر ري ميکند ‪ -‬شهري که عروس دنيا مينامند و‬
‫هزاران کوچه پس کوچه و خانه هاي توسري خورده ‪ ،‬و مدرسه و کاروانسرا‬
‫دارد ‪ -‬شهري که بزرگترين شهر دنيا بشمار ميآيد ‪ ،‬پشت اطاق من نفس‬
‫ميکشد و زندگي ميکند‪ .‬اي«جا گوشه اطاقم وقتي که چشمهايم را بهم‬
‫ميگذارم سايه هاي محو و مخلوط شهر ‪ :‬آنچه که در من تاثير کرده با‬
‫کوشکها ‪ ،‬مسجدها و باغهايش همه جلو چشمم مجسم ميشود‪.‬‬
‫اين دو دريچه مرا با دنياي خارج ‪ ،‬با دنياي رجاله ها مربوط ميکند ‪.‬‬
‫ولي در اطاقم ي‪ :‬آينه بديوار است که صورت خودم را در آن مي بينم و‬
‫در زندگي محدود من آينه مهمتر از دنياي رجاله ها اتس که با من هيچ‬
‫ربطي ندارد‪.‬‬
‫از تمام منظره شهر دکان قصابي حقيري جلو دريچه اطاق من است که‬
‫روزي دو گوسفند بمصرف ميرساند ‪ -‬هردفعه که از دريچه به بيرون نگاه‬
‫ميکنم مرد قصاب را مي بينم ‪ ،‬هر روز دو يابوي سياي لغر ‪-‬‬
‫يابوهاي تب لزمي که سرفه هاي عميق خشک ميکنند و دستهاي خشکيده‬
‫آنها منتهي بسم شده ‪ ،‬مثل اينکه مطابق يک قانون وحشي دستهاي آنها‬
‫را بريده و در روغن داغ فرو کرده اند و دو طرفشان لش گوسفند آويزان‬
‫شده ؛ جلو دکان ميآوردن ‪ .‬مرد قصاب دست چرب خود را بريش حنا بسته اش‬
‫ميکشد ‪ ،‬اول لشه گوسفندها را با نگاه خريداري ورانداز ميکند ‪ ،‬بعد دو تا‬
‫از آنها را انختاب ميکند ‪ ،‬دنبه آنها را با دستش وزن ميکند ‪ ،‬بعد ميبرد‬
‫و به چنگک دکانش ميآويزد ‪ -‬يابوها نفس زنان براه مي افتند ‪ .‬آنوقت‬
‫قصاب اين جسدهاي خون آلود را با گردن ها بريده ‪ ،‬چشمهاي رک زده‬
‫و پلکهاي خون آلود که زا ميان کاسه سر کبودشان در آمده است نوازش‬
‫ميکند ‪ ،‬دست مالي ميکند ‪ ،‬بعد يک گز ليک دسته استخواني برميدارد تن‬
‫آنها را بدقت تکه تکته ميکند و گوشت لخم را با تبسم بمشتريانش‬
‫مي فروشد‪ .‬تمام اينکارها را با چه لذتي انجام ميدهد ! من مطمئنم يکجور‬
‫کيف و لذت هم ميبرد ‪ -‬آن سگ زرد گردن کلفت هم که محله مان را‬
‫قرق کرده و هميشه با گردن کج و چشمهاي بيگناه نگاه حسرت آميز‬
‫بدست قصاب ميکند ‪ ،‬آن سگ هم همه اينها را ميأاند ‪ -‬آن سگ هم ميداند‬
‫که قصاب از شغل خودش لذت ميبرد !‬
‫کمي دورتر زير يک اطاقي ‪ ،‬پيرمرد عجيبي نشسته که جلويش بساطي‬
‫پهن است ‪ .‬توي سفره او يک دستغاله ‪ ،‬دو تا نفل ‪ ،‬چند جور مهره رنگين ‪،‬‬
‫يک گز ليک ‪ ،‬يک تله موش ؛ يک گازانبر زنگ زده ‪ ،‬يک آب دوات کن ‪ ،‬يک‬
‫شانه دندانه شکسته ‪ ،‬يک بيلچه و يک کوزه لغابي گذاشته که رويش را‬
‫دستمال چک انداخته ‪ .‬ساعتها ‪ ،‬روزها ‪ ،‬ماه ها من ا زپشت دريچه باو نگاه‬
‫کرده ام ‪ ،‬هميشه با شال گردن چرک ‪ ،‬عباي ششتري ‪ ،‬يخه باز که از ميان او‬
‫پشم ها يسفيد سينه اش بيرون زده با پلکهاي واسوخته که ناخوشي سمج‬
‫و بيحيايي آنرا ميخورد و طلسمي که ببازويش بسته بي‪ :‬حلت نشسته‬
‫است ‪ .‬فقط شبهاي جمعه با دندانهاي زرد و افتاده اش قرآن ميخواند ‪-‬‬
‫گويا از همين راه نان خودش را در ميآورد ؛ چون من هرگز نديده ام کسي‬
‫از او چيزي بخرد‪ -‬مثل اينست که در کابوسهايي که ديده ام اغلب صورت‬
‫اي« مرد در آنها بوده است ‪ .‬پشت اين کله مازويي و تراشيده او که‬
‫دورش عمامه شير و شکري پيچيده ‪ ،‬پشت پيشاني کوتاه او چه افکار سمج‬
‫و احمقانه اي مثل علف هرزه روييده است ؟ گويا سفره روبروي پيرمرد و‬
‫بساط خنزر پنزر او با زندگيش رابطه مخصوص دارد‪ .‬چند بار تصميم‬
‫گرفتم بروم با او حرف بزنم و يا چيزي از بساطش بخرم ‪ ،‬اما جرات نکردم ‪.‬‬
‫دايه ام به من گفت اين مرد در جواني کوزه گر بوده و فقط همين يکدانه کوزه را‬
‫براي‬
‫خودش نگه داشته و حال از خرده فروشي نان خودش را‬
‫درميآورد‪.‬‬
‫اينها رابطه من با دنياي خارجي بود ‪ ،‬اما از دنياي داخلي ‪ :‬فقط دايه ام‬
‫و يک زن لکاته برايم مانده بود ‪ .‬ولي ننجون دايه او هم هست ‪ ،‬دايه هردومان‬
‫است ‪ -‬چون نه تنها من و زنم خويش و قوم نزديک بوديم بلکه ننجون‬
‫هردومان را باهم شير داده بود‪ .‬اصل مادر او مادر من هم بود ‪ -‬چون من‬
‫اصل ماد رو پدرم را نديده ام و مادر او آن زن بلند بال که موهاي خاکستري داشت‬
‫مرا بزرگ کرد ‪ .‬مادر او بود که مثل ماردم دوستش داشتم و براي‬
‫همين علقه بود که دخترش را بزني گرفتم ‪.‬‬
‫از پدر و مادرم چند جور حکايت شنيده ام ‪ ،‬فقط يکي از اين حکايتها که‬
‫ننجون برايم نقل کرد ‪ ،‬پيش خودم تصور مي کنم باشد ‪ -‬ننجون برايم گفت‬
‫که ‪ :‬پدر و عمويم برادر دوقلو بوده اند ‪ ،‬هردو آنها يک شکل ‪ ،‬يک قيافه و‬
‫يک اخلق داشته اند و حتي صدايشان يکجور بوده بطوري که تشخيص آنها از يکديگر‬
‫کار‬
‫آساني نبوده است ‪ .‬علوه بر اين يک رابطه معنوي و حس‬
‫همدردي هم بين آنها وجود داشته ‪ ،‬باين معني که اگر يکي از آنها‬
‫ناخوش ميشده ديگري هم ناخوش ميشده است ‪ -‬بقول مردم مثل سيبي که‬
‫نصف کرده باشند ‪ -‬بالخره ‪ -‬هردوي آنها شغل تجارت را پيش مي گيرند و‬
‫در سن بيست سالگي بهندوستان ميروند و اجناس ري را از قبيل پارچه هاي مختلف‬
‫مثل ‪ :‬منيره ‪ ،‬پارچه گلدار ‪ ،‬پارچه پنبه اي ‪ ،‬جبه ‪ ،‬شال ‪ ،‬سوزن ‪ ،‬ظروف سفالي ‪،‬‬
‫گل سرشور و جلد قلمدان بهندوستان ميبردند و ميفروختند ‪.‬‬
‫پدرم در شهر بنارس بوده و عمويم را بشهرهاي ديگر هند براي کارهاي‬
‫تجارتي ميفرستاده ‪ -‬بعد از مدتي پدرم عاشق يک دختر باکره بوگام داسي ‪،‬‬
‫رقاص معبد لينگم ميشود‪ .‬کار اين دختر رقص مذهبي جل بت بزرگ لينگم‬
‫و خدمت بتکده بوده است ‪ -‬يک دختر خونگرم زيتوني با پستانهاي ليمويي ‪،‬‬
‫چشمهاي درشت مورب ‪ ،‬ابروهاي باريک بهم پيوسته ‪ ،‬که ميانش را خال‬
‫سرخ ميگذاشته ‪.‬‬
‫حال ميتوانم پيش خودم تصورش را بکنم که بوگام داسي ‪ ،‬يعني مادرم‬
‫با ساري ابريشمي رنگين زر دوزي ‪ ،‬سينه باز ‪ ،‬سربند ديبا ‪ ،‬گيسوي سنگين‬
‫سياهي که مانند شب ازلي تاريک و در پشت سرش گره زده بود ‪ ،‬النگوهاي‬
‫مج پا و مچ دستش ‪ ،‬حلقه طليي که از پره بيني گذرانده بود ‪ ،‬چشمهاي‬
‫درشت سياه خمار و مورب ‪ ،‬دندان هاي براق با حرکات آهسته موزوني که‬
‫بآهنگ سه تار و تنبک و تنبور و سنج و کرنا ميرقصيده ‪ -‬يک آهنگ مليم و‬
‫يکنواخت که مردهاي لخت شالمه بسته ميزده اند ‪ -‬آهنگ پر معني که همه‬
‫اسرار جادوگري و خرافات و شهوت ها و دردهاي مردم هند در آن مختصر‬
‫و جمعع شده بوده و بوسيله حرکات متناسب و اشارات شهوت انگيز ‪-‬‬
‫حرکات مقدس ‪ -‬بوگام داسي مثل برگ گل باز ميشده ‪ ،‬لرزشي بطول شانه‬
‫و بازوهايش ميداده ‪ ،‬خم ميشده و دوباره جمع ميشده است ‪ ،‬اين حرکات که‬
‫مفهوم مخصوصي در بر داشته و بدون زبان حرف ميزده است ‪ ،‬چه تاثيري‬
‫ممکن است در پدرم کرده باشد ‪ -‬مخصوصا بوي عرق گس و يا فلفلي او‬
‫که مخلوط با عطر موگرا و روغن صندل ميشده ‪ ،‬بفهوم شهوتي اين منظره‬
‫مي افزوده است ‪ -‬عطري که بوي شيره درخت هاي دوردست را دارد و‬
‫باحساسات دور و خفه شده جان ميدهد ‪ -‬بوي مجري دوا‪ ،‬بوي دواهايي‬
‫که در اطاق بچه داري نگهميدارند و از هن ميآيد ‪ -‬روغن هاي ناشناس‬
‫سرزميني که پر از معني و آداب و رسوم قديم است لبد بوي جوشانده هاي‬
‫مرا ميداده ‪ .‬همه اين ها يادگارهاي دور و کشته شده پدرم را بيدار کرده ‪-‬‬
‫پدرم بقدري شيفته بوگام داسي ميشود که بمذهب دختر رقاص ‪ -‬بمذهب‬
‫لينگم ميگورد ولي پس زا چندي که دختر آبستن ميشود او را از خدمت معبد‬
‫بيرون ميکنند‪.‬‬
‫من تازه بدنيا آمده بودم که عمويم از مسافرت خود به بنارس برميگردد‬
‫ولي مثل اينکه سليقه و عشق او هم با سليقه پدرم جور در ميآمده ‪ ،‬يکدل‬
‫نه صد دل عاشق مادر من ميشود و بالخره او را گول ميزند ‪ ،‬چون شباهت‬
‫ظاهري و معنوي که با پدرم داشته اينکار را آسان ميکند ‪ .‬همينکه قضيه‬
‫کشف ميشود مادرم ميگويد که هردو آنها را ترک خواهد کرد ‪ ،‬مگر باين‬
‫شرط که پدر و عمويم آزمايش مارناگ را بدهند و هرکدام از آنها که زنده‬
‫بمانند باو تعلق خواهد داشت‪.‬‬
‫آزمايش از اين قرار بوده که پدر و عمويم را بايستي در يک اطاق تاريک‬
‫مثل سياه چال با يک مارناگ بيندازند و هر يک از آنها که او را مار گزيد‬
‫طبيعتا فرياد ميزند ‪ ،‬آنوقت مارافسا در اطاق را باز ميکند و ديگري را‬
‫نجات ميدهد و بوگام داسي باو تعلق ميگيرد‪.‬‬
‫قبل از اينکه آنها را در سياه چال بيندازند پدرم از بوگام داسي خواهش‬
‫ميکند که يکبار ديگر جلو او برقصد ‪ ،‬رقص مقدس معبد را بکند ‪ ،‬او هم‬
‫قبول ميکند و به آهنگ ني لبک مار افسا جلو روشنايي مشعل با حرکات‬
‫پر معني موزون و لغزنده ميرقصد و مثل مارناگ پيچ و تاب ميخورد ‪ -‬بعد‬
‫پدر و عمويم را در اطاق مخصوصي با مارناگ مياندازند ‪ -‬عوض فرياد‬
‫اظطراب انگيز ‪ ،‬يک ناله مخلوط با خنده چندشناکي بلند ميشود ‪ ،‬يک فرياد‬
‫ديوانه وار در را باز مي کنند عمويم از اطاق بيبرون ميآيد ‪ -‬ولي صورتش‬
‫پير و شکسته و موهاي سرش از شدت بيم و هراس ‪ ،‬صداي لغزش سوت‬
‫مار خشمگين که چشمهاي گرد و شرربار و دندنهاي زهر آگين داشته و‬
‫بدنش مرکب بوده از يک گردن دراز که متنهي بي‪ :‬برجستگي شبيه بقاشق‬
‫ميشود ‪ -‬مطابق شرط و پيمان بوگام داسي متعلق به عمويم ميشود ‪ -‬يک چيز‬
‫وحشتناک معلوم نيست کسيکه بعد از آزمايش زنده مانده پدرم يا عمويم‬
‫بوده است ‪.‬‬
‫چون در نتيجه اين آزمايش اختلل فکري برايش پيدا شده بوده زندگي‬
‫سابق خود را بکلي فراموش کرده و بچه را نميشناخته ‪ .‬از اين رو تصور‬
‫کرده اند که عمويم بوده است ‪ -‬آيا همه اين افسانه مربوط بزندگي من‬
‫نيست ‪ ،‬يا انعکاس اين خنده چندش انگيز و وحشت اين آزمايش تاثير خودش‬
‫را در من نگذاشته و مربوط به من نميشود ؟‬
‫از اين ببعد من بجز ي‪ :‬نانخور زيادي و بيگانه چيز ديگري نبوده ام ‪-‬‬
‫بالخره همو يآ پدرم براي کارهاي تجارتي خودش با بوگام داسي بهشر ري‬
‫رميگردد و مرا مي آورد بدست خواهرش که عمه من باشد ميسپارد ‪.‬‬
‫دايه ام گفت وقت خداحافظي مادرم يک بغلي شراب ارغواني که در آن‬
‫زهر دندان ناگ ‪ ،‬مار هندي حل شده بود براي من بدست عمه ام ميسپارد‪.‬‬
‫يک بوگام داسي چه چيز بهتري مي تواند برسم يادگار براي بچه اش بگذارد ؟‬
‫شراب ارغواني ‪ ،‬اکسير مرگ که آسودگي هميشگي ميبخشد ‪ -‬شايد او هم‬
‫زندگي خودش را مثل خوشه انگور فشرده و شرابش را بمن بخشيده بود ‪-‬‬
‫از همان زهري که پدرم را کشت ‪ -‬حال مي فهمم چه سوغات گرانبهايي‬
‫داده است !‬
‫آيا مادرم زنده است ؟ شايد الن که من مشغول نوشتن هستم او در ميدان‬
‫يک شهر دوردست هند ‪ ،‬جلو روشنايي مشعل مثل مار پيچ و تاب ميخورد‬
‫و ميرقصد ‪ -‬مثل اي«که مار ناگ او را گزيده باشد ‪ ،‬و زن و بچه و مردهاي‬
‫کنجکاو و لخت دور او حلقه زده اند ‪ ،‬در حالي‪:‬ه پدر يا عمويم با موهاي سفيد ‪،‬‬
‫قوزکرده ‪ ،‬کنار ميدان نشسته باو نگاه ميکند و ياد سياه چال ‪ ،‬صداي‬
‫سوت و لغزش مار خشمناک افتاده که سر خود را بلند مي گيرد ‪ ،‬چشمهايش‬
‫برق ميزند ‪ ،‬گردنش مثل کفچه ميشود و خطي که شبيه عينک است‬
‫پشت گردنش برنگ خاکستري تيره نمودار مي شود‪.‬‬
‫بهرحال ‪ ،‬من بچه شيرخوار بودم که در بغل همين ننجون گذاشتندم و‬
‫ننجون دختر عمه ام ‪ ،‬همين زن لکاته مرا هم شير ميداده است ‪ .‬و من زير‬
‫دست عمه ام آن زن بلند بال که موهاي خاکستري روي پيشانيش بود ‪ ،‬در همين‬
‫خانه با دخترش بزرگ شدم ‪.‬‬
‫‪ -‬از وقتي که خودم را شناختم ‪ ،‬عمه ام را بجاي مادر خودم گرفتم و‬
‫او را دوست داشتم بقدري که دخترش ‪ ،‬همين خواهر شيري‬
‫خودم را بعدها چون شبيه او بود بزني گرفتم‪.‬‬
‫يعني مجبور شدم او را بگيرم ؛ فقط يکبار اين دختر خودش را بمن تسليم‬
‫کرد ‪ ،‬هيچوقت فراموش نخواهم کرد ‪ .‬آنهم سر بالين مادر مرده اش بود ‪-‬‬
‫خيلي از شب گذشته بود ‪ ،‬من براي آخرين وداع همينکه همه اهل خانه‬
‫بخواب رفتند با پيراهن وزير شلواري بلند شدم ‪ ،‬در اطاق مرده رفتم ‪ .‬ديدم‬
‫دو شمع کافوري بالي سرش ميسوخت‪ .‬يک قرآن روي شکمش گذاشته‬
‫بودند براي اينکه شيطان در جسمش حلول نکند ‪ -‬پارچه روي صورتش را‬
‫که پس زدم عمه ام را با آن قيافه با وقار و گيرنده اش ديدم ‪ .‬مثل اينکه همه‬
‫علقه هاي زميني در صورت او بتحليل رفته بود‪ .‬يک حالتي که مرا وادار‬
‫بکرنش ميکرد‪ .‬ولي در عين حال مرگ بنظرم اتفاق معمولي و طبيعي آمد ‪-‬‬
‫لبخند تمسخر آميزي که گوشه لب او خشک شده بود ‪ .‬خواستم دستش را‬
‫ببوسم و از اطاق خارج شوم ‪ ،‬ولي رويم را که برگردانيدم با تعجب ديدم‬
‫همين لته که حال زنم است وارد شد و روبروي مادر مرده ‪ ،‬مادرش با چه‬
‫حرارتي خودش را بمن چسبانيد ‪ ،‬مرا بسوي خودش مي کشيد و چه بوسه هاي‬
‫آبداري از من کرد ! من از زور خجالت ميخواستم بزمين فرو بروم ‪ .‬اما‬
‫تکليفم را نميدانستم ‪ ،‬مرده با دندانهاي ريک زده اش مثل اين بود که ما را‬
‫مسخره کرده بود ‪ -‬بنظرم آمد که حالت لبخند آرام مرده عوض شده بود ‪-‬‬
‫من بي اختيار او را در آغوش کشيدم و بوسيدم ‪ ،‬ولي در همين لحظه پرده اطاق‬
‫مجاور پس رفت و شوهر عمه ام ‪ ،‬پدر همين لکاته قوز کرده و شال گردن بسته وارد‬
‫اتاق شد‪.‬‬
‫خنده خشک و زننده چندش انگيزي کرد‪ .‬مو بتن آدم راست ميشد‪.‬‬
‫بطوريکه شانه هايش تکان ميخورد ‪ ،‬ولي بطرف ما نگاه نکرد ‪ .‬من از زور‬
‫خجالت ميخواستم به زمين فرو روم ‪ ،‬و اگر ميتوانستم يک سيلي محکم بصورت‬
‫مرده ميزدم که بحالت تمسخر بمانگاه مي کرد‪ .‬چه ننگي ! هراسان از‬
‫اطاق مجاور بيرون دويدم ‪ -‬براي خاطر همين لکاته ‪ -‬شايد اينکار را جور کرده بود‬
‫تا مجبور بشوم او را بگيرم ‪.‬‬
‫با وجود اينکه خواهر برادر شيري بوديم ‪ ،‬براي اينکه آبروي آنها بباد‬
‫نرود ؛ مجبور بودم که او را بزني اختيار کنم ‪.‬‬
‫چون اين دختر باکره نبود ‪ ،‬اين مطلب را هم نميدانستم ‪ -‬من اصل‬
‫نتوانستم بدانم ‪ -‬فقط بمن رسانده بودند ‪ -‬همان شب عروسي وقتي که‬
‫توي اطاق تنها مانديم من هر چه التماس درخواست کردم ‪ ،‬بخرجش نرفت‬
‫و لخت نشد‪ .‬ميگفت ‪( :‬بي نمازم ‪ ).‬مرا اصل بطرف خودش راه نداد ؛ چراغ‬
‫را خاموش کرد و رفت آنطرف خوابيد ‪ .‬مثل بيد بخودش ميلرزيد ‪،‬‬
‫انگاري که او را در سياه چال با يک اژدها انداخته بودند ‪ -‬کسي باور نميکند‬
‫يعني باورکردني هم نيست ‪ .‬او نگذاشت که من يک ماچ از لپهايش‬
‫بکنم ‪ .‬شب دوم هم من رفتم سرجاي شب اول روي زمين خوابيدم‬
‫و شبهاي بعد هم از همين قرار ‪ ،‬جرات نميکردم ‪ -‬بالخره مدتها گذشت‬
‫که من آنطرف اطاق روي زمين ميخوابيدم ‪ -‬کي باور ميکند ؟ دو ماه ‪ ،‬نه ‪ ،‬دو ماه‬
‫و چهار روز دور از او روي زمين خوابيدم و جرات نمي کردم نزديکش بروم ‪.‬‬
‫او قبل دستمال پرمعني را درست کرده بود ‪ ،‬خون کبوتر به آن زده بود ‪،‬‬
‫نميدانم ‪ .‬شايد همان دستمالي بود که از شب اول عشقبازي خودش‬
‫نگهداشته بود براي اينکه بيشتر مرا مسخره بکند ‪ -‬آنوقت همه بمن تبريک‬
‫ميگفتند ‪ -‬بهم چشمک ميزدند ‪ ،‬و لبد توي دلشان ميگفتند (يارو ديشب‬
‫قلعه رو گرفته ؟) و من بروي مبارکم نميآوردم ‪ -‬بمن مي خنديدند ‪ ،‬بخريت‬
‫من ميخنديدند ‪ .‬با خودم شرط کرده بودم که روزي همه اينها را بنويسم ‪.‬‬
‫بعد از آنکه فهميدم او فاسق هاي جفت و تاق دارد و شايد بعلت‬
‫اينکه آخوند چند کلمه عربي خوانده بود و او را تحت اختيار من گذاشته بود‬
‫از من بدش ميآمد ‪ ،‬شايد ميخواست آزاد باشد ‪ .‬بالخره يکشب تصميم‬
‫گرفتم که بزور پهلويش بروم تصميم خودم را عملي کردم ‪ .‬اما بعد از‬
‫کشمکش سخت او بلند شد و رفت و من فقط خود را راضي کردم آن شب‬
‫در رختخوابش که حرارت تن او بجسم او فرو رفته بود و بوي او را ميداد‬
‫بخوابم و غلت بزنم ‪ .‬تنها خواب راحتي که کردم همان شب بود ‪ -‬از آن‬
‫شب ببعد اطاقش را از اطاق من جدا کرد‪.‬‬
‫شبها وقتيکه وارد خانه ميشدم ‪ ،‬او هنوز نيامده بود ‪ ،‬نميدانستم که آمده‬
‫است يا نه ‪ -‬اصل نميخواستم که بدانم ‪ -‬چون من محکوم به تنهايي ‪،‬‬
‫محکوم به مرگ بوده ام ‪ .‬خواستم بهر وسيله اي شده با فاسق هاي او رابطه پيدا‬
‫بکنم‬
‫اين را ديگر کسي باور نخواهد کرد ‪ -‬از هرکسيکه شنيده بودم خوشش ميآمد ‪،‬‬
‫کشيک ميکشيدم ؛ ميرفتم هزار جور خفت و مذلت بخودم هموار ميکردم ‪،‬‬
‫با آنشخص آشنا ؛ تملقش را ميگفتم و او را برايش غر ميزدم و‬
‫ميآوردم آنهم چه فاسق هايي ‪ :‬سيرابي فروش ‪ ،‬فقيه ‪ ،‬جگرکي ‪ ،‬رييس داروغه ‪،‬‬
‫مقني ‪ ،‬سوداگر ‪ ،‬فيلسوف که اسمها و القابشان فرق ميکرد ‪ ،‬ولي همه شاگرد‬
‫کله پز بودند ‪ .‬همه آنها را بمن ترجيح ميداد ‪ -‬با چه خفت و خواري خودم‬
‫را کوچک و ذليل ميکردم کسي باور نخواهد کرد ‪ .‬مي ترسيدم زنم از دستم‬
‫در برود ‪ .‬ميخواستم طرز رفتار ‪ ،‬اخلق و دلربايي را از فاسقهاي زنم ياد‬
‫بگيرم ولي جاکش بدبختي بودم که همه احمقها بريشم مي خنديدند ‪ -‬اصل‬
‫چطور ميتوانستم رفتر و اخلق رجاله ها را ياد بگيرم ؟ حال ميدانم آنها‬
‫را دوست داشت چون بي حيا ‪ ،‬احمق و متعفن بودند ‪ .‬عشق او اصل با کثافت‬
‫و مرگ توام بود ‪ -‬آيا حقيقتا من مايل بودم با او بخوابم ‪ ،‬آيا صورت‬
‫ظاهر او مرا شيفته خود کرده بود يا تنفر او از من ‪ ،‬يا حرکات و اطوارش‬
‫بود و يا علقه و عشقي که از بچگي به مادرش داشتم و يا همه اينها دست‬
‫بيکي کرده بودند ؟ نه ‪ ،‬نميدانم ‪ .‬تنها يک چيز را ميدانم ‪ :‬اين زن ‪ .‬اين لکاته‬
‫اين جادو ‪ ،‬نميدانم چه زهري در روح من ‪ ،‬در هستي من ريخته بود که‬
‫نه تنها او را ميخواستم ‪ ،‬بلکه تمام ذرات تنم ‪ ،‬ذرات تن او را لزم داشت ‪.‬‬
‫فرياد ميکشيد که لزم دارد و آرزوي شديدي ميکردم که با او در جزيره‬
‫گمشده اي باشم که آدميزاد در آنجا وجود نداشته باشد ‪ ،‬آرزو ميکردم که‬
‫يک زمين لرزه يا طوفان و يا صاعقه آسماني همه اين رجاله ها که پشت ديوار‬
‫اطاقم نفس ميکشيدند ‪ ،‬دوندگي مي کردند و کيف مي کردند ‪ ،‬همه را ميترکانيد‬
‫و فقط من و او ميمانديم ‪.‬‬
‫آيا آنوقت هم هر جانور ديگر ‪ ،‬يک مار هندي ‪ ،‬يک اژدها را بمن ترجيح نميداد ؟‬
‫آرزو مي کردم که يک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم ميمرديم ‪ -‬بنظرم‬
‫مي آيد که اين نتيجه عالي وجود و زندگي من بود ‪.‬‬
‫مثل اين بود که اين لکاته از شکنجه من کيف و لذت ميبرد ‪ ،‬مثل اينکه دردي که مرا‬
‫ميخورد کافي نبود ‪ -‬بالخره من از کار و جنبش افتادم و‬
‫خانه نشين شدم ‪ -‬مثل مرده متحرک ‪ .‬هيچکس از رمز ميان ما خبر نداشت ‪،‬‬
‫دايه پيرم که مونس مرگ تدريجي من شده بود بمن سرنش ميکرد ‪ -‬براي‬
‫خاطر همين لکاته پشت سرم ‪ ،‬اطراف خودم مي شنيدم که در گوشي به هم مي‬
‫گفتند ‪:‬‬
‫اين زن بيچاره چطور تحمل اين شرور و ديوونه رو ميکنه ؟ حق بجانب‬
‫آنها بود ‪ ،‬چون تا درجه اي که من ذليل شده بودم باورکردني نبود ‪.‬‬
‫روز به روز تراشيده شدم ‪ ،‬خودم را که د رآينه نگاه ميکردم گونه هايم‬
‫سرخ و رنگ گوشت جلو دکان قصابي شده بودم ‪ -‬تنم پرحرارت و چشمهايم‬
‫حالت خمار و غم انگيزي بخود گرفته بود ‪.‬‬
‫از اين حالت جديد خودم کيف مي کردم و درچشمهايم غبار مرگ را ديده‬
‫بودم ‪ ،‬ديده بودم که بايد بروم ‪.‬‬
‫بالخره حکيم باشي را خبر کردند ‪ ،‬حکيم رجاله ها ‪،‬‬
‫حکيم خانوادگي که بقول خودش ما را بزرگ کرده بود ‪.‬‬
‫با عمامه شيرو شکري و سه قبضه ريش وارد شد ‪ .‬او افتخار مي کرد‬
‫دواي قوت باه به پدر بزرگم داده ‪ ،‬خاکه شير و نبات حلق من ريخته و‬
‫فلوس بناف عمه ام بسته است ‪ .‬باري ‪ ،‬همينکه آمد سر پائين من نشست‬
‫نبضم را گرفت ‪ ،‬زبانم را ديد ‪ ،‬دستورداد شيرماچه الغ و ماشعير بخورم‬
‫و روزي دومرتبه بخور کندر و زرنيخ بدهم – چند نسخه بلند بال هم بدايه ام‬
‫داد که عبارت بود از جوشانده و روغن هاي عجيب و غريب از قبيل ‪:‬‬
‫پرزوفا‪ ،‬زيتون ‪ ،‬رب سوس ‪ ،‬کافور ‪ ،‬پر سياوشان ‪ ،‬روغن هاي بابونه ‪،‬‬
‫روغن غاز ‪ ،‬تخم کتان ‪ ،‬تخم صنوبر و مزخرفات ديگر ‪.‬‬
‫حالم بدتر شده بود ؛ فقط دايه ام ‪ ،‬دايه او هم بود ‪ ،‬با صورت پير و موهاي‬
‫خاکستري گوشه اطاق ‪ ،‬کنار بالين من مي نشست ‪ ،‬به پيشانيم آب سرد مي زد‬
‫و جوشانده برايم مي آورد ‪ .‬از حالت و اتفاقات بچگي من و آن لکاته‬
‫صحبت مي کرد ‪ .‬مثل او بمن گفت ‪ :‬که زنم از توي ننو عادت داشته‬
‫هميشه ناخن چپش را مي جويده ‪ ،‬بقدري مي جويده که زخم مي شده و گاهي‬
‫هم برايم قصه نقل مي کرد – بنظرم مي آمد که اين قصه ها سن مرا به عقب‬
‫مي برد و حالت بچگي درمن توليد مي کرد ‪ .‬چون مربوط به يادگارهاي آن‬
‫دوره بوده است وقتيکه خيلي کوچک بودم و در اطاقي که من و زنم توي ننو‬
‫پهلوي هم خوابيده بوديم ‪.‬يک ننوي دو نفره ‪ .‬درست يادم هست همين‬
‫قصه ها را مي گفت ‪ .‬حال بعضي از قسمتهاي اين قصه ها که سابق بر‬
‫اين باور نمي کردم برايم امر طبيعي شده است ‪.‬‬
‫چون ناخوشي دنياي جديدي در من توليد کرد ‪ ،‬يک دنياي ناشناس ‪،‬‬
‫محو و پر از تصويرها و رنگها و ميلهائي که در حال سلمت‬
‫نمي شود تصور کرد و گيرو دارهاي اين متلها را با کيف و اضطراب‬
‫ناگفتني در خودم حس مي کردم – حس مي کردم که بچه شده ام و‬
‫همين الن که مشغول نوشتن هستم ‪ ،‬در احساسات شرکت مي کنم ‪،‬‬
‫همه اين احساسات متعلق به الن است و مال گذشته نيست ‪.‬‬
‫گويا حرکات ‪ ،‬افکار ‪ ،‬آرزوها و عادات مردمان پيشين که بتوسط اين متلها‬
‫به نسلهاي بعد انتقال داده شده ‪ ،‬يکي از واجبات زندگي بوده است ‪.‬‬
‫هزاران سال است که همين حرفها را زده اند ‪.‬همين جماعها را کرده اند ‪،‬‬
‫همين گرفتاريهاي بچگانه را داشته اند ‪ .‬آيا سرتاسر زندگي يک قصه مضحک ‪،‬‬
‫يک متل باور نکردني و احمقانه نيست ؟ آيا من فسانه و قصه خودم‬
‫را نمي نويسم ؟ قصه فقط يک را فرار براي آرزوهاي ناکام است ‪.‬‬
‫آرزوهائيکه بان نرسيده اند ‪ .‬آرزوهائيکه هر متل سازي مطابق روحيه محدود‬
‫و موروثي خودش تصور کرده است ‪.‬‬
‫کاش مي توانستم مانند زماني که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم – خواب راست بي‬
‫دغدغه –‬
‫بيدار که مي شد م روي گونه هايم سرخ به رنگ گوشت جلو دکان قصابي‬
‫شده بود –تنم داغ بود و سرفه مي کردم – چه سرفه هاي عميق ترسناکي –‬
‫سرفه هائي که معلوم نبود از کدام چاله گمشده تنم بيروي مي آمد ‪ ،‬مثل سرفه‬
‫يا بوهائي که صبح زود لش گوسفند براي قصاب مي آوردند ‪.‬‬
‫درست يادم است هوا بکلي تاريک بود ‪ ،‬چند دقيقه درحال اغما بودم قبل از اينکه‬
‫خوابم ببرد با خودم حرف مي زدم – در اين موقع حس مي کردم حتم داشتم که‬
‫بچه شده بودم و در ننو خوابيده بودم ‪ .‬حس کردم کسي نزديک من است ‪،‬خيلي وقت‬
‫بود همه اهل خانه خوابيده بودند ‪ .‬نزديک طلوع فجر بود و ناخوشها مي دانند در‬
‫اين موقع مثل اين است که زندگي از سر حد دنيا بيرون کشيده مي شود ‪.‬قلبم‬
‫بشدت مي تپيد ‪ ،‬ولي ترسي نداشتم ‪ ،‬چشمهايم باز بود ولي کسي را نمي ديدم ‪،‬‬
‫چون تاريکي خيلي غليظ و متراکم بود – چند دقيقه گذشت يک فکر ناخوش‬
‫برايم آمد با خودم گفتم ‪ :‬شايد اوست‪ .‬درهمين لحظه حس کردم که دست‬
‫خنکي روي پيشاني سوزانم گذاشته شد ‪.‬‬
‫بخودم لرزيدم ؛ دو سه بار از خودم پرسيدم ‪ :‬آيا اين دست عزرائيل‬
‫نبوده است ؟ و به خواب رفتم – صبح که بيدار شدم دايه ام گفت ‪:‬‬
‫دخترم (مقصودم زنم ‪ ،‬آن لکاته بود) آمده بود بر سر بالين من و‬
‫سرم را روي زانويش گذاشته بود ‪ ،‬مثل بچه ها مرا تکان مي داده –‬
‫گويا حس پرستاري مادري در او بيدار شده بوده ‪ ،‬کاش در همان‬
‫لحظه مرده بودم – شايد آن بچه اي که آبستن بوده مرده است ‪،‬‬
‫آيا بچه او بدنيا آمده بوده ؟من نمي دانستم ‪.‬‬
‫در اين اطاق که هر دم براي من تنگتر و تاريکتر از قبر مي شد ‪،‬‬
‫دايم چشم براه زنم بودم ولي او هرگز نمي آمد ‪.‬آيا از دست او نبود‬
‫که به اين روز افتاده بودم؟ شوخي نيست ‪ ،‬سه سال ‪ ،‬نه ‪ ،‬دوسال و‬
‫چهار ماه بود ‪ ،‬ولي روز و ماه چيست ؟ براي من معني ندارد ‪،‬‬
‫براي کسي که در گور است زمان بي معني است – اين اتاق‬
‫مقبره زندگي و افکارم بود –همه دوندگيها ‪ ،‬صداها و همه تظاهرات‬
‫زندگي ديگران ‪ ،‬زندگي رجاله ها که همه شان جسما و روحا يک جور‬
‫ساخته شده اند ‪ ،‬براي من عجيب و بي معني شده بود – از وقتيکه‬
‫بستري شده بودم ‪ ،‬در يک دنياي غريب و باور نکردني بيدار شده بودم‬
‫و احتياجي بدنياي رجاله ها نداشتم ‪ .‬يک دنيائي که در خودم بود ‪،‬‬
‫يک دنياي پر از مجهولت و مثل اين بود که مجبور بودم ‪ ،‬همه‬
‫سوراخ سنبه هاي آنرا سرکشي و وارثي بکنم ‪.‬‬
‫شب موقعيکه وجود من در سر حد دو دنيا موج مي زد ‪ ،‬کمي قبل‬
‫از دقيقه اي که در يک خواب عميق و تهي غوطه ور بشوم خواب مي ديدم‬
‫– بيک چشم بهم زدن من زندگي ديگري به غير از زندگي خودم را‬
‫طي مي کردم در هواي ديگر نفيس مي کشيدم و دور بودم ‪.‬‬
‫مثل اينکه مي خواستم از خودم بگريزم و سرنوشتم را تغيير بدهم‬
‫–چشمم را که مي بستم دنياي حقيقي خودم به من ظاهر مي شد –‬
‫اين تصويرها زندگي مخصوص به خود داشتند ‪ ،‬آزادانه محو و دوباره پديدار مي شدند‬
‫‪.‬‬
‫گويا اراده من در آنها موثر نبود ‪.‬ولي اين مطلب مسلم هم نيست ‪،‬‬
‫مناظريکه جلو من مجسم مي شد خواب معمولي نبود ‪ ،‬چون هنوز‬
‫خوابم نبرده بود ‪.‬من در سکوت و آرامش ‪ ،‬اين تصويرها را از‬
‫هم تفکيک مي کردم و با يکديگر مي سنجيدم ‪.‬بنظرم مي آمد که تا‬
‫اين موقع خودم را نشناخته بودم و دنيا آنطوري که تاکنون تصور مي کردم‬
‫مفهوم و قوه خود را از دست داده بود و بجايش تاريکي شب فرمانروائي داشت‬
‫– چون بمن نياموخته بودند که بشب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم ‪.‬‬
‫من نمي دانم د راين وقت آيا بازويم بفرمانم بود يا نه –گمان مي کردم اگر دستم‬
‫را باختيار خودش مي گذاشتم بوسيله تحريک مجهول و ناشناسي خود بخود بکار‬
‫مي افتاد ‪،‬بي آنکه بتوانم درحرکات آن دخل و تصرفي داشته باشم ‪.‬‬
‫اگر دايم همه تنم را مواظبت نمي کردم و بي اراده متوجه آن نبودم ‪،‬‬
‫قادر بود که کارهائي از آن سر بزند که هيچ انتظارش را نداشتم ‪.‬‬
‫اين احساس از دير زماني در سن من پيدا شده بود که زنده زنده تجزيه مي شد م‪.‬‬
‫نه تنها جسمم ‪ ،‬بلکه روحم هميشه با قلبم متناقض بود و باهم ساز ش نداشتند‬
‫–هميشه يکنوع فسخ و تجزيه غريبي را طي مي کردم – گاهي فکر‬
‫چيزهائي را مي کردم که خودم نمي توانستم باور کنم ‪ .‬گاهي حس ترحم‬
‫در من توليد مي شد ‪ .‬در صورتيکه عقلم به من سرزنش مي کرد ‪.‬‬
‫اغلب با يک نفر که حرف مي زدم ‪ ،‬يا کاري مي کردم ‪ ،‬راجع به موضوع هاي‬
‫گوناگون داخل بحث مي شدم ‪ ،‬در صورتيکه حواسم جاي ديگري بود بفکر‬
‫خودم بودم و توي دلم به خودم ملمت مي کردم ‪ .‬يک توده در حال فسخ‬
‫و تجزيه بود ‪.‬گويا هميشه اينطور بوده و خواهم بود يک مخلوط نا متناسب عجيب ‪...‬‬
‫چيزيکه تحمل ناپذير است حس مي کردم از همه اين مردمي که مي ديدم و‬
‫ميانشان زندگي مي کردم دور هستم ولي يک شباهت ظاهري ‪ ،‬يک شباهت‬
‫محو و دور و درعين حال نزديک مرا به آنها مر بوط مي کرد‪.‬همين‬
‫احتياجات مشترک زندگي بود که از تعجب من مي کاست –‬
‫شباهتي که بيشتر از همه بمن زجر مي داد اين بود که رجاله ها هم‬
‫مثل من از اين لکاته ‪ ،‬از زنم خوششان مي آمد و او هم بيشتر به آنها‬
‫راغب – حتم دارم که نقصي در وجود يکي از ما بوده است‪.‬‬
‫اسمش را لکاته گذاشتم چون هيچ اسمي باين خوبي رويش نمي افتاد ‪.‬‬
‫نمي خواهم بگويم زنم چون خاصيت زن و شوهري بين ما وجود نداشت‬
‫و بخودم دروغ مي گفتم ‪ -.‬من هميشه از روز ازل او را لکاته ناميده ام‬
‫ولي اين اسم کشش مخصوصي داشت اگر او را گرفتم براي اين بود که اول‬
‫او بطرف من آمد ‪.‬آنهم از مکر و حيله اش بود ‪ .‬نه ‪ ،‬هيچ علقه اي بمن نداشت‬
‫– اصل چطورممکن بود او بکسي علقه پيدا بکند ؟يک زن هوس باز که يک‬
‫مرد را براي شهوتراني ‪ ،‬يکي را براي عشقبازي و يکي را براي شکنجه دادن‬
‫لزم داشت – گمان نمي کنم که او باين تثليت هم اکتفا مي کرد ‪.‬ولي مرا‬
‫قطعا براي شکنجه دادن انتخاب کرده بود ‪ .‬ودرحقيقت بهتر از اين نمي توانست‬
‫انتخاب بکند اما من او را گرفتم چون شبيه مادرش بود –چون يک شباهت محو و‬
‫دور با خودم داشت ‪ .‬حال او را نه تنها دوست داشتم ‪،‬بلکه همه ذرات‬
‫تنم او را مي خواست ‪ .‬مخصوصا ميان تنم ‪ ،‬چون نمي خواهم احساسات‬
‫حقيقي را زير لفاف موهوم عشق و علقه و الهيات پنهان کنم –‬
‫چون هوزوارشن ادبي بدهنم مزه نمي کند ‪.‬‬
‫گمان مي کردم که يکجور تشعشع يا هاله ‪ ،‬مثل هاله اي که دور انبياء ميکشند‬
‫ميان بدنم موج ميزد و هاله ميان بدن او را لبد هاله رنجور و ناخوش من مي طلبيد‬
‫و با تمام قوا بطرف خودش مي کشيد ‪.‬‬
‫حالم که بهتر شد ‪ ،‬تصميم گرفتم بروم ‪.‬بروم خود را گم بکنم ‪ ،‬مثل سگ خوره گرفته‬
‫که ميداند بايد بميرد ‪.‬مثل پرندگاني که هنگام مرگشان پنهان مي شوند ‪.‬صبح زود بلند‬
‫شدم ‪ ،‬دو تا کلوچه که سر رف بود برداشتم و بطوريکه کسي ملتفت نشود از خانه‬
‫فرار‬
‫کردم ‪ ،‬از نکبتي که مرا گرفته بود گريختم ‪ ،‬بدون مقصود معيني از ميان کوچه ها ‪،‬‬
‫بي تکليف از ميان رجاله هائي که همه آنها قيافه طماع داشتند و دنبال پول و شهرت‬
‫مي دويدند گذشتم من احتياجي بديدن آنها نداشتم چون يکي از آنها نماينده باقي‬
‫ديگرشان بود ‪.‬‬
‫همه آنها يک ذهن بودند که يک مشت روده بدنبال آن آويخته و منتهي بآلت تناسبيشان‬
‫مي شد ‪.‬‬
‫ناگهان حس کردم که چالک تر و سبکتر شده ام ‪ ،‬عضلت پاهايم بتندي و جلدي‬
‫مخصوصي‬
‫که تصورش را نمي توانستم بکنم براه افتاده بود ‪.‬حس مي کردم که از‬
‫همه قيدهاي زندگي رسته ام – شانه هايم را بال انداختم ‪ ،‬اين حرکت‬
‫طبيعي من بود ‪ ،‬در بچگي هر وقت از زير بار زحمت و مسئوليتي آزاد‬
‫مي شد م همين حرکت را انجام مي دادم ‪.‬‬
‫آفتاب بال مي آمد و مي سوزانيد ‪ .‬در کوچه هاي خلوت افتادم ‪ ،‬سر راهم‬
‫خانه هاي خاکستري رنگ باشکال هندسي عجيب و غريب ‪ :‬مکعب ‪ ،‬منشور ‪،‬‬
‫مخروطي با دريچه هاي کوتاه و تاريک ديده مي شد ‪ .‬اين دريچه ها بي درو بست‬
‫‪ ،‬بي صاحب و موقت به نظرمي آمدند ‪ .‬مثل اين بود که هرگز يک موجود‬
‫زنده نمي توانست در اين خانه ها مسکن داشته باشد ‪.‬‬
‫خورشيد مانند تيغ طلئي ‪ ،‬از کنار سايه ديوار ميتراشيد و بر مي داشت ‪.‬‬
‫کوچه ها بين ديوارهاي کهنه سفيد کرده ممتد مي شدند ‪ ،‬همه جا آرام و‬
‫گنگ بود مثل اينکه همه عناصر قانون مقدس آرامش هواي سوزان ‪ ،‬قانون‬
‫سکوت را مراعات کرده بودند ‪ .‬مي آمد که در همه جا اسراري پنهان‬
‫بود ‪ ،‬بطوريکه ريه هايم جرئت نفس کشيدن را نداشتند ‪.‬‬
‫يکمرتبه ملتفت شدم که از دروازه خارج شده ام – حرارت آفتاب با‬
‫هزاران دهن مکند عرق تن مرا بيرون مي کشيد ‪ .‬بته هاي صحرا‬
‫زير آفتاب تابان برنگ زرد چوبه در آمده بودند ‪.‬خورشيد مثل چشم تب دار ‪،‬‬
‫پرتو سوزان خود را از ته آسمان نثار منظره خاموش و بيجان مي کرد ‪.‬ولي‬
‫خاک و گياه هاي اينجا بوي مخصوصي داشت ‪ ،‬بوي آن بقدري قوي بود‬
‫که از استشمام آن بياد دقيقه هاي بچگي خودم افتادم – نه تنها حرکات‬
‫و کلمات آنزمان را در خاطرم مجسم کرد ‪ ،‬بلکه يک لحظه آن دوره را‬
‫در خودم حس کردم ‪ ،‬مثل اينکه ديروز اتفاق افتاده بود ‪ .‬يک نوع‬
‫سرگيجه گوارا بمن دست داد ‪ ،‬مثل اينکه دوباره در دنياي گمشده‬
‫اي متولد شده بودم ‪ .‬اين احساس يک خاصيت مست کننده داشت‬
‫و مانند شراب کهنه شيرين در رگ و پي من تاته وجودم تاثير کرد –‬
‫در صحرا خارها ‪ ،‬سنگها ‪ ،‬تنه درختها وبته هاي کوچک کاکوتي‬
‫را مي شناختم – بوي خودماني سبزه ها را مي شناختم ‪.‬‬
‫ياد روزهاي دور دست خودم افتادم ولي همه اين ياد بودها‬
‫بطرز افسون مانندي از من دور شده بود و آن يادگار باهم زندگي مستقلي داشتند ‪.‬‬
‫در صورتيکه من شاهد دور و بيچاره اي بيش نبودم و حس مي کردم که‬
‫ميان من و آنها گرداب عميقي کنده شده بود ‪.‬حس مي کردم که امروز‬
‫دلم تهي و بته هاي عطر جادوئي آنزمان را گم کرده بودند ‪ ،‬درختهاي‬
‫سرو بيشتر فاصله پيدا کرده بودند ‪ ،‬تپه ها خشکتر شده بودند –‬
‫موجودي که آنوقت بودم ديگر وجود نداشت و اگر حاضرش مي کردم و‬
‫با او حرف مي زدم نمي شنيد و مطالب مرا نمي فهميد ‪ .‬صورت يک‬
‫نفر آدمي را داشت که سابق برين با او آشنا بوده ام ولي از من و جزومن نبود ‪.‬‬
‫دنيا به نظرم يک خانه خالي و غم انگيز آمد و در سينه ام اظطرابي‬
‫دوران مي زد مثل اينکه حال مجبور بودم با پاي برهنه همه اطاقهاي‬
‫اين خانه را سرکشي کنم – از اطاقهاي تو در تو مي گذشتم ‪ ،‬ولي‬
‫زماني که باطاق آخر در مقابل آن لکاته مي رسيدم ‪ ،‬درهاي پشت سرم‬
‫خود بخود بسته مي شد و فقط سايه هاي لرزان ديوار هائي که زاويه‬
‫آنها محو شده بود مانند کنيزان و غلمان سياه پوست در اطراف من پاسباني مي‬
‫کردند ‪.‬‬
‫نزديک نهر سورن که رسيدم جلوم يک کوه خشک خالي پيدا شد ‪ .‬هيکل‬
‫خشک و سخت کوه مرا بياد دايه ام انداخت ‪ ،‬نمي دانم چه رابطه اي بين‬
‫آنها وجود داشت ‪ .‬از کنار کوه گذشتم ‪ ،‬در يک محوطه کوچک و با‬
‫صفائي رسيدم که اطرافش را کوه گرفته بود و بالي کوه يک قلعه بلند‬
‫که با خشت هاي وزين ساخته بودند ديده مي شد ‪.‬‬
‫در سايه روشن اطاق بکوزه آب که روي رف بود خيره شده بودم ‪.‬‬
‫بنظرم آمد تا مدتي که کوزه روي رف است خوابم نخواهد برد –يکجور‬
‫ترس بيجا برايم توليد شده بودکه کوزه خواهد افتاد ‪ ،‬بلند شدم که جاي‬
‫کوزه را محفوظ کنم ‪ ،‬ولي بواسطه تحريک مجهولي که خودم ملتفت‬
‫نبودم دستم را عمدا بکوزه خورد ‪ ،‬کوزه افتاد و شکست ‪ ،‬بالخره‬
‫پلکهاي چشمم را بهم فشار دادم ‪ ،‬اما بخيالم رسيد که دايه ام بلند شده‬
‫بمن نگاه مي کند مشتهاي خود را زير لحاف گره کردم ‪ ،‬اما هيچ اتفاق‬
‫فوق العاده اي رخ نداده بود ‪ .‬در حالت اغما صداي در کوچه‬
‫را شنيدم ‪ ،‬صداي پاي دايه ام را شنيدم که نعلينش بزمين ميکشيد و‬
‫رفت نان و پنير را گرفت ‪.‬‬
‫بعد صداي دور دست فروشنده اي آمد که ميخواند ‪( :‬صفر ابره شاتوت ؟)‬
‫نه ‪ ،‬زندگي مثل معمول خسته کننده شروع شده بود ‪ .‬روشنائي زيادتر ميشد ‪،‬‬
‫چشمهايم را که باز کردم يک تکه از انعکاس آفتاب روي سطح آب حوض که‬
‫از دريچه اطاقم بسقف افتاده بود ميلرزيد ‪.‬‬
‫بنظرم آمد خواب ديشب آنقدر دور و محو شده بود مثل اينکه چند سال قبل وقتيکه‬
‫بچه بودم ديده ام ‪ .‬دايه ام چاشت مرا آورده ‪ ،‬مثل اين بود که صورت دايه ام‬
‫روي يک آينه دق منعکس شده باشد ‪ ،‬آنقدر کشيده و لغر بنظرم جلوه کرد‪،‬‬
‫بشکل باور نکردني مضحکي در آمده بود ‪ .‬انگاري که وزن سنگيني صورتش‬
‫را پايين کشيده بود ‪.‬‬
‫با اينکه ننجون مي دانست دود غليان برايم بد است باز هم در اطاقم غليان مي کشيد‬
‫‪.‬‬
‫اصل تا غليان نميکشيد سر دماغ نمي آمد ‪ .‬از بسکه دايه ام از خانه اش از‬
‫عروسش و پسرش برايم حرف زده بود ‪ ،‬مرا هم با کيفهاي شهوتي خودش شريک‬
‫کرده بود – چقدر احمقانه است ‪ ،‬گاهي بيجهت بفکر زندگي اشخاص خانه دايه ام‬
‫ميافتادم ولي نميدانم چرا هر جور زندگي و خوشي ديگران دلم را بهم مي زند –‬
‫در صورتيکه ميدانستم زندگي من تمام شده و بطرز دردناکي آهسته خاموش مي‬
‫شود ‪.‬‬
‫بمن چه ربطي داشت که فکرم را متوجه زندگي احمقها و رجاله ها بکنم ‪ ،‬که سالم‬
‫بودند ‪،‬‬
‫خوب ميخوردند ‪ ،‬خوب مي خوابيدند و خوب جماع مي کردند و هر گز ذره اي از‬
‫دردهاي مرا حس نکرده بودند و بالهاي مرگ هر دقيقه بسر و صورتشان ساييده‬
‫نشده بود ؟‬
‫ننجون مثل بچه ها با من رفتار مي کرد ‪ .‬ميخواست همه جاي مرا ببيند ‪.‬‬
‫من هنوز از زنم رو در واسي داشتم ‪ .‬وارد اطاقم که ميشدم روي خلط خودم‬
‫را که در لگن انداخته بودم ‪ ،‬مي پوشاندم – موي سر و ريشم را شانه مي کردم ‪.‬‬
‫شبکلهم را مرتب مي کرد م ‪ .‬ولي پيش دايه ام هيچ جور رو در واسي نداشتم –‬
‫چرا اين زن که هيچ رابطه اي با من نداشت خودش را آنقدر داخل زندگي من کرده‬
‫بود ؟‬
‫يادم است در همين اطاق روي آب انبار زمستان ها کرسي مي گذاشتند ‪.‬‬
‫من و دايه ام با همين لکانه دور کرسي ميخوابيديم ‪ .‬تاريک روشن چشمهايم باز‬
‫ميشد‬
‫نقش پرده گلدوزي که جلو در آويزان بود در مقابل چشمم جان مي گرفت ‪.‬‬
‫چه پرده عجيب ترسناکي بود ؟ رويش يک پير مرد قوز کرده شبيه جوکيان هند شالمه‬
‫بسته زير يک درخت سرو نشسته بود و سازي شبيه سه تار در دست داشت و يک‬
‫دختر جوان خوشگل مانند بوگام داسي رقاصه بتکده هاي هند ‪ ،‬دستهايش را زنجير‬
‫کرده بودند و مثل اين بود که مجبور است جلو پيرمرد برقصد – پيش خودم‬
‫تصور مي کردم شايد اين پيرمرد را هم دريک سياه چال با يک مارناگ انداخته بودند‬
‫که باين شکل در آمده بود و موهاي سروريشش سفيد شده بود ‪.‬‬
‫از اين پرده هاي زردوزي هندي بود که شايد پدر يا عمويم از ممالک دور‬
‫فرستاده بودند – باين شکل که زياد دقيق ميشدم ميترسيدم ‪.‬دايه ام را خواب آلود‬
‫بيدارمي کردم ‪ ،‬او با نفس بد بو و موهاي خشن سياهش که بصورتم ماليده مي شد‬
‫مرا بخودش مي چسباند – صبح که چشمم باز شد او ‪ ،‬بهمان شکل در نظرم‬
‫جلوه کرد ‪ .‬فقط خطهاي صورتش گودتر و سخت تر شده بود ‪.‬‬
‫اغلب برا ي فراموشي ‪ ،‬برا ي فرار از خودم ‪ ،‬ايام بچگي خودم را بياد مي آورم ‪.‬‬
‫براي اينکه خودم را در حال قبل از ناخوشي حس نکنم – حس بکنم که سالمم –‬
‫هنوز حس مي کردم که بچه هستم و براي مرگم ‪ ،‬براي معدوم شدنم يک نفس‬
‫دومي بود که بحال من ترحم مياورد ‪ ،‬بحال اين بچه اي که خواهد مرد –‬
‫در مواقع ترسناک زندگي خودم ‪ ،‬همينکه صورت آرام دايه ام را مي ديدم ‪،‬‬
‫صورت رنگ پريده ‪ ،‬چشمهاي گود و بيحرکت و کدر و پره هاي نازک بيني و‬
‫پيشاني استخواني پهن او را که ميديدم ‪ ،‬يادگارهاي آنوقت درمن بيدار مي شد –‬
‫يک خال گوشتي روي شقيقه ام بود که رويش مو در آورده بود – گويا فقط‬
‫امروز متوجه خال او شد م‪ ،‬فقط پيشتر که بصورتش نگان مي کردم اينطور‬
‫دقيق نمي شدم ‪.‬‬
‫اگر چه ننجون ظاهرا تغيير کرده بود ولي افکارش بحال خود باقي مانده بود ‪.‬‬
‫فقط بزندگي بيشتر اظهار علقه مي کرد و از مر گ مي ترسيد ‪ ،‬مکس هائي‬
‫که اول پائيز باطاق پناه مي آوردند ‪ .‬اما زندگي من در هر روز و هر دقيقه‬
‫عوض مي شد ‪ .‬بنظرم مي آمد که طول زمان و تغييراتي که ممکن بود آدمها‬
‫در چندين سال انجام بکنند ‪ ،‬براي من اين سرعت سيرو جريان هزاران بار‬
‫مضاعف و تند تر شده بود ‪ .‬در صورتيکه خوشي آن بطور معکوس‬
‫بطرف صفر ميرفت و شايد از صفر هم تجاوز ميکر – کساني هستند که‬
‫از بيست سالگي شروع به جان کندن مي کنند در صورتيکه بسياري از مردم‬
‫فقط درهنگام مرگشان خيلي آرام و آهسته مثل پيه سوزي که روغنش تمام بشود‬
‫خاموش مي شوند ‪.‬‬
‫ظهر که دايه ام ناهار را آورد ‪ ،‬من زدم زير کاسه آش ‪ ،‬فرياد کشيدم ‪ ،‬با تمام‬
‫قوايم فرياد کشيدم ‪ ،‬همه اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند ‪ .‬آن لکاته هم آمد‬
‫و زود رد شد ‪ .‬بشکمش نگاه کردم ‪ ،‬بال آمده بود ‪ .‬نه ‪ ،‬هنوز نزائيده بود ‪.‬‬
‫رفتند حکيم باشي را خبر کردند – من پيش خودم کيف ميکردم که اقل اين‬
‫احمقها را بزحمت انداخته ام ‪.‬‬
‫حکيم باشي به سه قبضه ريش آمد دستور داد که من ترياک بکشم ‪ .‬چه داروي‬
‫گرانبهائي براي زندگي دردناک من بود ! وقتيکه ترياک ميکشيدم ؛ افکارم بزرگ ‪،‬‬
‫لطيف ‪ ،‬افسون آميز و پران ميشد – در محيط ديگري وراي دنياي معمولي سير‬
‫وسياحت مي کردم ‪.‬‬
‫خيالت و افکارم از قيد ثقيل و سنگيني چيزهايي زميني و آزاد مي شد و بسوي‬
‫سپهر آرام و خاموشي پرواز مي کرد – مثل اينکه مرا روي بالهاي شبهره طلئي‬
‫گذاشته بودند و در يک دنياي تهي و درخشان که بهيچ مانعي برنميخورد‬
‫گردش مي کردم ‪ .‬بقدري اين تاثير عميق و پر کيف بود که از مرگ‬
‫هم کيفش بيشتر بود ‪.‬‬
‫از پاي منقل که بلند شدم ‪ ،‬رفتم دريچه رو بحياطمان ديدم دايه ام جلو آفتاب‬
‫نشسته بود ؛ سبزي پاک مي کرد ‪ .‬شنيدم به عروسش گفت ‪ :‬همه مون‬
‫دل ضعفه شديم ؛ کاشکي خدا بکشدش راحتش کنه !) گويا حکيم باشي‬
‫بانها گفته بود که من خوب نمي شوم ‪.‬‬
‫اما من هيچ تعجبي نکردم ‪ .‬چقدر اين مردم احمق هستند !‬ ‫‪-‬‬
‫همينکه يک ساعت بعد برايم جوشانده آورد ؛ چشمانش از زور گريه سرخ شده‬
‫بود و باد کرده بود – اما روبروي من زورکي لبخند زد – جلومن بازي‬
‫در مي آوردند ‪ ،‬آنهم چقدر ناشي ؟ بخيالشان من خودم نميدانستم ؟ ولي چرا‬
‫اين زن بمن اظهار علقه مي کرد ؟ چرا خودش را شريک درد من مي دانست ؟‬
‫يکروز باو پول داده بودند و پستانهاي ور چروکيده سياهش را مثل دولچه توي‬
‫لپ من چپانده بود – کاش خوره به پستانهايش افتاده بود ‪ .‬حال که‬
‫پستانهايش را ميديدم ‪ ،‬عقم مي نشست که آنوقت با اشتهاي هر چه تمامتر‬
‫شيره زندگي او را مي مکيدم و حرارت تنمان در هم داخل ميشده ‪ .‬او تمام تن مرا‬
‫دستمال مي کرد و براي همين بود که حال هم با جسارت مخصوصي که ممکن‬
‫است يک زن بي شوهر داشته باشد ‪ ،‬نسبت به من رفتار مي کرد ‪ .‬بهمان چشم‬
‫بچگي بمن نگاه مي کرد ‪ ،‬چون يک وقتش مرا لب چاهک سرپا مي گرفته ‪ .‬کي‬
‫مي داند شايد بامن طبق هم ميزده مثل خواهر خوانده اي که زنها براي خودشان‬
‫انتخاب مي کنند ‪.‬‬
‫حال هم با چه کنجکاوي و دقتي مرا زير و رو و بقول خودش تر و خشک مي کرد !‬
‫– اگر زنم ‪ ،‬آن لکاته بمن رسيدگي مي کرد ‪ ،‬من هرگز ننجون را به خودم راه‬
‫نميدادم ‪ ،‬چون پيش خودم گمان مي کردم دايره فکر و حس زيبائي زنم بيش از دايه‬
‫ام‬
‫بود و يا اينکه فقط شهوت اين حس شرم و حيا را براي من توليد کرده بود ‪.‬‬
‫از اين جهت پيش دايه ام کمتر رو در واسي داشتم و فقط او بود که بمن رسيدگي‬
‫مي کرد – لبد دايه ام معتقد بود که تقدير اينطور بوده ‪ ،‬ستاره اش اين بوده ‪.‬‬
‫بعلوه او از ناخوشي من سوء استفاده مي کرد و همه درددلهاي خانوادگي تفريحات ‪،‬‬
‫جنگ و جدالها و روح ساده موذي و گدامنش خودش را براي من شرح مي داد و دل‬
‫پري که از عروسش داشت مثل اينکه هووي اوست و از عشق و شهوت پسرش‬
‫نسبت‬
‫به او دزديده بود ‪ ،‬با چه کينه اي نقل مي کرد ! بايد عروسش خوشگل باشد ‪،‬‬
‫من از دريچه رو به حياط او را ديده ام ‪ ،‬چشمهاي ميشي ‪ ،‬موي بور و دماغ‬
‫کوچک قلمي داشت ‪.‬‬
‫دايه ام گاهي از معجزات انبياء برايم صحبت مي کرد ؛ بخيال خودش مي خواست‬
‫مرا به اين وسيله تسليت بدهد ‪ .‬ولي من بفکر پست و حماقت او حسرت مي بردم ‪.‬‬
‫گاهي برايم خبر چيني مي کرد ‪ ،‬مثل چند روز پيش بمن گفت که دخترم ( يعني آن‬
‫لکاته )‬
‫بساعت خوب پيرهن قيامت براي بچه ميدوخته ‪ ،‬براي بچه خودش‪.‬‬
‫بعد مثل اينکه او هم مي دانست بمن دلداري داد ‪ .‬گاهي ميرود برايم از در و همسايه‬
‫دوا‬
‫درمان مي آورد ‪ ،‬پيش جادو گر ‪ ،‬فالگير و جام زن مي رود ‪،‬سر کتاب باز مي کند‬
‫و راجع به من با آنها مشورت مي کند ‪.‬‬
‫چهارشنبه آخر سال رفته بود فالگوش يک کاسه آورد که در آن پياز ‪ ،‬برنج و روغن‬
‫خراب‬
‫شده بود – گفت اينها را بنيت سلمتي من گدائي کرده و همه اين گندو کثافتها را‬
‫دزدکي‬
‫بخورد من مي داد‪ .‬بلفاصله هم جوشانده هاي حکيم باشي را بناف من مي بست ‪.‬‬
‫همان جوشانده هاي بي پيري که برايم تجويز کرده بود ‪ :‬پر زوفا ‪ ،‬رب سوس ‪ ،‬کافور‬
‫پر سياوشان ‪ ،‬بابونه ‪ ،‬روغن غاز ‪ ،‬تخم کتان ‪ ،‬تخم صنوبر ‪ ،‬نشاسته ‪ ،‬خاکه شيره و‬
‫هزار‬
‫جور مزخرف ديگر ‪....‬‬
‫چند روز پيش يک کتاب دعا بلکه هيچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله ها بدرد من‬
‫نميخورد ‪.‬‬
‫چه احتياجي بدروغ و دونگهاي آنها داشتم ‪ ،‬آيا من خودم نتيجه يک رشته سلهاي‬
‫گذشته نبودم‬
‫و تجربيان موروثي آنها در من باقي نبود ؟ آيا گذشته در خود من نبود ؟ ولي هيچ وقت‬
‫نه‬
‫مسجد و نه صداي اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دول راست شدن در مقابل‬
‫يک قادر‬
‫متعال و صاحب اختيار مطلق که بايد بزبان عربي با او اختلط کرد در من تاثيري‬
‫نداشته است ‪.‬‬
‫اگر چه سابق برين ‪ ،‬وقتي سلمت بودم چند بار اجبارا بمسجد رفته ام و سعي مي‬
‫کردم‬
‫که قلب خودرا با ساير مردم جور و هم آهنگ بکنم ‪ .‬اما چشمم روي کاشي هاي لعابي‬
‫و‬
‫نقش و نگارديوار مسجد که مرا در خوابهاي گوارا مي برد و بي اختيار به اين وسيله‬
‫راه‬
‫گريزي براي خودم پيدا مي کردم خيره مي شدم – در موقع دعا کردن چشمهاي خودم‬
‫را‬
‫مي بستم و کف دستم را جلو صورتم مي گرفتم – در اين شبي که براي خودم ايجاد‬
‫کرده‬
‫بودم مثل لغاتي که بدون مسئوليت فکري در خواب تکرار مي کنند ‪ ،‬من دعا مي‬
‫خواند م ‪.‬‬
‫ولي تلفظ اين کلمات از ته دل نبود ‪ ،‬چون من بيشتر خوشم مي آمد با يک نفر‬
‫دوست يا‬
‫آشنا حرف بزنم تا با خدا ‪ ،‬با قادر متعال !چون خدا از سرمن زياد تر بود ‪.‬‬
‫زماني که در يک رختخواب گرم و نمناک خوابيده بودم همه اين مسائل برايم باندازه‬
‫جوي‬
‫ارزش نداشت و دراين موقع نمي خواستم بدانم که حقيقتا خدائي وجود دارد يا اينکه‬
‫فقط‬
‫مظهر فرمانروايان روي زمين است که براي استحکام مقام الوهيت و چاپيدن رعايات‬
‫خود تصور کرده اند ‪ .‬تصوير روي زمين را بآسمان منعکس کرده اند – فقط مي‬
‫خواستم‬
‫بدانم که شب را به صبح مي رسانم يا نه – حس مي کردم در مقابل مرگ ‪ ،‬مذهب و‬
‫ايمان‬
‫و اعتقاد چقدر سست و بچگانه و تقريبا يکجور تفريح براي اشخاص تندرست و‬
‫خوشبخت بود –‬
‫در مقابل حقيقت وحشتناک مرگ و حالت جانگدازي کي طي مي کردم ‪ ،‬آنچه را جع‬
‫به کيفر‬
‫و پاداش روح و روز رستاخيز بمن داده بودند ‪ ،‬در مقابل ترس از مرگ هيچ تاثيري‬
‫نداشت ‪.‬‬
‫نه ‪ ،‬ترس از مرگ گريبان مرا ول نمي کرد – کساني که درد نکشيده اند اين کلمات را‬
‫نمي فهمند –‬
‫به قدري حس زندگي در من زياد شده بود که کوچکترين لحظه خوشي جبران‬
‫ساعتهاي دراز‬
‫خفقان و اضطراب را مي کرد ‪.‬‬
‫ميديدم که درد و رنج وجود دارد ولي خالي از هر گونه مفهوم و معني بود – من ميان‬
‫رجاله ها يک نژاد مجهول و ناشناس شده بود ‪ ،‬بطوري که فراموش کرده بودند که‬
‫سابق بر اين‬
‫جزو دنياي آنها بوده ام ‪ .‬چيزي که وحشتناک بود حس مي کردم که نه زنده زنده‬
‫هستم و نه‬
‫مرده مرده ‪ ،‬فقط يک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنياي زنده ها داشتم و نه از‬
‫فراموشي‬
‫و آسايش مرگ استفاده مي کردم ‪.‬‬
‫سر شب از پاي منقل ترياک که بلند شدم از دريچه اطاقم به بيرون نگاه کردم ‪ ،‬يک‬
‫درخت‬
‫سياه با در دکان قصابي که تخته کرده بودند ‪.‬پيدا بود – سايه هاي تاريک ‪ ،‬درهم‬
‫مسلوط‬
‫شده بودند حس مي کردم که همه چيز تهي و موقت است ‪.‬آسمان سياه و قير اندود‬
‫مانند‬
‫چادر کهنه سياهي بود که بوسيله ستاره هاي بيشمار درخشان سوارخ سوراخ شده‬
‫باشد ‪.‬‬
‫درهمين وقت صداي اذان بلند شد ‪ .‬يک اذان بي موقع بود گويا زني ‪ ،‬شايد آن لکاته‬
‫مشغول زائيدن بود ‪ ،‬سرخشت رفته بود ‪ .‬صداي ناله سگي از لبلي اذان صبح‬
‫شنيده مي شد ‪ .‬من با خودم فکر کردم ‪ ( :‬اگر راست است که هر کسي يک ستاره‬
‫روي اسمان دارد ‪،‬ستاره من بايد دور ‪ ،‬تاريک و بي معني باشد – شايد اصل من‬
‫ستاره نداشته ام !)‬
‫در اين وقت صداي يکدسته گزمه مست از توي کوچه بلند شد که ميگذشتند و‬
‫شوخي هاي هرزه با هم مي کردند ‪ .‬بعد دستجمعي زدند زير آواز و خواندند ‪:‬‬
‫بيا بريم تا مي خوريم‬
‫شراب ملک ري خوريم‬
‫حال نخوريم کي بخوريم ؟‬
‫من هراسان خودم را کنار کشيدم ‪ ،‬آواز آنها در هوا بطور مخصوصي مي پيچيد ‪،‬‬
‫کم کم صدايشان دور و خفه شد ‪ .‬نه ‪ ،‬آنها بامن کاري نداشتند ‪ ،‬آنها نميدانستند ‪...‬‬
‫دوباره سکوت و تاريکي همه جا را فرا گرفت – من پيه سوز اطاقم را روشن‬
‫نکردم ‪ ،‬خوشم آمد که در تاريکي بنشينم – تاريکي ‪ ،‬اين ماده غليظ سيال که در‬
‫همه جا و در همه چيز تراوش ميکند ‪ .‬من به آن خو گرفته بودم ‪ .‬درتاريکي‬
‫بودکه افکار گم شده ام ‪ ،‬ترسهاي فراموش شده ‪ ،‬افکار مهيب باور نکردني که‬
‫نمي دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود ‪ ،‬همه از سر نو جان مي گرفت ‪،‬‬
‫راه ميافتاد و بمن دهن کجي ميکرد – کنج اطاق ‪ ،‬پشت پرده ‪ ،‬کنار در ‪ ،‬پر از‬
‫اين افکار و هيکلهاي بي شکل و تهديد کننده بود ‪.‬‬
‫آنجا کنار پرده يک هيکل ترسناک نشسته بود تکان نمي خورد ‪ ،‬نه غمناک بود و نه‬
‫خوشحال ‪ .‬هر دفعه که بر مي گشتم توي تخم چشمم نگاه مي کرد – بصورت‬
‫او آشنا بودم ‪ ،‬مثل اين بود که در بچگي همين صورت را ديده بودم –يکروز سيزده‬
‫به در بود ‪ ،‬کنار نهر سورن من به بچه ها سرمامک بازي ميکردم ‪ ،‬همين صورت‬
‫بنظرم آمد ه بود که با صورتهاي معمولي ديگر که قد کوتاه و مضحک و بي خطر‬
‫داشتند ‪ ،‬بمن ظاهر شده بود ‪ ،‬صورتش شبيه همين مرد قصاب روبروي دريچه‬
‫اطاقم بود ‪ .‬گويا اين شخص در زندگي من دخالت داشته است و اورا زياد‬
‫ديده بودم – گويا اين سايه همزاد من بود و در دايره محدود زندگي من واقع شده بود‬
‫‪...‬‬
‫همينکه بلند شدم پيه سوز را روشن بکنم آن هيکل هم خود بخود محو و ناپديد شد ‪.‬‬
‫رفتم جلوي آينه بصورت خودم دقيق شدم ‪ ،‬تصويري که نقش بست بنظرم بيگانه‬
‫آمد –‬
‫باور کردني و ترسناک بود ‪ .‬عکس من قوي تر از خودم شده بود و من مثل تصوير‬
‫روي آينه شده بودم – بنظرم آمد نمي توانستم تنها با خودم در يک اطاق بمانم ‪.‬‬
‫مي ترسيدم اگر فرار بکنم او دنبالم کند ‪ ،‬مثل دو گربه که براي مبارزه روبرو مي‬
‫شوند ‪.‬‬
‫اما دستم را بلند کردم ‪ ،‬جلو چشمم گرفتم تا در چاله کف دستم شب جاوداني را‬
‫توليد بکنم ‪.‬‬
‫اغلب حالت وحشت برايم کيف و مستي خاصي داشت بطوري که سرم گيج مي‬
‫رفت‬
‫وزانوهايم سست مي شد و مي خواستم قي بکنم ‪ .‬ناگهان ملتفت شدم که روي‬
‫پاهايم ايستاده بودم ‪.‬‬
‫اين مسئله برايم غريب بود ‪ ،‬معجزه بود – چطور من مي توانستم روي پاهايم ايستاده‬
‫باشم ؟‬
‫بنظرم آمد اگر يکي از پاهايم را تکان مي دادم تعادلم از دست مي رفت ‪ ،‬يکنوع‬
‫حالت‬
‫سرگيجه برايم پيدا شده بود – زمين و موجوداتش بي اندازه از من دور شده بودند ‪.‬‬
‫بطور مبهمي آرزوي زمين لرزه يا يک صاعقه آسماني مي کردم براي اينکه بتوانم‬
‫مجددا‬
‫در دنياي آرام و روشني بدنيا بيايم ‪.‬‬
‫وقتي که خواستم در رختخواب بروم چند بار با خودم گفتم ‪:‬‬
‫( مرگ ‪ ...‬مرگ ‪ )...‬لب هايم بسته بود ‪ ،‬ولي از صداي خودم ترسيدم –‬
‫اصل جرات سابق از من رفته بود ‪ ،‬مثل مگسهايي شده بودم که اول پائيز به اطاق‬
‫هجوم‬
‫مي آوردند ‪ ،‬مگسهايي خشکيده و بي جان که از صداي وز وز بال خودشان ميترسند ‪.‬‬
‫مدتي بي حرکت يک گله ديوار کز مي کنند ‪ ،‬همينکه پي مي برند که زنده هستند‬
‫خودشان را بي محابا بدر و ديوار مي زنند و مرده آنها در اطراف اطاق مي افتد ‪.‬‬
‫پلکهاي چشمم که پايين مي آمد ‪ ،‬يک دنياي محو جلوم نقش مي بست ‪ .‬يک‬
‫دنيايي که همه‌اش را خودم ايجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق ميداد‪.‬‬
‫در هر صورت خيلي حقيقي تر و طبيعي تر از دنياي بيداريم بود ‪.‬‬
‫مثل اينکه هيچ مانع و عايقي در جلو فکر و تصورم وجود نداشت ‪ ،‬زمان و مکان‬
‫تاثير خود را از دست مي دادند ‪ -‬اين حس شهوت کشته شده که خواب‬
‫زاييده آن بود ‪ ،‬زاييده احتياجات نهايي من بود ‪.‬اشکال و اتفاقات باور نکردني‬
‫ولي طبيعي جلو من مجسم مي کرد‪ .‬و بعد از آنکه بيدار مي شدم ‪،‬‬
‫در همان دقيقه هنوز بوجود خودم شک داشتم ‪ ،‬از زمان و مکان خودم بيخبر‬
‫بودم ‪ -‬گويا خوابهايي که مي ديدم همه اش را خودم درست کرده بودم و‬
‫تعبير حقيقي آنرا مي دانسته ام ‪.‬‬
‫از شب خيلي گذشته بود که خوابم برد‪ .‬ناگهان ديدم در کوچه هاي شهر‬
‫ناشناسي که خانه هاي عجيب و غريب باشکال هندسي ‪ ،‬منشور ‪ ،‬مخروطي‪،‬‬
‫مکعب با دريچه هاي کوتاه و تاريک داشت و بدر و ديوار آنها بته نيلوفر پيچيده‬
‫بود ‪ ،‬آزادانه گردش مي کردم و براحتي نفس مي کشيدم ‪ .‬ولي مردم اين‬
‫شهر بمرگ غريبي مرده بودند‪ .‬همه سرجاي خودشان خشک شده بودند ‪،‬‬
‫دو چکه خون از دهنشان تا روي لباسشان پايين آمده بود ‪ .‬بهر کسي دست‬
‫ميزدم ‪ ،‬سرش کنده ميشد ميافتاد‪.‬‬
‫جلو يک دکان قصابي رسيدم ديدم مردي شبيه پيرمرد خنزر پنزري جلو‬
‫خانه مان شال گردن بسته بود و يک گز ليک در دستش بود و چشمهاي‬
‫سرخ مثل اينکه پلک آنها را بريده بودند بمن خيره نگاه مي کرد ‪ ،‬خواستم‬
‫گزليک را از دستش بگيرم ‪ ،‬سرش کنده شد بزمين افتاد ‪ ،‬من از شدت ترس‬
‫پا گذاشتم به فرار ‪ ،‬در کوچه ها مي دويدم هرکسي را مي ديدم سرجاي خودش‬
‫خشک شده بود ‪ -‬مي ترسيدم پشت سرم را نگاه بکنم ‪ ،‬جلو خانه پدر زنم که‬
‫رسيدم برادر زنم ‪ ،‬برادر کوچک آن لکاته روي سکو نشسته بود ‪ ،‬دست کردم‬
‫از جيبم دو تا کلوچه درآوردم ‪ ،‬خواستم بدستش بدهم ولي همينکه او را لمس کردم‬
‫سرش کنده شد بزمين افتاد ‪ .‬من فرياد کشيدم و بيدار شدم ‪.‬‬
‫هوا هنوز تاري‪ :‬روشن بود ‪ ،‬خفقان قلب داشتم ؛ بنزرم آمد که سقف‬
‫روي سرم سنگيني ميکرد ‪ ،‬ديوارها بي اندازه ضخيم شده بود و سينه ام‬
‫ميخواست بترکد ‪ .‬ديد چشمم کدر شده بود ‪.‬مدتي بحال وحشت زده بتيرهاي‬
‫اطاق خيره شده بودم ‪ ،‬آنها را ميشمردم و دوباره از سرنو شروع مي کردم ‪.‬‬
‫همينکه چشمم را بهم فشار دادم صداي درآمد ‪ ،‬ننجون آمده بود اطاقم‬
‫را جارو بزند ‪ ،‬چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالخانه ‪ ،‬من رفتم بالخانه‬
‫جلو ارسي نشستم ‪ ،‬از آن بال پيرمرد خنزرپنزري جلو اطاقم پيدا نبود ‪،‬‬
‫فقط از ضلع چپ ‪ ،‬مرد قصاب را ميديدم ‪ ،‬ولي حرکات او که از دريچه‬
‫اطاقم ترسناک ‪ ،‬سنگين ‪ ،‬سنجيده بنظرم ميامد ؛ از اين بال مضحک و بيچاره‬
‫جلوه ميکرد ‪ ،‬مثل چيزيکه اين مرد نبايد کارش قصابي بوده باشد و بازي‬
‫درآورده بود ‪ -‬يابوهاي سياه لغر را که دوطرفشان دو لش گوسفند آويزان‬
‫بود و سرفه هاي خشک و عميق ميکردند آوردند ‪ .‬مرد قصاب دست چربش‬
‫را بسبيلش کشيد ‪ ،‬نگاه خريداري بگوسفندها انداخت و دوتا از آنها را‬
‫بزحمت برد و بچنگک دکانش آويخت ‪ -‬روي ران گوسفندها را نوازش ميکرد‬
‫لبد ديشب هم که دست بتن زنش ميماليد يآد گوسفندها ميافتاد و فکر ميکرد که‬
‫اگر زنش را ميکشت چقدر پول عايدش ميشد‪.‬‬
‫جارو که تمام شد باطاقم برگشتم و يک تصميم گرتفم ‪ -‬تصميم وحشتناک ‪،‬‬
‫رفتم در پستوي اطاقم گزليک دسته استخواني را که داشتم از توي مجري‬
‫درآوردم ‪ ،‬با دامن قبايم تيغه آنرا پاک کردم و زيرمتکايم گذاشتم ‪ -‬اين‬
‫تصميم را از قديم گرفته بودم ‪ -‬ولي نميدانسنتم چه در حرکات مرد قصاب‬
‫بود وقتيکه ران گوسفندها را تکه تکه ميبريدند ‪ ،‬وزن ميکرد ‪ ،‬بعد نگاه تحسين آميز‬
‫مي کرد که منهم بي اختيار حس کردم که ميخواستم از او تقليد بکنم ‪.‬‬
‫لزم داشتم که اين کيف را بکنم ‪ -‬از دريچه اطاقم ميان ابرها يک سوراخ‬
‫کامل آبي عميق روي آسمان پيدا بود ‪ ،‬بنظرم آمد براي اينکه بتوانم بآنجا برسم‬
‫بايد از يک نردبان خيلي بلند بال بروم ‪ .‬روي کرانه آسمان را ابرهاي زرد‬
‫غليظ مرگ آلود گرفته بود ‪ ،‬بطوريکه روي همه شهر سنگيني مي کرد‪.‬‬
‫‪ -‬يک هواي وحشتناک و پر از کيف بود ‪ ،‬نمي دانم چرا من بطرف زمين خم‬
‫ميشدم ‪ ،‬هميشه در اين هوا بفکر مرگ ميافتادم ‪ .‬ولي حال که مرگ با صورت‬
‫خونين و دستهاي استخواني بيخ گلويم را گرفته بود ‪ ،‬حال فقط تصميم گرفته بودم ‪،‬‬
‫که اين لکاته را هم با خودم ببرم تا بعد از من نگويد ‪ :‬خدا بيامرزدش ‪ ،‬راحت شد!‬
‫در اين وقت از جلو دريچه اطاقم يک تابوت ميبردند که رويش ار سياه کشيده بودند و‬
‫بالي تابوت شمع روشن کرده بودند ‪ :‬صداي (لاله الالله) مرا متوجه کرد‬
‫‪ -‬همه کاسب کارها و رهگذران از راه خودشان برميگشتند و هفت قدم دنبال‬
‫تابوت ميرفتند ‪ .‬حتي مرد قصاب هم آمد براي ثواب هفت قدم دنبال تابوت رفت و به‬
‫دکانش برگشت ‪.‬‬
‫ولي پيرمرد بساطي از سر سفره خودش جم نخورد ‪ .‬همه مردم چه صورت جدي‬
‫بخودشان گرفته بودند ! شايد ياد فلسفه مرگ و آن دنيا افتاده بودند ‪-‬‬
‫دايه ام که برايم جوشانده آورد ديدم اخمش درهم بود ‪،‬‬
‫دانه هاي تسبيح بزرگي که دستش بود مي انداخت و با خودش ذکر مي کرد‪-‬‬
‫بعد نمازش را آمد پشت در اطاق من بکمرش زد و بلند بلند تلوت مي کرد‬
‫(اللهم‪،‬اللهم ‪)...‬‬
‫مثل اينکه من مامور آمرزش زنده ها بودم ! ولي تمام اين مسخره بازيها‬
‫در من هيچ تاثيري نداشت ‪ .‬برعکس کيف مي کردم که رجاله ها هم‬
‫اگر چه موقتي و دروغي اما اقل چند ثانيه عوالم مرا طي مي کردند ‪-‬‬
‫آيا اطاق من يک تابوت نبود ‪ ،‬رختخوابم سردتر و تاريکتر از گور نبود؟‬
‫گاهي فکر مي کردم آنچه را که مي ديدم ‪،‬‬
‫کسانيکه دم مرگ هستند آنها هم مي ديدند ‪ .‬اضطراب و هول وهراس‬
‫و ميل زندگي درمن فروکش کرده بود از دور ريختن عقايد ي که به من تلقين شده‬
‫بود آرامش مخصوصي در خود حس مي کردم ‪ -‬تنها چيزي که از‬
‫من دلجويي مي کرد اميد نيستي‬
‫پس از مرگ بود ‪ -‬فکر زندگي دوباره مرا مي ترساند و خسته مي کرد‬
‫‪-‬من هنوز باين دنيائي که در آن زندگي مي کردم ‪ ،‬انس نگرفته بودم‬
‫‪ ،‬دنياي ديگر بچه درد من ميخورد ؟ حس مي کردم که اين دنيا براي من نبود ‪،‬‬
‫براي يکدسته آدمهاي بي حيا ‪ ،‬پررو ‪ ،‬گدامنش ‪ ،‬معلومات فروش‬
‫چاروادار و چشم ودل گرسنه بود ‪ -‬براي کساني که بفراخور دنيا آفريده‬
‫شده بود ند واز زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابي که‬
‫براي يک تکه لثه دم مي جنباندند گدائي مي کردند و تملق مي گفتمد ‪-‬فکر‬
‫زندگي دوباره مرا مي ترساند و خسته مي کرد ‪-‬نه ‪ ،‬من احتياجي به‬
‫بديدين اين همه دنياهاي قي آور و اين همه قيافه هاي نکبت بار نداشتم ‪-‬‬
‫مگر خدا آنقدر نديده بديده بود که دنياهاي خودش را بچشم ؟ ‪ -‬اما‬
‫من تعريف دروغي‬
‫نمي توانم بکنم و در صورتي که دنياي جديدي را بايد طي کرد ‪،‬‬
‫آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کند شده مي داشتم ‪.‬‬
‫بدون زحمت نفس مي کشيدم‬
‫و بي آنکه احساس خستگي کنم ‪ ،‬مي توانستم در سايه ستونهاي يک‬
‫معبد لينگم براي خودم زندگي را بسر ببرم ‪ -‬پرسه مي زدم بطوري که آفتاب‬
‫چشمم را نمي زد ‪ ،‬حرف مردم وصداي زندگي گوشم را مي خراشيد ‪.‬‬
‫‪.....................................‬‬
‫هر چه بيشتر در خودم فرو مي رفتم ‪ ،‬مثل جانوراني که زمستان‬
‫در يک سوراخ پنهان مي شوند ‪ ،‬صداي ديگران را با گوشم مي شنيدم و‬
‫صداي خودم را در گلويم مي شنيدم ‪ -‬تنهايي و انزوائي که پشت سرم‬
‫پنهان شده بود مانند شبهاي ازلي و‬
‫غليظ و متراکم بود ‪ ،‬شبهائي که تاريکي چسبنده ‪ ،‬غليظ و مسريدارند و‬
‫منتظرند روي سر شهرهاي خلوت که‬
‫پر از خوابهاي شهوت و کينه است فرود بيايند ‪ -‬ولي من در مقابل‬
‫اين گلويي که براي خودم بودم بيش‬
‫از يکنوع اثبات مطلق و مجنون چيز ديگري نبودم ‪ -‬فشاري که در‬
‫موقع توليد مثل دونفر را براي دفع تنهايي به هم مي چسباند در‬
‫نتيجه همين جنبه جنون آميزاست که در هر کس وجود دارد و با تاسفي‬
‫آميخته است که آهسته به سوي عمق مرگ متمايل‬
‫مي شود ‪....‬تنها مرگ است که دروغ نمي گويد !حضور مرگ‬
‫همه موهومات را نيست و نابود مي‬
‫کند ‪ .‬مابچه مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب هاي زندگي‬
‫نجات مي دهد ‪ ،‬و درته زندگي اوست‬
‫که ما را صدا مي زند و به سوي خودش مي‬
‫خواند ‪ -‬در سن هائي که ما هنوز زبان مردم را‬
‫نمي فهميم اگر گاهي در ميان بازي مکث مي‬
‫کنيم ‪ ،‬براي اين است که صداي مرگ را بشنويم ‪ .....‬و درتمام مدت‬
‫زندگي مرگ است که به ما اشاره مي کند ‪ -‬آيا براي کسي اتفاق نيفتاده که‬
‫ناگهان و بدون دليل‬
‫به فکر فرو برود و بقدري در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خودش‬
‫بيخبر بشود و نداند که فکر چه چيز را مي کند ؟ آنوقت بعد بايد کوشش‬
‫بکند براي اين که بوضعيت و دنياي ظاهري خودش دوباره آگاه و آشنا بشود ‪-‬‬
‫اين صداي مرگ است ‪.‬در اين رختخواب نمناکي که بوي عرق گرفته بود و‬
‫وقتي که پلکهاي چشمم سنگين مي شد و مي خواستم خودم را تسليم نيستي و‬
‫شب جاوداني بکنم ‪ ،‬همه يادبودهاي گمشده و ترس هاي فراموش شده ام ‪ ،‬از‬
‫سر جان مي گرفت ‪ :‬ترس اينکه پرهاي متکا تيغه خنجر بشود ‪ -‬دگمه‬
‫ستره ام بي اندازه بزرگ باندازه سنگ آسيا بشود ‪-‬ترس اينکه تکه نان لواشي‬
‫که بزمين ميافتد مثل شيشهبشکند ‪-‬دلواپسي اينکه اگرخوابم ببرد روغن پيه سوز‬
‫بزمين بريزد و شهر آتش بگيرد ‪ ،‬وسواس اينکه پاهاي سگ جلو دکان قصابي مثل‬
‫سم اسب صدا بدهد ‪،‬هول و هرا س اينکه صدايم ببرد و هر چه فرياد بزنم کسي‬
‫بدادم نرسد ‪...‬من آرزو مي کردم بچگي خودم را بياد بياورم ‪ ،‬اما وقتي که‬
‫ميامد و آنرا حس مي کردم مثل همان ايام سخت ودردناک بود !سرفه هائي که‬
‫صداي سرفه يا بوهاي سياه لغر جلو دکان قصابي را ميداد ‪ ،‬و تهديد دائمي مرگ‬
‫که همه افکار او را بدون اميد برگشت لگد مال مي کند و ميگذرد بدون بيم وهراس‬
‫نبود ‪.‬نميدانم ديوارهاي اطاقم چه تاثير زهر آلودي با خودش داشت که افکار مرا‬
‫مسموم مي کرد ‪ -‬من حتم داشتم که پيش از مرگ يکنفر ديوانه زنجيري درين‬
‫اطاق بوده ‪ ،‬نه تنها ديوارهاي اطاقم ‪ ،‬بلکه منظره بيرون و همه و همه دست بيکي‬
‫کرده بودند برا ي اين افکار را در من توليد بکنند ‪!.‬چند شب پيش همينکه در شاه‬
‫نشين حمام‬
‫لباسهايم را کند م افکارم عوض شد ‪ .‬استاد حمامي که آب روي سرم مي ريخت‬
‫مثل اين بود که افکار سياهم شسته مي شد ‪.‬در حمام سايه خودم را بديوار خيس‬
‫عرق کرده ديدم ‪.‬به تن خودم دقت کردم ‪ ،‬ران ‪ ،‬ساق پا و ميان تنم يک حالت شهوت‬
‫انگيز‬
‫نااميد داشت ‪.‬سايه آنها هم مثل دهسال پيش بود مثل وقتيکه بچه بودم ‪ .‬سر بينه که‬
‫لباسم‬
‫را پوشيدم ‪ ،‬حرکات قيافه و افکارم دوباره عوض شد ‪.‬مثل اينکه در محيط و دنياي‬
‫جديدي‬
‫داخل شده بودم ‪ ،‬مثل اينکه در همان دنيائي که از آن متنفر بودم دوباره‬
‫بدنيا آمده بودم ‪.‬‬
‫‪..................................‬‬
‫زندگي من بنظرم همانقدر غير طبيعي ‪ ،‬نامعلوم و باور نکردني مي آمد که نقش‬
‫روي قلمداني که با آن مشغول نوشتن هستم اغلب باين نقش که نگاه مي کنم مثل‬
‫اين است که بنظرم آشنا مي آيد ‪.‬شايد براي همين نقاش است ‪.......‬‬
‫شايد همين نقاش مرا وادار به نوشتن مي کند ‪-‬يک درخت سروکشيده که زيرش‬
‫پيرمردي قوز کرده شبيه جوکيان هندوستان چمباتمه زد ه بحالت تعجب انگشت‬
‫سبابه دست چپش را بدهنش گذاشته ‪.‬‬
‫‪.................................‬‬
‫پاي بساط ترياک همه افکار تاريکم را ميان دود لطيف آسماني پراکنده کردم‪.‬‬
‫در اين وقت جسمم فکر مي کرد ‪ ،‬جسمم خواب ميديد ‪،‬ترياک روح نباتي ‪،‬روح‬
‫بطي عالحرکت نباتي را در کالبد من دميده بود ؟ ولي همينطور که جلو منقل‬
‫و سفره چرمي چرت مي زدم و عبا روي کولم بود نمي دانم چرا ياد پيرمرد‬
‫خنزري پنزري افتاد م ‪ .‬اين فکر‬
‫برايم توليد وحشت مي کرد ‪ .‬بلند شدم عبا را دور انداختم ‪،‬رفتم جلو آينه ‪،‬‬
‫از صورت خودم خوشم آمد يکجور کيف شهوتي از خودم ميبردم ؛ جلو‬
‫آينه بخودم ميگفتم ‪ ( :‬درد تو آنقدر عميق است که ته چشم گير کرده ‪....‬‬
‫و اگر گريه بکني يا اشک از پشت چشمت در ميايد يا اصل اشک در نميايد !‪)...‬‬
‫بعد دوباره مي گفتم تو احمقي چرا زودتر شر خودت را نمي کني ؟‬
‫منتظر چه هستي ‪ ...‬هنوز چه توقعي داري ؟ مگر بغلي شراب توي پستوي‬
‫اطاقت نيست ؟‪ ...‬يک جرعه بنوش و دبروکه رفتي !‪ ..‬احمق ‪...‬‬
‫تو احمقي ‪ ...‬من با هوا حرف مي زدم !‪..‬افکاريکه برايم ميامد بهم مربوط نبود ‪.‬‬
‫آنچه که در تاريکي شبها گم شده است ‪ ،‬يک حرکت مافوق بشر مرگ بود ‪.‬‬
‫دايه ام منقل را برداشت و باگامهاي شمرده بيرون رفت ‪ ،‬من عرق روي‬
‫پيشاني خودم را پاک کردم ‪ .‬بعد نمي دانم اين ترانه را کجاشنيده بودم و‬
‫با خودم زمزمه کردم ‪:‬‬
‫( بيا بريم تا مي خوريم ‪،‬‬
‫شراب ملک ري خوريم ‪،‬‬
‫حال نخوريم کي بخوريم ؟)‬
‫هميشه قبل از ظهور بحران بدلم اثر مي کرد و اضطراب مخصوصي در‬
‫من توليد ميشد ‪.‬در ين وقت از خودم مي ترسيدم ‪ ،‬از همه کس مي ترسيدم ‪،‬‬
‫گويا اين حالت مربوط به ناخوشي بود ‪ .‬براي اين بود که فکرم ضعيف شده بود ‪.‬‬
‫دايه ام يک چيز ترسناک برايم گفت ‪ .‬قسم به پير و پيغمبر مي خورد که ديده است‬
‫که پيرمرد خنزر پنزر شبها مي آيد در اطاق زنم و از پشت در شنيده بود که لکاته‬
‫باو ميگفته ‪ :‬شال گردنتو واکن ‪ .‬هيچ فکرش را نميشود کرد ‪ -‬پريروز يا‬
‫پس پريروز بود وقتي که فرياد زدم وزنم آمده بود لي در اطاقم خودم ديدم ‪ ،‬بچشم‬
‫خودم ديدم که جاي دندانهاي چرک ‪ ،‬زرد و کرم خورده پيرمرد که از ليش آيت‬
‫عربي بيرو ن مي آمد روي لپ زنم بود ‪-‬‬
‫اصل چرا اين مرد از وقتيکه من زن گرفته ام جلو خانه ما پيداش شد ؟يادم هست‬
‫همان روز که رفتم سر بساط پير مرد قيمت کوزه اش را پرسيدم ‪.‬‬
‫از ميان شال گردن دو دندان کرم خورده اش ‪،‬يک خنده زننده خشک کرد که مو‬
‫بتن آدم راست ميشد و گفت ‪ :‬آيا نديده ميخري ؟ اين کوزه قابلي نداره هان ‪،‬‬
‫با لحن مخصوصي گفت ‪ :‬قابلي نداره خيرشو ببيني ‪.‬ننجون برايم خبرش‬
‫را آورده بود ‪ ،‬بهمه گفته بود ‪ ...‬بايک گداي کثيف ! دايه ام گفت رختخواب‬
‫زنم شپش گذاشته بود و خودش هم بحمام رفته ‪-‬آري جاي دو تا دندان زرد کرم‬
‫خورده که از ليش آيه هاي عربي بيرون ميامد روي صورت زنم ديده بودم ‪.‬همين زن‬
‫که مرا‬
‫به خودش راه نميداد که مرا تحقير ميکرد ولي با وجود همه اينها او را دوست داشتم‪.‬‬
‫با تمام وجود اينکه تا کنون نگذاشته بود يکبار روي لبش را ببوسم !‪.‬بيش از اين ممکن‬
‫نيست ‪ ....‬تحمل ناپذير است‪ ....‬ناگهان ساکت شدم ‪.‬بعد با حالت شمرده و بلند با‬
‫لحن تمسخر آميز ميگفتم‪ ( :‬بيش ازين ‪)..‬بعد اضافه ميکردم ‪:‬‬
‫( من احمقم ) در اين وقت يک چيز باور نکردني ديدم ‪ .‬در باز شد و آن لکاته آمد‬
‫‪.‬معلوم ميشود که گاهي بفکر من ميافتد ‪ -‬باز هم جاي شکرش باقي است ‪.‬‬
‫فقط مي خواستم بدانم آيا ميدانست که براي خاطر اوبود که من ميمردم ‪ .‬اين لکاته‬
‫که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد ‪.‬نميدانم چه اشعه اي از وجودش ‪ ،‬از حرکتش‬
‫تراوش ميکرد که بمن تسکين ميداد آيا اين همان زن لطيف ‪ ،‬همان دختر ظريف‬
‫اثيري بود که لباس سياه چين خورده مي پوشيد و کنار نهر سورن با هم سرمامک‬
‫بازي‬
‫ميکرديم ‪.‬تا حال که باو نگاه ميکردم درست متوجه نميشدم ‪ .‬راستش از صورت او‪ ،‬از‬
‫چشمهاي او خجالت مي کشيدم ‪ .‬زني که به همه کس تن در ميداد ال بمن و‬
‫من فقط خودم را بياد بود موهوم بچگي او تسليت ميداد م‪ .‬آنوقتي که يک صورت‬
‫ساده‬
‫بچگانه ‪ ،‬يک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جاي دندان پير مردخنزري سر گذر‬
‫روي صورتش ديده نميشد ‪ -‬نه اين همانکس نبود ‪.‬او به طعنه پرسيد که ( حالت‬
‫چطوره ؟) من جوابش دادم ‪ ( :‬آيا تو آزاد نيستي ) آيا هر چي دلت مي خواد‬
‫نميکني ‪ -‬بسلمتي من چکارداري ؟او در را بهم زد و رفت ‪ .‬اصل برنگشت بمن نگاه‬
‫بکنه ‪ .‬او همان زني که گمان مي کرد م عاري از هر گونه احساسات است از‬
‫اين حرکت من رنجيد ‪.‬چند بار خواستم بلند شوم بروم روي دست و پايش بيفتم گريه‬
‫بکنم پوزش بخواهم ‪ .‬چند دقيقه ‪ ،‬چند ساعت ‪،‬يا چند قرن گذشت نميدانم ‪.‬‬
‫مثل ديوانه ها شده بودم و از خودم کيف مي کرد م ‪ .‬يک خدا شده بودم ‪،‬از خدا هم‬
‫بزرگتر شده بودم ‪.‬ولي او دوباره برگشت بلند شدم دامنش را بوسيدم و در حالت‬
‫گريه‬
‫و سرفه بپايش افتادم صورتم را بساق پاي او ماليدم و چند بار باسم اصليش اورا‬
‫صدا زدم ‪ .‬اما در ته قلبم مي گفتم ( لکاته ‪...‬لکاته ) ‪ .‬آنقدر گريه کردم‬
‫نميدانم چقدر وقت گذشت همينکه بخودم آمدم ديدم او رفته ‪ .‬از سر جايم تکان‬
‫نمي خوردم همانطور خيره مانده بودم ‪ .‬وقتي که دايه ام يک کاسه آش جو و ترپلو‬
‫جوجه‬
‫برايم آورد از زور ترس و وحشت عقب رفت و سيني ازدستش افتاد ‪ .‬بعد بلند شد م‬
‫سر فتيله را با گلگير زدم و رفتم جلوي آينه دوده هارا به صورت خودم ماليدم ‪.‬‬
‫چه قيافه ترسناکي ! با انگشت پاي چشمم را مي کشيدم ول مي کردم ‪ ،‬دهنم را‬
‫ميدرانيدم ‪،‬توي لپ خودم باد مي کردم ‪ .‬همه اين قيافه ها درمن و مال من بود ند ‪.‬‬
‫شکل پيرمرد قاري ‪ ،‬شکل قصاب ‪ ،‬شکل زنم ‪ ،‬همه اينها را خودم ديدم ‪.‬شايد‬
‫فقط در موقع مرگ قيافه ام از قيد اين وسواس آزاد مي شد و حالت طبيعي که بايد‬
‫داشته‬
‫باشد بخودش مي گرفت ‪:‬ولي آيا درحالت آخري هم حالتي که دائما اراده تمسخر‬
‫آميز من روي صورتم حک کرده بود ‪،‬علمت خودش را سخت تر و عميق تر باقي‬
‫نمي گذاشت ؟يکمرتبه زدم زير خنده ‪ ،‬چه خنده خراشيده زننده و ترسناکي بود ‪.‬‬
‫همين وقت بسرفه افتادم و يک تکه خلط خونين ‪ ،‬يک تکه از جگرم روي آينه‬
‫افتاد‪.‬همين که‬
‫برگشتم ‪ ،‬ديدم ننجون بارنگ پريده مهتابي ‪ ،‬موهاي ژوليده يک کاسه آش جو از‬
‫همان آشي که برايم آورده بودند روس دستش بود و بمن مات نگاه مي کرد ‪.‬‬
‫وقتي خواستم بخوابم ‪،‬دور سرم يک حلقه آتشين فشار ميداد ‪.‬دستم را‬
‫رويتنم ميماليدم و درفکرم اعضاي بدنم را ‪ :‬ران ‪ ،‬ساق پا ‪ ،‬بازوو همه آنها را با‬
‫اعضاي تن زنم مقايسه مي کردم ‪.‬‬
‫از تجسم خيلي قوي تر بود ‪ ،‬چون صورت يک احتياج را داشت ‪.‬حس کردم که مي‬
‫خواستم او نزديک من باشد ‪.‬يادم افتاد ‪ ،‬نه ‪ ،‬يکمرتبه بمن الهام شد که يک بغلي‬
‫شراب‬
‫در پستوي اطاقم دارم ‪ ،‬شرابي که زهر دندان ناگ درآن حل شده بود و بايک جرعه‬
‫آن همه کابوسهاي زندگي نيست و نابود مي شد ‪ ...‬ولي آن لکاته ‪..‬؟ اين کلمه‬
‫مرا بيشتر به او حريص ميکرد ‪ ،‬بيشتر او را سرزند هو پر حرارت بمن جلوه ميداد ‪.‬آيا‬
‫براي هميشه مرا محروم کرده بودند ؟ براي همين بودکه حس ترسناک تري درمن پيدا‬
‫شده بود ‪.‬نميدانم چرا مرد قصاب روبروي دريچه اطاقم افتاده بود که آستينش را بال‬
‫ميزد ‪ ،‬بسم الله ميگفت و گوشتها را ميبريد ‪.‬از توي رختخوابم بلند شدم ‪،‬آستينم را‬
‫بال‬
‫زدم و گز ليک دسته استخواني را که زير متکايم گذاشته بودم برداشتم ‪.‬‬
‫قوزکردم و يک عباي زرد هم روي دوشم انداختم ‪.‬بعد سرورويم را با شال گردن‬
‫پيچيدم‬
‫که احالت مرد خنزري پنزري در من پيدا شده بود ‪.‬بعد پاورچين بطرف اطاق زنم‬
‫رفتم ‪.‬اطاقش تاريک بود ‪ ،‬در را آهسته باز کردم ‪.‬بلند بلند با خودش ميگفت ‪:‬‬
‫شال گردنتو وا کن ‪ .‬رفتم دم رختخواب ‪،‬سرم را جلو نفس گرم و مليم او گرفتم‬
‫‪.‬دقت کرد م که ببينم آيا در اطاق او مرد ديگري هم هست ‪.‬ولي او تنها بود ‪ .‬نسبت‬
‫به احساس شرم کرده بودم که چرا به افترا زده بودم ‪.‬اين احساس دقيقه اي بيش‬
‫طول نکشيد ‪،‬چون در همينوقت از بيرون در صداي عطسه آمد و يک خنده خفه و‬
‫مسخره آميز که مو را بتن آدم راست مي کرد شنيدم ‪.‬اگر صبر نيامده بود همان‬
‫طوريکه تصميم گرفته بودم همه گوشت تن اورا تکه تکه ميکردم ‪ ،‬مي دادم بقصاب‬
‫جلو خانه امان‬
‫تا بمردم بفروشد و يک تکه از گوشت رانش را مي دادم به پيرمرد قاري که بخورد ‪.‬‬
‫اگر او نميخنديد اينکار را ميبايسي شب انجام ميدادم که چشمم در چشم آن لکاته‬
‫نميافتاد ‪.‬‬
‫بالخره از کنا ررختخوابش يک تکه پارچه که جلو پايم را گرفته بود برداشتم و‬
‫هراسان بيرون دويدم ‪.‬در اطاق خودم برگشتم جلو پيه سوز ديدم که پيرهن او را‬
‫برداشته ام ‪.‬‬
‫آنرا بوئيدم ‪ ،‬ميان پاهايم گذاشتم و خوابيدم ‪.‬صبح زود از صداي داد و بيداد زنم بلند‬
‫شدم که سر گم شد ن پيراهن دعوا راه انداخته بود و تکرار مي کرد‬
‫( يه پيرهن نو نالون ) ‪ .‬ولي اگر خون هم راه ميافتاد من حاضر نبودم که‬
‫آنرا برگردانم آيا من حق يک پيراهن کهنه زنم را نداشتم ؟ننجون که شير ماچه الغ‬
‫و عسل و نان تافتون برايم آورد ‪ .‬بعد ابرويش را بال کشيد و گفت گاس برا دم‬
‫دست بدرد بخوره ! ننجون بحال شاکي و رنجيده گفت ‪ :‬آره دخترم ‪،‬‬
‫( يعني آن لکاته ) صبح سحري مي گه پيرهن منو ديشب تو دزديدي ‪.‬‬
‫منکه نمي خوام مشغول ذمه شما باشم ‪ -‬اما ديروز زنت لک ديده بود ‪...‬‬
‫ما ميدونستيم که بچه ‪ ....‬خودش ميگفت تو حموم آبستن شده ‪ ،‬شب رفتم‬
‫کمرش رو مشت ومال بدم ديدم رو بازوش گل گل کبود بود ‪.‬دوباره گفت هيچ‬
‫ميدونستي خيلي وقت زنت آبستن بوده ؟ من خنديدم و گفتم ‪:‬لبد شکل بچه شکل‬
‫پيرمرد قارييه ‪ .‬بعد ننجون بحالت متغير از در خارج شد ‪.‬نه هرگز ممکن نبود‬
‫که بچه برروي من جنبيده باشد ‪ .‬بعد از ظهر در اطاقم باز شد برادر کوچکش ‪،‬‬
‫برادر کوچک لکاته در حاليکه ناخونش را ميجويد وارد شد ‪.‬وارد اطاق که شد با‬
‫چشمهاي متعجب بمن نگاه کرد و گفت ‪ :‬شاه جون ميگه حکيم باشي گفته توميميري‬
‫‪،‬‬
‫از شرت خلص ميشم ‪ .‬مگه آدم چطورميميره ؟من گفتم‪ :‬بهش بگو من خيلي وقته‬
‫که مرده ام ‪.‬شاه جون گفت ‪ :‬اگه بچه ام نيفتاده بود هميه اين خونه مال ما ميشد ‪.‬‬
‫در اين وقت مي فهميدم که چرا مرد قصاب از‬
‫روي کيف گزليک دسته استخواني را روي ران گوسفند پاک مي کرد ‪.‬بالخره ميفهمم‬
‫که نيمچه خدا شده بودم ‪ ،‬ماوراي همه احتياجات پست و کوچک مرد م بودم ‪ ،‬جريان‬
‫ابديت را در خودم حس مي کردم ‪ -‬ابديت چيست ؟براي من ابديت عبارت بود‬
‫از اين بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازي بکنم و فقط يک لحظه‬
‫چشمهايم‬
‫را ببند م و سرم را در دامن او پنهان کنم ‪.‬در اين اطاق که هر لحظه مثل قبر تنگتر‬
‫و تاريکتر مي شد ‪ ،‬شب با سايه هاي وحشتناکش مرا احاطه کرده بود ‪.‬سايه من‬
‫خيلي‬
‫پررنگ تر ودقيق تر از جسم حقيقي من بديوار افتاده بود ‪ .‬دراين وقت شبيه جغد‬
‫شده‬
‫بودم ولي ناله هاي من در گلو گير کرده بود ‪.‬يک شب تاريک وساکت ‪ ،‬مثل شبي که‬
‫سرتاسر زندگي مرا فرا گرفته بود ‪ .‬با هيکلهاي ترسناک که از درو ديوار ‪،‬‬
‫از پشت پرده ‪ ،‬بمن دهن کجي ميکردند ‪.‬مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه ميکرد ‪.‬‬
‫مثل يکنفر لل که هر کلمه ر امجبور است تکرار بکند و همينکه يک فرد شعر را بآخر‬
‫ميرساند دوبار از سر نو شروع مي کند ‪.‬هنوز چشمهايم بهم نرفته بود که يکدسته‬
‫گزمه‬
‫مست از پشت اطاقم رد مي شد ند و دسته جمعي مي خواندند ‪:‬‬
‫بيا بريم تا مي خوريم‬
‫شراب ملک ري خوريم‬
‫حال نخوريم کي بخوريم ؟‬
‫با خودم گفتم ‪ :‬در صورتيکه آخرش بدست داروغه خواهم افتاد ‪.‬‬
‫ناگهان يک قوه مافوق بشر در خودم حس کردم ‪ :‬پيشانيم خنک شد ‪،‬‬
‫بلند شد معباي زردي که داشتم روي دوشم انداختم ‪ ،‬شال گردنم را دوسه بار‬
‫دور سرم پيچيدم ‪ ،‬و پاورچين به اطاق آن لکاته رفتم ‪-‬دم در که رسيدم اطاق‬
‫در تاريکي غليظي غرق شده بود ‪ .‬بدقت گوش دادم صدايش راشنيدم ميگفت ‪:‬‬
‫اومدي شال گردنتو واکن ! من کمي ايست کردم دوباره شنيدم که گفت ‪:‬‬
‫شال گردنتو وا کن !من آهسته وارد اطاق شدم عبا و شال گردنم را برداشتم ‪.‬‬
‫لخت شدم ولي نميدانم چرا همينطور که گزليک دسته استخواني در دستم بود در‬
‫رختخواب رفتم ‪ ،‬حرارت رختخوابش مثل اين بود که جان تازه اي بکالبد من دميد ‪.‬‬
‫مثل يک جانور درنده به او حمله کردم و گرسنه باو حمله‬
‫کردم و درته دلم از او اکراه داشتم ‪ ،‬بنظرم ميمامد که حس عشق و کينه با هم توام‬
‫بود ‪.‬‬
‫او مرا ميان خودش محبوس کرد ‪ -‬عطر سينه اش مست کننده بود ‪ ،‬گوشت‬
‫بازويش که دور گردنم پيچيده گرماي لطيفي داشت ‪ ،‬حس مي کردم که مرا مثل‬
‫طعمه‬
‫در درون خودش مي کشيد ‪ -‬احساس ترس و کيف بهم آميخته شده بود ‪.‬‬
‫در ميان اين فشار گوارا عرق مي ريختم و از خود بي خود شده بود م‪.‬‬
‫خواستم خودم را نجات بدهم ‪ ،‬ولي کمترين حرکت برايم غير ممکن بود !‬
‫گمان کردم ديوانه شده است ‪ .‬در ميان کشمکش دستم را بي اختيار تکان دادم‬
‫و حس کردم گزليکي که در دستم بود بيک جاي تن او فرورفت ‪ .‬مايع گرمي‬
‫روي صورتم ريخت او فرياد کشيد و مرا رها کرد ‪ -‬دستم آزاد شد به تن او ماليدم‬
‫کامل سرد شده بود او مرده بود ‪.‬در اين بين بسرفه افتادم ولي اين سرفه نبود ‪.‬‬
‫من هراسان عبايم را رو کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم ‪ .‬جلوي نور‬
‫پيه سوز مشتم را باز کردم ديدم چشم او ميان دستم بود و تمام تنم غرق خون‬
‫شده بود ‪.‬رفتم جلوي آينه ولي از شدت ترس دستهايم را جلو صورتم گرفتم ‪-‬‬
‫ديدم شبيه نه اصل پيرمرد خنزري شده بودم ‪ .‬موهاي سر وريشم مثل موهاي سر‬
‫و صورت کسي بود که زند ه از اطاقي بيرون‬
‫بيايد که يک مارناگ در آنجا بوده ‪ -‬همه سفيد شد ه بود ‪ ،‬لبم مثل لب پيرمرد دريده‬
‫بود ‪،‬‬
‫چشمهايم بدون مژه ‪ ،‬يکمشت موي سفيد از سينه ام بيرون زده بود و روح تازه اي‬
‫در‬
‫تن من حلول کرده بود ‪ .‬اصل طور ديگر فکر مي کردم ‪.‬همينطورکه دستم را‬
‫جلوي صورتم گرفته بودم بي اختيار زدم زير خنده ‪،‬يک خند ه سخت تر از اول که‬
‫وجود مرا بلرزه انداخت ‪ .‬خنده عميقي که معلوم نبود از کدام چاله گمشده بدنم‬
‫بيرون ميامد ‪ .‬من پيرمرد خنزري شده بودم ‪.‬از شدت اضطراب ‪ ،‬مثل اين بود که‬
‫از خواب عميقي بيدار شده باشم چشمهايم را مالندم ‪ .‬در همان اطاق سابق خودم‬
‫بودم ‪،‬‬
‫تاريک روشن بود و ابرو ميغ روي شيشه ها را گرفته بود ‪-‬در منقل روبرويم گلهاي‬
‫آتش‬
‫تبديل به خاکستر سرد شد ه بود و بيک فوت بند بود ‪.‬اولين چيزي که جستجو کردم‬
‫گلدان‬
‫راغه بود که در قبرستان از پيرمرد کالسکه چي گرفته بودم ولي گلدان روبروي من‬
‫نبود‪.‬‬
‫نگاه کردم ديدم دم در يکنفر با سايه خميده ‪ ،‬نه ‪ ،‬اين شخص يک پيرمرد قوزي بودکه‬
‫سرو رويش را با شال گردن پيچيده بود و چيزي را بشکل کوزه از دستمال‬
‫چرکي بسته زير بغلش گرفته بود ‪-‬خنده خشک و زننده اي مي کرد که مو بتن آدم‬
‫راست مي ايستاد ‪.‬همين که خواستم از جايم بلند شوم از در اطاق بيرون رفت ‪.‬‬
‫من بلند شد م ‪ ،‬خواستم بدنبالش بدوم و آن کوزه ‪ ،‬آن دستمال بسته را از او بگيرم‬
‫‪-‬ولي پيرمرد با چالکي مخصوصي دور شده بود و من برگشتم پنجره رو به کوچه‬
‫اطاقم راباز کردم ‪-‬هيکل خميده پيرمرد را در کوچه ديدم که شانه هايش از شدت‬
‫خند ه مي لرزد و آن دستمال بسته مه ناپديد شد ‪ .‬من برگشتم بخودم نگاه کردم ‪،‬‬
‫ديدم لباسم پاره ‪ ،‬سرتا پايم آلوده به خون دلمه شده بود ‪ ،‬دومگس زنبور طلئي‬
‫دورم‬
‫پرواز مي کردند و کرم هاي سفيد کوچک روي تنم درهم ميلوليدند ‪-‬‬
‫و ‪ ،‬وزن مرده اي روي سينه ام فشار ميداد ‪.‬‬
‫تمام‬

Rate