‫بازگشت ماهي سياه‬

‫ياد تان مياد داستان ماهي سياه كوچولو ‪,‬مادر بزرگ ويازده هرار و نه صد ونودونه ماهي سياه كوچولو خوابيدند ولي يك‬
‫ماهي سرخ هم آنجا بود همان ماهي سرخ كوچولو يي كه بعد از شنيدن قصه مادر بزرگ تا صبح نخوابيده بود‬
‫حال ديگر از آن شب چله چندماهي ميگذشت وماهي قرمز براي تماشاي آفتاب بطرف سطح آب شناكنان ميرفت كه ديد‬
‫‪1:‬ماهي سياه مادر با بچه هايش در آن منطقه شنا ميكنند بطرف آنها رفت وگفت‬
‫سلم اسم من ماهي سرخ است ودر ته اين دريا زندگي ميكنم‬
‫ماهي سياهها همه گفتند سلم ‪,‬ما هم با مادرمان به سفر ميريم‬
‫”ماهي سرخگفت ‪“ :‬من هم آفتاب زيباي بهاري را خيلي دوست دارم وبراي تماشاي آن آمده ام‬
‫ماهي سياهها گفتند‪ :‬ما آفتاب را خيلي دوست داريم ام نه بخاطر زيباييش بلكه بخاطر نور و گرمايش كه به همه يكسان‬
‫‪ .‬ميتابد‬
‫در همان زمان ماهي بزرگي كه از آنجا ميگذشت نزديك آمد وگفت آيا ميتوانم بفهمم كه شما ها روي آب از چه حرف ميزنيد‬
‫؟‬
‫ماهي سرخ گفت من براي ديدن آفتاب زيبا آمده بودم كه با اين خانواده آشنا شدم‬
‫ماهي سياه مادربدون آنكه بخواهد جوابي بدهد‪ ,‬رو به بچه هايش كرد و گفت‪:‬بهتر است تا هوا تاريك نشده بريم وسپس‬
‫همگي باه خود ادامه دادند‪.‬ماهي بزرگه گفت من هنوز از شما هيچ جوابي نگرفتم ‪ .‬ماهي سياه مادر به آرامي ومتانت گفت‪:‬‬
‫“من فكر ميكنم شما به اندازه كافي بزرگ شذه ايد كه بدانيد شايد كسي نميخواهد شما در كارهايش مداخله بكنيد و خوبست‬
‫بدانيد كه گاها بي جابي وسكوت بهترين جواب است‪ ”.‬ماهي سرخ خوب دقت ميكرد و نميتوانست بفهمد كه چرا اين‬
‫‪ .‬خانواده اينقرر ساكت و آرام هستند‬
‫ماهي سرخكه هنوز آنجا بود و جايي نرفته بود متوجه شد كه پس از رفتن آن خانواده‪,‬ماهي بزرگ آنها را دزدكي از دور‬
‫تعقيب ميكرد و وقتي كه شب شد و آنها در جايي مناسب به خواب رفتند ‪.‬رفت و با خزه هاي بلند برگشت و‬
‫اهي سياه مادر گفت جوانها بريم تا هوا خوبه و براه خود ادامه دادند‪.‬ماهي بزرگه گفت من هنوز از شما هيچ جوابي نگرفتم ‪.‬‬
‫ماهي سياه مادر گفت گاها بي جابي وسكوت بهترين جواب است‪ .‬ماهي سرخ خوب دقت ميكرد و نميتوانست بفهمد كه چرا‬
‫‪ .‬اين خانواده اينقرر ساكت و آرام هستند‬
‫ماهي سرخ متوجه شد كه پس از رفتن آن خانواده‪,‬ماهي بزرگ آنها را دزدكي از دور تعقيب ميكرد و وقتي كه شب شد و‬
‫آنها در جايي مناسب به خواب رفتند ‪.‬رفت و با خزه هاي بلند برگشت و‬
‫شروع كرد به بستن دهانه محلي كه آنها در آن جا خوابيده بودند و پس ازاطمينان از اينكه كسي او رانديده با سرعت از‬
‫‪.‬آآنجا دور شد مثل اينكه ميترسيد مبادادير برسد‬
‫ماهي سرخ كه بيشتر كنجكاو شده بود نزديك آمد و گفت آهاي ماهي سياه مادر آهاي بيدارشين منم اهي سرخه كه صبح‬
‫ديدين ‪ ,‬ماهي سياه مادر گفت‪ :‬بيا تو‬
‫ماهي سرخه گفت‪ :‬زود عجله كنين بيايين بيرون كه ممكنه النه برگرده‬
‫ماهي سياه مادر سراسيمه آمد و متوجه ماجرا شد و باخنجريكه با آن سي سال پيش كيسه مرغ ماهيخوار را پاره كرده بود‬
‫خزه ها را سريع بريد‬
‫ماهي سياه مادر بچه هايش را بيدار كرد و با كمك ماهي سرخ كه آشنايي زيادي با اعماق آبهاي آن منطقه از دريا داشت به‬
‫مكاني كه در آنجا ماهيهاي سرخ كوچولو ميزيستند رفتند ‪.‬شب بود و همه در خواب بودند و حالديگر ماهي سرخ نيز سيار‬
‫خسته شده بود ‪.‬او وماهي سياه هاي جوان در كنار ديگر ماهيها به خواب رفتند اما اينبار ماهي سياه مادر كه بوي خطر را‬
‫خوب حس كرده بود نتوانست چشم روي چشم بگذارد وبيدار ماند‪ .‬از نيمه هاي شب گذشته بود كه متوجه آمدن ماهي اي به‬
‫آنطرف شد ‪.‬خنجرش را آماده براي حمله كرده بود كه ديد ماهي مادر بزرگ پيري است كه آهسته و بيصدا نزديكتر‬
‫ميشود‪.‬فهميد كه بايد آشنا باشد ‪,‬جلو رفت و آرام سلم كرد وكمك كرد تا مادر بزرگ كمي بنشيند و نفس تازه كند‬
‫ماهي مادر بزرگ نشست وگفت تو كي هستي دخترم ‪,‬آياتو هم در اين اعماق زندگي ميكني ؟اگر اينطور است چرا تا بحال‬
‫شما را نديدم من تقريبا همه را در اين اعماق مي شناسم‬
‫ماهي سياه مادر گفت ‪:‬مادر جان شما هميشه اينوقت شب به خانه ميآييد يا امشب از خوش شانسي من است كه با شما آشنا‬
‫شوم‪.‬ماهي مادربزرگ گفت ‪:‬راستي شما اينجا ماهي قرمز كوچك من را نديدي؟او چند ماهي است كه مدام ميگردد وقرار‬
‫نميگيرد وامروز صبح براي ديدن آفتاب به سطح آب رفت و ديگر برنگشت‪ .‬ميدانم اينجااز خانه مان بسيار دور است ولي‬
‫فكر كردم شايد مسافت وزمان را فراموش كرده و از خانه خيلي دور شده باشد‬
‫براي همان اين وقت شب بيرون هستم وگرنه من هر شب اينموقع خواب هستم‪ .‬ماهي سياه مادر گفت اگر اشتباه نكنم من اين‬
‫نوه شما را امروز دو بار ديده ام وبايد به شما بخاطر داشتن چنين نوه فداكاري تبريك بگويم‪ .‬اين ماهي سرخ كوچولو امروز‬
‫توانست زندگي من و بچه هايم را نجات بدهد‪.‬حال هم چون ببسيار خسته بود خوابيده است ‪.‬م هم مراقب بودمكه مبادا دشمني‬
‫نزديك شود و نخوابيدم‪.‬ماهي مادر بزرگ گفت من تا خودم او را نبينم نميتوانم آرام بگيرم و خيلي ممنون شما خواهم شد‬
‫‪ .‬اگراو رااز نزديك نشانم بدهيد‬
‫ماهي سياه مادر ‪:‬او همينجا پيش بچه هاي من خوابيده است ‪ .‬ماهي مادربزرگ باديدن ماهي سرخ با خيال راحت در كنار‬
‫آنها به خواب رفت اما قبل از خوابيدن به ماهي سياه مادر اطمينان داد كه اين منطقه كامل امن است واو هم ميتواند چند‬
‫ساعتي را كه تا صبح مانده با خاطر آسوده بخوابد و فردا صبح فرصت كافي خواهند داشت كه به طور مفصل از سرگذشت‬

‫خود با همديگر صحبت كنند‪ .‬ماهي سياه مادر با اين حرفهاوواكنش مادر بزرگ آرامشي نسبي يافت و در كنار ديگران به‬
‫خواب رفت وصبح با صداي قهقهه ماهيهاي سرخ بيدار شد و ديد كه ماهي مادربزرگ مشغول صحبت با ماهي سرخي است‬
‫‪.‬كه بدنبالش ميگشت‬
‫‪ .‬او از جاي خود برخاست و به سمت آنان رفت‬
‫ماهي سياه مادر‪ :‬صبح بخير گفت‬
‫‪.‬ماهي مادر بزرگ وماهي سرخ همصدا گفتند صبح شما هم به خير‬
‫مادر بزرگ گفت‪ ,‬اميدوارم خوب استراحت كرده باشين‪ .‬ماهي سياه مادر گفت‪ :‬من اول بايد از اين كوچولوي سرخ وشجاع‬
‫تشكر كنم كه توانست ما را از خطري كه در دامش افتاده بوديم نجات دهد و بعدا هم اگر مساعد باشيد جهت اين قدر داني‬
‫امشب شما و خانوادتان را به غذايي كه من آماه خواهم كرد در هر كجا كه شما پيشنهاد كنيد دعوت كنم تا فرصتي باشد براي‬
‫آشنايي بيشتر ‪,‬آشناييكه ميدانم براي فرزندانمان بسيار مفيد خواهد بود‬
‫چونكه من باوردارم كه داشتن دوستان عاقل وجسور بسيار بهتر و باارزشتراز داشتن ثروتي پايان ناپذيراست ‪ .‬مادربزگ‬
‫قبول كرد و گفت‪ :‬بهتر است امشب در همين اعماق امن اين كار را بكنيم ‪ ,‬وبراه افتاد تا برود وديگر ماهيها را نيز براي‬
‫آشنا شدن بياورد‪ .‬ماهي سرخ ار مادر بزرگ خواهش كرد با ماندن او در آنجا براي كمك به تهيه شام موافقت كند‪.‬مادر‬
‫بزرگ كه از روحيه همكاري ماهي سرخ كوچولو آشنا بود اصل مخالفت نكرد و حتي قول داد كه عصري سعي خواهد كرد‬
‫كه زودتر بيايد تا خودش هم كمك كرده باشد‬
‫ماهي سرخ كوچولو با شنيدن اين حرفها توان شتري براي همكاري در خود يافت‪ .‬ماهي سياه مادر خوب ميدانست كه اشباه‬
‫نميكند ومطمين شد كه ايجاد اين دوستي ميتواند درس و خدمتي بزرگ به بچه ها باشد چرا كه تجربه به او ثابت كرده بود كه‬
‫در تربيت و رشد بچه هاو جوانان تاثير دوست ومحيط انكار ناپذير است ‪ .‬اين افكار و موقعيت جديد مادر را آنچنان به خود‬
‫مشغول كرده بود كه گذر زمان را تر حس كرد و وقتي كه همه از خواب بيدار شدند در جريان برنامه امشب قرار‬
‫گرفتند‪,,‬ماهيايي كه ساكن آن اعماق بودند با آغوش باز از ماهي سياه مادر و بچه هايش استقبال كردند و همراه با آنان بسيار‬
‫‪.‬شادمان براي پذيرايي از مهمانان شب شروع به همكاري كردند‬
‫همه همصدا وهمكار هم شده بودند وماهي سياه مادر با ديدن اين اتحاد و مشاركت و همچنين ديدن فرزندانش در اين جمع‬
‫گويي ماجراي خطر ديشب را يا فراموش كرده بود ويا با ديدن اين اتحاد شايد هم آن را خطري نميديد كه در حد تهديدي‬
‫براي كسي باشد ‪.‬آنچنان با شتياق كار ميكرد كه گويي همان ماهي سياه سي سال پيش است كه از بركه به قصد ديدن دنيا‬
‫راهي شدو از هيچ چيز نترسيد و با پشتكار به دريا رسيد‪ .‬آري براستي كه او همچنان با اراده و پشتكار است‬
‫اينكه گذر زمان ومشكلت زندگي نتوانسته اراده وشوق او را در زندگي كم كند بوضوح در روحيه تلشگر ماهي سياه مادر‬
‫‪.‬مشهود است‬
‫عصر كه شد مادر بزرگ با تمام برو بچه هاش سر رسيدند‪ .‬آخه راستش را بخواهين اينجور دعوتها در اين آبها كمتراتفاق‬
‫ميافتدو در اصل براي همه تازگي داشت‬
‫مادر بزرگ جلو آمد و در كنار صخره بزرگ نشست و با نشستن مادر بزرگ همه آنهاييكه به احترام او سر پا ايساده بودند‬
‫نشستند‪.‬ماهي سياه مادر هم با خوشامد گويي به همه ‪,‬رفت ودر كنار مادر بزرگ نشست‪ .‬چه هيجاني بود همه دعوت بودند و‬
‫همه چيز آماده پذيرايي روي صخره بزرگ وهمه شاد از دورهم بودن ‪ ,‬ديدن اينهمه دوست قديمي و يافتن فرصت آشنايي با‬
‫ماهي سياه مادر و بچه هايش بودند‪ .‬همه ميخواستند بدانند اين ميهماني و دعوت براي چيست؟ البته ماهي مادر بزرگ در‬
‫باره دعوت گفته بود; ميرويم تا با دوستان تازه آشنا شويم و شرح جزييات را براي ميهماني گذاشته بود تا از زبان ميزبان‬
‫شنيده شود وتازگي وخوشايندي خود را از دست ندهد‬
‫وقتي همه مشتاقانه دور صخره جمع شده بودند وگرم تجديد ديدار وصحبت بودند ماهي سياه مادر به مادر بزرگ گفت‪:‬‬
‫‪.‬من خيلي خوشحالم چونكه با آمدن شماها ميتوانم گرمي حضور را بخوبي و با تمام وجودم حس كنم‬
‫مادر بزرگ عينكش را كه هي پايين ميآمد بالبرد و سينه اش را صاف كردتا بتواند با صدايي رسا خطاب به همه صحبت‬
‫‪..‬كند ‪..‬اوهه اوهه اوه‬
‫با شيدن اين صدا كه براي ماهي ها آشنا بود وميدانستند كه مادر بزرگ نميتواند خيلي بلند صحبت كند لذا در يكآن انچنان‬
‫‪:‬سكوتي حكمفرما شد كه مادر بزرگ با صدايي آرام گفت‬
‫بگذاريدمثل هميشه از اين متانت وادب وتيزهوشي ودقت همه شما جوانها وكوچولوهاي عزيز ‪,‬چه دختر و چه پسر كه‬
‫ملحضه كهولت سن منرا ميكنيد تشكر كنم‪.‬اميدوارم تا زنده هستيد هميشه اينقدر فهميده باشيد‪,‬خب امشب ما را اينجا اين‬
‫‪.‬دوستامون آوردن و خوبه كه آنهارا بشناسمي‬
‫وبا اين سخنان ونگاهي كه به ماهي سياه مادر كرد گويي ازاو خواست تا صحبت كند ‪.‬ماهي سياه مادر از جايش بلند شد و‬
‫به سوي آن گوشه از صخره رفت كه ماهي كوچولوي سرخ در آنجا ايستاده بود ‪ ,‬در كناراو ايستاد و رو به ديگر ماهيها‬
‫كرد و گفت اگر من وبچه هايم اكنون زنده در ميان شما هستيم اينها را مديون اين دوست كوچولو هستيم او بود كه ما را از‬
‫دام مرگ رهانيد و به اينجا آورد ‪.‬اين دوست كوچولوي شما دوست بسيار بزرگي است كه براي من جوانيم را تداعي كرد‪.‬‬
‫وما امشب اينجاييم تا از بزرگي فداكاري اين دست كو چولو قدرداني كنيم‪.‬حال شما ميتوانيداز خود او بپرسيد هر آنچه كه‬
‫ميخواهيد‪ .‬من و بچه هايم بسيار متشكريم‪ .‬سپس به پيش مادربزرگ رفت ونشست‬
‫ماهي سياه مادر مشغول صحبت با مادر بزرگ شد و از صحبتهايش لذت ميبرد و گاهگاهي هم از دور بچه ها را كه با‬
‫‪.‬هيجان زياد از ماهي كوچولوي سرخ سئوالهاي عجيبي را كه براساس حس كنجكاويشان بود ميپرسيدند‪ ,‬تماشا مي كرد‬

‫ديگه وقت غذا خوردن رسيده بود وماهي سياه مادر گفت‪“ :‬لطفا بفرماييد پاي غذا ‪,‬همه چيز آماده ست‪ ”.‬صحنه زيبايي بود‬
‫از كوچك تا بزرگ همه پاي غذا بودند و از تنوع ومزه آنهمه خوراكي لذت ميبردند ‪.‬صخره ديده نميشد چونكه وسط آنهمه‬
‫ماهي پنهان مانده بود ‪.‬غذا خوردن ماهيها بيشتر از زمان عادي طول كشيد گويي غذا خوردن بهانه اي براي دور هم ماندن‬
‫بود با وجود خستگي وگرسنگي بسيار هيچ كس در خوردن عجله اي نداشت انگار ميخواستند صبحانه را هم دور هم باشند‬
‫نزديك نيمهشب بود و نور ماه در آن اعماق به سختي هم كه بود ديده ميشد‬
‫ماهي مادر بزرگ داشت خميازه ميكشيد و بارامي از كنار صخره به كناري رفت وبه ديواره سنگي بزرگ كه در آن كنار‬
‫بود تكيه داد و كم كم بچه ماهي هاي كوچولو همه اطراف مادر بزرگ جمع شدند ‪,‬يكي پس از ديگري ميآمد ودر كنار يكي‬
‫مي نشست‪,‬در واقع اين كاريست كه اون كوچولوها به آن عادت كرده بودند ‪,‬به اينكه هر شب بيايند و پاي قصه هاي مادر‬
‫بزرگ بنشينند وبا قصه هايش به خواب بروند‪.‬امشب نيز بااينكارشان در پي شنيدن قصه اي تازه و ماندن وخوابيدن در آنجا‬
‫‪.‬بودند‬
‫ماهي سياه مادر هم همراه با فرزندانش به جمع نشسته در اطراف ماهي مادر بزرگ پيوستند ‪,‬حال ديگر نميشد سر پا ديد‬
‫همه در كنار هم به دور مادربزرگ حلقه زده بودند و سعي داشتند روبرو با او بنشينند‪.‬از هيچ كسي صدايي نميامد‪ ,‬سكوت‬
‫دلربايي فضا را پر كرده بود گويي كه همه درسكوت وسط يك سمفوني مشهور نشسته اند و منتظر حركت دست رهبر‬
‫اركستر هستند كه سريع بالرود وبرقص درآيد تا ادامه سمفوني را با دل وجان گوش كنند‪ .‬سكوت با صداي ايهه‪,‬ايهه اوههه‬
‫هه … مادر بزرگ كه آماده صحبت ميشد شكست ‪,‬مادر بزرگ گفت نريم خونه خيلي دير شده هان نظر شما چيه؟‬
‫‪ ...‬ماهي ها همه با هم بخصوص كوچولوها با سر و صدا داد زدند ما نمياييم همينجا بخوابيم‪,‬نريم ‪,‬نريم‬
‫شوق كوچولوها واسه نرفتن با اين همصدايي دو چندان شد طوريكه بزرگترها هم به تبع آنها ماندند‪ .‬ولي كسي از جايش بلند‬
‫نشد و همگي ميگفتند ‪:‬قصه ميخواهيم قصه بچههاي ماهي سياه مادر هم مادرشان را نگاه ميكردند و اونيكه پيشش نشسته‬
‫بود سرش راگذاشت رو زانوي مادر و آام چشاشو هم گذاشت بغلدستي اونهم سرشرا گذاشت رردش ارش و گفت دارم گوش‬
‫‪ .‬ميدم‬
‫مثل اين صحنه در بين تمامي جمع نشسته تكرار شد و طبق معمول كوچكترها ترجيح دادند قبل ازاينكه قصه شروع شه و‬
‫اونها را خواب ببره روي بالش طبيعيشون لم بدن و كيف خواب و قصه را ببرند‪ .‬تصوير نشسته ها با لميد ه هاي كوچولو‬
‫‪.‬همانند اواج سطح دريا بود كه يتوانست با شدت باد كوتاه و بلند شود‬
‫مادر بزرگ كه خيلي هم خوابش ميامد‬
‫گفت‪ :‬من به ماندن در اينجا هيچ اعتراضي ندارم ولي قصه بلند نميگم چون بايد بخوابم ولي يه قصه تازه دارم كه دراز هم‬
‫نيست وشروع كرد به تعريف ماجراي رهانيدن مااز دام توسط ماهي سرخ كوچولو ورسيد آنجاييكه همه نشستنو دارن گوش‬
‫ميدن ولي هنوز نميدونن كه ماهيهايي كه اينقدر مهربونند از كجا ميان و از كيا هستن ‪,‬با اين گفته صداي ف‪...‬ش بلند شد و‬
‫همه سرها بطرف ماهيهاي تازه وارد به آن اعماق يعني ماهي سياه مادر و بچه هايش برگشت‬
‫ماهي سياه مادر كه انتظار چنين پاياني را نداشت اول يك كمي شكه شد چون همه يه دفعه اي اونهارا نگاه ميكرند ولي بعدا با‬
‫‪ :‬آرامشي كه داشت با تبسمي زيبا با بال دادن ابروها و تكان دادن آهسته سر گفت‬
‫از اينكه در جمعي هستيم كه معرفي كردنش ومعرفي خواستنش را چنين خلقانه مطرح ميكنند بايد بگويم كه بينهايت من به‬
‫نوبه خودم و بچه هايم به نوبه خودشان خوشحاليم‪ .‬من امروز ديدم شما جوانتر ها چقدر راحت توانستيد با بچههاي من آشنا‬
‫شنويد و ما بزرگترها هم همچنين اما حال كه ميخواهيد سرگذشت ما را بدانيد كه هستيم واز كجا ميآييم ؟‬
‫ميدونيد من معتقدم كه مرگ خيلي آسان ميتواند به سراغ من بيايد اما من تا ميتوانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم‪.‬‬
‫البته اگر يك وقت ناچار با مرگ روبرو شوم مهمنيست‪,‬مهم اينست كه زندگي يا مرگ من‪,‬چه اثري در زدگي ديگران داشته‬
‫‪...‬باشد‬
‫ديگراني مثل اين ماهي سرخ كوچولو كه با تمام توانش در صدد نجات جان ما برامد وتوانست ‪.‬جان خود را به خطر‬
‫انداخت تا جان ديگراني مثل ما را نجات دهد پس ميبينيم كه اين ديگران يكروز ماييم يكروز ديگران ما همه بهم پيوند داريم‬
‫واين بندهاي پيوند را ميشود آنقدر محكم كرد كه هيچ كس را توان باز كردن نباشد‬
‫من توي قصه اي كه مادر بزرگ از ماجراي ما گفت فهميدم كه بعضي از ماهي هاي بزرگ نميتونند شادي وآزادي را‬
‫براي كوچكتر ها ييكه نميخواهند از كسي اطاعت كوركورانه داشته باشند تحمل كنند اما آنها بايد بپذيرند كه حال نه تنها در‬
‫بركه هاي كوچكي كه زماني زيستگاه من بود بلكه در آبهاي عميقي كه ما هستيم كسي در پي قدرت و نشان دادن زور بازو‬
‫بهم نيست ‪.‬بلكه همه دوست دارند كه مرزي نباشد تا بتوانند به هركجا كه ميخواهند با آزادي ودر امنيت بروند و از فرصت‬
‫زندگي كه دردست دارند نهايت لذت را ببرند‪.‬دوستي هاي با ارزش را بجاي دشمنيها گاشته بهمديگر كمك كنن‪.‬ميدونيد اين‬
‫آبها هم مال همه است تا توش زندگي كنيم نه اينكه از كسي كه درشتتره بترسيم‬
‫ماهي مادر بزرگ بخودش تكاني داد و خواب را از چشماش پروند و خيلي شاد و سراپا گوش به ماهيهايي كه در سكوت‬
‫كامل گوش ميدادند نگاه كرد‪.‬ماهي سياه مادر گفت ما هم مثل شما ماهي هستيم و در آب زندگي ميكنيم و مثل همه حق‬
‫زندگي داريم حال ه از اين گوشه باشيم چه از گوشه ديگر ازاينكه ميتوانيم با هم و در كنار هم ساعاتي از اين زندگي را با‬
‫شادي تقسيم كنيم ارزش دارد اما اگر ميخواهيد چيزهاي تازه بدانيد ‪ ,‬لزم است كه در زندگي زياد بگرديد و گوش بدهيد و‬
‫‪.‬زيبا بيانديشيد و ببينيد‬
‫بچه هايم ومن داشتيم ميرفتيم تا از پدرشان را كه چند ماه پيش به ديدن مادرش رفت و برنگشت خبري بگيريم‬

‫راستش را بخواهين چون از خطرات راه خبردارم نميخواستم جوانها را ببرم ولي آنهاهم من را تنها نگذاشتن و قرار شد كه‬
‫در خطر هم با هم دست بدست بديم و مثل سيل خروشان باشيم و پدر را سلمت برگردانيم ‪ .‬براي همين ما فردا صبح زود‬
‫قبل از طلوع آفتاب راه ميافتيم وميريم تا بفهميم پدر چرا نتوانست برگردد و اگر هم مشكلي باشد آنرا حل كنيم و به شما قول‬
‫ميدم در بازگشت اگر با ماهي پدر برگشتيم حتما چند روزي را در اين اعماق پيش شما بمانيم و براي همه شما كوچولوها‬
‫قصه هاي قشنگ بگم‪ .‬ماهيي مادر سپس به بچه هايش گفت حل خوب است بخوابيم تا بتوانيم فردا صبح زود بيدارشويم‬
‫‪.‬چون بايد پرانرژي و آ گاهانه شنا كنيم ودردام نيافتيم شايد ماهي سرخي نباشد تا ا ا دوارهنجات دهد پس حال بخوابيم‪.‬انرا‬
‫گفت و بعد با صداي بلند گفت شب بخير همگي اميدوارم خوابهاي خوش ببينيد‪,‬و سپس همه شب بخير گفتندو خوابيدند‬
‫مادر بزگ باز هم مثل هر صبح ديگر قبل از همه بيدار شد او ديشب قبل از خواب حسابي فكر كرده بود براي همين هم‬
‫داشت بقچه هاي كوچك كه در آنها كمي غذا باشد آماده ميكرد ‪ .‬با خود گفت حال ديگه وقتشه كه بقيه هم كم كم بيدار شن ‪,‬و‬
‫‪.‬فكر كنم اينهمه بقچه براشون بسه‬
‫او راست ميگفت‬
‫ماهي سياه مادر چشمهاش را بازكرد و ديدمادر بزرگ قبل از او وديگران بيدار شده ‪,‬آهسته پيش او رفت وصبح بخير گفت‬
‫و گفت بهتراست بروم و بچه هايم را كه دوست دارند با من بيايند بيدارنمتا يواش يواش آماده رفتن بشيم‬
‫ماهي سياه مادر تا رسيد پيش بچه ها متوجه شد كه كوچكترها هنوز خوابند ولي جوانها آماده آماده بودند و ميخواستند هر چه‬
‫زودتر راه بيفتند كه ديدند خيلي از ديگر ماهيها هم ميخواهند با آنها بروند وآنهاهم آماده شده اند ‪.‬تجمع زيبا وبزرگي بود و‬
‫‪:‬ماهي سياه مادر مي انديشيد با اين حركت چگونه بايد رفتار كند كه مادر بزگ وارد جمعشد و گفت‬
‫من از ديشب ميدانستم خيلي از شما ماهي هاي كنجكاو و علقه مند خواهيد خواست كه در اين سفر با اينها باشيد ‪.‬من مانع‬
‫شما جوانها نخواهم شد ولي از ماهي سياه مادر ميخواهم كه اگر ميداند كه سختي راه براي كم سن و سالها قابل تحمل نيست‬
‫آنها را نزد من بگذاردتا ما همينجا در خانه منتظر برگشت همهشما و ماهي پدر باشيم ‪ .‬ميدانم كه كوچولوها دوستان‬
‫خوبيبراي ادربزگ ميشوند و اسه مادربزرگ قصه شماها راتعريف ميكنند‬
‫من واسه آنهايي كه ميرن چندتا بقچه حاضر كردم حال چي ميگين ؟ماهي سياه مادر گفت‪:‬با توجه به تجربه سختيها بايد‬
‫بگويم من همسن و سال همين كوچولو ها بودم وتونستم از عهده آنها بربيام ولي ماندن دركنار شما با ين همه تجربه خودش‬
‫ميتونه سفر لذت بخشي باشه كه توش هيچ خطري هم نيست ‪ .‬مثل خوندن يك شاهكارادبي آموزنده است‪ .‬حالاگر همه‬
‫كوچولوها بخواهند وتصميم بگيرن كه پيش مادر بزرگ بمونن كه من هيچ حرفي ندارم ‪.‬اكثر كوچولها كه اون حرفها را‬
‫شنيدند گفتند ما نمي آييم و آ ن چندتايي هم كه هنوز خوابيده بودند تكاني بخود دادند وگويي هنوز ادامه خواب هفت پادشاه را‬
‫ميخواهند ببينند به خواب خود ادامه دادند‪ .‬ماهي سياه مادر وبقيه با برداشتن بقچه ها از جمع مادر بزرگ وداع كرده و دور‬
‫شدند‪ .‬كوچكترين فرد گروهي كه رفت ماهي كوچولوي سرخ بود‪ .‬مادر بزرگ هم مننتظر شد تا كوچولوهاي خوابيده بيدار‬
‫‪.‬شوند و صبحانه بخورند وبعد همگي برن خانه‬
‫نزديكي هاي ظهر بود كه بالخره ماهي مادر بزرگ همراه با همه كوچكترها يي را كه با او ماندند ه بودند بسوي خانه راه‬
‫افتادند ودردنياي شاد بچگي شان هلهله كنان شنا ميكردند‪ .‬و اما بگويم از گروهي كه همراه ماهي سياه مادر رفتند‪ .‬پس از‬
‫جدا شن از اعماق آب‪ ,‬همگي باهم به سمت سطح آب شنا ميكردند تا اينگه توانستند سرهايشان را از آب بيرون بياورند‬
‫هنوز دقايقي به طلوع آفتاب مانده بود ماهي سياه مادر خطاب به همه گفت ‪ :.‬ازاينجا به بعد هر كس بايد به حركات خودش‬
‫دقت كند تا باعث ايجاد خطر براي دوستانش در اين جمع نشود پس هركسي مسئول خودش و اطرافش است‪ .‬منتظر‬
‫طلوعآفتاب باشيم و بعد بسوي او شنا كنيم چون خورشيدازمشرق طلوع ميكندومقصد ما هم مشرق است پس اينرا خوب‬
‫بيادداشته باشيم ا اگر همديگررا گم كرديم سمت شرق ا فراموش نكنيم زيرا همه در آن مسير خواهيم بود‬
‫و اگر طرف باله چپمان خشكي ديديم بطرف آن يعني سواحل غربي ميريم اين همان مسيري است كه ماهي پدر گفته‬
‫بود ‪.‬ماهي سرخ سعي ميكرد آخرازهمه بيايد تا مطمئن شود كسي جا نميماند ‪.‬حال ديگر آفتا بي را كه قبل بخاطر زيباييش‬
‫دوست داشت بخاطر راهنما بودنش هم دوست داشت و از ديدنش لذت ميبرد‪ .‬تا آمدن آفتاب به وسط آسمان همه در سطح‬
‫دريا شنا كردند ولي وقتي آفتاب كمي از وسط گذشت ماهي سياه مادر از همه خواست تا به زير شاخه شناوري كه آن‬
‫نززديكيها بود بروند تا هم كمي استراحت كنند و هم اينكه باهم صحبتي كرده باشند و چيزي بخورند‬
‫وقتي زير آب رفتند متوجه شدند كه بيشتر شاخه هاي آن تكه كه روي آب ديده بودند بطرف توي آب آويزان است‪ .‬همگي‬
‫مثل نشستن پرنده ها روي درختان ‪,‬بر رويشاخه هايي كه توي آب بود نشستند ‪,‬استراحت كردند‪ ,‬از چيزهايي كه در بقچه‬
‫‪ .‬داشتند خوردند‬
‫ماهي سياه مادر گفت‪ :‬بقيه روز كه در راهيم پشت به آفتاب شنا خواهيم كرد پس بخاطراينكه ازدور درديدگاه هيچ مرغ‬
‫ماهيخوارو يا سقايي نباشيم از سطح زير آب شنا كنيم ‪.‬البته اينراميگويم كه محتاطانه شنا كنيم وال خوبه بدونين كه چطور‬
‫‪.‬آنها دشمن مايند آنها هم و اسه خودشون دشمنايي داشتندد كه نسلشون را دارن نابود ميكنن‬
‫يكي از ماهيها گفت ‪ :‬اين مرغ سقا از كجا مياد و چرا با ماا دشمني داره؟ ماهي سياه مادر گفت‪ :‬اين قانون طبيعت است و‬
‫چون اونهم ما را نميشناسه و قويتره ميخورهتا زنده بمونه ‪,‬اين ماييم كه نبايد ضعيف باشيم و بايد بتونيم قويتر از اون فكر‬
‫كنيم و توي كيسه اش نريم‪.‬حال بهتره تا هوا روشنه راه بيفتيم ‪ ,‬شب موقع استراحت براتون هر چي كه از مرغ سقا و مرغ‬
‫ماهيخوار ميدونم ميگم ‪ .‬همه دوباره براه خودادامه دادند تا اينكه هوا خيلي تايك شد و چون مهتاب هم پشت ابرها بود‬
‫تاريكي همه جا را گرفته بود ‪.‬ماهي سياه مادر از همه خواهش كرد كه به اعماق بروند وشب را آنجا بگذرانندو از هم زياد‬

‫دور نشوند تامباداهمديگررا گم كنند‪ .‬در آناعماق تخته سنگي بود كه اطرافش را گياهان دريايي رنگارنگي گرفته بودد‪.‬جايي‬
‫زيبا براي استراحت كه همه به آنجا رفتند ‪,‬بقچه ها را گذاشتند و نشستند‬
‫همه دور هم نشستند و صحبت كردند و آنهاييكه گرسنه بودند رفتند سراغ بقچه هايي كه مادربزرگ براشون داده بودتا‬
‫چيزي بخورند ‪ .‬ماهي سياه مادر همانطور كه قول داده بود از مرغ سقا گفت‪ :‬او گفت كه ماهي پدر ميگفت پليكانهاي پا‬
‫خاكستري يعني همون مرغ سقا ديگه خيلي كم شده اند ولي قبل خيلي زياد بودند و دوست داشتند ماهي ها را در كيسه زير‬
‫منقارشون پر كنند و بخورند و براي بچه هاشون هم ببرند ولي دشمن اونهاهم مرغ كاكايي نقرهاي كه مثل رنگ مهتاب‬
‫هستش وتخم سقا دوست داره هست كه نذاشت سقاها زياد بشن ‪ .‬پس از مدتي صحبت باهمديگر ماهي سياه مادر هم كه كلي‬
‫خسته بود يواش يواش خوابش گرفت و خنجر كوچكش راز زير باله اش در آورد و زير سرش زير يه برگي گذاشت و‬
‫شب بخير گفت و خوابيد ‪ .‬پس از لحظه اي ‪,‬تقريبا همه به خواب شيريني رفتند چون همه ميدانستند فردا راهي طولني در‬
‫‪.‬پيش رو دارند‬
‫ماهي سرخ كوچولو صبح خيلي زود بيدار شد تا بره و طلوع آفتاب را كه خيلي دوست داشت ببينه ولي نبايد حرفهاي ماهي‬
‫سياه مادر را هم فراموش كنه وديگران را به خطر بيندا زد توي همين افكار بود كه ديد ماهي سياه مادر با بچه هاش گرم‬
‫صحبته ولي آنقدر آرام صحبت ميكنه مثل اينكه فقط لباشو تكان ميده ‪.‬پيششان رفت تا ببينه آياميتونه بره تماشاي طلوع آفتاب‪.‬‬
‫صبح بخير گفت و آنها هم صبح بخير گفتند و ماهي ادر گفت اگه ميخواهيد بريد ولي همين بال باشيد و زياد دور نريد‬
‫بعداز مدتي دوباره همگي رو به آفتاب شنا ميكردند و پس از اينكه مسافتي را شنا كرده بودند كمي بطرف سمت چپشان‬
‫نگاه كردند و متوجه شدند كه چيزي آنطرفتر بر روي آب شناور است ‪.‬چون زياد دور نبود ما هي سياه و چند تا از جوانها‬
‫براي فهميدنش رفتند كه اگر لزم شد آنرا پيش خودشان بياورند‪.‬وقتي رسيدند ديدند كه يك مورچه برروي برگي از نيلوفر‬
‫آبي بيحال افتاده وآفتاب هم داره روش ميافته ‪.‬ماهي سياه مادر كه قبل مورچه ديده بود و از حلزون‪ ,‬دوست قديمش ‪,‬‬
‫خيلي چيزها در باره مورچه ها ميدانست گفت بهتر است تو را با خودمان ببريم گر چه راه درازي داريم ولي دريا جاي‬
‫مورچه ها نيست و تا مي توانيم ترا كمك خواهيم كرد ‪ .‬از اطراف برگ گرفتند وهمراه با بقيه براه خود ادامه دادند ‪.‬در راه‬
‫وقتي كمي به او از داخل بقچه غذا دادند و مورچه كمي جان گرفت ازاينكه چطور وقتي آمده بوده كمي آب بخوره و چند تا‬
‫قوچ هم كنارآب آمده بودند و او را نديده اند و در آب افتاده و دستش را به علفي كه آنجا بوده انداخته كه تونسته روي آب‬
‫بمونه براشون تعريف ميكرد كه ماهي سياه مادر ازاو خواست تا خودش را زياد خسته نكند وكمي بخوابد زيرا براي اين‬
‫‪.‬حرفها و قت زياداست‪ .‬سلمتي اومهمتر است‬
‫دوباره قرار بود بعد از ظهر را زير آبي شنا كنن و براي اينكه مورچه را هم ببرندسه نفردستهايهم را گرفتند و رفتند زير‬
‫برگ نيلوفر واز زير برگ را بدون اينكه مورچه توي آب بيافته با خودشان بردند و گاهگاهي ماهي سياه مادر از آب بيرون‬
‫ميامد و مراقب حال مورچه بود‪ .‬كمكم داشت هواتاريك ميشد و بايد ريسك ميكردند بايد در جاي امني شب را سپري ميكردند‬
‫در همين فكربوند كه ناگهان صدايي شنيدندوسايه بزرگي در آب ديده شد ماهي سياه مادر گفت از هم جدانشويد اگر باهم‬
‫باشيم قويتريم وآرام به مورچه هشدار داد تا نترسد آنها پيش هم هستند‬
‫سايه نزديكتر شد ولي مشخص بود كه نميخواهد بزرگي وجودش آب اطرافش را به حركت در آورد و آنچنان بيحركت‬
‫نزديك شد كه همه بي حركت ماندند‪ .‬سايه ئ يك دلفين بود ولي آيا مرده است يا نميخواهد كسي را بترساند‪ .‬همه ماهيها به‬
‫ماهي سياه‬
‫مادر نگاه ميكردندكه شنيدند دلفين گفت دوست خوبم مورچه ببخش كه دير آمدم ولي باور كن خيلي نگرانت بودم و تو‬
‫‪.‬ميداني كه حلزون يواش كار ميكند و پانسمان زخمهايم وقت زيادي برد‬
‫‪.‬در اين زمان مورچه گفت من همنگرانتو بدم ولي دوستان جديد به من خيلي كمك كردند دوست دارم با آنها تو هم آشنا بشي‬
‫مورچه داد‪ :‬زد آي ماهي هاي مهربون نترسين بيايين بال با دلفين مهربون وتنها شما هم آشنا بشين‪ .‬با اين صدا ازاطراف‬
‫برگ نيلوفر همه ئ سرها بيرون آمد و همه گفتندسلم ‪.‬ماهي سياه مادر گفت مگه شما همديگر را ميشاسين ؟ خيلي خوشحالم‬
‫كه اينو ميبينم ايناهم همه دوستان من هستند ‪.‬دلفين پرسيد ن شماها را اينجا نديده ام آيا از راه دوري مياييد و مثل اينكه‬
‫خيلي خسته هستين ‪,‬ازتون خيلي ممنونم كه به دوست مور چه ئ من كمك كردين ‪.‬ميدونين ما هردو به هم كمك كرديم تا‬
‫زنده بمونيم من زخمي بودم و اون شنا نميدونست و توي دريا افتاده بود‪ .‬من براش برگ آوردم و مورچه من را براي مداوا‬
‫پيش دوست حلزونش فرستاد ولي من نميتونم به ساحل نزديك بشم و دوستم را بگذارم روي خشكي ‪.‬ولي شما ماهي‬
‫كوچولوها اينرا ميتونين در ساحل خيلي كم عمق بكنين و برگين‪.‬ولي تاساحل براي شما خيلي راهه‪.‬شما قصد دارين كجا برين‬
‫؟‬
‫ماهي سياه مادر گفت ما همه شب را استراحت ميكنيم و با طلوع آفتاب به سمت آن ميريم تا برسيم به ساحلي كه سمت چپمان‬
‫‪.‬قرار ميگيره‬
‫دلفين كه خيلي مهربون وتنها بود از همه خواست تا مورچه را بذارد روي باله ئ اون و همه بچسبندبه شكم دلفين تا اون‬
‫‪.‬بتونه همه را به جايي امن ببره تا باهم شب را به صبح برسونند‬
‫بااطمينان كاري را گفت كردند و دلفين مهربان همه را با سرعت به مكاني كه ميشناخت و پر از سرخس هاي بلند بود برد و‬
‫توانستند زير مهتاب در بستري از سرخسهاي نرم استراحت كنند و مورچه هم روي يكي از برگهايي كه پهنتر بود وازآب‬
‫بيرون بود نشست‬
‫وقتي همه با آسودگي خيال دور هم صحيح و سلمت نشسته بودندجوانها از مورچه سئوالهايي در باره ئ چگونگي زندگي بر‬
‫روي خشكي ميپرسدند و دلفين هم در كناري نشسته بود و باماهي سياه مادر گرم صحبت بود‪ .‬ماهي سياه مادر ارزش‬

‫دوست خوب را با تجربه بدست آورده بود و مطمئن شد كه دلفين هم دوست با وفا وصميمي اي خواهد بود‪ .‬بعد از كمي‬
‫صحبت به دلفين تنها و زخمي گفت اگر ناراحت نشوي ميتوانم بپرسم چرا تنهاوزخمي هستي ا لبته به تو اطمينان ميدهم كه‬
‫تا من وخانوادهام زنده ايم ترا تنها نخواهيم گذاشت ‪.‬دلفين از خانواده اش ‪,‬از پدر‪,‬مادر‪,‬برادروخواهرش ‪,‬از دوستاش‬
‫‪,‬فاميلهاش و از همسايه هاشون گفت واينكه چه اميدها وآرزوهايي داشته است ‪.‬دلفين گفت چند سال پيش انسانهايي گه مثل‬
‫اهيها شنا ميكردند درآن اعماقي كه ماها زنگي ميكرديم لوله هاييرا كه مثل يك مارماهي بسيار بلند بود كاشتند و رفتند از‬
‫توي شم اين لولهها هميشه صداي جريان رودخانه ميآمد وماديگه كم كم به وجودش عادت كرده بوديم و يه روز كه من‬
‫واسه تماشاي جزيره رفته بودم اين لوله تركيد و تا نزديكي آن جزيه آنقدر سياه و بدبو شد كه من نتوانستم جايي را ببينم وتا‬
‫جند ماه از كسي خبري نيامد ‪.‬در آنزمان كمي از آن سياهيها به پوستم چسبيد و اين زخمها را ايجادكرد‪.‬من متوجه اين زخمها‬
‫نبودم وتنها فكرم رفتن پيش خانواده ام و ديدن آنها بود ‪.‬اين چند مدت همه اش در اطراف آن سياهيها بدنبال آشناهايم بودم‬
‫تااينكه چند روز پيش مورچه راكه به كاه كوچكي چسبيده بود بيحال ديدم وفوري برايش از نيلوفر كنار چزيره يكبرگ آوردم‬
‫‪ .‬از او فهميدم كه اجساد صد ها ماهي وآبزي توي ساحل بوده و مورچه شنيده كه لوله انتقال نفت ته دريا تركيده بوده‬
‫با شنيدن اين حرفها ماهي سياه مادر در فكر فرو رفت ; نكند ماهي سياه پدر نيز در ميان آنها بوده و براي همين بر نگشته‪,‬‬
‫دلفين گفت با من بوديد‪,‬چيزي گفتيد؟‬
‫ماهي سياه مادرگفت نه نه با خودم بودم ‪,‬از شنيدن اين فاجعه خيلي متاسف و شكه شدم ‪,‬حال اين نفت كه ميگن چيه كه ما‬
‫ماهيها بايد واسش كشته بديم و زجر بكشيم وقتي واسه ما فايدهاي نداره چرا بايد اين سختيها را تحمل كنيم ؟‬
‫دلفين گفت ‪:‬مورچه ميگفت كه به اين نفت ميگن موتور تمدن واسه آدمها مهمه اونو از اعماق خشكي درميارن و همه جا‬
‫نيست فقط بعضيها دارنش‪,‬واسه همون هميشه جنگ ميكنن ‪.‬دلفين گفت‪:‬اگه من يه روزي بدوم اين نفتاز كجا مياد ميرم‬
‫‪.‬ميخوابم روسوراخش تاديگه هرگز كسي نميره‬
‫ماهي سياه مادر نزديكتر شدو مثل يه مادر چشماي دلفين را كه پر شده بود پاك كرد و گفت آنر و ز هم خواهد رسيد نگران‬
‫نباش‬
‫حا ل بهتره بريم پيش بقيه وكمي استراحت بكنيم و پيش همه آمدند باآمدن ماهي سياه مادر ‪,‬ماهي سرخ جلوتر آمد و گفت‬
‫چند روزاست كه ميخواهد از او در مورد خنجري كه هميشه زير باله اش حمل ميكند بپرسد وحتي ازمورچه هم پرسيده است‬
‫ولي اوهم گفته تا نبيند نميتواند چيزي بگويد ‪ .‬حال اگربراي شما مشكلي ندارد و مسئله اي نيست به ما بگوييد آن چيست كه‬
‫هميشه پيش شماست؟‬
‫ماهي سياه مادر كه هميشه در جواب كنجكاويهاي كودكان و جوانان منطقي و درست برخورد ميكرد گفت خوب است‬
‫همگي كمي نزديكتر بياييم تامورچه هم ببيند و بشنود‬
‫وقتي همه نزديكتر آمدند ماهي سياه مادر گفت قدر اين دوستي را بدانيم كه در آن از قدرت ‪,‬بزرگي ‪,‬كوچكي‪ ,‬جواني‬
‫‪,‬پيري‪,‬از خشكي وياازدريايي بودن مهم نيست و همه دور هم هستيم و بهم كمك ميكنيم‪.‬وقتي كه داشت اين حرفها را ميگفت‬
‫خنجر را هم از زير باله اش در آورد وبه همه نشان داد و داستان مارمولك و سفر خودش راهم گفت وارزشي را كه اين‬
‫خنجر برايش د اشت تعريف كرد درهمين موقع بود كه ماهي سرخ چنان شاد وخندان از جا پريد كه همه پرسيدند‪ :‬وا‪ ....‬چي‬
‫‪ ...‬شد؟ ماهي سرخ با خنده ميگفت آره آره تو خودتي‬
‫دلفين پرسيد ‪ :‬چيچي خودتي ‪..‬كي كيه؟ چي شد؟‬
‫آروم بگير ببينيم چي ميگي ‪ .‬ماهي سرخ گفت‪ :‬آنهاييكه شب چله پاي قصه ئ مادربزرگ بودن ‪,‬يادتون مياد‪..‬قصه ئ ماهي‬
‫سياه كوچولوكه آمد دريا ‪ ,‬ولي تو شكم مرغ ماهيخوار موند ‪ ,‬يادتون آمد ‪ .‬حال همه مثل ماهي سرخ فهميده بودند كه ماهي‬
‫سياه كوچولو ‪,‬حال ديگه مادر ماهيهاي دريا شده و بدنبال ماهي پدر كه پدر ماهي هاي دريا ميشه و همان كسي هست كه‬
‫ماهي سيا ه كوچولورا كه روزي تونست با فداكاري ماهي كوچك راازشكم مرغ ماهيخوار درآورد ولي خودش آنجا گير كنه‬
‫‪,‬نجات داد‬
‫آن شب همه ازهمسفر ي با ماهي سياه مادري كه روزي توان آنرا داشت كه بدنبال خواست خودش با مشكلتي روبرو شه‬
‫كه خارج از حد يك ماهي كوچولو به سن و سال اون بود‪ ,‬خود را خوشبخت ميدانستند و در كنار او خود را در امنيت حس‬
‫ميكردند‪ .‬و اين حس باعث شد آن شب را با آرامشي فراموش نشدني بخوابند ولي كسي خبر نداشت كه ماهي سياه مادرچه‬
‫دلهرهاي داشت ‪,‬تصور اينكه نكند ماهي پدر نيز در روز انفجار لوله آنطرفها بوده و درساحل جان داده باشد ‪ .‬خوابش‬
‫نميبردو دوست نداشت كسي را بخاطر تصوراتش ناراحت كند آخه تااز چيزي اطمينان نداشت بزبان نمياورد‪.‬پيش بچه‬
‫هايش رفت آنهاهم باغرورتمام خوابيده بودند وقتي سرش را كمي بلند كرد متوجه دلفين شد كه داشت مهتاب را نگاه‬
‫‪.‬ميكرد‪.‬نزديكتررفت به زير گردن دلفين تكيه داد و به مهتاب نگريست‪,‬مثل اينكه ماه هم با آندو حرفهاداشت‬
‫تا پاسي از شب آنچنان چشم به ماه در سكوت نشستند ولي همينكه چشمها را بستند هر كدام با گمشده خود تا صبح دررويايي‬
‫شيرين خوابيدند و صبح با نوازش نورآفتاب بيدار شدند‪ .‬دلفين از ماهي سياه مادر خواست تا او را نيز با خود ببرند‬
‫وتنهانگذارند‪.‬قرار شد كه مورچه برروي باله ئ دلفين و بقيه هم از اطراف به دلفين بچسبند تا با سرعت بيشتري به مسير‬
‫خود ادامه دهند ودر پانسمان زخمهايش با دوايي كه حلزون پير داده بود كمكش كنند‪ .‬آنروز مسيري را كه شايد يك هفته و يا‬
‫بيشتر طول ميكشيد با كمك دلفين تا ظهر آنروز طي كردندو به نزديكي ساحل رسيد ه بودند كه دلفين گفت بيشتراز اين‬
‫نميتواند به ساحل نزديك شود آنجاها براي ماهيهايي به اندازه او خيلي كم عمق است‬
‫ماهي سياه مادر گفت‪:‬مورچه عزيز ‪,‬دوست خوبم ميداني كه ما بايد به دنبال يافتن ماهي پذر كه از همين مسير براي ديدن‬
‫مادرش كه هنوز هم كه هنوزه توي جويبار پاي كوه بال زندگي ميكنه رفته و ما هم كه قراراست اين راه را بريم بايد از سه‬

‫تا رودخانه و آبشاري كه سر راه است بر خلف جريان آب حركت كنيم و بردن تو را توي اين سفر صلح نميدونم ‪,‬پس‬
‫اگر ناراحت نشي ما ترا تا ساحل اينجا ميبريم و شايديگرهمديگر رانبينيم ولي هرگز ترا فراموش نخواهيم كرد و حتي شايد‬
‫اگر ازاين كنار ساحل برويم تا به سه راهي رودخانه ها با دريا برسيم بخاطر كم عمقي آب مجبور شويم ازدلفين تنها و‬
‫زخمي هم وداع كنيم ‪.‬ولي بهتر است بداني كه در دريا دوستاني بنام ما داري‪.‬قرار شد دوباره براي مورچه برگي بياورند كه‬
‫بر رويش بنشيند تااورا به خشكي ببرد‪ .‬براي اينكار دوتا از جوانها مامور شدند ورفتند‪.‬در اين فرصت مادر نزد‬
‫موورچهرفت و خيلي آرام مشخصات ماهي پدر‪,‬باباي بچه هايش شريك زندگييش‪,‬دوست حياتش ‪,‬ناجيش ازشكم مرغ‬
‫ماهيخوار ‪,‬هم بركهاي قديمش و همراه هميشگيش را داد ‪,‬تا اگر از او خبريافت و زنده بود از ديدارش بگويد و يا اگر از‬
‫مزارش خبري يافت به جاي او بر رويش بنويسد كه او پدر ‪,‬پسر و همسري مهربان بود‬
‫اين حرفهارا آنقدر آهسته ميگفت كه حتي دلفين نيز نشنود چرا كه او يك مادر بود و بزرگي غم دلفين راعميقا حس ميكرد‪.‬‬
‫بالخره جوانها پس از ساعتي يك برگ درخت زيتون آوردند كه خيلي سبز بود و مورچه را سوارش كردند و گر چه‬
‫جدايي سخت است ولي قرار شد پس از وداع با دوستان پنج نفر با او تا ساحل بر وند كه ماهي سياه مادر يكي از آن پنج نفر‬
‫بود‪ .‬در راه تا خشكي مورچه گفت اگر عجله نكنند تا شب برايشان ميتواند اطلعات مفيدي جمع كند كه شايد خيلي بدردشان‬
‫بخورد چون دوستان خيلي خوب و مطلعي دارد كه ميوانند خيلي كمكش بكنند و قرار شد تاقبل ازتاريكي در همان جايي كه‬
‫از هم جدا ميشوند همديگر را ببينند‪ .‬ماهي سياه مادر و چهار نفري كه مورچه را بسلمت به خشكي رسانيده بودند با برگ‬
‫زيتون پيش بقيه برگشتند و از قراريكه كه گذاشته بودندهمه را مطلع كردند ‪ .‬دلفين از همه بيشتر خوشحال بود چون‬
‫‪.‬ميدانست ميتواندشب را هم در كنار ماهي سياه مادر به تماشاي مهتاب به سركند‬
‫آن چند ساعتي كه به شب مانده بود با شنا و شادي دركنار دلفين مهربان گذشت و وقتي هوا تاريك ميشد مورچه با يكي از‬
‫دوستان قديميش آمده بود ‪ ,‬كه خونه اش زير آب رفته بود ومجبورا الن داشت باموش كور زندگي ميكرد‪ ,‬وبه ماهي سياه‬
‫مادر گفت ‪:‬اول بايد بدونيد كه ديگه اون رودخانه ها و آبشارنمونده انسانها جلوش ديوار زدن وبهش ميگن سد‪.‬از اين سدها‬
‫فقط وقتي كه د ريچه هاش را باز ميكنند ميشه اينطرف آمد واگه بخواهي بري بالي سد يا بايد بتوني خيلي بلند بپري يا هم‬
‫صبر كني وقتي خيلي كم مانده كه دريچه ها ا ببندند يعني فشار آب كمه‪,‬از ريچه بي بال ‪ .‬موشه همينطور گفت من خونم‬
‫وقتي رفت زير آب سد مجبور بودم تا مدت زيادي توي اين ساحل ميخوابيدم و همه ئ اون جسدهايي كه از نفت مرده بود‬
‫ند از نزديك ديدم و كنترل كردم اگر كسي زنده است كمك كنم ولي همه مرده بودندو هيچ ماهي سياه پدري نديدم‪ .‬حالاگر‬
‫ميخواهيد برو يد خوب است بدانيد كمي مانده به سد آن پايين از يك جايي كه بش ميگن كارخانه يه چيزهايي زرد وسبزرنگ‬
‫ميياد توي آب مبادا توي اون آب برين چون تا به تنت بخوره ميميري سعي كنين از ساحل دورتر حركت كنين ‪ .‬از‬
‫جاعميقتر ‪ .‬و اگه رفتين بالي سد از اون بال يه برگ زيتون بندازين تا ما با ديدنش‬
‫بدونيم ‪.‬هر كسيكه موفق ميشه اينوميكنه‪ .‬و البته چند ماهي هست كه از سد برگ زيتوني پايين ننيامده است‬
‫ماهي سياه مادر بااميدي تازه به پيش دوستانش برگشت‪,‬حالحداقل ميدانست كه ماهي پدر در بين آن عده از قربانيان نفت‬
‫نبوده و شايد بتواند او را در اينسو و يا سوي ديگر سد پيدا كند‪ .‬هر چه راكه از موش شنيده بود به همه گفت وهمينطور‬
‫گفت كه اين سفر شايد سختتر از آني است كه فكرش را كرده بودند ولي بازهم همه معتقد بودند كه بهتر است فردا بروند‬
‫وخودشان ازنزديك ببينند ‪,‬حالكه تا اينور دريا آمدن پس خوبه كه اين سدي كه ميگن از نزديك ببينند و بعدا تصميم بگيرن‪.‬‬
‫ديدن مهتاب آنهم وقتي كه اميدي تازه داري با مهتاب هر روز فرق داره ‪,‬اينو ماهي سياه مادر وقتي نزديك صبح شد به‬
‫خودش گفت و به دلفين نگاه كرد و خنديد‬
‫دلفين گفت‪ :‬راستي موش نميذاره مورچه تنها بمونه نه؟ مثل شما كه منو تنها نذاشتين هان ‪" ...‬در اصل اين مورچه است كه‬
‫موش را تنها نذاشته درست مثل تو كه ما را تنها نذاشتي ‪,‬تو خيلي مهربوني راستي اگه از دوا هات مونده بده تا دوباره‬
‫‪ ,"...‬زخمات را پانسمان كنم‬
‫‪.‬تو بايد مراقب زخمهايت باشي و زياد زير آفتاب نموني "ماهي سياه مادر گفت"‬
‫با طلوع آفتاب و بعد از يك صبحانه كامل همگي از باله هاي دلفين گرفتندو دوباره راهي دريا شدند زياد به ساحل نزديك‬
‫نميشدند و در كنار دلفين با سرعت پيش ميرفتند كسي هم مزاحمشون نميشد ‪. .‬نزديكيهاي ظهر بود كه توي يك تونل عميق‬
‫پر آب شدند و از آب مسموم دور شدند و يكدفعه در مقابلشان ديوار بلندي ديدند كه پايينش ماهيهاي زيادي نشسته بودند كه‬
‫با ديدنن دلفين خيلي ترسيدند ‪ .‬ماهي سياه مادر و ديگر دوستانش از دلفين جدا شدند و نزد ماهيهاي پاي سد آمدند در اين‬
‫وقت بود كه ماهي پدر جلوآمد و آنها را با خوشحالي بغل كرد و رفت بطرف دلفين و از او كه به خانواه اش و دوستانشان‬
‫كمك كرده تشكر كرد و گفت بسيار متاسف است كه آن حادثه به خانواده اش روي داده و اميدواراست زخمهايش هر چه‬
‫زودتر وبود و گفت او ميتوانداين خانواده را خانواه خودش بداند‬
‫ماهي پدر گفت تعجب نكن من بيشتر از يك ماه است پاي اين سد منتظرم كه آب پشت سد بال بيايد تا دريچه ها بازشن و ما‬
‫بريم ديدار پشت سديها و من در اين مدت تعريف ترا زياد شنيدم و حال كه ميبينم تو خانواده ام را با خودت آوردي ترا بهتر‬
‫شناختم ‪ .‬دلفين خيلي شاد شد كه پدرماهي راديد و احساس كرد پدرشرا ديده است وگفت‪ :‬خوشحالم كه شما سلمت هستيد ‪.‬‬
‫الن هوا خيلي گرم است و من بايد زير آب باشم اگر جاي مناسبي ميشناسيد آنجا كمي بنشينيم ‪ .‬همگي دست بدست ‪,‬ديگر‬
‫ماهيهاي منتظر را هم كه ده تايي ميشدند به جمع خود دعوت كردندو رفتندتا يكجاي خنك بنشينند‬
‫با راهنمايي يكي از ماهياني كه از اوايل بهار كه دوستانش از دريچه سد گذ شته بودند و لي او بخاطر بيماريش نتوانسته بود‬
‫خلف جريان شنا كند‪ ,‬به جايي رفتند كه تهش يك چشمه آب معدني ذلل قلوپ قلوپ ميكرد و با ماسه هاي بسيار ريز يك‬
‫حوض زيبا ساخته بود كه ميشد رويشان نشست و تما شا كرد ‪ .‬و در آن فرصتي كه آن پايين دورهم بودند دلفين گفت يادم‬

‫مياد كه پدرم من و خواهرم را وقتي كوچولو بوديم و بازي ميخواستيم سوار پشتش ميكرد و مي انداخت بغل مادرم كه كمي‬
‫دورتر سرپا مي ايستاد كه ما را بگيره و ما توي اين فاصله كه توي آسمون بوديم مثل اين بودكه داريم پروازميكنيم‪.‬‬
‫دلفين گفت ‪ :‬اين كار را منهم بلدم و اگر بخواهيدميتونم با شما بكنم ‪ .‬ماهي پدر گفت ‪:‬فكر خوبي هست ميتونيم بجاي عبور‬
‫‪.‬ازدريچه از بالي سد بپريم آن پشت و بريم‪ .‬همه پسنديدند و قرار شد با كمك دلفين پرواز كنان بروند‬
‫ماهي سياه مادر كه ساكت بود وهمه چيز راخوب گوش داده بود گفت‪ :‬فكر پرواز بهترين فكريست كه ميشد كرد اما نبايد‬
‫فراموش كنيم كه خيلي وقته كه باران نباريده و در زمستان برف زيادي هم نباريده است و خوب ميدانيم كه انسانها اين سد را‬
‫جلوي رودخانه هايي كه همه از آنها شناكنان عبور كرديم و به دريا رسيديمساخته اندو فقط وقتي ميذارند به دريا بياد كه‬
‫زيادتراز آني باشه كه توي سدشون جا بگيره‪ .‬ومگر نه اينكه آب آن رودخانه ها هم از جويبارها وچشمه هايي كه خانه‬
‫ماهادر آن بود و ما روزي در آنها شنا ميكريم و ميديديم كه چه آب زللي مثل آب همين چشمه توش ميريخت تامين‬
‫ميشد‪.‬همه ماهيها گفتند اينرا ماهم ميدونيم ولي منظور تو زاين حرفها چيه؟‬
‫اهي سياه مادر خنجري را كه ساليانسال با خود داشت بيرون آورد وگفت‬
‫ميخواهم بگويم اين سلحي بود كه ساليان سال آنرا حمل كردم و خيلي از وقتها زندگي من و خيلي از دوستانم را نجات‬
‫داده ‪,‬در آنزمانها دشمن من از جنس خودم بود و يكي باعث مرگ يكي ويا گروهي ميشد ولي امروز باديدن مانعي به بزرگي‬
‫اين ديوار فهيدم كه خطري كه همه ما را تهديد ميكند نه با اين سدها ونه با خنجر من حل ميشود ‪ .‬من حدث ميزنم خطري‬
‫كه دوستان مارا در پشت سدها تهديد ميكند بزرگترازآن است كه بشود براحتي حل كردو پيشنهادميكنم كه همه با دلفين پيش‬
‫مادربزرگ برگرديد و فقط آن ماهي هايي كه قبل در آبهاي پشت سد بوده اند به اين سفر ادامه بدهند ‪.‬چراكه كسي از‬
‫آنطرف آب خبر نياورده و حالكه ما با كمك دلفين ميوانيم اينكار را بكنيم شايد مجبور شويم تا مدتي پيش آنها بمانيم و يا اگر‬
‫آبهاي ان طرف رادر خطري جدي ديديم كه نميشود درمقابلش ايستادو مقاومت كرد همه را با خود به اين سوي سد و نزد‬
‫مادربزرگ و شما به آن اعماق امن بياوريم ‪ ..‬ماهي سياه مادر گفت ‪“ :‬البته اينها نظر شخصي من است ‪ ,‬خود من هم ساليان‬
‫سال است كه خبر آنجاها را از كساني ديگر گرفته ام و خودم نرفته ام ‪.‬اگر هر كدام ازشما هم نظري داريد خوبست كه‬
‫”‪ .‬مثل من مطرح كنيد تاهمه بشنويم وشايد نظر شما خيلي بهتر از مال من باشد‬
‫صحبتهاي آنروز تا نزديكي غروب طول كشيد و ديگران هم نظرخودشان را دادندو بالخره زمان آن رسيد كه يكي از‬
‫‪.‬نظرها را انتخاب كنند‪ ,‬تا فردا صبح كه شد به آن عمل كنند‬
‫تصميم همه بر اين شد كه دلفين سه تا از جوانهاييكه را كه ميتوانند خيلي دور دورها را ببينند از فاصله ئ دور آنقدر بال‬
‫پرتاب كنه كه هركدام از آنها ازسمتهاي چپ ‪,‬راست و وسط موقعيت پشت سد خبر بدن ‪ .‬بعدهم بر اساس آن خبرها‪ ,‬دلفين‬
‫گروه انتخاب شده را ازطرفي كه كم خطر هست ‪,‬طوري پرتاب كنه كه بيافتند توي آب پشت سد نه جاي ديگه‬
‫آنشب همه در كنارهم خوب خوابيدند و صبح كه شد طبق انتخابشون عمل كردند ودلفين تونست هشت تا از ما هيها را كه‬
‫يكي از آنها ماهي پدر پنج تا از ماهيهاييكه مدتي رادر پاي سد به انتظار مانده بودند ‪ ,‬يكي ماهي سرخي كه شب چله بعداز‬
‫شنيدن قصه ماهي سياه كوچولوي صمد بهرنگي از زبان مادربزرگ تا صبح خوابش نبرد ‪,‬ويكي هم ماهي سياه مادر كه‬
‫همه را به گرمي بوسيد وبه دلفين زخمي ومهربان سپرد تا آنها را پيش مادر بزرگ و ديگر دوستان ببرد ‪ ,‬به سلمتي به‬
‫‪ .‬آنطرف سد بفرستد‬
‫"وعده ما پاي سد"‬
‫‪.‬اين جمله اي بود كه آنها به همديگر گفتندو برگ زيتون را بروي آب اندا ختند‬
‫و از آنروز ماهيها براي گرفتن خبر هرهفته ميان پاي سد ومنتظر بازشدن دريچه ويا بالآمدن آب پشت سد هستند و كوچولو‬
‫هاهم توي دريازير نور خورشيد خانم كه بهشون قول داده بابخارروي دريا ابر پرباران د رست كنه وبفرسته روي‬
‫‪ .‬كوههاي يپشت سد تا ببارند و آب پشت سد را بالبيارن ‪,‬بازي ميكنند ‪ .‬همه منتظرند كه آنروز برسه‬
‫‪... .‬من كه منتظرم ‪ ,‬شماهم منتظرين نه‬
‫تير ماه سال ‪ 1388‬آنكارا تركيه‬
‫زهرا جمالي قطلو‬

Sign up to vote on this title
UsefulNot useful