You are on page 1of 8

‫مقدمة " سيماي دو زن" از سعيدي سيرجاني‬

‫زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی‬

‫به دخترانم‪ ،‬به دختران ميهنم‬

‫داستان خسرو و شيرين را نظامي در سال پانصد و هفتاد و شش سروده است و منظومة ليلي و مجنون را هشت سال بعد‪ .‬اگر سال تولد‬
‫او در حوالي پانصد و سي باشد هر دو منظومه محصول دوران پختگي طبع وي است‪ .‬نظامي بعد از سرودن مخزن السرار كه‬
‫مجموعه اي حكمي و عرفاني است‪ ،‬به نظم داستان عاشقانه_ و به تعبير خودش هوسنامة_ خسرو و شيرن پرداخته است‪ ،‬و توجيهش‬
‫براي اين تغيير ذايقه و پرداختن از معارف الهي به معاشقات بشري و زميني‪ ،‬اين كه در جهان امروز و ميان ابناي بشر كسي نيست كه‬
‫او را هوس مطالعة هوسنامه ها نباشد‪ .‬و انگيزه اش در نظم داستان ظاهرا تدارك هديه اي است بمناسبت جلوس طغرل بن ارسلن‬
‫سلجوقي بر تخت شاهي‪ ،‬و واقعا يادي از معشوق در جواني از كف رفته اش آفاق‪.‬‬
‫اين منظومه موفقترين اثر نظامي است‪ ،‬زيرا علوه بر ياد آفاق‪ ،‬زمينة داستان باب طبع شاعر است كه مرد زاهد از جهان بريدة " كفي‬
‫پست جوين ره توشه كرد" بشدت دلبستة توصيف تجملت است و نقاشي صحنه هاي پرشكوه و بزمهاي شاهانه و مجالس پر زر و زيور‬
‫عيش و طرب؛ و اين همه در قلمرو مهين بانوي ارمني و بارگاه خسرو پرويز ساساني فراهم است‪ .‬شيخ گنجوي چون زمينة داستان را‬
‫مناسب هنرنمايي مي بيند با نهيب " فرس بيرون فكن ميدان فراخ است" همة استعدادهاي خداداده را در صحنه آراييهاي داستان به نحوي‬
‫ظاهر مي كند كه درين هشتصد ساله كسي از حريفان و مدعيان با همة تلشها نتوانسته به گردش برسد‪.‬‬
‫اما در سرودن منظومة ليلي و مجنون‪ ،‬بيش از ميل دل شاعر‪ ،‬اطاعت فرمان شاهانه منظور است كه شروان شاه اخستان بن منوچهر‬
‫قاصدي نزدش فرستاده است‪ ،‬با اين فرمان كه‪ :‬در پي داستان خسرو و شيرين‪ ،‬اكنون " ليلي مجنون ببايدت گفت"‪ .‬و نظامي حيران مانده‬
‫است تا چه كند كه " انديشه فراخ و عرصه تنگ است"‪ ،‬سرگذشت ليلي و مجنون داستان ملل انگيز بي هيجان و از اينها بدتر عاري از‬
‫شكوه تجملي است‪ " ،‬نه باغ و نه بزم شهرياري_ نه رود و نه مي نه كامكاري"‪ .‬جوان سودازدة ديوانه وضعي كه مبتل به جنون خود‬
‫آزاري است و عاشق عشق و ديوانة ديوانگي‪ ،‬دل به دختري مي بندد از تحقيرشدگان و بي پشت و پناهان روزگار‪ ،‬آنهم در كوير خشك‬
‫و سوزان عربستان و در محيطي كه ميان زن و مرد تفاوت از زمين تا آسمان است‪.‬‬
‫شاعر با اكراه تن بدين كار مي دهد‪ ،‬اما به بركت طبع توانا موفق مي شود داستاني ملل انگيز را بر صدر غمنامه هاي ادب فارسي‬
‫بنشاند‪.‬‬
‫اين هر دو منظومه هم در اصل مفصل بوده است و شامل فصلها و صحنه هايي خارج از روال داستان كه صرفا به قصد ابراز مراتب‬
‫فضل سروده شده است و اقناع مدعيان و حريفان پرمايه اي كه در دربار سلطين آن روزگاران كم نبوده اند( مثل از دويست و هفتاد‬
‫صفحه داستان ليلي و مجنون نزديك شست صفحه اش صرف مقدمات شده است از نعتها و مدايح شاهان و ياد گذشتگان‪ ،‬و علوه بر آن‬
‫فصولي در توصيف ستارگان و لبريز از معلومات نجومي؛ و همچنين در خسرو و شيرين شرح الحان باربد و قصه هاي كليله و دمنه و‬
‫مكالمات خسرو و بزرگ اميد در آفرينش كاينات‪ ،‬و ازين قبيل‪ ،).‬و هم در طول زمان بر اثر تصرفات متذوقان مفصل تر شده است‪.‬‬
‫بليي كه بر سر بسياري از ديوانهاي شعر فارسي آمده است و بخصوص داستانهاي منظوم؛ اگر چه اين بل گاهي هم سپر بل بوده است‬
‫در مقابل هجوم متعصبان خشكيده ذوقي كه با هر زيبايي و ظرافت و هنري دشمنند و جز سليقه و عقيدة خود بر نمي تابند‪ .‬در دياري كه‬
‫تحولت اجتماعي غالبا نقيض وضع موجود بوده است نه مكمل و در امتداد آن‪.‬‬
‫نظامي در آغاز هر دو داستان مدعي است كه در اصل قصه تصرفي نكرده است و نسخة منثور داستان را خوانده و به نظم آورده ‪ ،‬و تا‬
‫آنجا كه از پشت غبار هشت قرن گذشته به كمك شواهد تاريخي و رسوبات رسوم و سنن مي توان دريافت دعوي گزاف و باطلي نكرده‬
‫است‪.‬‬
‫اما بعيد مي نمايد آنچه هم اكنون در دسترس ماست از دخل و تصرف كاتبان صاحب ذوق بلفضول بركنار مانده باشد‪ .‬خاصيتي كه آفت‬
‫اصالت منظومه هاي مردم پسند است‪ .‬متاسفانه قديم ترين نسخه اي كه از خمسة نظامي تا امروز ديده ايم‪ ،‬دو قرني با روزگار شاعر‬
‫فاصله دادر‪ ،‬و با سابقه اي كه از كاتبان اهل تصرف داريم بعيد است همة ادبيات اين منظومه ها محصول طبع نظامي باشد‪ ،‬به دليل‬
‫ناهماهنگي بعض ابيات و تناقض معنوي مطالب و ناجوري صحنه ها‪ .‬اين بحث مجالي وسيع تر مي خواهد‪ ،‬اما اشارتي مي توان كرد‬
‫به قصة زيد و زينب و عرفان بافيهاي اواخر داستان ليلي و مجنون كه با هيچ سريشمي به متن داستان نمي چسبد و گرچه در قديميترين‬
‫نسخه ها آمده باشد‪ .‬و همچنين ابياتي در داستان خسرو و شيرين كه با زمينه چيني هاي قبلي و نتيجه گيري هاي بعدي اندك تناسبي‬
‫ندارد‪ .‬دربارة اصل داستان خسرو و شيرين‪ ،‬و آنچه از شرح عشق اين دو در متون قبل از نظامي آمده است _ از قبيل خداي نامك‪،‬‬
‫شاهنامه فردوسي‪ ،‬غرر اخبار ثعالبي‪ ،‬ترجمة بلعمي تاريخ طبري و سرح العيون ابن نباته_ مي توانيد به مقالة دكتر طلعت بصاري به‬
‫عنوان " چهره شيرين" در مجله سخن صفحه بيست و دو سال چهاردهم مراجعه فرماييد‪ .‬در ميان آثار بعد از نظامي هم منظومة‬
‫حسودانة عارف اردبيلي ( قرن هشتم) ديدني است‪ .‬اين منظومه با عنوان " فرهادنامه" به كوشش دكترعبدالرضا آذر در سلسله انتشارات‬
‫بنياد فرهنگ ايران چاپ شده است‪ .‬راجع به سابقة تاريخي ليلي و مجنون هم استاد محمد جعفر محجوب تحقيق فاضلنه اي دارد در‬
‫صفحات ششصد و بيست و سه تا ششصد و بيست و پنج سال چهاردهم مجله سخن‪.‬‬
‫هر دو داستان شرح دلدادگي است و جفاي فلكي كه با دلدادگان دايم به كين است‪ .‬داستان عشق قوي پنجة طاقت شكني است كه چون‬
‫همة افسانه هاي نامكرر به فيض چاشني تند و تيز فراق قابل بازگفتن و بازشنيدن شده است تا آنجا كه از هر زبان كه مي شنوي نامكرر‬
‫است‪.‬‬
‫**‬
‫عشق ليلي و مجنون از علقة معصومانة دو كودك مكتبي سرچشمه مي گيرد‪ ،‬تعلق خاطري دور از تمنيات جنسي‪ ،‬كه هر دو در يك‬
‫مكتبخانه اند و _ به دليل نظامات قبيله اي و سنتهاي قومي_ ظاهرا در مراحل خردسالي‪ .‬دو كودك معصوم كه لبد فاصله اي تا مرز‬
‫بلوغ دارند در مكتب ملي قبيله _ كه احتمال سيه پلسي بوده است _ همدرس اند و كار همدرسي به همدلي مي كشد و محبت‬
‫معصومانه اي از آن جنس كه ميان اطفال يك خانواده يا محله معمول است‪.‬‬
‫**‬
‫وضع آشنايي خسرو و شيرين بخلف اين است‪ .‬خسرو جوان بالغ مغروري است در آستانة تصدي مقام پرمشغلة سلطنت‪ ،‬و شيرين‬
‫دختر تربيت شدة طنازي است آشنا به رموز دلبري و باخبر از موقعيت اجتماعي و شرايط سني خويش‪ .‬دختري كه قرار است در آينده‬
‫اي نزديك بجاي عمة خود بر مسند حكمراني ارمنستان تكيه زند و سرنوشت مردان و زنان آن سرزمين را در دست كفايت گيرد‪ .‬دختر‬
‫جوان اهل شكار و ورزش و گردش است نه زنداني حرمسرا‪ ،‬و در يكي از همين گردشها چشمش به تصوير دلرباي پرويز مي افتد‪.‬‬
‫تصويري كه محصول انگشتان قلمزن و استعداد بي نظير شاپور صورتگر است‪ .‬جاذبة تمثال‪ ،‬او را به توقف و تامل مي كشاند و‬
‫سرانجام با شنيدن توصيف پرويز از زبان چرب و نرم درباري كاركشته اي چون شاپور‪ ،‬ميل خاطرش به ديدن صاحب تصوير مي‬
‫كشد‪ ،‬بي هيچ بيم طعنه اي از همسالن و شماتتي از خويشان و رجم و تشهيري از مردم وليت‪.‬‬
‫**‬
‫ليلي پروردة جامعه اي است كه دلبستگي و تعلق خاطر را مقدمة انحرافي مي پندارد كه نتيجه اش سقوطي حتمي است در دركات‬
‫وحشت انگيز فحشا؛ و به دللت همين اعتقاد همة قدرت قبيله مصروف اين است كه آب و آتش را _ و به عبارتي رساتر آتش و پنبه‬
‫را_ از يكديگر جدا نگه دارند تا با تمهيد مقدمات گناه‪ ،‬آدميزادة طبعا ظلوم و جهول در خسرات ابدي نيفتد‪ .‬در محيطي چنين يك لبخند‬
‫كودكانه ممكن است تبديل به داغ ننگي شود بر جبين حيثيت افراد خانواده و حتي قبيله‪ .‬در اين ريگزار تفته بازار تعزير گرم است و‬
‫محتسب خدا نه تنها در بازار كه در اعماق سيه چادرها و پستوي خانه ها‪ .‬همة مردم از كودكان خردسال مكتبي گرفته تا پيران‬
‫سالخوردة قبيله مراقب جزييات رفتار يكديگرند‪.‬‬
‫نخستين لبخند محبت ليلي و مجنون اندك سال در فضاي محدود مكتبخانه‪ ،‬نه از چشم تيزبين ملي تركه به دست مكتب پوشيده مي ماند‪،‬‬
‫و نه از نظر كنجكاو بچه هاي همدرس و هم مكتبي‪ .‬در اين سرزمين پاكي و تقوا بدا به حال دختر و پسر جواني كه نگاه علقه اي رد و‬
‫بدل كنند‪ ،‬كه كودكان همدرس_ با همه كم سالي و بي تجربگي_ نگاهي بدان معصوميت را از مقولة گناهان كبيره مي شمارند و كف‬
‫زنان و ترانه خوانان به رسواگري مي پردازند و كار هو و جنجال را به مرحله اي مي رسانند كه پدر غيرتمند دختر سربهوا را از‬
‫مكتبخانه بازگيرد و زنداني حصار حرمسرا كند؛ و قيس بي نوا از هجوم طعنة همسالن كارش به آشفتگي و جنون كشد؛ و واقعه اي‬
‫بدان سادگي تبديل به داستاني شود هيجان انگيز و لبريز از گزافه ها و افسانه ها‪ ،‬و شاعران و ترانه سازان محل شرح دلدادگيها را به‬
‫رسوايي در قالب ترانه ريزند و در دهان ولگردان كوچه و بازار اندازند‪ ،‬تا دختر از مكتب بريدة در پستو خزيده را نقل بزم غزل‬
‫سرايان كنند و موضوع ترانة مطربان و دف زنان‪ ،‬و پسر اندك تحمل حساس را آوارة كوه و دشت وبيابان‪.‬‬
‫**‬
‫اما در ديار شيرين منعي بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نيست‪ .‬پسران و دختران با هم مي نشينند و با هم به گردش و شكار مي‬
‫روند و با هم در جشنها و ميهمانيها شركت مي كنند‪ .‬و عجبا كه در عين آزادي معاشرت‪ ،‬شخصيت دختران پاسدار عفاف ايشان است‪،‬‬
‫كه بجاي ترس از پدر و بيم بدگويان‪ ،‬محتسبي در درون خود دارند و حرمتي براي خويشتن قايلند‪ .‬دخترها‪ ،‬مادران و پيران خانواده را‬
‫مشاوران نيك انديش خويشتن مي دانند‪ ،‬و هشداري دوستانه چنان در دل و جانشان اثر مي كند كه وسوسه هاي شهزادة جوان عشرت‬
‫طلبي چون پرويز نمي تواند در حصار پولدين عصمتشان رخنه اي كند‪ .‬در سرتاسر داستان خسرو و شيرين بيتي و اشارتي به چشم‬
‫نمي خورد كه آدميزادة خيرخواه مصلحت انديشي به نهي از منكر برخاسته باشد و از عمل نامعقول شيرين انتقادي كرده باشد‪ .‬گويي‬
‫همة مردم اين سوي جهان از ارمنستان گرفته تا كرانه هاي غربي ايران و قصر شيرين گنه كاران با انصافي هستند كه داستان عيسي و‬
‫رجم زانيه را شنيده اند‪ ،‬و در برخورد با گناه ديگران‪ ،‬به ياد نامة اعمال خويش مي افتند و به حكم بزرگوارانة مروا كراما ديدة عيب‬
‫بين خود را بر دليريها و جسارتهاي جوانان فرو مي بندند‪.‬‬
‫در ديار شيرين مردم چنان گرم كار خويشتن اند و مشاغل روزانه‪ ،‬كه نه از ورود نامنتظر وليعهد شاه ايران به سرزمين خود باخبر مي‬
‫شوند و نه پرواي سرگذشت عشق شيرين و پرويز دارند‪ .‬حتي يك نفر هم درين مملكت بي در و دروازه متعرض اين نكته نمي شود كه‬
‫در بزم شبانة مهين بانو چه مي گذرد و جوانان عزبي چون پرويز و همراهانش چرا با دختران وليتشان مسابقة اسب تازي و چوگان‬
‫بازي مي گذارند‪ .‬گويي احدي را عقده اي از ميل هاي سركوفته بر دل ننشسته است‪ .‬ظاهرا اين ديار ولنگاريها و بي اعتنايي ها نمونة‬
‫همان سرزمين بي حساب و كتابي است كه در آن كسي را با كسي كاري نباشد‪.‬‬
‫دختري سرشناس يكه و تنها بر پشت اسب مي نشيند و بي هيچ ملزم و پاسداري از ناف ارمنستان تا قلب تيسفون مي تازد و وقتي كه‬
‫محروم از ديدار يار ناديده به ديار خود برمي گردد‪ ،‬يك نفر مرد غيرتي در سرتاسر مملكتش پيدا نمي شود تا بپرسد‪ :‬چرا رفتي و كجا‬
‫رفتي؟‬
‫**‬
‫قيم و سرپرست شيرين زني است از جنس خودش‪ ،‬آشنا با عوالم دلدادگي و حالت عاطفي دختران جوان‪ ،‬و به حكم همين آشنايي است‬
‫كه با شنيدن خبر فرار شيرين متاثر مي شود‪ ،‬اما لشكريان و چابك سواران به فرمان ايستاده را كه‪:‬‬
‫اگر بانو بفرمايد به شبگير‬
‫پي شيرين برانيم اسب چون تير‬
‫از هر تعقيبي باز مي دارد؛ و روزي كه دختر فراري به خانه و ديار خود باز مي گردد‪ ،‬انبان شماتت نمي گشايد و انبوه ملمت بر‬
‫فرقش نمي بارد‪ .‬با گذشت بزرگوارانة آدميزاده اي كه از عواطف تند جواني و عوالم چنانكه افتد و داني با خبر است به استقبالش مي‬
‫رود‪ ،‬بي هيچ خطاب و عتابي كه مي داند دخترك دلباخته است و حركت نامعقولش كار دل است و ربطي با آب و گل ندارد‪ .‬زن‬
‫كاركشته بي آنكه چين غضبي بر پيشاني بنشاند و با تازيانه و تپانچه اي خشم و خروش خود را بر سر دختر ببارد به تقويت روحيه اش‬
‫مي پردازد تا قويدل گردد و درمان پذيرد‪.‬‬
‫اما وضع ليلي چنين نيست كه محكوم محيط حرمسرايي تازيان است و جرايمش بسيار‪ :‬يكي اين كه زن به دنيا آمده و چون زن است از‬
‫هر اختيار و انتخابي محروم است‪ .‬گناه ديگرش زيبايي است و زندگي در محيطي كه بجاي ذات يبوست صفات ملوكانه‪ ،‬حكيم باشي‬
‫بيچاره را به تنقيه مي بندند و بجاي تربيت مردان به محكوميت زنان متوسل مي شوند‪ ،‬كه چو ديده ديد و دل از دست رفت و چاره نماند‬
‫كار عاشقي به رسوايي مي كشد و راه علج اينكه زن را از درس و مدرسه محروم كنند تا چشم مرد به جمالش نيفتد و كار جنونش به‬
‫تماشا نكشد‪ .‬در نظام پدرسالري قبيله‪ ،‬مرگ و زندگي او در قبضة استبداد مردي است به نام پدر‪ .‬پدر ليلي نه از عوالم دلدادگي خبر‬
‫دارد و نه به خواستة دخترش وقعي مي نهد‪ .‬مرد مقتدري است كه چون از تعلق خاطر قيس و دخترش باخبر مي شود دخترك بي گناه‬
‫را از مكتب باز مي گيرد و در حصار خانه زنداني مي كند‪ ،‬و زندان بانش زن فلك زدة چشم بر حكم و گوش بر فرماني است كه او را‬
‫زاييده است و در آغوش محبت خويش پروريده و اكنون به پاس آبروي خانواده و فرمان شفاعت ناپذير شوهر مجبور است رابطة‬
‫دخترش و شنيده صداي پاي رهگذران كوچه بازش دارد‪ .‬اين پدر غيرتي در پاسخ نوفل _ نوفلي كه جوانمردانه به ياري مجنون‬
‫برخاسته و با شيربهاي مفصلي به قبيلة ليلي آمده است _ متعصبانه"اختيارات پدري" خود را به او وا مي گذارد كه‪ :‬دست دخترم را‬
‫بگير و به كمترين بردة خود ببخش‪ ،‬اما اسمي از اين پسرك سربهواي ديوانه مياور‪ ،‬او را طعمة شمشير خويش كن و با دست خود به‬
‫چاه درافكن‪ ،‬اما به دست اين جوان وحشي صفت مردم گريزي كه بي عاقبت است و رايگان گرد مسپار‪ .‬و سرانجان به آخرين مرحلة‬
‫تهديد متوسل مي شود كه‪ :‬اگر باز هم درين مساله اصرار كني و بر سر آن باشي كه نام من و قبيله ام را با اين پيوند نامبارك به ننگ‬
‫آليي به خدا قسم هم اكنون برمي خيزم و وارد حرمسرا مي شوم تا سر دخترك را ببرم و در پيش سگ افكنم درين راه‪.‬‬
‫و سرانجان همين قدرت بي انعطاف پدر در مقابل زر و سيم و اسب و اشتر ابن سلم تسليم مي شود و بي هيچ نظرخواهي و مشورتي‬
‫دخترك را بدو مي سپارد_ و به عبارتي بهتر بدو مي فروشد_ تا جشن عروسي برپا كنند و در خروش بوق و كرنا و بزن و بكوبهاي پر‬
‫سر و صدا‪ ،‬ناله هاي مظلومانة ليلي را فروپوشانند‪ ،‬و او را روانة حرمسراي شوهري كنند كه اندك آشنايي و پيوند علقه اي با وي‬
‫ندارد‪.‬‬
‫ميان رفتار مهين بانو با شيرين عاشق شدة سر در پي معشوق نهاده‪ ،‬و رفتار پدر ليلي با دختر بچة معصومي كه در عوالم خردسالي‬
‫نگاهش به چشمان لبريز از تمناي مجنون افتاده است و ديدگان جستجوگر همدرسان بدين اشارت نظر پي برده اند تفاوتي آشكار است؛ و‬
‫درين رهگذر نه اين را مي توان ملمت كرد و نه آن را‪ ،‬كه هر يك پروردة جامعة خويشتنند و طرز برخوردشان با مسايل نتيجة ناگزير‬
‫محيط زندگي و سنن قومي شا ن‪.‬‬
‫**‬
‫در ديار ليلي حكومت مطلق با خشونت است و مردانگي به قبضة شمشير بسته است‪ .‬حتي به مراسم لطيفي چون خواستگاري هم با طبل‬
‫جنگ و تير خدنگ مي روند‪ ،‬و در ذهن جوانمرد آزاده اي چون نوفل اين سوال مطلقا مطرح نمي شود كه‪ :‬گيرم در جنگ پيروز شدي‬
‫و قبيلة ليلي را به خاك و خون كشيدي و دخترك را تحويل مجنون دادي؛ در اين صورت رفتار ليلي با مردي كه باعث قتل پدر و برادر‬
‫و كسانش شده است چگونه خواهد بود؟‬
‫آري اين سوال نه در ذهن غيور نوفل جرقه اي مي زند و نه در ذهن آشفتة مجنون‪ ،‬و حق دارند كه در جامعه اي چونان موضوعي از‬
‫اين دست مساله اي نيست‪ .‬اغلب سوگلي هاي حرمسراي شاهان و اميران‪ ،‬دختران پدر كشتة باسارت رفته اند كه بحكم سنتي مقبول‬
‫همگان‪ ،‬حريفي كه در جنگ كشته شود همة مايملكش از آن قاتل است‪ ،‬از اسب و گاو و كاخ و سراي گرفته تا غلم و كنيز و زن و‬
‫دخترش‪ ،‬كه همه مملوكند و در مقولة ارزش ها يكسان‪.‬‬
‫**‬
‫اما در فضاي داستان خسرو و شيرين ارزش ها بكلي متفاوت است‪ .‬شاه قدرتمندي چون پرويز نه تنها از بيم حسادت مريم جرات‬
‫ملقات با شيرين ندارد‪ ،‬كه در برابر زن عشرتكده داري چون شكر اصفهاني نيز شكوه شاهانه و قدرت مردانه اش بي اثر است‪ .‬مردان‬
‫اين ديار براي رسيدن به زن دلبندشان هرگز به زور شمشير و انبوه لشكر متوسل نمي شوند‪ ،‬چه‪ ،‬يقين دارند اين حربه بي اثر است‪.‬‬
‫صحنة بديعي كه در برابر در بسته اقامتگاه شيرين با قدرت طبع نظامي توصيف شده است قابل تامل است‪ .‬شاهي مست از غرور‬
‫سلطنت و آشفته از هواي دل به بهانة شكار از لشكرگاه خود جدا شده و رو به منزلگاه معشوق آورده است‪ ،‬بدين اميد كه يار رنجيده‬
‫خاطر دست از قهر و ناز بردارد و پذيرايش گردد‪ .‬اما شيرين در قلعه را مي بندد و با همة جلوه هاي جمال و جواني بر پشت بام‬
‫عمارت ظاهر مي شود و عجز و التماسهاي عاشق قدرتمند را ناشنيده مي گيرد و پس از مناظره اي خواندني‪ ،‬سرخورده و دمغ مجبور‬
‫به بازگشتش مي كند‪ ،‬بي آنكه لحظه اي تصور توسل به زور در ذهن مرد بگذرد‪ .‬زبان زنان اين سرزمين از دست جور مردان عرب‬
‫درازتر است و گزنده تر‪ .‬در اينجا زن بودن و زيبا بودن لزمه اش بدبختي و محكوميت نيست‪ .‬زن زيباي مغرور اين ديار چيزي از‬
‫شاه شاهانش كم ندارد كه قصب بر سر و موي فروهشته را كم از تاج مرصع شاهي نمي داند و با اعتماد به همين غرور زنانه بدان‬
‫شدت و صراحت در پاسخ پيغام شاهانه خشم در سينه انباشته را بر فرق شاپور مي ريزد كه سر اينجا به بود سركش نه آنجا‪ ،‬بي آنكه از‬
‫غضب شهرياري پروايي داشته باشد‪ .‬و شاه قدرتمند ملمت ها را مي شنود و به عبارتي رساتر تحويل مي گيرد بي آنكه شمشير بر كشد‬
‫و مير غضب بطلبد‪ ،‬گويي بدو آموخته اند كه كس عاشقي به قوت بازو نكرده است؟‬
‫**‬
‫دنياي شيرين دنياي گشادة بي پروايي هاست‪ ،‬دنيايي است كه جزيياتش با يكديگر هم آهنگي دارد‪ .‬شيرين دست پروردة زني است كه ز‬
‫مردان بيشتر دارد سترگي‪ ،‬دختر ورزشكار نشاط طلب طبيعت دوستي است كه بر اسبي زمانه گردش و انديشه رفتار برمي نشيند و با‬
‫جماعتي از دختران هم سن و سال خويش_ كه ز برقع نيستشان بر روي بندي‪ ،‬و هر يك با فنون سواركاري و جنگ آوري و دفاع از‬
‫خويش چنان آشنايي دارند كه در معركة مبارزه كنند از شير چنگ از پيل دندان_ به چوگان بازي مي رود‪ .‬دختري كه در چونين‬
‫محيطي باليده است در مورد طبيعي ترين حق مشروع خويش_ يعني انتخاب شوهر_ نه گرفتار حياي مزاحم است و نه در بند رياي‬
‫محبت كش‪ .‬آخر در محيط او هيچ دختري را به جرم زيباييش به قناره نكشيده اند و به جرم نگاه محبتي به زندانسراي حرم نسپرده اند و‬
‫داغ بدنامي و رسوايي بر جبين بختش ننهاده اند‪ ،‬تا او بترسد و عبرت گيرد و در نخستين برخوردش با تصوير پرويز ابرو درهم كشد و‬
‫روي بگرداند و به نگاه دزدانه اي از گوشة چشم قناعت ورزد‪ .‬او به حكم تربيتش و محيطش با نخستين جرقة عشق احساس دروني خود‬
‫را بر زبان مي آورد‪ ،‬آن هم نه تنها در برابر همسالن و كسان و خويشان كه در برابر مرد ناشناسي چون شاپور نقاش‪ ،‬آنهم با وضعي‬
‫نه چندان اخلقي‪ ،‬با سر و گيسوي برهنه و بر و بازوي بلورين‪ ،‬صاف و ساده‪ ،‬زانو به زانوي مرد غريبه مي نشيند و بي هيچ پرده‬
‫پوشي و ملحظه اي مي گويد‪:‬‬
‫درين صورت بدانسان مهر بستم‬
‫كه گويي روز و شب صورت پرستم‬
‫و در اينجا چون كسي نيست كه دختر البته بي حيا را از رسوايي باز دارد و پنجه اي در گيسوي بلندش اقكند و با اردنگي عبرت آموزي‬
‫به پستوي خانه پرتابش كند‪ ،‬تا بنشيند و چون ليلي غم دل با ديوار روبرو گويد و به انتظار روزي باشد كه ابن سلمي پيدا شود و دستش‬
‫را بگيرد و با طاق و ترنب پادشاهي به حجله خانه اش برد‪ ،‬شخصا به چاره جويي برمي خيزد و بي هيچ كسب اجازه اي از اولياي‬
‫خويش اسب را زين مي كند و قبا دربسته بر شكل غلمان‪ ،‬پاي در ركاب مي آورد كه فاصلة مختصر ارمنستان تا مداين را يكه و تنها‬
‫به هواي مرد دلخواهش طي كند‪ .‬آنهم با چنان راحتي و بي گرفت و گيري كه ليلي به خواب شب هم نديده است حتي براي مسافرتي از‬
‫خانه به مكتب خانه‪ ،‬و از حرمسرا به حمام سر كوي‪.‬‬
‫اما در حرمسراي پدر ليلي اساس كارها بر پوشيده كاري است‪ ،‬نه زن و شوهر مجالي دارند كه سفرة دلي پيش هم بگشايند و نه حريم‬
‫پدر و فرزندي رخصت چونين جسارتي مي دهد‪ ،‬حق مادري كه به حكم طبيعت بايد محرم راز دخترش باشد‪ ،‬داستان دلدادگي ليلي را از‬
‫زبان همسالن بلفضول كنجكاوش مي شنود آن هم دو سه سالي بعد از زنداني شدن دخترك در حرمسراي مرد فلك زده اي چون الن‬
‫سلم؛ و عجب اينكه زن هم پس از پي بردن به راز در قبيله پيچيده جرات ندارد آن را با شوهر در ميان گذارد‪.‬‬
‫و از آن عجب تر زندگي سراسر تسليم ليلي است خالي از هر تلشي‪ .‬از مكتب خانه اش باز مي گيرند و در خانه اي بام و در بسته‬
‫زندانيش مي كنند بي آنكه اعتراضي كند و فريادي به شكوه و شكايت بردارد‪ .‬به شوهر ناديدة نامطبوعي مي دهندش بي آنكه از او‬
‫نظري خواسته باشند‪ ،‬و او همچنان تسليم است و فرمان پذير و در حرمسراي شوهر ناخواسته كارش گريه و زاري نتيجة ناگزير چنان‬
‫محيط و چنان رفتاري ساية سوء ظني است كه بر فضاي خانه سنگيني مي كند و زندگي زناشويي را از هر زهري جانگزاتر‪ .‬و نظامي‬
‫چه استادانه بدين نكته توجه داشته است كه‪ :‬شويش همه روزه داشتي پاس‪.‬‬
‫**‬
‫در ديار ليلي اثري از مدارا و مردمي نيست‪ ،‬همه خشونت است و عقده گشايي؛ تا بدانجا كه طبع بالفضول خليق جوان سر به صحرا‬
‫نهادة از شهريان بريده را هم راحت نمي پسندد‪ ،‬و اين يكي از افراد همان قبيله و جماعت است كه با شنيدن خبر عروسي ليلي‪ ،‬دست از‬
‫كار و زندگيش مي كشد و با تلشي منبعث از احساس وظيفه‪ ،‬سر به كوه و بيابان مي نهند تا به هر سختي و زحمتي كه باشد مجنون دل‬
‫شكسته را پيدا كند و خبري بدين بهجت اثري را با آب و تابي نجيبانه به گوشش برساند كه‪ :‬اميدهايت بر باد رفت و يار نازنيني را كه‬
‫اهل وفا مي پنداشتي و از جان و دل دوستش مي داشتي‪ ،‬دادند به شوهري جوانش‪ .‬و به دنبال اين خبر‪ ،‬بر زخم دل مجنون نمك پاشي‬
‫كند كه‪ :‬نو عروس جوان‪ ،‬ترا فراموش كرده است و با داماد كامران كارش همه بوسه و كنار است‪ .‬و سرانجام خبري بدين ضرورت و‬
‫انجام وظيفه اي چنين ناجوانمردانه را با خطابه اي مفصل به پايان برد در شرح بي وفايي زنان و مكر و تزوير ايشان و بي اعتباري‬
‫كارشا ن‪.‬‬
‫قلمرو پرويز هم از ناجوانمردان خباثت پيشه تهي نيست‪ ،‬نمونه اش موجود نانجيبي كه با رساندن خبر دروغين مرگ شيرين باعث قتل‬
‫فرهاد مي شود‪.‬‬
‫اما اين دو پيغام آور مرگ و عذاب مختصر تفاوتي با هم دارند‪ .‬قاصدي كه با آواز شوم كه شيرين مرد و آگه نيست فرهاد‪ ،‬باعث‬
‫خودكشي مرد هنرمند مي شود‪ ،‬مامور خودفروختة مواجب گرفته اي است كه درباريان پرويز گشته انند و پيدا كرده اند و با وعدة‬
‫دستمزدي كلن بدين جنايتش گماشته اند‪ .‬و حال آنكه براي رساندن خبر عروسي ليلي به كسي نه مزدي داده اند و نه ماموريتي‪.‬‬
‫ناجوانمردي به سايقة خبث جبلي به سراغ مجنون مي رود و با آن لحن دلزار جانگزا زهر نامرادي بر دل آزردة عاشق مي پاشد‪.‬‬
‫**‬
‫عشق هر دو زن در زندگي مردانشان تحولي مي آفريند‪:‬‬
‫ليلي بي تجربة اندك سال را چون از مكتب بازمي گيرند‪ ،‬قيس از ديدار يار بازمانده سر به شوريدگي مي نهند و كار بيقراريش به جنون‬
‫مي كشد و مجنون مي شود‪ .‬درين تحولي كه قطعا حاصل عشق ليلي است‪ ،‬دختر بينوا شايستة ملمت نيست؛ به فرض آنكه در آن سن و‬
‫سال با مجنون ملقاتي هم مي داشت با چه تجربه و چه اندوختة ذهني مي توانست از جنون مرد جلوگيري كند‪.‬‬
‫اما عشق شيرين مايه بخش ترقيات آيندة خسرو است كه دختر خويشتندار مآل انديش با مليمت اين واقعيت را با جوان محبوب خود در‬
‫ميان مي نهد كه‪ :‬رعايت تعادل شرط عقل است و آدميزاده را منحصرا براي عياشي و بلهوسي نساخته اند و جهان نيمي ز بهر‬
‫شادكامي است و ديگر نيمه اش بايد صرف كار و نام گردد‪ .‬و با اين نصيحت چنان تكاني به شهزادة تاج و تخت از كف داده مي دهد كه‬
‫از مجلس بزم پا در ركاب اسب آورد و به نيت باز پس گرفتن ملكت موروثي خويش راهي ديار روم شود‪.‬‬
‫**‬
‫در هر دو داستان بجز قهرمانان اصلي مرد دومي هم وجود دارد‪ .‬مرد دوم سرگذشت ليلي محتشمي است از امراي عرب به نام ابن‬
‫سلم‪ .‬مرد قوي حالي با آلت و عدت بسيار كه از شيربهاي سنگين و مخارج گزاف پروايي ندارد‪ ،‬و بخلف بسياري از خواستگاران‬
‫معاصر خويش‪ ،‬عليا مخدره را هم ديده است‪ ،‬البته يك نظر و آنهم لبد از فاصله اي نه چندان نزديك‪ ،‬روزي كه ليلي با تني چند از‬
‫دختركان همسالش به باغ رفته اند‪ .‬نظامي توضيح بيشتري دربارة اين ديدار اتفاقي نمي دهد اما از حال و هواي داستان پيداست كه عرب‬
‫محترم اسب و احيانا شترش را سوار بوده كه به جماعتي از مخدرات برقع زدة چادرپوش مي گذرد و مي شنود كه دختر سيد عامري"‬
‫باغ روان" دارد‪ .‬مرد نازنين_ ظاهرا با شنيدن اسم دختر_ يك دل نه صد دل عاشق مي شود‪ ،‬و مطابق معمول به واسطه اي پناه مي‬
‫برد و به خواستاريش مي فرستد و در پي جشني مفصل خاتون را به حرمسراي خود مي آورد؛ و چه خاتوني‪ ،‬يك برج زهرمار‪ .‬همسر‬
‫تندخوي بداداي بي حوصله اي كه شب زفاف را به كام عرب خوش اشتها تلخ مي كند‪ .‬و عجب اينكه مرد محترم از اين حركت ليلي نه‬
‫تعجبي مي نمايد و نه تغيري‪ ،‬كه حركت معهود است و متداول‪ .‬در دياري كه به حكم پدر دختر را به حجلة مرد ناشناسي مي فرستند از‬
‫اين تغيرها بسيار است و عكس العمل مردان تهييج شده منحصر به دو نوع‪ ،‬يا ابراز خشونت و تجاوز به عنف‪ ،‬يا تظاهر به خونسردي‬
‫و بي اعتنايي تا گذشت روزگار زن را در برابر سرنوشت ناخواستة محتومش به تسليم آرد‪ .‬و ابن سلم مسالمت جوي از اين دسته‬
‫است‪ ،‬به انتظار مرور زمان مي نشيند و به همين كه روزي يك بار قيافة شكسته و غم زدة همسر قانوني اش را ببيند دل خوش مي كند‬
‫كه‬
‫خرستد شدن به يك نظاره‬
‫زآن به كه كند ز من كناره‬
‫و سرانجام اشكهاي بي صدا و آههاي سوزناك ليلي در روحية مرد چنان اثري مي گذارد كه مريضش مي كند و در اوج تلخكامي به ديار‬
‫عدمش مي فرستد‪ .‬دريغا كه نظامي داستانهاي جنايي روزگار ما را نخوانده بوده است‪ ،‬وگرنه براي مرگ ناگهاني ابن سلم در‬
‫جستجوي علت معقول تري مي بود‪ .‬ملحظه فرماييد‪ ،‬دختري را بي رضايت خودش به شوهر داده اند؛ شوهر شيربها را پرداخته است‬
‫و دختر را خريده است و به خانه برده‪ .‬دختري چنين چه فرقي مي تواند داشته باشد با كنيزكي كه از بازار نخاسان خريده باشند يا گاو و‬
‫گوسفندي كه از چوپانان دور و بر آبادي‪ .‬در همچو حال و هوايي به نظر شما معقول مي نمايد كه ليلي _ اسير زرخريد_ تحاشي كند و‬
‫تسليم هوس برانگيختة مرد نشود و مرد هم بزرگوارانه با او مدارا نمايد‪ ،‬و بعد هم بي هيچ درد و مرضي بيفتد و بميرد؟ دريغم مي آيد‬
‫انگشت اتهام را به طرف ليلي گرفتن‪ ،‬اما اگر بجاي بنده و شما يكي از ماموران آگاهي بر سر جسد بي جان ابن سلم مي رسيد قطعا در‬
‫نخستين برخورد ذهنش متوجه مسموميتي مي شد‪ ،‬و در جستجوي عامل جنايت به سراغ زني مي رفت كه نادلخواه به شوهرش داده اند‬
‫و اسير زندان حرمسرايش كرده اند‪.‬‬
‫اما شخص دوم داستان شيرين از مقولة ديگري است‪ :‬بجاي پول و پله و خدم و حشم طبع بلندي دارد و دل زيباپسند و بازوي هنرمندي‪.‬‬
‫مرد در نخستين ملقات مفصلي كه با شيرين مي كند دلبستة جذابيت و شكوه زن مي شود‪ ،‬و ديدارهاي بعدي بر اين دلبستگيهاي مي‬
‫افزايد تا تبديل به عشقي گردد يكسويه و حرارت بخش و خانمان سوز‪ .‬نحوة تربيت و غرور هنرمندانه مانع از آن است كه اظهاري كند‬
‫و اصراري؛ چه‪ ،‬مي داند زن مورد علقة او دل در گرو عشق ديگري دارد‪ .‬مرد در اوج جوانمردي تن به رنج مهرباني يكسره مي‬
‫سپارد _ با همه دردسرهايش_ و به عشق افلطوني متوسل مي شود‪ ،‬يعني دوست داشتن و عشق را در درون خود به كانون حرارتي‬
‫مبدل كردن و از گرمي اش نيرو گرفتن و به هنر پرداختن‪ .‬رياضتي كه مجنون دعويش را كرده است و فرهاد بجايش آورده‪.‬‬
‫مرد دلباخته به خواهش شيرين تيشه برمي گيرد و با نيروي عشق دل سنگين كوه را مي خراشد‪ ،‬و در ملقاتهاي متعددي كه با‬
‫كارفرماي نازنين دارد سخني از دل شوريده و عشق خانه سوز خود بر زبان نمي آورد‪ ،‬گرچه از سراپاي وجودش لهيب دلدادگي شعله‬
‫مي كشد و در هر حركتش نشاني از فداكاري عاشقانه پيداست‪ .‬شيرين پي به تعلق خاطر فرهاد برده است‪ ،‬اما نه از حرم پروردگان‬
‫ناديده مردي است كه دست و پايش را گم كند و از بيم وسوسة نفس به زاوية رياضت پناه برد؛ و نه از مشتري جويان رقابت انگيزي‬
‫است كه به قصد گرمي بازار با جان كسان سودا كند‪ .‬زن با نيروي شخصيت و غرور عفت خود آشناست‪ .‬بي هيچ پاسخي به عشق بر‬
‫زبان نيامدة فرهاد‪ ،‬او را به خدمت مي گيرد و جاذبة طنازيش را چون اهرمي مدد بازوي معجزگر مرد مي كند تا هنرمند بي نياز از‬
‫دينار و درم را به خلقيت هنري وادارد‪ .‬و چه حرف معقولي است كه ‪ :‬بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد‪ .‬و فرهاد كه انگيزه‬
‫اي بدين قدرت به كارش كشانده است‪ ،‬علوه بر انجام سفارش كارفرما به خدمتي ديگر مي پردازد كه كارفرمايش دل مشتاقي اوست‪:‬‬
‫تبديل صخرة بيجان كوهسار به مجسمه اي از ظرافت و زيبايي به نام شيرين‪.‬‬
‫سرانجام او هم شباهتكي به روزگار ناخوش عاقبت ابن سلم دارد‪ ،‬با چندين تفاوت و از آن جمله اينكه ابن سلم كشتة زنجموره هاي‬
‫ليلي است آنهم در بستر بيماري با جان كندني طولني و خسته كننده؛ اما فرهاد كشتة عشق شيرين است‪ ،‬آنهم با يك ضربة جانانه و بي‬
‫هيچ علتي و نكبتي‪ .‬با دقتي اندك مي توان سرخي مختصري از خون ابن سلم بر پنجه هاي ظريف ليلي مشاهده كرد و حال آنكه روح‬
‫شيرين از جنايتي كه بر فرهاد رفته است بي خبر است و بي گناه‪.‬‬
‫ابن سلم را مشاهدة آينه دقي به نام ليلي مي كشد‪ ،‬و فرهاد را حسد شاه كينه جوي ناجوانمردي با غرور سركوفته و شخصيت درهم‬
‫شكسته اش‪ ،‬كه مرد را به دربار پر شكوهش خوانده است و در مناظرة با او درمانده‪.‬‬
‫**‬
‫هر دو زن در راه عشق شان موانعي خودنمايي مي كند‪ .‬اين سدهاي جدايي افكن گاهي ديگرانند از قبيل مريم رومي و ابن سلم تازي و‬
‫گاهي مرد محبوب دلخواهشان‪ .‬آري مجنون و خسرو در عين عاشق و دلدادگي حجاب راه وصالند و مايه بخش رنج ليلي و شيرين‪.‬‬
‫مجنون با ديوانه بازيهاي ناهنجار غير طبيعي اش كه عاشق عشقم و دلدادة دلدادگيم‪ ،‬و خسرو با دل هرجايي هوسبارة حكومت پرستش‬
‫كه به هر چمن كه رسيدي گلي بچين و برو‪.‬‬
‫چه رنجي مي كشند اين دو زن بي گناه تاريخ دلدادگيها از حركات نامعقول مردان محبوبشان‪ .‬و چه تفاوت فاحشي است در عكس العمل‬
‫اين دو زن در برابر مانع تراشي هاي آن دو مرد‪.‬‬
‫ليلي بي هيچ تلشي جنون مجنون و زندگي تلخ خويش را سرنوشتي قطعي مي داند و چارة كار را منحصر به مخفيانه ناليدن و اشك‬
‫حسرت ريختن كه فرمان سرنوشت اين است و اگر راز دل با پدر در ميان نهند ماية آبروريزي قبليه خواهد بود و زن دلشكستة پابسته‪،‬‬
‫مرد نيست تا از كريچة تنگ حصار خانه قدم بيرون نهد‪ ،‬چاره اي ندارد جز سوختن و ساختن و در نوحه گري با مجنون از خليق‬
‫بريده همنوا شدن و سرانجام در اعماق حسرت و ناكامي جان دادن و از قيد جهان رستن‪.‬‬
‫و در مقابل او شيرين دخترك مغرور لجبازي است كه جسورانه پنجه در پنجة سرنوشت مي اندازد و در نبرد با شاهنشاه قدرتمند‬
‫بلهوسي چون پرويز همة استعدادها و امكانات خود را بكار مي گيرد و با تقوايي آگاهانه و غروري برخاسته از اعتماد به نفس‪ ،‬رقيبان‬
‫سرسختي چون مريم و شكر را از صحنه مي راند‪ ،‬و از موجود هوسبازي چون خسرو_ با دل هر جايي هرزه گردش_ انسان وفادار‬
‫واليي مي سازد كه همة وجودش وقف آسايش همسر شده است‪ ،‬تا آنجا كه در واپسين لحظات حيات از رها كردن آه بر لب آمده اي‬
‫خودداري مي كند كه مبادا شيرين بناز خفته‪ ،‬وحشت زده از خواب برجهد‪.‬‬
‫**‬
‫هر دو زن از ملقات مردان محبوبشان رنجي مي كشند‪ ،‬اما رنجي كه از يك مقوله نيست‪.‬‬
‫حالت ليلي را مجسم كنيد در نخلستان نزديك خانه اش كه چشم ابن سلم را دور ديده است و قاصدي پيدا كرده و رشوه اي داده تا مرد‬
‫به لطايف حيل‪ ،‬مجنون را از دامن دشتها و گريوة كوهها بازجويد و به آبادي آرد و در نخلستان نزديك خانة او بنشاندش‪ ،‬تا زن از قيد‬
‫شوي رهيده با وسواسي برخاسته از بيم بدگويان و بلفضولن كه گر پيشترك روم بسوزم‪ ،‬و با اعتقادي جازم كه برابر نشستن دو دلداده‬
‫در مذهب عشق عيب ناك است‪ ،‬در فاصله اي زآنسوتر يار خود به ده گام‪ ،‬پشت تنة نخلي پنهان گردد و صداي معشوق را بشنود كه با‬
‫احساس حضور يار بعداز يك بار غش كردن و بهوش آمدن دل و دماغي پيدا كرده و هواي نغمه سرايي به سرش زده است كه‪ :‬آيا تو‬
‫كجا و ما كجاييم‪ ،‬و در پي آن نعره اي و جامه دريدني و سر به بيابان نهادني‪.‬‬
‫رفتاري چندان خلف طبيعت و انتظار‪ ،‬كه رنگ تصنعي بر داستان پاشيده است و ظاهرا براي توجيه نامعقولي همين طرز رفتار است‬
‫كه بلفضولن و نسخه نويسان بعدي صحنه هايي بر داستان افزوده اند تا به نظر خويش نقص كار نظامي را برطرف كنند‪ .‬وجود ابيات‬
‫الحاقي مفصلي زير عنوان " زيد و زينب" و " به خواب ديدن زيد ليلي و مجنون را در باغ بهشت" و وصله هاي ناجوري ازين قبيل‪،‬‬
‫محصول دلسوزي صاحب ذوقاني است كه به كمك نظامي آمده اند‪ ،‬بي آنكه بدين واقعيت توجه كنند كه رفتار خودآزارانة ليلي ومجنون‬
‫نتيجة ناگزير آن محيط و آن شيوة زندگي است‪ .‬مرغ با قفس خوگرفته را سر پروازي نيست و گرچه در قفس بگشايند؛ عادت به ستم‬
‫كشي مولود دوام ستمگري است‪.‬‬
‫شيرين هم صحنة ملقاتي دارد با مرد محبوبش‪ ،‬اما با مختصر تفاوتي و رنجي از نوعي ديگر‪ .‬رنج شيرين هم اگر از رنج ليلي‬
‫گرانسنگ تر نباشد سبك تر نيست‪.‬‬
‫زن مغرور عزت طلب نازنين را مجسم كنيد دست از مسند حكومت ارمنستان كشيده و با پاي خود به ديدار معشوق آمده و بر جاي خود‬
‫مريم رومي را در حرمسراي سلطنتي ديده و معترضانه در قلعه اي خود را زنداني كرده‪ .‬شامگاه سردي خدمتكاران و نديمگان ذوق‬
‫كنان و مژدگاني طلبان به خلون تنهاييش مي دوند كه‪ :‬اينك خسرو آمد بي نقيبان‪ .‬زن پاكيزه دامن كه از حرمت شخصيت خود آگاه است‪،‬‬
‫با شنيدن اين خبر پي به منظور خسرو مي برد‪ .‬او به سايقة خبر گيري زنانه شنديه است كه خسرو با دم و دستگاه شاهي به بهانة شكار‬
‫در حوالي قصر او اطراق كرده است؛ و اكنون كه خبر تنها آمدنش را درين شب سرد زمستاني مي شنود‪ ،‬مي داند كه مستي شراب و‬
‫حرارت عشق در جان مرد افتاده است و بي تابش كرده و به بوي وصالي بدان سويش كشانده‪ .‬اگر بدو اجازة ورود دهد هر چه پيش آيد‬
‫به زيان اوست‪ ،‬و گر بتندي براندش بخت باز آمده را رانده است‪ ،‬و اين در مذهب هوشمندان گناه است‪.‬‬
‫هوش زنانه اش بكار مي افتد‪ ،‬مي فرمايد تا دروازة قصر را ببندند و در حياط قلعه بساطي بگسترانند و با تكفلي شاهانه مرد مست كام‬
‫طلب را در آنجا فرود آرند‪ ،‬و خود با آرايشي هوس انگيز بر بام قصر ظاهر مي شود و در پاسخ اصرار مستانة خسرو كه‪ :‬ترا ناديده‬
‫نتوان بازگشتن‪ ،‬با طنازي حسابگرانه اي پيغام مي فرستند كه‪:‬‬
‫اگر مهمان مايي ناز منماي‬
‫به هر جا كت فرود آرم فرود آي‬
‫حالت شيرين را مجسم كنيد كه پس از يك مناظرة طولني چه دنداني بر جگر گذاشته و چه رنجي تحمل كرده است تا مرد محبوب‬
‫خويش را سرخورده و ناكام ديده از دروازة قصر براند‪ ،‬و با رفتن او _ در خلوت تنهايي_ اشك غم فرو ريزد‪.‬‬
‫آري ليلي و شيرين هر دو رنج كشيده اند اما هر يكي سوزد بنوعي در غم جانانه اي‪.‬‬
‫**‬
‫هر دو زن رنج ديگري هم تحمل كرده اند رنجي برخاسته از معايب مردانشان‪:‬‬
‫مجنون ليلي مرد نازنين پاكباختة صاف و صادقي است‪ ،‬منتها با دو خصوصيت اخلقي يكي اينكه مرد محترم بشدت عاشق رنج بردن و‬
‫خواري كشيدن و ناله سر دادن است‪ .‬تربيت روزگار كودكي او به شيوه اي بوده است كه چون اغلب جانداران با خنده ميانه اي ندارد‪،‬‬
‫از نشاط و سبكروحي بيزار است و آن را بخلف شاُن انسان مي داند و با قاطعيت معتقد است با هر قهقهه اي كه مرد بزند‪ ،‬شك نه كه‬
‫شكوه از او شود فرد؛ و كار اين غم پرستي تا آنجا بال مي گيرد كه عشق را هم به طفيل غم عشق مي خواهد‪ ،‬و در خواري كشيدن و‬
‫خود آزاري بدان مايه پيش رفته است كه به طيب خاطر در نقش اسير زنداني به تصدق گيري مي برندش به قبيلة ليلي تا با شنيدن بوي‬
‫معشوق نعره زنان بند و زنجير پاره كند و سر به بيابان گذارد‪ .‬اگر ليلي از اين خصوصيت مرد مطلوبش رنجي نبرده باشد_ كه خودش‬
‫هم از همان محيط است و با همان خصوصيات_ از نقص ديگر مجنون رنج ها برده است و جاي چون وچرا نيست؛ از خود كم بيني‬
‫هاي او و عقيده اش بدين واقعيت كه به هيچ رويي ليق ليلي نيست كه‪:‬‬
‫گل را نتوان به باد دادن‬
‫مه زاده به ديوزاد دادن‬
‫از اين خصيصه‪ ،‬ليلي رنج برده است و تلخي رنج او را زناني در مذاق جان دارند كه بدين بل گرفتارند‪.‬‬
‫شيرين هم خالي از رنجي نيست كه محبوبش بلهوس است و تا حدودي هرزه طبع و فراموشكار‪ .‬رنجي كه شيرين از خبر عروسي مريم‬
‫كشيده است اگر تحمل پذير باشد‪ ،‬اين خبر رنج آور كه مرد محبوبش براي تحريك حسادت و درهم شكستن غرور او‪ ،‬با زني هرجايي‬
‫هماغوشي كرده است قابل تحمل نيست‪.‬‬
‫**‬
‫زندگي ليلي و شيرين هم از وجود مردان نامطبوع نامطلوبي خالي نيست‪ .‬مرداني كه عشق يكطرفه را براي تامين هوسهاي خويش كافي‬
‫مي پندارند و شريك زندگي را از مقولة اسب و استري مي شمارند خريدني يا غزالي گرفتني‪.‬‬
‫نمونة گروه اول ابن سلم است با زرپاشي هاي مسرفانه اش‪ ،‬كه پولي فراوان دارد و خدم و حشمي بسيار‪ ،‬دختري را ديده و به عبارتي‬
‫دقيق تر وصفش را شنيده و پسنديده است‪ ،‬و در بند اين نيست كه او هم آدميزاده اي است با حق انتخابي‪.‬‬
‫و نمونة گروه دوم شيرويه است‪ ،‬شاهزاده هوسبارة پدركش ساساني كه با دريدن پهلوي پدر بر تختش تكيه زده است و مالك همة‬
‫مستملكاتش گشته و از آن جمله زن زيبايي به نام شيرين‪ ،‬كه او را از مقولة غنايم مي شمارد و ملك طلق خويشتن مي داند‪.‬‬
‫رفتار اين دو زن زيبا در برابر دو عاشق_ و به تعبيري روشن تر دو مدعي تحميلي_ يكسان نيست‪ .‬ليلي دخترك مظلوم اهل تسليم و‬
‫رضايي است‪ ،‬تو گويي آهوي سردر كمندي‪ .‬بي هيچ فرياد و حتي شكوه اي تسليم سرنوشت مي شود و بي آنكه گره غمي از جبين‬
‫بگشايد رضا به داده مي دهد و به خانة بخت مي رود‪ ،‬و در خلوتسراي زفاف تحاشي طغيان آميزي دارد كه با حال و هواي داستان نمي‬
‫خواند‪ .‬اما سالها در حرمسراي همين شوي ناخواستة شرعي و قانونيش بسر مي برد و به شيوة سنتي خواهران و مادرانش به تمرين‬
‫دورويي مي پردازد‪ ،‬گناه معصومانه اي كه نتيجة ناگزير اختناق ها و استبدادها است‪.‬‬
‫اما شيرين و گوهر شيرين از كان جهاني دگر است‪ .‬چنان غروري در اعماق وجود اين زن سرسخت خفته است كه سرش به دنيي و‬
‫عقبي فرو نمي آيد‪ .‬روح آزاده اش حتي يك لحظه تحمل خواري نمي كند‪ ،‬و دل به فرمان عقل مصلحت انديش نمي سپارد‪ .‬زندگي در‬
‫نزد زن عزيز است و مغتنم‪ ،‬اما نه به هر قيمتي و با هر كيفيتي‪ .‬به حكم همين طبيعت تسليم ناپذير است كه در پاسخ پيغام شيرويه با‬
‫سكوت خويش او را وادار به تحمل و انتظار مي كند‪ ،‬و خود با چنان آرايش و نشاطي در تشييع جنازة پرويز قدم برمي دارد كه بسياري‬
‫از كج انديشان را به گمان مي افكند‪ ،‬غافل از ابنكه زن مي خواهد با تصميم مردانه اش درس وفايي به دلدادگان روزگار دهد‪.‬‬
‫**‬
‫از شرايط داستان پردازي طبيعي بودن صحنه ها و حركات قهرمانان است و هماهنگي اجزاي داستان؛ و نظامي در رعايت اين شرط‬
‫ظريف هنرنمايي كرده است‪.‬‬
‫محيط پرورش ليلي را ملحظه فرماييد و عوارض ناگزيرش را‪ .‬دختري در فضاي لبريز از تعصب و بدگماني ها قدم به عرصة هستي‬
‫مي گذارد و به گناه اين كه خدايش زيبا آفريده است و جوان عاشق پيشة شوريده احوالي عاشقش شده است‪ ،‬از مكتب مي گيرند و در‬
‫خانه زندانيش مي كنند‪ ،‬و پدر و مادرش تا آن حد با فرزند خود فاصله دارند كه راز دلبستگي اش را سالها بعد از وقوع از زبان اين و‬
‫آن مي شنوند؛ چونين دختري در همچو فضايي طبعا از طبيعي ترين حق مسلم خويش نيز محروم است‪ .‬او حق ندارد همسر آينده اش را‬
‫انتخاب كند‪ ،‬اين همسر آينده است كه او را انتخاب مي كند‪.‬‬
‫و چه هماهنگي ظريفي دارد عمل ليلي و مجنون در آن ميعادگاه‪ ،‬با زمينه سازي داستان كه اين از شوق ديدن او غش مي كند و او را از‬
‫شنيدن صداي اين مي لرزد‪ ،‬اما هيچيك قدمي جلوتر نمي گذارد تا دست كم نصيب ديداري از جمال يار بردارد‪ .‬زيرا مي ترسد كه گر‬
‫پيشترك رود بسوزد‪ .‬و حق دارد‪ .‬خويشتن داري و عزت نفس صفت آزادگاني است كه گوش دل به نهيب درون دارند؛ كه ترس از‬
‫طعنة بدگويان و تازيانة داروغه لزمه اش نديدن است و نخواستن‪ ،‬نه ديدن و خواستن و خويشتن داري‪.‬‬
‫در منظومة ليلي و مجنون چنان بوي حقارتي پيچيده است كه مشام جان را مي آزارد‪ .‬مجنون شخصيت متزلزل نامطميني دارد و چون‬
‫مي داند كه ليق همسري ليلي نيست‪ ،‬زنجموره سر مي دهد كه او را به چو من رميده خويي مادر ندهد به هيچ رويي‪ ،‬و خودش معترف‬
‫است كه گل را نتوان به باد دادن و بدين دل خوش دارد كه ما را به زبان مكن فراموش‪ .‬و از او بيچاره تر پدر سالخوردة آبرومندش كه‬
‫بايد شاهد ديوانه بازيهاي پسر باشد و در طلبش آوازة بيابانها‪ .‬و ازين دو بدتر مردي كه مجبور است زني را به عنوان همسر در‬
‫حرمسرايش نگه دارد كه مي داند از او نفرت دارد و انتظار مرگش را مي كشد‪ ،‬مردي كه چون پول داده است دلش مي سوزد و به‬
‫نگاهي ساخته است كه بهر حال به نظاره قيافة گرفته ليلي خرسند بودن زآن به كه زمن كند كناره‪ .‬و از اين هر سه حيرت انگيزتر و‬
‫دلگدازتر‪ ،‬ناله هاي ضعيفة پاي بستة در كنج زندانسرا نشسته اي است كه بر موقعيت مجنون فلك زده غبطه مي خورد كه آخر نه چو‬
‫من زن است‪ ،‬مرد است‪ ،‬و مجبور نيست چون مار سركوفته در سلة بام و در گرفته اي به نام حرمسرا زنداني باشد‪ ،‬آزاد است و آنجا‬
‫قدمش رود كه خواهد‪ .‬زني كه از در و ديوار براي خودش سند حقارت مي تراشد و از هر فرصتي براي مسجل كردن اين شهادتنامه‬
‫استفاده مي كند كه‪:‬‬
‫زن گرچه بود مبارز افكن‬
‫آخر چون زن است‪ ،‬هم بود زن‬
‫در همچو محيط بلزده اي است كه ميان دوست و شوهر فاصله اي مي افتد از مقولة بعدل المشرقين‪ ،‬جسم زن در اختيار شوهر است و‬
‫دلش و جانش در هواي معشوقي كه عرفا و اخلقا داغ فاسق بر جبينش مي نهند‪ ،‬و نتيجة ناگزير اين دو هوايي آن است كه " مكر زن"‬
‫نقل محفلها شود و از مقولة بديهيات و مسلمات روزگار كه‪:‬‬
‫زن راست نبازد آنچه بازد‬
‫جز زرق نسازد آنچه سازد‬
‫و حق دارند كه چونين قضاوتي دربارة زن كنند‪ ،‬آخر مگر نه اين است كه ليلي ستم رسيده تبديل به موجود فريبگري مي شود از قبيلة‬
‫رياكاران و ظاهر سازان روزگار‪ ،‬در تنهايي به ياد معشوق اشك حسرت مي بارد و با رسيدن شوهر به بهانة ماليدن چشمان آثار اشك‬
‫را مي زدايد‪ ،‬و در مرگ شوهر با تظاهري نادلپسند شيون ماتم برمي دارد و فرياد واشوهرا سر مي دهد‪ ،‬و حال آنكه دلش پيش مجنون‬
‫است‪.‬‬
‫و نظامي در رعايت اين ظرايف ومعركه كرده است‪ ،‬هم در داستان ليلي و مجنون‪ ،‬و هم در داستان خسرو و شيرين كه فضايي بكلي‬
‫غير از فضاي ديار ليلي دارد و در نتيجه حركات قهرمانهايش نيز بكلي با رفتار ليلي و مجنون و ابن سلم و سيد عامري متفاوت است‪،‬‬
‫كه شيرين خود يك پا مرد است‪ ،‬دور از تحكمات متعصبانه و آسوده از بدزبانيها و شايعه سازيهاي مردم محيط و بلفضولن قبيله اش‪.‬‬
‫دخترك با اسب و چوگان سر و كار دارد نه دوك و چرخه‪ ،‬مرد محبوبش را شخصا انتخاب مي كند و روزها و شبها در ميدان چوگان و‬
‫بزم طرب با او مي نشيند و مي گويد و مي خندد بي آنكه حريم حرمتش درهم شكند و به گستاخيهاي مستانة طرف مجال تجاوزي دهد‪.‬‬
‫در داستان خسرو و شيرين هم واسطه و دلله اي هست اما نه ميان همسر آينده و پدر دختر‪ ،‬و نه براي جوش دادن قضيه؛ وظيفه اش‬
‫تحقيق درين مساله مقدماتي است كه عليا مخدره اصل سر پيوند مردم زاده دارد‪ ،‬يا نه‬
‫در همچو حال و هوايي است كه شيرين با همه فوت و فن هاي دلربايي آشنا و در همه مقولت لوندي استاد‪ ،‬يك تنه جامة سفر مي پوشد‬
‫و بر اسب مي نشيند و به شكار شوهر مي رود بي آنكه از رهزنان بيابان و ولگردان شهرهاي سر راهش بيمي داشته باشد‪ .‬ملحظه مي‬
‫فرماييد چه همدست و هماهنگ شيخ گنجوي صحنه هاي داستان را آفريده و پرورانده است‪ .‬در محيطي بدين آسودگي و استغناست كه‬
‫جوان پر شر و شوري چون پرويز در جنگل انبوه مسيرش‪ ،‬بر سطح آبگيري لبريز از طراوت هوس انگيز بهاري چشم مي گشايد و‬
‫دختر زيباي برهنه اي را مشغول آبتني مي بيند‪ ،‬و عكس العملي هماهنگ با ديگر اجزا و صحنه هاي داستان نشان مي دهد‪ .‬اگر همچو‬
‫صحنه اي در كوير ديار ليلي اتفاق مي افتاد تصور مي فرماييد رهگذر به گنج رسيده _ و گر چه نوفل شمشير زن باشد_ بدين سادگي و‬
‫بزرگواري از اين خلوت بي مدعي و سفرة بي انتظار دست برمي داشت؟ اما در حال و هواي داستان خسرو و شيرين مجال اين‬
‫خشونتها نيست‪ ،‬در اين گوشة جهان شاهزادة هوس پرست شهوت زده اي چون پرويز هم چاره اي ندارد جز به صبري كاورد فرهنگ‬
‫در هوش‪ ،‬ديده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آيين جوانمردي بر فرق هواي نفس پاي مردانگي كوفتن و از تماشاي اندام لخت زن‬
‫به سير طبيعت پرداختن‪.‬‬
‫اينحاست كه خواننده بي اختيار مجذوب ظرافت هنرنمايي نظامي مي شود و تسلطش در رعايت فنون داستانسرايي‪ .‬در همچو فضاي‬
‫داستاني زن نه تنها احساس حقارت و بيچارگي نمي كند كه خودش را يك سر و گردن از مردان بالتر مي بيند و شاه مغرور و محتشمي‬
‫چون پرويز را از لب آب تشنه برمي گرداند و بر مقرب الخاقاني چون شاپور نهيب مي زند كه‪ :‬از خود شرم دار اي از خدا دور‪.‬‬
‫در منظومة خسرو و شيرين حتي حال و هواي قهرمان ساز داستان به شكر اصفهاني هم سرايت كرده است‪ ،‬زني كه صاحب عشرتكده‬
‫است و كنيزكانش به تن فروشي مشغولند‪ ،‬نه تنها باج ده داروغه و توسري خور محتسب وليت نيست كه با شاه مملكت هم مغرورانه‬
‫محاجه مي كند و زيركانه مغلوبش‪.‬‬
‫اصل فضاي داستان خسرو و شيرين لبريز از اتكاي به نفس است و غروري برخاسته از خودشناسي ها‪ .‬و اين خصوصيت در رفتار‬
‫يكايك قهرمانان داستان جلوه ها دارد‪ ،‬از مناظرة هيبت انگيز فرهاد و خسرو‪ ،‬و نهيب مردانه اش كه‪ :‬بگفت آهن خورد گر خود بود‬
‫سنگ‪ ،‬گرفته تا مناجات شكوه مند شيرين با آن لحن اعتراض آميزش در خطاب به شب ديرپاي فراق كه‪ :‬مرا يا زود كش يا زود شو‬
‫روز؛ و از آن بالتر اعتماد مطلق به دست برندة زيباييش كه‪:‬‬
‫اگر خسرو نه‪ ،‬كيخسرو بود شاه‬
‫نبايد كردنش سر پنجه با ماه‬
‫فرستم زلف را تا يك فن آرد‬
‫شكيبش را رسن در گردن آرد‬
‫گرم بايد چو مي در جامت آرم‬
‫به زلف چون رسن بر بامت آرم‬
‫چه اعتماد و غرور و شكوهي از اين تهديد نازنينانه مي بارد و چه تفاوت فاحشي دارد اين لحن با نالة ضعيفانة مجنون كه‪:‬‬
‫گر با دگري شدي همآغوش‬
‫ما را به زبان مكن فراموش‬