You are on page 1of 4

‫حضور بی رحم تیشه تخریب‬

‫عبدالکریم سروش‬

‫بر سبیل مقدمه‬


‫سال ‪ ۱۳۵۴‬خورشیدی بود ‪.‬برای دیدار دوستان و بستگان از انگلستان به ایران آمدم‪.‬سفری هم به خراسان رفتم‪ .‬آن‬
‫روزها ولیان نایب التولیهٔ آستان قدس بود و برای ایجاد فضای باز دست به تخریب بناها و بازارچه های اطراف حرم‬
‫برده بود‪.‬‬
‫میزبان ما که مردی جهان دیده و خوش بیان بود برای من تعریف میکرد که این روزها مردم مشهد تفریح تازه یی‬
‫یافته اند‪.‬دسته دسته جمع میشوند و به انتظار و نظارهٔ تخریب دیوارها و سقفها می‌‌ایستند و همین که منجنیقی یا‬
‫بولدزری بر سر سقفی میکوبد یا پی‌ دیواری را میروبد همزمان با فرو ریختن دیوار و سقف‪ ،‬آنها هم از سرور و‬
‫شعف نفسی بیرون میدهند و آوایی بر می‌‌اورند‪...‬‬
‫خانه ذهن من خفته بود تا پست مدرنیسم و فرزند دلبندش دکنسترکسیون (اوراق سازی‪ ،‬شالوده‬ ‫ٔ‬ ‫این قصه در تاریک‬
‫شکنی‪ ،‬پریشانگری‪ ،‬ویرانگری‪ ،‬شرحه شرحه کردن‪ )...‬آن هم به شكل ممسوخ‪ ،‬آن را دوباره بیدار کردند‪ .‬بی‌ اختیار‬
‫به یاد آن حکایت افتادم و لذتی که درخشونت ویران کردن هست و نفرتی که بعضی ها از سامان و آبادانی دارند‪.‬‬
‫گرچه اشارتم در این سخنان فقط به مراد فرهادپور نیست اما ناچارم از او شروع کنم چون اوست که به قول جوانها‬
‫چندی است " به من گیر میدهد" و حمله بر من درویش یک قبامی آورد و پا در کفش من میکند وخاک در چشم من‬
‫شیوه کار( یا نقد او) کژی‌ها و ناروایی‌هایی‌ دارد که اگر همه گیر شود آفتها و‬
‫ٔ‬ ‫میزند و تیغ بر چهرهٔ من میکشد‪.‬‬
‫آسیبهایی مهیب ببار خواهد آورد‪ .‬لذا هم از سر شفقت بر وی(و خریدارن وی) و هم به انگیزهٔ توضیح و دفاع از‬
‫ی‌نویسم‪.‬‬‫خویش و هم به منزلهٔ طبابتی فرهنگی‌ این قطعه کوتاه را م ‌‬
‫شیوه مراد فرهادپور‪ ،‬به او "گیر بدهم" وکار وی را نقد کنم آسان‌ترین و ارزان‌ترین شیوه‬ ‫ٔ‬ ‫من اگر می‌خواستم به‬
‫همین بود که جایی در "مناسبات قدرت" به او بدهم و چالش‌ها و تناقض‌های وضع موجود را به یاری بطلبم‪ .‬و با تکیه‬
‫بر اصل " همه چیز سیاسی است" برای او پاپوشی بدوزم و او را به همسویی با اقتدار گرایان ودریوزگی ازآنان متهم‬
‫کنم یا به کاستی های روانی و رفتاری وترس وطمع های سیاسی او اشاره کنم و"حواله سر دشمن به سنگ خاره‬
‫کنم"‪.‬‬
‫اما این شیوه درست همان چیزی است که من به نفی و طردش بر خاسته‌ام و لذا نمی‌‌توانم با آن آرام بنشینم‪ .‬پس‬
‫بهتر است مستقیم و صریح به سراغ مراد خود روم ‪ .‬دریافت من این است که مراد فرهاد پور‪ ،‬به "افکار" چندان‬
‫اهمیت نمی‌‌دهد که به حواشی آنها‪ .‬آشکارتر بگویم وی‌ جرات رویارویی با فکر و قدرت نقد معرفتی آنرا ندارد و این‬
‫بی‌ قدرتی‌ و بی‌ جراتی را در لفافی از انگیزه خوانیها‪ ،‬سیاست مالی‌ ها و ماستمالی ها‪ ،‬تخفیف و تمسخرها‪ ،‬طعن و‬
‫کنایه ها‪ ،‬شماتت‌ها و ملمت ها‪ ،‬حرمت شکنی‌ها و فرا فکنی‌‌ها فرو می‌‌پو شاند‪ ،‬و در این میدان چنان گرد و خاکی به‬
‫پا می‌کند که چشم خودش را هم نا بینا می‌کند‪.‬آنگاه در این تاریکی‌ و نا بینایی‪ ،‬طنابی را که برای خفه کردن حریف‬
‫آماده کرده‪ ،‬نا خواسته بر گردن خویش می‌‌پیچد ‪.‬‬
‫در نوشته‌های وی هر چه بگردی سکوت پر لطافت تفکر حس نمی‌‌شود اما تا بخواهی غوغای بی نزاکت تمسخر به‬
‫گوش می‌رسد‪ .‬لذت از ویران کردن و نفرت از برهان آوردن‪ ،‬غیبت دردناک عینک تحلیل و حضور بی‌ رحم تیشه‬
‫تخریب چهار خصلت اصلی‌ اثار اوست‪.‬‬
‫در نوامبر ‪ ۲۰۰۶‬در سمینار "لغت نامه فلسفی‌" در رم‪ ،‬مقالی خواندم زیر عنوان "اندر باب عقل"‪.‬‬
‫در آنجا از سه رقیب عقل که خود آنها را آزموده و زیسته بودم یعنی‌ وحی و عشق و انقلب‪ ،‬به کوتاهی‌ سخن گفتم و‬
‫در باب انقلب آوردم که "در انقلبها نوعا سهم عشق و سهم عاطفه به خوبی‌ ادا میشوند اما سهم عقل به خوبی‌ ادا‬
‫نمی‌شود‪ ...‬انقلبیون آرمان گرایان آتشینی هستند که در بر آورد توانایی های خود دچار توهم میشوند‪ ،‬گمان میکنند به‬
‫سرعت میتوانند سنتها و انسانها را عوض کنند و سنن و آدمیان تازه به جای آنها بنشانند‪ ...‬در انقلبها تنها یک معیار‬
‫برای خوب و بد وجود دارد و آن خود انقلب است و این عین بی‌ معیاری است‪ ...‬کار عاقلن در عرصهٔ انقلبها‬
‫برگرداندن موج انقلب نیست‪ ،‬چنین توانایی‌های را ندارند‪ .‬کارشان کم کردن ویرانیها و راندن انرژی‌ها از پریشانی و‬
‫ویرانی به سوی سامان دهی‌ است و من خود که در دل یک انقلب زیسته و مسولیت هایی را به عهده داشته‌ام این‬
‫حقیقت را با دل و جان آزموده ام‪ ...‬از میان رقبای سه گانه عقل‪ :‬وحی و عشق و انقلب‪ ،‬این سومی‌ از همه بی‌‬
‫رحم تر و عقل ستیزتر است"‪.‬‬
‫مراد فرهادپور در واکنشی تند (زبانا ً و زماناً) به آن مقاله‪ ،‬از "پس روی روشنفکران دینی" سخن گفت و چنین نوشت‬
‫‪ ":‬ضد عقلنی شمردن انقلب از سوی کسانی‌ که تا پیش از آن در فرنگستان فیزیک و شیمی‌ می‌‌خواندند و فقط به‬
‫لطف این رخداد یک شبه به ایدئولوگ اصلی‌ جریان حاکم بدل شدند‪ ،‬آن هم به لطف معرفی‌ نصف نیمه آرای کسانی‌‬
‫چون پوپر و هایدگر و تکرار نظرات پوپر در باب غیر علمی‌ بودن مارکسیسم و روان کاوی که از قضا در فضای‬
‫بحثهای فلسفی‌ امروزه دیگر هیچ خریداری ندارند‪ ،‬جای بسی‌ تعجب دارد"‪.‬‬
‫یعنی‌ صاف و پوست کنده (و پوست کَننده) ‪ ،‬به من میگوید این حرفها به تو نیامده‪ .‬تو کسی‌ نبودی‪ .‬سواد و صلحیتی‬
‫نداشتی‌‪ .‬حداکثر حرفهای( هایدگر؟) و پوپر را نجویده و نیم پخته تکرار میکردی‪ .‬دری به تخته ای خورد و یک شبه‬
‫"ایدئو لوگ اصلی‌" جریان حاکم شدی و حال نمک نشناسی میکنی‌ و عقل را به جنگ انقلب می‌‌فرستی‪.‬‬
‫من البته از مقابله بمثل حیا می‌کنم و پاسخی برای این طعنه ها و کنایه ها ندارم بلکه بنا را بر صحت همه آنها‬
‫میگذارم‪ .‬اما پرسش من این است که چه حاجتی به این همه بی‌ حرمتی و شخصیت شکنی است؟ این حرف‌ها چه‬
‫ربطی به اصل موضوع دارد؟ کار از اینها ساده تر است‪ .‬من ادعا یی کرده‌ام ( و آن این است که در انقلبها سهم‬
‫عقل خوب ادا نمی‌شود) تو هم حرفی‌ بزن و دلیلی‌ بیآور و بگو بر عکس‪ ،‬سهم عقل خیلی‌ خوب ادا میشود‪ .‬کمر‬
‫ادعای مرا بشکن چرا سر مرا میشکنی؟ این حرفها درست هم که باشد نامربوط است‪ ،‬یعنی‌ به صدق و کذب ادعای‬
‫من ربطی‌ ندارد‪.‬‬
‫حال طنز جالب و طناب پیچ قضیه اینجاست که از قضا همین سنگ پاره ها که بطرف من پرتاب میشود دیوار ادعای‬
‫مرا بلند تر میکند‪ .‬وقتی آدم بی سواد وبی صلحیتی که سرمایه یی جز سفاهت ندارد یک شبه ایدئولوگ اصلی انقلب‬
‫میشود آیا خود روشن ترین دلیل بر این نیست که انقلب ها غیر عقلنی اند؟چه دلیلی ازین بالتر؟‬
‫می‌ گویند کسانی‌ که دیگران را تحقیر میکنند خود عقده حقارت دارند‪ .‬من این را نمی‌‌گویم‪ .‬حرف من این است که‬
‫تیر تحقیر میفکن‪ .‬تیر تحلیل بیفکن‪ .‬آن هم به سخن‪ ،‬نه به سخن گو‪ .‬حواشی را بگذر و محتوا را بر گیر‪ .‬تو که‬
‫نمیخواهی از نردبان پوسیده پوپر ستیزی بال بروی و مثل آن جدال گر سالهای نخستین انقلب ( که از قضا او را باید‬
‫ایدئولوگ جریان حا کم بخوانی که ریشه ایده ولیت را در افلتون می‌‌جست) پست ها و پادش‌های کلن بگیری؟ " با‬
‫پادشه بگوی که روزی مقدر است"‪.‬این گونه سخن گفتن هر اسمی و صفتی داشته باشد نقد عالمانه و منصفانه‬
‫نیست ‪ .‬تخریب و تخفیف و اهانت و بی‌ انصافی است و بد سرمشقی است برای جوانانی که بدین ویرانگری‌ها نظر‬
‫میکنند و اثر می‌پذیرند‪.‬‬
‫نمیدانم که نویسندگان ما تا کی‌ می‌‌خو اهند در پوپر ستیزی با هم مسابقه بگذارند و در گرداب این گفتمان گرفتار‬
‫بمانند؟ آنکه آغازگر این حمله های هیستریک بود اینک خود پشیمان و پریشان است و به جدال خصمانه و نا عالمانه‬
‫خود شرمسارانه اعتراف می‌کند و با نوشتن مقاله و کتاب میکوشد آبروی بر خاک ریخته خود را به جوی خوش نامی‌‬
‫باز گرداند ‪ ،‬چه جای مقلدان و معربدان؟‬
‫پرده بال میرود و صحنه دوم نمایش آغاز میشود‪ :‬محمد رضا نیکفر در نقد "بسط تجربه نبوی" می‌‌نویسد که آن‬
‫اهتمامی بی‌ اهمیت است‪ .‬مراد فرهاد پور انرا بل میگیرد و فرصت را مغتنم میشما رد و وارد صحنه میشود و به‬
‫نیکفر می‌‌گوید خوش گفتی‌ و گل گفتی‌‪ .‬این روشن فکران دینی همه از دم "مترجم اند" و حرف مهمی‌ نمیزند و اصل‬
‫حرف مهمی‌ ندارند که بزنند و "مثال بارز اینگونه عشق به تئوری و نظریه پردازی به ویژه مونتاژ نظریه ( که امروز‬
‫به بن بست و بی‌ فایدگی و سترونی اجتماعی‪ ،‬سیاسی مبحث هرمنوتیک دینی و غیر دینی و نیز تکراری شدن و‬
‫نظریه بسط تجربه نبوی است "‪ .‬به علوه این حرفهای‬ ‫ٔ‬ ‫خستگی‌ همگانی از این گونه مسائل دامن زده است)‬
‫هرمنوتیکی را هزار سال است که همه گفته اند و تکرار میکنند حتا "وهابیون هم همین کار را کرده و میکنند‪ ...‬و‬
‫برای مثال پرداخت پول به جای شتر برای زکات با همین روش‌ها صورت می‌‌گیرد منتها این کاری است که فقها خیلی‌‬
‫بهتر انجام می‌‌دهند بدون نیاز به هر گونه هر منوتیک گادامری"‪.‬‬
‫تعبیر مونتاژ نظریه و سترونی و بی‌ فایدگی هرمنوتیک دینی و غیر دینی بر" رئوف طاهری" گران می‌‌آید و ضمن‬
‫نقدی ستایش آمیز از فرهاد پور می‌‌خواهد تا در اندیشه و کلم خود دوباره بنگرد و جمعی‌ را که فداکارانه و فروتنانه‬
‫پا به میدان روشن فکری دینی نهاده اند چنین به چوب تخفیف و تهمت نراند و جفا کارانه بر آنان نتازد و سخن را‬
‫مختصر نگیرد و جهد و جهاد آنان را با اوصافی چنان خنک و سبک‪،‬کوچک نشمارد و باج به دشمن ندهد و آب به‬
‫آسیاب او نریزد و حرمت ارباب فکر را در این برهوت بی‌ فکری نشکند و با دین شناسان خرافه ستیز بی‌ خشونت و‬
‫نرم سیرت درشتی نکند و به چوب دستی‌ اهانت بر روی آنان نکوبد و "حملت تمسخر آمیز" خود را فرو نهد و‬
‫چراغی را که ایزد بر افروخته است پف نکند تا ریش و ریشه اش نسوزد‪.‬‬
‫فرهاد پور ابتدا دفاعی نادمانه و نیم جان از خود میکند که چرامردم را دعوت به حمایت از کاندیدایی خاص (هاشمی‬
‫رفسنجانی) در انتخابات ریاست جمهوری کرده است‪ .‬دفاع وی درین خلصه میشود که"تماسی تلفنی وتعارفات و‬
‫رودربایستی های دوستانه" وی را به ورطه آن "اشتباه سیاسی" افکنده است‪.‬آنگاه به" مونتاژ نظریه" میرسد‪ .‬اینجا‬
‫دیگر از آن افتادگی وشرمساری خبری نیست‪.‬اگر تا کنون صدایی گرفته داشت اینک گلویی گشاده مییابد تا به تشدید‬
‫حملت خود بپردازد‪" .‬زان قوی تر گفت کاول گفته بود"‪.‬‬
‫میگوید شبستری که خود از آغاز معترف بود که کارش" ترجمه وکاربست یک سنت فکری غربی" است‪.‬آن دیگری‬
‫هم با همه ادعاها و القاب بزرگ چون" لوتر اسلم"‪ ،‬قبض وبسطش " با آرای کسانی چون بارت و بولتمان وشوایتزر‬
‫شباهت بسیار دارند" وکشف این شباهت کار تازه یی نیست‪ .‬و "این جریانهای فکری نه فقط ایده یا مفهوم نویی به‬
‫کار بولتمان اضافه نکردند بلکه بلحاظ قدرت تحلیل و تحقیق انتقادی و دید تاریخی رادیکال با او فاصله بسیار دارند"‪.‬‬
‫دلیلش هم سلطه فلسفه تحلیلی است که با "گسترش دلل بازی ورانت خواری وافت فرهنگی‪ -‬اخلقی وسیاست‬
‫زدایی پوپولیستی ارتباط مستقیم دارد"‪.‬‬
‫والبته این آغاز سخن است‪.‬قلم فرهاد پور تازه گرم شده است و پس از این نوبت به سلطه نیولیبرالیزم و منطق‬
‫دوران غار نشینی و رابطه نهادی عرفا و فقها با استبداد مطلقه شرقی و سپس هارت و ژیژک وآگامبن و بدیو و‬
‫دریدا و هگل‪......‬میرسد که باید چشمها را شست وبتماشا نشست‪.‬‬
‫البته جای شکرش باقیست که دمب قبض و بسط را یکسره به دمب پوپر وصل نمیکند و به عوض سراغ بارت و‬
‫بولتمان میرود و سپس سر فیلسوفان تحلیلی را در خورجین دلل ها ورانت خواران فرو می برد‪ .‬پیوند فقها و‬
‫استبداد شرقی را هم موقتا کنار میگذارد و بد نمی بیند که باجی به آنان بدهد و بگوید حتی فقهای وهابی هم از‬
‫روشنفکران دینی هزار سال جلو ترند و بهتر میتوانند قصه زکات شتر را با پول حل کنند‪ .‬و البته برای او فرقی‬
‫نمیکند که مساله "فقهای وهابی" پرداخت زکات شتر نیست بلکه پرداخت پول بجای شتر در دیه قتل خطایی است‪ .‬و‬
‫با این میزان از دقت واطلع میخواهد بر شتر مراد سوار شود وتومار روشنفکری دینی را لوله کند و بر تاق تعطیل‬
‫بگذارد (یکروز روشنفکران دینی را کنار دست سلمان رشدی می نشاندند حال زیر دست وهابی ها می نشا نند تا‬
‫مسند بعدی کجا باشد‪ .‬یک مطلوب و اینهمه طالبان !)‪.‬‬
‫سخن من اما با او در محتوا نیست‪ .‬در شیوه وصورت است‪ .‬حرف من اینست که این چه شیوه نقد کردن است؟‬
‫آخر نباید نیم دلیلی آورد برای اینکه چرا رانت خواری ودلل بازی با گسترش فلسفه تحلیلی مستقیما مربوط است؟‬
‫و بفرض که مربوط باشند چرا این ارتباط موجب ضعف و خفت فلسفه تحلیلی است؟ دللن ورانت خواران آب هم‬
‫مینوشند‪ ،‬از ریاضیات و ادبیات هم استفاده میکنند‪ ،‬آیا بر هوا وغذا وریاضی و‪....‬هم به جرم ارتباطشان با دللن باید‬
‫لعنت فرستاد و در خوبیشان شک کرد؟ از قضا چنانکه مورخان علم میگویند گسترش علم آمار با گسترش قمار بازی‬
‫همبسته بوده است ولی مگر هر ارتباطی موجب وهن و بطلن است؟از اینکه مسلم بگیریم که رانت خواری بد است‬
‫( مطابق کدام فلسفه اخلق؟ کدام معنای بد؟ آنهم توضیح تحلیلی میخواهد) آیا میتوانیم هر چه را نمیپسندیم بی دلیل‬
‫به آن وصل کنیم و بی باکانه به زباله دان نفرت بفرستیم؟البته همین موشکافیهای من هم از جنس فلسفه تحلیلی‬
‫است و ل بد باب مذاق دللن و رانت خواران!‬
‫بلی جلل الدین بلخی هم از موشکافیها و گره گشاییهای متکلمان و"فلسفه تحلیلی" شان نا خشنود بود و با آنان در‬
‫می پیچید ولی نه به این سستی و شلختگی‪ .‬تازه از او هم با همه جللت و دیانت حرف بی حساب و بی دلیل نباید‬
‫شنود چه جای دیگران‪.‬‬
‫میرسیم به" مهم نبودن بسط تجربه نبوی"‪ .‬مهم برای که و نسبت به چه؟چون شما دوست ندارید پس مهم نیست؟‬
‫بلی برای روزه خواران رویت هلل اول و آخر رمضان مهم نیست‪ ،‬برای روزه داران چطور؟پناه بر خدا از اینهمه خود‬
‫مداری‪.‬‬
‫اما قصه ترجمه ومونتاژ نظریه‪ .‬گیرم که قبض و بسط همه اش ترجمه و مونتاژ باشد و در قوت تحلیل فروتر از‬
‫بارت و بولتمان باشد‪ ،‬این چه ربطی به صدق و استحکام منطق آن دارد ؟ عقل فرو میماند که این چه بیراهه رفتن‬
‫است‪ .‬در صد کوچه و پس کوچه ترجمه و مونتاژ و رانت خواری و دلل بازی و‪....‬میپیچد و خود را به صد در میزند تا‬
‫از جاده راست نرود و با اصل فکر مواجهه نکند‪.‬‬
‫واژه های ترجمه ومونتاژ البته احتیاج به هیچ ترجمه ومونتاژی ندارند‪ .‬پیداست که از همان اول میخواهند بر سر مال‬
‫بکوبند و زیرآب نویسنده را بزنند و از مواجهه با فکر فرار کنند و راه آسانتر را در پیش گیرند یعنی قطار کردن نام‬
‫این وآن وچسباندن همه چیز به همه چیز و در آوردن همه چیز از همه چیز و دست آخر هم فاتحه منطق وتحلیل را‬
‫خواندن و فیلسوفان تحلیلی را دست انداختن و دستشان را در دست رانت خواران نهادن‪ .‬من البته خوب میفهمم‬
‫لذت این ویرانگری و زیرآب زدن های نان و آب دار و دل خنک کن را‪ :‬هم مینماییم که کاری میکنیم و بیکار ننشسته‬
‫ایم‪ ،‬هم به روشنفکران نشان میدهیم که اهل بخیه ایم و اینطور نیست که فقط آدورنو و هابرماس و هورکهایمر‬
‫وپانن برگ و ژیژک و آگامبن و بدیو‪...‬را خوانده باشیم‪ ،‬دمب بولتمان و بارت و شوایتزر را هم وجب کرده ایم‪،‬‬
‫چند کلمه یی هم در باره اصل واصالت آن مدعای فاخر بگویم که میگوید قبض وبسط ترجمه حرفهای بارت و‬
‫بولتمان است بلکه از آنها بسی پس تر و پست تر است‪ :‬افسانه پردازی وچهره آرایی و قلم گردانی و دعوی‬
‫پیشگامی در باره خویش و آراء خویش هیچگاه سبک و شان صاحب قبض و بسط نبوده است واینرا همه آثارم‬
‫گواهی میدهند‪ .‬آنرا برای مورخان نهاده ام تا خلوص ابتکار و نفوذ اقتباس را در آثار من بجویند و بنمایند‪ .‬اما‬
‫میخواهم به فرهاد پور بگویم که آسانگیری و سرسری خوانی درین جا کار دستش داده است‪ .‬برای من از روز روشن‬
‫ترست که او نه قبض وبسط را درست خوانده است نه بارت و بولتمان را‪ .‬به صف کردن و به رخ کشیدن نامهای آن‬
‫متکلمان هم متاسقانه جز علم فروشی و عالم نمایی هیچ مفاد و مصرفی ندارد‪.‬حکایت آنکس است که وصف نهنگ‬
‫میگفت‪.‬کسی گفتش مگر نهنگ را میشناسی‪ .‬گفت البته که میشناسم‪ ،‬چون شتر دوشاخ دارد‪ .‬گفت میدانستم که‬
‫نهنگ را نمیشناسی اکنون دانستم که شتر را هم نمیشناسی( مقالت شمس تبریزی) !‬
‫از قضا در فضای تحقیق هیچ چیز راهزن تر از شباهت های صوری و ظاهری نیست‪ .‬اگر مراد فرهاد پور سرکی به‬
‫قبض وبسط کشیده و نگاهکی به بارت و بولتمان انداخته و سپس به این کشف فاخر مفتخر شده که یکی ترجمه‬
‫ناقص و نازل دیگری است برود ومدال افتخارش را از بی دقتی ها و بی روشی های خود بگیرد وگرنه این گاف‬
‫گزاف اینهمه در کرنا کردن ندارد‪ .‬آیا وی واقعا می پندارد همه کوشش روشنفکران دینی در ذاتی وعرضی واقلی‬
‫واکثری وهویت وحقیقت وقبض وبسط وامامت وخاتمیت و صورت و بي صورتي و طوطی وزنبور و قرائت هاي‬
‫ديني‪ ،‬هرمنوتيك ديني و حقوق بشر و‪....‬درین خلصه میشود که"زکات شتر" را چگونه به روز وبسامان کنند؟ زهی‬
‫افیون زهی افسون ‪ ،‬زهی گفتار نا موزون ‪ .‬زهی معرفت‪ ،‬زهی انصاف‪ ،‬زهی گوهر ناشناس نا صراف!‬
‫معلوم است که مرغ همسایه غاز دارد و قبض و بسط هرچه بکند بگرد قلم بولتمان نمیرسد‪.‬جرمش این است که‬
‫خودی است و داماد سر خانه که عزتی ندارد‪ .‬مگر خواجه شیراز بفریاد برسد که گفت‪:‬‬
‫میی دارم چو جان صافی وصوفی میکند عیبش‬
‫خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی‬
‫همین قدر بگویم که من هنگام اندیشیدن و نوشتن قبض و بسط نه بارت را خوانده بودم نه بولتمان را‪،‬نه گادامر نه‬
‫هرش را‪ ،‬نه ارکون نه ابوزید را‪ .‬اکنون هم که به خود وآنها مینگرم تفاوتهای بسیار در میان می بینم‪ .‬اصول و فروعی‬
‫در قبض وبسط هست که در آثار آن بزرگان نیست‪ .‬با اینهمه نه ادعای پیشی بر آنان دارم نه بیشی‪ .‬و البته نه مترجم‬
‫آنانم نه وامدارشان‪ .‬فکر و ذکر خود را داشته ام و متاع و محصول خود را عرضه کرده ام‪.‬‬
‫عاریت کس نپذیرفته ام‬
‫آنچه دلم گفت بگو گفته ام‬
‫در عرصه هنر ونظر هیچگاه بعید وبدیع نبوده و نیست که نظر ورزان به مسایل مشابه بیندیشند وبه پاسخهای ظاهرا‬
‫مشابه برسند‪.‬این مشابهت ها همیشه با تفاوت هایی همراهند که به همان اندازه مهم اند وندیدنشان موجب خامی و‬
‫نا رسایی داوری میشود‪ .‬تامس کوهن شرح نیکویی در باب کشف همزمان اصل بقاء انرژی در آلمان وانگلستان‬
‫وفرانسه میدهد که خواندنی وراهگشاست‪.‬‬
‫همچنین همه آثار من گواهی میدهند که مرا شرمی و دریغی نیست که وامداری خود به پهلوانان وپیشروان پیشه‬
‫واندیشه خود را نکته بنکته مو بمو باز نمایم‪ .‬حال اینکه کسی بیاید و شلتاقی کند و در کمان گمان تیر تهمتی بنهد و‬
‫حباب خالی خیالی را بشکند و مشت " مترجمی" را باز کند و راز" ترجمه" یی را بر آفتاب بیفکند و بر کوشش‬
‫نجیبانه و فروتنانه کوششگری خط بطلن و عدوان بکشد‪ ،‬یاد آور موذني است كه در اذان نام خود را مي گفت و‬
‫شهادت بر نبوت خود مي داد‪ .‬باید به او گفت‪" :‬کس نزده است ازین کمان تیر مراد بر هدف"‪ .‬دست کم میگفتی‬
‫ویتگنشتاین و کواین و هگل( بلی هگل) ومولوی ‪...‬تا اندکی راست آید‪.‬‬
‫باز شدن ناگهانی پای لوتر هم به این معرکه تماشایی است‪.‬فرهاد پور تنها نیست‪.‬کس دیگری هم هست که به " لوتر‬
‫اسلم" آلرژی دارد‪ .‬او هم به تصلب و امتناع تفکر‪ ،‬مبتل است و عمري است با هگل پا به گل مانده است‪.‬گفتم باو‬
‫لقب "ماکیاولی" بدهند تا آرام بگیرد‪ .‬برای فرهاد پور اما هنوز لقبی خسروانه و شیرین نیافته ام‪ .‬شايد آن را در قصه‬
‫مجنون بيابم‪.‬‬
‫لوتر را در رویا دیدم‪ .‬پرسید" دشمنان تو کی ریش مرا رها میکنند گفتم دعایشان کن تا ریشه یی بیابند"‪.‬‬
‫سخن به درازا كشيد‪ ،‬مرادم از اين همه اشاره و تنبيه فقط مراد فرهادپور نبود‪ .‬وقت آنست که دامن سخن را در‬
‫چینم و خداوند را به خاطر همه دوستان و دشمنانی که به من عطا کرده سپاس بگزارم‪.‬‬
‫سعدیا بسیار گفتن عمر ضایع کردن است وقت عذر آوردن ست استغفرالله العظیم‬
‫عبدالکریم سروش‬
‫آمریکا‪ ،‬مریلند‪ ،‬مهر ماه ‪1387‬‬