You are on page 1of 56

‫مدخل·‬

‫ثهایی همچون مباحث عرفانی‪ ،‬ماورایی و مانند اینها به ذهن عموم افراد تداعی‬
‫معمول ً از متافیزیک‪ ،‬بح ‌‬

‫یها نیز بخش متافیزیک به همین امور مربوط است‪ ،‬اما متافیزیک فلسفی‬
‫یکند و در بسیاری از کتابفروش ‌‬
‫م ‌‬
‫چیست؟‪-‬‬

‫لهایی که در نتیجۀ تأملت گوناگون دربارۀ ماهیت بنیادین واقعیت مطرح‬
‫پاسخ کوتاه‪ :‬تحلیل فلسفی استدل ‌‬

‫یشوند‪-.‬‬
‫م ‌‬

‫ثهای معاصر دارد )که در ادامه روشن خواهد شد(‪.‬متافیزیک‬
‫ماندازی که این رشته در بح ‌‬
‫پاسخ بلند‪ :‬چش ‌‬

‫تشناسی(·‬
‫چیست؟ )متافیزیک در مقابل معرف ‌‬
‫سودمند است‪·.‬‬

‫تشناسی شاخۀ دیگری از فلسفه است که به امکان و ماهیت معرفت انسان دربارۀواقعیت‬
‫معرف ‌‬

‫یپردازد‪·.‬‬
‫م ‌‬
‫واقعیت(‪·.‬‬

‫تشناسی‬
‫برای اینکه چیستی متافیزیک را بفهمیم‪ ،‬مقایسۀ آن با معرف ‌‬

‫یپردازد )نه به چگونگی یا چیستی معرفت ما به‬
‫اما متافیزیک به ماهیت بنیادین واقعیت م ‌‬
‫تشناسی همیشه آسان و سرراست نیست‪·.‬‬
‫البته تمایز میان متافیزیک و معرف ‌‬

‫روش دیگر برای تفکر‬

‫یهای تاریخی گوناگونی است که فیلسوفان در دور‌ههای مختلف دربارۀ متافیزیک‬
‫دربارۀ متافیزیک مقایسۀ تلق ‌‬
‫یتوانیم به روش توصیفی )آنچه در طول تاریخ از‬
‫به بیان دیگر‪ ،‬برای یافتن درک مناسبی از متافیزیک هم م ‌‬

‫هاند‪·.‬‬
‫داشت ‌‬

‫های )اینکه متافیزیک مطابق با معیار مناسب خویش چه‬
‫سوی فیلسوفان متافیزیک خوانده شده است( و هم به روش توصی ‌‬
‫های بوده است‬
‫باید باشد( عمل کرد‪ .‬اتفاقا هر دو روش آزموده شده است‪ ،‬اما مسئله اینجاست که نتیجه هر دو روش به گون ‌‬
‫یکند فیلسوفان در باب چند دانش‬
‫که از دل هر کدام چندین نظریه استخراج شده است که آدمی در نگاه نخست خیال م ‌‬
‫یای افزون بر تاریخ بسیار بلند این‬
‫هگون ‌‬
‫دلیل چنین گون ‌‬

‫یگویند نه یک رشتۀ خاص به نام متافیزیک!·‬
‫متفاوت سخن م ‌‬

‫یگردد‪·.‬‬
‫دانش‪ ،‬به ابهام ذاتی ماهیت متافیزیک و اینکه چه باید باشد‪ ،‬برم ‌‬

‫یکوشد تا با روش تاریخی‬
‫مایکل لوکس م ‌‬

‫چیستی متافیزیک را بکاود‪.‬متافیزیک چیست؟ )نگرش تاریخی همراه با مقایسۀ ارسطو و کانت(·‬

‫هی‬
‫ارسطو به مثاب ‌‬

‫تکم دو‬
‫نخستین کسی که رسمًا در خصوص متافیزک سخن گفته است‪ ،‬اگرچه خود نام متافیزیک بر آن ننهاده است‪ ،‬دس ‌‬
‫ههایش مطرح کرده است‪.1:‬‬
‫تلقی از متافیزیک را در نوشت ‌‬

‫علم وجود بماهو وجود )یا موجود بماهو موجود(‪-:‬‬

‫یپردازد(‪-.‬‬
‫یپردازد )نه مثل فیزیک که فقط به موجودات فیزیکی م ‌‬
‫عام که به همۀ موجودات م ‌‬

‫دانشی‬

‫فقط به موجودات از این‬

‫یاند(‪-.‬‬
‫یپردازند )نه مثل ً از این حیث که فیزیک ‌‬
‫حیث که موجودند م ‌‬

‫متافیزیک در این تلقی به امور دیگری نیز که بر هر‬

‫یپردازد مانند وحدت‪ ،‬کثرت‪ ،‬شباهت‪ ،‬تفاوت‪-.‬‬
‫قاند م ‌‬
‫چیزی منطب ‌‬

‫متافیزیک علم مقولت است‪ :‬انواع بنیادینی که همۀ‬

‫یشوند‪-.‬‬
‫اشیا ذیل آنها واقع م ‌‬
‫یشود‪.2.‬‬
‫تعیین م ‌‬

‫شهای دیگر در آن بحث و‬
‫در این تلقی متافیزیک دانشی است که موضوع تمامی دان ‌‬
‫های مختص به بخش خاصی از موجودات )یعنی تنها به علل‬
‫رشت ‌‬

‫علم مربوط به علل نخستین‪-‬‬

‫یپردازد(‪ .‬در این تلقی این رشته علمی یک دانش نظری در برابر دانش عملی‪ ،‬مانند اخلق و سیاست قرار‬
‫نخستین م ‌‬
‫یگرفت‪-.‬‬
‫م ‌‬

‫محرک نامتحرک )یعنی خدا( موضوع اصلی این رشته است‪-.‬‬

‫الهیات فلسفی نیز شد‪-.‬‬
‫است‪·.‬‬

‫متافیزیک به این معنا بعدها شامل‬

‫به نظر ارسطو‪ ،‬این رشته همان علم وجود بماهو وجود یا موجود بماهو موجود‬

‫یکند‪·.‬‬
‫هاختصار از تلش ارسطو برای یکی گرفتن ‪ 1‬و ‪ 2‬نیز بحث م ‌‬
‫لوکس ب ‌‬

‫متافیزیک ارسطویی در قرون‬

‫وسطا به همان شیوۀ دوگانه استمرار یافت‪ .‬از این رو متافیزیک عبارت بود از علم وجود بماهووجود یا موجود بماهو موجود و نیز‬
‫لگرایان قرون هفدهم و هجدهم دامنۀ متافیزیک را وسعت‬
‫عق ‌‬

‫بحث از جوهر الهی که علم علل نخستین بود‪·.‬‬

‫یدانستند‪ -:‬علم علل نخستین و جوهر الهی‪ -‬علم وجود بماهو وجود یا موجود بماهو‬
‫بخشیدند و آن را شامل امور زیر م ‌‬
‫موجود‪ -‬بحث از نفس و بدن‪ -‬و ارادۀ آزاد·‬

‫لگرایان )قرن هفدهم و هجدهم( همچنین از منظرهای گوناگونی به‬
‫عق ‌‬
‫‪1‬‬

‫هاند‪:‬‬
‫متافیزیک نگریست ‌‬
‫‪2‬‬

‫ارسطو(‪.‬‬
‫نشناسی(‪-‬‬
‫تغییرپذیری )کیها ‌‬
‫طبیعی(·‬

‫متافیزیک عام )علم وجود بماهو وجود یا موجود بماهو موجود‬

‫متافیزیک خاص )منظرهای گوناگون دربارۀ وجود(‪-:‬‬

‫نشناسی عقلنی(‪-‬‬
‫وجود در موجودات عقلنی )روا ‌‬

‫وجود از منظر‬

‫وجود الوهی )الهیات‬

‫بتر است‪ .‬ارسطو به دنبال تناسب دیدگا‌ههایش با‬
‫لگرایانه به لحاظ روشی هم آزادمشر ‌‬
‫متافیزیک عق ‌‬

‫لگرایان چنین نبودند‪·.‬‬
‫و پیشافلسفی بود‪ ،‬اما عق ‌‬
‫لگرایانه حمله کردند‪·.‬‬
‫متافیزیک عق ‌‬
‫یاند‪-:‬‬
‫تشناخت ‌‬
‫معرف ‌‬

‫هگرایان )قرن هجدهم( به )‪ ( common sense‬شهود‪/‬فهم عرفی‬
‫تجرب ‌‬

‫لگرایانه ایراداتی‬
‫هگرایان به متافیزیک عق ‌‬
‫ایرادات تجرب ‌‬

‫معرفت علمی دربارۀ ماهیت واقعیت باید از طریق تجربۀ حسی توجیه شود‪-،‬‬

‫هیچ تجربۀ‬

‫لگرایانه به دست دهد‪-.‬‬
‫یتواند توجیه معتبری برای مدعیات نظری متافیزیک عق ‌‬
‫یای نم ‌‬
‫حس ‌‬
‫لگرایانه دربارۀ معرفت علمی به ماهیت واقعیت‪ ،‬مورد تردید است‪·.‬‬
‫عق ‌‬

‫بنابراین‪ ،‬مدعیات متافیزیک‬

‫هگرایان حتی ادعا کردند که‬
‫برخی از تجرب ‌‬
‫اشکالت مشابهی در‬

‫یتواند براساس تجربۀ حسی تأیید )یا رد( شود‪·.‬‬
‫یمعناست زیرا هرگز نم ‌‬
‫لگرایانه ب ‌‬
‫متافیزیک عق ‌‬

‫یکرد(‪·.‬‬
‫لگرایان‪ ،‬خود را به معرفت عرفی مقید م ‌‬
‫مورد متافیزیک ارسطویی نیز مطرح شد )اما ارسطو برخلف عق ‌‬

‫نقد‬

‫هگرایانه نیستند بلکه به ساختار پیشینی ذهن نیز‬
‫لگرایانه مقدمات دیگری نیز دارد که صرفًا تجرب ‌‬
‫کانت به متافیزیک عق ‌‬
‫یگردند‪-:‬‬
‫بازم ‌‬
‫یآید‪-.‬‬
‫م ‌‬

‫هکارگیری ساختارهای مفهومی فطری در مورد محتواهای حسی خام به دست‬
‫متعلق معرفت از طریق ب ‌‬
‫تهای‬
‫یگیرند که زیربنای صور ‌‬
‫یای را به کار م ‌‬
‫لگرایان( ساختارهای مفهوم ‌‬
‫کدانان )اعم از ارسطو و عق ‌‬
‫متافیزی ‌‬

‫تاند )مانند معرفت به جواهر‪ ،‬علیت‪ ،‬رویدادها و غیره(‪-.‬‬
‫نجهانی معرف ‌‬
‫ای ‌‬

‫این ساختارهای مفهومی تنها در صورتی‬

‫نجهانی( به کار‬
‫ههای حسی )ای ‌‬
‫یدهند که در مورد برخی از انواع داد‌ههای خام تجرب ‌‬
‫متعلقات معرفت را به دست م ‌‬
‫روند‪-.‬‬

‫یتوان آنها را با‬
‫یبرند که در آنها نم ‌‬
‫قهایی به کار م ‌‬
‫هنحو نامناسب و در سیا ‌‬
‫کدانان این ساختارها را ب ‌‬
‫اما متافیزی ‌‬
‫شهای متافیزیکی‬
‫کدانان از این ساختار برای پاسخ به پرس ‌‬
‫پس استفادۀ متافیزی ‌‬

‫داد‌ههای تجربی مناسب ترکیب کرد‪-.‬‬

‫یتواند به حصول متعلقات معرفت بینجامد‪-.‬‬
‫نم ‌‬
‫است‪·.‬‬

‫کدانان مبنی بر رسیدن به معرفت مورد تردید‬
‫بنابراین‪ ،‬ادعای متافیزی ‌‬

‫یکند‪-:‬‬
‫کانت میان دو نوع متافیزیک تفکیک م ‌‬

‫هها یا بازنمودهای مفهومی انسان‪-.‬‬
‫شاکل ‌‬
‫ساختارهای شناختی انسان‪·.‬‬

‫متافیزیک انتقادی‪ :‬بررسی ماهیت و حدود ساختارها‪،‬‬

‫تها یا‬
‫متافیزیک متعالی‪ :‬بررسی نحوۀ وجود واقعی جهان‪ ،‬مستقل از قابلی ‌‬

‫لگرایانه( معتبر نیست‪ ،‬زیرا به‬
‫به نظر کانت‪ ،‬متافیزیک استعلیی )مثل ً ارسطویی یا عق ‌‬

‫یرود درحالی که روادید عبور از آن را ندارد‪ .‬از این رو‪ ،‬استعلیی‬
‫دنبال معرفتی است که فراتر از دستگاه شناخت بشری م ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫تهای دستگاه‬
‫یپردازد که در قلمرو قابلی ‌‬
‫اما متافیزیک انتقادی معتبر است‪ ،‬زیرا صرفًا به چیزهایی م ‌‬

‫شناختی بشر قرار دارند‪·.‬‬

‫یهای چندی دارد‪-:‬‬
‫به نظر لوکس‪ ،‬این دیدگاه کاست ‌‬

‫یها بر این باور باشند‬
‫یک‪ .‬اگر کانت ‌‬

‫یتواند موضوع مطالعه متافیزیکی قرار گیرد‪ ،‬آنگاه آنان در این فرض که »ساختار مفهومی‬
‫که جهان آنگونه که واقعا هست‪ ،‬نم ‌‬
‫ت که همواره ساختار ذهنی ما در بازنمایی‬
‫یتواند موضوع متافیزیک قرار گیرد‪ ،‬برخطا خواهند بود‪ ،‬زیرا؛ اگر چنین ‌اس ‌‬
‫ذهنی« م ‌‬
‫یها آن را ساختار‬
‫یشک برای تمیز و شناختن آنچه کانت ‌‬
‫اشیا مانع این است که به خود این اشیا دسترسی یابیم؛ آنگاه ب ‌‬
‫یها‪ ،‬این امر‬
‫یخوانند‪ ،‬نیازمند بهر‌هگرفتن از مفاهیمی خارج از آن هستیم؛ حال آنکه براساس اصول خود کانت ‌‬
‫ذهنی م ‌‬
‫مستلزم این است که چنین مفاهیمی‪ /‬چیزهایی نتوانند وجود داشته باشند که ماهیت »ساختار ذهنی ما« را شناسایی‬
‫کنند‪-.‬‬

‫دو‪ .‬نظریه ساختار ذهنی کانتی درباره بازنمود مفهومی خودشکن است‪ .‬اگر هرچیزی بازنمایی مفهومی‪/‬ذهنی‬

‫چیزی است که ما در پی ادراک آن هستیم‪ ،‬خود نظریۀ »بازنمود مفهومی« نیز از این قانون مستثنا نخواهد بود‪-.‬‬

‫سه‪.‬‬

‫یگوییم نه اینکه دربار‌هشان داستان بسازیم‪ .‬اصل مفروض ایدۀ‬
‫یاندیشیم و سخن م ‌‬
‫ما دربارۀ اشیا واقعا آنگونه که هستند‪ ،‬م ‌‬
‫اندیشیدن یا اشاره کردن به اشیا این است که روابطی وجود دارند که اندیشه ما و زبان ما را به اشیای مستقل از ذهن و‬
‫یگیریم صرفا ابزاری برای درک و انتقال معنا و واقعیت‬
‫یدهند‪ .‬از این رو‪ ،‬مفاهیمی که در اندیشیدن بهره م ‌‬
‫نمان پیوند م ‌‬
‫زبا ‌‬
‫هعنوان نظریۀ مقولت(·‬
‫هستند‪ ،‬نه اینکه مانع بین ما و اشیا باشند‪.‬متافیزیک چیست؟ )متافیزیک ب ‌‬

‫نگاهی معاصر به‬

‫یترین مقولت‬
‫هعنوان وجود بماهو وجود یا موجود بماهو موجود‪ :‬متافیزیک به شناسایی اساس ‌‬
‫تلقی ارسطویی از متافیزیک ب ‌‬
‫فها وجود دارند؟«(·‬
‫لاند‪» :‬آیا ال ‌‬
‫یپردازد )مسائل متافیزیک به این شک ‌‬
‫یا انواع موجودات م ‌‬

‫این تلقی دربارۀ متافیزیک‬

‫یبینیم‪ ،‬محدودتر است )در متون جدید‪ ،‬متافیزیک شامل بحث از خدا‪ ،‬ذهن و بدن‪ ،‬ارادۀ‬
‫نسبت به آنچه در بیشتر متون جدید م ‌‬
‫یشود(‪·.‬‬
‫آزاد و غیره نیز م ‌‬

‫فها وجود دارند؟«‬
‫شهای متافیزیک به این معنا )که همگی به شکل »آیا ال ‌‬
‫چند نمونه از پرس ‌‬

‫نهای ممکن وجود دارند؟ آیا‬
‫یها( وجود دارند؟ آیا روابط وجود دارند؟ آیا جواهر وجود دارند؟ آیا جها ‌‬
‫یها )یا کل ‌‬
‫هستند(‪ :‬آیا ویژگ ‌‬
‫ع امو‌رها وجود دارند؟ آیا علل و معلولت وجود دارند؟ آیا روابط عّلی وجود‬
‫گزار‌هها وجود دارند؟ آیا رویدادها وجود دارند؟ آیا وض ‌‬
‫دارند؟·‬

‫یپردازد‪·.‬‬
‫فها نیز )در صورت وجود( م ‌‬
‫همچنین متافیزیک به بحث از ماهیت ال ‌‬

‫شهای بسیاری به‬
‫پرس ‌‬

‫شها را مسائل‬
‫فها وجود دارند )و در صورت وجود‪ ،‬چه ماهیتی دارند(؟« مطرح است‪ .‬آیا باید همۀ این پرس ‌‬
‫شکل »آیا ال ‌‬
‫متافیزیکی بدانیم؟·‬

‫عگرا‪:‬‬
‫یتوانیم بحث زیر را دربارۀ این پرسش تصور کنیم که »آیا پشتک زدن وجود دارد یا نه؟«‪:‬واق ‌‬
‫م ‌‬

‫یپذیرم که جملتی‬
‫عگرا‪ :‬من م ‌‬
‫یدهند!ناواق ‌‬
‫یبینیم که بسیاری از مردم این کار را انجام م ‌‬
‫آری‪ ،‬پشتک زدن وجود دارد‪ .‬ما م ‌‬

‫یتوانند صادق باشند‪ ،‬اما درستی این جمله به این معنا نیست که پشتک زدن وجود دارد‪.‬‬
‫همچون »نادر پشتک زد« م ‌‬
‫عگرا‪ :‬پس تو‬
‫یکند؛ همین وبس‪.‬واق ‌‬
‫لهای مختلفی حرکت م ‌‬
‫نهایشان به شک ‌‬
‫ناند و بد ‌‬
‫اشخاصی وجود دارند که دارای بد ‌‬
‫یچرخانند‪،‬‬
‫نهایشان را م ‌‬
‫عگرا‪ :‬اگر منظور تو این است که افرادی وجود دارند که بد ‌‬
‫یپذیری که پشتک زدن وجود دارد‪.‬ناواق ‌‬
‫م ‌‬
‫عگرا‬
‫در بحث فوق چه خبر است؟ ناواق ‌‬

‫نها و حرکت وجود ندارد‪·.‬‬
‫آری‪ .‬اما پشتک زدن مستقل و جدا از اشخاص‪ ،‬بد ‌‬

‫نها و حرکت حذف کرد‪·.‬‬
‫هنفع واژ‌ههای اشخاص‪ ،‬بد ‌‬
‫یتوان واژۀ »پشتک زدن« را ب ‌‬
‫یکند که م ‌‬
‫استدلل م ‌‬
‫های نیست‪·.‬‬
‫یکند که »پشتک زدن« یک مقولۀ ابتدائی و پای ‌‬
‫استدلل م ‌‬

‫عگرا‬
‫ناواق ‌‬

‫عگرایان دربارۀ این موضوع‬
‫عگرایان و ناواق ‌‬
‫واق ‌‬

‫اختلف دارند که چه مقولتی را باید در فهرست مقولت بنیادی )یا ابتدائی( خود قرار دهیم؛ مقولتی که سایر مقولت از آنجا‬
‫یاند )مثل ً‬
‫هوضوح غیربنیاد ‌‬
‫مسائل مربوط به مقولتی که ب ‌‬

‫یشوند‪ .‬این موضوع به وجودشناسی مربوط است‪·.‬‬
‫مشتق م ‌‬

‫یتوانیم‬
‫یشوند‪ .‬اما م ‌‬
‫یخود از مسائل متافیزیکی برشمرده نم ‌‬
‫هخود ‌‬
‫نها وجود دارند یا نه؟«( معمول ً ب ‌‬
‫»آیا دستیاران کارگردا ‌‬
‫وارد بحث متافیزیکی در مورد این مقولت شویم‪·.‬‬
‫همندند‪·.‬‬
‫کلی‪ ،‬گزاره و غیره علق ‌‬

‫کدانان )به معنای سنتی( ابتدائًا به مقولت غیرمادی مانند‬
‫متافیزی ‌‬

‫شهای کلسیک متافیزیکی فوق‬
‫در این کتاب تمرکز عمدتًا بر بخشی از مهمترین پرس ‌‬
‫به لحاظ پیشافلسفی بدیهی است که برخی از اشیا در‬

‫یها·‬
‫عگراییمسئلۀ کل ‌‬
‫یها )‪ :(1‬واق ‌‬
‫خواهد بود‪.‬فصل اول‪ :‬کل ‌‬

‫برخی از صفات با یکدیگر اشتراک یا مشابهت دارند؛ مثل ً همۀ گیاهان این باغ سبزند‪·.‬‬

‫فیلسوفان همواره این پرسش را‬

‫یتری وجود دارد که فقط به دلیل آن واقعیت‪ ،‬اشیا در صفات خاصی با یکدیگر‬
‫یتر یا بنیاد ‌‬
‫یکردند که آیا واقعیت اساس ‌‬
‫مطرح م ‌‬
‫مشترک هستند؛ مثل ً همۀ این گیاهان سبز هستند‪·.‬‬

‫تشناختی یا‬
‫این پرسش به دنبال تبیینی گیا‌هشناختی‪ ،‬زیس ‌‬

‫عگرایانۀ افلطون·‬
‫فیزیکی از اشتراک گیاهان مزبور در این صفت نیست‪.‬را‌هحل واق ‌‬

‫سقراط در رسالۀ پارمنیدس افلطون‬

‫کاند یا از آنها بهر‌همندند و به نام این اشیا نامیده‬
‫مثلی وجود دارند که این اشیا در آنها مشتر ‌‬
‫یدهد که صور یا ُ‬
‫پیشنهاد م ‌‬
‫یشوند‪·.‬‬
‫یشوند؛ مثل ً برخی اشیا از بزرگی‪ ،‬زیبایی یا عدالت بهر‌همندند و در نتیجه بزرگ‪ ،‬زیبا یا عادل م ‌‬
‫م ‌‬

‫سقراط طرح‬

‫یدهد‪ (*):‬در جایی که تعدادی از اشیا‬
‫کاند‪ ،‬چیزی مانند ‪، a … n،‬تبیینی زیر را در اینجا ارائه م ‌‬
‫های ‪ F،‬در صفتی مشتر ‌‬
‫و رابط ‌‬
‫هنحوی که هر یک از ‪، R،‬به نام‬
‫هواسطۀ قرار داشتن در رابطۀ ‪a…n‬دارند؛ و ‪ F‬را با ‪ R‬رابطۀ ‪ a … n‬وجود دارد‪ ،‬ب ‌‬
‫در صفت ‪ F‬با ‪ R‬ب ‌‬
‫قیافتن ‪ (partaking)،‬اشتراک دارند‪·.‬‬
‫)‪ (exemplification‬از مصدا ‌‬

‫یدهند به جای بهر‌همندی‬
‫عگرایان ترجیح م ‌‬
‫برخی از واق ‌‬

‫عگرایان همان چیزی است که در )*( بیان‬
‫یها سخن بگویند‪ .‬اما روش اصلی واق ‌‬
‫و به جای صور یا مثل‪ ،‬از ویژگ ‌‬
‫عگرایی متافیزیکی·‬
‫شد‪.‬وجودشناسی واق ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬تبیین متافیزیکی کافی از اشتراک در صفات‪ ،‬مستلزم‬
‫به نظر واق ‌‬

‫تکم( دو مقولۀ )یا نوع( اساسی از اشیا را دربردارد‪ :‬جرئی‬
‫یای است که )دس ‌‬
‫و کلی )‪ (particular‬وجودشناس ‌‬
‫یشوند )اشیای انضمامی همچون‬
‫یها‪ *:‬شامل »اشیای متعارف و روزمره« م ‌‬
‫ههای جزئ ‌‬
‫برخی از جنب ‌‬

‫‪(universal).-‬‬

‫یکند )یعنی تکرارناپذیر یا‬
‫های از فضا را در زمان خاصی اشغال م ‌‬
‫یها ناحیۀ جداگان ‌‬
‫نها‪ ،‬گیاهان و ‪ *.(...‬هر یک از جزئ ‌‬
‫انسا ‌‬
‫لانطباق بر اشیای مختلف است(‪-.‬‬
‫غیرقاب ‌‬

‫یشوند؛ یعنی همان‬
‫یها‪ *:‬شامل اشیای انضمامی نم ‌‬
‫ههای کل ‌‬
‫برخی از جنب ‌‬

‫نهای مختلف مصداق یابند یا ظاهر شوند‬
‫یهای دارای مکا ‌‬
‫یتوانند از طریق جزئ ‌‬
‫اشیای متعارف نیستند‪ *.‬هر یک از آنها م ‌‬
‫فاند(‪·.‬‬
‫لانطباق بر اشیای مختل ‌‬
‫)یعنی تکرارپذیر یا قاب ‌‬

‫یتوانیم )*( را به صورت دیگری بیان کنیم‪:‬اشیای‬
‫اکنون م ‌‬

‫یکنند و همین امر‬
‫یها( برقرار م ‌‬
‫قبخشی( با اشیای تکرارپذیر )کل ‌‬
‫یها( وجود دارند که رابطۀ خاصی )مصدا ‌‬
‫تکرارناپذیری )جزئ ‌‬
‫مبنای اشتراک صفات میان اشیای متعارف جهان است‪·.‬‬

‫یها انواع بسیاری دارند‪ .‬تا اینجا دربارۀ‬
‫عگرایان‪ ،‬کل ‌‬
‫به نظر واق ‌‬

‫یهای‬
‫ییابند‪ .‬اینها را کل ‌‬
‫یهایی همچون عدالت‪ ،‬سبزی و ‪ ...‬سخن گفتیم که به طور منفرد یا تک به تک مصداق م ‌‬
‫کل ‌‬
‫ینامیم‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫کموضعی‬
‫هوسیلۀ )‪ (monadic‬یا تکین )‪ (one-placed‬ت ‌‬
‫یهایی به نام روابط وجود دارند که ب ‌‬
‫علوه بر این‪ ،‬کل ‌‬

‫تهایی از اشیا مصداق‬
‫هوسیلۀ جف ‌‬
‫های مکانی است و ب ‌‬
‫ییابند؛ مانند یک مایل فاصله داشتن که رابط ‌‬
‫چند جزئی مصداق م ‌‬
‫ینامیم‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫ییابند‪ .‬این قبیل روابط را دوموضعی یا دوتایی‬
‫در کل‪ ،‬روابط دوموضعی‪ (binary) ،‬یا دوگانه )‪ (dyadic‬م ‌‬

‫ییابند‪·.‬‬
‫ههایی از اشیا مصداق م ‌‬
‫‌‌ـگان ‌‬

‫هموضعی و‬
‫هوسیلۀ ‪ n‬س ‌‬
‫عگرایان همۀ‪‌ n‬ـموضعی وجود دارند که ب ‌‬
‫برخی از واق ‌‬

‫یها را از انواع‬
‫ینامند‪ .‬برخی از آنها ویژگ ‌‬
‫یهای تکین را »ویژگی« م ‌‬
‫یها به نظر آنها صفاتی )‪(kinds‬کل ‌‬
‫یکنند؛ ویژگ ‌‬
‫تفکیک م ‌‬
‫یها هستند یعنی چیستی آنها را‬
‫ههای جانوری‪ ،‬مقوم جزئ ‌‬
‫یهایند و انواع‪ ،‬مانند گون ‌‬
‫همچون رنگ هستند که وصفجزئ ‌‬
‫یکنند‪·.‬‬
‫مشخص م ‌‬

‫یها را با درجات گوناگونی از کلیت‪ ،‬مصداق‬
‫یها انواع مختلفی از کل ‌‬
‫عگرایان‪ ،‬جزئ ‌‬
‫پس به نظر واق ‌‬

‫یتوانند روابطی‬
‫یهای قرمزی‪ ،‬سفیدی و غیره همگی به نوع »رنگ« تعلق دارند و م ‌‬
‫برای مثال‪ ،‬ویژگ ‌‬

‫یبخشند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫نتر از بودن را مصداق ببخشند‪·.‬‬
‫یها وجود دارند که انواع گوناگونی از‪ n‬همچون روش ‌‬
‫ههایی از جزئ ‌‬
‫‌‌ـگان ‌‬

‫یها و‬
‫پس جزئ ‌‬

‫یتوانند‬
‫یها م ‌‬
‫یها‪ ،‬انواع و روابط )که خود‪ ،‬درجات گوناگونی از کلیت دارند(‪ .‬و خود این کل ‌‬
‫یبخشند‪ :‬ویژگ ‌‬
‫یها را مصداق م ‌‬
‫کل ‌‬
‫ینهایت‪·.‬‬
‫نطور تا ب ‌‬
‫یهای دیگری باشند و همی ‌‬
‫قبخش کل ‌‬
‫مصدا ‌‬

‫چیزی که در ابتدا فرضی نسبتًا ساده به منظور تبیین‬

‫یرسد که‬
‫معیار و پیچید‌های تبدیل شده است و به نظر م ‌‬
‫موارد روزمرۀ اشتراک در صفت بود‪ ،‬اکنون به نظریۀ متافیزیکی تما ‌‬
‫فاصلۀ زیادی با فهم عرف دارد‪·.‬‬

‫این مجموعۀ بسیار پیچیده از التزامات وجودشناختی چه فاید‌های دارد؟ و چه کار‬

‫یتواند انجام دهد و آیا برای این کار‪ ،‬چنین چیزی ضرورت دارد؟ در ادامه‪ ،‬دلیل ضرورت تن دادن به‬
‫یای‪ ،‬البته بجز )*(‪ ،‬م ‌‬
‫فلسف ‌‬
‫جملۀ زیر مثالی از یک‬

‫عگرایی‪ :‬حمل‬
‫یکنیم‪.‬دلیل نخست برای واق ‌‬
‫·)‪ (predication‬چنین نظریۀ پیچید‌های را ملحظه م ‌‬

‫عبارت موضوع ـ محمولی است‪ (1):‬سقراط شجاع است‪·.‬‬

‫هعنوان‬
‫یکند و آن را )ب ‌‬
‫)‪ (1‬به یک جزئی )سقراط( اشاره م ‌‬

‫یکند؛ مدلول یا مرجع »سقراط« در این عبارت روشن است‪ ،‬اما مدلول یا مرجع »شجاع« چیست؟‬
‫شجاع( وصف م ‌‬
‫·‬

‫هوسیلۀ آن بیان شده‬
‫یگوید )یعنی فکر یا گزار‌های که ب ‌‬
‫شهودًا صدق )‪ (1‬به دو چیز وابسته است‪) :‬الف( آنچه )‪ (1‬م ‌‬

‫است( و )ب( نحوۀ وجود جهان )مستقل از فکر یا زبان ما(‪·.‬‬

‫هوسیلۀ ساختار‬
‫یگوید‪ ،‬ب ‌‬
‫عگرا‪ ،‬آنچه )‪ (1‬م ‌‬
‫به نظر یک واق ‌‬

‫هاند(‪ .‬و )ب( از طریق ساختار‬
‫یشود )اینکه عناصر آن چه هستند و به چه ترتیبی در کنار هم قرار گرفت ‌‬
‫زبانی آن مشخص م ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫عینی جهان مشخص م ‌‬
‫وجود داشته باشد‪·.‬‬

‫یای که زیربنای‬
‫عگرایان معتقدند که )‪ (1‬صادق است اگر و تنها اگر میان ساختار زبان ‌‬
‫واق ‌‬

‫یای که زیربنای )ب( است‪ ،‬مطابقت‬
‫شهودًا )‪) (correspondence‬الف( است و ساختار غیرزبان ‌‬

‫کموضعی‬
‫»سقراط« با شخصی خاص به نام سقراط از طریق رابطۀ ارجاع یا دللت مطابقت دارد؛ »شجاع« با یک کلی ت ‌‬
‫یای مطابقت دارد‪·.‬‬
‫قبخشی دوموضع ‌‬
‫)یعنی یک ویژگی( مطابق است؛ و »است« با رابطۀ مصدا ‌‬

‫رابطۀ »سقراط« با آن‬

‫یهای خاصی‬
‫لهایشان )که روابط و ویژگ ‌‬
‫فرد جزئی‪ ،‬رابطۀ »دللت« یا »ارجاع« است اما رابطۀ »است« و »شجاع« با مدلو ‌‬
‫هستند( چیست؟·‬

‫لهایشان دقیقًا همانند رابطۀ‬
‫یتوان گفت‪ ،‬این است که رابطۀ آنها را با مدلو ‌‬
‫اولین چیز خامی که م ‌‬

‫»سقراط« با مدلولش بدانیم؛ یعنی میان آنها به رابطۀ دللت قائل باشیم‪ .‬این پاسخ مشکلتی دارد‪·.‬‬

‫نخست‪ :‬محمول‬

‫یهای )‪ (general‬نیست بلکه واژ‌های عام )‪» (singular‬شجاع« یک واژۀ منفرد‬
‫یتوانند در مورد جزئ ‌‬
‫لها م ‌‬
‫است‪ .‬محمو ‌‬
‫یتوانند بر آنها دللت کنند‪·.‬‬
‫هوسیلۀ آنها برآورده شوند‪ ،‬اما نم ‌‬
‫گوناگون صدق کنند یا ب ‌‬

‫عگرایان از این مشکل آگا‌هاند اما‬
‫واق ‌‬

‫یکنند که در اینجا نوعی ارجاع‬
‫در کار است‪ .‬به نظر آنها )‪ (denoting‬یا دللت )‪ (referring‬تأکید م ‌‬
‫شجاعت است‪·.‬‬

‫یتوان به صورت زیر بازنویسی کرد‪» (connote) ):‬شجاع« متضمن‬
‫یکنند که )‪ (1‬را م ‌‬
‫عگرایان ادعا م ‌‬
‫واق ‌‬

‫یبخشد‪·.‬‬
‫‪ (’1‬سقراط شجاعت را مصداق م ‌‬

‫قبخشیدن را مشخص کنیم؛‬
‫اما همچنان باید رابطه میان »است« و مصدا ‌‬

‫اگر مدلول »است« مصداق بخشیدن باشد‪ ،‬رابطۀ میان آنها چه خواهد بود؟·‬

‫یرسد‬
‫به لحاظ گرامری عجیب به نظر م ‌‬

‫یتواند مرجع داشته باشد )چه از طریق دللت و چه از طریق‬
‫که بگوییم »است« )که نه حالت اسمی دارد و نه وصفی( م ‌‬
‫تضمن(‪·.‬‬

‫یدهیم‪» :‬سقراط« رابطۀ دللت با آن فرد خاص دارد؛‬
‫در ادامه مستقیمًا با بازنویسی )‪ (’1‬کار را ادامه م ‌‬

‫قبخشیدن رابطۀ تضمن است؟‬
‫یبخشد« با مصدا ‌‬
‫»شجاع« با صفت شجاعت رابطۀ دللت دارد؛ آیا رابطۀ »مصداق م ‌‬
‫·‬

‫اگر مسئلۀ فوق را )فع ً‬
‫عگرایانه از قوت تبیینی برخوردار است‪·:‬‬
‫ل( کنار بگذاریم‪ ،‬تصور واق ‌‬

‫عگرا‪ :‬هرگاه‬
‫واق ‌‬

‫یگوییم‬
‫یای که »‪ «a‬است« فقط به اشیای مدلول ‪ «a، F‬م ‌‬
‫یدهیم بلکه به کل ‌‬
‫متضمن آن است نیز ارجاع ‪ F‬ارجاع نم ‌‬
‫است« صادق است‪·.‬‬

‫یدهیم‪ .‬و به همین دلیل که‬
‫قبخش ‪ a‬م ‌‬
‫یهایی ‪، «a، F‬است ‪ F‬مصدا ‌‬
‫عگرا‪ ،‬کل ‌‬
‫هعلوه‪ ،‬به نظر واق ‌‬
‫ب ‌‬

‫یهایی هستند که در تبیین )*( از اشتراک وصفی به آنها استناد کردیم‪.‬دلیل دوم‬
‫لها متضمن آنها هستند‪ ،‬همان کل ‌‬
‫که محمو ‌‬
‫در بحث از حمل‪ ،‬واژ‌ههای منفرد انتزاعی را ملحظه کردیم‪ .‬در‬

‫عگرایی‪ :‬ارجاع انتزاعی‬
‫·)‪ (abstract reference‬برای واق ‌‬

‫یتواند‬
‫یشود‪» .‬شجاعت« یک واژۀ منفرد انتزاعی است که م ‌‬
‫عگرا از )‪ ،(1‬یعنی )‪ ،(’1‬واژۀ »شجاعت« مطرح م ‌‬
‫بازنویسی واق ‌‬
‫نقش موضوع را هم ایفا کند مانند جملۀ زیر‪ (2):‬شجاعت فضیلت است‪·.‬‬
‫)غیرانتزاعی( دارد‪ ،‬مقایسه کنید‪ (3):‬سقراط انسان است‪·.‬‬

‫)‪ (2‬را با جملۀ زیر که موضوعی انضمامی‬

‫عگرایان‪ ،‬فقط یک راه برای ارائۀ تبیینی کافی از‬
‫به نظر واق ‌‬

‫یرسد که فقط‬
‫معناشناسی این قبیل گزار‌هها وجود دارد‪ :‬باید فرض کنیم که واژ‌ههای منفرد )عمومًا( مدلول دارند‪ .‬به نظر م ‌‬
‫یتوانند این کار را به طور عام انجام دهند‪·.‬‬
‫عگرایان م ‌‬
‫واق ‌‬

‫یای وجود‬
‫یشود این است که جزئ ‌‬
‫آنچه موجب صدق )‪ (3‬م ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬همین نکته را باید در مورد )‪ (2‬نیز بگوییم‪ .‬و این کار ما را به‬
‫دارد )به نام سقراط( و این جزئی انسان است‪ .‬به نظر واق ‌‬
‫های از صدق این قبیل‬
‫یتوانیم تبیین یکپارچ ‌‬
‫یسازد‪ .‬در غیر این صورت‪ ،‬چگونه م ‌‬
‫یای به نام »شجاعت« ملتزم م ‌‬
‫وجود کل ‌‬
‫یها ارجاع‬
‫عگرایان( به کل ‌‬
‫ت دربردارندۀ واژ‌ههای انتزاعی )از نظر واق ‌‬
‫نطور نیست که فقط جمل ِ‬
‫ای ‌‬

‫گزار‌هها داشته باشیم؟·‬

‫مرنگ موهای اوست‪ (5).‬این شکل در طبیعت تحقق‬
‫مهای جان ه ‌‬
‫دهند‪ .‬جملۀ زیر را در نظر بگیرید‪ (4):‬چش ‌‬
‫یها )رنگ و شکل( هستند‪ ،‬هرچند هیچ یک از آنها دربردارندۀ واژ‌های‬
‫شهودًا هم )‪ (4‬و هم )‪ (5‬دربارۀ کل ‌‬

‫ییابد‪·.‬‬
‫نم ‌‬

‫یای را بنامد‪ ،‬نیستند‪·.‬‬
‫طبیعی که کل ‌‬

‫یها را در هر موردی مفروض‬
‫عگرایانه از صدق )‪ (4‬و )‪ (5‬وجود کل ‌‬
‫تبیین واق ‌‬

‫مگرا‬
‫عگرا‪ ،‬یعنی نا ‌‬
‫یگیرد‪ .‬مسئله این است‪ :‬آیا ناواق ‌‬
‫یتواند تبیینی کافی دیگری از صدق گزار‌ههایی ‪ (nominalist)،‬م ‌‬
‫م ‌‬
‫قبخشی·‬
‫عگرایی‪ :‬مصدا ‌‬
‫تهای واق ‌‬
‫همچون )‪ (5)-(2‬ارائه دهد؟محدودی ‌‬

‫نهای خود از‬
‫عگرایان دربارۀ عمومیت تبیی ‌‬
‫واق ‌‬

‫لهای گوناگونی از‬
‫تهای مختلف موجب پیدایش شک ‌‬
‫اشتراک در صفات‪ ،‬حمل و ارجاع انتزاعی اختلف دارند‪ .‬محدودی ‌‬
‫عگرایی شد‌هاند‪·.‬‬
‫واق ‌‬
‫بگیرد‪·.‬‬

‫عگرایی برای حفظ انسجام منطقی خود‪ ،‬لزم است محدودیتی را دربارۀ حمل در نظر‬
‫واق ‌‬

‫یبخشد« را در نظر بگیرید‪ .‬این واژه نقش محمول را در جملت موضوع ـ‬
‫واژۀ عام )وصفی( »خود را مصداق نم ‌‬

‫نطور نیست که عدم مادیت خود را مصداق‬
‫یبخشد‪ (7).‬ای ‌‬
‫یکند؛ مانند‪ (6):‬عدد ‪ 2‬خود را مصداق نم ‌‬
‫محمولی ایفا م ‌‬
‫یای( را مفروض‬
‫یای )یعنی ویژگ ‌‬
‫عگرایانه را از حمل در مورد )‪ (6‬و )‪ (7‬به کار بگیریم‪ ،‬وجود کل ‌‬
‫اگر تبیین واق ‌‬

‫نبخشد‪·.‬‬

‫ینامیم(‪» .‬عدم‬
‫قبخشی« م ‌‬
‫یبخشد« متضمن آن است )این ویژگی را »عدم خودمصدا ‌‬
‫خواهیم گرفت که »خود را مصداق نم ‌‬
‫یآید )شبیه‬
‫یبخشد‪ .‬در هر دو صورت‪ ،‬تناقض لزم م ‌‬
‫یبخشد یا خود را مصداق نم ‌‬
‫قبخشی« یا خود را مصداق م ‌‬
‫خودمصدا ‌‬
‫ههای راسل(‪·.‬‬
‫پاردوکس مجموع ‌‬

‫یبخشد« را‬
‫یای همراه با واژۀ »خود را نم ‌‬
‫برای اجتناب از این پاردوکس باید وجود کل ‌‬

‫عگرایی‪ :‬تسلسل پارمنیدسی·‬
‫تهای واق ‌‬
‫انکار کنیم‪.‬محدودی ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬برای تبیین اشتراک در صفات مانند‬
‫طبق دیدگاه واق ‌‬

‫قبخشی( را مفروض بگیریم؛ یعنی به این صورت‪ (’8):‬هر ‪) a…n‬جملۀ زیر‪8):‬‬
‫سفیدند‪.‬باید وجود کلی )سفیدی( و رابطه )مصدا ‌‬
‫یبخشند‪·.‬‬
‫سفیدی را مصداق م ‌‬

‫اشکال پارمنیدسی‪ :‬این کار صرفًا مورد جدیدی از اشتراک در وصف را مطرح ‪ a…n‬یک از‬

‫یکند‪8):‬‬
‫یبخشند )همۀ آنها در وصف »مصداق بخشیدن به سفیدی« ‪’’) a…n‬م ‌‬
‫همگی سفیدی را مصداق م ‌‬
‫یکنیم‪ (’’’8):‬هر‬
‫و برای تبیین این مورد از اشتراک در وصف‪ ،‬مورد دیگری از اشتراک در وصف را معرفی م ‌‬

‫کاند(‪·.‬‬
‫مشتر ‌‬

‫یبخشند‪·.‬‬
‫قبخشیدن به سفیدی را مصداق م ‌‬
‫مصدا ‌‬
‫شود‪·.‬‬

‫یتواند تکمیل ‪ a…n‬یک از‬
‫ینهایت؛ این تبیین نم ‌‬
‫نطور تا ب ‌‬
‫و همی ‌‬

‫عگرایانه از حمل نیز منطبق باشد‪·.‬‬
‫یرسد تسلسل پارمنیدسی در مورد تبیین واق ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫تبیین‬

‫عگرایانه از صدق جملت موضوع و محمولی به شکل زیر‪9):‬‬
‫قبخشی( را ‪ (F‬است‪،‬وجود کلی ‪) a، F‬واق ‌‬
‫بودن( و رابطه )مصدا ‌‬
‫یبخشد‪·.‬‬
‫بودن را مصداق م ‌‬

‫یگیرد و در نتیجه‪ ،‬گزارۀ زیر صادق خواهد بود‪9):‬‬
‫مشکل پارمنیدسی‪ :‬این ‪’) a، F‬مفروض م ‌‬

‫یکند‪ .‬و برای تبیین درستی این مورد از حمل‪ «F ،‬کار صرفًا محمول جدیدی )یعنی‬
‫یبخشد«( را معرفی م ‌‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن به ‪’’) a‬باید به گزارۀ زیر استناد کنیم‪9):‬‬
‫یبخشد‪،‬و این گزاره محمول دیگری را معرفی ‪ F‬مصدا ‌‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن به‬
‫یکند؛ یعنی »مصدا ‌‬
‫یبخشد«‪ F 9):‬م ‌‬
‫قبخشیدن به ‪’’’) a‬بودن را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن به مصدا ‌‬
‫بودن را ‪ F‬مصدا ‌‬
‫یبخشد‪·.‬‬
‫مصداق م ‌‬
‫تسلسل·‬

‫عگرایان به‬
‫یتواند کامل شود‪.‬پاسخ واق ‌‬
‫عگرایانه نم ‌‬
‫ینهایت ادامه دارد و تبیین واق ‌‬
‫و این تسلسل تا ب ‌‬

‫یدهند‬
‫عگرایان پاسخ م ‌‬
‫پاسخ اول )تسلسل واقعی و باطل است(‪ :‬محدود کردن حیطۀ )*( و نظریۀ حمل‪ .‬واق ‌‬

‫هاند(‪·.‬‬
‫یهای جداگان ‌‬
‫به نظر )‪ (ad hoc‬که فقط برخی از موارد اشتراک در وصف مستلزم کل ‌‬
‫تهایی داریم؟·‬
‫یرسد‪ .‬آیا راهی اصولی و روشمند برای وضع چنین محدودی ‌‬
‫م ‌‬

‫این پاسخ دلبخواهی‬

‫پاسخ دوم )تسلسل واقعی است اما‬

‫یکنید که )‪ (9‬صادق است زیرا )‪ (’9‬صادق است‪ (’9) ،‬به طور‬
‫قتر«‪ .‬وقتی تبیین م ‌‬
‫نهای »عمی ‌‬
‫باطل نیست(‪ :‬رد لزوم تبیی ‌‬
‫یکند و به هیچ تبیین دیگری برای خود )‪ (’9‬نیاز نیست‪·.‬‬
‫کامل و بی هیچ کم و کاستی )‪ (9‬را تبیین م ‌‬

‫لوکس این پاسخ‬

‫یکند‪ ،‬در معرض این تسلسل قرار دارد‬
‫یکند که هر تبیینی که گفتمان موضوع ـ محمول راحذف نم ‌‬
‫یپذیرد و استدلل م ‌‬
‫را م ‌‬
‫مگرایانه( و در نتیجه‪ ،‬نباید آن را تسلسلی باطل بدانیم‪·.‬‬
‫)از جمله خود تبیین نا ‌‬

‫پاسخ سوم )تسلسل نه واقعی است و‬

‫یکنند که‬
‫عگرایان تأکید م ‌‬
‫یبخشد« در )‪ (’9‬و غیره ‪ «F‬است« در )‪ (9‬و ‪ «F‬نه باطل(‪ :‬انکار وجود تسلسل‪ .‬واق ‌‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫تهای‬
‫یشود‪.‬محدودی ‌‬
‫های در اینجا به وجودشناسی ما اضافه نم ‌‬
‫مارزند و در نتیجه‪ ،‬چیز اضاف ‌‬
‫همگی به لحاظ معنایی ه ‌‬
‫عگرایی‪ :‬تسلسل بردلی·‬
‫است« صادق است تنها اگر‪):‬الف( ‪، «a، F‬واق ‌‬

‫عگرایانه از حمل‬
‫براساس تبیین واق ‌‬

‫یبخشد ‪ «1‬صادق ‪) «a F‬بودن وجود داشته باشد‪)،‬ج ‪) F‬وجود داشته باشد‪)،‬ب( کلی )ویژگی ‪ a‬جزئی‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫یبخشد ‪ «1‬در مدعای )ج(‪ ،‬صادق است تنها اگر‪):‬الف’( جفت ‪ ،‬مثل ً ‪ «a F‬باشد‪·.‬‬
‫بودن< وجود ‪ a، F‬بودن را مصداق م ‌‬

‫اما‬

‫قبخشیدن ‪ 1‬وجود داشته باشد‪)،‬ج‬
‫قبخشیدن ‪ 1‬را مصداق ‪’) «a، F‬داشته باشد‪)،‬ب’( کلی )رابطه( مصدا ‌‬
‫بودن< مصدا ‌‬
‫اما‬

‫یبخشد ‪ «2‬صادق باشد‪·.‬‬
‫یبخشد ‪ «2‬در مدعای )ج’( صادق است ‪ «a، F‬م ‌‬
‫قبخشیدن ‪ 1‬را مصداق م ‌‬
‫بودن< مصدا ‌‬

‫قبخشیدن ‪ a، F‬تنها اگر‪):‬الف’’( جفت ‪ ،‬رابطه< مثل ً‬
‫قبخشیدن ‪ <1‬وجود داشته باشد‪)،‬ب’’( کلی )رابطه( مصدا ‌‬
‫بودن<‪ ،‬مصدا ‌‬
‫یبخشد ‪ «3‬صادق ‪ 2’’) «a، F‬وجود داشته باشد‪)،‬ج‬
‫قبخشیدن ‪ 2‬را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن ‪ <1‬مصدا ‌‬
‫بودن<‪ ،‬مصدا ‌‬
‫باشد‪·.‬‬

‫یشود‪.‬پاسخ به تسلسل‬
‫عگرایانه تکمیل نم ‌‬
‫ییابد و تبیین واق ‌‬
‫ینهایت ادامه م ‌‬
‫این تسلسل تا ب ‌‬

‫بردلی·‬

‫عگرایانه‬
‫عگرایان انطباق تبیین واق ‌‬
‫پاسخ اول )تسلسل واقعی و باطل است(‪ :‬محدود کردن حیطۀ نظریۀ حمل‪ .‬واق ‌‬

‫یپذیرند‪·.‬‬
‫قبخشیدن نم ‌‬
‫را برای خود مصدا ‌‬

‫قبخشیدن یک رابطه نیست بلکه یک‬
‫عگرایان معتقدند که مصدا ‌‬
‫بسیاری از واق ‌‬

‫تهای ربطی بدون وساطت هیچ پیوند دیگری‪ ،‬پیوند )‪» (nexus‬یا »پیوند )‪»» (tie‬علقه‬
‫است و اشیا را به واقعی ‌‬
‫یکنید‬
‫قتر«‪ .‬وقتی تبیین م ‌‬
‫نهای »عمی ‌‬
‫پاسخ دوم )تسلسل واقعی است اما باطل نیست(‪ :‬رد لزوم تبیی ‌‬

‫یزند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫یتوانند صدق ‪ «a، F‬که‬
‫قاند‪ ،‬همین امور م ‌‬
‫است« را به طور کامل و بی هیچ ‪ «a، F‬است« صادق است زیرا )الف(‪)-‬ج( صاد ‌‬
‫کم و کاستی تبیین کنند و به تبیین دیگری برای )ج( نیاز نیست‪·.‬‬
‫لاند(‪·.‬‬
‫مگرایانه نیز دچار همین تسلس ‌‬
‫نهای نا ‌‬
‫یگوید که تبیی ‌‬
‫نم ‌‬

‫یپذیرد )البته در اینجا‬
‫لوکس این پاسخ را نیز م ‌‬
‫پاسخ سوم )تسلسل نه واقعی است و نه باطل(‪ :‬انکار‬

‫لهای ابتدائی و‬
‫عگرایی‪ :‬محمو ‌‬
‫تهای واق ‌‬
‫یکند‪.‬محدودی ‌‬
‫وجود تسلسل‪ .‬لوکس در اینجا پاسخ سوم را تکرار نم ‌‬
‫یتوان‬
‫های است؟ یا از آنجا که عزب را م ‌‬
‫محمول »عزب« را در نظر بگیرید‪ .‬آیا »عذب« متضمن کلی جداگان ‌‬

‫فشده·‬
‫تعری ‌‬

‫یهای انسان‪ ،‬مذکر و متأهل وجود‬
‫براساس سه مفهوم دیگر‪ ،‬یعنی »مذکر«‪» ،‬انسان« و »غیرمتأهل« تعریف کرد‪ ،‬فقط کل ‌‬
‫دارند؟·‬

‫در مقدمۀ کتاب دیدیم که پرسش مشابهی در مورد »پشتک زدن« نیز مطرح است؛ آیا پشتک زدن به کلی‬

‫یشود )مانند انسان‪ ،‬بدن‪،‬‬
‫یهایی که پشتک زدن براساس آنها تعریف م ‌‬
‫یکند یا در این مورد فقط کل ‌‬
‫های دللت م ‌‬
‫جداگان ‌‬
‫حرکت( وجود دارند؟·‬

‫لهایی محدود‬
‫عگرایانه را به محمو ‌‬
‫عگرایان استدلل کرد‌هاند که باید حیطۀ نظریۀ واق ‌‬
‫برخی از واق ‌‬

‫ینامیم‪·.‬‬
‫فشده( م ‌‬
‫لها را ابتدائی )در مقابِلتعری ‌‬
‫یها دارند؛ این قبیل محمو ‌‬
‫کنیم که »رابطۀ مستقیمی« با کل ‌‬

‫مشکل‬

‫لهای ابتدائی صرفًا از طریق قراردادهای زبانی‬
‫اصلی این تمایز این است که دلبخواهی است‪ .‬قرار نیست گزینش محمو ‌‬
‫صورت گیرد‪ ،‬بلکه قرار است به خود جهان واقعی مربوط باشد‪·.‬‬
‫مطرح شده است‪·.‬‬

‫لهای ابتدائی پیشنهادهای گوناگونی‬
‫در مورد محمو ‌‬

‫تشناختی پیشنهاد داد‌هاند‪.‬‬
‫لهای ابتدائی‪ ،‬معیارهای معرف ‌‬
‫برخی از فیلسوفان برای گزینش محمو ‌‬

‫تشناختی متقدمی دارند‪ .‬مثل ً براساس دیدگاه‬
‫لهایی هستند که جایگاه معرف ‌‬
‫لهای ابتدائی محمو ‌‬
‫بر این اساس‪ ،‬محمو ‌‬
‫یاند‪·.‬‬
‫لها و ‪ (...‬ابتدائ ‌‬
‫گها‪ ،‬صداها‪ ،‬بوها‪ ،‬شک ‌‬
‫لهای حسی )رن ‌‬
‫هگرایانه‪ ،‬برخی از محمو ‌‬
‫تجرب ‌‬

‫مشکل این پیشنهاد آن‬

‫لهای تجربی یا حسی )یا حتی‬
‫لهای علمی( صرفًا در چارچوب محمو ‌‬
‫لها )مثل ً محمو ‌‬
‫است که تعداد بسیار اندکی از محمو ‌‬
‫مشاهد‌هپذیر( تعریف شد‌هاند‪·.‬‬

‫لها( به‬
‫یها )یا محمو ‌‬
‫های از کل ‌‬
‫ویتگنشتاین )و بسیاری دیگر( دربارۀ امکان تحویل مجموع ‌‬

‫لگرایی‬
‫یها تردید داشتند‪ .‬این دسته از فیلسوفان به ک ‌‬
‫های ابتدائی از کل ‌‬
‫گرایش )‪ (holism‬مجموع ‌‬
‫هاند‪·.‬‬
‫یکنند‪ (apriorism) ،‬داشت ‌‬
‫متهم م ‌‬

‫یگرایی‬
‫لگرایان را به پیشین ‌‬
‫لگرا )مانند آرمسترانگ( اغلب ک ‌‬
‫عگرایان غیرک ‌‬
‫واق ‌‬

‫نهای پیشینی و انتزاعی دربارۀ‬
‫سوگما ‌‬
‫یهایی وجود دارند«‪ ،‬از حد ‌‬
‫یرسد که آنها برای تشخیص اینکه »چه کل ‌‬
‫زیرا به نظر م ‌‬
‫یهایی وجود دارند‪·.‬‬
‫لگرایان‪ ،‬علم باید حکم کند که چه کل ‌‬
‫یکنند‪ .‬به نظر بیشتر این غیرک ‌‬
‫ساختار زبان استفاده م ‌‬

‫برای‬

‫لهای‬
‫ههای علمی )و اغلب‪ ،‬فیزیکی( استفاده کنیم‪ .‬محمو ‌‬
‫یهایی وجود دارند‪ ،‬باید از بهترین نظری ‌‬
‫تشخیص اینکه چه کل ‌‬
‫ههای فیزیکی فرارویداده‬
‫فپذیرند یا بر پای ‌‬
‫فشده یا حذ ‌‬
‫یهای )‪ (supervene‬تعری ‌‬
‫لگرایی‪ :‬مسئلۀ کل ‌‬
‫تهای ک ‌‬
‫یشوند‪.‬محدودی ‌‬
‫م ‌‬
‫قنیافته·‬
‫مصدا ‌‬

‫هاند‪ .‬آنها حتی معتقدند‬
‫یهای بسیاری وجود دارند که هرگز مصداق نیافت ‌‬
‫نگرایان معتقدند که کل ‌‬
‫افلطو ‌‬

‫لاند(‪·.‬‬
‫ماند یا از آنها مستق ‌‬
‫یها بر اشیا متقد ‌‬
‫هاند )به نظر آنها‪ ،‬کل ‌‬
‫قنیافت ‌‬
‫یها ضرورتًا مصدا ‌‬
‫که کل ‌‬

‫ارسطو به این معنا‬

‫یبخشند‪ ،‬وجود ندارند‪ .‬اگر محمولی‬
‫یهایی که آنها را مصداق م ‌‬
‫یها جدا یا مستقل از جزئ ‌‬
‫نگرا نبود‪ .‬به نظر او‪ ،‬کل ‌‬
‫افلطو ‌‬
‫یای مطابق نخواهد بود )به نظر ارسطو‪ ،‬کلی فقط در‬
‫هوسیلۀ هیچ چیزی برآورده نشود یا مصداق نیابد‪ ،‬با هیچ کل ‌‬
‫هرگز ب ‌‬
‫اشیا یا در ضمن اشیا وجود دارد(‪·.‬‬

‫یای باور داشته باشیم که با محمولی‬
‫نگرایی چیست؟ چرا باید به کل ‌‬
‫دلیل افلطو ‌‬

‫عگرایانه از حمل تأمل کنیم‪ .‬جملۀ‬
‫عدایر‌هبودن« متناظر است؟ برای این کار‪ ،‬باید دوباره دربارۀ تبیین واق ‌‬
‫ضرورتًا تهی مانند »مرب ‌‬
‫زیر را در نظر بگیرید‪ (10):‬شیشه جامد است‪·.‬‬

‫عگرایانه در مورد )‪(10‬‬
‫)‪ (10‬ـ براساس فیزیک ـ کاذب است‪ .‬اما تبیین واق ‌‬
‫نگرا خواهد‬
‫یک افلطو ‌‬

‫نیز منطبق است‪ .‬اگر )‪ (10‬صادق بود‪) ،‬تاحدی( به این دلیل بود که کلی )نوع( جامد وجود دارد‪·.‬‬

‫گفت که تبیین صدق ) ‪ (10‬به صدق یا عدم صدق )‪ (10‬ربطی ندارد‪ .‬حال جملۀ زیر را در نظر بگیرید‪ (11):‬هواپیما شتابی‬
‫بیشتر از سرعت نور دارد‪·.‬‬

‫نشناختی ضرورتًا کاذب است )زیرا از نظر فیزیکی حرکت بیشتر از سرعت‬
‫)‪ (11‬به لحاظ قانو ‌‬

‫یای وجود دارد؟ عجیب به نظر »‪ c‬نور ناممکن است(‪ .‬پس »داشتن شتابی بیشتر از‬
‫قنیافته است‪ .‬آیا چنین کل ‌‬
‫ضرورتًا مصدا ‌‬
‫یهایی متناظر با محمول »داشتن شتابی بیشتر از‬
‫یرسد که بگوییم کل ‌‬
‫همان سرعت نور است( وجود ‪ c‬در جایی که( »‪ c‬م ‌‬
‫دارند‪·.‬‬

‫نگرایانه این است که باید تبیینی عام و یکپارچه از شرایط صدق )معناشناسی( جملت موضوع و‬
‫چالش افلطو ‌‬

‫های را مفروض بگیریند‪ .‬انجام دادن چنین کاری آسان نیست‪ .‬مثال دیگری‬
‫قنیافت ‌‬
‫یآنکه هیچ کلی مصدا ‌‬
‫محمولی ارائه دهند‪ ،‬ب ‌‬
‫را در نظر بگیرید‪ (12):‬خدا عالم مطلق است‪·.‬‬

‫قنیافته است‪،‬‬
‫حتی اگر معتقد باشیم که »عالم مطلق« ضرورتًا مصدا ‌‬
‫نگرایان )از‬
‫غیرافلطو ‌‬

‫یای را به نام »عالم مطلق« مفروض بگیریم؟·‬
‫یتوانیم ) ‪ (12‬را بفهمیم مگر اینکه کل ‌‬
‫چگونه م ‌‬

‫نگرایی را مستلزم وجودشناسی »دوجهانی«‬
‫عگرایان غیرافلطونی مانند آرمسترانگ و شاید ارسطو( افلطو ‌‬
‫جمله واق ‌‬
‫یای( مصداق‬
‫هوسیلۀ هیچ جزئ ‌‬
‫یهایی وجود داشته باشند که هرگز )در هیچ مکان و زمان و ب ‌‬
‫اگر کل ‌‬

‫یدانند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫در این‬

‫یمکانی وجود داشته باشند‪·.‬‬
‫یتوانند در جهان زمان ‌‬
‫یها نم ‌‬
‫یرسد که این کل ‌‬
‫هاند‪ ،‬در این صورت به نظر م ‌‬
‫نیافت ‌‬

‫قنیافتهکجا هستند؟ این مکان )مرموز( گاهی‬
‫یهای افلطون مصدا ‌‬
‫یشود که کل ‌‬
‫نگرایان پرسیده م ‌‬
‫صورت‪ ،‬این سؤال از افلطو ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫نامیده م ‌‬

‫یرسد که دو مشکل در مورد این وجودشناسی )‪»» (Platonic Heaven‬عالم افلطونی‬
‫به نظر م ‌‬
‫یکنند‪ ،‬چگونه‬
‫یها قلمروهای جداگانه و نامرتبطی را اشغال م ‌‬
‫یهای انضمامی و کل ‌‬
‫اگر جزئ ‌‬

‫دوجهانی وجود دارد‪-:‬‬

‫عگرایی به چنین پیوندی نیاز دارد‪-.‬‬
‫یتوانند با یکدیگر پیوند داشته باشند یا به هم گره بخورند؟ واق ‌‬
‫م ‌‬

‫نها )که خود‪،‬‬
‫انسا ‌‬

‫یتوانیم به این‬
‫قنیافته معرفت حاصل کنند؟ ما چگونه م ‌‬
‫یهای مصدا ‌‬
‫یتوانند دربارۀ کل ‌‬
‫یاند( چگونه م ‌‬
‫یهای انضمام ‌‬
‫جزئ ‌‬
‫عگرایانۀ غیرافلطونی آرمسترانگ دربارۀ‬
‫یها دسترسی شناختی یا معرفتی داشته باشیم؟نظریۀ واق ‌‬
‫کل ‌‬
‫یها·‬
‫کل ‌‬

‫یکند‪·.‬‬
‫یها مطرح م ‌‬
‫های را دربارۀ کل ‌‬
‫نگرایان ‌‬
‫عگرایی غیرافلطو ‌‬
‫آرمسترانگ واق ‌‬

‫یها‬
‫به نظر آرمسترانگ‪ ،‬کل ‌‬

‫یکند که بهتر است ابتدا با آنها‬
‫همان »شیوۀ وجود اشیا« یا همان »صفات«اند‪ .‬او در تبیین خود از اصطلحاتی استفاده م ‌‬
‫مانند شجاع بودن سقراط( یک وضع امور( ‪ a‬بودن ‪ F‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ a، F‬اگر ‪ (states of affairs):‬آشنا شویم‪-:‬‬
‫یشود(‪-.‬‬
‫‪ F‬صفت ‪ a‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ a، F‬اگر ‪ (instantiation):‬است )گاهی این امر‪» ،‬واقعیت« نیز نامیده م ‌‬
‫قساز ‪ a‬بودن ‪F‬‬
‫یشود ‪ (truthmaker) «a، F‬صد ‌‬
‫‪F‬است« به اعتبار ‪. «a، F‬است« نامیده م ‌‬
‫مطابق خواهد بود‪·.‬‬

‫اوضاع امور‬
‫قیافتن‬
‫مصدا ‌‬

‫یبخشد‬
‫‪.-‬بودن را مصداق م ‌‬

‫به نظر آرمسترانگ‪ a ،‬بودن ‪ F‬است« صادق باشد‪ ،‬با وضع امور ‪ «a، F‬صادق خواهد بود‪ .‬اگر ‪ a‬بودن‬

‫یتوانیم صدق‬
‫بودن ‪ a، F‬است« را صرفًا با مفروض گرفتن وجود ‪ «a، F‬ما در وجودشناسی خود به اوضاع امور نیاز داریم‪ ،‬زیرا نم ‌‬
‫و پیوندی بنیادی میان آنها )مانند مصداق یافتن یا متحقق شدن( تبیین کنیم‪·.‬‬

‫قیافتن( به‬
‫یها )و مصدا ‌‬
‫یها و کل ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫ههای‬
‫لحاظ وجودشناختی‪ ،‬اساسی نیستند‪ .‬آنها فقط در اوضاع امور وجود دارند‪ .‬اوضاع امور پای ‌‬
‫یاند‪·.‬‬
‫وجودشناخت ‌‬

‫یها و‬
‫»پیوند بنیادی« )مصداق یافتن یا متحقق شدن( صرفًا عبارت است از کنار هم قرار گرفتن جزئ ‌‬
‫هاند‪.‬‬
‫یها در زمان و مکان خاصی )در تاریخ جهان( مصداق یافت ‌‬
‫طبق نظر آرمسترانگ‪ ،‬همۀ کل ‌‬

‫صفات در اوضاع امور‪·.‬‬

‫های از اوضاع امور است‪·.‬‬
‫جهان مجموع ‌‬

‫آرمسترانگ یک فیزیکالیست است و به نظر او‪ ،‬فقط صفات فیزیکی )صفاتی که‬

‫یاند‪·.‬‬
‫های هستند( حقیق ‌‬
‫ههای فیزیکی ما ابتدائی و پای ‌‬
‫براساس نظری ‌‬

‫یها از‬
‫او برای کنارگذاشتن کل ‌‬

‫یهای انفصالی‬
‫یکند‪ .‬او کل ‌‬
‫یگذارد که )‪ (disjunctive‬ملحظات عّلی استفاده م ‌‬
‫یای ‪ b‬یا ‪ a‬را به این دلیل کنار م ‌‬
‫هیچ تأثیر عّل ‌‬
‫یافزاید ‪، a، b،‬را به طرفین انفصال خود‬
‫یای ‪ A‬بودن ‪ B‬یا ‪ A‬تأثیر عّلی دارد اما ‪ a‬بودن ‪. A‬نم ‌‬
‫هیچ تأثیر عّل ‌‬
‫یبخشد‪ a ،‬ندارد‪·.‬‬
‫مصداق م ‌‬

‫یگذارد که فقط صفاتی که‬
‫یهای سلبی را بر این اساس کنار م ‌‬
‫همچنین آرمسترانگ کل ‌‬

‫یتواند علت باشد(‪·.‬‬
‫یای به دست دهند )عدم نم ‌‬
‫یهای عّل ‌‬
‫یتوانند توانای ‌‬
‫م ‌‬

‫یهای عطفی‬
‫آرمسترانگ کل ‌‬

‫یکه )‪(conjunctive‬‬
‫یپذیرد‪ ،‬مادام ‌‬
‫مزمان مصداق ببخشد )در این صورت ‪ B‬و هم ‪ A‬هم ‪ a‬را م ‌‬
‫یتواند تأثیر عّلی ‪ B‬و ‪، A‬را ه ‌‬
‫م ‌‬
‫داشته باشد(‪·.‬‬

‫یها!(‬
‫یها )و حتی جزئ ‌‬
‫یرسد که آرمسترانگ صرفًا به طور زبانی تظاهر به طرفداری از کل ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫یکند؛ همۀ آنچه در متافیزیک او وجود دارد‪ ،‬اوضاع امور است‪·.‬‬
‫م ‌‬
‫قیافتن( هستند‪·.‬‬
‫اجزایشان )جزئی‪ ،‬صفت‪ ،‬مصدا ‌‬

‫اوضاع امور به نظر او چیزهایی بیش از مجموعۀ‬

‫لهای مبتنی بر گفتمان موضوع ـ محمول‬
‫به نظر آرمسترانگ استدل ‌‬

‫لهای معنایی‬
‫یها هستند‪ .‬پس چرا او به )‪)»: meaning arguments‬به تعبیر او‪» ،‬استدل ‌‬
‫دلیل بدی برای باور داشتن به کل ‌‬
‫یها هستند؟·‬
‫یها باور دارد و معتقد است که اوضاع امور دربردارندۀ کل ‌‬
‫کل ‌‬

‫زبانی تصویری را در نظر بگیرید که هیچ‬

‫هوسیلۀ تصویری از آن وضع امور بازنمایی شده است ‪ a‬بودن ‪، F‬ساختار موضوع ـ محمولی ندارد و فرض کنید که در این زبان‬
‫ب ‌‬
‫هعنوان همان‬
‫)مثل ً تصویری از یک کرۀ قرمز(‪ .‬چرا باید این تصویر را در چارچوب موضوع و محمول بررسی کنیم و صرفًا کل را ب ‌‬
‫مگرایی·‬
‫یها؛ نا ‌‬
‫شیء حقیقی در نظر نگیریم و سخن گفتن از اجزا را اعتباری ندانیم؟فصل دوم‪ :‬کل ‌‬
‫عگرایی متافیزیکی دچار مشکلتی فنی است؛ مانند مشکلت زیر‪-:‬‬
‫معتقدند که واق ‌‬

‫مگرایان‬
‫بسیاری از نا ‌‬

‫سها و )‪(nominalists‬‬
‫پارادوک ‌‬

‫عگرایان را به این اشکالت ملحظه‬
‫خهای واق ‌‬
‫شتر پاس ‌‬
‫لهایی که در فصل نخست از نظر گذراندیم‪ *.‬پی ‌‬
‫تسلس ‌‬
‫کردیم‪-.‬‬

‫مزمان در دو‬
‫یها ه ‌‬
‫یمکانی گسیخته‪ .‬چگونه ممکن است کل ‌‬
‫قیابی چندگانۀ به لحاظ زمان ‌‬
‫عدم امکان مصدا ‌‬

‫یها مبتنی است‪-.‬‬
‫یرسد که این مشکل بر شهودهایی دربارۀ جزئ ‌‬
‫مکان وجود داشته باشند؟* به نظر م ‌‬

‫عدم امکان‬

‫یتوانیم کلی را از طریق امتدادش مشخص کنیم )زیرا امتداد ندارد(‪ .‬اما آیا‬
‫یها‪ .‬نم ‌‬
‫نهمانی غیردوری برای کل ‌‬
‫ارائۀ شرایط ای ‌‬
‫یهای‬
‫یتوانیم تبیین غیردوری از محتوا یا مضمون یک کلی به دست دهیم؟* هر تعریفی از دو کلی متمایز موجب معرفی کل ‌‬
‫م ‌‬
‫نطور‪-.‬‬
‫یشود و باید مطمئن شویم که آنها نیز متمایزند و همی ‌‬
‫دیگری م ‌‬

‫یها )براساس‬
‫مشکلت مربوط به معرفت به کل ‌‬

‫عگرایان وجودشناسی دوجهانی را بپذیرند؛ مانند غیرافلطونیان‪·.‬‬
‫نطور نیست که همۀ واق ‌‬
‫عگرایانه(‪ *.‬ای ‌‬
‫تبیین واق ‌‬
‫یرسد که این مشکلت فنی‪ ،‬قاطع یا اساسی باشند‪·.‬‬
‫نظر نم ‌‬

‫اما به‬

‫مگرایانه به اندازۀ تبیین‬
‫مگرایان‪ ،‬تبیین نا ‌‬
‫به نظر نا ‌‬

‫یپذیرند و‬
‫یها را م ‌‬
‫مگرایان فقط وجود جزئ ‌‬
‫عگرایانه ساد‌هتر است‪ ،‬زیرا نا ‌‬
‫عگرایانه خوب است‪ ،‬با این تفاوت که از تبیین واق ‌‬
‫واق ‌‬
‫هتری‬
‫هجویان ‌‬
‫هوسیلۀ چارچوب وجودشناختی ساد‌هتر و صرف ‌‬
‫یتوان ب ‌‬
‫مگرایان‪ ،‬م ‌‬
‫یپذیرند؛ به نظر نا ‌‬
‫یها را نم ‌‬
‫‪ (parsimonious)،‬کل ‌‬
‫هرو شد‪·.‬‬
‫عگرایان روب ‌‬
‫با چالش پیش روی واق ‌‬

‫یای برای اتخاذ رویکرد‬
‫ششناختی قو ‌‬
‫اگر این نکته درست باشد‪ ،‬دلیل رو ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬وجود خواهد داشت‪·.‬‬
‫مگرایانه و کنارگذاشتن مفروضات واق ‌‬
‫نا ‌‬
‫مگرایان سرسخت‬
‫اشتراک وصفی‪ :‬نا ‌‬

‫مگرایی وجود دارد‪ .‬در‬
‫لهای گوناگونی از نا ‌‬
‫شک ‌‬

‫مگرایی سرسخت‬
‫یپردازیم‪.‬نا ‌‬
‫·)‪ (austere nominalism‬اینجا به برخی از آنها م ‌‬

‫یدانند‪ .‬به نظر آنها اشتراک در اوصاف صرفًا یک واقعیت اساسی‪،‬‬
‫یهای انضمامی را لزم نم ‌‬
‫تبیین اشتراک وصفی میان جزئ ‌‬
‫نناپذیر است‪·.‬‬
‫لناپذیر و تبیی ‌‬
‫تحلی ‌‬

‫عگرایانه به تسلسل در اشتراک وصفی این بود که اینکه »هر یک‬
‫جترین پاسخ واق ‌‬
‫رای ‌‬

‫قبخش ‪ a ...n‬از‬
‫مگرای سرسخت با این مدعا موافق است اما از این حد فراتر ‪ F‬مصدا ‌‬
‫بودن هستند« نیازمند تبیین نیست‪ .‬نا ‌‬
‫عگرایان درصدد تبیین آن هستند‪ ،‬یعنی اشتراک در اوصاف‪ ،‬نیز نیازمند‬
‫یای که واق ‌‬
‫یرود‪ .‬به نظر آنها‪ ،‬اصل ً حتی واقعیت اصل ‌‬
‫م ‌‬
‫نناپذیر است‪·.‬‬
‫تبیین نیست‪ ،‬بلکه واقعیتی اساسی و تبیی ‌‬

‫مگرایان سرسخت چه تبیینی از حمل ارائه‬
‫حمل‪ :‬اما نا ‌‬

‫یدهند؟ به نظر آنها‪ ،‬تبیین صدق‬
‫مگرایان دربارۀ صدق ‪ «a، F‬م ‌‬
‫است« لزم است‪ ،‬هرچند این تبیین کامل ً ساده است‪ .‬تبیین نا ‌‬
‫است« صادق ‪ «a، F‬باشد )یعنی ‪ a، F‬است« صادق است اگر و تنها اگر ‪:(T) «a، F‬بسیار رقیق و حداقلی است‬
‫)‪ (deflationary‬یا تبیین کاهشی )‪ (disquotation‬است«(‪·.‬‬

‫لزدایی ‪ «a، F‬استزیرا‬
‫لقو ‌‬
‫این تبیین را تبیین مبتنی بر نق ‌‬

‫ینامند‪ .‬البته باید توجه داشت که‬
‫عگرایانه دربارۀ صدق ندارد )براساس )‪ (T‬م ‌‬
‫هخودی خود هیچ تناقضی با نظریۀ واق ‌‬
‫ب ‌‬
‫قساز مستقل از زبانی وجود داشته باشد که‬
‫عگرایی‪ ،‬باید صد ‌‬
‫است« به اعتبار آن‪ ،‬صادق باشد(‪ .‬پس لزومی ندارد ‪ «a، F‬واق ‌‬
‫عگرا باشند‪·.‬‬
‫مگرایان ضدواق ‌‬
‫‪ «a، F‬که نا ‌‬

‫یرسد که صدق جملۀ‬
‫تبیین کاهشی از صدق دچار محذوری است‪ .‬به نظر م ‌‬

‫ن ‪ F‬است« دربردارندۀ چیزی بیش از‬
‫‪ F‬است و این امر صرفًا با ‪ a، F‬است« باید معنا بدهد یا اظهار کند که ‪. «a، F‬است ‪ a‬بود ِ‬
‫یشود‪ .‬در نتیجه‪ ،‬اگر ‪ a‬بود ِ‬
‫ن‬
‫است« منطبق کنیم‪ ،‬کاذب به نظر خواهد ‪ «a، F‬را در موردجملۀ )‪ (T‬تضمین نم ‌‬
‫هوسیلۀ )‪ (T‬رسید‪·.‬‬
‫نشده ب ‌‬
‫نکنندۀ این موضوع بدانیم که گزارۀ بیا ‌‬
‫را بیا ‌‬

‫شق دیگر این محذور آن است که‬

‫باشد‪ .‬اما در این صورت با مشکلی دربارۀ این تبیین مواجه خواهیم بود که ‪ a، F‬است« صادق است اگر و تنها اگر ‪ «a، F‬جملۀ‬
‫است صادق است ‪ a، F‬است‪ .‬اگر خود این جمله را نیز مدعایی گزار‌های بدانیم )یعنی »این گزاره که ‪ a، F‬است« زیرا ‪«a، F‬‬
‫یتوانیم با استفاده از ‪ a، F‬زیرا‬
‫یرسد که م ‌‬
‫هگیری کنیم که ‪ (T)،‬است«(‪ ،‬در این صورت به نظر م ‌‬
‫است ‪ a، F‬نتیج ‌‬
‫یتواند به خودش ‪ a، F‬زیرا‬
‫هگیری کاذب است )چراکه »زیرا« انعکاسی نیست یعنی نم ‌‬
‫یکه این نتیج ‌‬
‫است‪ ،‬درحال ‌‬

‫را داشته باشیم و هم مدعای تبیینی خود )‪ (T‬برگردد(‪·.‬‬

‫یتوانیم هم‬
‫یرسد که ما نم ‌‬
‫به این ترتیب‪ ،‬به نظر م ‌‬
‫عگرایان این است که‬
‫اشکال واق ‌‬

‫شپاافتاده است‪ .‬اما آنها باید دقت بیشتری به خرج دهند‪ ،‬چراکه )‪ (T‬را‪·.‬‬
‫صادق اما پی ‌‬

‫یکردند‪» :‬سقراط شجاعت‬
‫عگرایان جملت را به این شکل بازنویسی م ‌‬
‫نگیر خود آنها نیز بشود‪ .‬واق ‌‬
‫یتواند دام ‌‬
‫همین اشکال م ‌‬
‫مارز باشد‪ ،‬در این صورت این جمله صادق خواهد بود اگر و‬
‫یبخشد«‪ .‬اگر این جمله با »سقراط شجاع است« ه ‌‬
‫را مصداق م ‌‬
‫شپاافتاده است‪·.‬‬
‫نیست و به همان اندازه پی ‌‬

‫اما اگر »سقراط )‪ (T‬تنها اگر سقراط شجاع باشد؛ این کار چیزی جز‬

‫یتواند ادعا کند که در حال ارائۀ‬
‫عگرا چگونه م ‌‬
‫مارز نباشد‪ ،‬واق ‌‬
‫یبخشد« با »سقراط شجاع است« ه ‌‬
‫شجاعت را مصداق م ‌‬
‫مگرایان‬
‫ارجاع انتزاعی‪ :‬نا ‌‬

‫یگردیم‪·.‬‬
‫شرایط صدق جملۀ دوم از طریق جملۀ نخست است؟ دوباره به همان محذور بازم ‌‬

‫یدهند؟ مسئلۀ ارجاع انتزاعی به جملتی از این قبیل مربوط بود‪ (2):‬شجاعت‬
‫سرسخت چه تبیینی از ارجاع انتزاعی ارائه م ‌‬
‫عگرایانه از صدق این‬
‫تبیین واق ‌‬

‫مبارورند‪·.‬‬
‫مرنگ موهای او هستند‪ (5).‬این دو گونه ه ‌‬
‫فضیلت است‪ (4).‬چشمان جان ه ‌‬

‫مدعیات انتزاعی همانند تبیین آنها از صدق جملت معمولی است مانند‪ (3):‬سقراط انسان است‪·.‬‬

‫مگرایان باید صدق‬
‫نا ‌‬

‫یکند‪ ،‬تبیین کنند‪·.‬‬
‫یای که موضوع این جملت به آن دللت م ‌‬
‫جملت فوق را بدون مفروض گرفتن وجود کل ‌‬
‫تمندند‪·.‬‬
‫یتوانند بگویند‪ (`2):‬افراد شجاع فضیل ‌‬
‫نترند؛ آنها م ‌‬
‫مگرایان آسا ‌‬
‫نظیر )‪ (2‬برای نا ‌‬

‫مدعیاتی‬

‫اما مشکل اینجاست که آیا )‬

‫یرسد که )‪ (2‬ضرورتًا صادق است اما )‪ (`2‬ممکن است کاذب باشد )فرد شجاعی را تصور‬
‫‪ (2‬و )‪ (`2‬یک معنا دارند؟ به نظر م ‌‬
‫کنید که هیچ فضیلت دیگری ندارد(‪·.‬‬
‫تمندند‪·.‬‬
‫افراد شجاع فضیل ‌‬

‫شاید بتوانیم بازنویسی پیچید‌هتری از )‪ (2‬ارائه دهیم تا از پس این مشکل برآییم‪):‬‬

‫اما باز هم مشکلی وجود دارد‪ :‬شهودًا معنای ‪ (``2 (ceteris paribus)،‬در شرایط یکسان‬

‫یتوانند چنین‬
‫مگرایان نم ‌‬
‫تمندند‪ .‬اما نا ‌‬
‫قید »در شرایط یکسان« این است که افراد شجاعی که سایر فضایل را نیز دارند فضیل ‌‬
‫احتمال دیگری‬

‫یکنند که آنها درصدد حذف آن بودند‪·.‬‬
‫چیزی را بگویند‪ ،‬زیرا دوباره همان چیزی )یعنی فضایل( را معرفی م ‌‬

‫یکنند«‬
‫لهای فضیلت را برآورده م ‌‬
‫هم برای معنای »در شرایط یکسان« وجود دارد‪» :‬افراد شجاعی که همۀ دیگر محمو ‌‬
‫یتواند کاذب باشد‪ .‬لکس‬
‫تمندند‪ .‬اما به اندازۀ کافی محمول فضیلت در اختیار نداریم تا مطمئن شویم که )‪ (``2‬نم ‌‬
‫فضیل ‌‬
‫مگرایانه نیست‪·.‬‬
‫یگیرد که عبارت »در شرایط یکسان« قابل تحلیل نا ‌‬
‫نتیجه م ‌‬

‫مگرایان‬
‫مدعیاتی نظیر )‪ (4‬برای نا ‌‬

‫یای تبیین کند که به طرق‬
‫یهای انضمام ‌‬
‫مگرای سرسخت باید )‪ (4‬را در چارچوب جزئ ‌‬
‫یآفرینند‪ .‬نا ‌‬
‫مشکلت بیشتری م ‌‬
‫یتوان در اینجا با معرفی قیدها‬
‫را به صورت زیر ترجمه کرد‪ (`4):‬چشمان )‪ (adverbs)، (4‬گوناگون با یکدیگر اشتراک دارند‪ .‬م ‌‬
‫هاند‪·.‬‬
‫هلحاظ رنگی مشاب ‌‬
‫جان و موهای جان ب ‌‬
‫و ابتدائی بدانیم‪·.‬‬

‫هلحاظ تبیینی اساسی‬
‫به نظر لکس‪ ،‬در این صورت باید خود این قیدها را ب ‌‬

‫عگرایی مفروض‬
‫مگرایی سرسخت مقولت وجودشناختی کمتری نسبت به واق ‌‬
‫به نظر لکس‪ ،‬نا ‌‬

‫مگرایی سرسخت‬
‫یداند‪ .‬با وجود این به نظر لکس‪ ،‬نا ‌‬
‫یها را موجود نم ‌‬
‫یداند و کل ‌‬
‫یها را موجود م ‌‬
‫یگیرد زیرا صرفًا جزئ ‌‬
‫م ‌‬
‫عگرایی پیچید‌هتر و نسبت به آن کمتر یکپارچه است‪·.‬‬
‫هلحاظ تبیینی از واق ‌‬
‫ب ‌‬
‫قیدهای در شرایط‬
‫عبارات قیدی·‬

‫‪o‬اشتراک وصفی‬

‫مگرایی سرسخت‬
‫یرسد که نا ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫یداند‬
‫هلحاظ تبیینی ابتدائی م ‌‬
‫عگرایی( ب ‌‬
‫‪:o‬چیزهای بیشتری را )نسبت به واق ‌‬

‫های از صدق مدعیات‬
‫مگرایی سرسخت تبیین کمتر یکپارچ ‌‬
‫یرسد که نا ‌‬
‫همچنین به نظر م ‌‬

‫آنها دستورالعمل یکسان و عامی برای ترجمۀ‬

‫‪o‬یکسان‬

‫هویژه در مورد ارجاع انتزاعی‬
‫یدهد؛ ب ‌‬
‫‪.o‬موضوع و محمولی به دست م ‌‬

‫هطور کلی دارد‬
‫های برای گفتمان موضوع و محمولی ب ‌‬
‫عگرایی ساختار تبیینی یکپارچ ‌‬
‫اما واق ‌‬
‫مگرایی‬
‫هجویی یا سادگی ارزیابی کنیم؟نا ‌‬
‫چگونه باید این تعارض را در ادعای صرف ‌‬

‫هویژه در مورد ارجاع انتزاعی‬
‫‪)).o‬ب ‌‬

‫ههای آن را‬
‫مگرایی فرازبانی در قرن بیستم و از سوی کارناپ و سلرز بسط یافت اما ریش ‌‬
‫نا ‌‬
‫یتوان در قرون میانه و در آثار روسلین‪ ،‬آبلر و ویلیام اکامی یافت‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫‪.o‬مدعیات انتزاعی ندارند‬

‫·)‪ (metalinguistic‬فرازبانی‬

‫یها در واقع به‬
‫روسلین‪ :‬سخن گفتن دربارۀ کل ‌‬

‫هنحو حملی به بسیاری از‬
‫یتوان آنها را ب ‌‬
‫یای که م ‌‬
‫معنای سخن گفتن دربارۀ برخی عبارات زبانی است؛ یعنی عبارات زبان ‌‬
‫یها عبارات زبانی‬
‫آبلر‪ :‬کل ‌‬

‫یاند )یعنی خروج هوا از دهان(‪·.‬‬
‫یها نسبت داد‪ .‬عبارات زبانی هم تلفظات فیزیک ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫لحمل در صورت‬
‫ت قاب ‌‬
‫مگرایی این است که عبارا ِ‬
‫معناداری هستند )و صرفًا خروج هوا از دهان نیستند(؛ و چالش پیش روی نا ‌‬
‫یتوانند معنادار باشند‪·.‬‬
‫هنحو چندگانه مصداق یابند‪ ،‬چگونه م ‌‬
‫یتوانند ب ‌‬
‫فقدان اموری که م ‌‬

‫ویلیام اکامی‪ :‬سخن آبلر‬

‫صحیح است اما معناداری زبان نوشتاری یا گفتاری مستلزم زبان درونی نفس )یا زبان فکر( است‪·.‬‬
‫یپذیرند که خود مفهوم کلیت را باید در چارچوب فعالیت زبان حمل تبیین کرد‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫اما هر سه‬

‫عگرایان و‬
‫مگرایان فرازبانی‪ ،‬واق ‌‬
‫به نظر نا ‌‬

‫یای وجود داشته باشد که‬
‫یکنند باید هویات غیرزبان ‌‬
‫مگرایان سرسخت هر دو دچار خطای واحدی هستند‪ :‬اینکه گمان م ‌‬
‫نا ‌‬
‫مگرایان‬
‫یدانند و نا ‌‬
‫یها م ‌‬
‫عگرایان این هویات را همان کل ‌‬
‫واژ‌ههایی همچون »شجاعت« باید به آنها ارجاع دهند‪ .‬البته واق ‌‬
‫کارناپ‬

‫مگرایان فرازبانی‪ ،‬هر دوی آنها مرتکب خطا شد‌هاند‪·.‬‬
‫یهای انضمامی‪ .‬اما به نظر نا ‌‬
‫سرسخت آنها را همان جزئ ‌‬

‫یدهد‪ .‬به نظر او‪ ،‬مدعیاتی همچون »شجاعت فضیلت است«‬
‫مگرایی فرازبانی به دست م ‌‬
‫ممندی از نا ‌‬
‫تبندی دقیق و نظا ‌‬
‫صور ‌‬
‫لهای زبانی شرح داده شوند‪»:‬شجاعت فضیلت است« ← »”شجاع“ محمول فضیلتی در‬
‫هعنوان مدعیاتی دربارۀ محمو ‌‬
‫باید ب ‌‬
‫مشکلت‪ (1) :‬انواع‬

‫زبان فارسی است«‪».‬مثلث یک شکل است« ← »”مثلث“ محمول شکلی در زبان فارسی است«‪·.‬‬

‫یدهند؟( و )‬
‫یهای جدیدتر م ‌‬
‫یتر جای خود را به کل ‌‬
‫یهای قدیم ‌‬
‫قهای زبانی )آیا در این صورت‪ ،‬فقط کل ‌‬
‫زبانی در مقابل مصدا ‌‬
‫یرسد که مدعیات انتزاعی وابسته به زبان باشند(‪·.‬‬
‫این ‪ (2 (object language):‬نسبیت زبان )به نظر نم ‌‬

‫زبان موضوع‬

‫یها( است؛ مانند »سقراط شجاع‬
‫عگرایان‪ ،‬کل ‌‬
‫یها و از نظر واق ‌‬
‫مگرایان‪ ،‬جزئ ‌‬
‫زبان دربارۀ اشیای غیرزبانی )از نظر نا ‌‬
‫لها و ‪ (metalanguage):‬است«‪·.‬‬
‫این زبان دربارۀ اشیای زبانی است )مانند حروف‪ ،‬کلمات‪ ،‬جملت‪ ،‬محمو ‌‬
‫غیره(؛ مانند »”سقراط شجاع است“ صادق است«‪·.‬‬

‫فرازبان‬

‫قهایش تحقق یافته‬
‫هوسیلۀ مصدا ‌‬
‫نوع زبانی‪ :‬صورتی زبانی که ب ‌‬

‫قهای آن هستند‪·.‬‬
‫است مانند حرف ششم از الفبای فارسی که »ج«‪» ،‬جـ«‪» ،‬ـجـ« و غیره همگی از مصدا ‌‬

‫مصداق‬

‫یبخشد مانند »جـ« که ششمین حرف از الفبای فارسی را مصداق‬
‫زبانی‪ :‬نمونۀ خاصی که یک نوع زبانی را مصداق م ‌‬
‫یبخشد‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫شهودًا »”شجاع“ یک محمول فضیلت است« از نظر بخش سمت راستش دربارۀ یک مصداق زبانی نیست‬

‫بلکه دربارۀ همۀ مصادیق نوع شجاع است‪·.‬‬

‫یرسد که رهیافت کارناپ مستلزم وجود انواع‬
‫به این ترتیب‪ ،‬به نظر م ‌‬

‫یها بود‪ .‬این همان مشکل نخستی است که پیش روی‬
‫یاند‪ .‬اما او مدعی حذف تقریبًا همۀ کل ‌‬
‫زبانی است که خودشان کل ‌‬
‫مگرایی فرازبانی وجود دارد‪·.‬‬
‫را )‪ (distributive singular terms‬نا ‌‬
‫مگون است‪·.‬‬
‫شیر گند ‌‬

‫سلرز برای حل این مشکل واژ‌ههای منفرد توزیعی‬

‫یرسد که یک واژۀ منفرد توزیعی ـ »الف« در‬
‫به نظر سلرز‪ ،‬به نظر م ‌‬

‫یکند‬
‫‪:o‬معرفی م ‌‬

‫ی الف( است‪ ،‬اما صرفًا ابزاری برای نشان دادن این موضوع است‬
‫جایی که الف یک اسم خاص است ـ نام شیئی انتزاعی )کل ِ‬
‫ف جزئی مطرح شده است‪·.‬‬
‫که ادعای عامی دربارۀ چند ال ِ‬

‫مگون است« صادق است‪ ،‬اما اگر‬
‫استدلل‪» :‬شیر گند ‌‬

‫گها را مصداق ببخشند‪·.‬‬
‫یتوانند رن ‌‬
‫ل بر شیئی انتزاعی بدانیم کاذب خواهد بود‪ ،‬زیرا اشیای انتزاعی نم ‌‬
‫»شیر« را دا ّ‬

‫به‬

‫این ترتیب‪ ،‬کاربرد اسمی عامی از عبارات فرازبانی در اختیار خواهیم داشت؛ مانند »»”شجاع“ یک محمول فضیلت‬
‫تاند«‪·.‬‬
‫لهای فضیل ‌‬
‫را )‪ (dot quotation‬است« ← »”شجاع“ها محمو ‌‬

‫های‬
‫لقول نقط ‌‬
‫سلرز در پاسخ به مشکل دوم‪ ،‬نق ‌‬

‫یکنند؛ مثل ً »انسان« به واژۀ خاصی در زبان فارسی‬
‫لقول به عبارات یک زبان خاص اشاره م ‌‬
‫یکند‪ .‬علئم رایج نق ‌‬
‫معرفی م ‌‬
‫یهایمان از‬
‫لقول متعارف محدود کنیم‪ ،‬بازنویس ‌‬
‫یکند‪ .‬اگر فقط خود را به نق ‌‬
‫)چه نوع این واژه و چه مصداق آن( اشاره م ‌‬
‫جملت دربردارندۀ ارجاع انتزاعی دچار نسبیت زبانی خواهد بود یعنی به یک زبان خاص محدود خواهد شد‪ .‬اما چنین چیزی‬
‫نهای خاص وجود دارد‪·.‬‬
‫یرسد که در اینجا چیزی مستقل از زبا ‌‬
‫نادرست است و به نظر م ‌‬

‫ههای مختلف‬
‫شهودًا گون ‌‬

‫نهای مختلف )مانند‬
‫یکنند‪ .‬اینکه )»‪ «valiente‬و »‪ «couragous»، «courageux‬گفتن »شجاع« در زبا ‌‬
‫به چیز واحدی دللت م ‌‬
‫شجاعت یک فضیلت است به زبان خاصی که در آن بیان شده است‪ ،‬محدود نیست‪·.‬‬

‫چیزی که لزم داریم اشاره به‬

‫تدهی رفتار و غیره(‬
‫نها کارکردی یکسان )مانند نقش استنتاجی یکسان‪ ،‬نقش یکسانی در جه ‌‬
‫عباراتی است که در همۀ زبا ‌‬
‫های سلرز قرار است همین کار را انجام دهد‪”»».‬شجاع“ یک محمول فضیلت است« ← »‪.‬شجاع‪.‬ها‬
‫لقول نقط ‌‬
‫دارند‪ .‬نق ‌‬
‫تاند«‪·.‬‬
‫لهای فضیل ‌‬
‫محمو ‌‬

‫یگوید که همۀ کلماتی که‬
‫تاند« )در فرازبان فارسی( م ‌‬
‫لهای فضیل ‌‬
‫»‪.‬شجاع‪.‬ها محمو ‌‬

‫لهای‬
‫نهای خودشان( محمو ‌‬
‫مارز واژۀ فارسی »شجاع«اند‪) ،‬در زبا ‌‬
‫نهای مربوط به خودشان( ه ‌‬
‫هلحاظ کارکردی )در زبا ‌‬
‫ب ‌‬
‫تاند‪·.‬‬
‫فضیل ‌‬

‫ممند‪ ،‬یکپارچه و غیرارتجالی است‪ ،‬اما لکس دو انتقاد به نظریۀ‬
‫تبیین سلرز از ارجاع انتزاعی بسیار نظا ‌‬

‫یکند‪·.‬‬
‫سلرز مطرح م ‌‬

‫یتابند؛ برای‬
‫یرسد که برخی از جملت از تحلیل در چارچوب سلرز سرم ‌‬
‫اشکال اول‪ :‬به نظر م ‌‬

‫یتوان گفت که ‪.‬صفتی‬
‫در اینجا نم ‌‬
‫این را‌هحل‬

‫یشود یک ویژگی است‬
‫‪».o‬مثال‪» ،‬صفتی که بیش از همه به سقراط نسبت داده م ‌‬

‫ماند‬
‫تاند‪ ،‬زیرا این امور صفت نیستند بلکه اس ‌‬
‫یشود‪.‬ها صف ‌‬
‫‪.o‬که بیش از همه به سقراط نسبت داده م ‌‬

‫لشده ـ ‪.‬حکیم‪ .‬ـ بیش از همه بر سقراط حمل شده است‪ ،‬و این عبارت یک صفت‬
‫لقو ‌‬
‫های نق ‌‬
‫هنحو نقط ‌‬
‫تب ‌‬
‫چطور؟ »یک عبار ِ‬
‫یشود اما‬
‫اما در این صورت ممکن است حکمت همان صفتی باشد که بیش از همه به سقراط نسبت داده م ‌‬

‫‪.o‬است‬

‫های که صفت نیست مانند ‪.‬انسان‪ .‬بیش از همه بر سقراط حمل شده باشد‪·.‬‬
‫لقول نقط ‌‬
‫یک عبارت نق ‌‬

‫اشکال دوم‪ :‬آیا‬

‫مارزی کارکردی و غیره سخن‬
‫شهای زبانی‪ ،‬ه ‌‬
‫یگرداند؟ برای مثال‪ ،‬او دربارۀ نق ‌‬
‫یها را بازنم ‌‬
‫هنحوی دیگری کل ‌‬
‫سلرز دوباره ب ‌‬
‫شهای‬
‫یتوان نق ‌‬
‫به نظر سلرز‪ ،‬م ‌‬

‫یگوید‬
‫‪.o‬م ‌‬

‫مگرایانه تصور کنیم؟‬
‫هنحو نا ‌‬
‫یتوانیم این قبیل عبارات را ب ‌‬
‫‪o‬چگونه م ‌‬

‫یهای انضامی‬
‫یتوان صرفًا با اشاره به جزئ ‌‬
‫زبانی را با اشاره به قواعد زبانی تحلیل کرد و مفهوم قاعدۀ زبانی را م ‌‬
‫‪.o‬فهمید‬

‫یتوانیم همۀ اینها‬
‫قهای زبانی هم نیازی نخواهیم داشت‪ ،‬چه رسد به انواع زبانی‪ .‬م ‌‬
‫در نتیجه‪ ،‬حتی به مصدا ‌‬
‫یبرند‪،‬‬
‫یتوان صرفًا به افرادی که زبان را به کار م ‌‬
‫را در چارچوب »قواعد زبانی« تحلیل کنیم؛ خود قواعد زبانی را نیز م ‌‬
‫تبخشی از قواعد زبانی‪ ،‬باید واژگان هنجارها و معیارها را معرفی‬
‫عگرایان‪ :‬برای ارائۀ تبیین رضای ‌‬
‫پاسخ واق ‌‬
‫مگرایانی که‬
‫نا ‌‬

‫‪.o‬فروکاست‬

‫عگرایانه فهمید‪.‬نظریۀ تروپ‬
‫یتوان بدون اشاره به وجودشناسی واق ‌‬
‫·)‪ (trope‬کنیم و چنین واژگانی را نم ‌‬

‫یها یا صفات اشیا وجود‬
‫یهای انضمامی وجود دارند؛ ویژگ ‌‬
‫تاکنون با دیدگا‌ههایشان آشنا شدیم‪ ،‬معتقد بود‌هاند که فقط جزئ ‌‬
‫و )‪ (attribute‬ندارند بلکه فقط خود اشیا وجود دارند‪·.‬‬

‫ههای گوناگونی دربارۀ تروپ وجود دارد‪ .‬به باور آنها‪ ،‬هم صفات‬
‫نظری ‌‬

‫یگیرند‪ .‬به نظر آنها‬
‫های را برای این قبیل امور مفروض نم ‌‬
‫یهای انضمامی وجود دارند‪ ،‬اما مقولۀ وجودشناختی جداگان ‌‬
‫هم جزئ ‌‬
‫یها هستند‪·.‬‬
‫پها صرفًا همان جزئ ‌‬
‫ترو ‌‬

‫به نظر طرفداران نظریۀ تروپ‪ ،‬ممکن نیست که امور عددًا متمایز صفت عددًا‬

‫یکسان و واحدی داشته باشند‪ .‬به این ترتیب‪ ،‬یک توپ قرمز خاص دارای رنگ است‪ ،‬اما این رنگی است که هیچ چیز دیگری‬
‫یتواند دارای آن باشد‪ .‬این توپ دارای شکل خاصی است اما این شکلی است که هیچ چیز دیگری‬
‫دارای آن نیست یا نم ‌‬
‫یوند‪ .‬مانند‪ :‬شجاعت سقراط و قدرت‬
‫یها« تروپ نامیده م ‌‬
‫یتواند باشد‪ .‬این »اشتراکات ویژگ ‌‬
‫دارای آن نیست یا نم ‌‬
‫هراکول‪·.‬‬

‫یتوانند در برخی صفات‬
‫یرسد که اشیا م ‌‬
‫یکند؟ به نظر م ‌‬
‫نظریۀ تروپ اشتراک در صفات را چگونه تحلیل م ‌‬

‫یتوانند صفت واحدی را داشته باشند‪·.‬‬
‫یهای متمایز م ‌‬
‫یرسد که جزئ ‌‬
‫مشترک باشند؛ یعنی به نظر م ‌‬

‫به نظر طرفداران‬

‫یگوییم‪ ،‬در واقع فقط دربارۀ شباهت دقیق میان‬
‫نظریۀ تروپ‪ ،‬این نحوۀ سخن گفتن بسیار موسع است‪ .‬وقتی چنین چیزی م ‌‬
‫یگوییم‪·.‬‬
‫صفات متمایز سخن م ‌‬

‫پس »جان و جیم هر دو سفیدند« باید به این صورت بیان شود‪» :‬سفیدی جان دقیقًا‬
‫پس طرفداران نظریۀ تروپ اشتراک وصفی‬

‫هعنوان جزئی فهمید‪·.‬‬
‫مشابه سفیدی جیم است« و هر دو سفیدی را باید ب ‌‬

‫یکنند‪ .‬اما انگیزۀ نظریۀ تروپ )غیر از اینکه دو چیز‬
‫پها( تبیین م ‌‬
‫یهای عددًا متمایز )ترو ‌‬
‫را در چارچوب شباهت دقیق میان جزئ ‌‬
‫یتوانند صفات عددًا یکسانی داشته باشند( چیست؟·‬
‫عددًا متمایز نم ‌‬

‫یکی از انگیز‌ههای این نظریه توجه گزینشی‬

‫یکنیم نه‬
‫لهای خاصشان و غیره تجربه م ‌‬
‫گهای خاصشان‪ ،‬شک ‌‬
‫یکنیم‪ ،‬آنها را در چارچوب رن ‌‬
‫یها را تجربه م ‌‬
‫است‪ .‬وقتی جزئ ‌‬
‫هطور کلی تجربه‬
‫یبودن را ب ‌‬
‫یکنم‪ ،‬صورت ‌‬
‫در چارچوب این صفات به معنایی کلی‪ .‬برای مثال‪ ،‬وقتی بر رنگ تاج محل تمرکز م ‌‬
‫یکنم‪·.‬‬
‫ن تاج محل توجه م ‌‬
‫یبود ِ‬
‫یکنم‪ ،‬بلکه به صورت ‌‬
‫نم ‌‬

‫یگیرند‪،‬‬
‫به این ترتیب‪ ،‬شیئی که طرفداران این نظریه مفروض م ‌‬

‫قنیافته نیست بلکه شیء جزئی خاصی است که مستقیماً از آن در ادراک حسی خود آگاهیم‪·.‬‬
‫یک کلی مصدا ‌‬

‫به نظر‬

‫یها پایبند باشد‪ .‬اما‬
‫هلحاظ وجودشناختی به کل ‌‬
‫عگرایی برخوردار است بدون اینکه ب ‌‬
‫یرسد که نظریۀ تروپ از همۀ مزایای واق ‌‬
‫م ‌‬
‫یکند؟·‬
‫نظریۀ تروپ موارد ارجاع انتزاعی را چگونه تبیین م ‌‬

‫دو رهیافت تروپی به ارجاع انتزاعی وجود دارد‪.1:‬‬

‫رهیافت‬

‫مهای ظاهری هستند و بازنویسی مدعیات‬
‫قرون وسطایی‪ :‬تلش برای حذف واژ‌ههای منفرد انتزاعی به این عنوان که صرفًا نا ‌‬
‫پهای‬
‫تها )ترو ‌‬
‫یشود به »شجاع ‌‬
‫پها؛ مثل ً »شجاعت فضیلت است« تبدیل م ‌‬
‫انتزاعی به صورت مدعیاتی دربارۀ ترو ‌‬
‫مگرایان سرسخت است اما به‬
‫فگرایانۀ نا ‌‬
‫این رهیافت شبیه تبیین حذ ‌‬

‫پهای فضیلت( هستند‬
‫‪».o‬شجاعت( فضیلت )ترو ‌‬

‫نناپذیر مفروض بگیرد‪.‬‬
‫هعنوان امری ابتدائی و تبیی ‌‬
‫این رهیافت باید »شباهت« را ب ‌‬
‫‪.2‬‬

‫یرسد که مزایایی نیز دارد‬
‫‪.o‬نظر م ‌‬

‫یاند اما مدلول آنها چیست؟ طبق رهیافت رایج‪ ،‬این واژ‌هها‬
‫مهایی حقیق ‌‬
‫رهیافت معاصر‪ :‬واژ‌ههای منفرد انتزاعی نا ‌‬

‫پهای شجاعت‬
‫های از ترو ‌‬
‫یکنند؛ مثل ً »شجاعت« به مجموع ‌‬
‫پهای مشابه دللت م ‌‬
‫ههایی از ترو ‌‬
‫و »فضیلت« به ‪ C‬به مجموع ‌‬
‫این رهیافت از مسئلۀ‬

‫پهای فضیلت‬
‫های از ترو ‌‬
‫یکند‪» :‬شجاعت فضیلت است ‪ V‬مجموع ‌‬
‫‪» ← «C ∩ V».o‬دللت م ‌‬

‫یهایی را با خود به همراه‬
‫هها پایبند ‌‬
‫یرسد که نظریۀ مجموع ‌‬
‫به نظر م ‌‬
‫دارد‪·.‬‬

‫یپرهیزد )‪ (extensionality‬مصداقیت‬
‫‪.o‬م ‌‬

‫یکند؛ یعنی‬
‫های‪ ،‬به شیء واحدی دللت م ‌‬
‫مشکل‪ :‬واژ‌ههای منفرد انتزاعی تهی‪ ،‬براساس نظریۀ تروپ مجموع ‌‬

‫پها‬
‫لشان یک چیز باشد(؟ پاسخ‪) Ѳ. :‬مجموعۀ تهی )ترو ‌‬
‫آیا باید همۀ این واژ‌ههای منفرد تهی مدلول داشته باشند )و مدلو ‌‬
‫یکنند‪·.‬‬
‫یکنند؛ آنها اصل ً به هیچ چیزی دللت نم ‌‬
‫دللت نم ‌‬

‫پرسش‪ :‬تروپ شجاعت به چه اعتباری تروپ ‪ Ѳ‬آنها به‬

‫هها‬
‫اشکال لکس به نظریۀ تروپ‪ :‬مجموع ‌‬

‫لناپذیر است‪·.‬‬
‫شجاعت است؟ پاسخ‪ :‬این امر یک واقعیت ابتدائی و تحلی ‌‬

‫یرسد که مجموعۀ افراد شجاع مثل ً شامل یک میلیون عضو باشد‪.‬‬
‫اعضای خود را ضرورتًا دارند‪ ،‬اما این امر امکانی به نظر م ‌‬
‫یکه چنین‬
‫ههای تروپ را ضروری بدانند‪ ،‬درحال ‌‬
‫یکند که طرفداران نظریۀ تروپ‪ ،‬عضویت در مجموع ‌‬
‫نظریۀ مجموعه اقتضا م ‌‬
‫‪.‬چیزی نامعقول است که اعضای مجموعۀ افراد شجاع را ضرورتًا یک میلیون فرد بدانیم؛ نه کمتر و نه بیشتر‬
‫نوشته شده در جمعه یکم دی ‪1391‬ساعت ‪ 20:17‬توسط یاسر پوراسماعیل | نظر بدهید ‪+‬‬

‫مدخل·‬

‫ثهایی همچون مباحث عرفانی‪ ،‬ماورایی و مانند اینها به ذهن عموم افراد تداعی‬
‫معمول ً از متافیزیک‪ ،‬بح ‌‬

‫یها نیز بخش متافیزیک به همین امور مربوط است‪ ،‬اما متافیزیک فلسفی‬
‫یکند و در بسیاری از کتابفروش ‌‬
‫م ‌‬
‫چیست؟‪-‬‬

‫لهایی که در نتیجۀ تأملت گوناگون دربارۀ ماهیت بنیادین واقعیت مطرح‬
‫پاسخ کوتاه‪ :‬تحلیل فلسفی استدل ‌‬

‫یشوند‪-.‬‬
‫م ‌‬

‫ثهای معاصر دارد )که در ادامه روشن خواهد شد(‪.‬متافیزیک‬
‫ماندازی که این رشته در بح ‌‬
‫پاسخ بلند‪ :‬چش ‌‬

‫تشناسی(·‬
‫چیست؟ )متافیزیک در مقابل معرف ‌‬
‫سودمند است‪·.‬‬

‫تشناسی شاخۀ دیگری از فلسفه است که به امکان و ماهیت معرفت انسان دربارۀواقعیت‬
‫معرف ‌‬

‫یپردازد‪·.‬‬
‫م ‌‬
‫واقعیت(‪·.‬‬

‫تشناسی‬
‫برای اینکه چیستی متافیزیک را بفهمیم‪ ،‬مقایسۀ آن با معرف ‌‬

‫یپردازد )نه به چگونگی یا چیستی معرفت ما به‬
‫اما متافیزیک به ماهیت بنیادین واقعیت م ‌‬
‫تشناسی همیشه آسان و سرراست نیست‪·.‬‬
‫البته تمایز میان متافیزیک و معرف ‌‬

‫روش دیگر برای تفکر‬

‫یهای تاریخی گوناگونی است که فیلسوفان در دور‌ههای مختلف دربارۀ متافیزیک‬
‫دربارۀ متافیزیک مقایسۀ تلق ‌‬
‫یتوانیم به روش توصیفی )آنچه در طول تاریخ از‬
‫به بیان دیگر‪ ،‬برای یافتن درک مناسبی از متافیزیک هم م ‌‬

‫هاند‪·.‬‬
‫داشت ‌‬

‫های )اینکه متافیزیک مطابق با معیار مناسب خویش چه‬
‫سوی فیلسوفان متافیزیک خوانده شده است( و هم به روش توصی ‌‬
‫های بوده است‬
‫باید باشد( عمل کرد‪ .‬اتفاقا هر دو روش آزموده شده است‪ ،‬اما مسئله اینجاست که نتیجه هر دو روش به گون ‌‬
‫یکند فیلسوفان در باب چند دانش‬
‫که از دل هر کدام چندین نظریه استخراج شده است که آدمی در نگاه نخست خیال م ‌‬
‫یای افزون بر تاریخ بسیار بلند این‬
‫هگون ‌‬
‫دلیل چنین گون ‌‬

‫یگویند نه یک رشتۀ خاص به نام متافیزیک!·‬
‫متفاوت سخن م ‌‬

‫یگردد‪·.‬‬
‫دانش‪ ،‬به ابهام ذاتی ماهیت متافیزیک و اینکه چه باید باشد‪ ،‬برم ‌‬

‫یکوشد تا با روش تاریخی‬
‫مایکل لوکس م ‌‬

‫چیستی متافیزیک را بکاود‪.‬متافیزیک چیست؟ )نگرش تاریخی همراه با مقایسۀ ارسطو و کانت(·‬

‫هی‬
‫ارسطو به مثاب ‌‬

‫تکم دو‬
‫نخستین کسی که رسمًا در خصوص متافیزک سخن گفته است‪ ،‬اگرچه خود نام متافیزیک بر آن ننهاده است‪ ،‬دس ‌‬
‫ههایش مطرح کرده است‪.1:‬‬
‫تلقی از متافیزیک را در نوشت ‌‬

‫علم وجود بماهو وجود )یا موجود بماهو موجود(‪-:‬‬

‫یپردازد(‪-.‬‬
‫یپردازد )نه مثل فیزیک که فقط به موجودات فیزیکی م ‌‬
‫عام که به همۀ موجودات م ‌‬

‫دانشی‬

‫فقط به موجودات از این‬

‫یاند(‪-.‬‬
‫یپردازند )نه مثل ً از این حیث که فیزیک ‌‬
‫حیث که موجودند م ‌‬

‫متافیزیک در این تلقی به امور دیگری نیز که بر هر‬

‫یپردازد مانند وحدت‪ ،‬کثرت‪ ،‬شباهت‪ ،‬تفاوت‪-.‬‬
‫قاند م ‌‬
‫چیزی منطب ‌‬

‫متافیزیک علم مقولت است‪ :‬انواع بنیادینی که همۀ‬

‫یشوند‪-.‬‬
‫اشیا ذیل آنها واقع م ‌‬
‫یشود‪.2.‬‬
‫تعیین م ‌‬

‫شهای دیگر در آن بحث و‬
‫در این تلقی متافیزیک دانشی است که موضوع تمامی دان ‌‬
‫های مختص به بخش خاصی از موجودات )یعنی تنها به علل‬
‫رشت ‌‬

‫علم مربوط به علل نخستین‪-‬‬

‫یپردازد(‪ .‬در این تلقی این رشته علمی یک دانش نظری در برابر دانش عملی‪ ،‬مانند اخلق و سیاست قرار‬
‫نخستین م ‌‬
‫یگرفت‪-.‬‬
‫م ‌‬

‫محرک نامتحرک )یعنی خدا( موضوع اصلی این رشته است‪-.‬‬

‫الهیات فلسفی نیز شد‪-.‬‬
‫است‪·.‬‬

‫متافیزیک به این معنا بعدها شامل‬

‫به نظر ارسطو‪ ،‬این رشته همان علم وجود بماهو وجود یا موجود بماهو موجود‬

‫یکند‪·.‬‬
‫هاختصار از تلش ارسطو برای یکی گرفتن ‪ 1‬و ‪ 2‬نیز بحث م ‌‬
‫لوکس ب ‌‬

‫متافیزیک ارسطویی در قرون‬

‫وسطا به همان شیوۀ دوگانه استمرار یافت‪ .‬از این رو متافیزیک عبارت بود از علم وجود بماهووجود یا موجود بماهو موجود و نیز‬
‫لگرایان قرون هفدهم و هجدهم دامنۀ متافیزیک را وسعت‬
‫عق ‌‬

‫بحث از جوهر الهی که علم علل نخستین بود‪·.‬‬

‫یدانستند‪ -:‬علم علل نخستین و جوهر الهی‪ -‬علم وجود بماهو وجود یا موجود بماهو‬
‫بخشیدند و آن را شامل امور زیر م ‌‬
‫موجود‪ -‬بحث از نفس و بدن‪ -‬و ارادۀ آزاد·‬
‫هاند‪:‬‬
‫متافیزیک نگریست ‌‬
‫ارسطو(‪.‬‬
‫نشناسی(‪-‬‬
‫تغییرپذیری )کیها ‌‬

‫لگرایان )قرن هفدهم و هجدهم( همچنین از منظرهای گوناگونی به‬
‫عق ‌‬
‫‪1‬‬

‫‪2‬‬

‫متافیزیک عام )علم وجود بماهو وجود یا موجود بماهو موجود‬

‫متافیزیک خاص )منظرهای گوناگون دربارۀ وجود(‪-:‬‬

‫نشناسی عقلنی(‪-‬‬
‫وجود در موجودات عقلنی )روا ‌‬

‫وجود از منظر‬

‫وجود الوهی )الهیات‬

‫بتر است‪ .‬ارسطو به دنبال تناسب دیدگا‌ههایش با‬
‫لگرایانه به لحاظ روشی هم آزادمشر ‌‬
‫متافیزیک عق ‌‬

‫طبیعی(·‬

‫لگرایان چنین نبودند‪·.‬‬
‫و پیشافلسفی بود‪ ،‬اما عق ‌‬
‫لگرایانه حمله کردند‪·.‬‬
‫متافیزیک عق ‌‬
‫یاند‪-:‬‬
‫تشناخت ‌‬
‫معرف ‌‬

‫هگرایان )قرن هجدهم( به )‪ ( common sense‬شهود‪/‬فهم عرفی‬
‫تجرب ‌‬

‫لگرایانه ایراداتی‬
‫هگرایان به متافیزیک عق ‌‬
‫ایرادات تجرب ‌‬

‫معرفت علمی دربارۀ ماهیت واقعیت باید از طریق تجربۀ حسی توجیه شود‪-،‬‬

‫لگرایانه به دست دهد‪-.‬‬
‫یتواند توجیه معتبری برای مدعیات نظری متافیزیک عق ‌‬
‫یای نم ‌‬
‫حس ‌‬
‫لگرایانه دربارۀ معرفت علمی به ماهیت واقعیت‪ ،‬مورد تردید است‪·.‬‬
‫عق ‌‬

‫هیچ تجربۀ‬

‫بنابراین‪ ،‬مدعیات متافیزیک‬

‫هگرایان حتی ادعا کردند که‬
‫برخی از تجرب ‌‬

‫یتواند براساس تجربۀ حسی تأیید )یا رد( شود‪·.‬‬
‫یمعناست زیرا هرگز نم ‌‬
‫لگرایانه ب ‌‬
‫متافیزیک عق ‌‬

‫اشکالت مشابهی در‬

‫یکرد(‪·.‬‬
‫لگرایان‪ ،‬خود را به معرفت عرفی مقید م ‌‬
‫مورد متافیزیک ارسطویی نیز مطرح شد )اما ارسطو برخلف عق ‌‬

‫نقد‬

‫هگرایانه نیستند بلکه به ساختار پیشینی ذهن نیز‬
‫لگرایانه مقدمات دیگری نیز دارد که صرفًا تجرب ‌‬
‫کانت به متافیزیک عق ‌‬
‫یگردند‪-:‬‬
‫بازم ‌‬
‫یآید‪-.‬‬
‫م ‌‬

‫هکارگیری ساختارهای مفهومی فطری در مورد محتواهای حسی خام به دست‬
‫متعلق معرفت از طریق ب ‌‬
‫تهای‬
‫یگیرند که زیربنای صور ‌‬
‫یای را به کار م ‌‬
‫لگرایان( ساختارهای مفهوم ‌‬
‫کدانان )اعم از ارسطو و عق ‌‬
‫متافیزی ‌‬

‫تاند )مانند معرفت به جواهر‪ ،‬علیت‪ ،‬رویدادها و غیره(‪-.‬‬
‫نجهانی معرف ‌‬
‫ای ‌‬

‫این ساختارهای مفهومی تنها در صورتی‬

‫نجهانی( به کار‬
‫ههای حسی )ای ‌‬
‫یدهند که در مورد برخی از انواع داد‌ههای خام تجرب ‌‬
‫متعلقات معرفت را به دست م ‌‬
‫روند‪-.‬‬

‫یتوان آنها را با‬
‫یبرند که در آنها نم ‌‬
‫قهایی به کار م ‌‬
‫هنحو نامناسب و در سیا ‌‬
‫کدانان این ساختارها را ب ‌‬
‫اما متافیزی ‌‬
‫شهای متافیزیکی‬
‫کدانان از این ساختار برای پاسخ به پرس ‌‬
‫پس استفادۀ متافیزی ‌‬

‫داد‌ههای تجربی مناسب ترکیب کرد‪-.‬‬

‫یتواند به حصول متعلقات معرفت بینجامد‪-.‬‬
‫نم ‌‬
‫است‪·.‬‬

‫کدانان مبنی بر رسیدن به معرفت مورد تردید‬
‫بنابراین‪ ،‬ادعای متافیزی ‌‬

‫یکند‪-:‬‬
‫کانت میان دو نوع متافیزیک تفکیک م ‌‬

‫هها یا بازنمودهای مفهومی انسان‪-.‬‬
‫شاکل ‌‬
‫ساختارهای شناختی انسان‪·.‬‬

‫متافیزیک انتقادی‪ :‬بررسی ماهیت و حدود ساختارها‪،‬‬

‫تها یا‬
‫متافیزیک متعالی‪ :‬بررسی نحوۀ وجود واقعی جهان‪ ،‬مستقل از قابلی ‌‬

‫لگرایانه( معتبر نیست‪ ،‬زیرا به‬
‫به نظر کانت‪ ،‬متافیزیک استعلیی )مثل ً ارسطویی یا عق ‌‬

‫یرود درحالی که روادید عبور از آن را ندارد‪ .‬از این رو‪ ،‬استعلیی‬
‫دنبال معرفتی است که فراتر از دستگاه شناخت بشری م ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫تهای دستگاه‬
‫یپردازد که در قلمرو قابلی ‌‬
‫اما متافیزیک انتقادی معتبر است‪ ،‬زیرا صرفًا به چیزهایی م ‌‬

‫شناختی بشر قرار دارند‪·.‬‬

‫یهای چندی دارد‪-:‬‬
‫به نظر لوکس‪ ،‬این دیدگاه کاست ‌‬

‫یها بر این باور باشند‬
‫یک‪ .‬اگر کانت ‌‬

‫یتواند موضوع مطالعه متافیزیکی قرار گیرد‪ ،‬آنگاه آنان در این فرض که »ساختار مفهومی‬
‫که جهان آنگونه که واقعا هست‪ ،‬نم ‌‬
‫ت که همواره ساختار ذهنی ما در بازنمایی‬
‫یتواند موضوع متافیزیک قرار گیرد‪ ،‬برخطا خواهند بود‪ ،‬زیرا؛ اگر چنین ‌اس ‌‬
‫ذهنی« م ‌‬
‫یها آن را ساختار‬
‫یشک برای تمیز و شناختن آنچه کانت ‌‬
‫اشیا مانع این است که به خود این اشیا دسترسی یابیم؛ آنگاه ب ‌‬
‫یها‪ ،‬این امر‬
‫یخوانند‪ ،‬نیازمند بهر‌هگرفتن از مفاهیمی خارج از آن هستیم؛ حال آنکه براساس اصول خود کانت ‌‬
‫ذهنی م ‌‬
‫مستلزم این است که چنین مفاهیمی‪ /‬چیزهایی نتوانند وجود داشته باشند که ماهیت »ساختار ذهنی ما« را شناسایی‬
‫کنند‪-.‬‬

‫دو‪ .‬نظریه ساختار ذهنی کانتی درباره بازنمود مفهومی خودشکن است‪ .‬اگر هرچیزی بازنمایی مفهومی‪/‬ذهنی‬

‫چیزی است که ما در پی ادراک آن هستیم‪ ،‬خود نظریۀ »بازنمود مفهومی« نیز از این قانون مستثنا نخواهد بود‪-.‬‬

‫سه‪.‬‬

‫یگوییم نه اینکه دربار‌هشان داستان بسازیم‪ .‬اصل مفروض ایدۀ‬
‫یاندیشیم و سخن م ‌‬
‫ما دربارۀ اشیا واقعا آنگونه که هستند‪ ،‬م ‌‬
‫اندیشیدن یا اشاره کردن به اشیا این است که روابطی وجود دارند که اندیشه ما و زبان ما را به اشیای مستقل از ذهن و‬
‫یگیریم صرفا ابزاری برای درک و انتقال معنا و واقعیت‬
‫یدهند‪ .‬از این رو‪ ،‬مفاهیمی که در اندیشیدن بهره م ‌‬
‫نمان پیوند م ‌‬
‫زبا ‌‬
‫هعنوان نظریۀ مقولت(·‬
‫هستند‪ ،‬نه اینکه مانع بین ما و اشیا باشند‪.‬متافیزیک چیست؟ )متافیزیک ب ‌‬

‫نگاهی معاصر به‬

‫یترین مقولت‬
‫هعنوان وجود بماهو وجود یا موجود بماهو موجود‪ :‬متافیزیک به شناسایی اساس ‌‬
‫تلقی ارسطویی از متافیزیک ب ‌‬
‫فها وجود دارند؟«(·‬
‫لاند‪» :‬آیا ال ‌‬
‫یپردازد )مسائل متافیزیک به این شک ‌‬
‫یا انواع موجودات م ‌‬

‫این تلقی دربارۀ متافیزیک‬

‫یبینیم‪ ،‬محدودتر است )در متون جدید‪ ،‬متافیزیک شامل بحث از خدا‪ ،‬ذهن و بدن‪ ،‬ارادۀ‬
‫نسبت به آنچه در بیشتر متون جدید م ‌‬
‫یشود(‪·.‬‬
‫آزاد و غیره نیز م ‌‬

‫فها وجود دارند؟«‬
‫شهای متافیزیک به این معنا )که همگی به شکل »آیا ال ‌‬
‫چند نمونه از پرس ‌‬

‫نهای ممکن وجود دارند؟ آیا‬
‫یها( وجود دارند؟ آیا روابط وجود دارند؟ آیا جواهر وجود دارند؟ آیا جها ‌‬
‫یها )یا کل ‌‬
‫هستند(‪ :‬آیا ویژگ ‌‬
‫ع امو‌رها وجود دارند؟ آیا علل و معلولت وجود دارند؟ آیا روابط عّلی وجود‬
‫گزار‌هها وجود دارند؟ آیا رویدادها وجود دارند؟ آیا وض ‌‬

‫دارند؟·‬

‫یپردازد‪·.‬‬
‫فها نیز )در صورت وجود( م ‌‬
‫همچنین متافیزیک به بحث از ماهیت ال ‌‬

‫شهای بسیاری به‬
‫پرس ‌‬

‫شها را مسائل‬
‫فها وجود دارند )و در صورت وجود‪ ،‬چه ماهیتی دارند(؟« مطرح است‪ .‬آیا باید همۀ این پرس ‌‬
‫شکل »آیا ال ‌‬
‫متافیزیکی بدانیم؟·‬

‫عگرا‪:‬‬
‫یتوانیم بحث زیر را دربارۀ این پرسش تصور کنیم که »آیا پشتک زدن وجود دارد یا نه؟«‪:‬واق ‌‬
‫م ‌‬

‫یپذیرم که جملتی‬
‫عگرا‪ :‬من م ‌‬
‫یدهند!ناواق ‌‬
‫یبینیم که بسیاری از مردم این کار را انجام م ‌‬
‫آری‪ ،‬پشتک زدن وجود دارد‪ .‬ما م ‌‬
‫یتوانند صادق باشند‪ ،‬اما درستی این جمله به این معنا نیست که پشتک زدن وجود دارد‪.‬‬
‫همچون »نادر پشتک زد« م ‌‬
‫عگرا‪ :‬پس تو‬
‫یکند؛ همین وبس‪.‬واق ‌‬
‫لهای مختلفی حرکت م ‌‬
‫نهایشان به شک ‌‬
‫ناند و بد ‌‬
‫اشخاصی وجود دارند که دارای بد ‌‬
‫یچرخانند‪،‬‬
‫نهایشان را م ‌‬
‫عگرا‪ :‬اگر منظور تو این است که افرادی وجود دارند که بد ‌‬
‫یپذیری که پشتک زدن وجود دارد‪.‬ناواق ‌‬
‫م ‌‬
‫عگرا‬
‫در بحث فوق چه خبر است؟ ناواق ‌‬

‫نها و حرکت وجود ندارد‪·.‬‬
‫آری‪ .‬اما پشتک زدن مستقل و جدا از اشخاص‪ ،‬بد ‌‬

‫نها و حرکت حذف کرد‪·.‬‬
‫هنفع واژ‌ههای اشخاص‪ ،‬بد ‌‬
‫یتوان واژۀ »پشتک زدن« را ب ‌‬
‫یکند که م ‌‬
‫استدلل م ‌‬
‫های نیست‪·.‬‬
‫یکند که »پشتک زدن« یک مقولۀ ابتدائی و پای ‌‬
‫استدلل م ‌‬

‫عگرا‬
‫ناواق ‌‬

‫عگرایان دربارۀ این موضوع‬
‫عگرایان و ناواق ‌‬
‫واق ‌‬

‫اختلف دارند که چه مقولتی را باید در فهرست مقولت بنیادی )یا ابتدائی( خود قرار دهیم؛ مقولتی که سایر مقولت از آنجا‬
‫یاند )مثل ً‬
‫هوضوح غیربنیاد ‌‬
‫مسائل مربوط به مقولتی که ب ‌‬

‫یشوند‪ .‬این موضوع به وجودشناسی مربوط است‪·.‬‬
‫مشتق م ‌‬

‫یتوانیم‬
‫یشوند‪ .‬اما م ‌‬
‫یخود از مسائل متافیزیکی برشمرده نم ‌‬
‫هخود ‌‬
‫نها وجود دارند یا نه؟«( معمول ً ب ‌‬
‫»آیا دستیاران کارگردا ‌‬
‫وارد بحث متافیزیکی در مورد این مقولت شویم‪·.‬‬
‫همندند‪·.‬‬
‫کلی‪ ،‬گزاره و غیره علق ‌‬

‫کدانان )به معنای سنتی( ابتدائًا به مقولت غیرمادی مانند‬
‫متافیزی ‌‬

‫شهای کلسیک متافیزیکی فوق‬
‫در این کتاب تمرکز عمدتًا بر بخشی از مهمترین پرس ‌‬
‫به لحاظ پیشافلسفی بدیهی است که برخی از اشیا در‬

‫یها·‬
‫عگراییمسئلۀ کل ‌‬
‫یها )‪ :(1‬واق ‌‬
‫خواهد بود‪.‬فصل اول‪ :‬کل ‌‬

‫برخی از صفات با یکدیگر اشتراک یا مشابهت دارند؛ مثل ً همۀ گیاهان این باغ سبزند‪·.‬‬

‫فیلسوفان همواره این پرسش را‬

‫یتری وجود دارد که فقط به دلیل آن واقعیت‪ ،‬اشیا در صفات خاصی با یکدیگر‬
‫یتر یا بنیاد ‌‬
‫یکردند که آیا واقعیت اساس ‌‬
‫مطرح م ‌‬
‫مشترک هستند؛ مثل ً همۀ این گیاهان سبز هستند‪·.‬‬

‫تشناختی یا‬
‫این پرسش به دنبال تبیینی گیا‌هشناختی‪ ،‬زیس ‌‬

‫عگرایانۀ افلطون·‬
‫فیزیکی از اشتراک گیاهان مزبور در این صفت نیست‪.‬را‌هحل واق ‌‬

‫سقراط در رسالۀ پارمنیدس افلطون‬

‫کاند یا از آنها بهر‌همندند و به نام این اشیا نامیده‬
‫مثلی وجود دارند که این اشیا در آنها مشتر ‌‬
‫یدهد که صور یا ُ‬
‫پیشنهاد م ‌‬
‫یشوند‪·.‬‬
‫یشوند؛ مثل ً برخی اشیا از بزرگی‪ ،‬زیبایی یا عدالت بهر‌همندند و در نتیجه بزرگ‪ ،‬زیبا یا عادل م ‌‬
‫م ‌‬

‫سقراط طرح‬

‫یدهد‪ (*):‬در جایی که تعدادی از اشیا‬
‫کاند‪ ،‬چیزی مانند ‪، a … n،‬تبیینی زیر را در اینجا ارائه م ‌‬
‫های ‪ F،‬در صفتی مشتر ‌‬
‫و رابط ‌‬
‫هنحوی که هر یک از ‪، R،‬به نام‬
‫هواسطۀ قرار داشتن در رابطۀ ‪a…n‬دارند؛ و ‪ F‬را با ‪ R‬رابطۀ ‪ a … n‬وجود دارد‪ ،‬ب ‌‬
‫در صفت ‪ F‬با ‪ R‬ب ‌‬
‫قیافتن ‪ (partaking)،‬اشتراک دارند‪·.‬‬
‫)‪ (exemplification‬از مصدا ‌‬

‫یدهند به جای بهر‌همندی‬
‫عگرایان ترجیح م ‌‬
‫برخی از واق ‌‬

‫عگرایان همان چیزی است که در )*( بیان‬
‫یها سخن بگویند‪ .‬اما روش اصلی واق ‌‬
‫و به جای صور یا مثل‪ ،‬از ویژگ ‌‬
‫عگرایی متافیزیکی·‬
‫شد‪.‬وجودشناسی واق ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬تبیین متافیزیکی کافی از اشتراک در صفات‪ ،‬مستلزم‬
‫به نظر واق ‌‬

‫تکم( دو مقولۀ )یا نوع( اساسی از اشیا را دربردارد‪ :‬جرئی‬
‫یای است که )دس ‌‬
‫و کلی )‪ (particular‬وجودشناس ‌‬
‫یشوند )اشیای انضمامی همچون‬
‫یها‪ *:‬شامل »اشیای متعارف و روزمره« م ‌‬
‫ههای جزئ ‌‬
‫برخی از جنب ‌‬

‫‪(universal).-‬‬

‫یکند )یعنی تکرارناپذیر یا‬
‫های از فضا را در زمان خاصی اشغال م ‌‬
‫یها ناحیۀ جداگان ‌‬
‫نها‪ ،‬گیاهان و ‪ *.(...‬هر یک از جزئ ‌‬
‫انسا ‌‬
‫لانطباق بر اشیای مختلف است(‪-.‬‬
‫غیرقاب ‌‬

‫یشوند؛ یعنی همان‬
‫یها‪ *:‬شامل اشیای انضمامی نم ‌‬
‫ههای کل ‌‬
‫برخی از جنب ‌‬

‫نهای مختلف مصداق یابند یا ظاهر شوند‬
‫یهای دارای مکا ‌‬
‫یتوانند از طریق جزئ ‌‬
‫اشیای متعارف نیستند‪ *.‬هر یک از آنها م ‌‬
‫فاند(‪·.‬‬
‫لانطباق بر اشیای مختل ‌‬
‫)یعنی تکرارپذیر یا قاب ‌‬

‫یتوانیم )*( را به صورت دیگری بیان کنیم‪:‬اشیای‬
‫اکنون م ‌‬

‫یکنند و همین امر‬
‫یها( برقرار م ‌‬
‫قبخشی( با اشیای تکرارپذیر )کل ‌‬
‫یها( وجود دارند که رابطۀ خاصی )مصدا ‌‬
‫تکرارناپذیری )جزئ ‌‬
‫مبنای اشتراک صفات میان اشیای متعارف جهان است‪·.‬‬

‫یها انواع بسیاری دارند‪ .‬تا اینجا دربارۀ‬
‫عگرایان‪ ،‬کل ‌‬
‫به نظر واق ‌‬

‫یهای‬
‫ییابند‪ .‬اینها را کل ‌‬
‫یهایی همچون عدالت‪ ،‬سبزی و ‪ ...‬سخن گفتیم که به طور منفرد یا تک به تک مصداق م ‌‬
‫کل ‌‬
‫ینامیم‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫کموضعی‬
‫هوسیلۀ )‪ (monadic‬یا تکین )‪ (one-placed‬ت ‌‬
‫یهایی به نام روابط وجود دارند که ب ‌‬
‫علوه بر این‪ ،‬کل ‌‬

‫تهایی از اشیا مصداق‬
‫هوسیلۀ جف ‌‬
‫های مکانی است و ب ‌‬
‫ییابند؛ مانند یک مایل فاصله داشتن که رابط ‌‬
‫چند جزئی مصداق م ‌‬
‫ینامیم‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫ییابند‪ .‬این قبیل روابط را دوموضعی یا دوتایی‬
‫در کل‪ ،‬روابط دوموضعی‪ (binary) ،‬یا دوگانه )‪ (dyadic‬م ‌‬

‫هموضعی و‬
‫هوسیلۀ ‪ n‬س ‌‬
‫عگرایان همۀ‪‌ n‬ـموضعی وجود دارند که ب ‌‬
‫برخی از واق ‌‬

‫ییابند‪·.‬‬
‫ههایی از اشیا مصداق م ‌‬
‫‌‌ـگان ‌‬

‫یها را از انواع‬
‫ینامند‪ .‬برخی از آنها ویژگ ‌‬
‫یهای تکین را »ویژگی« م ‌‬
‫یها به نظر آنها صفاتی )‪(kinds‬کل ‌‬
‫یکنند؛ ویژگ ‌‬
‫تفکیک م ‌‬
‫یها هستند یعنی چیستی آنها را‬
‫ههای جانوری‪ ،‬مقوم جزئ ‌‬
‫یهایند و انواع‪ ،‬مانند گون ‌‬
‫همچون رنگ هستند که وصفجزئ ‌‬
‫یکنند‪·.‬‬
‫مشخص م ‌‬
‫یبخشند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫یها را با درجات گوناگونی از کلیت‪ ،‬مصداق‬
‫یها انواع مختلفی از کل ‌‬
‫عگرایان‪ ،‬جزئ ‌‬
‫پس به نظر واق ‌‬
‫یتوانند روابطی‬
‫یهای قرمزی‪ ،‬سفیدی و غیره همگی به نوع »رنگ« تعلق دارند و م ‌‬
‫برای مثال‪ ،‬ویژگ ‌‬

‫نتر از بودن را مصداق ببخشند‪·.‬‬
‫یها وجود دارند که انواع گوناگونی از‪ n‬همچون روش ‌‬
‫ههایی از جزئ ‌‬
‫‌‌ـگان ‌‬

‫یها و‬
‫پس جزئ ‌‬

‫یتوانند‬
‫یها م ‌‬
‫یها‪ ،‬انواع و روابط )که خود‪ ،‬درجات گوناگونی از کلیت دارند(‪ .‬و خود این کل ‌‬
‫یبخشند‪ :‬ویژگ ‌‬
‫یها را مصداق م ‌‬
‫کل ‌‬
‫ینهایت‪·.‬‬
‫نطور تا ب ‌‬
‫یهای دیگری باشند و همی ‌‬
‫قبخش کل ‌‬
‫مصدا ‌‬

‫چیزی که در ابتدا فرضی نسبتًا ساده به منظور تبیین‬

‫یرسد که‬
‫معیار و پیچید‌های تبدیل شده است و به نظر م ‌‬
‫موارد روزمرۀ اشتراک در صفت بود‪ ،‬اکنون به نظریۀ متافیزیکی تما ‌‬
‫فاصلۀ زیادی با فهم عرف دارد‪·.‬‬

‫این مجموعۀ بسیار پیچیده از التزامات وجودشناختی چه فاید‌های دارد؟ و چه کار‬

‫یتواند انجام دهد و آیا برای این کار‪ ،‬چنین چیزی ضرورت دارد؟ در ادامه‪ ،‬دلیل ضرورت تن دادن به‬
‫یای‪ ،‬البته بجز )*(‪ ،‬م ‌‬
‫فلسف ‌‬
‫جملۀ زیر مثالی از یک‬

‫عگرایی‪ :‬حمل‬
‫یکنیم‪.‬دلیل نخست برای واق ‌‬
‫·)‪ (predication‬چنین نظریۀ پیچید‌های را ملحظه م ‌‬

‫عبارت موضوع ـ محمولی است‪ (1):‬سقراط شجاع است‪·.‬‬

‫هعنوان‬
‫یکند و آن را )ب ‌‬
‫)‪ (1‬به یک جزئی )سقراط( اشاره م ‌‬

‫یکند؛ مدلول یا مرجع »سقراط« در این عبارت روشن است‪ ،‬اما مدلول یا مرجع »شجاع« چیست؟‬
‫شجاع( وصف م ‌‬
‫·‬

‫هوسیلۀ آن بیان شده‬
‫یگوید )یعنی فکر یا گزار‌های که ب ‌‬
‫شهودًا صدق )‪ (1‬به دو چیز وابسته است‪) :‬الف( آنچه )‪ (1‬م ‌‬

‫است( و )ب( نحوۀ وجود جهان )مستقل از فکر یا زبان ما(‪·.‬‬

‫هوسیلۀ ساختار‬
‫یگوید‪ ،‬ب ‌‬
‫عگرا‪ ،‬آنچه )‪ (1‬م ‌‬
‫به نظر یک واق ‌‬

‫هاند(‪ .‬و )ب( از طریق ساختار‬
‫یشود )اینکه عناصر آن چه هستند و به چه ترتیبی در کنار هم قرار گرفت ‌‬
‫زبانی آن مشخص م ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫عینی جهان مشخص م ‌‬
‫وجود داشته باشد‪·.‬‬

‫یای که زیربنای‬
‫عگرایان معتقدند که )‪ (1‬صادق است اگر و تنها اگر میان ساختار زبان ‌‬
‫واق ‌‬

‫یای که زیربنای )ب( است‪ ،‬مطابقت‬
‫شهودًا )‪) (correspondence‬الف( است و ساختار غیرزبان ‌‬

‫کموضعی‬
‫»سقراط« با شخصی خاص به نام سقراط از طریق رابطۀ ارجاع یا دللت مطابقت دارد؛ »شجاع« با یک کلی ت ‌‬
‫یای مطابقت دارد‪·.‬‬
‫قبخشی دوموضع ‌‬
‫)یعنی یک ویژگی( مطابق است؛ و »است« با رابطۀ مصدا ‌‬

‫رابطۀ »سقراط« با آن‬

‫یهای خاصی‬
‫لهایشان )که روابط و ویژگ ‌‬
‫فرد جزئی‪ ،‬رابطۀ »دللت« یا »ارجاع« است اما رابطۀ »است« و »شجاع« با مدلو ‌‬
‫هستند( چیست؟·‬

‫لهایشان دقیقًا همانند رابطۀ‬
‫یتوان گفت‪ ،‬این است که رابطۀ آنها را با مدلو ‌‬
‫اولین چیز خامی که م ‌‬

‫»سقراط« با مدلولش بدانیم؛ یعنی میان آنها به رابطۀ دللت قائل باشیم‪ .‬این پاسخ مشکلتی دارد‪·.‬‬

‫نخست‪ :‬محمول‬

‫یهای )‪ (general‬نیست بلکه واژ‌های عام )‪» (singular‬شجاع« یک واژۀ منفرد‬
‫یتوانند در مورد جزئ ‌‬
‫لها م ‌‬
‫است‪ .‬محمو ‌‬
‫یتوانند بر آنها دللت کنند‪·.‬‬
‫هوسیلۀ آنها برآورده شوند‪ ،‬اما نم ‌‬
‫گوناگون صدق کنند یا ب ‌‬

‫عگرایان از این مشکل آگا‌هاند اما‬
‫واق ‌‬

‫یکنند که در اینجا نوعی ارجاع‬
‫در کار است‪ .‬به نظر آنها )‪ (denoting‬یا دللت )‪ (referring‬تأکید م ‌‬
‫شجاعت است‪·.‬‬

‫یتوان به صورت زیر بازنویسی کرد‪» (connote) ):‬شجاع« متضمن‬
‫یکنند که )‪ (1‬را م ‌‬
‫عگرایان ادعا م ‌‬
‫واق ‌‬

‫یبخشد‪·.‬‬
‫‪ (’1‬سقراط شجاعت را مصداق م ‌‬

‫قبخشیدن را مشخص کنیم؛‬
‫اما همچنان باید رابطه میان »است« و مصدا ‌‬

‫اگر مدلول »است« مصداق بخشیدن باشد‪ ،‬رابطۀ میان آنها چه خواهد بود؟·‬

‫یرسد‬
‫به لحاظ گرامری عجیب به نظر م ‌‬

‫یتواند مرجع داشته باشد )چه از طریق دللت و چه از طریق‬
‫که بگوییم »است« )که نه حالت اسمی دارد و نه وصفی( م ‌‬
‫تضمن(‪·.‬‬

‫یدهیم‪» :‬سقراط« رابطۀ دللت با آن فرد خاص دارد؛‬
‫در ادامه مستقیمًا با بازنویسی )‪ (’1‬کار را ادامه م ‌‬

‫قبخشیدن رابطۀ تضمن است؟‬
‫یبخشد« با مصدا ‌‬
‫»شجاع« با صفت شجاعت رابطۀ دللت دارد؛ آیا رابطۀ »مصداق م ‌‬
‫·‬

‫اگر مسئلۀ فوق را )فع ً‬
‫عگرایانه از قوت تبیینی برخوردار است‪·:‬‬
‫ل( کنار بگذاریم‪ ،‬تصور واق ‌‬

‫عگرا‪ :‬هرگاه‬
‫واق ‌‬

‫یگوییم‬
‫یای که »‪ «a‬است« فقط به اشیای مدلول ‪ «a، F‬م ‌‬
‫یدهیم بلکه به کل ‌‬
‫متضمن آن است نیز ارجاع ‪ F‬ارجاع نم ‌‬
‫است« صادق است‪·.‬‬

‫یدهیم‪ .‬و به همین دلیل که‬
‫قبخش ‪ a‬م ‌‬
‫یهایی ‪، «a، F‬است ‪ F‬مصدا ‌‬
‫عگرا‪ ،‬کل ‌‬
‫هعلوه‪ ،‬به نظر واق ‌‬
‫ب ‌‬

‫یهایی هستند که در تبیین )*( از اشتراک وصفی به آنها استناد کردیم‪.‬دلیل دوم‬
‫لها متضمن آنها هستند‪ ،‬همان کل ‌‬
‫که محمو ‌‬
‫در بحث از حمل‪ ،‬واژ‌ههای منفرد انتزاعی را ملحظه کردیم‪ .‬در‬

‫عگرایی‪ :‬ارجاع انتزاعی‬
‫·)‪ (abstract reference‬برای واق ‌‬

‫یتواند‬
‫یشود‪» .‬شجاعت« یک واژۀ منفرد انتزاعی است که م ‌‬
‫عگرا از )‪ ،(1‬یعنی )‪ ،(’1‬واژۀ »شجاعت« مطرح م ‌‬
‫بازنویسی واق ‌‬

‫نقش موضوع را هم ایفا کند مانند جملۀ زیر‪ (2):‬شجاعت فضیلت است‪·.‬‬
‫)غیرانتزاعی( دارد‪ ،‬مقایسه کنید‪ (3):‬سقراط انسان است‪·.‬‬

‫)‪ (2‬را با جملۀ زیر که موضوعی انضمامی‬

‫عگرایان‪ ،‬فقط یک راه برای ارائۀ تبیینی کافی از‬
‫به نظر واق ‌‬

‫یرسد که فقط‬
‫معناشناسی این قبیل گزار‌هها وجود دارد‪ :‬باید فرض کنیم که واژ‌ههای منفرد )عمومًا( مدلول دارند‪ .‬به نظر م ‌‬
‫یای وجود‬
‫یشود این است که جزئ ‌‬
‫آنچه موجب صدق )‪ (3‬م ‌‬

‫یتوانند این کار را به طور عام انجام دهند‪·.‬‬
‫عگرایان م ‌‬
‫واق ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬همین نکته را باید در مورد )‪ (2‬نیز بگوییم‪ .‬و این کار ما را به‬
‫دارد )به نام سقراط( و این جزئی انسان است‪ .‬به نظر واق ‌‬
‫های از صدق این قبیل‬
‫یتوانیم تبیین یکپارچ ‌‬
‫یسازد‪ .‬در غیر این صورت‪ ،‬چگونه م ‌‬
‫یای به نام »شجاعت« ملتزم م ‌‬
‫وجود کل ‌‬
‫یها ارجاع‬
‫عگرایان( به کل ‌‬
‫ت دربردارندۀ واژ‌ههای انتزاعی )از نظر واق ‌‬
‫نطور نیست که فقط جمل ِ‬
‫ای ‌‬

‫گزار‌هها داشته باشیم؟·‬

‫مرنگ موهای اوست‪ (5).‬این شکل در طبیعت تحقق‬
‫مهای جان ه ‌‬
‫دهند‪ .‬جملۀ زیر را در نظر بگیرید‪ (4):‬چش ‌‬
‫یها )رنگ و شکل( هستند‪ ،‬هرچند هیچ یک از آنها دربردارندۀ واژ‌های‬
‫شهودًا هم )‪ (4‬و هم )‪ (5‬دربارۀ کل ‌‬

‫ییابد‪·.‬‬
‫نم ‌‬

‫یای را بنامد‪ ،‬نیستند‪·.‬‬
‫طبیعی که کل ‌‬

‫یها را در هر موردی مفروض‬
‫عگرایانه از صدق )‪ (4‬و )‪ (5‬وجود کل ‌‬
‫تبیین واق ‌‬

‫مگرا‬
‫عگرا‪ ،‬یعنی نا ‌‬
‫یگیرد‪ .‬مسئله این است‪ :‬آیا ناواق ‌‬
‫یتواند تبیینی کافی دیگری از صدق گزار‌ههایی ‪ (nominalist)،‬م ‌‬
‫م ‌‬
‫قبخشی·‬
‫عگرایی‪ :‬مصدا ‌‬
‫تهای واق ‌‬
‫همچون )‪ (5)-(2‬ارائه دهد؟محدودی ‌‬

‫نهای خود از‬
‫عگرایان دربارۀ عمومیت تبیی ‌‬
‫واق ‌‬

‫لهای گوناگونی از‬
‫تهای مختلف موجب پیدایش شک ‌‬
‫اشتراک در صفات‪ ،‬حمل و ارجاع انتزاعی اختلف دارند‪ .‬محدودی ‌‬
‫عگرایی شد‌هاند‪·.‬‬
‫واق ‌‬
‫بگیرد‪·.‬‬

‫عگرایی برای حفظ انسجام منطقی خود‪ ،‬لزم است محدودیتی را دربارۀ حمل در نظر‬
‫واق ‌‬

‫یبخشد« را در نظر بگیرید‪ .‬این واژه نقش محمول را در جملت موضوع ـ‬
‫واژۀ عام )وصفی( »خود را مصداق نم ‌‬

‫نطور نیست که عدم مادیت خود را مصداق‬
‫یبخشد‪ (7).‬ای ‌‬
‫یکند؛ مانند‪ (6):‬عدد ‪ 2‬خود را مصداق نم ‌‬
‫محمولی ایفا م ‌‬
‫یای( را مفروض‬
‫یای )یعنی ویژگ ‌‬
‫عگرایانه را از حمل در مورد )‪ (6‬و )‪ (7‬به کار بگیریم‪ ،‬وجود کل ‌‬
‫اگر تبیین واق ‌‬

‫نبخشد‪·.‬‬

‫ینامیم(‪» .‬عدم‬
‫قبخشی« م ‌‬
‫یبخشد« متضمن آن است )این ویژگی را »عدم خودمصدا ‌‬
‫خواهیم گرفت که »خود را مصداق نم ‌‬
‫یآید )شبیه‬
‫یبخشد‪ .‬در هر دو صورت‪ ،‬تناقض لزم م ‌‬
‫یبخشد یا خود را مصداق نم ‌‬
‫قبخشی« یا خود را مصداق م ‌‬
‫خودمصدا ‌‬
‫ههای راسل(‪·.‬‬
‫پاردوکس مجموع ‌‬

‫یبخشد« را‬
‫یای همراه با واژۀ »خود را نم ‌‬
‫برای اجتناب از این پاردوکس باید وجود کل ‌‬

‫عگرایی‪ :‬تسلسل پارمنیدسی·‬
‫تهای واق ‌‬
‫انکار کنیم‪.‬محدودی ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬برای تبیین اشتراک در صفات مانند‬
‫طبق دیدگاه واق ‌‬

‫قبخشی( را مفروض بگیریم؛ یعنی به این صورت‪ (’8):‬هر ‪) a…n‬جملۀ زیر‪8):‬‬
‫سفیدند‪.‬باید وجود کلی )سفیدی( و رابطه )مصدا ‌‬
‫یبخشند‪·.‬‬
‫سفیدی را مصداق م ‌‬

‫اشکال پارمنیدسی‪ :‬این کار صرفًا مورد جدیدی از اشتراک در وصف را مطرح ‪ a…n‬یک از‬

‫یکند‪8):‬‬
‫یبخشند )همۀ آنها در وصف »مصداق بخشیدن به سفیدی« ‪’’) a…n‬م ‌‬
‫همگی سفیدی را مصداق م ‌‬
‫یکنیم‪ (’’’8):‬هر‬
‫و برای تبیین این مورد از اشتراک در وصف‪ ،‬مورد دیگری از اشتراک در وصف را معرفی م ‌‬

‫کاند(‪·.‬‬
‫مشتر ‌‬

‫یبخشند‪·.‬‬
‫قبخشیدن به سفیدی را مصداق م ‌‬
‫مصدا ‌‬
‫شود‪·.‬‬

‫یتواند تکمیل ‪ a…n‬یک از‬
‫ینهایت؛ این تبیین نم ‌‬
‫نطور تا ب ‌‬
‫و همی ‌‬

‫عگرایانه از حمل نیز منطبق باشد‪·.‬‬
‫یرسد تسلسل پارمنیدسی در مورد تبیین واق ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫تبیین‬

‫عگرایانه از صدق جملت موضوع و محمولی به شکل زیر‪9):‬‬
‫قبخشی( را ‪ (F‬است‪،‬وجود کلی ‪) a، F‬واق ‌‬
‫بودن( و رابطه )مصدا ‌‬
‫یبخشد‪·.‬‬
‫بودن را مصداق م ‌‬

‫یگیرد و در نتیجه‪ ،‬گزارۀ زیر صادق خواهد بود‪9):‬‬
‫مشکل پارمنیدسی‪ :‬این ‪’) a، F‬مفروض م ‌‬

‫یکند‪ .‬و برای تبیین درستی این مورد از حمل‪ «F ،‬کار صرفًا محمول جدیدی )یعنی‬
‫یبخشد«( را معرفی م ‌‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن به ‪’’) a‬باید به گزارۀ زیر استناد کنیم‪9):‬‬
‫یبخشد‪،‬و این گزاره محمول دیگری را معرفی ‪ F‬مصدا ‌‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن به‬
‫یکند؛ یعنی »مصدا ‌‬
‫یبخشد«‪ F 9):‬م ‌‬
‫قبخشیدن به ‪’’’) a‬بودن را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن به مصدا ‌‬
‫بودن را ‪ F‬مصدا ‌‬
‫یبخشد‪·.‬‬
‫مصداق م ‌‬
‫تسلسل·‬

‫عگرایان به‬
‫یتواند کامل شود‪.‬پاسخ واق ‌‬
‫عگرایانه نم ‌‬
‫ینهایت ادامه دارد و تبیین واق ‌‬
‫و این تسلسل تا ب ‌‬

‫یدهند‬
‫عگرایان پاسخ م ‌‬
‫پاسخ اول )تسلسل واقعی و باطل است(‪ :‬محدود کردن حیطۀ )*( و نظریۀ حمل‪ .‬واق ‌‬

‫هاند(‪·.‬‬
‫یهای جداگان ‌‬
‫به نظر )‪ (ad hoc‬که فقط برخی از موارد اشتراک در وصف مستلزم کل ‌‬
‫تهایی داریم؟·‬
‫یرسد‪ .‬آیا راهی اصولی و روشمند برای وضع چنین محدودی ‌‬
‫م ‌‬

‫این پاسخ دلبخواهی‬

‫پاسخ دوم )تسلسل واقعی است اما‬

‫یکنید که )‪ (9‬صادق است زیرا )‪ (’9‬صادق است‪ (’9) ،‬به طور‬
‫قتر«‪ .‬وقتی تبیین م ‌‬
‫نهای »عمی ‌‬
‫باطل نیست(‪ :‬رد لزوم تبیی ‌‬
‫یکند و به هیچ تبیین دیگری برای خود )‪ (’9‬نیاز نیست‪·.‬‬
‫کامل و بی هیچ کم و کاستی )‪ (9‬را تبیین م ‌‬

‫لوکس این پاسخ‬

‫یکند‪ ،‬در معرض این تسلسل قرار دارد‬
‫یکند که هر تبیینی که گفتمان موضوع ـ محمول راحذف نم ‌‬
‫یپذیرد و استدلل م ‌‬
‫را م ‌‬

‫مگرایانه( و در نتیجه‪ ،‬نباید آن را تسلسلی باطل بدانیم‪·.‬‬
‫)از جمله خود تبیین نا ‌‬

‫پاسخ سوم )تسلسل نه واقعی است و‬

‫یکنند که‬
‫عگرایان تأکید م ‌‬
‫یبخشد« در )‪ (’9‬و غیره ‪ «F‬است« در )‪ (9‬و ‪ «F‬نه باطل(‪ :‬انکار وجود تسلسل‪ .‬واق ‌‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫تهای‬
‫یشود‪.‬محدودی ‌‬
‫های در اینجا به وجودشناسی ما اضافه نم ‌‬
‫مارزند و در نتیجه‪ ،‬چیز اضاف ‌‬
‫همگی به لحاظ معنایی ه ‌‬
‫عگرایی‪ :‬تسلسل بردلی·‬
‫است« صادق است تنها اگر‪):‬الف( ‪، «a، F‬واق ‌‬

‫عگرایانه از حمل‬
‫براساس تبیین واق ‌‬

‫یبخشد ‪ «1‬صادق ‪) «a F‬بودن وجود داشته باشد‪)،‬ج ‪) F‬وجود داشته باشد‪)،‬ب( کلی )ویژگی ‪ a‬جزئی‬
‫بودن را مصداق م ‌‬
‫یبخشد ‪ «1‬در مدعای )ج(‪ ،‬صادق است تنها اگر‪):‬الف’( جفت ‪ ،‬مثل ً ‪ «a F‬باشد‪·.‬‬
‫بودن< وجود ‪ a، F‬بودن را مصداق م ‌‬

‫اما‬

‫قبخشیدن ‪ 1‬وجود داشته باشد‪)،‬ج‬
‫قبخشیدن ‪ 1‬را مصداق ‪’) «a، F‬داشته باشد‪)،‬ب’( کلی )رابطه( مصدا ‌‬
‫بودن< مصدا ‌‬
‫اما‬

‫یبخشد ‪ «2‬صادق باشد‪·.‬‬
‫یبخشد ‪ «2‬در مدعای )ج’( صادق است ‪ «a، F‬م ‌‬
‫قبخشیدن ‪ 1‬را مصداق م ‌‬
‫بودن< مصدا ‌‬

‫قبخشیدن ‪ a، F‬تنها اگر‪):‬الف’’( جفت ‪ ،‬رابطه< مثل ً‬
‫قبخشیدن ‪ <1‬وجود داشته باشد‪)،‬ب’’( کلی )رابطه( مصدا ‌‬
‫بودن<‪ ،‬مصدا ‌‬
‫یبخشد ‪ «3‬صادق ‪ 2’’) «a، F‬وجود داشته باشد‪)،‬ج‬
‫قبخشیدن ‪ 2‬را مصداق م ‌‬
‫قبخشیدن ‪ <1‬مصدا ‌‬
‫بودن<‪ ،‬مصدا ‌‬
‫باشد‪·.‬‬

‫یشود‪.‬پاسخ به تسلسل‬
‫عگرایانه تکمیل نم ‌‬
‫ییابد و تبیین واق ‌‬
‫ینهایت ادامه م ‌‬
‫این تسلسل تا ب ‌‬

‫بردلی·‬

‫عگرایانه‬
‫عگرایان انطباق تبیین واق ‌‬
‫پاسخ اول )تسلسل واقعی و باطل است(‪ :‬محدود کردن حیطۀ نظریۀ حمل‪ .‬واق ‌‬

‫یپذیرند‪·.‬‬
‫قبخشیدن نم ‌‬
‫را برای خود مصدا ‌‬

‫قبخشیدن یک رابطه نیست بلکه یک‬
‫عگرایان معتقدند که مصدا ‌‬
‫بسیاری از واق ‌‬

‫تهای ربطی بدون وساطت هیچ پیوند دیگری‪ ،‬پیوند )‪» (nexus‬یا »پیوند )‪»» (tie‬علقه‬
‫است و اشیا را به واقعی ‌‬
‫یکنید‬
‫قتر«‪ .‬وقتی تبیین م ‌‬
‫نهای »عمی ‌‬
‫پاسخ دوم )تسلسل واقعی است اما باطل نیست(‪ :‬رد لزوم تبیی ‌‬

‫یزند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫یتوانند صدق ‪ «a، F‬که‬
‫قاند‪ ،‬همین امور م ‌‬
‫است« را به طور کامل و بی هیچ ‪ «a، F‬است« صادق است زیرا )الف(‪)-‬ج( صاد ‌‬
‫کم و کاستی تبیین کنند و به تبیین دیگری برای )ج( نیاز نیست‪·.‬‬
‫لاند(‪·.‬‬
‫مگرایانه نیز دچار همین تسلس ‌‬
‫نهای نا ‌‬
‫یگوید که تبیی ‌‬
‫نم ‌‬

‫یپذیرد )البته در اینجا‬
‫لوکس این پاسخ را نیز م ‌‬
‫پاسخ سوم )تسلسل نه واقعی است و نه باطل(‪ :‬انکار‬

‫لهای ابتدائی و‬
‫عگرایی‪ :‬محمو ‌‬
‫تهای واق ‌‬
‫یکند‪.‬محدودی ‌‬
‫وجود تسلسل‪ .‬لوکس در اینجا پاسخ سوم را تکرار نم ‌‬
‫یتوان‬
‫های است؟ یا از آنجا که عزب را م ‌‬
‫محمول »عزب« را در نظر بگیرید‪ .‬آیا »عذب« متضمن کلی جداگان ‌‬

‫فشده·‬
‫تعری ‌‬

‫یهای انسان‪ ،‬مذکر و متأهل وجود‬
‫براساس سه مفهوم دیگر‪ ،‬یعنی »مذکر«‪» ،‬انسان« و »غیرمتأهل« تعریف کرد‪ ،‬فقط کل ‌‬
‫دارند؟·‬

‫در مقدمۀ کتاب دیدیم که پرسش مشابهی در مورد »پشتک زدن« نیز مطرح است؛ آیا پشتک زدن به کلی‬

‫یشود )مانند انسان‪ ،‬بدن‪،‬‬
‫یهایی که پشتک زدن براساس آنها تعریف م ‌‬
‫یکند یا در این مورد فقط کل ‌‬
‫های دللت م ‌‬
‫جداگان ‌‬
‫حرکت( وجود دارند؟·‬

‫لهایی محدود‬
‫عگرایانه را به محمو ‌‬
‫عگرایان استدلل کرد‌هاند که باید حیطۀ نظریۀ واق ‌‬
‫برخی از واق ‌‬

‫ینامیم‪·.‬‬
‫فشده( م ‌‬
‫لها را ابتدائی )در مقابِلتعری ‌‬
‫یها دارند؛ این قبیل محمو ‌‬
‫کنیم که »رابطۀ مستقیمی« با کل ‌‬

‫مشکل‬

‫لهای ابتدائی صرفًا از طریق قراردادهای زبانی‬
‫اصلی این تمایز این است که دلبخواهی است‪ .‬قرار نیست گزینش محمو ‌‬
‫صورت گیرد‪ ،‬بلکه قرار است به خود جهان واقعی مربوط باشد‪·.‬‬
‫مطرح شده است‪·.‬‬

‫لهای ابتدائی پیشنهادهای گوناگونی‬
‫در مورد محمو ‌‬

‫تشناختی پیشنهاد داد‌هاند‪.‬‬
‫لهای ابتدائی‪ ،‬معیارهای معرف ‌‬
‫برخی از فیلسوفان برای گزینش محمو ‌‬

‫تشناختی متقدمی دارند‪ .‬مثل ً براساس دیدگاه‬
‫لهایی هستند که جایگاه معرف ‌‬
‫لهای ابتدائی محمو ‌‬
‫بر این اساس‪ ،‬محمو ‌‬
‫یاند‪·.‬‬
‫لها و ‪ (...‬ابتدائ ‌‬
‫گها‪ ،‬صداها‪ ،‬بوها‪ ،‬شک ‌‬
‫لهای حسی )رن ‌‬
‫هگرایانه‪ ،‬برخی از محمو ‌‬
‫تجرب ‌‬

‫مشکل این پیشنهاد آن‬

‫لهای تجربی یا حسی )یا حتی‬
‫لهای علمی( صرفًا در چارچوب محمو ‌‬
‫لها )مثل ً محمو ‌‬
‫است که تعداد بسیار اندکی از محمو ‌‬
‫مشاهد‌هپذیر( تعریف شد‌هاند‪·.‬‬

‫لها( به‬
‫یها )یا محمو ‌‬
‫های از کل ‌‬
‫ویتگنشتاین )و بسیاری دیگر( دربارۀ امکان تحویل مجموع ‌‬

‫لگرایی‬
‫یها تردید داشتند‪ .‬این دسته از فیلسوفان به ک ‌‬
‫های ابتدائی از کل ‌‬
‫گرایش )‪ (holism‬مجموع ‌‬
‫هاند‪·.‬‬
‫یکنند‪ (apriorism) ،‬داشت ‌‬
‫متهم م ‌‬

‫یگرایی‬
‫لگرایان را به پیشین ‌‬
‫لگرا )مانند آرمسترانگ( اغلب ک ‌‬
‫عگرایان غیرک ‌‬
‫واق ‌‬

‫نهای پیشینی و انتزاعی دربارۀ‬
‫سوگما ‌‬
‫یهایی وجود دارند«‪ ،‬از حد ‌‬
‫یرسد که آنها برای تشخیص اینکه »چه کل ‌‬
‫زیرا به نظر م ‌‬
‫یهایی وجود دارند‪·.‬‬
‫لگرایان‪ ،‬علم باید حکم کند که چه کل ‌‬
‫یکنند‪ .‬به نظر بیشتر این غیرک ‌‬
‫ساختار زبان استفاده م ‌‬

‫برای‬

‫لهای‬
‫ههای علمی )و اغلب‪ ،‬فیزیکی( استفاده کنیم‪ .‬محمو ‌‬
‫یهایی وجود دارند‪ ،‬باید از بهترین نظری ‌‬
‫تشخیص اینکه چه کل ‌‬
‫ههای فیزیکی فرارویداده‬
‫فپذیرند یا بر پای ‌‬
‫فشده یا حذ ‌‬
‫یهای )‪ (supervene‬تعری ‌‬
‫لگرایی‪ :‬مسئلۀ کل ‌‬
‫تهای ک ‌‬
‫یشوند‪.‬محدودی ‌‬
‫م ‌‬
‫قنیافته·‬
‫مصدا ‌‬

‫هاند‪ .‬آنها حتی معتقدند‬
‫یهای بسیاری وجود دارند که هرگز مصداق نیافت ‌‬
‫نگرایان معتقدند که کل ‌‬
‫افلطو ‌‬

‫ارسطو به این معنا‬

‫لاند(‪·.‬‬
‫ماند یا از آنها مستق ‌‬
‫یها بر اشیا متقد ‌‬
‫هاند )به نظر آنها‪ ،‬کل ‌‬
‫قنیافت ‌‬
‫یها ضرورتًا مصدا ‌‬
‫که کل ‌‬

‫یبخشند‪ ،‬وجود ندارند‪ .‬اگر محمولی‬
‫یهایی که آنها را مصداق م ‌‬
‫یها جدا یا مستقل از جزئ ‌‬
‫نگرا نبود‪ .‬به نظر او‪ ،‬کل ‌‬
‫افلطو ‌‬
‫یای مطابق نخواهد بود )به نظر ارسطو‪ ،‬کلی فقط در‬
‫هوسیلۀ هیچ چیزی برآورده نشود یا مصداق نیابد‪ ،‬با هیچ کل ‌‬
‫هرگز ب ‌‬
‫اشیا یا در ضمن اشیا وجود دارد(‪·.‬‬

‫یای باور داشته باشیم که با محمولی‬
‫نگرایی چیست؟ چرا باید به کل ‌‬
‫دلیل افلطو ‌‬

‫عگرایانه از حمل تأمل کنیم‪ .‬جملۀ‬
‫عدایر‌هبودن« متناظر است؟ برای این کار‪ ،‬باید دوباره دربارۀ تبیین واق ‌‬
‫ضرورتًا تهی مانند »مرب ‌‬
‫زیر را در نظر بگیرید‪ (10):‬شیشه جامد است‪·.‬‬

‫عگرایانه در مورد )‪(10‬‬
‫)‪ (10‬ـ براساس فیزیک ـ کاذب است‪ .‬اما تبیین واق ‌‬
‫نگرا خواهد‬
‫یک افلطو ‌‬

‫نیز منطبق است‪ .‬اگر )‪ (10‬صادق بود‪) ،‬تاحدی( به این دلیل بود که کلی )نوع( جامد وجود دارد‪·.‬‬

‫گفت که تبیین صدق ) ‪ (10‬به صدق یا عدم صدق )‪ (10‬ربطی ندارد‪ .‬حال جملۀ زیر را در نظر بگیرید‪ (11):‬هواپیما شتابی‬
‫بیشتر از سرعت نور دارد‪·.‬‬

‫نشناختی ضرورتًا کاذب است )زیرا از نظر فیزیکی حرکت بیشتر از سرعت‬
‫)‪ (11‬به لحاظ قانو ‌‬

‫یای وجود دارد؟ عجیب به نظر »‪ c‬نور ناممکن است(‪ .‬پس »داشتن شتابی بیشتر از‬
‫قنیافته است‪ .‬آیا چنین کل ‌‬
‫ضرورتًا مصدا ‌‬
‫یهایی متناظر با محمول »داشتن شتابی بیشتر از‬
‫یرسد که بگوییم کل ‌‬
‫همان سرعت نور است( وجود ‪ c‬در جایی که( »‪ c‬م ‌‬
‫دارند‪·.‬‬

‫نگرایانه این است که باید تبیینی عام و یکپارچه از شرایط صدق )معناشناسی( جملت موضوع و‬
‫چالش افلطو ‌‬

‫های را مفروض بگیریند‪ .‬انجام دادن چنین کاری آسان نیست‪ .‬مثال دیگری‬
‫قنیافت ‌‬
‫یآنکه هیچ کلی مصدا ‌‬
‫محمولی ارائه دهند‪ ،‬ب ‌‬
‫را در نظر بگیرید‪ (12):‬خدا عالم مطلق است‪·.‬‬

‫قنیافته است‪،‬‬
‫حتی اگر معتقد باشیم که »عالم مطلق« ضرورتًا مصدا ‌‬
‫نگرایان )از‬
‫غیرافلطو ‌‬

‫یای را به نام »عالم مطلق« مفروض بگیریم؟·‬
‫یتوانیم ) ‪ (12‬را بفهمیم مگر اینکه کل ‌‬
‫چگونه م ‌‬

‫نگرایی را مستلزم وجودشناسی »دوجهانی«‬
‫عگرایان غیرافلطونی مانند آرمسترانگ و شاید ارسطو( افلطو ‌‬
‫جمله واق ‌‬
‫یای( مصداق‬
‫هوسیلۀ هیچ جزئ ‌‬
‫یهایی وجود داشته باشند که هرگز )در هیچ مکان و زمان و ب ‌‬
‫اگر کل ‌‬

‫یدانند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫یمکانی وجود داشته باشند‪·.‬‬
‫یتوانند در جهان زمان ‌‬
‫یها نم ‌‬
‫یرسد که این کل ‌‬
‫هاند‪ ،‬در این صورت به نظر م ‌‬
‫نیافت ‌‬

‫در این‬

‫قنیافتهکجا هستند؟ این مکان )مرموز( گاهی‬
‫یهای افلطون مصدا ‌‬
‫یشود که کل ‌‬
‫نگرایان پرسیده م ‌‬
‫صورت‪ ،‬این سؤال از افلطو ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫نامیده م ‌‬
‫دوجهانی وجود دارد‪-:‬‬

‫یرسد که دو مشکل در مورد این وجودشناسی )‪»» (Platonic Heaven‬عالم افلطونی‬
‫به نظر م ‌‬
‫یکنند‪ ،‬چگونه‬
‫یها قلمروهای جداگانه و نامرتبطی را اشغال م ‌‬
‫یهای انضمامی و کل ‌‬
‫اگر جزئ ‌‬

‫عگرایی به چنین پیوندی نیاز دارد‪-.‬‬
‫یتوانند با یکدیگر پیوند داشته باشند یا به هم گره بخورند؟ واق ‌‬
‫م ‌‬

‫نها )که خود‪،‬‬
‫انسا ‌‬

‫یتوانیم به این‬
‫قنیافته معرفت حاصل کنند؟ ما چگونه م ‌‬
‫یهای مصدا ‌‬
‫یتوانند دربارۀ کل ‌‬
‫یاند( چگونه م ‌‬
‫یهای انضمام ‌‬
‫جزئ ‌‬
‫عگرایانۀ غیرافلطونی آرمسترانگ دربارۀ‬
‫یها دسترسی شناختی یا معرفتی داشته باشیم؟نظریۀ واق ‌‬
‫کل ‌‬
‫یها·‬
‫کل ‌‬

‫یکند‪·.‬‬
‫یها مطرح م ‌‬
‫های را دربارۀ کل ‌‬
‫نگرایان ‌‬
‫عگرایی غیرافلطو ‌‬
‫آرمسترانگ واق ‌‬

‫یها‬
‫به نظر آرمسترانگ‪ ،‬کل ‌‬

‫یکند که بهتر است ابتدا با آنها‬
‫همان »شیوۀ وجود اشیا« یا همان »صفات«اند‪ .‬او در تبیین خود از اصطلحاتی استفاده م ‌‬
‫مانند شجاع بودن سقراط( یک وضع امور( ‪ a‬بودن ‪ F‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ a، F‬اگر ‪ (states of affairs):‬آشنا شویم‪-:‬‬
‫یشود(‪-.‬‬
‫‪ F‬صفت ‪ a‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ a، F‬اگر ‪ (instantiation):‬است )گاهی این امر‪» ،‬واقعیت« نیز نامیده م ‌‬
‫قساز ‪ a‬بودن ‪F‬‬
‫یشود ‪ (truthmaker) «a، F‬صد ‌‬
‫‪F‬است« به اعتبار ‪. «a، F‬است« نامیده م ‌‬
‫مطابق خواهد بود‪·.‬‬

‫اوضاع امور‬
‫قیافتن‬
‫مصدا ‌‬

‫یبخشد‬
‫‪.-‬بودن را مصداق م ‌‬

‫به نظر آرمسترانگ‪ a ،‬بودن ‪ F‬است« صادق باشد‪ ،‬با وضع امور ‪ «a، F‬صادق خواهد بود‪ .‬اگر ‪ a‬بودن‬

‫یتوانیم صدق‬
‫بودن ‪ a، F‬است« را صرفًا با مفروض گرفتن وجود ‪ «a، F‬ما در وجودشناسی خود به اوضاع امور نیاز داریم‪ ،‬زیرا نم ‌‬
‫و پیوندی بنیادی میان آنها )مانند مصداق یافتن یا متحقق شدن( تبیین کنیم‪·.‬‬

‫قیافتن( به‬
‫یها )و مصدا ‌‬
‫یها و کل ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫ههای‬
‫لحاظ وجودشناختی‪ ،‬اساسی نیستند‪ .‬آنها فقط در اوضاع امور وجود دارند‪ .‬اوضاع امور پای ‌‬
‫یاند‪·.‬‬
‫وجودشناخت ‌‬
‫صفات در اوضاع امور‪·.‬‬

‫یها و‬
‫»پیوند بنیادی« )مصداق یافتن یا متحقق شدن( صرفًا عبارت است از کنار هم قرار گرفتن جزئ ‌‬
‫هاند‪.‬‬
‫یها در زمان و مکان خاصی )در تاریخ جهان( مصداق یافت ‌‬
‫طبق نظر آرمسترانگ‪ ،‬همۀ کل ‌‬

‫های از اوضاع امور است‪·.‬‬
‫جهان مجموع ‌‬

‫آرمسترانگ یک فیزیکالیست است و به نظر او‪ ،‬فقط صفات فیزیکی )صفاتی که‬

‫یاند‪·.‬‬
‫های هستند( حقیق ‌‬
‫ههای فیزیکی ما ابتدائی و پای ‌‬
‫براساس نظری ‌‬

‫یها از‬
‫او برای کنارگذاشتن کل ‌‬

‫یهای انفصالی‬
‫یکند‪ .‬او کل ‌‬
‫یگذارد که )‪ (disjunctive‬ملحظات عّلی استفاده م ‌‬
‫یای ‪ b‬یا ‪ a‬را به این دلیل کنار م ‌‬
‫هیچ تأثیر عّل ‌‬
‫یافزاید ‪، a، b،‬را به طرفین انفصال خود‬
‫یای ‪ A‬بودن ‪ B‬یا ‪ A‬تأثیر عّلی دارد اما ‪ a‬بودن ‪. A‬نم ‌‬
‫هیچ تأثیر عّل ‌‬

‫یبخشد‪ a ،‬ندارد‪·.‬‬
‫مصداق م ‌‬

‫یگذارد که فقط صفاتی که‬
‫یهای سلبی را بر این اساس کنار م ‌‬
‫همچنین آرمسترانگ کل ‌‬

‫یتواند علت باشد(‪·.‬‬
‫یای به دست دهند )عدم نم ‌‬
‫یهای عّل ‌‬
‫یتوانند توانای ‌‬
‫م ‌‬

‫یهای عطفی‬
‫آرمسترانگ کل ‌‬

‫یکه )‪(conjunctive‬‬
‫یپذیرد‪ ،‬مادام ‌‬
‫مزمان مصداق ببخشد )در این صورت ‪ B‬و هم ‪ A‬هم ‪ a‬را م ‌‬
‫یتواند تأثیر عّلی ‪ B‬و ‪، A‬را ه ‌‬
‫م ‌‬
‫داشته باشد(‪·.‬‬

‫یها!(‬
‫یها )و حتی جزئ ‌‬
‫یرسد که آرمسترانگ صرفًا به طور زبانی تظاهر به طرفداری از کل ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫یکند؛ همۀ آنچه در متافیزیک او وجود دارد‪ ،‬اوضاع امور است‪·.‬‬
‫م ‌‬
‫قیافتن( هستند‪·.‬‬
‫اجزایشان )جزئی‪ ،‬صفت‪ ،‬مصدا ‌‬

‫اوضاع امور به نظر او چیزهایی بیش از مجموعۀ‬

‫لهای مبتنی بر گفتمان موضوع ـ محمول‬
‫به نظر آرمسترانگ استدل ‌‬

‫لهای معنایی‬
‫یها هستند‪ .‬پس چرا او به )‪)»: meaning arguments‬به تعبیر او‪» ،‬استدل ‌‬
‫دلیل بدی برای باور داشتن به کل ‌‬
‫یها هستند؟·‬
‫یها باور دارد و معتقد است که اوضاع امور دربردارندۀ کل ‌‬
‫کل ‌‬

‫زبانی تصویری را در نظر بگیرید که هیچ‬

‫هوسیلۀ تصویری از آن وضع امور بازنمایی شده است ‪ a‬بودن ‪، F‬ساختار موضوع ـ محمولی ندارد و فرض کنید که در این زبان‬
‫ب ‌‬
‫هعنوان همان‬
‫)مثل ً تصویری از یک کرۀ قرمز(‪ .‬چرا باید این تصویر را در چارچوب موضوع و محمول بررسی کنیم و صرفًا کل را ب ‌‬
‫مگرایی·‬
‫یها؛ نا ‌‬
‫شیء حقیقی در نظر نگیریم و سخن گفتن از اجزا را اعتباری ندانیم؟فصل دوم‪ :‬کل ‌‬
‫عگرایی متافیزیکی دچار مشکلتی فنی است؛ مانند مشکلت زیر‪-:‬‬
‫معتقدند که واق ‌‬

‫مگرایان‬
‫بسیاری از نا ‌‬

‫سها و )‪(nominalists‬‬
‫پارادوک ‌‬

‫عگرایان را به این اشکالت ملحظه‬
‫خهای واق ‌‬
‫شتر پاس ‌‬
‫لهایی که در فصل نخست از نظر گذراندیم‪ *.‬پی ‌‬
‫تسلس ‌‬
‫کردیم‪-.‬‬

‫مزمان در دو‬
‫یها ه ‌‬
‫یمکانی گسیخته‪ .‬چگونه ممکن است کل ‌‬
‫قیابی چندگانۀ به لحاظ زمان ‌‬
‫عدم امکان مصدا ‌‬

‫یها مبتنی است‪-.‬‬
‫یرسد که این مشکل بر شهودهایی دربارۀ جزئ ‌‬
‫مکان وجود داشته باشند؟* به نظر م ‌‬

‫عدم امکان‬

‫یتوانیم کلی را از طریق امتدادش مشخص کنیم )زیرا امتداد ندارد(‪ .‬اما آیا‬
‫یها‪ .‬نم ‌‬
‫نهمانی غیردوری برای کل ‌‬
‫ارائۀ شرایط ای ‌‬
‫یهای‬
‫یتوانیم تبیین غیردوری از محتوا یا مضمون یک کلی به دست دهیم؟* هر تعریفی از دو کلی متمایز موجب معرفی کل ‌‬
‫م ‌‬
‫نطور‪-.‬‬
‫یشود و باید مطمئن شویم که آنها نیز متمایزند و همی ‌‬
‫دیگری م ‌‬

‫یها )براساس‬
‫مشکلت مربوط به معرفت به کل ‌‬

‫عگرایان وجودشناسی دوجهانی را بپذیرند؛ مانند غیرافلطونیان‪·.‬‬
‫نطور نیست که همۀ واق ‌‬
‫عگرایانه(‪ *.‬ای ‌‬
‫تبیین واق ‌‬
‫یرسد که این مشکلت فنی‪ ،‬قاطع یا اساسی باشند‪·.‬‬
‫نظر نم ‌‬

‫اما به‬

‫مگرایانه به اندازۀ تبیین‬
‫مگرایان‪ ،‬تبیین نا ‌‬
‫به نظر نا ‌‬

‫یپذیرند و‬
‫یها را م ‌‬
‫مگرایان فقط وجود جزئ ‌‬
‫عگرایانه ساد‌هتر است‪ ،‬زیرا نا ‌‬
‫عگرایانه خوب است‪ ،‬با این تفاوت که از تبیین واق ‌‬
‫واق ‌‬
‫هتری‬
‫هجویان ‌‬
‫هوسیلۀ چارچوب وجودشناختی ساد‌هتر و صرف ‌‬
‫یتوان ب ‌‬
‫مگرایان‪ ،‬م ‌‬
‫یپذیرند؛ به نظر نا ‌‬
‫یها را نم ‌‬
‫‪ (parsimonious)،‬کل ‌‬
‫هرو شد‪·.‬‬
‫عگرایان روب ‌‬
‫با چالش پیش روی واق ‌‬

‫یای برای اتخاذ رویکرد‬
‫ششناختی قو ‌‬
‫اگر این نکته درست باشد‪ ،‬دلیل رو ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬وجود خواهد داشت‪·.‬‬
‫مگرایانه و کنارگذاشتن مفروضات واق ‌‬
‫نا ‌‬
‫مگرایان سرسخت‬
‫اشتراک وصفی‪ :‬نا ‌‬

‫مگرایی وجود دارد‪ .‬در‬
‫لهای گوناگونی از نا ‌‬
‫شک ‌‬

‫مگرایی سرسخت‬
‫یپردازیم‪.‬نا ‌‬
‫·)‪ (austere nominalism‬اینجا به برخی از آنها م ‌‬

‫یدانند‪ .‬به نظر آنها اشتراک در اوصاف صرفًا یک واقعیت اساسی‪،‬‬
‫یهای انضمامی را لزم نم ‌‬
‫تبیین اشتراک وصفی میان جزئ ‌‬
‫نناپذیر است‪·.‬‬
‫لناپذیر و تبیی ‌‬
‫تحلی ‌‬

‫عگرایانه به تسلسل در اشتراک وصفی این بود که اینکه »هر یک‬
‫جترین پاسخ واق ‌‬
‫رای ‌‬

‫قبخش ‪ a ...n‬از‬
‫مگرای سرسخت با این مدعا موافق است اما از این حد فراتر ‪ F‬مصدا ‌‬
‫بودن هستند« نیازمند تبیین نیست‪ .‬نا ‌‬
‫عگرایان درصدد تبیین آن هستند‪ ،‬یعنی اشتراک در اوصاف‪ ،‬نیز نیازمند‬
‫یای که واق ‌‬
‫یرود‪ .‬به نظر آنها‪ ،‬اصل ً حتی واقعیت اصل ‌‬
‫م ‌‬
‫نناپذیر است‪·.‬‬
‫تبیین نیست‪ ،‬بلکه واقعیتی اساسی و تبیی ‌‬

‫مگرایان سرسخت چه تبیینی از حمل ارائه‬
‫حمل‪ :‬اما نا ‌‬

‫یدهند؟ به نظر آنها‪ ،‬تبیین صدق‬
‫مگرایان دربارۀ صدق ‪ «a، F‬م ‌‬
‫است« لزم است‪ ،‬هرچند این تبیین کامل ً ساده است‪ .‬تبیین نا ‌‬
‫است« صادق ‪ «a، F‬باشد )یعنی ‪ a، F‬است« صادق است اگر و تنها اگر ‪:(T) «a، F‬بسیار رقیق و حداقلی است‬
‫)‪ (deflationary‬یا تبیین کاهشی )‪ (disquotation‬است«(‪·.‬‬

‫لزدایی ‪ «a، F‬استزیرا‬
‫لقو ‌‬
‫این تبیین را تبیین مبتنی بر نق ‌‬

‫ینامند‪ .‬البته باید توجه داشت که‬
‫عگرایانه دربارۀ صدق ندارد )براساس )‪ (T‬م ‌‬
‫هخودی خود هیچ تناقضی با نظریۀ واق ‌‬
‫ب ‌‬
‫قساز مستقل از زبانی وجود داشته باشد که‬
‫عگرایی‪ ،‬باید صد ‌‬
‫است« به اعتبار آن‪ ،‬صادق باشد(‪ .‬پس لزومی ندارد ‪ «a، F‬واق ‌‬
‫عگرا باشند‪·.‬‬
‫مگرایان ضدواق ‌‬
‫‪ «a، F‬که نا ‌‬

‫یرسد که صدق جملۀ‬
‫تبیین کاهشی از صدق دچار محذوری است‪ .‬به نظر م ‌‬

‫ن ‪ F‬است« دربردارندۀ چیزی بیش از‬
‫‪ F‬است و این امر صرفًا با ‪ a، F‬است« باید معنا بدهد یا اظهار کند که ‪. «a، F‬است ‪ a‬بود ِ‬
‫یشود‪ .‬در نتیجه‪ ،‬اگر ‪ a‬بود ِ‬
‫ن‬
‫است« منطبق کنیم‪ ،‬کاذب به نظر خواهد ‪ «a، F‬را در موردجملۀ )‪ (T‬تضمین نم ‌‬
‫هوسیلۀ )‪ (T‬رسید‪·.‬‬
‫نشده ب ‌‬
‫نکنندۀ این موضوع بدانیم که گزارۀ بیا ‌‬
‫را بیا ‌‬

‫شق دیگر این محذور آن است که‬

‫باشد‪ .‬اما در این صورت با مشکلی دربارۀ این تبیین مواجه خواهیم بود که ‪ a، F‬است« صادق است اگر و تنها اگر ‪ «a، F‬جملۀ‬
‫است صادق است ‪ a، F‬است‪ .‬اگر خود این جمله را نیز مدعایی گزار‌های بدانیم )یعنی »این گزاره که ‪ a، F‬است« زیرا ‪«a، F‬‬
‫یتوانیم با استفاده از ‪ a، F‬زیرا‬
‫یرسد که م ‌‬
‫هگیری کنیم که ‪ (T)،‬است«(‪ ،‬در این صورت به نظر م ‌‬
‫است ‪ a، F‬نتیج ‌‬
‫یتواند به خودش ‪ a، F‬زیرا‬
‫هگیری کاذب است )چراکه »زیرا« انعکاسی نیست یعنی نم ‌‬
‫یکه این نتیج ‌‬
‫است‪ ،‬درحال ‌‬
‫را داشته باشیم و هم مدعای تبیینی خود )‪ (T‬برگردد(‪·.‬‬

‫یتوانیم هم‬
‫یرسد که ما نم ‌‬
‫به این ترتیب‪ ،‬به نظر م ‌‬
‫عگرایان این است که‬
‫اشکال واق ‌‬

‫شپاافتاده است‪ .‬اما آنها باید دقت بیشتری به خرج دهند‪ ،‬چراکه )‪ (T‬را‪·.‬‬
‫صادق اما پی ‌‬

‫یکردند‪» :‬سقراط شجاعت‬
‫عگرایان جملت را به این شکل بازنویسی م ‌‬
‫نگیر خود آنها نیز بشود‪ .‬واق ‌‬
‫یتواند دام ‌‬
‫همین اشکال م ‌‬
‫مارز باشد‪ ،‬در این صورت این جمله صادق خواهد بود اگر و‬
‫یبخشد«‪ .‬اگر این جمله با »سقراط شجاع است« ه ‌‬
‫را مصداق م ‌‬
‫شپاافتاده است‪·.‬‬
‫نیست و به همان اندازه پی ‌‬

‫اما اگر »سقراط )‪ (T‬تنها اگر سقراط شجاع باشد؛ این کار چیزی جز‬

‫یتواند ادعا کند که در حال ارائۀ‬
‫عگرا چگونه م ‌‬
‫مارز نباشد‪ ،‬واق ‌‬
‫یبخشد« با »سقراط شجاع است« ه ‌‬
‫شجاعت را مصداق م ‌‬
‫یگردیم‪·.‬‬
‫شرایط صدق جملۀ دوم از طریق جملۀ نخست است؟ دوباره به همان محذور بازم ‌‬

‫مگرایان‬
‫ارجاع انتزاعی‪ :‬نا ‌‬

‫یدهند؟ مسئلۀ ارجاع انتزاعی به جملتی از این قبیل مربوط بود‪ (2):‬شجاعت‬
‫سرسخت چه تبیینی از ارجاع انتزاعی ارائه م ‌‬
‫عگرایانه از صدق این‬
‫تبیین واق ‌‬

‫مبارورند‪·.‬‬
‫مرنگ موهای او هستند‪ (5).‬این دو گونه ه ‌‬
‫فضیلت است‪ (4).‬چشمان جان ه ‌‬

‫مدعیات انتزاعی همانند تبیین آنها از صدق جملت معمولی است مانند‪ (3):‬سقراط انسان است‪·.‬‬

‫مگرایان باید صدق‬
‫نا ‌‬

‫یکند‪ ،‬تبیین کنند‪·.‬‬
‫یای که موضوع این جملت به آن دللت م ‌‬
‫جملت فوق را بدون مفروض گرفتن وجود کل ‌‬
‫تمندند‪·.‬‬
‫یتوانند بگویند‪ (`2):‬افراد شجاع فضیل ‌‬
‫نترند؛ آنها م ‌‬
‫مگرایان آسا ‌‬
‫نظیر )‪ (2‬برای نا ‌‬

‫مدعیاتی‬

‫اما مشکل اینجاست که آیا )‬

‫یرسد که )‪ (2‬ضرورتًا صادق است اما )‪ (`2‬ممکن است کاذب باشد )فرد شجاعی را تصور‬
‫‪ (2‬و )‪ (`2‬یک معنا دارند؟ به نظر م ‌‬
‫کنید که هیچ فضیلت دیگری ندارد(‪·.‬‬
‫تمندند‪·.‬‬
‫افراد شجاع فضیل ‌‬

‫شاید بتوانیم بازنویسی پیچید‌هتری از )‪ (2‬ارائه دهیم تا از پس این مشکل برآییم‪):‬‬

‫اما باز هم مشکلی وجود دارد‪ :‬شهودًا معنای ‪ (``2 (ceteris paribus)،‬در شرایط یکسان‬

‫یتوانند چنین‬
‫مگرایان نم ‌‬
‫تمندند‪ .‬اما نا ‌‬
‫قید »در شرایط یکسان« این است که افراد شجاعی که سایر فضایل را نیز دارند فضیل ‌‬
‫یکنند که آنها درصدد حذف آن بودند‪·.‬‬
‫چیزی را بگویند‪ ،‬زیرا دوباره همان چیزی )یعنی فضایل( را معرفی م ‌‬

‫احتمال دیگری‬

‫یکنند«‬
‫لهای فضیلت را برآورده م ‌‬
‫هم برای معنای »در شرایط یکسان« وجود دارد‪» :‬افراد شجاعی که همۀ دیگر محمو ‌‬
‫یتواند کاذب باشد‪ .‬لکس‬
‫تمندند‪ .‬اما به اندازۀ کافی محمول فضیلت در اختیار نداریم تا مطمئن شویم که )‪ (``2‬نم ‌‬
‫فضیل ‌‬
‫مگرایانه نیست‪·.‬‬
‫یگیرد که عبارت »در شرایط یکسان« قابل تحلیل نا ‌‬
‫نتیجه م ‌‬

‫مگرایان‬
‫مدعیاتی نظیر )‪ (4‬برای نا ‌‬

‫یای تبیین کند که به طرق‬
‫یهای انضمام ‌‬
‫مگرای سرسخت باید )‪ (4‬را در چارچوب جزئ ‌‬
‫یآفرینند‪ .‬نا ‌‬
‫مشکلت بیشتری م ‌‬
‫یتوان در اینجا با معرفی قیدها‬
‫را به صورت زیر ترجمه کرد‪ (`4):‬چشمان )‪ (adverbs)، (4‬گوناگون با یکدیگر اشتراک دارند‪ .‬م ‌‬
‫هاند‪·.‬‬
‫هلحاظ رنگی مشاب ‌‬
‫جان و موهای جان ب ‌‬
‫و ابتدائی بدانیم‪·.‬‬

‫هلحاظ تبیینی اساسی‬
‫به نظر لکس‪ ،‬در این صورت باید خود این قیدها را ب ‌‬

‫عگرایی مفروض‬
‫مگرایی سرسخت مقولت وجودشناختی کمتری نسبت به واق ‌‬
‫به نظر لکس‪ ،‬نا ‌‬

‫مگرایی سرسخت‬
‫یداند‪ .‬با وجود این به نظر لکس‪ ،‬نا ‌‬
‫یها را موجود نم ‌‬
‫یداند و کل ‌‬
‫یها را موجود م ‌‬
‫یگیرد زیرا صرفًا جزئ ‌‬
‫م ‌‬
‫عگرایی پیچید‌هتر و نسبت به آن کمتر یکپارچه است‪·.‬‬
‫هلحاظ تبیینی از واق ‌‬
‫ب ‌‬
‫قیدهای در شرایط‬
‫عبارات قیدی·‬

‫‪o‬اشتراک وصفی‬

‫مگرایی سرسخت‬
‫یرسد که نا ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫یداند‬
‫هلحاظ تبیینی ابتدائی م ‌‬
‫عگرایی( ب ‌‬
‫‪:o‬چیزهای بیشتری را )نسبت به واق ‌‬

‫های از صدق مدعیات‬
‫مگرایی سرسخت تبیین کمتر یکپارچ ‌‬
‫یرسد که نا ‌‬
‫همچنین به نظر م ‌‬

‫آنها دستورالعمل یکسان و عامی برای ترجمۀ‬

‫‪o‬یکسان‬

‫هویژه در مورد ارجاع انتزاعی‬
‫یدهد؛ ب ‌‬
‫‪.o‬موضوع و محمولی به دست م ‌‬

‫هطور کلی دارد‬
‫های برای گفتمان موضوع و محمولی ب ‌‬
‫عگرایی ساختار تبیینی یکپارچ ‌‬
‫اما واق ‌‬
‫مگرایی‬
‫هجویی یا سادگی ارزیابی کنیم؟نا ‌‬
‫چگونه باید این تعارض را در ادعای صرف ‌‬

‫هویژه در مورد ارجاع انتزاعی‬
‫‪)).o‬ب ‌‬

‫ههای آن را‬
‫مگرایی فرازبانی در قرن بیستم و از سوی کارناپ و سلرز بسط یافت اما ریش ‌‬
‫نا ‌‬
‫یتوان در قرون میانه و در آثار روسلین‪ ،‬آبلر و ویلیام اکامی یافت‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫‪.o‬مدعیات انتزاعی ندارند‬

‫·)‪ (metalinguistic‬فرازبانی‬

‫یها در واقع به‬
‫روسلین‪ :‬سخن گفتن دربارۀ کل ‌‬

‫هنحو حملی به بسیاری از‬
‫یتوان آنها را ب ‌‬
‫یای که م ‌‬
‫معنای سخن گفتن دربارۀ برخی عبارات زبانی است؛ یعنی عبارات زبان ‌‬
‫یاند )یعنی خروج هوا از دهان(‪·.‬‬
‫یها نسبت داد‪ .‬عبارات زبانی هم تلفظات فیزیک ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫یها عبارات زبانی‬
‫آبلر‪ :‬کل ‌‬

‫لحمل در صورت‬
‫ت قاب ‌‬
‫مگرایی این است که عبارا ِ‬
‫معناداری هستند )و صرفًا خروج هوا از دهان نیستند(؛ و چالش پیش روی نا ‌‬
‫یتوانند معنادار باشند‪·.‬‬
‫هنحو چندگانه مصداق یابند‪ ،‬چگونه م ‌‬
‫یتوانند ب ‌‬
‫فقدان اموری که م ‌‬

‫ویلیام اکامی‪ :‬سخن آبلر‬

‫صحیح است اما معناداری زبان نوشتاری یا گفتاری مستلزم زبان درونی نفس )یا زبان فکر( است‪·.‬‬
‫یپذیرند که خود مفهوم کلیت را باید در چارچوب فعالیت زبان حمل تبیین کرد‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫اما هر سه‬

‫عگرایان و‬
‫مگرایان فرازبانی‪ ،‬واق ‌‬
‫به نظر نا ‌‬

‫یای وجود داشته باشد که‬
‫یکنند باید هویات غیرزبان ‌‬
‫مگرایان سرسخت هر دو دچار خطای واحدی هستند‪ :‬اینکه گمان م ‌‬
‫نا ‌‬
‫مگرایان‬
‫یدانند و نا ‌‬
‫یها م ‌‬
‫عگرایان این هویات را همان کل ‌‬
‫واژ‌ههایی همچون »شجاعت« باید به آنها ارجاع دهند‪ .‬البته واق ‌‬
‫کارناپ‬

‫مگرایان فرازبانی‪ ،‬هر دوی آنها مرتکب خطا شد‌هاند‪·.‬‬
‫یهای انضمامی‪ .‬اما به نظر نا ‌‬
‫سرسخت آنها را همان جزئ ‌‬

‫یدهد‪ .‬به نظر او‪ ،‬مدعیاتی همچون »شجاعت فضیلت است«‬
‫مگرایی فرازبانی به دست م ‌‬
‫ممندی از نا ‌‬
‫تبندی دقیق و نظا ‌‬
‫صور ‌‬
‫لهای زبانی شرح داده شوند‪»:‬شجاعت فضیلت است« ← »”شجاع“ محمول فضیلتی در‬
‫هعنوان مدعیاتی دربارۀ محمو ‌‬
‫باید ب ‌‬
‫مشکلت‪ (1) :‬انواع‬

‫زبان فارسی است«‪».‬مثلث یک شکل است« ← »”مثلث“ محمول شکلی در زبان فارسی است«‪·.‬‬

‫یدهند؟( و )‬
‫یهای جدیدتر م ‌‬
‫یتر جای خود را به کل ‌‬
‫یهای قدیم ‌‬
‫قهای زبانی )آیا در این صورت‪ ،‬فقط کل ‌‬
‫زبانی در مقابل مصدا ‌‬
‫یرسد که مدعیات انتزاعی وابسته به زبان باشند(‪·.‬‬
‫این ‪ (2 (object language):‬نسبیت زبان )به نظر نم ‌‬

‫زبان موضوع‬

‫یها( است؛ مانند »سقراط شجاع‬
‫عگرایان‪ ،‬کل ‌‬
‫یها و از نظر واق ‌‬
‫مگرایان‪ ،‬جزئ ‌‬
‫زبان دربارۀ اشیای غیرزبانی )از نظر نا ‌‬
‫لها و ‪ (metalanguage):‬است«‪·.‬‬
‫این زبان دربارۀ اشیای زبانی است )مانند حروف‪ ،‬کلمات‪ ،‬جملت‪ ،‬محمو ‌‬
‫غیره(؛ مانند »”سقراط شجاع است“ صادق است«‪·.‬‬

‫فرازبان‬

‫قهایش تحقق یافته‬
‫هوسیلۀ مصدا ‌‬
‫نوع زبانی‪ :‬صورتی زبانی که ب ‌‬

‫قهای آن هستند‪·.‬‬
‫است مانند حرف ششم از الفبای فارسی که »ج«‪» ،‬جـ«‪» ،‬ـجـ« و غیره همگی از مصدا ‌‬

‫مصداق‬

‫یبخشد مانند »جـ« که ششمین حرف از الفبای فارسی را مصداق‬
‫زبانی‪ :‬نمونۀ خاصی که یک نوع زبانی را مصداق م ‌‬
‫یبخشد‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫شهودًا »”شجاع“ یک محمول فضیلت است« از نظر بخش سمت راستش دربارۀ یک مصداق زبانی نیست‬

‫بلکه دربارۀ همۀ مصادیق نوع شجاع است‪·.‬‬

‫یرسد که رهیافت کارناپ مستلزم وجود انواع‬
‫به این ترتیب‪ ،‬به نظر م ‌‬

‫یها بود‪ .‬این همان مشکل نخستی است که پیش روی‬
‫یاند‪ .‬اما او مدعی حذف تقریبًا همۀ کل ‌‬
‫زبانی است که خودشان کل ‌‬
‫مگرایی فرازبانی وجود دارد‪·.‬‬
‫را )‪ (distributive singular terms‬نا ‌‬
‫مگون است‪·.‬‬
‫شیر گند ‌‬

‫سلرز برای حل این مشکل واژ‌ههای منفرد توزیعی‬

‫یرسد که یک واژۀ منفرد توزیعی ـ »الف« در‬
‫به نظر سلرز‪ ،‬به نظر م ‌‬

‫یکند‬
‫‪:o‬معرفی م ‌‬

‫ی الف( است‪ ،‬اما صرفًا ابزاری برای نشان دادن این موضوع است‬
‫جایی که الف یک اسم خاص است ـ نام شیئی انتزاعی )کل ِ‬
‫ف جزئی مطرح شده است‪·.‬‬
‫که ادعای عامی دربارۀ چند ال ِ‬

‫مگون است« صادق است‪ ،‬اما اگر‬
‫استدلل‪» :‬شیر گند ‌‬

‫گها را مصداق ببخشند‪·.‬‬
‫یتوانند رن ‌‬
‫ل بر شیئی انتزاعی بدانیم کاذب خواهد بود‪ ،‬زیرا اشیای انتزاعی نم ‌‬
‫»شیر« را دا ّ‬

‫به‬

‫این ترتیب‪ ،‬کاربرد اسمی عامی از عبارات فرازبانی در اختیار خواهیم داشت؛ مانند »»”شجاع“ یک محمول فضیلت‬
‫تاند«‪·.‬‬
‫لهای فضیل ‌‬
‫را )‪ (dot quotation‬است« ← »”شجاع“ها محمو ‌‬

‫های‬
‫لقول نقط ‌‬
‫سلرز در پاسخ به مشکل دوم‪ ،‬نق ‌‬

‫یکنند؛ مثل ً »انسان« به واژۀ خاصی در زبان فارسی‬
‫لقول به عبارات یک زبان خاص اشاره م ‌‬
‫یکند‪ .‬علئم رایج نق ‌‬
‫معرفی م ‌‬
‫یهایمان از‬
‫لقول متعارف محدود کنیم‪ ،‬بازنویس ‌‬
‫یکند‪ .‬اگر فقط خود را به نق ‌‬
‫)چه نوع این واژه و چه مصداق آن( اشاره م ‌‬
‫جملت دربردارندۀ ارجاع انتزاعی دچار نسبیت زبانی خواهد بود یعنی به یک زبان خاص محدود خواهد شد‪ .‬اما چنین چیزی‬
‫نهای خاص وجود دارد‪·.‬‬
‫یرسد که در اینجا چیزی مستقل از زبا ‌‬
‫نادرست است و به نظر م ‌‬

‫ههای مختلف‬
‫شهودًا گون ‌‬

‫نهای مختلف )مانند‬
‫یکنند‪ .‬اینکه )»‪ «valiente‬و »‪ «couragous»، «courageux‬گفتن »شجاع« در زبا ‌‬
‫به چیز واحدی دللت م ‌‬
‫شجاعت یک فضیلت است به زبان خاصی که در آن بیان شده است‪ ،‬محدود نیست‪·.‬‬

‫چیزی که لزم داریم اشاره به‬

‫تدهی رفتار و غیره(‬
‫نها کارکردی یکسان )مانند نقش استنتاجی یکسان‪ ،‬نقش یکسانی در جه ‌‬
‫عباراتی است که در همۀ زبا ‌‬
‫های سلرز قرار است همین کار را انجام دهد‪”»».‬شجاع“ یک محمول فضیلت است« ← »‪.‬شجاع‪.‬ها‬
‫لقول نقط ‌‬
‫دارند‪ .‬نق ‌‬
‫تاند«‪·.‬‬
‫لهای فضیل ‌‬
‫محمو ‌‬

‫یگوید که همۀ کلماتی که‬
‫تاند« )در فرازبان فارسی( م ‌‬
‫لهای فضیل ‌‬
‫»‪.‬شجاع‪.‬ها محمو ‌‬

‫لهای‬
‫نهای خودشان( محمو ‌‬
‫مارز واژۀ فارسی »شجاع«اند‪) ،‬در زبا ‌‬
‫نهای مربوط به خودشان( ه ‌‬
‫هلحاظ کارکردی )در زبا ‌‬
‫ب ‌‬
‫تاند‪·.‬‬
‫فضیل ‌‬

‫ممند‪ ،‬یکپارچه و غیرارتجالی است‪ ،‬اما لکس دو انتقاد به نظریۀ‬
‫تبیین سلرز از ارجاع انتزاعی بسیار نظا ‌‬

‫یکند‪·.‬‬
‫سلرز مطرح م ‌‬

‫یتابند؛ برای‬
‫یرسد که برخی از جملت از تحلیل در چارچوب سلرز سرم ‌‬
‫اشکال اول‪ :‬به نظر م ‌‬

‫یتوان گفت که ‪.‬صفتی‬
‫در اینجا نم ‌‬
‫این را‌هحل‬

‫یشود یک ویژگی است‬
‫‪».o‬مثال‪» ،‬صفتی که بیش از همه به سقراط نسبت داده م ‌‬

‫ماند‬
‫تاند‪ ،‬زیرا این امور صفت نیستند بلکه اس ‌‬
‫یشود‪.‬ها صف ‌‬
‫‪.o‬که بیش از همه به سقراط نسبت داده م ‌‬

‫لشده ـ ‪.‬حکیم‪ .‬ـ بیش از همه بر سقراط حمل شده است‪ ،‬و این عبارت یک صفت‬
‫لقو ‌‬
‫های نق ‌‬
‫هنحو نقط ‌‬
‫تب ‌‬
‫چطور؟ »یک عبار ِ‬
‫یشود اما‬
‫اما در این صورت ممکن است حکمت همان صفتی باشد که بیش از همه به سقراط نسبت داده م ‌‬
‫های که صفت نیست مانند ‪.‬انسان‪ .‬بیش از همه بر سقراط حمل شده باشد‪·.‬‬
‫لقول نقط ‌‬
‫یک عبارت نق ‌‬

‫‪.o‬است‬

‫اشکال دوم‪ :‬آیا‬

‫مارزی کارکردی و غیره سخن‬
‫شهای زبانی‪ ،‬ه ‌‬
‫یگرداند؟ برای مثال‪ ،‬او دربارۀ نق ‌‬
‫یها را بازنم ‌‬
‫هنحوی دیگری کل ‌‬
‫سلرز دوباره ب ‌‬
‫شهای‬
‫یتوان نق ‌‬
‫به نظر سلرز‪ ،‬م ‌‬

‫یگوید‬
‫‪.o‬م ‌‬

‫مگرایانه تصور کنیم؟‬
‫هنحو نا ‌‬
‫یتوانیم این قبیل عبارات را ب ‌‬
‫‪o‬چگونه م ‌‬

‫یهای انضامی‬
‫یتوان صرفًا با اشاره به جزئ ‌‬
‫زبانی را با اشاره به قواعد زبانی تحلیل کرد و مفهوم قاعدۀ زبانی را م ‌‬
‫‪.o‬فهمید‬

‫یتوانیم همۀ اینها‬
‫قهای زبانی هم نیازی نخواهیم داشت‪ ،‬چه رسد به انواع زبانی‪ .‬م ‌‬
‫در نتیجه‪ ،‬حتی به مصدا ‌‬
‫یبرند‪،‬‬
‫یتوان صرفًا به افرادی که زبان را به کار م ‌‬
‫را در چارچوب »قواعد زبانی« تحلیل کنیم؛ خود قواعد زبانی را نیز م ‌‬
‫تبخشی از قواعد زبانی‪ ،‬باید واژگان هنجارها و معیارها را معرفی‬
‫عگرایان‪ :‬برای ارائۀ تبیین رضای ‌‬
‫پاسخ واق ‌‬
‫مگرایانی که‬
‫نا ‌‬

‫‪.o‬فروکاست‬

‫عگرایانه فهمید‪.‬نظریۀ تروپ‬
‫یتوان بدون اشاره به وجودشناسی واق ‌‬
‫·)‪ (trope‬کنیم و چنین واژگانی را نم ‌‬

‫یها یا صفات اشیا وجود‬
‫یهای انضمامی وجود دارند؛ ویژگ ‌‬
‫تاکنون با دیدگا‌ههایشان آشنا شدیم‪ ،‬معتقد بود‌هاند که فقط جزئ ‌‬
‫و )‪ (attribute‬ندارند بلکه فقط خود اشیا وجود دارند‪·.‬‬

‫ههای گوناگونی دربارۀ تروپ وجود دارد‪ .‬به باور آنها‪ ،‬هم صفات‬
‫نظری ‌‬

‫یگیرند‪ .‬به نظر آنها‬
‫های را برای این قبیل امور مفروض نم ‌‬
‫یهای انضمامی وجود دارند‪ ،‬اما مقولۀ وجودشناختی جداگان ‌‬
‫هم جزئ ‌‬
‫یها هستند‪·.‬‬
‫پها صرفًا همان جزئ ‌‬
‫ترو ‌‬

‫به نظر طرفداران نظریۀ تروپ‪ ،‬ممکن نیست که امور عددًا متمایز صفت عددًا‬

‫یکسان و واحدی داشته باشند‪ .‬به این ترتیب‪ ،‬یک توپ قرمز خاص دارای رنگ است‪ ،‬اما این رنگی است که هیچ چیز دیگری‬
‫یتواند دارای آن باشد‪ .‬این توپ دارای شکل خاصی است اما این شکلی است که هیچ چیز دیگری‬
‫دارای آن نیست یا نم ‌‬
‫یوند‪ .‬مانند‪ :‬شجاعت سقراط و قدرت‬
‫یها« تروپ نامیده م ‌‬
‫یتواند باشد‪ .‬این »اشتراکات ویژگ ‌‬
‫دارای آن نیست یا نم ‌‬
‫هراکول‪·.‬‬

‫یتوانند در برخی صفات‬
‫یرسد که اشیا م ‌‬
‫یکند؟ به نظر م ‌‬
‫نظریۀ تروپ اشتراک در صفات را چگونه تحلیل م ‌‬

‫یتوانند صفت واحدی را داشته باشند‪·.‬‬
‫یهای متمایز م ‌‬
‫یرسد که جزئ ‌‬
‫مشترک باشند؛ یعنی به نظر م ‌‬

‫به نظر طرفداران‬

‫یگوییم‪ ،‬در واقع فقط دربارۀ شباهت دقیق میان‬
‫نظریۀ تروپ‪ ،‬این نحوۀ سخن گفتن بسیار موسع است‪ .‬وقتی چنین چیزی م ‌‬
‫یگوییم‪·.‬‬
‫صفات متمایز سخن م ‌‬

‫پس »جان و جیم هر دو سفیدند« باید به این صورت بیان شود‪» :‬سفیدی جان دقیقًا‬
‫پس طرفداران نظریۀ تروپ اشتراک وصفی‬

‫هعنوان جزئی فهمید‪·.‬‬
‫مشابه سفیدی جیم است« و هر دو سفیدی را باید ب ‌‬

‫یکنند‪ .‬اما انگیزۀ نظریۀ تروپ )غیر از اینکه دو چیز‬
‫پها( تبیین م ‌‬
‫یهای عددًا متمایز )ترو ‌‬
‫را در چارچوب شباهت دقیق میان جزئ ‌‬
‫یتوانند صفات عددًا یکسانی داشته باشند( چیست؟·‬
‫عددًا متمایز نم ‌‬

‫یکی از انگیز‌ههای این نظریه توجه گزینشی‬

‫یکنیم نه‬
‫لهای خاصشان و غیره تجربه م ‌‬
‫گهای خاصشان‪ ،‬شک ‌‬
‫یکنیم‪ ،‬آنها را در چارچوب رن ‌‬
‫یها را تجربه م ‌‬
‫است‪ .‬وقتی جزئ ‌‬
‫هطور کلی تجربه‬
‫یبودن را ب ‌‬
‫یکنم‪ ،‬صورت ‌‬
‫در چارچوب این صفات به معنایی کلی‪ .‬برای مثال‪ ،‬وقتی بر رنگ تاج محل تمرکز م ‌‬
‫یکنم‪·.‬‬
‫ن تاج محل توجه م ‌‬
‫یبود ِ‬
‫یکنم‪ ،‬بلکه به صورت ‌‬
‫نم ‌‬

‫یگیرند‪،‬‬
‫به این ترتیب‪ ،‬شیئی که طرفداران این نظریه مفروض م ‌‬

‫قنیافته نیست بلکه شیء جزئی خاصی است که مستقیماً از آن در ادراک حسی خود آگاهیم‪·.‬‬
‫یک کلی مصدا ‌‬

‫به نظر‬

‫یها پایبند باشد‪ .‬اما‬
‫هلحاظ وجودشناختی به کل ‌‬
‫عگرایی برخوردار است بدون اینکه ب ‌‬
‫یرسد که نظریۀ تروپ از همۀ مزایای واق ‌‬
‫م ‌‬
‫یکند؟·‬
‫نظریۀ تروپ موارد ارجاع انتزاعی را چگونه تبیین م ‌‬

‫دو رهیافت تروپی به ارجاع انتزاعی وجود دارد‪.1:‬‬

‫رهیافت‬

‫مهای ظاهری هستند و بازنویسی مدعیات‬
‫قرون وسطایی‪ :‬تلش برای حذف واژ‌ههای منفرد انتزاعی به این عنوان که صرفًا نا ‌‬
‫پهای‬
‫تها )ترو ‌‬
‫یشود به »شجاع ‌‬
‫پها؛ مثل ً »شجاعت فضیلت است« تبدیل م ‌‬
‫انتزاعی به صورت مدعیاتی دربارۀ ترو ‌‬
‫مگرایان سرسخت است اما به‬
‫فگرایانۀ نا ‌‬
‫این رهیافت شبیه تبیین حذ ‌‬

‫پهای فضیلت( هستند‬
‫‪».o‬شجاعت( فضیلت )ترو ‌‬

‫نناپذیر مفروض بگیرد‪.‬‬
‫هعنوان امری ابتدائی و تبیی ‌‬
‫این رهیافت باید »شباهت« را ب ‌‬
‫‪.2‬‬

‫یرسد که مزایایی نیز دارد‬
‫‪.o‬نظر م ‌‬

‫یاند اما مدلول آنها چیست؟ طبق رهیافت رایج‪ ،‬این واژ‌هها‬
‫مهایی حقیق ‌‬
‫رهیافت معاصر‪ :‬واژ‌ههای منفرد انتزاعی نا ‌‬

‫پهای شجاعت‬
‫های از ترو ‌‬
‫یکنند؛ مثل ً »شجاعت« به مجموع ‌‬
‫پهای مشابه دللت م ‌‬
‫ههایی از ترو ‌‬
‫و »فضیلت« به ‪ C‬به مجموع ‌‬
‫این رهیافت از مسئلۀ‬

‫پهای فضیلت‬
‫های از ترو ‌‬
‫یکند‪» :‬شجاعت فضیلت است ‪ V‬مجموع ‌‬
‫‪» ← «C ∩ V».o‬دللت م ‌‬

‫یهایی را با خود به همراه‬
‫هها پایبند ‌‬
‫یرسد که نظریۀ مجموع ‌‬
‫به نظر م ‌‬
‫دارد‪·.‬‬

‫یپرهیزد )‪ (extensionality‬مصداقیت‬
‫‪.o‬م ‌‬

‫یکند؛ یعنی‬
‫های‪ ،‬به شیء واحدی دللت م ‌‬
‫مشکل‪ :‬واژ‌ههای منفرد انتزاعی تهی‪ ،‬براساس نظریۀ تروپ مجموع ‌‬

‫پها‬
‫لشان یک چیز باشد(؟ پاسخ‪) Ѳ. :‬مجموعۀ تهی )ترو ‌‬
‫آیا باید همۀ این واژ‌ههای منفرد تهی مدلول داشته باشند )و مدلو ‌‬
‫یکنند‪·.‬‬
‫یکنند؛ آنها اصل ً به هیچ چیزی دللت نم ‌‬
‫دللت نم ‌‬

‫پرسش‪ :‬تروپ شجاعت به چه اعتباری تروپ ‪ Ѳ‬آنها به‬

‫لناپذیر است‪·.‬‬
‫شجاعت است؟ پاسخ‪ :‬این امر یک واقعیت ابتدائی و تحلی ‌‬

‫هها‬
‫اشکال لکس به نظریۀ تروپ‪ :‬مجموع ‌‬

‫یرسد که مجموعۀ افراد شجاع مثل ً شامل یک میلیون عضو باشد‪.‬‬
‫اعضای خود را ضرورتًا دارند‪ ،‬اما این امر امکانی به نظر م ‌‬
‫یکه چنین‬
‫ههای تروپ را ضروری بدانند‪ ،‬درحال ‌‬
‫یکند که طرفداران نظریۀ تروپ‪ ،‬عضویت در مجموع ‌‬
‫نظریۀ مجموعه اقتضا م ‌‬
‫‪.‬چیزی نامعقول است که اعضای مجموعۀ افراد شجاع را ضرورتًا یک میلیون فرد بدانیم؛ نه کمتر و نه بیشتر‬

‫هی ایرانی‪-‬‬
‫یشك كسانی كه با متافیزیك سنتی‪ ،‬به ویژه با آنچه در فلسف ‌‬
‫یهای انضمامی ‪ 1‬دو نكته‪ .1:‬ب ‌‬
‫فصل سوم‪ :‬جزئ ‌‬
‫یهای‬
‫عربی مطرح است‪ ،‬آشنا هستند‪ ،‬این بحث را در مبحث كلی و جزئی خواند‌هاند‪ .‬آنچه در متافیزیك تحلیلی از جزئ ‌‬
‫یشود‪ .‬یعنی جزئی همان چیزی است كه به صورت‬
‫انضمامی مراد است تقریبا همان است كه از بحث جزیی در آنجا اراده م ‌‬
‫سنتی عبارت بود از آنچه فرض صدقش بر كثیرین ممتنع است‪ .‬یا به تعبیر متافیزیك تحلیلی جزئی چیزی است كه مصداق‬
‫یهایی است‬
‫ی‪ .‬اما اینكه چرا انضمامی به آن اضافه شده است نیز به این دلیل است كه مراد همین جزی ‌‬
‫ییابد برخلف كل ‌‬
‫نم ‌‬
‫عگرایان بر‬
‫تكم طبق ادعای واق ‌‬
‫یآید‪ .2.‬موجودات دس ‌‬
‫كدیگر جزیی پدید م ‌‬
‫كه دارای اجزای متفاوتی بوده‪ ،‬از انضمام آنها به ی ‌‬
‫یها تمایزی بین این دو گروه‬
‫تها قبول نداشتند‪ .‬اما در وجود جزئ ‌‬
‫یها را نومینالیس ‌‬
‫یها‪ ،‬منتها كل ‌‬
‫یها و كل ‌‬
‫هاند‪ :‬جزئ ‌‬
‫دوست ‌‬
‫یپذیرند مگر كسی كه شكاك یا منكر‬
‫یها را م ‌‬
‫عگرا هستند‪ .‬از این رو‪ ،‬همگان وجودشناسی جزئ ‌‬
‫نیست؛ یعنی همه آنها واق ‌‬
‫یپذیرد یا نسبت به آن مشكوك است‪ .‬همچنین طرفداران ایدئالیسم مطلق چنین‬
‫عام است و وجود چیزی را در خارج نم ‌‬
‫یپذیرد‪· .‬‬
‫تكم یك جزئی انضمامی را م ‌‬
‫یپذیرد‪ ،‬دس ‌‬
‫خواهد بود‪ .‬اما ایدئالیستی كه وجود خود مدِرك را م ‌‬

‫همۀ‬

‫یپذیرند‪ .‬اما باید تبیینی از‬
‫یهای انضمامی را م ‌‬
‫مگرایان( وجود‪/‬واقعیت داشتن جزئ ‌‬
‫عگرایان و نا ‌‬
‫کدانان )اعم از واق ‌‬
‫متافیزی ‌‬
‫یها به دست دهیم‪·.‬‬
‫ماهیت این جزئ ‌‬

‫نها‪ ،‬گیاهان‪،‬‬
‫یهای انضمامی )مانند انسا ‌‬
‫یرسد چیزهایی دربارۀ جزئ ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫یدانیم؛ یعنی شهودهایی دربارۀ آنها داریم‪-:‬‬
‫یجان( م ‌‬
‫اشیای ب ‌‬
‫صفات گوناگون مصداق ببخشند‪-.‬‬

‫یروند‪-.‬‬
‫یآیند و از میان م ‌‬
‫«اند؛ به وجود م ‌‬
‫یها »فانی ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫یاند و بالضروره وجود ندارند‪-.‬‬
‫امکان ‌‬
‫یمانند‪-.‬‬
‫م ‌‬

‫یها موجوداتی‬
‫جزئ ‌‬

‫یشوند و در عین حال‪ ،‬در خلل تغییرات پایدار‬
‫یها دستخوش تغییر م ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫یها در مکان و زمان قرار دارند‪-.‬‬
‫جزئ ‌‬

‫یكنند‪·.‬‬
‫خاصی را اشغال م ‌‬

‫یتوانند به‬
‫قیافتن نیستند‪ ،‬اما م ‌‬
‫یها قابل مصدا ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫یاند و فضای‬
‫یای دارند که خود آنها نیز جزئ ‌‬
‫یها اجزای فیزیک ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫یپذیرند که ما‬
‫یهای انضمامی وجود دارند‪ .‬آنها م ‌‬
‫مگرایان سرسخت معتقدند که فقط جزئ ‌‬
‫نا ‌‬

‫یها‬
‫ندهندۀ وجود چیزی بجز خود جزئ ‌‬
‫یها را به طرق گوناگونی توصیف کنیم‪ ،‬اما این امر را نشا ‌‬
‫یتوانیم جزئ ‌‬
‫م ‌‬
‫یدانند‪·.‬‬
‫نم ‌‬

‫لتحلیل‬
‫یتر قاب ‌‬
‫یتر و اساس ‌‬
‫یهای انضمامی به مادۀ ابتدائ ‌‬
‫مگرایان سرسخت معتقدند که جزئ ‌‬
‫هعلوه‪ ،‬نا ‌‬
‫ب ‌‬

‫یها هستند‪·.‬‬
‫یهای انضمامی جزء دارند‪ ،‬اما اجزایشان به لحاظ کیفی دقیقًا همانند خود جزئ ‌‬
‫نیستند‪ .‬جزئ ‌‬

‫اما‬

‫ندهندۀ وجود شیء )به لحاظ‬
‫مارز )صادق( یک جزئی نشا ‌‬
‫عگرایان و طرفداران نظریۀ تروپ معتقدند که توصیف ناه ‌‬
‫واق ‌‬
‫یبخشد یا دارای آن است‪·.‬‬
‫متافیزیکی( متمایزی است که جزئی آن را مصداق م ‌‬

‫عگرایان و طرفداران‬
‫پس به نظر واق ‌‬

‫بهایی متافیزیکی هستند که از اشیای مختلف و‬
‫یهای انضمامی بسایط متافیزیکی نیستند‪ ،‬بلکه مرک ‌‬
‫نظریۀ تروپ‪ ،‬جزئ ‌‬
‫لدهنده هستند )در اینجا‬
‫لهای دارای اجزای تشکی ‌‬
‫یها ک ‌‬
‫دارای ساختارهای گوناگون ترکیب شد‌هاند‪ .‬به عبارت دیگر‪ ،‬جزئ ‌‬
‫مقصود جزء و کل فیزیکی نیستند(‪·.‬‬

‫ههای‬
‫نباید اجزای فیزیکی یک جزئی را با مقومات متافیزیکی آن خلط کنیم‪ .‬نظری ‌‬

‫یها با یکدیگر تفاوت دارند‪·.‬‬
‫یها عمدتًا از جهت مدعیاتشان دربارۀ مقومات متافیزیکی جزئ ‌‬
‫متافیزیکی دربارۀ جزئ ‌‬

‫به نظر‬

‫یها مقوماتی دارند؛‬
‫عگرایان و طرفداران نظریۀ تروپ معتقدند که جزئ ‌‬
‫یها هیچ مقومی ندارند‪ .‬واق ‌‬
‫مگرایان سرسخت‪ ،‬جزئ ‌‬
‫نا ‌‬
‫یها نوع دیگری از مقوم نیز دارند‪·.‬‬
‫یعنی صفات‪ .‬برخی دیگر معتقدند که جزئ ‌‬

‫یها متقوم به دو‬
‫طبق این دیدگاه‪ ،‬جزئ ‌‬

‫هعنوان حامل‬
‫یکند‪ .‬این نکته ابتدائًا خلف شهود به نظر )‪ (bearer‬چیزند‪ :‬صفات و چیز دیگری که ب ‌‬
‫صفات یک جزئی عمل م ‌‬

‫معمول ً دربارۀ شجاعت سقراط‬

‫یرسد‪ :‬آیا صفات الف واقعًا صفات خود الف نیستند و متعلق به حامل دیگری هستند؟·‬
‫م ‌‬

‫یکنیم‪ .‬اما طبق این دیدگاه‪ ،‬شجاعت سقراط حقیقتًا شجاعت خود سقراط نیست‪ .‬سقراط مقومی دارد که صفات‬
‫فکر م ‌‬
‫یکند‪·.‬‬
‫است و دیدگاه دوم )‪ (bundle‬مربوط به سقراط‪ ،‬همچون شجاعت را حمل م ‌‬

‫های‬
‫دیدگاه نخست‪ ،‬دیدگاه بقچ ‌‬

‫های را نیز در نظر )‪ (substratum‬نظریۀ زیرلیه‬
‫یدانند‪ .‬اما نظریۀ زیرلیه ساختار اضاف ‌‬
‫یها را مرکب م ‌‬
‫است‪ .‬هر دو نظریه جزئ ‌‬
‫شزمینۀ نظریۀ زیرلیه·‬
‫یگیرد‪.‬پی ‌‬
‫یهای مربوط به )‪ (identity‬م ‌‬
‫دارند که به هیچ یک از ویژگ ‌‬
‫یهایی که مقومات آنها هستند‪ ،‬وابسته نیست‪·.‬‬
‫جزئ ‌‬

‫یای‬
‫نهمان ‌‬
‫هها ای ‌‬
‫زیرلی ‌‬

‫نطور نیست‪ .‬ما‬
‫شاید این نکته عجیب به نظر برسد‪ .‬اما ای ‌‬

‫نهمانی آنها به داشتن صفات‬
‫یدانیم‪ .‬اگر شرایط ای ‌‬
‫نهمان م ‌‬
‫یآید‪ ،‬ای ‌‬
‫تشان پدید م ‌‬
‫یها را در خلل تغییراتی که در صفا ‌‬
‫جزئ ‌‬
‫یتوانستیم چنین کنیم؟·‬
‫خاصی وابسته بود‪ ،‬چگونه م ‌‬

‫یچسباند و مثل ً موجب‬
‫زیرلیۀ یک جزئی‪ ،‬آن جزئی را به هم م ‌‬

‫ن چیز یا فرد دیگری‪ .‬موضوع زیربنایی واحدی وجود دارد که هر یک از‬
‫ن او باشند و نه از آ ِ‬
‫یشود که همۀ صفات سقراط از آ ِ‬
‫م ‌‬
‫یها به لحاظ وجودشناختی اساسی نیستند‪ .‬چیزی که اساسی‬
‫طبق این دیدگاه‪ ،‬جزئ ‌‬

‫یبخشد‪·.‬‬
‫صفات او را مصداق م ‌‬

‫یبخشد‪·.‬‬
‫پهایی است که مصداق م ‌‬
‫یها یا ترو ‌‬
‫و ابتدائی است‪ ،‬زیرلیۀ زیربنایی و ویژگ ‌‬

‫هها واقعًا عاری از‬
‫اما اگر زیرلی ‌‬

‫هها را مستقیمًا ادراک‬
‫یتوانیم زیرلی ‌‬
‫یتوانیم به آنها معرفت بیابیم؟ قطعًا نم ‌‬
‫هر صفتی باشند‪ ،‬چگونه م ‌‬
‫کنیم‪·.‬‬

‫های را ترجیح‬
‫تشناختی عمیقی دارند و به همین دلیل‪ ،‬نظریۀ بقچ ‌‬
‫یهای معرف ‌‬
‫هگرایان در اینجا نگران ‌‬
‫تجرب ‌‬

‫های·‬
‫شزمینۀ نظریۀ بقچ ‌‬
‫یدهند‪.‬پی ‌‬
‫م ‌‬

‫قاند که‬
‫های از این جهت مواف ‌‬
‫های با طرفداران نظریۀ زیرلی ‌‬
‫طرفداران نظریۀ بقچ ‌‬
‫های‪،‬‬
‫براساس نظریۀ بقچ ‌‬

‫ههای روزمرۀ ما به لحاظ وجودشناختی اساسی یا بنیادین نیستند‪·.‬‬
‫اشیای انضمامی در تجرب ‌‬

‫های ‪» (collection)،‬مجموعه« ‪» (cluster)،‬یک جزئی انضمامی صرفًا »بقچه«‪» ،‬خوشه‬
‫از صفاتی )‪» (congeries‬یا »انباشت ‌‬
‫یدهد‪ .‬در نتیجه‪ ،‬هیچ زیرلیۀ عاری و مرموزی در‬
‫است که به لحاظ تجربی آشکارند و فهم عرفی آنها را به آن جزئی نسبت م ‌‬
‫کار نیست‪·.‬‬

‫مهای‬
‫یای است که با نا ‌‬
‫یزند‪ ،‬رابطۀ ابتدائی و اساس ‌‬
‫هها را به هم پیوند م ‌‬
‫»چسبی« که بقچ ‌‬

‫محضوری‬
‫مآیی« ‪»» (compresence)،‬ه ‌‬
‫مگوهری« ‪» (combination)،‬ترکیب« ‪» (collocation)،‬ه ‌‬
‫و )‪» (consubstantiation‬ه ‌‬
‫مفعلیتی‬
‫متحققی بیان )‪»» (coactuality‬ه ‌‬
‫یشود‪ .‬این رابطۀ ابتدائی عرفًا به صورت رابطۀ ه ‌‬
‫از آن یاد م ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫تهایی‬
‫یها صرفًا برساخ ‌‬
‫پها وجود دارند‪ .‬جزئ ‌‬
‫یها یا ترو ‌‬
‫های‪ ،‬در واقع فقط صفات‪ ،‬ویژگ ‌‬
‫براساس نظریۀ بقچ ‌‬

‫برآمده از این امورند‪·.‬‬

‫فاند و در نتیجه‪ ،‬اگر تغییری در صفات )‪(constructions‬‬
‫ههای مختل ‌‬
‫صفات مختلف مستلزم بقچ ‌‬

‫ههای عددًا متفاوت و در نتیجه‪ ،‬اشیای عددًا متفاوتی خواهیم داشت‪·.‬‬
‫وجود داشته باشند‪ ،‬بقچ ‌‬

‫به نظر لکس‪ ،‬این‬

‫های کلی دربارۀ اینکه تغییر در مقومات موجب تغییر در کل‬
‫های نیز قرار دارد؛ مسئل ‌‬
‫مشکل پیش روی نظریۀ زیرلی ‌‬
‫های·‬
‫یشود‪.‬اعتراضاتی به نظریۀ بقچ ‌‬
‫م ‌‬

‫یهای انضمامی مطرح‬
‫اعتراض نخست‪ :‬ما ادعاهای مختلفی دربارۀ جزئ ‌‬

‫هفرنگی دو اینچ است«‪·.‬‬
‫هفرنگی گرد است«‪» ،‬قطر گوج ‌‬
‫هفرنگی قرمز است«‪» ،‬گوج ‌‬
‫یکنیم‪ .‬مثل ً »گوج ‌‬
‫م ‌‬
‫های‪ :‬به دو پرسش زیر پاسخ دهید‪-.‬‬
‫جانب طرفداران نظریۀ زیرلی ‌‬

‫چالش از‬

‫آن چیز دیگری که قرار است صفت با آن مرتبط باشد‪،‬‬

‫هفرنگی« نامید‌هایم‪ *.‬اما در این صورت‪ ،‬آیا این ادعاها تبدیل‬
‫چیست؟* پاسخ الف‪ :‬صرفًا همان بقچۀ صفاتی که ما آن را »گوج ‌‬
‫نگویی‬
‫هفرنگی« برای اشاره به یک بقچه استفاده کنیم‪ (tautology) ،‬به هما ‌‬
‫یتوانیم از واژۀ »گوج ‌‬
‫نخواهند شد؟* ما م ‌‬
‫عبخش‬
‫یتوانند اطل ‌‬
‫یآنکه همۀ مقومات آن را بدانیم‪ .‬پس این قبیل ادعاها م ‌‬
‫باشند‪ *.‬پاسخ ب‪ :‬بقچۀ صفات )‪ (informative‬ب ‌‬
‫های دربارۀ یک چیز‬
‫نگویی نیست‪ ،‬اما در این صورت‪ ،‬هیچ دو جمل ‌‬
‫هفرنگی« بدون آن صفت مورد بحث‪ *.‬این کار هما ‌‬
‫»گوج ‌‬
‫نخواهند بود‪-.‬‬

‫م یک کل بودن‪·.‬‬
‫های برقرار است‪ *.‬رابطۀ مقو ِ‬
‫میان دو صفت چه رابط ‌‬

‫یتوانند عضویت‬
‫هها نم ‌‬
‫بقچ ‌‬

‫های و نظریۀ‬
‫تهای اصلی میان نظریۀ بقچ ‌‬
‫خود را تغییر دهند و در نتیجه‪ ،‬صفات خود را بالضروره دارند‪ .‬این یکی از تفاو ‌‬
‫های است‪·.‬‬
‫اصل( )‪:(II‬زیرلی ‌‬

‫نها(‪ :‬این اعتراض دربردارندۀ سه اصل زیر است‬
‫نهما ‌‬
‫اعتراض دوم )تمایزناپذیری ای ‌‬

‫نهمانی تمایزناپذیرها(‪ :‬ضرورتًا به ازای هر شیء انضمامی‬
‫باشد اگر و تنها ‪ a‬صفت ‪ F، F‬اگر به ازای هر صفت ‪ b،‬و ‪، a‬ای ‌‬
‫نهمان خواهد بود‪·.‬‬
‫تمایزناپذیری کیفی تام )اشتراک در همۀ ‪ (II)،‬ای ‌‬

‫براساس ‪ b‬عددًا با ‪ a‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ b‬صفت ‪ F‬اگر‬

‫یرسد‬
‫نهمانی عددی است‪ .‬عکس آن بدیهی به نظر م ‌‬
‫نهمانی مقوم( )‪.(PCI‬صفات( مستلزم ای ‌‬
‫‪: principle of‬اصل ای ‌‬
‫باشد اگر و تنها ‪ a‬مقوم ‪ c، c‬اگر به ازای هر شیء ‪ b،‬و ‪ a‬ضرورتًا به ازای هر شیء مرکب ‪constituent identity):‬‬
‫نهمان خواهد بود‪·.‬‬
‫ای ‌‬

‫های ‪ b‬عددًا با ‪ a‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ b‬مقوم ‪ c‬اگر‬
‫های و هم طرفداران نظریۀ بقچ ‌‬
‫هم طرفداران نظریۀ زیرلی ‌‬

‫نهمانی است‪ .‬در اینجا هم عکس این قضیه )‪(PCI‬‬
‫یپذیرند‪ .‬براساس آن‪،‬اشتراک در مورد همۀ مقومات مستلزم ای ‌‬
‫را م ‌‬
‫یرسد‬
‫یک ‪ b‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ a‬مقوم ‪ b، b‬اگر به ازای هر شیء ‪ a،‬ضرورتًا به ازای هر شیء انضمامی )‪.(BT‬بدیهی به نظر م ‌‬
‫یها هستند‪·.‬‬
‫های اساسی است؛ فقط صفات‪ ،‬مقوم جزئ ‌‬
‫برای نظریۀ بقچ ‌‬

‫·‪.‬صفت خواهد بود‬

‫حال اعتراض )‪(BT‬‬

‫یرود‬
‫نهمانی است )‪:(II‬دوم به این صورت پیش م ‌‬
‫اشتراک در همۀ مقومات مستلزم )‪.(PCI‬اشتراک در همۀ صفات مستلزم ای ‌‬
‫است‪ (II) .‬مستلزم )‪: (PCI) + (BT‬صفات یک شیء همه و تنها مقومات آن هستند‪-.‬‬

‫نهمانی است‬
‫گام ‪.(BT) 1‬ای ‌‬

‫یتوان به این نتیجه رسید‪-(.‬‬
‫هآسانی م ‌‬
‫کاذب است )مناقشه و اختلف اصلی در این گام مطرح )‪): (II‬ب ‌‬
‫باید کاذب باشد‪) .‬روشن است‪-(.‬‬

‫گام ‪ (BT) :4‬اختلفی وجود ندارد‪ ،‬پس )‪ (PCI‬است(‪-.‬‬

‫است‪ ،‬این نظریه کاذب خواهد بود‪) .‬روشن است‪·(.‬‬

‫گام ‪2‬‬

‫گام ‪ :3‬از آنجا که در مورد‬

‫های مستلزم‬
‫هانگیز گام ‪ (BT) 2‬از آنجا که نظریۀ بقچ ‌‬
‫گام مناقش ‌‬

‫لهای نقضی دارد؟·‬
‫را که شکل‪ ،‬رنگ‪ ،‬جرم‪ ،‬بافت و اندازۀ یکسانی دارند‪ ،‬در )‪ b‬و ‪ (a‬مثا ‌‬

‫لکس دو کره )‪ (II‬است‪ .‬آیا‬

‫یتواند تفاوتی را میان آنها تشخیص دهد‪ .‬آیا چنین موردی مثال‬
‫هاند که هیچ کس نم ‌‬
‫نقدر به یکدیگر شبی ‌‬
‫یگیرد‪ .‬این دو آ ‌‬
‫نظر م ‌‬
‫نهمان بودن‪ ،‬و ‪ a‬با = ‪ A‬خواهد بود؟·‬
‫نطور نیست ‪ b‬با = ‪ B‬ای ‌‬
‫نهمان بودن‪ .‬آیا ای ‌‬
‫ای ‌‬
‫یها مشترک باشند؟·‬
‫یتوانند در این ویژگ ‌‬
‫نم ‌‬

‫اما دو ویژگی زیر چطور؟ )‪ (II‬نقض‬

‫های ‪ b‬و ‪ a‬که‬
‫یکند که طرفدار نظریۀ بقچ ‌‬
‫در اینجا لکس استدلل م ‌‬

‫لگرا‬
‫یهای انضمامی تحوی ‌‬
‫یهایی استناد کند‪ ،‬زیرا آنها در مورد جزئ ‌‬
‫یتواند به چنین ویژگ ‌‬
‫هستند و این قبیل )‪ (reductionist‬نم ‌‬
‫صاند‪·.‬‬
‫های ناخال ‌‬
‫یها طبق تلقی بقچ ‌‬
‫یگیرند‪ .‬این ویژگ ‌‬
‫شفرض م ‌‬
‫یها مفهوم یک جزئی را پی ‌‬
‫ویژگ ‌‬

‫تقریری‬

‫های‬
‫یشده از نظریۀ بقچ ‌‬
‫باشد‪ a ،‬مقوم ‪ b، b‬اگر به ازای هر شیء ‪ a،‬ضرورتًا به ازای هر شیء جزئی )*‪: (BT):(BT‬بازنویس ‌‬
‫از ‪ b‬آنگاه‬

‫یتر از )‪ (PCI‬و )*‪ (BT‬صفت‪/‬ویژگی خالصی خواهد بود‪·.‬‬
‫یهای خالص لزم )‪ (II‬چیزی قو ‌‬
‫فقط در مورد ویژگ ‌‬

‫یآید‬
‫باشد اگر و تنها ‪ a‬صفت ‪ F، F‬اگر به ازای هر ویژگی‪/‬صفت خالص ‪ b،‬و ‪ a‬ضرورتًا به ازای هر دو شیء جزئی )*‪.(II‬م ‌‬
‫نهمان خواهد بود‪·.‬‬
‫ای ‌‬

‫یرسد که این امر استدللی را علیه نظریۀ ‪ b‬عددًا با ‪ a‬باشد‪ ،‬آنگاه ‪ b‬صفت ‪ F‬اگر‬
‫و به نظر م ‌‬

‫یهایی همچون‬
‫یتوان صرفًا با استناد به ویژگ ‌‬
‫یدهد که نم ‌‬
‫های به دست م ‌‬
‫صاند( از آن( ‪ B‬و ‪ A‬بقچ ‌‬
‫که غیرخال ‌‬
‫گریخت‪·.‬‬

‫اما ممکن نیست دو شیء انضمامی مختلف ناحیۀ واحدی از مکان و زمان را اشغال کنند‪ .‬پس هیچ دو شیء‬

‫یکند‪ ،‬اشتراک نخواهند‬
‫یشان را مشخص م ‌‬
‫یزمان ‌‬
‫یهایی که موقعیت مکان ‌‬
‫یای در مورد آن دسته از ویژگ ‌‬
‫جزئ ‌‬
‫داشت‪·.‬‬

‫صاند‪ .‬از آنجا که مکان و زمان ساختارهای‬
‫یها ناخال ‌‬
‫های‪ :‬همۀ این ویژگ ‌‬
‫جوابی از جانب طرفداران نظریۀ زیرلی ‌‬

‫یهایی‬
‫یکنند‪ ،‬همیشه ویژگ ‌‬
‫یزمانی اشیای جزئی را مشخص م ‌‬
‫یهایی که موقعیت مکان ‌‬
‫یکنند‪ ،‬ویژگ ‌‬
‫ربطی را بازنمایی م ‌‬
‫یکنند و در‬
‫شفرض م ‌‬
‫یهایی که پیشاپیش وجود اشیای انضمامی را پی ‌‬
‫همچون ‪ 2‬مایل از شمال برج ایفل خواهند بود؛ ویژگ ‌‬
‫یکند‪) .‬آیا واقعًا‬
‫های آنها را مقومات اشیای جزئی تلقی م ‌‬
‫یتوانند در زمرۀ اموری به شمار روند که طرفدار نظریۀ بقچ ‌‬
‫نتیجه‪ ،‬نم ‌‬
‫های·‬
‫صاند؟(استدللی به سود نظریۀ زیرلی ‌‬
‫یها ناخال ‌‬
‫این قبیل ویژگ ‌‬
‫یدانند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫لکنندۀ‬
‫بسیاری از فیلسوفان استدلل فوق را ابطا ‌‬

‫های‬
‫عگرایانۀ متافیزیکی از نظریۀ بقچ ‌‬
‫به نظر لکس‪ ،‬تأمل بیشتر در مورد این شرایط به )*‪ (BT‬تقریر واق ‌‬

‫یانجامد‪·.‬‬
‫های م ‌‬
‫هسود نظریۀ زیرلی ‌‬
‫یهای متمایزی )*‪ (II‬استدلل ایجابی متقاعدکنند‌های ب ‌‬
‫کاذب باشد‪ ،‬آنگاه جزئ ‌‬
‫در همۀ ‪ b‬و ‪a‬‬

‫اگر‬

‫کاند‪ .‬برای مثال‪ ،‬کر‌ههای‬
‫یهایخالص مشتر ‌‬
‫·‪.‬را در نظر بگیرید ‪ b‬و ‪ a‬وجود خواهند داشت که در همۀ ویژگ ‌‬

‫یهای ناخالص آنها برای تعیینمقوماتشان کافی نیست‪ .‬به نظر لکس‪ ،‬از آنجا که هدف‬
‫کاند‪ .‬و ویژگ ‌‬
‫یهای خالص مشتر ‌‬
‫ویژگ ‌‬
‫یکنیم‪ ،‬نباید پیشاپیش‬
‫ما شناسایی مقوماتی است که اشیای جزئی از آنها تشکیل شد‌هاند‪ ،‬اموری که به آنها استناد م ‌‬
‫یهای ناخالص‬
‫یکه همۀ ویژگ ‌‬
‫شفرض بگیرند‪ ،‬درحال ‌‬
‫یاند‪ ،‬پی ‌‬
‫یهای انضمام ‌‬
‫اشیای مرکبی را که همان جزئ ‌‬
‫هاند‪·.‬‬
‫نگون ‌‬
‫نیست‪ ،‬باید مقومی وجود داشته باشد که آن دو در آن ‪ b‬همان ‪ a‬صادق است و )‪ (PCI‬ای ‌‬

‫اما از آنجا که‬

‫هوسیلۀ صفات‬
‫ییابد؛ این مقوم همان زیرلیۀ عاری است‪.‬مشکلت نظریۀ ‪ b‬یا ‪ a‬مشترک نیستند و ب ‌‬
‫تعین نم ‌‬
‫های·‬
‫زیرلی ‌‬

‫ههای عاری‪.‬‬
‫تشناسی زیرلی ‌‬
‫های اشاره کردیم‪ :‬معرف ‌‬
‫شتر به یک اعتراض به نظریۀ زیرلی ‌‬
‫مشکل اول‪ :‬پی ‌‬

‫هها معرفت داشته باشیم؟·‬
‫یتوانیم به این قبیل زیرلی ‌‬
‫چگونه م ‌‬

‫های‬
‫جالب است که بسیاری از طرفداران نظریۀ زیرلی ‌‬

‫خهای گوناگونی به این مشکل داد‌هاند‪-:‬‬
‫یدانستند‪ .‬آنها پاس ‌‬
‫هگرا م ‌‬
‫عاری )مثل ً لک و برگمان( خود را تجرب ‌‬
‫ههای عاری است‪-.‬‬
‫یخود‪ ،‬معرفت به زیرلی ‌‬
‫هخود ‌‬
‫اشیای عددًا متمایز و در عین حال کیفًا تمایزناپذیر‪ ،‬ب ‌‬

‫معرفت به‬
‫هنگام مواجهه با‬

‫طاند‪ ،‬در سیاقی ادراکی قرار خواهیم داشت که در آن‪ ،‬اصول تمایز ‪ b‬و ‪ a‬جفتی از اشیا که همانند دو توپ قرمز‬
‫با یکدیگر مرتب ‌‬

‫یکند‪-.‬‬
‫عددی آنها‪ ،‬خود را برای ما آشکار م ‌‬

‫های هستند‪ ،‬معرفت به یک صفت‬
‫از آنجا که صفت و موضوع مفاهیم همبست ‌‬

‫بدون معرفت به موضوع آن ناممکن است‪-.‬‬

‫ههایی که به معنای‬
‫اگر صفات بتوانند متعلق آگاهی تجربی ما باشند‪ ،‬زیرلی ‌‬

‫یتوانند چنین باشند‪·.‬‬
‫حقیقی کلمه دارای آنها هستند نیز م ‌‬

‫یرسند‪ .‬پاسخ‬
‫لها مصادره به مطلوب به نظر م ‌‬
‫این استدل ‌‬

‫ههای عاری‪ ،‬معرفتی نیست بلکه مفهومی است‪·.‬‬
‫آنها باید این باشد که انگیزۀ طرح زیرلی ‌‬

‫مشکل دوم‪ :‬آیا اصل ً نظریۀ‬

‫یاند‪ .‬اما عاری‬
‫تاند‪ ،‬عار ‌‬
‫یگوید‪ :‬چیزهایی که دارای صفا ‌‬
‫یرسد که این نظریه م ‌‬
‫یتواند منسجم باشد؟ به نظر م ‌‬
‫های م ‌‬
‫زیرلی ‌‬
‫واژۀ‬

‫بودن به معنای فقدان هر گونه صفتی است‪ .‬پس آیا باید نتیجه بگیریم که اشیای دارای صفت‪ ،‬هیچ صفتی ندارند؟·‬

‫ههای عاری )و در نتیجه‬
‫یگوید‪ ،‬این است که زیرلی ‌‬
‫های م ‌‬
‫»دارا« بودن ابهام دارد‪ .‬حق مطلب این است که آنچه نظریۀ زیرلی ‌‬
‫به عبارت دیگر‪،‬‬

‫هنحو امکانی دارند‪·.‬‬
‫یها همۀ صفات خود را ب ‌‬
‫یها( ضرورتًا دارای هیچ یک از صفات نیستند؛ همۀجزئ ‌‬
‫جزئ ‌‬

‫براساس این دیدگاه‪ ،‬هیچ یک از صفات یک زیرلیه برای آن زیرلیه ذاتینیستند؛ یعنی هیچ یک از آنها مقوم آن )یا مقوم‬
‫های ـ براساس نکات فوق ـ در مورد پرسش‬
‫های و نظریۀ زیرلی ‌‬
‫باید توجه داشت که نظریۀ بقچ ‌‬

‫نهمانی آن( نیستند‪·.‬‬
‫ای ‌‬

‫های‪ :‬همه و براساس نظریۀ‬
‫یها ضرورتًا کدام صفات را دارند؟« براساس نظریۀ بقچ ‌‬
‫فاند‪» :‬جزئ ‌‬
‫زیر کامل ً با یکدیگر مخال ‌‬
‫یها همۀ صفات خود را بالضروره دارند‪ .‬همچنین‬
‫شتر دیدیم که این مدعا نامعقول است که جزئ ‌‬
‫پی ‌‬

‫چکدام‪·.‬‬
‫های‪ :‬هی ‌‬
‫زیرلی ‌‬

‫یها هیچ یک از صفات خود را بالضروره ندارند‪ .‬در اینجا لکس معتقد است‪ :‬مثل ً به ما‬
‫ابتدائًا بسیار عجیب است که بگوییم جزئ ‌‬
‫ههای عاری« چطور؟ آیا خود این‬
‫ههای عاری هیچ صفتی را بالذات ندارند‪ ،‬اما خود همین صفت »زیرلی ‌‬
‫یشود که زیرلی ‌‬
‫گفته م ‌‬
‫لهای حقیقی‬
‫ههای عاری حام ‌‬
‫یشود که زیرلی ‌‬
‫ههای عاری صادق است؟ همچنین گفته م ‌‬
‫صفت به طور امکانی در مورد زیرلی ‌‬
‫ههای عاری است؟ آیا ممکن است که اشیا بتوانند به گونۀ دیگری‬
‫تاند‪ .‬آیا این صفت هم صرفًا از خصوصیات امکانی زیرلی ‌‬
‫صفا ‌‬
‫یشود که‬
‫باشند و در نتیجه‪ ،‬خود آنها این نقش را ایفا نکنند بلکه اشیای دیگری به ایفای این نقش بپردازند؟ همچنین گفته م ‌‬
‫یتوانند این ویژگی را نداشته باشند؟·‬
‫یتوان گفت که آنها م ‌‬
‫یاند‪ .‬آیا م ‌‬
‫هها مبادی تمایز عدد ‌‬
‫زیرلی ‌‬

‫یرسد‬
‫به نظر م ‌‬

‫نهمان بودن‪ ،‬ویژگی قرمز بودن یا قرمز نبودن‪ ،‬یا رنگی‬
‫ی باخودای ‌‬
‫یاند؛ مثل ً ویژگ ِ‬
‫یهایی وجود دارند که برای هرچیزی ذات ‌‬
‫ویژگ ‌‬
‫بودن در صورت قرمز بودن‪·.‬‬

‫یاند اما برای‬
‫یهایی وجود دارند که برای برخی از اشیا ذات ‌‬
‫یرسد ویژگ ‌‬
‫همچنین به نظر م ‌‬

‫نهمان نبودن با عدد ‪ ،7‬ویژگی قرمز یا ناقرمز بودن‪ ،‬یا )شاید( ویژگی انسان‬
‫برخی دیگر ذاتی نیستند‪ .‬برای مثال‪ ،‬ویژگی ای ‌‬
‫بودن‪·.‬‬

‫هها وجود داشته باشند‪ ،‬باید برخی از صفات را بالضروره داشته باشند‪ .‬اما در‬
‫یرسد که اگر زیرلی ‌‬
‫پس به نظر م ‌‬

‫هعنوان حامل‬
‫فتر است تا ب ‌‬
‫های نو و ظری ‌‬
‫های نیازمند زیرلی ‌‬
‫این صورت‪ ،‬دچار تسلسل خواهیم شد‪ .‬بنابراین‪ ،‬طرفدار نظریۀ زیرلی ‌‬
‫های تروپ·‬
‫هها دارای خصوصیاتی ذاتی خواهند بود‪.‬نظریۀ بقچ ‌‬
‫حقیقی این صفات ذاتی عمل کند‪ .‬اما این زیرلی ‌‬

‫استدلل‬

‫یتوانند تروپ مشترکی داشته( )‪(II‬‬
‫های ندارد‪ .‬هیچ دو چیزی نم ‌‬
‫نهمانی تمایزناپذیرها( ربطی به تقریر تروپ از نظریۀ بقچ ‌‬
‫ای ‌‬
‫پها مشابه یکدیگر باشند‪ ،‬همچنان از یکدیگر متمایزند‪ .‬پس هیچ مثال نقض تروپی برای‬
‫وجود )‪ (II‬باشند‪ .‬و حتی اگر ترو ‌‬
‫ندارد‪·.‬‬

‫هها( هستند‪ ،‬اعضای خود‬
‫هها )که صرفًا همان مجموع ‌‬
‫های‪ ،‬بقچ ‌‬
‫براساس بازسازی لکس از نظریۀ بقچ ‌‬

‫یمعنا‬
‫یها همۀ صفات خود را بالضروره خواهند داشت‪ .‬اما این سخن بسیار عجیب و ب ‌‬
‫را بالضروره دارند‪ .‬در نتیجه‪ ،‬همۀ جزئ ‌‬
‫یرسد‪·.‬‬
‫به نظر م ‌‬

‫یرسد که »سقراط شجاع است« گزار‌های امکانی و غیرضروری است‪ .‬اما طرفداران نظریۀ‬
‫به نظر م ‌‬

‫یتوانند این موضوع را تبیین کنند‪·.‬‬
‫های تروپ )طبق تفسیر لکس( نم ‌‬
‫‪» (non-‬بقچ ‌‬

‫شاید بتوانیم »شگرد عدم صلبیت‬

‫ینامیم« دللت )‪rigidity‬‬
‫محضوری که آن را سقراط م ‌‬
‫را در اینجا به کار بگیریم؛ یعنی بگوییم »سقراط« به »مجموعۀ صفات ه ‌‬
‫یکند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫تکم( برخی از صفات خود را‬
‫یدهد که سقراط )دس ‌‬
‫مطمئنًا این دللت‪ ،‬صلب نیست‪ .‬در نتیجه‪ ،‬امکان م ‌‬

‫یانجامد؟ چرا سقراط‬
‫یهای سقراط م ‌‬
‫تبخشی از امکانی بودن ویژگ ‌‬
‫هنحو امکانی داشته باشد‪ .‬اما آیا این کار به تبیین رضای ‌‬
‫ب ‌‬
‫هنحو امکانی شجاع است؟جوهر ارسطویی·‬
‫ب ‌‬

‫هروییم‪.‬‬
‫یرسد که با انتخابی میان دو طرف افراط و تفریط روب ‌‬
‫به نظر م ‌‬

‫های را‬
‫های( یا نظری ‌‬
‫یاند )نظریۀ زیرلی ‌‬
‫یها امکان ‌‬
‫های را انتخاب کنیم که براساس آن‪ ،‬همۀ صفات همۀ جزئ ‌‬
‫یتوانیم نظری ‌‬
‫م ‌‬
‫های رایج(‪ .‬در این صورت فقط دو گزینه پیش رو خواهیم‬
‫یاند )نظریۀ بقچ ‌‬
‫یها ضرور ‌‬
‫برگزینیم که براساس آن‪ ،‬همۀ صفات جزئ ‌‬
‫داشت‪-:‬‬

‫یها‪-.‬‬
‫مگرایی سرسختانه و انکار مرکب بودن جزئ ‌‬
‫پایبندی به نا ‌‬

‫نهمانی تمایزناپذیرها‪·.‬‬
‫)غیرصلب؟( برای اجتناب از استدلل ای ‌‬

‫های تروپ‬
‫پایبندی به نظریۀ بقچ ‌‬

‫اما این تقابل‪ ،‬کاذب است‪ ،‬زیرا همۀ موارد منطقًا ممکن‬

‫یشوند‪ .‬شاید یک نظریۀ عرفی در اینجا این باشد ‪ Y‬ها ‪ X‬ها هستند« و »هیچ کدام از ‪ Y‬ها ‪ X‬در »همۀ‬
‫ها نیستند« خلصه نم ‌‬

‫یدهد‬
‫های ارسطویی را پیشنهاد م ‌‬
‫لکس نظری ‌‬

‫نگونه نیستند‪·.‬‬
‫یاند و برخی دیگر ای ‌‬
‫یها ضرور ‌‬
‫که برخی از صفات جزئ ‌‬

‫یگیرد و در نتیجه‪،‬‬
‫عگرایی را در پیش م ‌‬
‫یها واق ‌‬
‫یداند اما در مورد کل ‌‬
‫یها را مرکب نم ‌‬
‫مگرایی سرسختانه جزئ ‌‬
‫که همانند نا ‌‬
‫یداند‪·.‬‬
‫برخی از صفات راضروری و برخی دیگر را امکانی م ‌‬

‫های ظریف است‪ .‬ما‬
‫نظریۀ ارسطو دربارۀ ماده و جوهر نظری ‌‬
‫یکنیم تصویری از تلقی ارسطو دربارۀ‬
‫ابتدا‪ ،‬تلش م ‌‬

‫یکنیم این نظریه را تا حد امکان به صورت ساده بیان کنیم‪·.‬‬
‫تلش م ‌‬

‫یهای انضمامی‬
‫عمومًا ارسطو جزئ ‌‬

‫هاجمال ذکر خواهیم کرد‪·.‬‬
‫جوهر ارائه دهیم‪ .‬سپس برخی از مشکلت این تصویر را ب ‌‬

‫لهای ارگانیک‬
‫هنحو )‪ (organic wholes‬را ک ‌‬
‫لها )ب ‌‬
‫یداند‪ .‬این ک ‌‬
‫مگرایی سرسختانه( م ‌‬
‫و فاقد مقومات متافیزیکی )همانند نا ‌‬
‫برای مثال‪ ،‬سقراط یک حیوان است‪.‬‬

‫یدهند‪·.‬‬
‫یشوند؛ انواع چیستی اشیا را نشان م ‌‬
‫تشناختی( به انواعتقسیم م ‌‬
‫غای ‌‬

‫هنحو امکانی دارد )مانند شجاعت(‪ .‬سقراط‬
‫نبودن( و برخی دیگر را ب ‌‬
‫یها را بالذات دارد )مانند انسا ‌‬
‫سقراط برخی از ویژگ ‌‬
‫میان انواع‬

‫هنحو قریب( به نوع انسان تعلق دارد‪ :‬ماهیت یا چیستی او همین انسان بودن است‪·.‬‬
‫بالذات )و ب ‌‬

‫صکنندۀ چیستی اشیا‬
‫همراتبی وجود دارد که اشیا بالذات به آنها تعلق دارند‪ .‬انواع سافل بیش از همه مشخ ‌‬
‫سلسل ‌‬
‫هستند‪·.‬‬

‫تاند از یک جوهر و نه عرض‪ .‬انواع زیستی )و‬
‫یکند؛ این مقولت عبار ‌‬
‫ارسطو جهان را به ‪ 10‬مقوله تقسیم م ‌‬

‫ضاند‪·.‬‬
‫گها(‪ ،‬کمیات )مانند طول( و بقیه عر ‌‬
‫شاید فیزیکی( جوهرند اما کیفات )مانند رن ‌‬

‫یها )مانند سقراط( در‬
‫جزئ ‌‬

‫یهایی را از سایر مقولت )مانند فضیلت(‬
‫هنحو امکانی ویژگ ‌‬
‫مقولۀ خود بالذات به انواع )مانند انسان( تعلق دارند و ب ‌‬
‫دارند‪·.‬‬

‫طرفدار نظریۀ‬

‫های‪-:‬‬
‫تهای میان دیدگاه ارسطویی لکس دربارۀ جوهر )جزئی انضمامی( و نظریۀ بقچ ‌‬
‫تفاو ‌‬

‫تگرایی‬
‫یداند‪ .‬این دیدگاه به تعبیر لکس »ابرذا ‌‬
‫های )طبق بازسازی لکس( همۀ صفات را ذاتی یا ضروری م ‌‬
‫»بقچ ‌‬
‫یداند و بقیه )‪(superessentialism‬‬
‫قیافته )یا مورد تعلق( م ‌‬
‫یها )انواع( را بالضروره مصدا ‌‬
‫ارسطو برخی از کل ‌‬

‫نام دارد‪-.‬‬

‫یداند‪-.‬‬
‫قیافته م ‌‬
‫مصدا ‌‬
‫یکند‪-.‬‬
‫محدود م ‌‬

‫یها )نه انواع( )‪) (accidentally‬مانند کیفیات( را بالعرض‬
‫های صفات مقوم را به ویژگ ‌‬
‫نظریۀ بقچ ‌‬
‫یها برای دیدگاه او اساسی است‪·.‬‬
‫تمایز ارسطو میان انواع و ویژگ ‌‬

‫اشتراک میان این دو نظریه‪:‬‬

‫»وجود« یک جزئی ریشه در صفاتی دارد که دارای آنهاست )به نظر ارسطو‪ ،‬این صفات همان انواعی هستند که شیء به آنها‬
‫تعلق دارد(‪·.‬‬

‫های‪-.‬‬
‫دیدگاه ارسطویی لکس دربارۀ جوهر )جزئی انضمامی( در مقابل نظریۀ زیرلی ‌‬

‫)فاعل( صفت‪ ،‬مقوم شیء جزئی است‪-.‬‬

‫ارسطو‪ :‬موضوع صفت صرفًا خود شیء )ارگانیک( است‪-.‬‬

‫یکند‪ ،‬وجود داشته باشد‪-.‬‬
‫موضوع باید مستقل از همۀ صفاتی که حمل م ‌‬
‫یتواند کاذب باشد‪-.‬‬
‫چگونه م ‌‬

‫زیرلیه‪ :‬موضوع‬
‫زیرلیه‪:‬‬

‫ارسطو‪ :‬موضوع فقط مستقل از‬

‫یاش وجود دارد‪-.‬‬
‫ارسطو‪ (II) :‬صفات امکان ‌‬

‫یکند که‬
‫زیرلیه‪ :‬زیرلیۀ عاری تبیین م ‌‬

‫یکند که‬
‫قیابی چندگانۀ انواع تبیین م ‌‬
‫یپذیرند که )‪ (II‬مصدا ‌‬
‫یتواند کاذب باشد‪.‬به تعبیر لکس‪ ،‬ارسطوییان نم ‌‬
‫چگونه م ‌‬
‫یتوانند عددًا با یکدیگر متفاوت باشند‪ .‬به نظر‬
‫یهای انضمامی چگونه م ‌‬
‫مشکل خاصی در تبیین این موضوع وجود دارد که جزئ ‌‬
‫یهای عددًا متفاوت کافی است‪ .‬هر یک از‬
‫یخود‪ ،‬برای اطمینان از وجود جزئ ‌‬
‫هخود ‌‬
‫قیابی چندگانۀ یک نوع ب ‌‬
‫آنها‪ ،‬مصدا ‌‬
‫یای است که عددًا با بقیۀ مصادیق تفاوت دارد‪·.‬‬
‫مصادیق آن‪ ،‬جزئ ‌‬

‫نقاط اشتراک میان این دو نظریه‪ (1) :‬صفات مربوط به‬

‫نهمانی تمایزناپذیرها کاذب است‪.‬فصل چهارم‪ :‬گزار‌هها و نظاير‬
‫یک جزئی به موضوع یا فاعلی نیاز دارند‪ (2) ،‬اصل ای ‌‬
‫آنهاچیستي و چگونگي هستي گزار‌هها از قديم مطرح بوده است‪ ،‬منتها اين بحث در قرن نوزدهم و بیستم به طور جدي ذهن‬
‫عگرایی دربارۀ گزار‌هها·‬
‫فیلسوفان را به خودش مشغول كرده است‪.‬واق ‌‬

‫عگرایان متافیزیکی‪ ،‬وقتی کسی جملۀ‬
‫به نظر واق ‌‬

‫نوسیله هم به یک جزئی انضمامی و هم به یک ویژگی كلي اشاره‬
‫یکند‪ ،‬بدی ‌‬
‫»سقراط شجاع است« را تصدیق م ‌‬
‫یکند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫قبخشی( کامل ً تبیین‬
‫عگرایان‪ ،‬صرف تصدیق جمله و اشاره به سقراط و شجاعت )و شاید مصدا ‌‬
‫اما به نظر واق ‌‬

‫یافتد؛ باید چیزی تصدیق )اظهار( شود‪·.‬‬
‫یکند که هنگام تصدیق )اظهار( این گزاره چه اتفاقی م ‌‬
‫نم ‌‬
‫یشود« چیست؟‪-‬‬
‫تصدیق )اظهار( م ‌‬

‫اما »چیزی که‬

‫یتوان در مورد‬
‫یتواند خود جمله باشد‪ ،‬زیرا )شهودًا( همین نکته را م ‌‬
‫این چیز نم ‌‬

‫یکنند نیز گفت‪-.‬‬
‫نهایی که از همین جمله استفاده م ‌‬
‫سایر زبا ‌‬

‫یتواند همان اشیایی باشد که گوینده به آنها‬
‫این چیز نم ‌‬

‫یمعناست‪ .‬وجود‬
‫یکند )مانند سقراط‪ ،‬شجاعت و غیره(؛ »تصدیق کردن یک شخص« یا »تصدیق کردن یک ویژگی« ب ‌‬
‫اشاره م ‌‬
‫یشود نیست‪·.‬‬
‫لها لزمۀ تصدیق )اظهار( است اما همان چیزی که تصدیق )اظهار( م ‌‬
‫مدلو ‌‬

‫یتوانیم‬
‫م ‌‬

‫ههای اخباری چه چیزی را‬
‫تهای »که«( انجام دهیم و از این طریق مشخص کنیم که جمل ‌‬
‫یهایی )از طریق عبار ‌‬
‫یساز ‌‬
‫اسم ‌‬
‫یکنند؛ مثل ً علی تصدیق کرد کهسقراط شجاع است‪ .‬اگر »که« را پیش از جملۀ اخباری بیاوریم‪ ،‬به چیزی‬
‫تصدیق )اظهار( م ‌‬

‫یتوانند نقش موضوع یا فاعل را هم‬
‫لهای »که« در جملت م ‌‬
‫موصو ‌‬

‫یکند‪·.‬‬
‫یرسیم که ظاهرًا نقش اسمی را ایفا م ‌‬
‫م ‌‬

‫ایفا کنند؛ مانند »اینکه تیم الف تیم ب را شکست داد‪ ،‬همان چیزی است که علی گفت«‪·.‬‬

‫عگرایان ـ طبق عادت ـ‬
‫واق ‌‬

‫یکنند ـ به آنها‬
‫تهای »که« ـ وقتی نقش موضوع یا فاعل جمله را ایفا م ‌‬
‫یکنند باید چیزی وجود داشته باشد که عبار ‌‬
‫تأکید م ‌‬
‫ارجاع ‌دهند یا به آنها دللت کنند‪·.‬‬

‫تها به چیزهایی که گوینده هنگام تصدیق )اظهار(‬
‫عگرایان این قبیل عبار ‌‬
‫به نظر واق ‌‬

‫عگرایان این چیزها را‬
‫لهای عمل تصدیقند‪ .‬واق ‌‬
‫مهای مفعو ‌‬
‫یدهند‪ .‬آنها نا ‌‬
‫یکند‪ ،‬ارجاع م ‌‬
‫یگوید یا بیان م ‌‬
‫جملت اخباری م ‌‬
‫ینامند‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫های یا )‪»» (statement‬قضیه‬
‫باند و هر قضی ‌‬
‫لهای صدق و کذ ‌‬
‫عگرایان‪ ،‬قضایا )نه جملت( حام ‌‬
‫به نظر واق ‌‬

‫یکنند‪-:‬‬
‫یتواند هر دو باشد‪ .‬قضایا سه نقش ایفا م ‌‬
‫صادق است یا کاذب و نم ‌‬
‫ياند(‪-.‬‬
‫عهای تصديق اثباتي يا انكار ‌‬
‫قها‪/‬موضو ‌‬
‫)به بیان ديگر‪ ،‬متعل ‌‬
‫لهای عبارات »که« )عبارات موصولی( هستند‪·.‬‬
‫مدلو ‌‬

‫قهاي عمل تصدیق و انکارند‬
‫قضایا متعل ‌‬

‫قاند‪-.‬‬
‫قضایا حامل ارزش صد ‌‬

‫قضایا محكیات یا‬

‫عگرایان برای تقویت مدعیات خود دربارۀ قضایا به چند مثال‬
‫واق ‌‬

‫یکنند‪ ،‬مانند »اینکه سقراط شجاع است‪ ،‬صادق است«‪» ،‬اينكه دو به اضافۀ دو مساوي با چهار است‪ ،‬صادق‬
‫استناد م ‌‬
‫یدهند‬
‫لهایی نشان م ‌‬
‫است«‪» ،‬اينكه بیل كلینتون چهل و چهارمین ريیس جمهور آمريكا است‪ ،‬كاذب است«‪ .‬چنین مثا ‌‬
‫لهای »صادق« و »کاذب«اند‪·.‬‬
‫ییابند‪ ،‬موضوع محمو ‌‬
‫یای که با عمل تصدیق و انکار پیوند م ‌‬
‫که همان عبارات موصول ‌‬

‫به‬

‫قهاي مستقیم افعالی باشند كه اعمال گفتن‪ ،‬ادعا کردن‪ ،‬تصدیق کردن‪ ،‬انکار‬
‫لها‪/‬متعل ‌‬
‫یتوانند مفعو ‌‬
‫علوه‪ ،‬همین عبارات م ‌‬
‫یکنند؛ مانند »علی باور دارد که شیشه مایع است«‪·.‬‬
‫کردن یا اظهار کردن را بازگو نم ‌‬

‫یرسد که این قبیل‬
‫پس به نظر م ‌‬

‫عگرایان از‬
‫قهاي تصدیق اشاره کنند‪ .‬در واقع‪ ،‬واق ‌‬
‫لها‪/‬متعل ‌‬
‫قهای تفکر و هم به مفعو ‌‬
‫لها یا متعل ‌‬
‫یتوانند هم به مفعو ‌‬
‫عبارات م ‌‬
‫یکنند‪·.‬‬
‫واژۀ »تفکر« برای اشاره به همین اشیا استفاده م ‌‬

‫تبخش را پیشنهاد‬
‫های وحد ‌‬
‫عگرایان فرضی ‌‬
‫در این مرحله‪ ،‬واق ‌‬

‫یدهند‪ :‬قضایا و تفکرات واقعًا یک چیزند‪ .‬و معمول ً از واژۀ گزاره‬
‫برای اشاره به هر دوی آنها )تفکر و قضیه( )‪ (proposition‬م ‌‬
‫یشود‪·.‬‬
‫استفاده م ‌‬
‫هم متعلق تفکر‪·.‬‬

‫هاند و‬
‫یای پایبندند که هم متعلق صدور قضی ‌‬
‫عگرایان دربارۀ گزار‌هها‪ ،‬به وجود اشیای انتزاع ‌‬
‫پس واق ‌‬
‫شهای‬
‫یتوانند متعلقاتگرای ‌‬
‫عگرایان‪ ،‬گزار‌هها مستقل از زبان و مستقل از تفکرند‪ .‬گزار‌هها م ‌‬
‫به نظر واق ‌‬

‫همچون تفکر‪ ،‬تصدیق‪ ،‬انکار‪ ،‬باور‪ ،‬تردید و غیره باشند‪ .‬اما مستقل ً وجود دارند‪ ،‬خواه تفکر )‪ (propositional attitudes‬گزار‌های‬
‫شوند يا نشوند و يا اظهار شوند يا نشوند‪·.‬‬

‫همۀ گزار‌هها به نحو ازلی و ضروری وجود دارند )آنها اشیای انتزاعی‬

‫نالذهانی گزار‌هها موجب‬
‫یتوانند به آنها فکر کنند‪ ،‬آنها را بیان کنند و غیره‪ .‬دسترسی بی ‌‬
‫یاند(‪ .‬همگان به یک اندازه م ‌‬
‫افلطون ‌‬
‫یشود که مفاهمه و تلقی مشترک دربارۀ جهان ممکن شود‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫قاند‪ .‬اما این سخن بدین‬
‫گزار‌هها ذاتًا حامل ارزش صد ‌‬

‫یاند )مانند اینکه سقراط شجاع است( و برخی‬
‫باند‪ .‬برخی از آنها امکان ‌‬
‫معنا نیست که همۀ آنها ضرورتًا صادق یا ضرورتًا کاذ ‌‬
‫امکانی نیستند )مانند ‪·.(2 = 2‬‬

‫هنحو ازلی دارند‪ .‬اما گزار‌ههای‬
‫گزار‌ههای غیرامکانی‪/‬ضروري ارزش صدق خود را ب ‌‬

‫هنحو ازلی دارند؟ یا تغییر ارزش صدق آنها ممکن است؟ نظرات مختلفی دربارۀ‬
‫امکانی چطور؟ آیا آنها نیز ارزش صدق خود را ب ‌‬
‫این مسئله وجود دارد‪·.‬‬

‫به نظر برخی‪ ،‬اینکه علی ایستاده است گاهی صادق و گاهی کاذب است‪ .‬به نظر برخی دیگر‪،‬‬

‫هنحو ازلی صادق یا‬
‫های برجسته را دربارۀ زمان‪ ،‬مکان و غیره دارند و در نتیجه‪ ،‬ب ‌‬
‫گزار‌هها پیشاپیش همۀ اطلعات زمین ‌‬
‫باند‪·.‬‬
‫کاذب است )و ‪ p‬صادق است یا ‪ p‬ضرورتًا برقرار است که یا ‪ P،‬کاذ ‌‬
‫یا ‪ p‬قانون طرد شق ثالث(‪-‬‬

‫یپذیرند که به ازای هر گزارۀ‬
‫عگرایان م ‌‬
‫اما واق ‌‬

‫نطور نیست که یا ضرورتًا( ‪ p.‬یا نه ‪ p‬نه هر دو(؛ یعنی‪-:‬‬
‫اما )عمومًا( ای ‌‬

‫هها نیز سخن‬
‫قاند‪ .‬ما در مورد صدق یا کذب جمل ‌‬
‫لهای اولیۀ صد ‌‬
‫گزار‌هها حام ‌‬

‫ضرورتًا یا‬

‫نگرایی( ‪ p.‬ضرورتًا نه‬
‫·)‪: fatalism‬تعی ‌‬

‫باند‪·.‬‬
‫یشوند‪ ،‬صادق یا کاذ ‌‬
‫یگوییم اما به بیان دقیق‪ ،‬صرفًا گزار‌ههایی که از طریق جملت بیان م ‌‬
‫م ‌‬

‫معمای معروف‬

‫که ‪ p‬را در نظر بگیرید‪» :‬نبردی دریایی در خلیج فارس در تاریخ ‪ 10‬نوامبر ‪ 2005‬رخ خواهد داد«‪ .‬گزارۀ ‪) s‬ارسطو(‪ :‬جملۀ‬
‫هنحو ازلی دارای ارزش صدق است یا نه‪-.‬‬
‫بیان شده است‪ ،‬یا ب ‌‬
‫نگرایی منطقی(‪-.‬‬
‫ماکنون متعین است )تعی ‌‬
‫ماکنون ارزش ‪، p‬ه ‌‬
‫باید ه ‌‬

‫هوسیلۀ جملۀ‬
‫هنحو ازلی ارزش صدق داشته ‪ s‬ب ‌‬
‫اگر ب ‌‬
‫در غیر این صورت ‪ p‬باشد‪ ،‬آنگاه ارزش صدق‬

‫صدقی داشته باشد‪ .‬اما چگونه ممکن است این ارزش صدق میان زمان کنونی و تاریخ ‪ 10‬نوامبر ‪ 2005‬تغییر کند؟ اگر نتواند‬
‫یشویم‪-.‬‬
‫یگردیم و دچار محذور م ‌‬
‫تغییر کند‪ ،‬به شق نخست برم ‌‬

‫عگرایان‪ ،‬عبارات موصولی واژ‌ههای منفرد‬
‫به نظر واق ‌‬

‫یکنند‪-.‬‬
‫یکنند‪ ،‬اما متفاوت با سایر واژ‌ههای منفرد مرکب عمل م ‌‬
‫مرکبی هستند که به گزار‌هها دللت م ‌‬

‫واژۀ منفرد‬

‫مرکب زیر )توصیف معین( را در نظر بگیرید‪» (1):‬بلندقدترین مرد در ایندیانا«و فرض کنید که )‪ (1‬به بسکتبالیستی با دو متر قد‬

‫»ایندیانا«‬

‫یکند‪ (1) .‬یک واژۀ منفرد مرکب است‪ ،‬زیرا نام »ایندیانا« بخشی از )‪ (1‬است‪·.‬‬
‫به نام »سم اسمال« دللت م ‌‬

‫ینامیم‪ .‬اگر در )‪» (1‬ایندیانا« را‬
‫ممدلول« م ‌‬
‫مارجاع« یا »ه ‌‬
‫همان مدلول »نوزدهمین ایالت امریکا« را دارد‪ .‬این قبیل واژ‌هها را »ه ‌‬
‫یرسیم‪» (`1):‬بلندقدترین مرد در نوزدهمین ایالت‬
‫با »نوزدهمین ایالت امریکا« جایگزین کنیم‪ ،‬به واژۀ منفرد مرکب زیر م ‌‬
‫یکنند‪ .‬در این مورد‪،‬‬
‫عاند؛ هر دوی آنها به سم اسمال دللت م ‌‬
‫مارجا ‌‬
‫توجه داشته باشید که )‪ (1‬و )‪ (`1‬ه ‌‬

‫امریکا«·‬

‫معمول ً این نکته در مورد واژ‌ههای منفرد مرکب صادق‬

‫یکند‪·.‬‬
‫مارجاع مدلول واژۀ منفرد را حفظ م ‌‬
‫جایگزینی واژ‌ههای ه ‌‬
‫است‪ .‬اما در مورد عبارات موصولی صادق نیست‪·.‬‬
‫سم اسمال در هاروارد پذیرفته شده است«·‬

‫عبارت موصولی زیر )واژۀ منفرد مرکب( را در نظر بگیرید‪» (2):‬اینکه‬
‫عاند‪.‬‬
‫مارجا ‌‬
‫هترین دانشگاه امریکا« ه ‌‬
‫و فرض کنید که »هاروارد« و »برجست ‌‬

‫یرسیم‪» (`2):‬اینکه بلندقدترین مرد در ایندیانا در‬
‫مارجاع را در )‪ (2‬با هم جایگزین کنیم‪ ،‬به عبارت زیر م ‌‬
‫حال اگر واژ‌ههای ه ‌‬
‫مارجاع نیستند‪ .‬ممکن است‬
‫توجه داشته باشید که )‪ (2‬و )‪ (`2‬ه ‌‬

‫هترین دانشگاه امریکا پذیرفته شده است«·‬
‫برجست ‌‬

‫یکند‪ ،‬کاذب باشد‪·.‬‬
‫یکه گزار‌های که )‪ (`2‬به آن دللت م ‌‬
‫یکند صادق باشد‪ ،‬درحال ‌‬
‫گزار‌های که )‪ (2‬به آن دللت م ‌‬

‫برای‬

‫یرود )در این صورت‪ ،‬طبق تبیین راسل‪ (1) ،‬مدلول‬
‫فهم این نکته تصور کنید که فردی دومتری از ایالت ایلینوی به ایندیانا م ‌‬
‫منحصر به فردی نخواهد داشت و )‪ (`2‬کاذب خواهد بود(‪·.‬‬
‫یشود‪ ،‬تبیین کند‪·.‬‬
‫شهای گزار‌های نامیده م ‌‬
‫گرای ‌‬

‫این یکی از خصوصیات سودمند عبارات موصولی است‪ ،‬زیرا‬

‫عگرا آنچه را گاهی ابهام‬
‫یدهد که یک واق ‌‬
‫ممکن )‪ (opacity‬اجازه م ‌‬

‫یآنکه باور داشته باشد که بلندقدترین مرد در‬
‫است کسی باور داشته باشد که سم اسمال در هاروارد پذیرفته شده است ب ‌‬
‫ایندیانا در هاروارد پذیرفته شده است‪·.‬‬

‫یکنند که گزار‌هها اشیای‬
‫عگرایان استدلل م ‌‬
‫بنابراين به طور خلصه‪ ،‬واق ‌‬

‫یای هستند که خصوصیات زیر را دارند‪-:‬‬
‫انتزاع ‌‬
‫هستند‪-.‬‬

‫قهای افعال تصدیق کردن یا انکار کردن و افعال تفکر کردن‬
‫گزار‌هها متعل ‌‬

‫قپذیر یا‬
‫یشود‪ ،‬اما ضرورتًا تصدی ‌‬
‫یشوند یا دربار‌هشان تفکر م ‌‬
‫هنحو امکانی تصدیق م ‌‬
‫آنها ب ‌‬

‫تفکرپذیرند‪-.‬‬

‫ساند‪-.‬‬
‫نالذهانی در دستر ‌‬
‫هنحو ازلی و ضروری وجود دارند و به صورت بی ‌‬
‫آنها ب ‌‬

‫یکنند‪-.‬‬
‫لزم برای انتقال عمومی تلقی مشترکی دربارۀ جهان را فراهم م ‌‬
‫قاند(‪-.‬‬
‫اولیۀ صد ‌‬

‫در نتیجه‪ ،‬گزار‌هها مواد‬

‫لهای‬
‫قاند )آنها حام ‌‬
‫گزار‌هها ذاتًا حامل صد ‌‬

‫یشوند‪-.‬‬
‫آنها چیزهایی هستند که ابتدائًا وارد روابط منطقی م ‌‬

‫لهای عبارات موصولی‬
‫آنها مدلو ‌‬

‫شهای‬
‫یکند که چرا عبارات موصولی و گرای ‌‬
‫هفردی از جهان است و این نکته تبیین م ‌‬
‫هستند‪ .‬هر یک از آنها بازنمایی منحصرب ‌‬
‫مارجاع ثابت نیستند(‪·.‬‬
‫یهای ه ‌‬
‫ماند )یعنی به لحاظ دللی‪ ،‬در سرتاسر جایگزین ‌‬
‫گزار‌های مبه ‌‬

‫عگرایان دربارۀ برخی از‬
‫واق ‌‬

‫هنحو ازلی ارزش صدق خود را دارند؟ و اینکه آیا‬
‫امور با یکدیگر اختلف دارند؛ مثل ً اینکه آیا همۀ گزار‌هها ب ‌‬
‫نکنند‌هشان هستند یا نه؟·‬
‫ههای بیا ‌‬
‫بهایی همچون جمل ‌‬
‫گزار‌هها مرک ‌‬

‫عگرایان در مورد این موضوع با یکدیگر اختلف‬
‫واق ‌‬

‫تاند‪·.‬‬
‫کاند‪ .‬به نظر برخی از آنها‪ ،‬گزار‌هها صرفًا معانی جمل ‌‬
‫دارند که گزار‌هها مرکب یا کل ارگانی ‌‬

‫از آنجا که معانی‬

‫یاند )یعنی از معانی اجزای جملت تشکیل شد‌هاند(‪ ،‬گزار‌هها طبق این دیدگاه‪ ،‬دارای اجزائی خواهند‬
‫جملت ترکیب ‌‬
‫بود‪·.‬‬

‫دلیل خوبی وجود دارد که گزار‌هها را همان معانی بدانیم‪-:‬‬

‫معناشناختی از ابهام عبارات موصولی به دست دهیم‪-.‬‬

‫یکند تا تبیینی‬
‫این کار به ما کمک م ‌‬

‫اگر عبارات موصولی به معانی جملت اخباری دللت کنند و این‬

‫مارجاع صرفًا در صورتی ارجاع را حفظ خواهد کرد که آنها معنای‬
‫قبیل معانی‪ ،‬گزار‌های باشند‪ ،‬آنگاه جایگزینی با واژ‌ههای ه ‌‬
‫واحدی داشته باشند‪-.‬‬

‫یتوانند معانی مختلفی داشته باشند )مانند »ستارۀ صبح«‬
‫ت دارای مرجع یکسان م ‌‬
‫البته عبارا ِ‬

‫یکنند(‪·.‬‬
‫و »ستارۀ شب« که هر دو به سیارۀ زهره دللت م ‌‬

‫یکنند؟ آیا‬
‫اما آیا گویندگان معانی را تصدیق یا انکار م ‌‬

‫یرسد »من‬
‫باند؟ و به نظر م ‌‬
‫یترسند؟ آیا معانی‪ ،‬صادق یا کاذ ‌‬
‫تفکرکنندگان به معانی باور دارند‪ ،‬امید دارند یا از معانی م ‌‬
‫اکنون در اینجا هستم« معنای واحدی داشته باشد که گویندگان مختلف از آنها برای تصدیق گزار‌ههای مختلف استفاده‬
‫مگرایی دربارۀ گزار‌هها·‬
‫یکنند!نا ‌‬
‫م ‌‬
‫ماکنون آنجا بود‌های«‪·.‬‬
‫که تو ه ‌‬

‫یروم‬
‫عگرایان جملۀ زیر است‪» (3):‬من به جایی م ‌‬
‫شبرانگیز واق ‌‬
‫لهای چال ‌‬
‫یکی از مثا ‌‬
‫تها صادق و در برخی دیگر کاذب است‪،‬‬
‫عگرا از آنجا که )‪ (3‬در برخی از موقعی ‌‬
‫به نظر واق ‌‬

‫یمعناست‪·.‬‬
‫لهای اولیۀ صدق بداند‪ (3) ،‬باید هم صادق و هم کاذب باشد که ب ‌‬
‫اگر شخص جملت را حام ‌‬

‫مگرا‪:‬‬
‫پاسخ نا ‌‬

‫هطور مطلق ندارند )نه اینکه اصل ً هیچ ارزش صدقی نداشته باشند(‪.‬‬
‫یدهد که جملت ارزش صدق خود را ب ‌‬
‫همۀ اینها نشان م ‌‬
‫قهای تصدیق از ارزش صدق برخوردارند‪·.‬‬
‫نکته این است که جملت فقط در نسبت با سیا ‌‬

‫سیاق تصدیق شامل‬

‫یگوید‪ .‬سیاق برای‬
‫یشود که چه کسی جمله را به چه کسی‪ ،‬در کجا‪ ،‬چه زمانی و ‪ ...‬م ‌‬
‫اطلعاتی دربارۀ این موضوع م ‌‬

‫لهای کلمات اشاری‬
‫قها را )‪(indexicals‬تعیین مدلو ‌‬
‫همچون »من«‪» ،‬تو« و »اکنون« لزم است‪ .‬از این پس‪ ،‬نسبیت سیا ‌‬
‫یآنکه‬
‫یتواند انجام دهد‪ ،‬انجام دهند‪ ،‬ب ‌‬
‫عگرا م ‌‬
‫یخواهند همۀ کارهایی را که واق ‌‬
‫مگرایان م ‌‬
‫معمول ً نا ‌‬

‫یگیریم‪·.‬‬
‫مفروض م ‌‬

‫یای همچون گزار‌هها را مفروض بگیرند‪ .‬چند راهبرد‪·:‬‬
‫اشیای انتزاع ‌‬

‫یرسد دربارۀ‬
‫به نظر کواین‪ ،‬قضایایی که به نظر م ‌‬

‫تاند‪ .‬برای مثال‪»،‬جان باور دارد که ‪» ¥ «4 = 2 + 2‬جان باور به‬
‫گزار‌هها هستند‪ ،‬در واقع فقط قضایایی دربارۀ افراد و جمل ‌‬
‫صدق »‪ «4=2+2‬دارد«‪·.‬‬

‫محمول »باور به صدق داشتن« کواین قرار است عبارات موصولی )و اشاره به گزار‌هها( را حذف‬

‫یرسد که‬
‫باور ‪ «p‬دارد« صرفًا بدین معناست که ‪ s‬باور به صدق ‪ «p‬کند‪ .‬اما معنای »باور به صدق داشتن« چیست؟ به نظر م ‌‬
‫یتواند ‪ s‬دارد که‬
‫شاید کواین بتواند تبیینی صرفًا رفتارگرایانه از »باور به صدق داشتن« ارائه دهد‪ .‬یا م ‌‬

‫صادق است«‪·.‬‬

‫هعلوۀ دو‬
‫یکند‪ ،‬زیرا »جان باور به صدق »دو ب ‌‬
‫لها را همواره ابتدائی بداند‪ .‬کواین نهایتًا این رهیافت را رد م ‌‬
‫این قبیل محمو ‌‬
‫مارز نیست«‪·.‬‬
‫مساوی است با چهار« با »جان باور به صدق »الثنان مع الثنین یساوی الربعة« ه ‌‬

‫به این معنا‪ ،‬تبیین‬

‫شهای گزار‌های شبیه تبیین کارناپ از ارجاع انتزاعی است )یعنی مقید به زبان است(‪·.‬‬
‫کواین از گرای ‌‬

‫اگر به خاطر‬

‫های«‬
‫لقول نقط ‌‬
‫یها( از مسئلۀ نسبیت زبان از »نق ‌‬
‫مگرایی فرازبانی کارناپ )دربارۀ کل ‌‬
‫داشته باشید‪ ،‬سلرز برای نجات دادن نا ‌‬
‫شهای گزار‌های همین کار‬
‫مگرایانۀ فرازبانی کواین دربارۀ گرای ‌‬
‫سلرز در اینجا هم برای نجات دادن تبیین نا ‌‬

‫استفاده کرد‪·.‬‬

‫یکنیم تا به امور زیر برسیم‪-:‬‬
‫لقول م ‌‬
‫های نق ‌‬
‫ما در اینجا کل جملت اخباری را به صورت نقط ‌‬

‫یدهد‪·.‬‬
‫را انجام م ‌‬

‫قاند‪-.‬‬
‫هعلوۀ دو مساوی است با چهار‪.‬ها جملت اخباری صاد ‌‬
‫ب ‌‬
‫یکند‪·.‬‬
‫یگیرد )‪» (mentalese‬تصدیق م ‌‬
‫مفروض م ‌‬

‫هعلوۀ دو مساوی است با چهار‪ .‬را‬
‫جان یک ‪.‬دو ب ‌‬

‫مورد باور پیچید‌هتر است‪ .‬سلرز زبان فکری را به نام »زبان ذهنی‬

‫)یعنی عمل »سخن گفتن با خود« یا حدیث نفس در زبان طبیعی(‪-:‬‬
‫یبخشد )یا مایل است که مصداق ببخشد(‪·.‬‬
‫چهار‪ .‬مصداق م ‌‬
‫یدهد‪·.‬‬
‫گزار‌های و عبارات موصولی ارائه م ‌‬

‫‪.‬دو‬

‫هعلوۀ دو مساوی است با‬
‫جان به زبان ذهنی ‪.‬دو ب ‌‬
‫شهای‬
‫آرتور پرایر روش دیگری برای پرداختن به گرای ‌‬

‫یگیرد؛ براساس این نظریه‪،‬‬
‫پرایر نظریۀ حشو رمزی را دربارۀ صدق در پیش م ‌‬

‫مارز است )نقطه(‪ .‬پس برای مثال‪» ،‬اینکه چمن سبز است صادق است«‪» ¥‬چمن سبز ‪ s‬صادق است« با تصدیق ‪» s‬اینکه‬
‫ه ‌‬
‫شهای گزار‌های همچون باور‪ ،‬تصدیق‬
‫یکند‪ .‬اما گرای ‌‬
‫هنحوی عام و یکپارچه حذف م ‌‬
‫این کار عبارات موصولی را ب ‌‬

‫است«‪·.‬‬
‫و غیره چطور؟·‬

‫هعلوۀ دو‬
‫نظر پرایر در اینجا این است که صورت منطقی قضایایی همچون »جان باور دارد که دو ب ‌‬

‫نطور نیست‬
‫یعنی ای ‌‬

‫·‪p⌐.‬باور دارد که ‪: ¬X‬بلکه این است ⌐‪ p‬باور دارد که ‪ ¬X‬مساوی است با چهار« این نیست که‬

‫در مقابل باور )‪ (X,p‬را دارد‪] .‬باور دارد ‪ p‬ویژگی باور داشتن به اینکه ‪ X‬رابطۀ باور داشتن را برقرار کند‪ ،‬بلکه ‪ p‬با گزارۀ ‪ X‬که‬
‫نشناختی شخص است‪ .‬و لزم نیست هیچ گزارۀ مستقل از »‪ p‬پس »باور داشتن به اینکه‬
‫صرفًا ویژگی روا ‌‬
‫ذهنی را برای تبیین آن مفروض بگیریم‪·.‬‬

‫·‪p(X)].‬دارد‬

‫لساز پیش روی تبیین پرایر وجود دارد‪» (4):‬جان به برخی از‬
‫برخی موارد مشک ‌‬

‫یگوید باور دارد«‪·.‬‬
‫بها باور دارد«‪» (5).‬سم به هر چیزی که پیتر م ‌‬
‫و غیره را ‪ p، q‬کذ ‌‬

‫های مانند‬
‫پرایر چند متغیر جمل ‌‬

‫یبندد‪ (`4):‬به ازای یک‬
‫یکند‪ ،‬سپس روی آنها سور م ‌‬
‫اگر پیتر بگوید ‪ p،‬به ازای هر )`‪ p.(5‬و جان باور دارد که ‪ p، ~p‬معرفی م ‌‬
‫برای اینکه مثل ً )‪ (`4‬صادق باشد‪ ،‬باید عبارات زبانی مناسب وجود داشته‬

‫·‪ p.‬آنگاه سم باور خواهد داشت که ‪ p،‬که‬

‫بهایی که جان به آنها باور دارد‪،‬‬
‫باشند‪ .‬در چنین مواردی‪ ،‬پذیرفتنی است که این قبیل عبارات وجود دارند )برخی از کذ ‌‬
‫یتوانند بیان شوند(‪·.‬‬
‫م ‌‬

‫قهایی‬
‫یتوانند در زبان بیان شوند‪ ،‬چطور؟)‪ (6‬صد ‌‬
‫بهایی( که نم ‌‬
‫قهایی )یا کذ ‌‬
‫در مورد صد ‌‬

‫یای وجود ندارد‪·.‬‬
‫وجود دارند که به ازای آنها هیچ تعبیر زبان ‌‬

‫یشود‪ (`6):‬به‬
‫طبق تبیین پرایر‪ (6) ،‬به صورت زیر بازگو م ‌‬

‫یای برای ‪ p، p‬ازای یک جملۀ‬
‫وجود ندارد‪.‬اگر )‪ (6‬صادق باشد‪ ،‬آنگاه )‪ (`6‬متناقض به نظر خواهد رسید‪ .‬اگر ‪ p‬و هیچ تعبیر زبان ‌‬
‫تهای فرازبانی در اینجا دچار مشکل خواهند‬
‫قهایی »فراتر از مرزهای زبان« وجود داشته باشند‪ ،‬رهیاف ‌‬
‫صد ‌‬
‫شد‪·.‬‬

‫یای‬
‫یهای جد ‌‬
‫عگرا نبود‪ .‬او نگران ‌‬
‫عگرا بود‪ ،‬اما دربارۀ گزار‌هها واق ‌‬
‫یها واق ‌‬
‫لهای ‪ 1919-1900‬دربارۀ کل ‌‬
‫راسل در سا ‌‬

‫هکلی از مفروض گرفتن گزار‌هها اجتناب‬
‫بهای عینی )گزار‌ههای کاذب( داشت و این نگرانی موجب شد که او ب ‌‬
‫دربارۀ کذ ‌‬
‫کند‪·.‬‬

‫یای وجود داشته باشند که از طریق مطابقت‪ ،‬ارزش صدق احکام یا گزار‌هها را‬
‫تهای عین ‌‬
‫به نظر راسل‪ ،‬باید واقعی ‌‬

‫یکنند‪ .‬در مورد حکم کاذب‪ ،‬واقعیتی وجود ندارد که حکم با آن مطابق باشد‪·.‬‬
‫پشتیبانی م ‌‬

‫برای مثال‪ ،‬اگر اوتلو به طور‬

‫کاذب باور داشته باشد که دسدمونا عاشق کاسیو است‪ ،‬هیچ واقعیتی وجود ندارد که این باور با آن مطابقت داشته باشد‪.‬‬
‫چیزی به نام »کذب عینی« )یا گزارۀ کاذب( وجود ندارد‪ ،‬زیرا فقدان این واقعیت اصل ً هیچ چیزی نیست‪·.‬‬

‫اما اگر هیچ‬

‫گزارۀ کاذبی وجود نداشته باشد‪ ،‬چگونه ممکن است هیچ گزار‌های وجود داشته باشد؟ گزار‌هها قرار است هم حامل صدق‬
‫ش صدق‬
‫قاند و احکام را حامل ارز ‌‬
‫راسل منکر این موضوع بود که گزار‌هها حامل ارزش صد ‌‬

‫باشند و هم حامل کذب‪·.‬‬

‫یدانست‪ .‬براساس این دیدگاه که دیدگاه روابط متعدد‬
‫یشود‪ ،‬احکام روابطی میان اشخاص‪ (multiple relation) ،‬م ‌‬
‫نامیده م ‌‬
‫یها )با ترتیبی خاص( هستند‪·.‬‬
‫اشیا و کل ‌‬

‫یتواند به‬
‫برای مثال‪» ،‬باور اوتلو به اینکه دسدمونا عاشق کاسیو است« م ‌‬

‫یتواند این باور را هم داشته باشد که کاسیو عاشق اوتلو است‪: B(o, d, L, c). ،‬این صورت بیان شود‬
‫از آنجا که اوتلو م ‌‬
‫هم باید وجود داشته باشد )روابط بسیاری از این قبیل باید وجود داشته باشند و به همین دلیل‪ ،‬این )‪ B(o, c, L, d‬رابطۀ‬
‫ینامند‪·.‬‬
‫دیدگاه را دیدگاه روابط متعدد م ‌‬

‫یهای‬
‫این برساخت جهت اشتراک مواردی از تحقق یک باور‪ ،‬باورنده‪ ،‬اشیا و کل ‌‬

‫یکند‪·.‬‬
‫گوناگون را با ترتیبی خاص جدا م ‌‬

‫هعنوان واحدهای تحلیل( نیست‪ ،‬زیرا‬
‫همچنین این تحلیل دربردراندۀ گزار‌هها )ب ‌‬

‫مطابقت ندارد‪·.‬‬

‫یها فقط در سیاق باور »‪ «p‬با »‪ p‬باور دارد که ‪ «x‬هیچ بخشی از تحلیل‬
‫برخی از ترتیبات اشیا و کل ‌‬

‫یتواند با‬
‫یشوند‪ .‬هرچند واقعیتی وجود دارد که این حکم م ‌‬
‫مطابقت داشته باشد‪ ،‬هیچ واقعیتی در ])‪ [B(o, d, L, c‬پدیدار م ‌‬
‫‪ «B(o,‬را بیرون از گزارۀ »‪ «d, L, c‬پس »بخشی« از این حکم وجود ندارد که شخص بتواند آن را گزاره بنامد‪·.‬‬

‫یتوان‬
‫نم ‌‬

‫در »‪ «d, L, c‬در نظر گرفت و انتظار داشت که حامل کامل صدق یا کذب )یعنی واحد معنایی کاملی( باشد‪ .‬اگر »)‪d, L, c‬‬
‫واقعیتی تحقق بیابد‪ ،‬باور اوتلو صادق خواهد بود‪ .‬در غیر این صورت‪ ،‬باور اوتلو کاذب خواهد بود‪·.‬‬
‫یشوند؟·‬
‫کامل ً متفاوتی از اشیا هستند‪ .‬پس چرا همۀ اینها باورداشتن شمرده م ‌‬

‫نها انواع‬
‫انواع باورداشت ‌‬

‫برای مثال‪» ،‬عاشق بودن« چگونه‬

‫یتواند هم نقش یکی از اطراف رابطۀ باور را ایفا کند‬
‫های را که در واقع ])‪ [B(o, c, L, d‬م ‌‬
‫اشخاص را به ]‪ [d, L, c‬و هم رابط ‌‬
‫یکند؟·‬
‫هم مرتبط م ‌‬

‫اگر آنچه حامل ارزش صدق است‪ ،‬عمل ذهنی حکم کردن باشد و نه اشیای گزار‌های‪ ،‬اصل ً کارهای‬

‫یداند که‬
‫یای م ‌‬
‫یهای اشیای انتزاع ‌‬
‫یرسد که منطق ارزش صدق را ویژگ ‌‬
‫منطقی چه معنایی خواهد داشت؟ به نظر م ‌‬
‫یگوییم که جملۀ »جان وکیل و مهندس است«‬
‫به طور خاص‪ ،‬وقتی م ‌‬

‫ماند‪·.‬‬
‫متعلقات افعال ذهنی و افعال صدور حک ‌‬

‫یگوییم‪ .‬این نکته در مورد براهین ریاضیاتی نیز صادق‬
‫مستلزم این است که »جان وکیل است«‪ ،‬دربارۀ احکام سخن نم ‌‬
‫عامورها و رويدادها·‬
‫تها‪ ،‬وض ‌‬
‫است‪.‬واقعی ‌‬

‫متافیزيکدانانی كه به هستومندهاي گزار‌هاي باور دارند‪ ،‬از انواعي از هويات‬

‫تها‬
‫يگويند كه عبارتند از واقعی ‌‬
‫عامورها ‪ (facts)،‬مشابه سخن م ‌‬
‫و رويدادها )‪ (states of affairs‬وض ‌‬
‫تها همان‬
‫يسازند‪ .‬از اين رو‪ ،‬فك ‌‬
‫تها آن چیزهايي هستند كه قضیه صادق را صادق م ‌‬
‫تها‪ :‬واقعی ‌‬
‫واقعی ‌‬

‫·‪(events).‬‬

‫يها و انواع و‬
‫چیزهايي در خارج هستند كه قضاياي صادق با آنها متناظرند‪ .‬اما مسئله اينجاست كه جداي از اشخاص‪ ،‬ويژگ ‌‬
‫يتواند وجود داشته باشد كه واقعیت نامیده گردد؟ استدلل براي اين امر كار دشواري است‪ .‬اما به هر‬
‫تها‪ ،‬چه چیزي م ‌‬
‫نسب ‌‬
‫تها هستند‪ ،‬اما خود آنها نیستند‪ .‬از اين رو‪ ،‬براي اشاره‬
‫تها اگرچه دربردارندۀ اشخاص جزئي‪ ،‬اوصاف كلي و نسب ‌‬
‫حال واقعی ‌‬
‫يگويیم‪» :‬واقعیت اين است كهمثلث سه زوايه دارد‪ «.‬درواقع‪ ،‬افزون بر همۀ چیزهاي ديگر‪ ،‬به‬
‫تها در جمله مثل م ‌‬
‫به واقعی ‌‬
‫چیز ديگري به نام واقعیت نیز نیاز داريم‪·.‬‬

‫تها تناظر يك به يك بین گزاره با خارج وجود‬
‫غلب بر اين باورند كه در مورد واقعی ‌‬

‫تها ممكن است جزئي يا كلي باشند‪ .‬نیز آنها ممكن است مثبت يا منفي باشند‪·.‬‬
‫دارد‪ .‬واقعی ‌‬

‫عامورها‬
‫عامورها‪ :‬وض ‌‬
‫وض ‌‬

‫سجمهور آمريكا بودن بیل كلینتون‪ ،‬سه زاويه داشتن‬
‫تها هستند‪ .‬مانند‪ :‬چهل دومین ريی ‌‬
‫چیزهايي بسیار نزديك به واقعی ‌‬
‫مثلث‪·.‬‬

‫يدانند كه ضرورتًا و دائمًا وجود دارند‪ .‬منتها بايد توجه داشت كه‬
‫عامورها را شبیه كلیات افلطوني م ‌‬
‫نوعا وض ‌‬

‫میان وجود داشتن آنها و دسترسي داشتن به آنها تفاوت وجود دارد‪·.‬‬
‫عامورها ارتباط بسیار نزديكي با وجو‌دشناختي گزار‌هها دارند‪·.‬‬
‫وض ‌‬
‫عامورها وجود داشته است‪·.‬‬
‫وض ‌‬

‫نها ساختار وجو‌دشناختي‬
‫از ديدگاه متافیزيکدا ‌‬
‫تها و‬
‫همواره دو دغدغه‪ /‬مشكل در بحث از واقعی ‌‬

‫تها‪ :‬نزديكي اين بحث با بحث گزار‌ههاي‬
‫ه و نگراني موجود در بحث از واقعی ‌‬
‫دغدغ ‌‬

‫تها سازندۀ صدق گزار‌ههاي صادق هستند‪ .‬بنابراين‪ ،‬به چیزي مستقل از هستومندي گزار‌ههاي صادق‪،‬‬
‫صادق و اينكه واقعی ‌‬
‫تها نیازي نخواهیم داشت‪·.‬‬
‫به نام واقعی ‌‬

‫عامورها‪ :‬براي تبیین وجودشناختي عالم نیازي به‬
‫نگراني موجود در بحث از وض ‌‬

‫عامورها بسیار نزديك است‪ ،‬پس ديگر چه نیازي است‬
‫عامورها و گزار‌هها نداريم‪ ،‬زيرا ساختار گزار‌هها به ساختار وض ‌‬
‫هر دوي وض ‌‬
‫يجهت به هستومندهاي جهان چیزهاي ديگري را بیفزايیم؟·‬
‫كه ب ‌‬
‫عامورها‪·:‬‬
‫تها و وض ‌‬
‫دو نگراني فوق در خصوص واقعی ‌‬

‫چزم و عرضۀ ساختار وجودشناختي جديد براي رفع‬

‫تها و‬
‫عامورها‪ ،‬واقعی ‌‬
‫يكي از ديدگا‌ههاي مطرح شده در مورد وض ‌‬

‫است‪ .‬چزم در دهۀ هفتاد تا نیمۀ اول دهۀ هشتاد براين باور بوده است كه )‪ (Chisholm‬رويدادها ديدگاه رودريك چزم‬

‫يدهند و يا‬
‫هاي هستند كه يا همیشه روي م ‌‬
‫هگون ‌‬
‫هاند‪ .‬برخي از آنها ضرورتًا ب ‌‬
‫دهايي هستند كه چند گون ‌‬
‫عامورها هستومن ‌‬
‫وض ‌‬
‫يدهند؛ به‬
‫يدهند و در زماني روي نم ‌‬
‫يدهند‪ .‬و برخي ديگر به صورت امكاني هستند؛ يعني در زماني روي م ‌‬
‫چگاه روي نم ‌‬
‫هی ‌‬
‫يگويد‪ .‬از نظر او‬
‫عامورهاي سنخ اول »گزاره« م ‌‬
‫بیان ديگر ممكن است روي دهند و ممكن هم هست روي ندهند‪ .‬چزم به وض ‌‬
‫عامورها كه همان گزاره باشند‪ ،‬داراي ارزش صدق ثابتي هستند‪ .‬هرگاه اين گزار‌هها صادق باشند‪ ،‬آنها همان‬
‫اين دسته از وض ‌‬
‫نشان امكاني است‪ ،‬از ديدگاه‬
‫يداد ‌‬
‫عامورها كه رو ‌‬
‫يسازند‪ .‬اما سنخ دوم وض ‌‬
‫تها« هستند كه صدق گزارۀ صادق را م ‌‬
‫» واقعی ‌‬
‫عامورهاي امكاني هستند كه قابل تكرار شدن است‪ .‬طبق اين ديدگاِه‬
‫يشوند‪ .‬بنابراين‪ ،‬رويدادها وض ‌‬
‫چزم »رويدادها« خوانده م ‌‬
‫نها ديگر نیز همچنان امكان‬
‫چزم‪ ،‬رويدادها امور عامي هستند كه در زمان الف يا ب ممكن است باشند يا نباشند و در زما ‌‬
‫دارند كه تكرار شوند يا نشوند‪·.‬‬

‫بعدها چزم در اواخر دهۀ هشتاد و دهۀ نود )دهۀ آخر عمرش( از اين ديدگاه دست‬

‫عامورها را براساس زمان واقعي تعريف كرده بود‪ ،‬حال آنكه چزم در اواخر عمر ديگر به‬
‫برداشت‪ ،‬زيرا در ديدگاه اول‪ ،‬چزم وض ‌‬
‫زمان به مثابۀ امر واقعي نمي نگريست‪ .‬از اين رو‪ ،‬هم نسبت به ثبات ارزش صدق گزار‌هها دچار ترديد شد و هم نسبت به‬
‫عامورهاي سنخ اول را همان گزاره‬
‫تكرارپذير بودن رويدادها نظرش برگشت‪ .‬به هر روي‪ ،‬در اين دوره اگرچه وي باز هم وض ‌‬
‫هكلي تغییر كرد و ديگر‬
‫يشمرد‪ ،‬اما بر اين باور بود كه ارزش صدق گزار‌هها لزومًا ثابت نیست‪ .‬اما نسبت به رويدادها نظرش ب ‌‬
‫م ‌‬
‫يكرد و به جاي آن از اصطلح »حالت‬
‫عامورها تبیین نم ‌‬
‫عامور( )‪» (state‬رويدادها را براساس وض ‌‬
‫كه به نظر چیزي شبیه به وض ‌‬
‫تها برشمرد كه تكرارپذير نبوده و كامل ً فردي يا جزئي هستند‪) .‬براي‬
‫هاي از حال ‌‬
‫ينمود!( بهره گرفت و رويدادها را زي‌رمجموع ‌‬
‫م ‌‬
‫تها‪ ،‬قضايا و رويدادها بنگريد‪ :‬چزم‪ ،‬نظريۀ معرفت‬
‫عامورها‪ ،‬واقعی ‌‬
‫ديدن ديدگاه چزم در زمینۀ وجو‌دشناسي وض ‌‬
‫عگرايانۀ مقولت ‪·(1996‬‬
‫‪1977‬؛ متافیزيك ‪1989‬؛ نظريۀ واق ‌‬

‫در خصوص رويدادها‪ ،‬نظريۀ ديگر وجود دارد كه به كیم منتسب‬

‫يهاي ساختارمندي هستند كه عام و تكرارپذير نیستند‪ .‬ساختار آنها متشكل از يك يا‬
‫است‪ .‬از ديدگاه كیم رويدادها افراد‪/‬جزئ ‌‬
‫چند جزء‪ ،‬يك ويژگي و يك زمان است‪·.‬‬

‫يگويد به دو دلیل به‬
‫نظريه سوم دربارۀ رويدادها ديدگاه ديويدسن است ‪ .‬وي م ‌‬

‫تهاي عّلي نیازمنديم و دوم به رويدادها‬
‫رويدادها به مثابۀ هستومندهاي جدا نیاز داريم‪ .‬نخست به رويدادها به مثابۀ نسب ‌‬
‫ياند‪ ،‬منتها وي تأكید‬
‫ههاي قیدي در برخي جملت نیاز داريم‪ .‬از نظر ديويدسن نیز رويداها كامل ً فردي‪/‬جزئ ‌‬
‫براي تبیین روي ‌‬
‫تيابي‬
‫يشان قابل دس ‌‬
‫صشان صرفًا از طريق شناسايي تاريخ روابط عّل ‌‬
‫يكند كه رويدادها ساختار خاصي نداشته و تشخ ‌‬
‫م ‌‬
‫است‪·.‬‬

‫تيخشي از رويداها عرضه نكرد‌هاند كه بتواند‬
‫هها تفسیر كامل ً رضاي ‌‬
‫لكس مي گويد تاكنون هیچ يك از اين نظري ‌‬

‫تشناختي و فلسفۀ ذهني پیش روي رويدادها را بردارد‪ .‬هر يك‬
‫شهاي معناشناختي‪ ،‬وجودشناختي‪ ،‬معرف ‌‬
‫تمامي چال ‌‬
‫ينهند‪ .‬به هر روي بحث در اين زمینه همچنان داغ است‬
‫يدهند و بخشي ديگر را فروم ‌‬
‫‪.‬بخشي از مشكلت را پاسخ م ‌‬

‫فصل پنچم‪ :‬ضروری و ممکناین بخش خلصۀ فصل پنجم از متافیزیک مایکل لکس با عنوان ضروری و ممکن است‪ .‬این خلصه‬
‫را دکتر مهدی علیپور نوشتهاند و بخش پایانی آن را )فعلیتگرایی و جهانهای ممکن‪ :‬دیدگاه الوین پلنتینگا( دکتر سید حمیدرضا‬
‫به طور سنتي در بحث از موجهات‬
‫یشد و هر مفهوم مدال‪ (Modals) /‬حسنی افزودهاند‪·.‬‬
‫مشكلي احساس نم ‌‬
‫اعتراض‬
‫یشد‪·.‬‬
‫یشد و براساس همین درك از موجهات عمل م ‌‬
‫هاي با ارجاع به مفهوم موجهۀ ديگر تحلیل م ‌‬
‫موجه ‌‬
‫بسیاري از فیلسوفان متاخر به تلقي مشترك از مفاهیم موجهات‪ ،‬مشكل جدي برسر راه موجهات گذاشت‪ .‬البته دليل انتقاد‬
‫يترين انتقادها به‬
‫و شك اين دسته از فیلسوفان نسبت به مفاهیم مربوط به موجهات متفاوت است‪ .‬منتها يكي از اساس ‌‬
‫هپذيري‬
‫هگرایان مبتني بر اين بود كه مفاهیم ناظر به موجهات امكان تجرب ‌‬
‫اشكال تجرب ‌‬
‫يگردد‪·.‬‬
‫هگرايان بازم ‌‬
‫انگارۀ تجرب ‌‬
‫يگويد‪.‬‬
‫ن‪/‬وجوِد آنها سخني نم ‌‬
‫يدهد و دربارۀ امكان يا ضرورت بود ِ‬
‫ندارند‪ .‬تجربۀ ما از پديد‌هها فقط آنچه را هست‪ ،‬نشان م ‌‬
‫بنابراين‪ ،‬به كارگیري مفاهیم موجهات در ساختار متافیزيك هیچ تضمیني ندارد‪ .‬اين مفاهیم تنها به مثابۀ چیزهايي كه كاركرد‬
‫هگرايان به موجهات از دير‬
‫اعتراض تجرب ‌‬
‫يگويند‪· .‬‬
‫زباني دارند‪ ،‬قابل بهر‌هگیري هستند و چیزي دربارۀ جهان غیرزباني نم ‌‬
‫از نیمۀ نخست قرن بیستم اشكال‬
‫گتر شده است‪·.‬‬
‫تكم از زمان هیوم مطرح بوده است‪ .‬و در دوران اخیر پررن ‌‬
‫باز و دس ‌‬
‫هاي از جملت بايد‬
‫بر مفاهیم موجهات از اين زاويه و براساس اين ادعا تبیین شده است كه يك بدنۀ گفتماني يا مجموع ‌‬
‫ممصداقي در مقابل معنایی( )‪ (extensional‬مصداقی‬
‫تعريف براساس شرط لزم و كافي( )‪ (intensional‬تعريف براساس ‌ه ‌‬
‫يطلبد‪ ،‬منتها براي بحث ما در اينجا همین قدر كفايت‬
‫اينكه مقصود از مصداقیت چیست‪ ،‬خود بحث مفصلي م ‌‬
‫باشند‪·.‬‬
‫مهاي‬
‫مها‪ ،‬تعبیرها‪/‬تر ‌‬
‫يكند كه بدانیم‪ :‬يك جزء زبان )يك تعبیر يا ترم( مصداقی است اگر و تنها اگر به جاي آن تعبیرها‪ /‬تر ‌‬
‫م ‌‬
‫ممصداق هستند‪ ،‬بگذاريم‪ ،‬ارزش صدق جمله تغییر نخواهد كرد‪.‬از اين رو‪ ،‬مثل دو مفهوم مفرد‬
‫ديگري را كه با آنها ه ‌‬
‫قشان يكسان باشند؛ و دو‬
‫ممصداق هستند اگر در تمام مصادي ‌‬
‫ممصداق هستند اگر آنها يك چیز را بنامند؛ و دو ترم كلي ه ‌‬
‫ه ‌‬
‫جملۀ مقابل‪ ،‬براساس تعريف فوق‪ ،‬محتواي‬
‫ممصداق هستند اگر ارزش صدق يكساني داشته باشند‪·.‬‬
‫جمله ه ‌‬
‫لو‬
‫ممصداق بیل كلینتون‪ ،‬يعني »چه ‌‬
‫مصداقی دارد‪» :‬بیل كلینتون براي استراحت به میامي رفته است«‪ ،‬زيرا اگر مفهوم ه ‌‬

‫حال اين فیلسوفان‬
‫هاي با ارزش صدق يكسان خواهیم داشت‪·.‬‬
‫دومین ريیس جمهور آمريكا« را جاي آن بگذاريم‪ ،‬جمل ‌‬
‫تهاي استنتاجي میان جملت گوناگون در اختیار‬
‫مدعي هستند كه وقتي زبان مصداقی است‪ ،‬آنگاه معناي روشني از نسب ‌‬
‫داريم و خواهیم دانست كه كدام جملت از چه جملت ديگري ريشه گرفته يا از آنها نتیجه شد‌هاند‪ .‬دلیل اين مطلب هم وجود‬
‫يکند‪) .‬به ويژه با بهر‌هگرفتن از ابزار‬
‫يك سیستم منطقي مناسبي است كه اين نكته را در يك زبان مصداقی براي ما تبیین م ‌‬
‫يتوانند‬
‫يكنند كه جملت دربردارندۀ مفاهیم موجهات نم ‌‬
‫آنگاه اين فیلسوفان ادعا م ‌‬
‫تها(·‬
‫طها و نسب ‌‬
‫منطقي مناسب رب ‌‬
‫با اين تبیین بسیاري از فیلسوفان دهۀ ‪ 40‬و ‪ 50‬قرن بیستم براين باور‬
‫از آزمايش مصداقیت مزبور سربلند بیرون بیايند‪·.‬‬
‫ياي كه براساس مصداقیت طراحي شده‬
‫بودند كه بحث از موجهات جايي در يك فلسفۀ جدي ندارد‪ ،‬زيرا در سیستم منطق ‌‬
‫هاند با‬
‫برخي گفت ‌‬
‫هاند و قابل تبیین نیستند‪·.‬‬
‫باشد‪ ،‬مفاهیم موجهات و جملت داراي اين مفاهیم هیچ جايي نداشت ‌‬
‫يتوان مشكل را رفع كرد‪ .‬اما مسئله به اين سادگي نبود‪ ،‬زيرا مشكل اينجا بود كه‬
‫طراحي يك نظام منطقي موجهاتي م ‌‬
‫يداد؛ حال كدام را بايد‬
‫خهاي گوناگوني م ‌‬
‫منطق موجهات گوناگون و نابرابري وجود داشت كه به پرسش مورد بحث‪ ،‬پاس ‌‬
‫هگرايي و‬
‫از اين رو هم تجرب ‌‬
‫برگیريم؟! آيا اين نشان از عدم درك مشترك ما نسبت به مفاهیم و جملت موجهه ندارد؟!·‬
‫كگرايي را دربارۀ كاربرد مفاهیم موجهات‪ ،‬مانند ضرورت‪ ،‬امكان و امتناع‪ ،‬نتیجه‬
‫هم تدقیق فني در باب مصداقیت نوعي ش ‌‬
‫نها به موجهات باور نداشته باشند يا آنها را انكار کنند‪ .‬منتها‬
‫كگرايي مستلزم اين نشد كه اغلب متافیزيکدا ‌‬
‫يدهد‪.‬اما اين ش ‌‬
‫م ‌‬
‫ي برآمده از‬
‫كگراي ِ‬
‫در اين شصت سال اخیر آنها در حالت دفاعي قرار داشته و بسیار كوشیدند تا بین باورشان به موجهات و ش ‌‬
‫نهاي ممكن‬
‫هاي جمع كرده و از اين معضل رهايي يابند‪.‬جها ‌‬
‫‪ (Possible‬اشكال موجود در بحث از موجهات به گون ‌‬
‫·)‪Worlds‬‬
‫خگويي به اين مشكل از سوي اين دسته از فیلسوفان مورد توجه قرار گرفت‪،‬‬
‫يكي از مسائلي كه براي پاس ‌‬
‫نهاي ممكن‬
‫نهاي ممكن«‪ ،‬با توجه به الگوي ليبنیتسي‪ ،‬بوده است‪ .‬تبیین جديد از نظريۀ جها ‌‬
‫مطرح كردن بحث از »جها ‌‬
‫قهاي موجهات را نیز تبیین کند‪ .‬افزون بر اينكه به اشكال‬
‫دگونگي و تفاوت منط ‌‬
‫ليبنیتسي اين حسن را داشت كه بتواند چن ‌‬
‫ي بالفعل‪ ،‬موضوع مفاهیم يا‬
‫يتوان با مراجعه به جهان ادراكي حس ِ‬
‫هگرايان پاسخ دهد و بگويد درست است كه صرفًا نم ‌‬
‫تجرب ‌‬
‫مدل‬
‫نهاي ممكن مسئله را حل كرد‪·.‬‬
‫يتوان با ارجاع به تمام جها ‌‬
‫جملت موجهات را تشخیص داد يا تعیین كرد‪ ،‬اما م ‌‬
‫كگرايي پیموده است‪ .‬به هر روي‪ ،‬با برگرفتن ساختار‬
‫ياي براي مواجهه با ش ‌‬
‫نیوليبنیتسي از منطق موجهات راه طولن ‌‬
‫يشود‪ ،‬اگرچه ممكن است براي‬
‫يشناسي برداشته م ‌‬
‫نهاي ممكن‪ ،‬بسیاري از مشكلت از پیش پاي هست ‌‬
‫جها ‌‬
‫اما غريب‬
‫ي فراتر رود‪·.‬‬
‫نهايي عجیب و غريب به حساب آيد يا به ظاهر از فهم عرف ‌‬
‫غیرفیلسوفان پذيرش وجود چنین جها ‌‬
‫ههاي شهودي دارد و‬
‫نهاي ممكن ريش ‌‬
‫نهاي ممكن چندان مقبول نیست‪ ،‬چون ادعاي اساسي جها ‌‬
‫شمردن بحث دربارۀ جها ‌‬
‫يگردد‪ .‬به هر روي‪ ،‬همه‪ ،‬خواه فیلسوف يا غیرفیلسوف‪ ،‬باور داريم كه هر چیزي كه اكنون‬
‫به باورهاي پیشافلسفي ما نیز بازم ‌‬
‫نهاي ممكن هم بر‬
‫ههاي متفاوت ديگري پديد آيد يا وجود داشته باشد‪ .‬ايدۀ جها ‌‬
‫يتوانست به گون ‌‬
‫يآيد‪ ،‬م ‌‬
‫هست يا پديد م ‌‬
‫هبندي كردن و نظام دادن همان‬
‫نهاي ممكن درواقع‪ ،‬طبق ‌‬
‫بنابراين بحث از جها ‌‬
‫همین اساس شكل گرفته است‪·.‬‬
‫باورهاي پیشافلسفي ما دربارۀ موجهات است‪ .‬به بیان ديگر‪ ،‬بحث از موجهات همان گسترد‌هتر كردن فهم عرفي‬
‫هاند‪ :‬نخست موجهات ناظر به قضیه‬
‫موجهاتي كه در اينجا مورد بحث هستند بر دو گون ‌‬
‫يا بحث از ‪ (De dicto)،‬است‪·.‬‬
‫ع صدق يا كذب كل قضیه؛ و دوم موجهات شیئي‬
‫ع وصفي براي ‪ (dE re )،‬ضرورت‪ /‬امكان‪ /‬امتنا ِ‬
‫يا بحث از ضرورت‪/‬امكان‪ /‬امتنا ِ‬
‫يشك موجهات گزار‌هاي و شیئي با يكديگر تمايز دارند‪ .‬مثل ً امكان صدق يكي در برابر خطا بودن ديگري به‬
‫ب ‌‬
‫يك شیء‪·.‬‬
‫ي »چیزي كه استفان هاوكینگ اكنون در حال فكر كردن‬
‫راحتي وجود دارد‪ .‬مثل ً در نظر بگیريد كه گزارۀ دربردارندۀ مدال شیئ ِ‬
‫ي »ضرورتًا چیزي كه‬
‫دربارۀ آن است‪ ،‬ضرورتًا يك عدد صحیح است« صادق است؛ حال آنكه گزارۀ دربردارندۀ موجهۀ گزار‌ها ِ‬
‫با اين وصف‪ ،‬موجهات شیئي نیز در‬
‫هاوكینگ در حال فكر كردن دربار‌هي آن است يك عدد صحیح است« كاذب است‪·.‬‬
‫نهاي‬
‫نهاي ممكن قابل تبیین هستند‪ .‬در موجهات شیئي نیز مانند موجهات گزار‌هاي معیا‌رسنجي وراي جها ‌‬
‫متافیزيك جها ‌‬
‫نهای‬
‫ممكن داريم‪ ،‬منتها در موجهات گزار‌هاي اين معیا‌رسنج غیرمشروط است اما در موجهات شیئي مشروط است‪.‬جها ‌‬
‫يها و گزار‌هها بدون تعهد‬
‫ياند كه سخن گفتن از ويژگ ‌‬
‫نهاي ممكن مدع ‌‬
‫تها دربارۀ جها ‌‬
‫نومینالیس ‌‬
‫ممكن نومینالیستي·‬
‫يها« مجموعۀ بسیار بزرگي از هستومندها هستند كه در نهايت اعضاي‬
‫عگرا امكان دارد‪» .‬ويژگ ‌‬
‫به هستومندهاي رازآلوِد واق ‌‬
‫در‬
‫ياند‪·.‬‬
‫يهاي انضمام ‌‬
‫نهاي ممكن همین جمعیت جزي ‌‬
‫ههايي از جها ‌‬
‫ياند و گزار‌هها نیز مجموع ‌‬
‫يهاي انضمام ‌‬
‫آن جزي ‌‬
‫تهاي‬
‫يها يا نسب ‌‬
‫ع يك وصف‪ ،‬مراد ويژگ ‌‬
‫ع صدق يا كذب يك گزاره يا ضرورت‪ /‬امكان‪ /‬امتنا ِ‬
‫بحث از موجهات ضرورت‪ /‬امكان‪ /‬امتنا ِ‬
‫تها‬
‫درواقع‪ ،‬از نظر نومینالیس ‌‬
‫رازآلود نیست‪ ،‬بلكه سخن از يك شكل پیچیده از گفتمان نظري اين مجموعه است‪·.‬‬
‫يكند‪ .‬از اين رو‪ ،‬بايد اين‬
‫يگردد به شیو‌ههاي گوناگون بیان كه همواره براي فلسفه مشكل ايجاد م ‌‬
‫مشكل موجهات نیز بازم ‌‬
‫نهاي ممكن هم چیزي جز‬
‫تها جها ‌‬
‫با اين نگرش‪ ،‬از نگاه نومینالیس ‌‬
‫مشكل معنايي را جدي گرفت و تبیین کرد‪·.‬‬
‫نهاي ممكن نومینالیستي‬
‫يشناسي جها ‌‬
‫يهاي خلف واقع دربار‌هي يك گزاره يا يك جزيي انضمامي نیست‪.‬هست ‌‬
‫شرط ‌‬
‫يگويد‬
‫نهاي ممكن‪ ،‬م ‌‬
‫مگرايانه دربارۀ جها ‌‬
‫لويیس‪ ،‬به عنوان يكي از طرفداران مهم دیدگاه نا ‌‬
‫)تقرير ديويد لويیس(·‬
‫نهاي پیچیدۀ فلسفي ندارد‪ .‬براي فهم آن صرفًا نیاز است تا به جهان بالفعل پیرامون خود توجه‬
‫نهاي ممكن نیازي به تبیی ‌‬
‫جها ‌‬
‫نهاي ممكن تفاوت نوعي‬
‫نهاي ممكن ديگر را چیزهاي بیشتري از همان نوع بدانیم‪ .‬از اين رو‪ ،‬بین جها ‌‬
‫كرده و سپس جها ‌‬
‫يگیرد‪.‬‬
‫نهاي ممكن است‪ ،‬بهره م ‌‬
‫درواقع‪ ،‬لويیس از همان شهود پیشافلسفي كه زمینۀ فهم و طرح جها ‌‬
‫وجود ندارد‪·.‬‬
‫يگیرد‪ ،‬در‬
‫يك جهان ممكن‪ ،‬جهاني است كه مجموعه‪ /‬گونۀ كاملي از آنچه اشیا ممكن است در آن باشند يا بشوند را دربرم ‌‬
‫ييابد كه مثل ً ما‬
‫مقابل جهان بالفعل جهاني است كه تنها اشیا به يكي از شیو‌ههايي كه ممكن است باشند‪ ،‬در آن وجود م ‌‬
‫نهاي ممكن چون از همین سنخ جهان‬
‫يگیرد كه جها ‌‬
‫لويیس نتیجه م ‌‬
‫يكنیم‪·.‬‬
‫اكنون از آن به جهان بالفعل تعبیر م ‌‬
‫يهاي انضمامي كه با يكديگر روابط‬
‫نهاي ممكن ديگر‪ ،‬يعني افزودن بر تعداد جزي ‌‬
‫بالفعل هستند نه چیز ديگري‪ ،‬لذا فرض جها ‌‬
‫اما آنچه براي لويیس اساسي‬
‫تهاي فضازماني دارند‪ ،‬معقول است و همۀ آنها نیز به يك اندازه واقعي هستند‪·.‬‬
‫و نسب ‌‬
‫ي خاصي با يكديگر در همان جهان دارند و هیچ‬
‫تهاي زماني ـ مكاني و عّل ِ‬
‫ن ممكني نسب ‌‬
‫است اين است كه اشیا در هر جها ‌‬
‫آيا آنچه‬
‫ل ما وجود ندارد‪·.‬‬
‫ياي بین اشیاي يك جهان ممكن با جهان ممكن ديگر يا با جهان بالفع ِ‬
‫نسبت عّلي ـ معلول ‌‬
‫يگويیم نیست؟ لويیس‬
‫نهاي ممكن ديگر م ‌‬
‫يگويیم برتر و چیزي بیشتر از آنچه دربارۀ جها ‌‬
‫دربارۀ جهان بالفعل خودمان م ‌‬
‫يآورد و با اين تعبیر ويژگي خاصي براي آن‬
‫يدهد‪ .‬از نظر او تعبیر »جهان بالفعل« هیچ مزيتي براي جهان ما نم ‌‬
‫پاسخ منفي م ‌‬

‫يگويد »من« و صرفاً‬
‫يشماريم‪ ،‬بلكه صرفًا يك عبارت اشار‌هاي است مثل هر ضمیر يا اسم اشارۀ ديگري‪ .‬هر كسي م ‌‬
‫نم ‌‬
‫اشاره به خودش به عنوان يك شخص دارد و مستلزم نفي »من بودن« شخص ديگري يا مزيت »من بودن« من بر »من بودن«‬
‫يگويیم »جهان‬
‫يتوان گفت‪ .‬وقتي ما در اين جهان م ‌‬
‫شخص ديگري نیست‪ .‬عین همین نكته دربارۀ تعبیر »جهان بالفعل« م ‌‬
‫نهاي ممكني كه براي ما بالفعل شده است‪ .‬حال هر كس ديگري در هر‬
‫يكنیم به يكي از جها ‌‬
‫بالفعل« تنها داريم اشاره م ‌‬
‫يتواند همین تعبیر را براي اشاره به جهان ممكن خودش كه براي او بالفعل شده است‪ ،‬به كار ببرد‪·.‬‬
‫جهان ديگري م ‌‬
‫لشان( واقعًا وجود‬
‫ن بالفع ‌‬
‫نهاي ممكن خودشان )به مثابۀ جها ِ‬
‫يهاي انضمامي در جها ‌‬
‫نتیجه اينكه طبق بیان لويیس همۀ جزي ‌‬
‫يها يا افراد تراگذرنده از يك جهان« است‪ ،‬يعني براساس اين‬
‫اين نظريه مستلزم اشكال »ناممكن بودن جزي ‌‬
‫دارند‪·.‬‬
‫يگويد اينكه‬
‫لويیس م ‌‬
‫يتواند در بیش از يك جهان ممكن وجود داشته باشد‪·.‬‬
‫ياي نم ‌‬
‫ديدگاه ديگر هیچ فرد انضمامي عاد ‌‬
‫ييابیم به اين خاطر است كه وجود يك‬
‫ي در بیش از يك جهان ممكن را به طور شهودي معم‌اگونه م ‌‬
‫وجود داشتن يك جزي ‌‬
‫يگیرد‪.‬اصل فوق به اين شكل‬
‫يها« را مفروض م ‌‬
‫نهمان ‌‬
‫جزيي واحد در بیش از يك جهان ممكن‪ ،‬خطاي اصل »تمایزناپذیری اي ‌‬
‫نهمان است‪ ،‬آنگاه نسبت به هر وصف ج‪ ،‬الف‬
‫قابل تنسیق است‪» :‬ضرورتًا نسبت به هر دو شیء‪ ،‬الف و ب‪ ،‬اگر الف با ب اي ‌‬
‫نهماني‬
‫يبخشد‪«.‬اين اصل درواقع عكس اصل ديگري است به نام »اي ‌‬
‫يبخشد اگر و تنها اگر ب ج را مصداق م ‌‬
‫ج را مصداق م ‌‬
‫يگويد هويت‬
‫نهماني در هويت است‪ .‬اين اصل در مقابل م ‌‬
‫يها مستلزم اي ‌‬
‫نهماني در ويژگ ‌‬
‫يگفت اي ‌‬
‫تمایزناپذیرها«‪ .‬كه م ‌‬
‫يدانند‪ ،‬اين اصل دوم را‬
‫يهاست‪ .‬معمول ً چون اصل اول را درست م ‌‬
‫نهماني در ويژگ ‌‬
‫عددي واحد داشتن مستلزم يكساني‪/‬اي ‌‬
‫لويیس براي نشان دادن ناسازگاري میان تراگذرنده بودن يك جزيي از يك جهان ممكن به جهان‬
‫يشمارند‪·.‬‬
‫نیز درست م ‌‬
‫يگويد چون اساساً نه خودش و نه‬
‫يدهد و در نهايت م ‌‬
‫نها‪ ،‬يك آزمايش انجام م ‌‬
‫نهما ‌‬
‫ممكن ديگر با اصل تمایزناپذیری اي ‌‬
‫ديگران حاضرند به خطا بودن اين اصل حكم كنند‪ ،‬در نهايت بايد براي رفع اين ناسازگاري‪ ،‬از فرض وجود داشتن يك جزيي در‬
‫اشكال به لويیس‪ :‬اين ناسازگاري به خاطر نحوۀ توصیف لويیس از مسئله‬
‫بیش از يك جهان ممكن دست برداشت‪· .‬‬
‫يتوان به گونۀ ديگري مثال لويیس را توصیح داد كه هیچ ناسازگاري با اصل مذكور نداشته باشد؛ با توسل‬
‫پیش آمده است‪ .‬م ‌‬
‫يگويد شايد با اين را‌هحل بتوان هم‬
‫لويیس م ‌‬
‫يشود‪·.‬‬
‫يهاي ايندكس شدۀ جهان« اين مسئله حل م ‌‬
‫به »ویژگ ‌‬
‫تراگذرنده بودن جزيي را نشان داد و هم سازگاري اين امر با اصل مذكور را پذیرفت‪ .‬اما هزينۀ اين كار بسیار بالست‪ ،‬زيرا اگر‬
‫يتوان هیچ ويژگي ديگري غیر از‬
‫سشدۀ جهاني است‪ ،‬آنگاه نم ‌‬
‫يهاي ايندك ‌‬
‫تنها راه توصیف در نمونۀ فوق به كار بردن ويژگ ‌‬
‫يدهیم خواه‬
‫يها نسبت م ‌‬
‫يها را به جزي ‌‬
‫يها نسبت داد‪ .‬حال آنكه ما به طور معمول ويژگ ‌‬
‫يها‪ ،‬را به جزي ‌‬
‫نگونه ويژگ ‌‬
‫اي ‌‬
‫در نهايت از نظر لويیس امكان ندارد كه يك جزيي در بیش از يك جهان ممكن وجود‬
‫ايندكس شده باشند يا نباشند‪·.‬‬
‫داشته باشد‪ .‬و اين نکته طبیعي است با توجه به اين ديدگاه كه هر جهان ممكني جايگاه وجودشناختی خودش را‬
‫يتواند در يك جهان‬
‫منتها مطابق با اين ديدگاه‪ ،‬مسئلۀ موجهات چه خواهد شد؟ وقتي يك چیز جزيي تنها م ‌‬
‫دارد‪·.‬‬
‫يشود؟! اگر مسئلۀ موجهات شیئي را به‬
‫ن جزيي چه م ‌‬
‫ممكن باشد و به همان صورت باشد كه هست‪ ،‬مسئلۀ ضرورت‪/‬امكا ِ‬
‫يها مطرح شده است‪ ،‬آنگاه متوجه‬
‫نهاي ممكن براي پاسخ به مشكل ضرورت‪/‬امكان جزي ‌‬
‫ياد بیاوريم و بدانیم كه مقولۀ جها ‌‬
‫يكند‪ ،‬درواقع مشكل‬
‫نهاي ممكن لويیس كه وجود يك جزيي را در بیش از يك جهان ممكن قبول نم ‌‬
‫خواهیم شد كه نظريۀ جها ‌‬
‫يهاي‬
‫يکند‪ ،‬زيرا درواقع‪ ،‬همۀ ويژگ ‌‬
‫يكند و تمايز میان ضروري و ممكن را در يك جزيي بعینه دچار چالش م ‌‬
‫را دوباره مطرح م ‌‬
‫لويیس پاسخ‬
‫يشمارد و ديگر ويژگي امكاني براي شيء معنا نخواهد داشت‪·.‬‬
‫يك جزيي را ضروري و جوهري برايش م ‌‬
‫يمورد است‪ ،‬زيرا نظريۀ او تنها تكرار وجود يك جزيي بعینه در بیش از يك‬
‫يدهد كه نگراني يا اشكال دربارۀ موجهات شیئي ب ‌‬
‫م ‌‬
‫يتوان موجهات را تبیین كرد بدون توسل به تراگذرنده بودن جزيي‪ .‬توضیح اينكه‪ ،‬از‬
‫يپذيرد‪ ،‬اما همچنان م ‌‬
‫جهان ممكن را نم ‌‬
‫فتري میان يك جزيي‬
‫نظر لويیس درست است كه عین جزيي در يك جهان ممكن در جهان ممكن ديگر نیست‪ ،‬اما ارتباط ضعی ‌‬
‫يتوان يافت‪ ،‬كه وي آن را ارتباط همانندي‬
‫)‪ (Counterpart relation‬در يك جهان ممكن با جزيي ديگر در جهان ممكن ديگر م ‌‬
‫از اين رو‪ ،‬طبق نگاه لويیس يك جزيي داراي ويژگي‬
‫ينامد‪ ،‬كه براساس »مشابهت« شكل مي گیرد‪·.‬‬
‫م ‌‬
‫نهاي ممكن ديگر داراي آن ويژگي باشند‬
‫ههاي آن در جها ‌‬
‫ضروري‪/‬جوهري است اگر هم آن جزيي در جهان بالفعل و هم مشاب ‌‬
‫و جزيي داراي ويژگي امكاني‪/‬عرضي است اگر آن جزيي تنها در جهان بالفعل داراي آن ويژگي باشد يا تنها در جهان بالفعل و‬
‫وقتي به كار‬
‫نهاي ممكن ديگري چنین نباشد‪·.‬‬
‫نهاي ممكن داراي آن باشند‪ ،‬اما در جها ‌‬
‫ههايش در برخي جها ‌‬
‫مشاب ‌‬
‫نهاي ممكن متوسل شده است تا جا را باز كند براي سخن‬
‫يتوانیم ببینیم كه وي به جها ‌‬
‫ينگريم م ‌‬
‫لويیس با دقت بیشتر م ‌‬
‫يها‪ ،‬موجهات گزار‌هاي و شیئي را معنادار سازد‪ ،‬يك نظريۀ معنا فراهم کند‪ ،‬و يك تفسیر از گفتمان‬
‫گفتن از گزار‌هها و ويژگ ‌‬
‫مگرايي سخت انجام مي دهد‪.‬‬
‫خلف واقع به دست دهد‪ .‬و مسئله اينجاست كه لويیس همۀ اين كارها را با تعهد به ديدگاه نا ‌‬
‫نهاي‬
‫يهاي انضمامي و نیز قبول جها ‌‬
‫مگرای سخت بودن و تعهد به وجوِد تنها جزي ‌‬
‫يتوان هر دو مزيت نا ‌‬
‫او مدعي است كه م ‌‬
‫تآمیز باشد‪ ،‬بايد بتواند جهان هاي ممكن را براساس اصطلحات‬
‫ممكن را با هم داشت‪ .‬منتها براي اينكه كارش موفقی ‌‬
‫يرسد كه لويیس توانسته است به درستي چنین كاري را انجام دهد و يك تفسیر كامل‬
‫تها تبیین کند‪ .‬به نظر م ‌‬
‫نومینالیس ‌‬
‫تگرايي‬
‫نهاي ممكن عرضه کند‪.‬فعلی ‌‬
‫نظر )‪ (Actualism‬نومینالیستي از جها ‌‬
‫نهاي ممكن )ديدگاه آلوين پلنتینگا(·‬
‫و جها ‌‬
‫يپذيرند و در مقابل تنها به‬
‫نهاي ممكن خواند‪ ،‬اغلب فیلسوفان نم ‌‬
‫نگرايي« در خصوص جها ‌‬
‫يتوان »امكا ‌‬
‫لويیس را كه م ‌‬
‫هاى است که براساس آن‪،‬‬
‫تگرایى« نظری ‌‬
‫يشود‪» .‬فعلی ‌‬
‫تگرايي« نامیده م ‌‬
‫هستومندهاي جهان بالفعل باور دارند كه »فعلی ‌‬
‫چیزي كه وجود بالفعل نداشته باشد‪ ،‬وجود ندارد‪ .‬اگر من معتقد باشم که چیزهایى که بالفعل وجود ندارند‪ ،‬موجود نیستند‪،‬‬
‫تگرا هستم‪ .‬این جمله که »اسب بالدار وجود ندارد«‪ ،‬جملۀ صادقى است‪ ،‬ولى این بدان معنا نیست که‬
‫من یک فعلی ‌‬
‫ىکند‪ .‬اصل ً چیزى به عنوان »اسب بالدار« وجود ندارد‪.‬‬
‫هاى را دربارۀ چیزى به نام اسب بالدار‪ ،‬که وجود دارد‪ ،‬مطرح م ‌‬
‫قضی ‌‬
‫نهاى بیشترى موجود باشند یا‬
‫ىتواند موجود باشد؛ ممکن نیست انسا ‌‬
‫علوه بر امور بالفعل موجود‪ ،‬هیچ چیز دیگرى نم ‌‬
‫نهاي‬
‫تگرايي در مورد جها ‌‬
‫تگرا ايدة كثر ‌‬
‫نهاى موجود‪ ،‬تحقق داشته باشند‪ .‬از اين رو يك فعلی ‌‬
‫نهایى متفاوت با انسا ‌‬
‫انسا ‌‬
‫نهاي ممكن به هیچ رو آن توان تبییني‬
‫بسیاري از فیلسوفان معتقدند كه ديدگاه لويیس دربارۀ جها ‌‬
‫يپذيرد‪·.‬‬
‫ممكن را نم ‌‬
‫را كه لويیس خود مدعي است ندارد‪ .‬يكي از اين فیلسوفان پلنتینگا است كه ضمن مخالفت با ديدگاه لويیس دربارۀ‬
‫ياي بايد دربردارندۀ‬
‫نهاي ممكن‪ ،‬ديدگاه ديگري در اين زمینه پیشنهاد كرده است‪ .‬از ديدگاه پلنتینگا‪ ،‬هر تبیین متافیزيك ‌‬
‫جها ‌‬
‫يتوان براي مفاهیمي مانند ضرورت‪،‬‬
‫يدهد‪ ،‬منتها نم ‌‬
‫يها و ‪ ...‬ارجاع م ‌‬
‫هاي و شیئي باشد كه به اشیا و ويژگ ‌‬
‫موجهات قضی ‌‬

‫از نظر پلنتینگا‪،‬‬
‫يها به صورت مستقل در جهان باور شد‪·.‬‬
‫تهايي چونان هويت گزار‌هها و ويژگ ‌‬
‫امكان و مانند اينها هوي ‌‬
‫هاي بدون گزار‌هها قابل درك نیستند و‬
‫اين دسته مفاهیم بدون هويات مرتبط با خود قابل درك نیستند‪ ،‬يعني موجهات قضی ‌‬
‫موجهات شیئي هم بدون ويژگي قابل فهم نیستند‪ ،‬اينها روابط دروني با يكديگر دارند و حتي از سنخ اجزاي يك شي نیستند‬
‫نهاي ممكن خود جزيي از همین روابط دروني ساختار موجهات‬
‫كه به صورت مجزا قابل درك باشند‌‪ .‬از اين رو‪ ،‬اصطلح جها ‌‬
‫آنچه از نظر پلنتینگا مهم است اين است كه تنها جهان موجود جهان بالفعل است و واژۀ »وجود« تنها دللت بر‬
‫است‪·.‬‬
‫پلنتینگا‬
‫نهاي ممكن وجود دارند در چنین جهاني هستند و غیر از اين معنايي ندارد‪·.‬‬
‫چنین جهاني دارد و اگر جها ‌‬
‫نهاي ممكن‬
‫يكند‪ .‬او بین وضع امور )‪ (= state of affairs‬را بر اساس وضع امور )‪ (possible worlds‬جها ‌‬
‫تفسیر م ‌‬
‫نهاي ممكن همگي وضع امورهاي يك نوع خاص ‪ obtain‬و‬
‫يگذارد‪ .‬از ديدگاه پلنتینگا جها ‌‬
‫)‪ (certain kind‬بودنشان فرق م ‌‬
‫نهای ممکن بالفعل موجودند اگرچه همة آنها‬
‫نشوند‪ obtain .‬هستند و چون همة وضع امورها ضرورتًا موجودند لذا همۀ جها ‌‬
‫نهاي ممكن است و دقیقا به دلیل‬
‫بودنش بالفعل است‪ .‬به بیان ديگر از نظر پلنتینگا ‪obtain‬جهان بالفعل ما يكي از جها ‌‬
‫نهاي ممكن وضع امورهاي ممكن هستند اما نه هر وضع امور ممكني‪ ،‬بلكه‬
‫‪:A possible world = a maximally‬جها ‌‬
‫يشود كه وضع ‪comprehensive state of affairs‬‬
‫يك جهان ممكن يك وضع امور حداكثري است؛ زيرا بر اساس آن مشخص م ‌‬
‫هاي باشد كه اگر وضع‬
‫هگون ‌‬
‫قاند يا كاذب‪ .‬وضع امورها با هم روابط منطقي دارند‪ .‬اگر ب ‌‬
‫امورهاي ديگر‪ ،‬يا صاد ‌‬
‫يگويیم وضع '‪ s‬نشدن ‪‌obtain‬شود و ‪ obtain‬هم '‪ s‬شود‪ ،‬ضرورتًا وضع امور ‪ s،obtain‬امور‬
‫غیرممكن باشد در اين صورت م ‌‬
‫يكند‪ .‬و اگر ‪ include‬را '‪ s‬وضع امور ‪ s،‬امور‬
‫يشود كه '‪ s‬و ‪ s‬شدن ‪ obtain‬م ‌‬
‫هر دو با هم غیرممكن باشد در اين صورت گفته م ‌‬
‫مراد پلنتینگا از وضع امور حداكثري اين است كه اين وضع امور‪ ،‬در مورد ‪ preclude‬را '‪ s‬وضع امور ‪ s،‬وضع امور‬
‫يكند‪·.‬‬
‫م ‌‬
‫يدهد؛ به اين معنا كه يا آنها را‬
‫يكند و خبر م ‌‬
‫يكند يا ‪ include‬هر وضع امور ديگري حكم م ‌‬
‫·‪ preclude .‬م ‌‬
‫بنابراين از‬
‫نهاي ممكن هم‬
‫نهاي ممكن‪ ،‬تمام وضع امورهاي ممكن حداكثري هستند و مانند تمام وضع امورها‪ ،‬جها ‌‬
‫ديدگاه پلنتینگا جها ‌‬
‫نهاي ‪ obtain‬از احتمال‬
‫شدن برخوردارند و تنها يكي از آنها بالفعل است كه همین جهان بالفعل ماست‪ .‬لذا پلنتینگا جها ‌‬
‫يكند‪ .‬اين ويژگي يك ويژگي وجودشناختي است و در نتیجه تنها ‪ obtain‬ممكن را بر اساس قابل‬
‫بودن يك وضع امور تفسیر م ‌‬
‫از منظر پلنتینگا دنیاي بالفعل با دنیاي فیزيكي اطراف ما ‪ obtain‬يك جهان ممكن از قابلیت‬
‫شدن برخوردار است‪·.‬‬
‫نشده باشد(‪ ،‬اما جهان ‪ (=obtain‬متفاوت است‪ .‬ممكن است يك هويت امكاني در دنیاي فیزيكي اطراف ما موجود نباشد‬
‫نشوند و چون جهان ‪obtain‬بالفعل مشتمل بر وضع اموري است كه ضرورتا وجود دارند اگرچه در دنیاي فیزيكي اطراف ما‬
‫يشناسیم تنها به اين دلیل وجود دارد كه اين جهان ‪ obtain‬فیزيكي اطراف ما‬
‫يشود وجود دارد‪ .‬دنیاي فیزيكي كه م ‌‬
‫م ‌‬
‫از ديدگاه پلنتینگا وضع امورها و گزار‌هها ‪، obtain‬ممكن‬
‫يشود‪·.‬‬
‫كامل با هم مرتبطند‪ .‬به ازاي هر )‪ (propositions‬م ‌‬
‫شدن است‪ .‬گزار‌هها از يك ويژگي ‪ obtain‬وضع اموري يك گزاره وجود دارد كه اگر آن گزاره صادق باشد آن وضع امور‪ ،‬قابل‬
‫برخوردارند كه هیچ وضع اموري ندارد و آن اين است كه صدق و كذب بردارند‪ .‬آنها در يك عالم ممكن خاصي صادق يا‬
‫ناممكن باشد‪ .‬يا بع تعبیر ديگر يك گزاره ‪ p‬بدون صادق بودن ‪ w‬شدن ‪ obtain‬صادق است اگر ‪ w‬در جهان ممكن ‪ p‬كاذبند‪.‬گزاره‬
‫يك گزارۀ ضرورتا صادق‪ ،‬گزار‌هاي‬
‫در نتیجه‪-:‬‬
‫در يك عالم ممكن‪ ،‬صادق است اگر و تنها اگر آن عالم‪ ،‬بالفعل باشد‪·.‬‬
‫نهای ممکن‬
‫نالصدق‪ ،‬گزار‌هاي است كه در برخي از جها ‌‬
‫يك گزارۀ ممك ‌‬
‫است كه در هر جهان ممكني صادق باشد‪-.‬‬
‫يك‬
‫در نتیجه‪-:‬‬
‫يك گزارۀ ضرورتًا كاذب‪ ،‬گزار‌هاي است كه در هیچ جهان ممكني صادق نباشد‪·.‬‬
‫صادق باشد‪-.‬‬
‫يك گزاره ممكن الصدق‪ ،‬گزار‌هاي است كه در جهان‬
‫گزارۀ صادق‪ ،‬گزار‌هاي است كه در جهان بالفعل صادق باشد‪-.‬‬
‫نهای ممكن كاذب باشد‪.‬به بیان ديگر‪ ،‬در صورتي شيء‬
‫وجود دارد كه ‪ w‬در عالم ممكن ‪ x‬بالفعل صادق باشد اما در ديگر جها ‌‬
‫مقايسه ‪ x‬و اين البته به معناي وجود فیزيكي ‪ x.‬بالفعل باشد بدون وجود ‪ w‬غیر ممكن باشد‬
‫در حال حاضر نیست‪·.‬‬
‫يدهد كه‪ :‬مدل لويیس مستلزم پذيرش موجوداتي است كه در جهان بالفعل وجود‬
‫مدل لويیس با مدل پلنتینگا نشان م ‌‬
‫ندارند‪ ،‬اما مدل پلنتینگا با اشیايي سروكار دارد كه جهان بالفعل را پر كرد‌هاند‪ .‬لويیس بر اساس چارچوبي غیر وجهی و با‬
‫يكند‪ ،‬اما پلنتینگا با مفاهیم امكان‬
‫نهاي ممكن را معرفي م ‌‬
‫مدل خود را ‪ preclusion‬و ‪، inclusion‬تعابیر نومینالیستي جها ‌‬
‫نهاي ممكن وجود انتزاعي دارند‪ ،‬اما در مدل لويیس از اجزاء انضمامي‬
‫يكند‪ .‬در مدل پلنتینگا جها ‌‬
‫)‪ (=concrete‬تقرير م ‌‬
‫متافیزیکدانان سنتی علیت را مفهومی وجهی‬
‫یدانستند؛ یعنی معتقد )‪ (modal‬تشكیل شد‌هاند‪.‬فصل ششم‪ :‬علیت·‬
‫م ‌‬
‫هگرایانه دربارۀ مفاهیم ادعا‬
‫های تجرب ‌‬
‫یبخشد‪ .‬هیوم به این دیدگاه تاخت و با استناد به نظری ‌‬
‫بودند که علت به معلول ضرورت م ‌‬
‫کرد که اگر مفهوم علیت واقعًا متضمن ایدۀ پیوند ضروری بود‪ ،‬این ضرورت به لحاظ تجربی هنگام درک روابط عّلی جزئی آشکار‬
‫یکه چنین نیست‪ .‬هیوم علیت را صرفًا اتصال یا قاعد‌همندی توالی‬
‫یدانست‪ .‬اما )‪ (regularity of succession‬بود‪ ،‬درحال ‌‬
‫م ‌‬
‫یکنند و معتقدند‬
‫هگرایی هیوم را رد م ‌‬
‫خهای گوناگونی به هیوم داد‌هاند‪ .‬برخی مانند کانت تجرب ‌‬
‫طرفداران دیدگاه سنتی پاس ‌‬
‫یدهد که علیت )‪ (apriori‬که علیت مفهومی پیشینی‬
‫یکنند که استدلل هیوم صرفًا نشان م ‌‬
‫است‪ .‬برخی دیگر ادعا م ‌‬
‫یکنند که رابطۀ عّلی‬
‫مفهومی مشاهدتی نیست؛ به نظر آنها اساسًا علیت مفهومی نظری است‪ .‬برخی دیگر نیز تأکید م ‌‬
‫یکنند که باید تبیینی غیروجهی از‬
‫لمشاهده است‪ .‬اما بیشتر فیلسوفان این بخش از تلقی هیوم را تصدیق م ‌‬
‫مستقیمًا قاب ‌‬
‫همچنان معتقدند که تحلیل مبتنی بر قاعد‌همندی تبیین )‪ (Mackie‬علیت ارائه داد‪ .‬برخی از متافیزیکدانان معاصر مانند مکی‬
‫یکند‪ ،‬اما برخی دیگر به تبع دیوید لوئیس‬
‫فواقع )‪ (Lewis‬غیروجهی مورد نیاز ما را فراهم م ‌‬
‫از )‪ (counterfactual‬از تحلیلی خل ‌‬
‫یکنیم؛ یک رویداد علت یا‬
‫های میان رویدادها قلمداد م ‌‬
‫ما معمول ً علیت را رابط ‌‬
‫یکنند‪.‬تبیین هیوم از علیت·‬
‫علیت دفاع م ‌‬
‫یکنیم‬
‫ینامیم‪ .‬ما این رابطه را همان چسبی قلمداد م ‌‬
‫یشود‪ :‬رویداد نخست را علت و دومی را معلول م ‌‬
‫موجب رویداد دیگر م ‌‬
‫یدهد‪ .‬همچنین ما این رابطه را موتور‬
‫یچسباند و اساسًا کل پدید‌ههای جهان را به هم پیوند م ‌‬
‫که دو رویداد را به هم م ‌‬
‫یدارد؛ بدون علیت‪ ،‬هیچ تغییر یا فرایندی وجود نداشت و جهان فاقد هرگونه‬
‫یدانیم که جهان را به حرکت وام ‌‬
‫محرکی م ‌‬
‫یبود‪ .‬این رابطه علوه بر جهان فیزیکی‪ ،‬میان امور فیزیکی و ذهنی نیز برقرار است‪ .‬علیت در کل تاریخ متافیزیک‬
‫های م ‌‬
‫تاریخچ ‌‬
‫نهای گوناگونی از علیت به دست داد‌هاند‪ ،‬اما همۀ این‬
‫متافیزیکدانان سنتی تبیی ‌‬
‫همواره موضوع بحث بوده است‪·.‬‬
‫یتواند رویداد دیگری را پدید آورد و این کار را‬
‫یکنند‪ .‬یک رویداد به اعتبار چنین نیرویی م ‌‬
‫نها علت را نیرویی خاص قلمداد م ‌‬
‫تبیی ‌‬
‫یبخشد و‬
‫های وجهی است‪ :‬علت به معلول خود ضرورت م ‌‬
‫یدهد‪ .‬پس رابطه میان علت و معلول رابط ‌‬
‫هنحو ضروری انجام م ‌‬
‫ب ‌‬
‫اما در این صورت‪ ،‬با توجه به شیوع و گستردگی رابطۀ‬
‫یکند )تخلف معلول از علت ممکن نیست(‪·.‬‬
‫تحقق آن را ایجاب م ‌‬

‫یآید که براساس آن‪ ،‬سرتاسر جهان پر از جهت ضرورت خواهد شد‪.‬‬
‫عّلی در سرتاسر جهان‪ ،‬تصویری از جهان به دست م ‌‬
‫هیوم از فیلسوفانی است که به مفاهیم وجهی ظنین است و به همین دلیل‪ ،‬با تلقی سنتی از علیت مشکل‬
‫ایراد هیوم به رابطۀ ضروری بر مدعایی دربارۀ اید‌هها مبتنی است‪ .‬به نظر او‪ ،‬هر اید‌های ریشه در تجربه دارد‪.‬‬
‫دارد‪·.‬‬
‫یواسطۀ تجربه را »تأثرات‬
‫دهای مستقیم و ب ‌‬
‫ینامد‪ .‬به نظر او‪ ،‬دو نوع تأثر وجود دارد‪ (1) :‬تأثرات )‪» (impressions‬هیوم داه ‌‬
‫م ‌‬
‫یآیند و )‪ (2‬تأثرات تأملی که از توجه به درون )داد‌ههای درونی آگاهی(‬
‫احساسی که از توجه به بیرون )اشیای جهان( پدید م ‌‬
‫تها پدید‬
‫تهای یکی از این دو نوع تأثرند یا از ترکیب این رونوش ‌‬
‫یشوند‪ .‬به نظر هیوم همۀ اید‌هها یا رونوش ‌‬
‫حاصل م ‌‬
‫های ضروری است )علت نیرویی را به معلول وارد‬
‫به نظر این مدعای متافیزیکدانان سنتی که علیت رابط ‌‬
‫آمد‌هاند‪·.‬‬
‫یکند( فاقد محتوای تجربی است‪ .‬به نظر او‪ ،‬هیچ اید‌های مطابق با واژۀ »رابطۀ ضروری« وجود ندارد‪ .‬اگر چنین اید‌های وجود‬
‫م ‌‬
‫ییافتیم )یعنی یا حاصل تأثری احساسی بود یا تأثری تأملی(‪ .‬هیوم برای نشان دادن‬
‫داشت‪ ،‬باید مبدئی تجربی برای آن م ‌‬
‫اجسامی را در نظر بگیرید که با هم رابطۀ عّلی دارند؛ مثل ً‬
‫یخواند‪·.‬‬
‫این نکته‪ ،‬ما را به بررسی موارد خاص علیت فرام ‌‬
‫های زمانی را به‬
‫یآورد‪ .‬در اینجا با دو رویدادی مواجهیم که رابط ‌‬
‫توپ بیلیاردی که با ضربه زدن به توپی دیگر آن را به حرکت درم ‌‬
‫یزند‪ ،‬این دو با یکدیگر‬
‫هعلوه‪ ،‬هنگامی که توپ اول به توپ دوم ضربه م ‌‬
‫یگذارند؛ علت بر معلول تقدم زمانی دارد‪ .‬ب ‌‬
‫نمایش م ‌‬
‫یکنند‪ .‬هیوم این دو را تأثرات مربوط به توالی زمانی و اتصال مکانی‬
‫ینامد‪ .‬هنگام ادراک )‪ (spatial contiguity‬تماس پیدا م ‌‬
‫م ‌‬
‫علوه بر تأثرات‬
‫یکنیم‪·.‬‬
‫تبخشی تجربه نم ‌‬
‫هعنوان نیروی عّلی یا ضرور ‌‬
‫یکنیم و چیزی را ب ‌‬
‫علیت‪ ،‬فقط این دو را تجربه م ‌‬
‫یگیریم‪،‬‬
‫نگونه است؛ مثل ً در مورد خودمان که تصمیمی برای انجام دادن کاری م ‌‬
‫احساسی‪ ،‬در مورد تأثرات تأملی نیز همی ‌‬
‫یکنیم که پدید‌های‬
‫اراده یا تصمیم ما صرفًا با آن عمل توالی دارد‪ .‬به نظر هیوم در اینجا صرفًا پدید‌های ذهنی را مشاهده م ‌‬
‫یتوانیم این توالی ساده را در موارد دیگر )و گاهی پیچید‌هتر( نیز بیابیم‪.‬‬
‫به نظر هیوم‪ ،‬ما م ‌‬
‫فیزیکی را به دنبال دارد‪·.‬‬
‫یکنند‪ .‬در همۀ آنها دو نوع رویداد وجود دارد که یکی از آنها همیشه علت و دیگری‬
‫همۀ این موارد از الگویی عام تبعیت م ‌‬
‫به این ترتیب‪،‬‬
‫همیشه معلول است‪ .‬پس به نظر هیوم‪ ،‬علیت صرفًا اتصالی همیشگی است که در این الگو وجود دارد‪·.‬‬
‫قتر‪ ،‬به نظر هیوم‪ ،‬علیت صرفًا اتصالی‬
‫یای نیست‪ .‬به تعبیر دقی ‌‬
‫این دیدگاه دربارۀ علیت دربردارندۀ هیچ مفهوم وجه ‌‬
‫یدهد که چرا متافیزیکدانان سنتی دچار این اشتباه شدند که علیت‬
‫همیشگی یا قاعد‌همندی توالی است‪ .‬این نکته نشان م ‌‬
‫یگذارند‪ ،‬اید‌ههای آنها در ذهن ما با‬
‫دربردارندۀ پیوندی ضروری است‪ :‬از آنجا که علت و معلول الگویی دائمی را به نمایش م ‌‬
‫یآید که میان‬
‫نفکنی کند‪ ،‬این تلقی پدید م ‌‬
‫ییابند و از آنجا که ذهن عادت دارد الگوهای خود را به جهان برو ‌‬
‫یکدیگر تلزم م ‌‬
‫یدهد‪ (1) :‬علت شیئ‬
‫نهایتًا هیوم دو تعریف مختلف از علیت ارائه م ‌‬
‫خود علت و معلول بیرونی نیز تلزم وجود دارد‪·.‬‬
‫است که بر شیء دیگر تقدم دارد و با آن متصل است‪ ،‬و همۀ اشیای مشابه علت همین رابطۀ تقدم و اتصال را با اشیای‬
‫مشابه معلول دارند‪ (2) ،‬علت شیئی است که بر شیء دیگر تقدم دارد و با آن متصل است و چنان با آن اتحاد یافته است که‬
‫تلقی هیوم را تحلیل مبتنی بر قاعد‌همندی دربارۀ علیت‬
‫یشود که ذهن ما دیگری را نیز تصور کند‪·.‬‬
‫تصور یکی موجب م ‌‬
‫ایراد نخست‪ :‬تبیین هیوم بیش از اندازه وسیع است )مانع اغیار‬
‫ینامیم که تحلیلی غیروجهی است‪.‬پاسخ به هیوم·‬
‫م ‌‬
‫یای وجود دارند که در آنها یک نوع رویداد‪ ،‬نوع دیگری از رویداد را در پی دارد‪ .‬تامس رید‬
‫مثال )‪ (Reid‬نیست(‪ .‬الگوهای غیرعّل ‌‬
‫یآیند‪ ،‬با اینکه رابطۀ عّلی با یکدیگر ندارند )زیرا در اینجا اگر قرار‬
‫یکند‪ :‬این دو در پی یکدیگر م ‌‬
‫توالی روز و شب را مطرح م ‌‬
‫یتوانیم روز را علت شب بدانیم و هم شب را علت روز(‪ .‬مثال دیگر را‬
‫های عّلی میان آنها قائل باشیم‪ ،‬هم م ‌‬
‫باشد به رابط ‌‬
‫یآید‪ .‬بلفاصله بعد )‪ (Ewing‬یوئینگ‬
‫های در لندن هر روز رأس ساعت ‪ 8‬صبح به صدا درم ‌‬
‫مطرح کرده است‪ :‬شیپوری در کارخان ‌‬
‫یکنند‪ .‬قطعًا شیپور علمتی برای‬
‫یشوند و کار خود را شروع م ‌‬
‫های دیگر در منچستر وارد کارخانه م ‌‬
‫از آن‪ ،‬کارگران کارخان ‌‬
‫شروع کار در لندن است‪ ،‬اما اگر تبیین مبتنی بر قاعد‌همندی درست باشد‪ ،‬باید صدای شیپور را علت ورود کارگران در منچستر‬
‫هطور ضمنی عمومیت داشته باشند‪،‬‬
‫ایراد دوم‪ :‬اگر تبیین هیوم درست باشد‪ ،‬همۀ احکام عّلی منفرد باید ب ‌‬
‫نیز بدانیم‪·.‬‬
‫یگوییم رویداد جزئی‬
‫شده است‪ ،‬صدق مدعای ما مستلزم امکان این ‪، e،‬علت رویداد جزئی دیگری ‪ c‬به این معنا که وقتی م ‌‬
‫تعلق داشته باشند و ثانیًا ‪ K2‬و ‪ K1‬به انواع ‪ e‬و ‪ c‬را مشخص کنیم‪ ،‬به قسمی که اول ً ‪ K2،‬و ‪، K1‬امر خواهد بود که دو نوع‬
‫را در پی داشته باشند‪ .‬اما در مورد بسیاری از مدعیات عّلی صحیح‪ ،‬چنین تعمیمی ‪ K2‬همواره مصادیق ‪ K1‬مصادیق‬
‫یمعناست؛ مثل ً مدعیات عّلی تاریخی‪ :‬این مدعا که شاهزاده فردیناند علت جنگ جهانی اول بوده است‪ ،‬مدعای عّلی‬
‫ب ‌‬
‫ایراد سوم‪ :‬اگر تبیین هیوم درست بود‪ ،‬هرگز ممکن نبود که‬
‫یمعناست‪·.‬‬
‫صادقی است اما تعمیم هیومی در مورد آن ب ‌‬
‫صرفًا براساس مشاهدۀ مورد واحدی از توالی رویدادها حکمی عّلی را مطرح کنیم‪ ،‬بلکه لزم بود تعداد زیادی از مصادیق را‬
‫یکه چنین چیزی ممکن است‪ .‬مثل ً فرض کنید دستگاه عجیب و غریبی را که تا به حال ندیده بودید‪،‬‬
‫مشاهده کنیم‪ ،‬درحال ‌‬
‫یزند و ناگهان صدای آن خاموش‬
‫های به آن م ‌‬
‫یکند‪ .‬کسی ضرب ‌‬
‫یکنید؛ این دستگاه صداهای مختلفی پخش م ‌‬
‫مشاهده م ‌‬
‫یشود‪ .‬در اینجا لزم نیست موارد دیگری را هم ببینید تا بتوانید حکم کنید که این ضربه علت خاموش شدن صدا بوده‬
‫م ‌‬
‫های ضروری میان علت و معلول‬
‫فیلسوفان طرفدار تلقی سنتی علیت )که براساس آن‪ ،‬علیت دربردارندۀ رابط ‌‬
‫است‪·.‬‬
‫یکند؛ آنها باید به ایرادات هیوم به‬
‫یدانند‪ .‬اما این ایرادات به تنهایی کمکی به تلقی سنتی نم ‌‬
‫است( این ایرادات را قاطع م ‌‬
‫یتوانیم علیت را‬
‫های از ضرورت یا نیروی عّلی نداریم‪ ،‬نم ‌‬
‫تلقی سنتی نیز پاسخ دهند‪ :‬به نظر هیوم‪ ،‬از آنجا که هیچ تجرب ‌‬
‫پاسخ نخست‪ :‬برخی از آنها‬
‫خهایی به این ایراد داد‌هاند‪-.‬‬
‫دربردارندۀ ضرورت بدانیم‪ .‬طرفداران تلقی سنتی پاس ‌‬
‫یپذیرند‪ .‬به نظر آنها‪ ،‬تلقی وجهی )ضروری(‬
‫هگیری هیوم را نم ‌‬
‫یای ندارد‪ ،‬اما نتیج ‌‬
‫یپذیرند که ایدۀ ضرورت هیچ منشأ تجرب ‌‬
‫م ‌‬
‫های است و در نتیجه‪ ،‬این مفهوم بر تجربه تقدم دارد؛ یعنی مفهومی پیشینی است‪ .‬این همان‬
‫شفرض هر تجرب ‌‬
‫از علیت پی ‌‬
‫پاسخ کانت به هیوم است‪ .‬به نظر او‪ ،‬برای اینکه همۀ اید‌هها در تجربۀ ما یکپارچه شوند‪ ،‬باید پیشاپیش مفهوم علیت را‬
‫داشته باشیم و به همین دلیل‪ ،‬مفهوم علیت مفهومی فطری است )و در زمرۀ یکی از دوازده مفهوم یا مقولۀ پیشینی کانت‬
‫یکنند‪ .‬به نظر آنها‪ ،‬رابطۀ علت و معلول شبیه رابطۀ‬
‫تها با دیدگاه کانت همدلی م ‌‬
‫برخی از ایدئالیس ‌‬
‫قرار دارد(‪-.‬‬
‫یبخشد‪ .‬مؤید این‬
‫نطور که مقدمۀ یک برهان مستلزم نتیجه است‪ ،‬علت هم به معلول ضرورت م ‌‬
‫منطقی استلزام است‪ .‬هما ‌‬
‫یتوان معلول را از علت استنتاج کرد و ثانیًا اینکه علت دلیل یا تبیینی برای معلول در اختیار ما‬
‫نکته اول ً آن است که م ‌‬
‫یکند این است که مفهوم وجهی علیت مفهومی مشاهدتی نیست؛‬
‫پاسخ دوم‪ :‬چیزی که هیوم اثبات م ‌‬
‫یگذارد‪-.‬‬
‫م ‌‬
‫یشود‪ .‬به نظر آنها اگر این چالش را به موارد دیگر نیز تعمیم‬
‫ننگری مشخص نم ‌‬
‫یعنی مرجع آن از طریق تجربۀ حسی یا درو ‌‬

‫گها را‬
‫لها و رن ‌‬
‫یبینیم بلکه صرفًا شک ‌‬
‫دهیم‪ ،‬نهایتًا باید گفت که ما حتی اشیای متعارف مثل خود توپ بیلیارد را هم نم ‌‬
‫یکنیم‪ ،‬بلکه آن‬
‫مها‪ .‬هرچند مستقیمًا علیت را تجربه نم ‌‬
‫لها و ات ‌‬
‫یدانند مانند مولکو ‌‬
‫یبینیم‪ .‬آنها علیت را مفهومی نظری م ‌‬
‫م ‌‬
‫پاسخ سوم‪ :‬برخی دیگر اساسًا معتقدند که مفهوم وجهی علیت مفهومی‬
‫یگیریم‪-.‬‬
‫هطور ضمنی( مفروض م ‌‬
‫را )ب ‌‬
‫یشود‪.‬‬
‫یکنیم که چیزی موجب وقوع چیز دیگری م ‌‬
‫مشاهدتی است؛ یعنی ما به معنای حقیقی کلمه ادراک یا مشاهده م ‌‬
‫تهای‬
‫این پاسخ بر تلقی غلیظی دربارۀ ادراک حسی مبتنی است )برخلف هیوم که تلقی رقیقی دربارۀ آن داشت(‪.‬رهیاف ‌‬
‫های وجهی نیست‪(1) .‬‬
‫پرطرفدارترین موضع در میان متافیزیکدانان معاصر دیدگاهی هیومی است‪ :‬علیت رابط ‌‬
‫نوهیومی·‬
‫لهای‬
‫نتر هستند‪ ،‬اما برای پاسخ دادن به مثا ‌‬
‫شبی ‌‬
‫بسیاری از این فیلسوفان همانند هیوم به تحلیل مبتنی بر قاعد‌همندی خو ‌‬
‫یافزایند‪ (2) .‬برخی دیگر معتقدند که باید تبیینی غیر از قاعد‌همندی به دست‬
‫نقض عناصری را به تحلیل هیوم م ‌‬
‫رهیافت مبتنی بر قاعد‌همندی‪ :‬این فیلسوفان باید به ایرادات تقریر هیومی از تحلیل مبتنی بر قاعد‌همندی پاسخ‬
‫داد‪·.‬‬
‫یای که قاعد‌همندند و )‪ (2‬احکام عّلی جزئی و منفرد‪ .‬این فیلسوفان‬
‫دهند‪ .‬دو ایراد به هیوم وارد شده بود‪ (1) :‬موارد غیرعّل ‌‬
‫شتر با‬
‫یدانند و معتقدند که در مورد احکام عّلی منفرد‪ ،‬در واقع‪ ،‬آن را مشابه موارد دیگری که پی ‌‬
‫ایراد )‪ (2‬را چندان جدی نم ‌‬
‫ایراد )‪ (1‬توجه بیشتری را به خود‬
‫یدانیم‪·.‬‬
‫ییابیم؛ یعنی آن را مصداقی از یک الگوی آشنا م ‌‬
‫هرو بود‌هایم‪ ،‬م ‌‬
‫آنها روب ‌‬
‫یدهد که‬
‫را‌هحل نخست‪ :‬به نظر جان استوارت میل‪ ،‬مثال نقض رید )توالی شب و روز( نشان م ‌‬
‫معطوف کرده است‪-:‬‬
‫تبیین هیوم نیازمند تکمیل است‪ .‬به نظر میل‪ ،‬قاعد‌همندی علوه بر همیشگی بودن‪ ،‬باید نامشروط هم باشد؛ یعنی باید ـ‬
‫قطع نظر از هر چیز دیگری ـ برقرار باشد‪ .‬در مثال شب و روز‪ ،‬اگر خورشید وجود نداشته باشد یا زمین حرکت نکند‪ ،‬شب و‬
‫را‌هحل‬
‫یرود‪-.‬‬
‫روزی در کار نخواهد بود‪ ،‬پس توالی شب و روز نامشروط نیست و به همین‪ ،‬موردی از علیت به شمار نم ‌‬
‫یترین خطر پیش روی تحلیل مبتنی بر قاعد‌همندی را‬
‫ههای ‪ 1930 ،1920‬و ‪ 1940‬جد ‌‬
‫تهای منطقی ده ‌‬
‫دوم‪ :‬پوزیتویس ‌‬
‫ی حقیقتًا عّلی دو‬
‫یدانستند‪ .‬به نظر آنها ملک تمایز میان توال ِ‬
‫یای از قبیل دو کارخانه )لندن و منچستر( م ‌‬
‫یهای تصادف ‌‬
‫توال ‌‬
‫ی صرفًا تصادفی این است که اولی جایگاه قانون طبیعت را دارد یا برگرفته از چیزی است که دارای این‬
‫رویداد و همبستگ ِ‬
‫تحلیل‬
‫جایگاه است )البته در این صورت باید تبیینی از قانون طبیعت ارائه شود که خود‪ ،‬دربردارندۀ علیت نیست(‪·.‬‬
‫مبتنی بر قاعد‌همندی مکی‪ :‬تقریر دیگری از رهیافت مبتنی بر قاعد‌همندی دیدگاه جی‪ .‬ال‪ .‬مکی است‪ :‬تعریف علیت براساس‬
‫ههای تخصصی مانند حقوق و‬
‫شرط لزم و شرط کافی‪ .‬به نظر مکی همۀ مدعیات عّلی )چه در زندگی روزمره و چه در زمین ‌‬
‫را دربردارند‪ .‬مقصود از میدان عّلی حیطه یا سیاق تأثیرگذاری علت است‪ .‬مثل ً وقتی )‪ (causal field‬پزشکی( میدانی عّلی‬
‫یپرسیم چرا این فرد دچار سرطان شد‪ ،‬ممکن است پرسش ما این باشد که چرا این شخص اکنون دچار سرطان شد و نه‬
‫م ‌‬
‫زودتر یا دیرتر‪ :‬در اینجا میدان عّلی همان دورۀ زندگی فرد است‪ .‬اما ممکن است این پرسش دربارۀ این باشد که چرا سایر‬
‫نهایی هستند که در این‬
‫یکردند‪ ،‬دچار سرطان نشدند‪ :‬در این صورت‪ ،‬میدان عّلی انسا ‌‬
‫افرادی که همانند او در کارخانه کار م ‌‬
‫به این ترتیب همۀ مدعیات عّلی ما دارای میدان عّلی خاصی هستند‪ .‬اما علیت چیست؟ این‬
‫یکنند‪·.‬‬
‫کارخانه کار م ‌‬
‫شسوزی یک خانه اتصال مدار برق بوده است‪ .‬این سخن اول ً‬
‫یدهند که علت آت ‌‬
‫مثال را در نظر بگیرید‪ .‬متخصصان تشخیص م ‌‬
‫یتوانند موجب‬
‫شسوزی است‪ ،‬زیرا عوامل دیگری غیر از اتصال برق نیز م ‌‬
‫به این معنا نیست که اتصال برق شرط لزم آت ‌‬
‫شسوزی است‪ ،‬زیرا خود اتصال‬
‫شسوزی خانه شوند و ثانیًا این سخن بدان معنا نیست که اتصال برق شرط کافی آت ‌‬
‫آت ‌‬
‫شسوزی شود‪ ،‬بلکه شرایط دیگری مانند وجود فرش خشکی نزدیک محل اتصال و غیره نیز‬
‫یتواند موجب آت ‌‬
‫هتنهایی نم ‌‬
‫ب ‌‬
‫شسوزی است و نه شرط کافی آن‪ ،‬بلکه صرفًا جزء لزمی از مجموعۀ‬
‫پس اتصال برق نه شرط لزم آت ‌‬
‫ماند‪·.‬‬
‫لز ‌‬
‫یاند‪ .‬البته ممکن است مجموعه عوامل دیگری‬
‫شسوز ‌‬
‫گتری از عوامل است که همۀ این عوامل در کنار هم شرط کافی آت ‌‬
‫بزر ‌‬
‫شسوزی نیستند‪ .‬پس‬
‫شسوزی کافی است‪ ،‬اما هیچ یک از این دو مجموعه شرط لزم آت ‌‬
‫هم وجود داشته باشد که برای آت ‌‬
‫ینامند عنصری ناکافی‬
‫شسوزی م ‌‬
‫از مجموعه )‪(necessary‬و در عین حال لزم )‪ (insufficient‬چیزی که این متخصصان علت آت ‌‬
‫شسوزی است‪ .‬مکی چنین عنصری را براساس )‪ (sufficient‬و کافی )‪ (unnecessary‬عواملی است که شرط نالزم‬
‫وقوع آت ‌‬
‫لهای لتین »شرط‬
‫ینامد؛ در اینجا به فارسی از آن به »نلنک« ـ براساس حروف نخست معادل »‪INUS‬حروف اول معاد ‌‬
‫م ‌‬
‫این‬
‫یدانیم چیزی جز شرطنلنک نیست‪·.‬‬
‫یکنیم‪ .‬به نظر مکی چیزی که معمول ً در زندگی روزمره علت م ‌‬
‫فارسی ـ یاد م ‌‬
‫یتوان آن را تبیینی مبتنی بر‬
‫های از رهیافت مبتنی بر قاعد‌همندی به علیت است‪ .‬اما تنها در صورتی م ‌‬
‫تبیین‪ ،‬نمون ‌‬
‫طهای لزم و کافی را در چارچوب قاعد‌همندی بفهمیم‪ .‬مکی برای انجام‬
‫قاعد‌همندی قلمداد کرد که واژ‌ههای مربوط به شر ‌‬
‫طهای لزم و کافی را در چارچوب عبارات شرطی بفهمیم‪ .‬مدعای زیر را در نظر بگیرید‪):‬‬
‫یدهد که شر ‌‬
‫دادن این کار‪ ،‬پیشنهاد م ‌‬
‫یفهمد‪ y (2):‬شرط لزم رویداد ‪ (1 x‬رویداد‬
‫فواقع یعنی به صورت زیر م ‌‬
‫است‪،‬مکی این عبارت را در چارچوب شرطی خل ‌‬
‫یداد ‪ x‬اگر‬
‫یداد‪.‬همچنین عبارت زیر را در نظر بگیرید‪ (3):‬رویداد ‪، y‬رخ نم ‌‬
‫است‪،‬مکی این عبارت را ‪ y‬شرط کافی رویداد ‪ x‬رخ نم ‌‬
‫یفهمد‪ (4):‬از آنجا که )‪ (factual‬در چارچوب شرطی واقعی‬
‫یرسد که تلش مکی نه ‪، y‬رخ داد ‪ x‬م ‌‬
‫اما به نظر م ‌‬
‫رخ داد‪·.‬‬
‫یرسد که‬
‫های از رهیافت مبتنی بر قاعد‌همندی است‪ ،‬بلکه حتی به نظر م ‌‬
‫یتواند نشان دهد که شرط نکنک نمون ‌‬
‫تنها نم ‌‬
‫های از جملۀ زیر فهمید‪):‬‬
‫یتوان شرطی )‪ (2‬را به صورت خلص ‌‬
‫نگونه نیست‪ ،‬زیرا م ‌‬
‫های وجهی است‪ .‬اما به نظر مکی ای ‌‬
‫نظری ‌‬
‫یداد‪ .‬در این صورت ‪ (5 x‬فرض کنید که‬
‫های از جملۀ زیر ‪، y‬رخ نم ‌‬
‫یتوان شرطی )‪ (4‬را به صورت خلص ‌‬
‫یداد‪.‬و م ‌‬
‫نیز رخ نم ‌‬
‫اما ‪، y‬رخ داد‪ .‬بنابراین ‪) x‬فهمید‪6):‬‬
‫یداند‪·.‬‬
‫ل بر قاعد‌همندی م ‌‬
‫رخ داد‪.‬مکی جملت )‪ (5‬و )‪ (6‬را جملت غیروجهی دا ّ‬
‫دیدگا‌ههای دیگری دربارۀ علیت نیز وجود دارند که بر قاعد‌همندی مبتنی نیستند‪ .‬یک نمونۀ مشهور از این دست دیدگاه دیوید‬
‫فواقع فهمید‪ .‬پیش از معرفی این دیدگاه باید ایرادات لوئیس را به رهیافت مبتنی بر‬
‫لوئیس است‪ :‬باید علیت را در چارچوب خل ‌‬
‫یبرد‬
‫ایرادات لوئیس به رهیافت مبتنی بر قاعد‌همندی‪ :‬لوئیس نامی از تحلیل نکنک مکی نم ‌‬
‫قاعد‌همندی ملحظه کرد‪·.‬‬
‫لهای‬
‫ایراد اول‪ :‬یکی از این مشکلت این تحلیل ـ به نظر لوئیس ـ معلو ‌‬
‫یکند‪-.‬‬
‫اما ایراداتی را به آن مطرح م ‌‬
‫هپدیداری است‪ .‬فرض کنید که رویداد‬
‫هیچ معلولی ندارد ‪ b‬است‪ .‬همچنین تصور کنید که ‪ c‬و ‪ b‬علت دو رویداد متفاوت ‪ a‬شب ‌‬
‫هپدیداری‬
‫نبست عّلی یا معلول شب ‌‬
‫هنام ‪ c‬است( اما ‪) a‬یعنی یک ب ‌‬
‫به اعتبار قوانین و ‪ a‬است‪.‬از آنجا که ‪ d‬علت معلول دیگری ب ‌‬
‫یشود که ‪ c‬و هم علت ‪ b‬شرایط هم علت‬
‫است‪ ،‬زیرا با توجه به این شرایط و ‪ d‬شرط نلنک ‪ b‬است‪ ،‬معلوم م ‌‬
‫های از عوامل ‪، b‬قوانین‬
‫کافی‪ ،‬اما نالزم‪ ،‬است‪ d .‬است که برای وقوع )‪ (a, b, c‬عنصری ناکافی و در عین حال لزم از مجموع ‌‬
‫نبست عّلی است‪ ،‬طبق تحلیل مکی‪ ،‬باید علت ‪ b‬پس با اینکه‬
‫ایراد دوم‪ :‬مسئلۀ پیشدستی عّلی ‪ d‬یک ب ‌‬
‫باشد‪-.‬‬

‫هتنهایی علت رویداد ‪ b‬و ‪ a‬دو رویداد ‪(causal preemption).‬‬
‫یشوند‪ .‬اما وقتی ‪ c‬را در نظر بگیرید که هر یک از آنها ب ‌‬
‫با ‪ b‬و ‪ a‬م ‌‬
‫یدهند‬
‫هتنهایی علت رویداد ‪ b‬جلوی تأثیر عّلی ‪، a‬هم رخ م ‌‬
‫یگیرد و خود ب ‌‬
‫یشود‪.‬به این ترتیب ‪ c‬را م ‌‬
‫یدهد اما ‪، b‬م ‌‬
‫بر ‪ a‬رخ م ‌‬
‫ناند که اگر‬
‫یکند‪ .‬اما از آنجا که شرایط چنا ‌‬
‫یشد ‪ b‬مانع از ‪ a‬آن پیشدستی م ‌‬
‫یشود ‪ c‬موجب پیدایش ‪، b‬نم ‌‬
‫عنصر ‪، b‬م ‌‬
‫‪ c‬است‪ ،‬اما علت ‪ c‬هستند‪ .‬پس شرط نلنک ‪ c‬ناکافی اما لزم مجموعه عواملی است که شرط کافی اما نالزمِ‬
‫نیست‪·.‬‬
‫یداند‪ ،‬اما اول ً آن را تبیینی‬
‫فواقع لوئیس از علیت‪ :‬با اینکه لوئیس این تبیین را رقیب تبیین مبتنی بر قاعد‌همندی م ‌‬
‫تبیین خل ‌‬
‫یداند و ثانیًا معتقد است که رهیافت حقیقی هیوم نیز همین است )در این زمینه به عباراتی از هیوم نیز استناد‬
‫غیروجهی م ‌‬
‫یکند(‪ .‬لوئیس نیز همانند مکی درصدد تبیین علیت به معنای موسع کلمه است )اعم از کاربرد روزمره و تخصصی‬
‫م ‌‬
‫به نظر او‪ ،‬اینکه رویداد‬
‫یداد ‪ c‬است‪ ،‬بدین معناست که اگر ‪ e‬علت رویداد ‪ c‬آن(‪·.‬‬
‫یداد‪ .‬چیزی که موجب ‪، e‬رخ نم ‌‬
‫رخ نم ‌‬
‫فواقعی که در‬
‫نهای ممکن است‪ :‬شرطی خل ‌‬
‫یشود‪ ،‬تلقی او از جها ‌‬
‫امتیاز تبیین او نسبت به تبیین ابتدائی هیوم م ‌‬
‫یشود‪ ،‬مدعایی است دربارۀ رویدادهای جهان ممکن دیگری که هرچند با ‪ w‬جهان‬
‫متفاوت است‪ ،‬از جهات ‪ w‬صادر م ‌‬
‫لتوجهی با‬
‫عها‪ ،‬مفهوم شباهت تفضیلی میان ‪ w‬قاب ‌‬
‫فواق ‌‬
‫مشابه است‪ .‬لوئیس برای نشان دادن تحلیلی غیروجهی از خل ‌‬
‫یکند؛ یعنی مثل ً جهان‬
‫نهای ممکن را مطرح م ‌‬
‫یتواند بیشتر از جهان ‪ w1‬جها ‌‬
‫باشد‪ .‬اما او این رابطه ‪ w2‬مشابه جهان ‪ w3‬م ‌‬
‫به این ترتیب‪ ،‬لوئیس شرطی‬
‫یدهد‪·.‬‬
‫یداند و در نتیجه‪ ،‬تعریفی صوری از آن به دست نم ‌‬
‫را ابتدائی و اساسی م ‌‬
‫فواقعی را که در جهان‬
‫یداند که با ‪ w‬خل ‌‬
‫مشابهت دارند‪ w .‬صادر شده است‪ ،‬مدعایی دربارۀ چگونگی وقوع امور در جهانی م ‌‬
‫فواقعی است که در جهان خودمان ـ یعنی جهان‬
‫یهای خل ‌‬
‫اما از آنجا که آنچه به مدعیات عّلی روزمرۀ ما مربوط است‪ ،‬شرط ‌‬
‫یشان با جهان خودمان توجه کنیم‪ :‬از‬
‫نها براساس شباهت تفضیل ‌‬
‫یکنیم‪ ،‬باید به نظر لوئیس به ترتیب جها ‌‬
‫بالفعل ـ صادر م ‌‬
‫یتوانیم‬
‫نهایی که بیشترین شباهت را دارند‪ .‬در این صورت م ‌‬
‫نهایی که کمترین شباهت را با جهان بالفعل ما دارند تا جها ‌‬
‫جها ‌‬
‫نگونه بود که‬
‫فواقع زیر را تبیین کنیم‪ (7):‬اگر ای ‌‬
‫نگونه بود که ‪ p،‬صدق شرطی خل ‌‬
‫·‪ q.‬آنگاه ای ‌‬
‫نهای‬
‫( ‪ p‬ابتدا جها ‌‬
‫نهای ممکنی که در آنها گزارۀ‬
‫نهای ‪ p‬جها ‌‬
‫نهایی که در آنها(‪ q‬صادق است( و جها ‌‬
‫یکنیم‪ q .‬جها ‌‬
‫صادق است( را جدا م ‌‬
‫هعنوان جهان‬
‫یتوانیم بگوییم که ‪ p‬سپس اگر تصدیق کنیم که جهانی ب ‌‬
‫وجود دارد که بیشترین شباهت را به جهان ما دارد‪ ،‬م ‌‬
‫هترین جهان به جهان ماست‪ ،‬جهان ‪ (7) p‬تنها در صورتی صادق است که جهان‬
‫باشد؛ یعنی در میان همۀ ‪ q‬که شبی ‌‬
‫نهای ممکنی که در آنها‬
‫هترین جهان به جهان ما جهانی است که در آن ‪ p‬جها ‌‬
‫صادق ‪ q‬صادق است‪ ،‬شبی ‌‬
‫یپذیرند‪ ،‬لوئیس دربارۀ آن تردید دارد‪.‬‬
‫فواقع را م ‌‬
‫هرچند برخی )مانند استالنیکر( نظریۀ جهان ممکن دربارۀ خل ‌‬
‫است‪·.‬‬
‫هترین جهان به جهان ماست‪ .‬به نظر ‪ r‬جهان ‪ r،‬به نظر او‪ ،‬خطرناک است فرض کنیم که به ازای هر گزارۀ‬
‫ی وجود دارد که شبی ‌‬
‫فواقعی مانند )‪ w (7‬ای وجود دارد که بیش از`‪ w‬جهان ‪ w،‬او‪ ،‬به ازای هر جهان‬
‫شبیه جهان ماست‪ .‬در نتیجه‪ ،‬شرطی خل ‌‬
‫بیش از هر ‪ w‬صادق است و ‪ w‬در ‪ q‬وجود داشته باشد‪ ،‬به قسمی که ‪ w‬ای به نام ‪ p‬تنها در صورتی صادق است که جهان‬
‫مشکل ما رابطۀ عّلی میان رویدادها بود و دیدیم که ایدۀ ‪ q‬ای که در آن ‪ p‬جهان‬
‫کاذب است‪ ،‬به جهان ما شبیه باشد‪·.‬‬
‫فواقع این است که هرگاه‬
‫فواقع بفهمیم‪ (8):‬اگر ‪ e‬موجب رویداد ‪ c‬محوری رهیافت خل ‌‬
‫رخ ‪ c‬شود‪ ،‬باید آن را به صورت خل ‌‬
‫یداد‬
‫یکنیم‪ ،‬به این نتیجه ‪، e‬نم ‌‬
‫عها را در مورد )‪ (8‬منطبق م ‌‬
‫فواق ‌‬
‫یداد‪.‬اما وقتی تبیین لوئیس از شرایط صدق خل ‌‬
‫رخ نم ‌‬
‫یرسیم که )‪ (8‬تنها در صورتی صادق است که جهان ممکن‬
‫رخ ‪ w‬در ‪ e‬و نه ‪ c‬ای وجود داشته باشد‪ ،‬به قسمی که نه ‪ w‬م ‌‬
‫یدهند و‬
‫یدهد اما ‪ c‬بیش از هر جهان ممکنی که در آن ‪ w‬نم ‌‬
‫یدهد‪ ،‬به جهان بالفعل ما نزدیک است‪ .‬اگر ‪ e‬رخ نم ‌‬
‫رخ م ‌‬
‫یتوان گفت که‬
‫یتوان سلسله رویدادهایی را ‪ c‬به لحاظ عّلی به ‪ e‬گزار‌های مانند )‪ (8‬صادق باشد‪ ،‬م ‌‬
‫م ‌‬
‫وابسته است‪·.‬‬
‫های از رویدادها‬
‫یتوانیم سلسل ‌‬
‫طاند؛ یعنی م ‌‬
‫داشته باشیم که در … ‪ a, b, c, d‬تصور کرد که به همین شیوه به یکدیگر مربو ‌‬
‫پس باید ‪ b‬به ‪ c‬وابسته است و ‪ a‬به لحاظ عّلی به ‪، b‬آن‬
‫ینامد‪·.‬‬
‫نطور‪ .‬لوئیس این سلسله را سلسلۀ عّلی م ‌‬
‫و همی ‌‬
‫یهای‬
‫فواقع فهمید و شرط ‌‬
‫یهای خل ‌‬
‫علیت را در چارچوب وابستگی عّلی فهمید و وابستگی عّلی را باید در چارچوب شرط ‌‬
‫نهای ممکن‬
‫نهای ممکنی که با هم شباهت تفضیلی دارند فهمید‪ .‬از آنجا که جها ‌‬
‫فواقع را باید در چارچوب ترتیب جها ‌‬
‫خل ‌‬
‫یتوان آنها را در چارچوب غیروجهی تصور کرد‪ ،‬تبیین او از علیت‬
‫یاند و در نتیجه‪ ،‬م ‌‬
‫یهای انضمام ‌‬
‫طبق تلقی لوئیس صرفًا جزئ ‌‬
‫یکند‪ :‬آیا همان مشکلتی که لوئیس در مورد‬
‫لکس در اینجا این پرسش را مطرح م ‌‬
‫کامل ً غیروجهی خواهد بود‪·.‬‬
‫هپدیداری را در نظر بگیرید‪ .‬با‬
‫مسئلۀ معلول شب ‌‬
‫یشوند؟‪-‬‬
‫رهیافت مبتنی بر قاعد‌همندی مطرح کرد‪ ،‬در اینجا نیز مطرح نم ‌‬
‫یتوانست رخ دهد مگر اینکه ‪، d‬توجه به قوانین و شرایط‬
‫یداد‪ b ،‬رخ دهند‪ .‬اما با توجه به شرایط و قوانین‪ ،‬اگر ‪ c‬و ‪ a‬نم ‌‬
‫رخ نم ‌‬
‫یداد و در نتیجه نه ‪ a‬علت آن یعنی‬
‫یداد و نه ‪ c‬نیز رخ نم ‌‬
‫یداد ‪ b‬در نتیجه‪ ،‬اگر ‪ d.‬رخ م ‌‬
‫یداد‪ ،‬پس طبق ‪، d‬رخ نم ‌‬
‫نیز رخ نم ‌‬
‫یکه ‪ d‬را علت ‪ b‬تحلیل لوئیس‪ ،‬باید‬
‫همچنین مسئلۀ پیشدستی عّلی را در ‪ b‬بدانیم‪ ،‬درحال ‌‬
‫نبست عّلی است‪-.‬‬
‫یک ب ‌‬
‫هتنهایی موجب پیدایش رویداد ‪ b‬و ‪ a‬نظر بگیرید‪ .‬فرض کنید رویدادهای‬
‫یدهند‪ .‬هر یک از آنها ب ‌‬
‫یشوند‪ ،‬اما هر ‪ f‬هر دو رخ م ‌‬
‫م ‌‬
‫یآورند ‪ f‬یک از آنها‬
‫هواسطۀ علت دیگری به وجود م ‌‬
‫است‪ f .‬علت پیدایش ‪ d‬از طریق ‪ b‬است؛ ‪ f‬علت پیدایش ‪ c‬از طریق ‪: a‬را ب ‌‬
‫یدهند ‪ b‬و ‪ a‬اما وقتی‬
‫یکند و در نتیجه ‪ d‬از وقوع ‪، a‬هر دو رخ م ‌‬
‫یدهد‪.‬در ‪ a, c, f‬از طریق سلسلۀ عّلی ‪، f‬جلوگیری م ‌‬
‫رخ م ‌‬
‫یداد‪ ،‬معلول آن یعنی ‪ c‬این صورت طبق تبیین لوئیس‪ ،‬اگر‬
‫یرسد که این سخن کاذب باشد ‪ f‬رخ نم ‌‬
‫یداد‪ .‬اما به نظر م ‌‬
‫رخ نم ‌‬
‫یداد‪ ،‬علت آن یعنی ‪ c‬زیرا اگر‬
‫یای وجود نداشت و ‪ a‬رخ نم ‌‬
‫یداد‪ ،‬اما در این صورت‪ ،‬هیچ پیشدستی عّل ‌‬
‫نیز رخ نم ‌‬
‫یداد و موجب پیدایش ‪ d‬یعنی ‪ b‬معلول‬
‫یآید که ‪ f‬نیز رخ م ‌‬
‫یشد‪ .‬پس طبق تبیین لوئیس لزم م ‌‬
‫یکه ‪ f‬علت ‪ c‬م ‌‬
‫نباشد‪ ،‬درحال ‌‬
‫یداند‪ .‬به نظر او‪ ،‬این دو ایراد بر فرض نادرستی مبتنی هستند؛‬
‫اما لوئیس هیچ یک از این دو ایراد را وارد نم ‌‬
‫هست‪·.‬‬
‫عهای قهقرایی )یا رو به عقب‬
‫فواق ‌‬
‫یتوان خل ‌‬
‫فواقع قهقرایی این است )‪) (backtracking‬یعنی اینکه م ‌‬
‫داشت‪ .‬مقصود از خل ‌‬
‫لاند‪ ،‬علت را )که‬
‫عهایی که مبنای اشکا ‌‬
‫فواق ‌‬
‫های را به رویدادی متأخر وابسته بدانیم‪ .‬در هر دو ایراد فوق خل ‌‬
‫که رویداد گذشت ‌‬
‫یکه چنین چیزی نادرست است؛ آنچه در‬
‫یدانند‪ ،‬درحال ‌‬
‫رویدادی متقدم است( به معلول )که رویدادی متأخر است( وابسته م ‌‬
‫با وجود این‪ ،‬مورد دیگری وجود دارد که به نظر‬
‫یدهد‪ ،‬وابسته نیست‪·.‬‬
‫یدهد به آنچه در آینده رخ م ‌‬
‫گذشته رخ م ‌‬
‫یآید؛ یعنی مورد تعین عّلی چندگانه‬
‫یعنی جایی ‪ (causal overdetermination):‬منتقدان‪ ،‬دیدگاه لوئیس از پس تبیین آن برنم ‌‬
‫یتوانست فقط با یکی از آنها پدید آید‪،‬‬
‫یکه آن معلول م ‌‬
‫یآورند‪ ،‬درحال ‌‬
‫مزمان معلولی را به وجود م ‌‬
‫هطور ه ‌‬
‫که دو علت بالقوه ب ‌‬
‫یشوند‪ .‬هر یک از این‬
‫یکنند و مسبب مرگ او م ‌‬
‫های را به فرد دیگری شلیک م ‌‬
‫هطور جداگانه گلول ‌‬
‫مثل ً وقتی که دو نفر ب ‌‬
‫یپذیرد‪ .‬به نظر او نباید موارد تعین‬
‫لوئیس این ایراد را نم ‌‬
‫یتوانست موجب مرگ او شوند‪·.‬‬
‫هتنهایی نیز م ‌‬
‫کها ب ‌‬
‫شلی ‌‬

‫یدانیم چه باید بگوییم؛ یعنی هیچ شهودی دربارۀ آنها‬
‫چندگانه را برای آزمودن نظریۀ علیت به کار برد‪ .‬ما در مورد آنها اصل ً نم ‌‬
‫کتگر درباره متافیزیک زمان بر‬
‫نداریم‪ .‬در نتیجه‪ ،‬عجز از تبیین آن نشانۀ نقص یک نظریه نیست‪.‬فصل هفتم‪ :‬ماهیت زمانمرور‪ .‬م ‌‬
‫یتوان منظم کرد‪:‬‬
‫یگوید اموری که در زمان هستند را به دو شکل م ‌‬
‫این باور است که زمان غیرواقعی است‪ .‬وی م ‌‬
‫دستۀ‬
‫دستۀ ‪.1 B‬‬
‫یکند‪.2.‬‬
‫هبندی م ‌‬
‫نها و وقایع را در طیفی ‌زمان مانند زودتر و دیرتر دست ‌‬
‫که وقایع و زمانها ‪ A‬که زما ‌‬
‫شفرض وجود‬
‫یکند که اول ً پی ‌‬
‫کتگر استدلل م ‌‬
‫یکند‪.‬م ‌‬
‫هبندی م ‌‬
‫نمند مانند گذشته و حال و آینده دست ‌‬
‫را در طیفی زما ‌‬
‫هی ‪ A‬وجود دستۀ ‪ B،‬دستۀ‬
‫یشود‪ ،‬پس زمان امری غیرواقعی است‪ ..‬دو ‪A‬است و ثانیا فرض وجود دست ‌‬
‫منجر به تناقض م ‌‬
‫کتگر داده شده است‪:‬یک‪ .‬نظریه پردازان‬
‫یکنند‪ .‬آنان ‪ A‬دستۀ ‪ B‬به این ادعا که پیش فرض دستۀ ‪ B‬پاسخ به م ‌‬
‫است حمله م ‌‬
‫یکنند بر اینکه دستۀ‬
‫به خودی خود چارچوبی زمانی است‪ .‬از نظر آنان زمان بعد چهارم در کنار سه بعد فضایی ‪ B‬تأکید م ‌‬
‫یاند‪ .‬اینان بر این باور هستند که زبان‬
‫مشهور است‪ .‬همچنین از نظر اینان همه زمانها و محتوای آنها بطور یکسان واقع ‌‬
‫یتواند به زبان غیرزمانمند )‪ (tensed‬زمانمند‬
‫هپردازان )‪ (tensless‬م ‌‬
‫کتگر که دستۀ ‪ A‬ترجمه شود‪.‬دو‪ .‬نظری ‌‬
‫منجر ‪ A‬این ادعای م ‌‬
‫یکنند‪ .‬آنان معتقدند زمان بالذات زمانمند‬
‫یشود را رد م ‌‬
‫هی )‪ (tensed‬به تناقض م ‌‬
‫ها حمله ‪B‬است‪ .‬این گروه به طرفداران دست ‌‬
‫یخواهند زبان زمانمند را به زبان غیرزمانمند تحویل ببرند‪ .‬انتقاد آنها به حذف زبان زمانمند راضی کننده بوده و‬
‫یکنند که م ‌‬
‫م ‌‬
‫در صحنه فلسفی پدید آمدند‪ B .‬را قبول نکنند‪ ..‬در دهه ‪ 1980‬نسل جدیدی از نظریه پردازان ‪ B‬منجر شده تا بسیاری نظریه‬
‫یزمان است را رد ‪ B‬آنها ادعاهای متافیزیکی نظریه‬
‫قدیمی را پذیرفتند اما این ادعا که زبان زمانمند قابل تحویل به زبان ب ‌‬
‫یتوانند توصیف شوند‪:‬‬
‫تهای مختلف در زمان توسط دو دسته مختلف از مفاهیم م ‌‬
‫موقعی ‌‬
‫کتگر·‬
‫کردند‪.‬استدلل م ‌‬
‫یدهند‪ .‬توصیف ما از آن‬
‫نهای مشخصی هستند که رویدادها در آنها رخ م ‌‬
‫موقعیت ها در زمان شامل رویدادها و زما ‌‬
‫‪.1‬‬
‫هر دسته از این مفاهیم‬
‫موقعیتها‪ (1:‬توسط مفاهیم ربطی زودتر از و دیرتر از ‪ (2‬توسط مفاهیم گذشته و حال و آینده·‬
‫یشوند‪ .:‬نظم در طیف مفاهیم ربطی زودتر از و دیرتر از را‬
‫های خاص م ‌‬
‫موجب مرتب سازی رویدادها و زمانها در دست ‌‬
‫یتوانیم از زودتر به دیرتر برویم یا از دیرتر به زودتر برویم که در هرصورت هر رویداد و زمانی ‪ B‬دستۀ‬
‫ینامند‪ .‬در این دسته‪ ،‬م ‌‬
‫م ‌‬
‫بعد ‪ e1‬یا ‪ e2‬زودتر از ‪ e1‬چه ‪ e2‬و ‪ e1‬جایگاه منحصر به فردی برای خود دارد‪ .‬این قانون در هر جفتی از رویدادها جاری است‬
‫یدهند ‪ e2‬نه زودتر و نه دیرتر بلکه همزمان با ‪ e1‬باشد یا ‪ e2‬از‬
‫باشد‪ .‬همین قانون در مورد زمانهایی که رویدادها در آنها رخ م ‌‬
‫یخوانند‪ .‬این سری ما را از آینده دور و از طریق ‪ A‬هم برقرار است‪ ..‬نظم در طیف مفاهیم گذشته و حال و آینده را دستۀ‬
‫م ‌‬
‫دستۀ‬
‫رویدادها ‪ B‬و دستۀ ‪ A ,‬حال به گذشته دور می برند‪·.‬‬
‫یسازند متفاوتند‪·.‬‬
‫در مفاهیمی که دو چارچوب را م ‌‬
‫باشد ‪ e2‬زودتر از رویداد ‪ e1‬موقعیتی ثابت و تغییرناپذیر دارند‪ .‬اگر در هر زمانی صادق باشد که رویداد ‪B‬و زمانها در سری‬
‫سری ‪ e2‬زودتر از ‪ e1‬همیشه صادق است که‬
‫پویاست‪ .‬رویدادها و ‪A‬باشد‪ .‬جریان از همین قرار است در مورد دیرتر از‪·.‬‬
‫یشود‪ ،‬و ‪A‬زمانها در تعینات‬
‫یآید؛ حال م ‌‬
‫بنابراین رویدادی در آینده دور نزدیک و نزدیکتر به حال م ‌‬
‫شان دائمًا در تغییرند‪·.‬‬
‫نوع تغییراتی که رویدادها و وقایع با توجه به تعینات‬
‫ههای دور دور‪·.‬‬
‫یرود تا گذشت ‌‬
‫یرود و عقب م ‌‬
‫‪ A‬سپس به گذشته م ‌‬
‫ییابد‪:‬بخش اول‪ :‬پیش فرض‬
‫کتگر در دو بخش سامان م ‌‬
‫استدل م ‌‬
‫یخواند‪·.‬‬
‫کتگر صیرورت زمانی م ‌‬
‫شان دارند را م ‌‬
‫یسازند تنها در صورتی که در معرض تعینات مختلف ‪B‬است‪ .‬ادعا اینست‪ :‬اموری که سری ‪ A‬سری ‪ B‬سری‬
‫باشند‪ A ،‬را م ‌‬
‫یسازند‪ .‬پس چارچوب زمانی داریم اما چارچوبی که قبل ً توسط چارچوب زمانی دیگر که سری‬
‫باشند ‪A‬چارچوبی زمانی را م ‌‬
‫یکند که فرض وجود ‪ A‬یک چارچوب زمانی شد‌هاند‪.‬بخش دوم‪ :‬محال است که سری‬
‫وجود داشته باشد‪ .‬او استدلل م ‌‬
‫از آنجا که پیش فرض سری ‪A‬سری‬
‫یشود‪·.‬‬
‫است محال بودن اخیر به محال بودن ابتدایی ‪ A‬سری ‪ B‬منجر به تناقض م ‌‬
‫یکند‪ .‬و از آنجا که مفاهیم توصیفی زمان تنها با تعینات‬
‫یگیرد که محال ‪ B‬و تعینات ‪ A‬هم سرایت م ‌‬
‫کتگر نتیجه م ‌‬
‫است م ‌‬
‫کتگر به این دلیل معتقد است که سری‬
‫م ‌‬
‫تنها در صورتی که در معرض ‪‌B‬است چیزی به اسم زمان وجود داشته باشد‪·.‬‬
‫کتگر نیست و ‪ A‬تعینات‬
‫یتواند چارچوبی زمانی باشد‪ ،‬چون پیش فرض زمان تغییر است‪ .‬البته این دیدگاه مختص م ‌‬
‫باشد م ‌‬
‫یتوان‬
‫این ادعا چه درست باشد یا غلط اگر ما این را بپذیریم‪ ،‬نم ‌‬
‫فلسفه قبلی‪ ،‬مثل ارسطو هم بدان باور داشتند‪·.‬‬
‫یسازند مگر اینکه تغییر در سری ‪ B‬گفت که سری‬
‫ممکن باشد‪ .‬اصول ً در صورتی ‪ B‬به خودی خود چارچوبی زمانی م ‌‬
‫یتوانیم سری‬
‫در معرض تغییراتی که غیر از تغییرات در ‪B‬بدانیم که بگوییم سری ‪ A‬را چارچوبی زمانی و مستقل از تعینات ‪ B‬م ‌‬
‫کتگر چنین چیزی امکان ندارد‪ .‬چون معنای تغییر دگرگونی در وجود اشیاء است‪ .‬و ‪ A‬تعینات‬
‫یگیرد‪ .‬و به نظر م ‌‬
‫است قرار م ‌‬
‫یدهند‪ .‬از این رو‪ ،‬اگر تغییری باشد باید در رویدادهایی که جهان را‬
‫بودن‪ /‬وجود اشیاء موضوع رویدادهایی هستند که رخ م ‌‬
‫یکند‬
‫یسازند دگرگونی باشد و این مستلزم اینست که خود آن رویدادها دستخوش تغییر باشند‪ .‬اکنون هر کسی که ادعا م ‌‬
‫م ‌‬
‫یافتد و در عین ‪ B‬یک تغییراتی هست که تنها در سری‬
‫هست باید توضیح دهد چه تغییری هست که برای رویدادها اتفاق م ‌‬
‫آنها نیست‪ .‬اگر این تغییر در بودن اشیاء باشد باید رویدادهای جدید جایگزین رویدادهای قدیمی شوند ‪ A‬حال با توجه به تعینات‬
‫و برای اینکه چنین امری محقق شوند‪ ،‬رویدادهای قدیمی باید از وجود خارج شوند و رویدادهای جدید در جایگاه آنها وارد وجود‬
‫کتگر این نکته را رد‬
‫م ‌‬
‫شوند‪ .‬رویدادهای قدیمی باید در رویداد بودن خود توقف کنند و رویدادهای جدید رویداد بشوند‪·.‬‬
‫یکند‪ .‬از نگاه او‪ ،‬رویدادها در سری‬
‫تهای مختلف در ‪B‬م ‌‬
‫یتوانند وارد وجود شوند یا از وجود خارج شوند‪ ،‬زیرا موقعی ‌‬
‫نم ‌‬
‫است پس او تنها همان ‪ B‬ثابت و دائمی هستند‪ .‬افزون براینکه اگر چیزی رویدادی خاص و در موقیعتی خاص از سری ‪B‬سری‬
‫یتواند در وجود خود متوقف شود یا رویداد شود‪ ،‬بلکه همیشه ‪ B‬رویداد در همان موقعیت‬
‫است‪ .‬اما اگر اینگونه است دیگر نم ‌‬
‫یتواند وارد وجود شود و نه رویداد شود‪ .‬اگر همیشه وجود دارد ‪B‬به عنوان یک رویداد در موقعیت سری‬
‫خود قرار دارد؛ نه م ‌‬
‫مساله اینجا است که آیا با ترکیب رویدادهای‬
‫یتواند به وجود بیاید یا رویداد بشود‪·.‬‬
‫همیشه رویداد است پس نم ‌‬
‫یتوان تغییری را ترسیم کرد؟ پاسخ این است که اگر چیزی از رویداد قدیمی در رویداد جدید‬
‫قدیمی با رویدادهای جدید نم ‌‬
‫باقی بماند‪ ،‬پس در اینجا تغییر هست بدون اینکه رویداد قدیمی کامل ً در رویداد بودن خود متوقف شود و بدون اینکه رویداد‬
‫جدید یکباره از ناکجا وارد وجود شود‪ .‬لزمه این طرح این است که رویدادها ساختارهای پیچید‌های از مقومات مختلف باشند و‬
‫رویداد قدیمی و جدید همپوشانی داشته و در مقومات شریک باشند‪ .‬اما اگر در اینجا تغییر اصیلی بخواهد باشد رویداد جدید و‬
‫قدیم باید متفاوت باشند‪ ،‬باید از نظر عددی مقومات مختلفی داشته باشند‪ .‬بدین صورت که برخی عناصر رویداد قدیم دیگر‬
‫کتگر این طرح هم دارای‬
‫از نظر م ‌‬
‫موجود نباشند‪ ،‬برخی عناصر رویداد جدید به وجود بیایند یا هر دو با هم اتفاق بیافتد‪·.‬‬
‫تهای رویدادها در سری‬
‫ثابت و پایدار است‪ .‬بدین معنا که رویدادها همراه با مقوماتی که آنها را ‪B‬مشکلتی است‪ .‬موقعی ‌‬

‫هاند تنها در موقعیت خاص سری‬
‫یتوانند به وجود بیایند یا از وجود خارج ‪‌B‬ساخت ‌‬
‫شان وجود دارند‪ .‬همانطور که رویدادها نم ‌‬
‫کتگر این حقیقت که‬
‫از دیدگاه م ‌‬
‫یتوانند وارد وجود شده یا از وجود خارج شوند‪·.‬‬
‫شوند‪ ،‬عناصر آنها نیز نم ‌‬
‫یتوانند وارد وجود شده یا از ‪B‬سری‬
‫چارچوبی ثابت و لیتغیر است‪ ،‬لوازم وسیع بیشتری دارد‪ .‬توضیح اینکه نه تنها اشیاء نم ‌‬
‫یتوانند تغییر‬
‫یتوانند عناصری را به دست آورند و نه از دست بدهند و آنها در هر لحاظی نم ‌‬
‫آن خارج شوند‪ ،‬نه م ‌‬
‫در نتیجه راهی نیست که رویدادها تغییری به غیر از تغییری که سری‬
‫یگیرد‪ ،‬داشته باشد‪ A .‬توسط تعینات ‪B‬کنند‪·.‬‬
‫م ‌‬
‫اما اگر در اینجا تغییری بخواهد باشد‪ ،‬رویدادهای مقوم آن باید تغییر کنند‪ .‬اگر تغییری اصیل نباشد در این صورت چارچوبی‬
‫بناراین‪ ،‬اگر سری‬
‫بخواهد چارچوبی ‪ B‬زمانی هم نخواهد بود و اگر چارچوبی زمانی نباشد در واقع چیزی نیست‪·.‬‬
‫یتوانند تغییر کنند‪ B ،‬باید دستخوش نوعی تغییر باشند و تنها با لحاظ تعّینات ‪ B‬زمانی باشد رویدادهای درون سری‬
‫آنها نم ‌‬
‫یتوانند دستخوش تغییر شوند‪ .‬یعنی رویدادی از آینده دور نزدیک و نزدیکتر بیاید و از طریق حال به ‪A‬آنها با لحاظ تعینات‬
‫شان م ‌‬
‫یرسد رویدادهای سری‬
‫میتوانند دستخوش تغییر شوند و در این ‪ B‬گذشته برود ودر گذشته ها فرو رود‪ .‬از این رو‪ ،‬به نظر م ‌‬
‫ه به تعینات‬
‫آنها وابسته است‪ ،‬تنها از این جهت که ‪ A‬صورت طبق یک نظم زمانی چیده شوند‪ ،‬اما از آنجا که تغییر در این دست ‌‬
‫چارچوبی زمانی نیست‪ B ،‬میتواند چارچوبی زمانی شود‪ .‬و اگر خود سری ‪B‬میشوند‪ ،‬سری ‪ A‬وارد سری ‪B‬مقومات سری‬
‫نتیجه بخش اول برهان‪ :‬از میان دو ‪ B‬پیش فرض همه وجود سری ‪ A‬اصل ً چیزی نیست‪ .‬زیرا سری ‪B‬سری‬
‫است‪·.‬‬
‫کتگر درست ‪ A‬چارچوب زمانی‪ ،‬سری‬
‫اشکال‪ :‬اگر ما تنها رویدادها را در معرض تغییر بدانیم حرف م ‌‬
‫یتر است‪·.‬‬
‫بنیاد ‌‬
‫یدهد که لحظات هم در سری‬
‫کتگر پاسخ م ‌‬
‫م ‌‬
‫جایگاهی ثابت و ‪ B‬است اما اگر لحظات را در معرض تغییر بدانیم چه؟·‬
‫یتوانند با یکدیگر ترکیب شوند‪ ،‬و‬
‫یتوانند وارد وجود شده یا از آن خارج شوند‪ ،‬نم ‌‬
‫دائمی دارند‪ ،‬همانند رویدادها آنها نم ‌‬
‫یتوانند تغییر کنند‪ ،‬آنها در تعینات‬
‫یتوانند تغییر کنند‪ ،‬از آینده حرکت ‪ A‬همینطور در هیچ یک از ویژگیهای دیگر نیز نم ‌‬
‫شان م ‌‬
‫های که‬
‫کنند و از راه حال به گذشته روند‪ .‬تنها چیزی که با تغییر رویدادها به لحظات داریم اینست که با کمی تغییر همان نتیج ‌‬
‫یکنند‪ ،‬و با لحاظ سری‬
‫این اشیاء هستند که تغییر م ‌‬
‫حتی اگر لحظات و ‪ B‬راجع به رویدادها گرفتیم را خواهیم گرفت‪·.‬‬
‫یتوانند‪ .‬برای اینکه چیزی تغییر کند لزم دارد که ویژگیهای متفاوتی در لحظات مختلفی‬
‫رویدادها نتوانند تغییر کنند اشیاء م ‌‬
‫یرسد این در سری‬
‫ممکن باشد‪ .‬مثل چیزی در چهارشنبه گرم باشد و در روز بعد سرد ‪ B‬داشته باشد و به نظر م ‌‬
‫کتگر به اینکه یک شی در یک لحظه سرد و در لحظه دیگر در سری‬
‫اشکال م ‌‬
‫گرم باشد‪ (1 :‬نخست وی به یک ‪ B‬باشد‪·.‬‬
‫مزمان دارای یک بخش سرد و یک بخش گرم باشد و‬
‫یتواند ه ‌‬
‫یزند که یک شی ممتد فضا‪-‬مکانی هم م ‌‬
‫مورد مشابه مثال م ‌‬
‫یداند‪ (2.‬ما تنها در صورتی تغییر اصلی داریم که در ویژگیها و صفات اشیاء تغییر داشته باشیم‪.‬‬
‫کسی چنین چیزی را تغییر نم ‌‬
‫یای در سری‬
‫در روز چهارشنبه گرم و در روز بعد در همان سری سرد باشد ما هیچ تغییری در ویژگیهای شی ‪ B‬اگر ش ‌‬
‫ویژگی گرم بودن را دارد ‪ B‬ویژگیهای اشیاء همیشه ثابت و دائمی هستند‪ .‬اگر چیزی در سری ‪ B‬نداریم‪ .‬تنها با لحاظ سری‬
‫همیشه آن ویژگی را خواهد داشت و اگر در روز بعد این ویژگی را دارد که سرد است همیشه آن ویژگی را دارد‪ .‬ویژگیهای‬
‫یتوانند دستخوش تغییرات ‪B‬اشیاء در سری‬
‫پس اشیاء هم مانند رویدادها و زمانها نم ‌‬
‫یتواند تغییر کند‪·.‬‬
‫نم ‌‬
‫یتواند در سری‬
‫تنها صورت تغییری که م ‌‬
‫کتگر‪·:‬‬
‫نتایج بخش اول استدلل م ‌‬
‫باشد با لحاظ ‪B‬شوند‪·.‬‬
‫پیش فرض سری ‪ A‬تعینات‬
‫سری ‪ B‬سری ‪A‬آنهاست‪·.‬‬
‫مفاهیم بنیادین زمانی هستند‪ .‬مفاهیم زمانمند‪ A ،‬است‪·.‬‬
‫کتگر چنین‬
‫م ‌‬
‫یاند‪·.‬‬
‫)که مفاهیمی انتقالی )گذرا( هستند مثل گذشته بودن‪ ،‬حال و آینده بودن( برای طبیعت زمان ضرور ‌‬
‫بخش دوم استدلل‪ :‬محال بودن سری‬
‫یگیرد که زمان غیرواقعی است‪·.‬‬
‫ویژگیهای گذشته‪ ،‬حال و آینده ‪ A:‬نتیجه م ‌‬
‫بودن با یکدیگر ناسازگارند‪ .‬ضرورتًا اگر رویدادی آینده باشد نه حال است و نه آینده؛ اگر رویدادی حال باشد نه آینده است و نه‬
‫وجود داشته باشد هر رویدادی در این سری ‪A‬گذشته؛ و نهایتًا اگر رویدادی گذشته باشد نه حال است و نه آینده‪ .‬اگر سری‬
‫ممکن است کسی بگوید‪ ،‬برای ایده سری‬
‫ضروری است که رویدادها از آینده دور ‪ A‬هر سه ویژگی را خواهد داشت‪·.‬‬
‫حرکت کنند و از طریق حال به گذشته دور بروند‪ .‬و از آنجا که محال است هر رویدادی هر سه تای این ویژگیها را داشته باشد‬
‫کتگر‪ ،‬اشکال واضحی به این اشکال وارد است‪ .‬این استدلل در صورتی ‪ A‬محال است که سری‬
‫وجود داشته باشد‪ .‬از نظر م ‌‬
‫بدین جهت محال است که هر رویدادی هر سه ویژگی حال‪ ،‬گذشته و آینده بودن را ‪A‬موفق است که نشان دهد سری‬
‫همزمان داشته باشد‪ .‬اما حقیقت اینست که رویدا‌دها این سه ویژگی را به صورت متوالی دارد نه همزمان؛ و با استفاده از‬
‫لزایی در اینجا وجود ندارد‪ .‬پدیده گذر زمانی مستلزم این نیست‬
‫یتوانیم نشان دهیم که هیچ چیز مشک ‌‬
‫صور زمانمند فعل م ‌‬
‫که هر رویدادی در یک لحظه هر سه ویژگی حال و گذشته و آینده بودن را داراست‪ .‬موضوع اینست که رویدادی که حال است‪،‬‬
‫یدهد که‬
‫کتگر توضیح م ‌‬
‫م ‌‬
‫آینده بوده و گذشته خواهد بود‪ ،‬و رویدادی که گذشته است‪ ،‬حال و آینده بوده است‪·.‬‬
‫یگوییم شی‬
‫یتوان برای صور زمانمند فعل ارزش اسمی بگذاریم‪ .‬حال مراد از اینکه م ‌‬
‫در زمان( ‪ X‬را دارد که ‪ P‬ویژگی ‪ X‬م ‌‬
‫خواهد بود چیست؟ باید تحلیل درستی از این نکته ارائه دهیم‪ :‬اینکه ‪ X، P‬بود و اینکه ‪ X، P‬است و اینکه ‪) P‬حال ‪(tense‬‬
‫‪ X، P‬در لحظاتی از زمان حال؛ اینکه بگوییم ‪) P،‬در مفادی غیرزمانی( ‪ X‬بدین معناست که بگوییم ‪) P ،‬در زمان حال(‪ X‬بگوییم‬
‫خواهد بود بدین ‪ X، P‬و اینکه بگوییم ‪ P ،‬دوباره بدون زمان( در لحظاتی از زمان گذشته( ‪ X‬بود بدین معناست که بگوییم‬
‫·‪ P.‬بدون زمان( در لحظاتی از آینده(‪ X‬معناست که بگوییم‬
‫وقتی که این تحلیل را بر مورد رویدادی که حاضر است و‬
‫یرسیم که رویداد )غیرزمانمند( در زمان حال‪ ،‬حال است‪،‬‬
‫یکنیم‪ ،‬به این نتیجه م ‌‬
‫آینده بود و گذشته خواهد بود‪ ،‬تطبیق م ‌‬
‫مشکل اینست که این زمانها تنها‬
‫)غیرزمانمند( در زمان آینده گذشته‪ ،‬و )غیرزمانمند( در گذشته آینده است‪·.‬‬
‫اشاره شده در تحلیل را ندارند‪ ،‬هر یک از زمانها مانند رویداد اصلی هر سه ویژگی را دارد‪ .‬بنابراین ناسازگاری که ‪ A‬ویژگیهای‬
‫یخواستیم قدرت زبان زمانمند را توضیح دهیم همه جا‬
‫میخواستیم با ارجاع به حالت زمانمند افعال رفع کنیم دوباره وقتی م ‌‬
‫ییابیم که با‬
‫پیدا شد‪ .‬و اگر ما بخواهیم دوباره برای رفع ناسازگاری به حالت زمانی فعل ارجاع دهیم دوباره خود را مجبور م ‌‬
‫توسل به حالت زمانی فعل ناسازگاری را توضیح دهیم‪ .‬و توضیح دسته جدیدی از زمانها را معرفی خواهد کرد‪ .‬که برای‬
‫هایم‪ ،‬تسلسلی که باطل‬
‫هرکدام از آنها دوباره ناسازگاری پیدا می شود‪ .‬و به این ترتیب در دام تسلسلی نامحدود قرار گرفت ‌‬
‫یآید بلکه هر چیزی چه رویداد و چه زمان باشد با حرکت از آینده به حال و‬
‫این مشکل تنها برای رویداد پیش نم ‌‬
‫است‪·.‬‬
‫یشود و همین نتیجه را خواهد داشت‪ .‬سری‬
‫چیزی نیست جز چارچوبی که رویدادها و ‪A‬گذشته دستخوش صیرورت زمانی م ‌‬
‫یشوند‪ ،‬پس محال است که سری‬
‫بخش اول استدلل مک تگر که ‪ A‬زمانهای آنها دستخوش صیرورت زمانی م ‌‬
‫باشد‪·.‬‬

‫یگفت پیش فرض سری‬
‫است‪ ،‬بنابر این محال بودن اخیر مستلزم محال بودن ابتدایی است‪ .‬پس نه تنها محال ‪ A‬سری ‪B‬م ‌‬
‫است که چیزی گذشته و حال و آینده باشد بلکه محال است زودتر از و دیرتر از و همزمان با چیز دیگری باشد‪ .‬و چنین‬
‫·‪ B‬حرفهایی مستلزم اینست که بگوییم چیزی به اسم زمان وجود ندارد‪.‬نظریه دستۀ‬
‫پیش فرض ‪ A‬ادعا‪ :‬سری‬
‫کتگر در سری ‪B‬سری‬
‫ماهیت زمان دقیقًا همان چیزی است که م ‌‬
‫هپردازان ‪B‬نیست‪·.‬‬
‫زمان را ‪ B‬توصیف کرده است‪ .‬نظری ‌‬
‫یکنند‪ .‬از نگاه آنان‪ ،‬زمان‬
‫چارچوبی ابدًا ثابت که با روابط غیرزمانمند زودتر از و دیرتر از و همزمان با ساخته شده است‪ ،‬تبیین م ‌‬
‫بعد دیگری‪ ،‬همراه سه بعد فضا‪-‬مکانی است که اشیاء در آن پخش شد‌هاند‪ .‬مانند همه موقعیتهای فضایی و محتویات آنها‪،‬‬
‫تهای مختلف زمانی‪ ،‬یا زمانها و محتویات آنها جایگاه وجودشناختی یکسانی دارند‪ .‬همچنانکه هیچ ترجیحی نسبت به‬
‫موقعی ‌‬
‫یگویم‬
‫یگویم مثل »اینجا« وجود ندارد‪ ،‬هیچ چیز متفاوتی از نظر متافیزیکی راجع به زمانی که من در آن م ‌‬
‫مکانی که م ‌‬
‫یتوانیم بطرز‬
‫یاند‪ .‬با صورت غیرزمانمند زبان ما م ‌‬
‫»اکنون« یا در حال وجود ندارد‪ .‬همه زمانها و محتویات آنها بطور یکسان واقع ‌‬
‫جالبی این مطلب را بیان کنیم‪ .‬بنابراین جولیوس سزار‪ ،‬جورج واشنگتون تونی بلر‪ ،‬و بر فرض رئیس جمهور شانزدهم امریکا‬
‫هپردازان‬
‫بنابراین‪ ،‬نظری ‌‬
‫یاند‪·.‬‬
‫وجود دارند‪ .‬هرکدام در زمان خودشان وجود دارند‪ ،‬و هر چهارتای آنها بطور یکسان واقع ‌‬
‫یدانند‪ B .‬دستۀ‬
‫چهاربعدی گرا هستند که همه زمانها و محتویات آنها را بطور یکسان واقعی م ‌‬
‫سری‬
‫در عین اینکه ثابت و پایدار است چارچوبی کامل ً زمانی است‪ .‬آنها قبول دارند که زمان و تغییر ‪) B‬اترنالیست(·‬
‫کتگر در اینکه گفت اگر تغییری‬
‫استدلل‪ :‬م ‌‬
‫یتواند باشد‪·.‬‬
‫طاند‪ ،‬اما نوعی تغییر در چارچوبی غیرزمانمند م ‌‬
‫کامل ً مرتب ‌‬
‫یافتند رخ‬
‫باشد باید در رویدادها باشد اشتباه کرده است‪ .‬رویدادها و حداقل برخی از آنها تنها تغییراتی هستند آنها تفاق م ‌‬
‫یتوانند وارد‬
‫یکنند‪ ،‬م ‌‬
‫لهای مختلفی تغییر م ‌‬
‫یشوند و اشیاء به شک ‌‬
‫یدهند‪ .‬تغییرات اشیائی هستند که وارد رویدادها م ‌‬
‫م ‌‬
‫یتوانند ویژگیهایی را به دست آورده یا از دست بدهند‪ .‬اشیاء آشنای ما‬
‫یتوانند در وجود خود متوقف شوند‪ ،‬م ‌‬
‫وجود شوند‪ ،‬م ‌‬
‫یاند‪ .‬آنها حدود زمانی دارند‪.‬‬
‫همانگونه که در فضا پخش شد‌هاند در زمان هم پخش شد‌هاند‪ .‬آنها خزند‌ههای زمانی و مکان ‌‬
‫برای هر امر جزیی لحظه ابتدایی هست که در آن به وجود آمده و لحظه ابتدایی بعدی هست که در آن دیگر وجود‬
‫اینکه بگوییم شی در زمان به وجود آمد بدین معناست که بگوییم‪ :‬آن زمان اولین لحظه وجود آنست و اینکه‬
‫ندارد‪·.‬‬
‫های که دیگر در آن وجود ندارد را مشخص کنیم‪ .‬به‬
‫بگوییم آن جزیی دیگر در زمان وجود ندارد بدین معناست که اولین لحظ ‌‬
‫یای دستخوش تغییر در صفاتش است تنها بدین معناست که بگوییم که در یک زمان آن ویژگی‬
‫همین ترتیب اینکه بگوییم ش ‌‬
‫کتگر استدللی علیه امکان به وجود آمدن و گذر کردن و تغییر در ویژگی داشت که‬
‫م ‌‬
‫را دارد و در زمان دیگر آن را ندارد‪·.‬‬
‫هپردازان‬
‫کتگر برای محال بودن به وجود آمدن و گذر کردن رویداد ‪ B‬دقیقًا بر آنچه که نظری ‌‬
‫یکنند تمرکز دارد‪ .‬استدلل م ‌‬
‫ارائه م ‌‬
‫یگوید از آنجا که هر امری که در سری‬
‫آن استدلل م ‌‬
‫یتوان آن را به اشیاء نیز تعمیم داد‪·.‬‬
‫تبندی شده است اما م ‌‬
‫صور ‌‬
‫یزمان ‪B‬است در زمان معین خودش قرار دارد و از آنجا که تمامی حقایق سری ‪B‬‬
‫در ابدیت هستند هر عنصری)‪ (tenseless‬ب ‌‬
‫تنها این ویژگی را دارد که در زمان معین وجود دارد اما برای آنها محال است که دارای ویژگی شوند یا ویژگی را از ‪ B‬در سری‬
‫مدافعان ‪ B‬دست دهند‪ ،‬بلکه همیشه آن ویژگی را دارند‪ .‬پس هیچ عنصری در سری‬
‫یتواند به وجود بیاید یا بگذرد‪·.‬‬
‫نم ‌‬
‫یای که زمانی فهرست شده ‪ B‬نظریه‬
‫یتوانند ادعا کنند که این خط از استدلل میان دو ویژگی خلط کرده است؛ ویژگ ‌‬
‫م ‌‬
‫است و بدون قید وجود دارد‪ (non-time-indexed) .‬وجود دارد و ویژگی که غیر زمانی فهرست شده ‪ t‬و در )‪(time-indexed‬‬
‫یتواند تأکید کند که اشیاء با لحاظ ویژگی غیرزمانی فهرست شده که صرفًا بدون قید وجود دارند متفاوتند‪ .‬ممکن ‪ B‬نظریه‬
‫م ‌‬
‫نهایی نیز وجود داشته باشند که ‪ X‬است که دو زمان باشد که‬
‫در آنها آن ویژگی را ‪ X‬در آنها آن ویژگی را داشته باشد و زما ‌‬
‫چنین ویژگی داشته باشد‪ .‬فهمیدن امکان وجود چنین صفاتی ‪ B‬نداشته باشد‪ .‬هیچ چیزی وجود ندارد که مانع شود سری‬
‫نظریه پردازان ‪ X‬همه آن چیزی است که برای درست بودن اینکه‬
‫‪ B‬به وجود آید و سپس در بودن توقف کند‪ ،‬لزم است‪·.‬‬
‫کتگر مبنی بر اینکه در سری‬
‫یتوانند چنین استدللی را برای دفع ادعای م ‌‬
‫تغییر امکان ندارد نیز جاری کنند‪ .‬استدلل ‪ B‬م ‌‬
‫کتگر این بود‪ :‬اگر شی‬
‫و سرد بودن در ‪ t‬ابدًا ویژگی گرم بودن در ‪ X‬سرد است پس '‪ t‬گرم است و در زمان ‪ t‬در زمان ‪ X‬م ‌‬
‫یتواند دستخوش تغییر '‪ t‬زمان‬
‫یای را از دست بدهد یا بدست آورد‪ ،‬پس در دمایش نم ‌‬
‫یتواند ویژگ ‌‬
‫را دارد‪ .‬بنابراین نم ‌‬
‫نظریه پردازان‬
‫کتگر میان ویژگی های زمانی فهرست شده با ‪ B‬شود‪·.‬‬
‫یتوانند مانند مورد قبل در اینجا ادعا کنند م ‌‬
‫م ‌‬
‫یهای زمانی فهرست شده را همیشه دارد اما همه ویژگی‬
‫یهای غیر زمانی فهرست شده خلط کرده است‪ .‬شی ویژگ ‌‬
‫ویژگ ‌‬
‫یهای بدون قید ]غیرزمانی فهرست شده[ را در یک زمان‬
‫یتواند این ویژگ ‌‬
‫های شی زمانی فهرست شده نیست پس م ‌‬
‫از این رو‪ ،‬عنصری در سری‬
‫یکند‪·.‬‬
‫یتواند ‪B‬داشته باشد و در زمانی دیگر فاقد باشد و همین برای تغییر کفایت م ‌‬
‫م ‌‬
‫کتگر را که‬
‫یتواند وارد وجود شود و از آن خارج شود‪ .‬به همین ترتیب اگر ما این ادعای م ‌‬
‫متحمل انواعی از تغییرات شود‪ .‬م ‌‬
‫کتگر سری‬
‫یروند تصدیق کنیم‪ ،‬به نظر میرسد مجبوریم قبول کنیم که برخلف م ‌‬
‫به ‪ B‬تغییر و زمان دست در دست هم جلو م ‌‬
‫اما نظریه پردازان‬
‫یتری بکنند‪ ،‬مبنی بر اینکه سری ‪ B‬درستی چارچوبی زمانی است‪·.‬‬
‫تنها ‪ B‬می خواهند ادعای قو ‌‬
‫نظریه پردازان‬
‫قاند‪ ،‬و ‪A‬با مک تگر مبنی بر اینکه سری ‪ B‬چارچوب زمانی درست است‪·.‬‬
‫منجر به تناقض میشود مواف ‌‬
‫یگویند اگر چیزی بتواند حرکت کند به‬
‫یگویند حتی اگر صیرورت زمانی منجر به تناقض نشود عمیقًا مشکل زاست‪ .‬آنها م ‌‬
‫م ‌‬
‫یکند یا سریع؟ باید در اینجا میزانی برای انداز‌هگیری تندی و‬
‫یتوانیم بپرسیم که چگونه؟ آهسته حرکت م ‌‬
‫طور معناداری م ‌‬
‫را می سازند خود نیز باید ‪ A‬کندی تغییر باشد‪ .‬پس ما احتیاج به یک زمان فوق زمان قبلی داریم‪ .‬پس زمان هایی که سری‬
‫یکنند؟‬
‫نها نیز حرکت م ‌‬
‫لها دوباره تکرار میشود‪ .‬آیا آن زما ‌‬
‫تغییر کنند و زمان داشته باشند‪ .‬و در این موقعیت همه آن سؤا ‌‬
‫حرکت آنها کند است یا تند؟ و در این موقعیت ما لزم داریم که زمانی داشته باشیم که اندازه آنها را برای ما مشخص کند‪ .‬و‬
‫نظریه پردازان‬
‫یگویند بهترین گزینه قبول نظریه ‪ B‬این همان تسلسل نامتناهی است‪·.‬‬
‫به عنوان تنها نظریه طبیعت ‪ B‬م ‌‬
‫زمان است‪ ،‬خصوصًا اینکه از اعتبارنامه علمی کافی نیز برخوردار است‪ ،‬یعنی دقیقًا همان چیزی است که انیشتین در نسبیت‬
‫اما سؤالی پیش روی نظریه پردازان‬
‫قرار می گیرد که آیا موضوع ما این نیست که ‪ B‬خاص بدان ملتزم شده است‪·.‬‬
‫لهای‬
‫قاند؟ و صدق آنها مستلزم وجودی ویژگی ‪‌ A‬جملتی که ما در آنها محمو ‌‬
‫یبریم اغلب صاد ‌‬
‫و صور زمانی فعل را بکار م ‌‬
‫پاسخ کلی نظریه پردازان )‪ (tense‬های زمانی‬
‫اینست که صدق آنها با متافیزیک ‪ B‬و حقایق و امور واقع زمانی است؟·‬
‫لهای سری ‪ B‬ابدی گرای نظریه‬
‫‪ B‬قابل ترجمه به جمله ای معادل آن در نظریه ‪ A‬سازگار است‪ .‬و هر جمله زمانی با محمو ‌‬
‫دو استراتژی برای ترجمه در ضمن نظریه‬
‫استفاده شده است‪ .1.1:‬ترجمه بر اساس تاریخ‪ :‬بر این اساس ‪ B‬است‪·.‬‬

‫های بی زمان که زمان آن رویداد را با‬
‫یتواند بدون نقص محتوایی با جمل ‌‬
‫تبیین جمله زمانی که گزارش وقوع یک رویداد است م ‌‬
‫های زمانی را اظهار کنم )‪(1‬‬
‫یکند جایگزین شود‪ .‬اگر من در روز کریسمس ‪ 2005‬جمل ‌‬
‫ارجاع به تاریخ تقویمی آن مشخص م ‌‬
‫یآید‪ .2.‬استراتژی تحلیل‬
‫یشود )‪ (2‬در ‪ 25‬دسامبر ‪ 2005‬باران م ‌‬
‫هام بدون زمان اینگونه م ‌‬
‫دیروز برف آمد‪ ،‬آنچه که من گفت ‌‬
‫متضمن ارجاع به همان جمله خاص ‪ A‬طبق این استراتژی یک جمله خاص نظریه ‪ (token reflexive analysis):‬بازتابی خاص‬
‫آن مشخص کند‪ .‬طبق این محاسبه اگر من ‪ B‬است و قدرت زبان زمانی این است که زمان رویداد را با ارجاع به ارتباطات‬
‫های از نظریه‬
‫یآید‪ ،‬با جمل ‌‬
‫یآید و اگر )‪ (1‬را بنویسم ‪ B‬بگویم‪ (3) :‬اکنون برف م ‌‬
‫یشود )‪ (4‬همزمان با بیان من برف م ‌‬
‫اینگونه م ‌‬
‫یآید‪.‬نظریه ‪ B‬جمله نظریه‬
‫·‪ A‬اینگونه میشود که )‪ (5‬یک روز زودتر از این نگارش باران م ‌‬
‫هپردازان‬
‫زمان را دارای ‪ A‬نظری ‌‬
‫یدانند‪ .‬آنها‪ ،‬برخلف طرفداران دستۀ ‪ A‬ویژگی سری‬
‫منکر این هستند که زمان چارچوبی ثابت و پایدار داشته باشد هر ‪ B‬م ‌‬
‫هپردازان‬
‫زمان را به نحوی تحویل ناپذیر زمانی ‪ A‬زمان‪ ،‬رویداد و امری جایگاه ثابت یا به یک اندازه واقعی داشته باشد‪ .‬نظری ‌‬
‫یدانند و بر این باورند که اظهارات مختلف زبانی از زمان‬
‫یهایی که )‪ (tense‬م ‌‬
‫یهای عینی زمان اشاره دارند؛ ویژگ ‌‬
‫به ویژگ ‌‬
‫یشناسانه تمایزات مهمی با هم دارند‪.‬‬
‫یهای زمانی مختلف از نظر هست ‌‬
‫حتی بدون متفکرین وجود دارند‪ .‬از نگاه آنها ویژگ ‌‬
‫های که نه گذشته و نه آینده‬
‫زمان حال از نظر متافیزیکی امتیازی نسبت به دیگر زمان ها دارد‪ .‬اکنون واقعی است به گون ‌‬
‫هپردازان‬
‫چکدام واقعی نیست‪ .‬بنابراین تلش نظری ‌‬
‫برای ترجمه زبان زمانمند به زبان غیرزمانمند محکوم به شکست ‪ B‬هی ‌‬
‫یزمان )‪ (2‬در ‪ 24‬دسامبر‬
‫یتواند به عبارت ب ‌‬
‫استدلل علیه ترجمه بر اساس تاریخ‪ :‬عبارت )‪ (1‬دیروز برف آمد نم ‌‬
‫است‪·.‬‬
‫یآید‪ ،‬ترجمه شود‪ ،‬بر این اساس که اگر )‪ (2‬معنای )‪ (1‬را دارد‪ ،‬آنگاه محال خواهد بود که به آنچه توسط )‪ (1‬بیان‬
‫‪ 2005‬برف م ‌‬
‫هپردازان‬
‫یشود‪ ،‬باور داشته باشم؛ اما نظری ‌‬
‫یکنند که این امر ممکن ‪ A‬میشود بدون باور به آنچه توسط )‪ (2‬بیان م ‌‬
‫تأکید م ‌‬
‫فرض کنید من در روز قبل از کریسمس ‪ 2005‬از‬
‫یآنکه به ‪ 2‬نیز باور داشته باشم‪·.‬‬
‫است که من به ‪ 1‬باور داشته باشم ب ‌‬
‫لام‪.‬‬
‫یآید از آنجا که من تازه از کما بیرون آمد‌هام کامل ً نسبت به تاریخ جاه ‌‬
‫کمایی طولنی بلند شده باشم و ببینم که برف م ‌‬
‫استدلل‬
‫یکنم‪·.‬‬
‫یکنم در حالی که به )‪ (2‬اقرار نم ‌‬
‫روز بعد در حالی که هنوز نسبت به تاریخ جهل دارم به )‪ (1‬اقرار م ‌‬
‫یتواند به عبارت غیرزمانی )‪ (4‬همزمان با بیان‬
‫یآید نم ‌‬
‫علیه استراتژی تحلیل انعکاسی خاص‪ :‬عبارت زمانی )‪ (3‬الن برف م ‌‬
‫یآید‪ ،‬تحلیل شود‪ .‬زیرا )‪ (3‬و )‪ (4‬لوازم متفاوتی دارند و جملتی که لوازم متفاوتی دارند در معنا متفاوتند‪(4) .‬‬
‫من برف م ‌‬
‫مستلزم اظهار معینی راجع به هوا است‪ ،‬در حالی که )‪ (3‬مستلزم این نیست‪ (3) .‬حتی اگر کسی نباشد که از زبان‬
‫طرفداران دستۀ‬
‫کتگر مبنی بر اینکه فرض ‪ A‬استفاده کند‪ ،‬صادق است اما این در مورد )‪ (4‬صدق نمیکند‪·.‬‬
‫این ادعای م ‌‬
‫یگویند در صورتی ویژگی های حال بودن‪ ،‬گذشته ‪ A‬رویدادهای نمایشگر تعّینات‬
‫منجر به تناقض میشود را نیز نمی پذیرند و م ‌‬
‫هتای آنها را با هم داشته باشد اما اگر متوالیًا واجد آنها باشد‪ ،‬چنین‬
‫بودن و آینده بودن با هم ناسازگارند که هر رویدادی هر س ‌‬
‫یتوانیم به‬
‫کتگر گفته بود که ما نم ‌‬
‫م ‌‬
‫یتوانیم نشان دهیم‪·.‬‬
‫یآید‪ .‬و این نکته را با صور زمانی فعل م ‌‬
‫مشکلی پیش نم ‌‬
‫کتگر منجر به تناقض‬
‫صور زمانی افعال ارزشی بنهیم ما باید تحلیلی از افعال زمانی آماده کنیم که طبق استدلل پیش گفته م ‌‬
‫هپردازان‬
‫این استدلل را نمی پذیریند و می گویند این تحلیل او با گفته خودش ناسازگار است‪ :‬زیرا ‪ A‬میشود‪ .‬نظری ‌‬
‫کتگردرباره رابطه سری‬
‫یگوید سری ‪ B‬و سری ‪ A‬م ‌‬
‫یتر از سری ‪A‬م ‌‬
‫است و این بدین معناست که زبان زمانی ‪ B‬بنیاد ‌‬
‫یتر از زبان بی زمان است‪ .‬در این صورت چرا ما برای صور زمانی افعال ارزشی نگذاریم و بخواهیم آنها را به زبان بی زمان‬
‫بنیاد ‌‬
‫هپردازان‬
‫نظری ‌‬
‫لهای مختلف ‪ A‬تحلیل بکنیم‪·.‬‬
‫تحویل ناپذیرند و ویژگی عینی زمان را بیان ‪ A‬همگی اتفاق دارند که محمو ‌‬
‫یک مورد از صیرورت زمانی در زبان )‪ (transitory character‬میکنند‪ ،‬اما راجع به ویژگی گذرای‬
‫زمان اختلف دارند‪·.‬‬
‫کتگر توصیف شد که بیان آن گذشت‪ ،‬مورد دیگر از صیرورت زمانی‪ ،‬نظریه سی‪ .‬دی ِبراد است‪ .‬یک ردیف خانه را در خیابان‬
‫م ‌‬
‫یکند‬
‫یکند چراغ بالی ماشین را روشن م ‌‬
‫فرض کنید‪ .‬پلیس به سمت پایین خیابان حرکت میکند همینطور که حرکت م ‌‬
‫)نورافکن پلیس( به شکلی که در هر لحظه یک خانه روشن میشود‪ .‬فرض کن خانه ها رویدادهای مختلفی هستند که در نظم‬
‫ههایی که قبل ً روشن شد‌هاند نماینده گذشته و آنهایی که هنوز‬
‫خاص زمانی تنظیم شد‌هاند‪ ،‬نوِر نورافکن حال است‪ ،‬خان ‌‬
‫های در آنجا‬
‫یگوید‪ ،‬از آنجا که همه رویدادهای حال و گذشته و آینده به گون ‌‬
‫روشن نشد‌هاند نماینده آیند‌هاند‪ .‬این نظریه م ‌‬
‫یتر از‬
‫هستند رویدادی که توسط حال روشن میشود امتیازی هستی شناسانه توسط حال پیدا میکند‪ .‬به نحوی که واقع ‌‬
‫یکند‪ .‬این‬
‫آنهایی است که روشن شده یا روشن خواهند شد‪ .‬طبق این تحلیل این حال است که در امتداد رویدادها حرکت م ‌‬
‫یتوانیم بپرسیم سریع است یا‬
‫های است که ما به نحوی عاقلنه نم ‌‬
‫هگون ‌‬
‫نحوه از حرکت بر خلف دیگر صور آن ب ‌‬
‫براد این تصویر از حرکت را به نفع صورتی دیگر از نظریه‬
‫‪» (growing block theory of‬با نام »توده رویشی زمان ‪ A‬کند‪·.‬‬
‫یاند و آینده هیچ وجودی ندارد‪ .‬واقعیت مانند یک توده )‪time‬‬
‫یکند که هر دوی گذشته و حال کامل ً واقع ‌‬
‫یکند‪ .‬براد ادعا م ‌‬
‫رد م ‌‬
‫است و حال بخش جلویی آن است‪ .‬مقدار وجود همیشه در حال افزایش است‪ ،‬وقتی که حال گذشته میشود آنچه اتفاق‬
‫یشود‪ .‬این تصوری از صیرورت زمان است‪.‬‬
‫یافتد به سادگی اینست که تکه تاز‌های از وجود به مجموع تاریخ جهان اضافه م ‌‬
‫م ‌‬
‫یتوان راجع به آن بصورت معقول‬
‫یشود و نم ‌‬
‫این نوع تغییر یگانه تغییری است که به هیچ نوع تغییر دیگری تحویل برده نم ‌‬
‫پرسید که این تغییر چگونه است؟ تند یا کند؟ در این دیدگاه آینده هیچ جایگاه وجود شناختی ندارد و طبیعتًا هیچ گزار‌های راجع‬
‫انگیزه براد برای قبول این نظریه اینست که گذشته و حال کامل ً متعین شد‌هاند و‬
‫به آینده ارزش صدق نخواهد داشت‪·.‬‬
‫نشان به ما‬
‫قبل ً برقرار شده اند و آینده هنوز باید متعین شود و این که ما موجودات مختاری هستیم و امور در تعی ‌‬
‫شهود دیگری نیز در اینجا وجود دارد که گذشته انجام شده و رفته است؛ این شهود موجب ظهور صورت‬
‫یاند‪·.‬‬
‫متک ‌‬
‫یاند ‪ (shrinking block theory).‬شده است با نام توده فرسایشی ‪A‬دیگری از نظریه‬
‫در این دیدگاه هر دوی حال و آینده واقع ‌‬
‫ههایی را از دست‬
‫اما گذشته هیچ جایگاه وجودشناختی ندارد‪ .‬تصویر این نظریه تود‌های در حال فرسایش است که دائمًا تک ‌‬
‫یدهد‪ .‬در این دیدگاه حال لبه پشتی کم شوندۀ واقعیت است؛ و در این حال چیزی وارد وجود نمی شود اما از وجود خارج‬
‫م ‌‬
‫هر سه این‬
‫یداند‪·..‬‬
‫یمعنا م ‌‬
‫میشود‪ .‬هرکسی این نظر را بپذیرید پرسش از چگونگی کندی یا تندی حرکت را نیز ب ‌‬
‫نظریه دیگر از سری نظریات سری‬
‫یگرایی را می پذیرند‪·.‬‬
‫نظریات )نورافکنی‪ ،‬توده رویشی و توده فرسایشی( چهاربعد ‌‬

‫تسین دتمم انامز تیعقاو دنیوگ‌یم اهنآ ‪.‬درادن لوبق ار ییارگ‌یدعبراهچ هک تسا‬

‫لگرایان ‪A‬‬
‫)‪ (presentism‬نظریه حا ‌‬

‫‪.‬دراد دوجو اعقاو تسا لاح رد ای دراد دوجو نونکا هک هچنآ اهنت ‪.‬هدنیآ هب لاح زا ای هدنیآ هب هتشذگ زا هچ‬
‫تسا یزیچ نآ مینک‌‌یم هبرجت ام هک هچنآ هک ساسا نیا رب دنناد‌یم دوهش اب قباطم ار دوخ هیرظن نایارگ‌لاح‬
‫تادوهش یتح ‪.‬رگید زیچ چیه هن تسا هدنز ام هبرجت یارب لاح طقف دراد دوجو نونکا و تسا رارقرب نونکا هک‬
‫هک یدوهش هب هتشذگ ندوب یعقاو یفن یارب هک تروص نیدب دنوشیم هدافتسا هیرظن نیا رد مه لبق هیرظن ود‬
‫نیعتم دیاب زونه هدنیآ دیوگ‌یم هک یدوهش هب هدنیآ ندوب یعقاو یفن یارب و هتفر و هدش ماجنا هتشذگ دیوگ‌یم‬
‫تیبسن هیرظن اب یراگزاسان )فلا‪:‬تسا دراو ییارگ لاح هب یساسا لاکشا ود‬

‫·‪.‬دوش‌یم کسمتم دوش‬

‫برجت رظن زا هک کیزیف رد یلیدب تایرظن میناوت یم ام دنیوگیم خساپ رد هک ؛نیتشینا‬
‫لاند را بیابیم‪.‬ب( اشکال دیگر اینست که ما فقط در مورد حال ادعا نداریم‪ ،‬بلکه راجع به‬
‫با نسبیت خاص معاد ‌‬
‫یتوان راجع به آنها‬
‫گذشته و آینده نیز مدعیاتی داریم و اگر این دو واقعی نباشند سخت است که بدانیم چگونه م ‌‬
‫ادعاهایی را عنوان کرد‪ .‬البته شبیه این اشکال به نظری‌ههای توده فرسایشی و رویشی نیز وارد میشود‪ .‬برای‬
‫توده رویشی راجع به آینده و برای توده فرسایشی راجع به گذشته‪·.‬‬

‫یگویند از آنجا که‬
‫لگرایان م ‌‬
‫حا ‌‬

‫یتری‬
‫های وجود ندارد گزاره های زمانی آینده فاقد ارزش صدق اند‪ .‬اما راجع به امور گذشته به صورت جد ‌‬
‫آیند ‌‬
‫یگوید )‪ (6‬جورج واشنگتون دندان مصنوعی‬
‫یشود آیا این گزاره که م ‌‬
‫به بیان پاسخ پرداخت‌هاند‪ .‬از آنها پرسیده م ‌‬
‫یگویند مشکل در اینجا اینست که باید مشخص شود طبق چه‬
‫داشت‪ ،‬درست است یا غلط؟ حال گرایان م ‌‬
‫یاند‪ .‬آنها در‬
‫هها موجوداتی ضرور ‌‬
‫یکند‪ .‬از نظر حال گرایان گزار ‌‬
‫تفسیری این گزاره مطلب صادقی را بیان م ‌‬
‫ههای کلی‪.‬‬
‫ههای جزئی صادق است و هم درمورد گزار ‌‬
‫نهای ممکن موجودند‪ .‬این هم در مورد گزار ‌‬
‫همه جها ‌‬
‫نهای ممکن و نه تنها جهانی که بوش در آن‬
‫مثل ً گزاره )‪ (7‬جورج دابلیو بوش اهل تکزاس است‪ ،‬در همه جها ‌‬
‫است وجود دارد‪ ،‬گزاره زمانی حال )‪ (8‬جورج واشنگتون دندان مصنوعی دارد‪ ،‬حتی بعد از اینکه جورج‬
‫یتوانند آنچه که‬
‫یگویند اشیائی که اخیرا وجود دارند م ‌‬
‫لگرایان م ‌‬
‫واشنگتون دیگر وجود ندارد‪ ،‬وجود دارد‪ .‬حا ‌‬
‫یهای نگاه عقب گردی‬
‫یشود داشته باشند‪ .‬بنابراین دابلیو بوش دارای )‪ (backward looking properties‬ویژگ ‌‬
‫خوانده م ‌‬
‫این ویژگی است که در دانشگاه ییل حضور داشته همچنانکه ویژگی حاکم تکزاس بودن را دارد‪·.‬‬

‫گزار‌ههایی که راجع به‬

‫یتوانند بگویند که یک‬
‫لگرایان م ‌‬
‫موجودات انضمامی جزئی ممکن )و بالتر( هستند دارای ویژگی نگاه عقب گردی هستند و حا ‌‬
‫بگردی که یک وقتی‬
‫راِه فهمیدن )‪ (6‬اینست که آن را به عنوان بیانگر ویژگی بدانیم که در گزاره )‪ (8‬که دارای ویژگی نگاه عق ‌‬
‫درست بود بدانیم‪·.‬‬

‫یتوان گفت که )‪(6‬‬
‫لگرایان بکار گیرند م ‌‬
‫طبق همین تبین در راه حلی دیگر که ممکن است حا ‌‬

‫گزار‌های راجع به جورج واشنگتون را بیان نمیکند‪ .‬چون حضور ندارد تا نگاه عقب گردی بر آن صدق کند‪ ،‬بلکه در مورد ماهیت‬
‫فردی اوست‪ ،‬ضرورت وجودی این ماهیت کمتر از گزاره )‪ (6‬نیست‪ .‬بنابراین گزاره )‪ (6‬بیان میکند که ماهیت فردی‪ ،‬ویژگی نگاه‬
‫جدید·‬

‫هپ ‪ B‬عقب گردی دارد که با دندان مصنوعی داشتن همصداق شده است‪ .‬پس )‪ (6‬بیان حقیقت میکند‪.‬نظریه‬
‫نظری ‌‬

‫یزمان هستند‪ ،‬اما منکر این ادعای ایشان ‪ A‬جدید همراه با نظریه پردازان ‪ B‬ردازان‬
‫منکر امکان ترجمه زبان زمانی به زبان ب ‌‬
‫است‪ .‬آنها باور دارند که برای )‪ (tensed‬هستند که غیرقابل حذف بودن زبان زمانی نشان دهنده اینست که خود زمان زمانی‬
‫فراهم کنند‪ .‬یعنی برای هر جمله زمانمند ‪ S‬کافی است که شرایط صدق بی زمانی را برای جملت زمانمند ‪ B‬موفقیت نظریه‬
‫ممکن است که در عبارات کامل ً غیرزمانمند شناخته شود‪ .‬در واقع حقایق بیرونی در جهان که جملت را صادق می سازند ‪S‬‬
‫یسازد‪·.‬‬
‫قدیم این ‪ B‬را م ‌‬

‫دلیل شکست نظریه ‪ B‬خودشان نوعی از وضع امور غیرزمانمندند که وجودشناسی نظریه‬

‫لها‬
‫هاند را می خواستند ترجمه کنند‪ .‬ایندکسیکال به واژگانی )‪ (indexical‬بوده است که ایندکسیکا ‌‬
‫که واژگانی غیر قابل ترجم ‌‬
‫یروند معنای متفاوتی به خود می گیرند‪ ،‬مثل اینجا‪ ،‬آنجا‪ ،‬من‪ ،‬تو‪ .‬اما نکته‬
‫های که در آن بکار م ‌‬
‫میگویند که با توجه به زمین ‌‬
‫اینست که ناتوانی در ترجمه به هیچ وجه بدین معنا نیست که قابل ترجمه نیستند و پس حکایت از واقعیت های متافیزیکی‬
‫هگذاری‬
‫یآید مستلزم این نیست که یک مکان خاصی هست با تمایز متافیزیکی نشان ‌‬
‫خاص دارند‪ .‬مثل ً گزاره )‪ (9‬اینجا برف م ‌‬

‫یتوانند با‬
‫شده که مکان دیگری از آن برخوردار نیست‪ .‬و نتیجتًا این حقیقت که ایندکسیکال زمانی مثل »اکنون« و »حال« نم ‌‬
‫یگوید که از نظر متافیزیکی درباره لحظه خاصی از زمان رجحان وجود‬
‫اصطلحات غیرزمانمند جایگزین شوند‪ ،‬به ما نم ‌‬
‫جدید میگویند ممکن است بتوانیم حقیقتی غیرزمانمند برای جملت زمانی فراهم کرد‪ .1.‬بیان ‪ B‬دارد‪·.‬‬

‫هپردازان‬
‫نظری ‌‬

‫شرایط صدق یک جمله زمانمند در عباراتی تاریخی )اسمارت(‪ .2‬بیان شرایط صدق یک جمله زمانمند با تحلیل انعکاسی خاص‬
‫یدهد" که در زمان ‪) e‬ملور(·‬
‫است تنها و تنها در ‪ t‬اکنون روی م ‌‬

‫یکند جمله "رویداد‬
‫اسمارت در ضمن مثالی بیان م ‌‬

‫یآید‪ ،‬که در ‪ 21‬ژانویه ‪ 2006‬بیان شده تنها و ‪ t‬در لحظه ‪ e‬صورتی درست است که‬
‫روی دهد‪ .‬بنابراین اظهار )‪ (3‬اکنون برف م ‌‬
‫یدهد" تنها و تنها در ‪ e‬تنها در صورتی صحیح است که در ‪ 21‬ژانویه ‪ 2006‬برف بیاید‪·.‬‬
‫اکنون روی م ‌‬

‫ملور‪ :‬جمله "رویداد‬

‫از )‪ (3‬تنها و تنها در صورتی صحیح است که ‪ u‬همزمان با بحث خاص ما باشد‪ .‬بنابراین بیان ‪ e‬صورتی درست است که‬
‫یآید‪ ،‬عینًا معنی )‪ (3‬را ‪ u‬برف بیاید‪·.‬‬
‫برف م ‌‬

‫یآید و )‪ (11‬همزمان با ‪ u‬همزمان با‬
‫جملت )‪ (10‬در ‪ 21‬ژانویه ‪ 2006‬برف م ‌‬

‫ههای آنها صادق و برخی کاذب است اما )‪(10‬‬
‫یدهند‪ .‬ارزش صدق )‪ (3‬با توجه به کانتکس آن متفاوت است‪ .‬برخی از ترجم ‌‬
‫نم ‌‬
‫قاند‪·.‬‬
‫یکند ‪ B‬و )‪ (11‬همیشه صاد ‌‬
‫جدید شدیدًا مورد حمله حال گرایان قرار گرفته است‪ .‬کوانتین اسمیت ادعا م ‌‬
‫جدید برای ارائه شرایط صدق موفق نیست‪·.‬‬

‫نظریه‬

‫فرض کنید )‪" (12‬الن ‪ 1980‬است"؛ در ‪ B‬که هیچ کدام از دو نسخه نظریه‬

‫سال ‪ 1980‬بیان شده است‪ .‬اگر ما به دنبال اسمارت برویم و باید بگوییم جمله )‪ 1980" (13‬در ‪ 1980‬است" بیان گر شرایط‬
‫یکند )‪ (13‬صرفًا توتولوژی‬
‫صدق )‪ (12‬است در حالی که اینگونه نیست؛ زیرا وقتی که )‪ (12‬یک ادعای واقعی ممکن را بیان م ‌‬
‫است‪·.‬‬

‫لاند‪.‬‬
‫یگوید‪ :‬دو جمله )‪ (12‬الن ‪ 1980‬است و )‪ 1980 (14‬حال است‪ ،‬کامل ً معاد ‌‬
‫اسمیت در حمله به ملور م ‌‬

‫هرکدام مستلزم دیگری است این واقعیت باید در شرایط صدق آنها منعکس شود‪ ،‬اما تبیین انعکاسی ملور این را منعکس‬
‫در ‪ 1980‬رخ ‌دهد‪ .‬در حالی که شرایط صدق هر ‪، x‬از )‪ (12‬اینست که ‪ x‬نمیکند‪·.‬‬
‫در ‪ 1980‬رخ دهد‪·.‬‬

‫طبق قانون ملور‪ :‬شرایط صدق هر بیان‬

‫یگوید این شرایط صدق کامل ً مستقل از یکدیگرند اگر ما ) ‪، y‬از )‪ (14‬اینست که ‪ y‬بیان‬
‫اسمیت م ‌‬

‫‪ (12‬را بپذیریم هیچ اجباری نداریم که )‪ (14‬را نیز بپذیریم و اگر کامل ً مستقل باشند نمی توانند کاری که باید بکنند یعنی‬
‫یاند‬
‫لهای منطق ‌‬
‫‪.‬نمایش دهند که )‪ (12‬و )‪ (14‬معاد ‌‬

‫مگرایی‬
‫یهای انضمامی ‪ :2‬استمرار و بقای در طول زماندو نظریه در زمینۀ استمرار و بقا؛ دوا ‌‬
‫فصل هشتم‪ :‬جزی ‌‬
‫ندار و موقتی و چگونگی هستی ‪ (perdurantism).‬و امتدادگرایی )‪(endurantism‬‬
‫یهای انضمامی به مثابه اشیای زما ‌‬
‫از جزی ‌‬
‫یاند و در بازۀ زمانی‬
‫یهای انضمامی با اینکه موقت ‌‬
‫آنها در فصل سوم بحث شد‪ .‬در این فصل بحث بر سر این است که جزی ‌‬
‫خاصی حیات دارند‪ ،‬اما در این بازۀ زمانی محدود استمرار دارند‪ .‬یک جزیی انضمامی‪ ،‬مثل لکس‪ ،‬در زمان خاصی‪ ،‬مثل‪ ،‬امروز‪،‬‬
‫وجود دارد و همان جزیی‪ ،‬یعنی لکس‪ ،‬در زمان دیگری‪ ،‬مثل‪ ،‬دیروز‪ ،‬نیز وجود داشته است‪ .‬چنین ادعایی را در زمانی‬
‫نها و نیز درباره دنیای )‪(diachronic sameness‬‬
‫یخوانند‪ .‬ما به طور عادی و طبیعی درباره اشیای زمانمندی مانند انسا ‌‬
‫م ‌‬
‫پیرامون خویش مدعی استمرار و بقای آنها در طول زمان هستیم و اغلب هم فرض بر این است که این مدعا درست است‪..‬‬
‫مسئله این است که با فرض مسلم بودن بقای جزیی در طول زمان‪ ،‬چه چیزی در این بقا‪/‬استمرار باقی است؟‪ .‬دو پاسخ به‬
‫نهای مختلف وجود دارد‪ .‬یعنی بین آنها اینهمانی‬
‫این پرسش داد‌هاند‪ .1:‬جزیی انضمامی در طول زمان به تمام و کمال در زما ‌‬
‫مگرا‬
‫یای که در طول زمان باقی است به )‪» (endurantist‬عددی برقرار است‪ .‬به این گروه »دوا ‌‬
‫یگویند‪ .2.‬جزیی انضمام ‌‬
‫م ‌‬
‫لحاظ عددی با هم اینهمانی ندارند‪ .‬بلکه آنها به لحاظ عددی به دو جزء متفاوت از یک جزیی انضمامی اشاره و ارجاع دارند‪.‬‬
‫»لکس دیروز« اشاره به جزیی از لکس دارد که دیروز وجود داشته است‪ ،‬اما لکس امروز به آن اشاره ندارد و به جزء متفاوت‬
‫یگویند‪ .‬به این گروه‬
‫یکند که امروز موجود است‪ .‬به این اجزاء متفاوت مراحل یک جزیی انضمامی م ‌‬
‫دیگری از لکس اشاره م ‌‬
‫یگویند‪ .‬مطابق با این دیدگاه هر جزیی انضمامی مجموعه یا تود‌های از اجزای متفاوت است که )‪»» (perdurantist‬امتدا‌دگرا‬
‫م ‌‬
‫در یک زمان همه آن وجود ندارد‪ ،‬بلکه تنها جزء آن موجود است و مجموعۀ آن تنها در طول زمان در مجموع محقق است‪ ..‬طبق‬
‫مگرایان هر جزیی انضمامی سه بعدی است و اجزایی‪ ،‬به نام پارت های زمانی‪/‬موقت از سنخی که امتدا‌دگرایان‬
‫دیدگاه دو‌ا ‌‬
‫یگویند‪ ،‬ندارد‪ .‬اجزای هز جزیی همان اجزای ملموسی است که به طور فیزیکی آن جزیی دارد و در هر زمان نیز به طور‬
‫م ‌‬

‫کامل وجود دارد‪ .‬درواقع همین جزیی سه بعدی که با فهم عرفی ما سازگار است‪ ،‬به طور کامل در طول زمان )یا در دو زمان‬
‫یگویند جزیی انضمامی چهار بعدی است؛ یعنی افزون بر سه ُبعد فضا‪-‬مکانی‬
‫متفاوت( باقی است‪ ..‬در مقابل‪ ،‬امتدا‌دگرایان م ‌‬
‫دارای ُبعد زمانی نیز هست‪ .‬منتها باید دقت داشت که این ُبعد زمانی نیز بخش انضمامی و مادی جزیی است و مجرد نیست‪.‬‬
‫این اجزای زمانی متفاوت جزیی انضمامی در نهایت از طریق مشابهت یا علیت با هم گره خورده و توده‪ /‬کل آن جزیی‬
‫یسازند و استمرار جزیی انضمامی در طول زمان از این طریق قابل تفسیر است‪ ..‬احتمال این پرسش مطرح‬
‫انضمامی را م ‌‬
‫یشود که ُبعد زمانی چیست؟ روشن است که لکس دیروز‪ ،‬لکسی است که در کل دیروز بوده است؛ روشن است که‬
‫م ‌‬
‫نهای متفاوت دیگری تقسیم‬
‫ههای زمانی مختلف‪ ،‬صبح‪ ،‬ظهر و شب و همین طور دوباره صبح به زما ‌‬
‫دیروز خودش به قطع ‌‬
‫یشود و همچنان این تقسیم زمانی قابل ادامه دادن است‪ .‬در این صورت‪ ،‬مراد از ُبعد زمانی در اینجا چیست که لکس‬
‫م ‌‬
‫ن مربوط به لکس دیروز هر قدر به‬
‫یدهند که زما ِ‬
‫دیروز برحسب آن به عنوان جزیی از لکس وجود دارد؟‪ .‬امتدادگرایان پاسخ م ‌‬
‫اجزای کوچکتری تقسیم گردد‪ ،‬باز هم جزیی از لکس است که صرفا در قطعه کوچکتری از ُبعد زمانی وجود یا بقا دارد‪ ..‬برای‬
‫یکنند تا آن را با ابعاد فضا‪-‬مکانی دیگر مقایسه کنیم‪ .‬مثل »دست‬
‫تها پیشنهاد م ‌‬
‫ستر شدن این مسئله پردورانتیس ‌‬
‫ملمو ‌‬
‫چپ لکس« یکی از اجزای ُبعد فضا‪-‬مکانی او است‪ .‬حال خود این دست چپ دوباره اجزای فضا‪-‬مکانی ریزتر دیگری دارد )مثل‬
‫انگشت اشاره‪ ،‬شست و‪(....‬؛ منتها مسئله اینجا است که همۀ این اجزای ریزتر همچنان اجزای فضا‪-‬مکانی لکس هستند‬
‫ههای کوچکتر تقسیم شد‌هاند‪.‬‬
‫دقیقا به همان اندازه که خود دست چپ از اجزای او بود نه کمتر از آن‪ ،‬با این تفاوت که در فطع ‌‬
‫ینماید که اگر تقسیم زمان را ادامه‬
‫نطور است‪ ..‬مسئله دیگری در اینجا رخ م ‌‬
‫در خصوص ُبعد زمانی هم دقیقا قصه همی ‌‬
‫های خواهیم رسید که ُبعد زمان در آن محقق نیست‬
‫ههای آنی‪/‬لحظ ‌‬
‫یشوند تا در نهایت به قطع ‌‬
‫هها ریزتر و ریزتر م ‌‬
‫دهیم‪ ،‬قطع ‌‬
‫یگفتند(؛ آیا در آن‪/‬لحظه هم پارتی از هویت لکس امتداد دارد؟‬
‫ف زمان م ‌‬
‫)در فلسفه کلسیک به قطعۀ ناظر به آن‪/‬لحظه‪ ،‬طر ِ‬
‫های همچنان پارت های لکس‬
‫ههای آنی‪/‬لحظ ‌‬
‫یرسد چنین قطع ‌‬
‫چگونه؟ ظاهرا امتدادگرایان باید پاسخ بدهند که به نظر م ‌‬
‫ن )یه به تعبیر‬
‫یاند که تنها در یک لحظه از زما ‌‬
‫باشند‪ ،‬منتها دیگر ُبعد زمانی ندارند و صرفا یک هویت آنی هستند‪ ،‬یعنی چیز ‌‬
‫ف زمان( وجود دارند‪ .‬منتها استمرار در زمان ندارد‪ .‬در چنین فرضی لکس سه ُبعدی است نه چهار ُبعدی‪ ..‬اما‬
‫کلسیک در طر ِ‬
‫شهای آنی را‬
‫جالب است که امتدادگرایان با این مسئله یکسان برخورد نکر‌د‌هاند‪ :‬برخی از آنها بر این باورند که باید وجود بر ‌‬
‫یگری در این موضوع را در‬
‫پذیرفت و باید سه بعدی بودن جزیی را در این فرض تحلیل کرد‪ ،‬در مقابل برخی از آنها گرایش لادر ‌‬
‫شهای آنی چیز ناسازگاری با دیدگاه امتدادگرایی‬
‫تها مدعی شد‌هاند که ادعای وجود بر ‌‬
‫پیش گرفتند‪ .‬این گروه از پردورانتیس ‌‬
‫شهای دو بعدی در جامدات سه ُبعدی نیست‪ .‬با‬
‫شهای سه ُبعدی آنی بیشتر از مشکل بر ‌‬
‫نیست‪ .‬چه اینکه مشکل ایدۀ بر ‌‬
‫شهای آنی اصل وجود ندارد‪ ،‬زیرا هر چقدر‬
‫این همه‪ ،‬این گروه از امتدادگرایان بیشتر گرایش دارند بگویند که چیزی به نام بر ‌‬
‫یآوریم و به چیزی به نام آن‪/‬لحظه واقعی‬
‫اجزای زمانی یک شی را برش دهیم‪ ،‬تنها اجزای زمانی ریزتری به دست م ‌‬
‫مپوشانی و تداخل دارند‪ ،‬مثل‬
‫یرسیم‪ . .‬مسئله مهم دیگر این است که تقسیمات زمانی در موارد بسیاری با هم ه ‌‬
‫نم ‌‬
‫نطور‪ .‬یعنی‬
‫لکس دیروز و لکس امروز با لکس دیروز ظهر تا لکس امروز ظهر در بخش زیادی از زمان هم پوشانی دارند و همی ‌‬
‫نگر این است که در‬
‫یتوان انجام داد‪ ،‬نشا ‌‬
‫مبندی غیرمنضبط و متفاوت که در ُبعد زمان م ‌‬
‫مسئله اینجا است که این گونه تقسی ‌‬
‫شهای زمانی‬
‫نها است که چنین بخ ‌‬
‫واقع چیزی به نام جزء یا بخش زمانی )ُبعد زمانی( وجود ندارد و تنها در ذهن متافیزیسی ‌‬
‫یدانند‪ .‬زیرا هر چه‬
‫یبینند‪ ..‬امتدادگرایان این نکته را ناشی از بدفهمی م ‌‬
‫جریان دارد‪ ،‬چون شی را به طور زمانی گسترده م ‌‬
‫نهای متداخل استمرار‬
‫قدر این تقسیمات زیاد گردد و یا در هم تداخل یابد‪ ،‬باز هم این همان جزیی است که در طول آن زما ‌‬
‫یگویند که عین همین نکته در باب ابعاد‬
‫یزند‪ .‬آنان م ‌‬
‫های به اصل مطلب نم ‌‬
‫دارد و نه چیز دیگری‪ .‬این تقسیمات بسیار ضرب ‌‬
‫فضا‪-‬مکانی نیز قابل طرح است‪ .‬همان دست چپ لکس را در نظر بگیرید که خود تقسیم به انگشتان مختلف شد‪ .‬حال به‬
‫یشود‪ ،‬که برخی از آنها در هم تداخل‬
‫انگشت اشاره دقت کنید که خود تقسیم به اجزای کوچکتری از منظرهای متفاوت م ‌‬
‫یشود که اجزای انگشت لکس امری ذهنی گردد‪ .‬مسئله زمان هم‬
‫دارند‪ ،‬اما این مسئله تاثیری در بحث ندارد و باعث نم ‌‬
‫نطور است‪ ..‬نهایتا اینکه از دیدگاه امتدادگرایان جزیی انضمامی‪ ،‬مثل لکس‪ ،‬به لحاظ ابعاد فضا‪-‬مکانی و ُبعد زمانی‬
‫همی ‌‬
‫گتر و گسترد‌هتر از آن است که همۀ آن بتواند در یک زمان یا در یک مکان خاص بگنجد‪ .‬همۀ لکس را باید در‬
‫بسیار بسیار بزر ‌‬
‫نهای گوناگون( جستجو کرد و دید‪.‬استمرار‪ /‬بقا و‬
‫نها و مکا ‌‬
‫عآوری همه اجزای لکس در زما ‌‬
‫نها )از جم ‌‬
‫نها و مکا ‌‬
‫مجموعۀ زما ‌‬

‫مگرایی درباب استمرار جزیی در طول زمان‬
‫ماهیت زمان‪ .‬اکنون باید این مسئله را بررسی کنیم که دو دیدگاه امتدادگرایی و دوا ‌‬
‫یهای گروه‬
‫مفاهیم زمانی را ‪ A‬با دیدگا‌ههای مطرح دربارۀ ماهیت زمان چه ربط و نسبتی دارند؟‪ .‬یادمان هست که ویژگ ‌‬
‫یهای گروه‬
‫یدانستند‪ .‬در مقابل ویژگ ‌‬
‫عامورهای تغییرپذیر م ‌‬
‫تها یا وض ‌‬
‫عامور ندانسته‪ ،‬بر این باور بودند ‪ B‬فک ‌‬
‫آن را فکت یا وض ‌‬
‫نها و‬
‫یاند‪ .‬گفتیم که این گروه دوم هم چهار ُبعدگرا بوده و نیز بر این باورند که تمام زما ‌‬
‫که مفاهیم زمان تغییرناپذیر و سرمد ‌‬
‫با ایده امتدادگرایی درباره ‪ B‬نیز محتوای آنها به یک اندازه از واقعیت برخوردارند‪ ..‬با این نگاه به صورت طبیعی نظریه گروه‬
‫مخوانی طبیعی بینشان برقرار است‪ ..‬اما پرسش اینجاست که آیا نظریه‬
‫استمرار جزیی انضمامی سازگار است‪ ،‬بلکه بالتر ه ‌‬
‫دربارۀ استمرار زمان دوام گرا بوده باشند‪ .‬زیرا ‪ B،‬با دوام گرایی نمی تواند سازگار باشد؟‪ .‬دیده نشده است که گروه ‪ B‬گروه‬
‫دگرا شوند‪ ،‬در حالی که گروه‬
‫چهارُبعدگرا ‪ B‬در این صورت باید مفهوم »جزء« را به ابعاد فضا‪-‬مکانی منحصر کنند و سه ُبع ‌‬
‫یتواند با ‪ A‬هستند‪ .‬از این رو‪ ،‬در اغلب قریب به اتفاق‪ ،‬آنها امتدادگرا هستند‪ ..‬پرسش بعدی این است که آیا گروه‬
‫م ‌‬
‫یرسد که برخی تقریرهای این نظریه با امتدادگرایی سازگار است‪ .‬نظریه بلک‬
‫امتدادگرایی سازگار باشد؟‪ .‬به نظر م ‌‬
‫یدانست )که )‪(growing block theory of time‬فزاینده‬
‫را به یاد بیاورید‪ .‬این نظریه واقعیت را عبارت از گذشته و حال م ‌‬
‫یرسد که این نظریه با امتدادگرایی‬
‫همیشه در حال تغییر است( در عین حال به چهارُبعدگرایی نیز باور داشت‪ .‬به نظر م ‌‬
‫یکند‪ .‬همچنین نظریه نورافکن‬
‫سازگار است‪ ،‬بلکه بالتر‪ ،‬این نظریه درباب زمان‪ ،‬جایگاه طبیعی برای ایدۀ امتدادگرایی فراهم م ‌‬
‫ینگرد‪ ،‬اما ‪ A‬در حال حرکت یا چراغ گردان ماشین پلیس نیز یک نظریه از سنخ گروه‬
‫هتر م ‌‬
‫است که اگرچه به زمان حال برجست ‌‬
‫یرسد که این نظریه نیز‬
‫حال و گذشته هر دو به نوعی از واقعیت یا وجود برخوردارند‪ .‬این نظریه هم چهارُبعدی است‪ .‬به نظر م ‌‬
‫نه تنها با امتدادگرایی سازگار است‪ ،‬بلکه امتدادگرایی تفسیر مقبول بقای جزیی در نظریه نورافکن گردان است‪ ..‬با این همه‪،‬‬
‫جترین تفسیر از نظریۀ گروه‬
‫لگرایی ‪ A،‬رای ‌‬
‫لگرایی‪ ،‬جزیی )‪ (presentism‬یعنی حا ‌‬
‫با امتدادگرایی سازگار نیست‪ .‬زیرا در حا ‌‬
‫همین است که اکنون وجود دارد و اینطور نیست که اجزایی داشته باشد که الن وجود ندارند و در آینده خواهند بود‪ .‬بنابراین‪،‬‬
‫یپذیرند‪ .‬از دیدگاه آنها استمرار‬
‫نها باور دارند‪ ،‬نم ‌‬
‫آنها سه ُبعدگرا هستند و چیزی به نام اجزای زم‌انمند را که امتدادگرایان به آ ‌‬
‫لگرایی از نظریه گروه‬
‫یگیرد‪ .‬از این رو‪ ،‬تفسیر حا ‌‬
‫نهای مختلف به تمامه صورت م ‌‬
‫مگرایی سازگار است و ‪ A‬جزیی در زما ‌‬
‫با دوا ‌‬
‫یرسد که ‪ A‬با امتدادگرایی ناسازگار‪ ..‬آیا تقریر دیگری از نظریه گروه‬
‫مگرایی سازگار باشد؟ به نظر م ‌‬
‫وجود دارد که باز هم با دوا ‌‬
‫نشان ‪ A‬نباشد‪ ،‬چون اغلب تقریرهای نظریه گروه‬
‫مگرایان سه ُبعد گرا هستند‪ .‬بنابراین‪ ،‬بی ‌‬
‫چهارُبعدگرا هستند‪ ،‬درمقابل دوا ‌‬
‫سازگاری وجود ندارد‪ ..‬به طور خلصه دانستن این نکته جالب است که دو جفت نظریۀ طبیعی در مسئله زمان و استمرا‪/‬بقای‬
‫نها به یکی از آنها گرایش دارند‪:‬یک‪ .‬سرمدگرایی گروه‬
‫لگرایی ‪ B‬در زمان وجود دارند که اغلب متافیزیسی ‌‬
‫وامتدادگرایی؛دو‪ .‬حا ‌‬
‫مگرایی؛‪ .‬برابر نهادن این دو دیگاه در زمینۀ زمان و استمرار در زمان‪ ،‬شاید خواننده را به یاد دو دیدگاه برابر هم در ‪ A‬گروه‬
‫و دوا ‌‬
‫نهای ممکن و محتوای‬
‫یگفت تمام جها ‌‬
‫تگرایی پلنتینگا؛ لوییس م ‌‬
‫نگرایی لوییس و فعلی ‌‬
‫لها بیندازد‪ .‬دیدگاه امکا ‌‬
‫بحث مدا ‌‬
‫نها باور دارند(؛ در مقابل‪،‬‬
‫آنها به یک اندازه واقعیت دارند )که همین دیدگاه را امتدادگرایان در خصوص آنتولوژی تمام زما ‌‬
‫یکنند تنها آنچه اکنون وجود دارد‪ ،‬حقیقت دارد و‬
‫مگرایان تاکید م ‌‬
‫یدانست )که دوا ‌‬
‫پلنتینگا تنها جهان واقعی را جهان بالفعل م ‌‬
‫یکرد که تعبیر »جهان بالفعل« هیچ امتیازی برای جهان ما باشد )امتدادگرایان نیز‬
‫واقعا وجود دارد(؛ همچنین لوییس انکار م ‌‬
‫یکنیم‪ .‬این‬
‫یکنند که به لحاظ متافیزیکی چیزی ویژه در جهان باشد که با تعبیر »اکنون« یا »زمان حال« به آن اشاره م ‌‬
‫انکار م ‌‬
‫یگفت بالفعل بودن تنها بر یک جهان ممکن دللت دارد‬
‫تعابیر ایندکسیکال هستند و هیچ امتیازی ندارند(؛ در مقابل‪ ،‬پلنتینگا م ‌‬
‫یگویند مفهوم زمان نیز بر چیزی که الن هست یا در حال اتفاق است دللت دارد(‪ .‬وجه‬
‫مگرایان نیز م ‌‬
‫که جهان ما باشد )دوا ‌‬
‫نهمانی یک جزیی‬
‫هها یافت که مهمترین آن به مسالۀ فردیت و ای ‌‬
‫یتوان بین این جفت نظری ‌‬
‫تهای دیگری نیز م ‌‬
‫شباه ‌‬
‫نهای ممکن متفاوت به یک اندازه‬
‫یگردد‪ .‬لوییس در این زمنیه معتقد بود که هر جزیی انضمامی در جها ‌‬
‫انضمامی باز م ‌‬
‫یتوان آنها را با هم مقایسه کرد‪ .‬منتها برای حفظ هویت‪ /‬همانیت جزیی از طریق شباهت آنها را بهم‬
‫وجود ‪/‬واقعیت دارد و نم ‌‬
‫تهای‬
‫نهای گوناگون پار ‌‬
‫یگویند در هر زمانی یک پارت از جزیی وجود دارد نه همه آن‪ ،‬و در زما ‌‬
‫یزد‪) .‬امتدادگرایان هم م ‌‬
‫گره م ‌‬
‫گوناگون آن جزیی به یک اندازه واقعیت‪/‬وجود دارند‪ .‬امتدادگرایان بقای زمانی یک جزیی واحد را به مثابۀ توده‪/‬مجموعۀ‬
‫یکنند‪(.‬؛ در مقابل‪ ،‬پلنتینگا و‬
‫یخورند‪ ،‬تصویر م ‌‬
‫تهای زمانی آن جزیی واحد که از طریق شباهت یا علیت به هم گره م ‌‬
‫پار ‌‬
‫مگرایان واکنش یکسانی به این مقوله نشان داد‌هاند‪ .‬از دید پلنتینگا تنها همان یک جزیی واحد در جهان بالفعل وجود دارد و‬
‫دوا ‌‬

‫مگرایان هم می گویند شی در زمان حال به طور کامل واقعیت‬
‫نهای ممکن دیگر واقعیت یا وجود ندارد‪) .‬دوا ‌‬
‫آن جزیی در جها ‌‬
‫یشمارند‪ .(.‬به هر روی‪ ،‬از یک سو‪ ،‬مشابهت بین بحث‬
‫یماند و این امر را بنیادی م ‌‬
‫دارد و با همان کلیت در طول زمان باقی م ‌‬
‫لها با زمان مطرح است و از سوی دیگر‪ ،‬تراگذرنده بودن یا نبودن یک هویت جزیی از یک جهان و مقولۀ‬
‫ماهیت مدا ‌‬
‫نهای مختلف مطرح است‪ .‬در عین حال‪ ،‬فیلسوفانی هستند که چنین ارتباط‬
‫نهمانی‪/‬هویت واحد در طول زمان‪ /‬یا در زما ‌‬
‫ای ‌‬
‫تگرا هستند‪ ،‬در عین حال به نظریه‬
‫نهای ممکن‪ ،‬فعلی ‌‬
‫یبینند‪ .‬مثل در بحث جها ‌‬
‫لها برقرار نم ‌‬
‫تنگی میان دو بحث زمان و مدا ‌‬
‫نهای ممکن بپذیرد‪ ،‬در عین حال در باب‬
‫نگرایی را در باب جها ‌‬
‫یتوان فرض کرد کسی که امکا ‌‬
‫سرمدی زمان باور دارند؛ نیز م ‌‬
‫لگرا باشد‪ .‬چنین فرضی ناسازگار نیست‪ ،‬اگرچه به قول لکس کسی نیست که چنین دیدگاهی فعل داشته باشد‪ .‬با‬
‫زمان حا ‌‬
‫نگرا و‬
‫ه بسیار زیاد است و به همین خاطر است که لوییس هم در موجهات‪ ،‬امکا ‌‬
‫این وصف‪ ،‬مشابهت بین این دو جفت نظری ‌‬
‫یشناسی‬
‫لگرایی در باب زمان را قبول دارد‪.‬هست ‌‬
‫تگرا است و هم حا ‌‬
‫هم در باب زمان‪ ،‬سرمدگرا است؛ یا پلنتینگا هم فعلی ‌‬
‫تهای‬
‫امتدادگرایی‪ .‬امتدادگرایی را تا اینجا اینگونه توضیح دادیم که بر این باور است که یک جزیی انضمامی به واسطه پار ‌‬
‫هتری دارد‪ .‬از نظر امتدادگرایان‬
‫یاش متافوتش در طول زمان باقی است‪ .‬اما امتدادگرایی یک آنتولوژی بسیار سخاوتمندان ‌‬
‫زمان ‌‬
‫یگیرد بسیار بیشتر از آن چیزی است که به طور‬
‫اجزای کوچکتری که از به هم پیوستن آنها جزیی انضمامی شکل م ‌‬
‫پیشافلسفی و براساس فهم عرفی عادت کرد‌هایم که آنها را تصدیق کنیم‪ .‬مثل لکس را عرفا به لکس دیروز و امروز و مانند‬
‫یکنیم‪ ،‬در حالی که اجزای بسیار بسیار بیشتری از زمان وجود دارند که لکس با آنها در ارتباط است و‬
‫اینها تقسیم م ‌‬
‫یسازند‪ .‬و هر پارت از این اجزا به همان اندازه واقعیت دارند که پارت های دیگر و خود تودۀ‬
‫مجموعه همه آنها لکس کامل را م ‌‬
‫کامل لکس‪ ..‬ممکن است گفته شود چنین دیدگاهی غیرطبیعی و عجیب است‪ .‬اما به عکس امتدادگرایان آن را بسیار‬
‫شدادن زمانی لکس کامل وجود دارد‬
‫یای از بر ‌‬
‫یشمارند‪ .‬چون یادمان هست که آنها گفته بودند شیو‌ههای نامتناه ‌‬
‫طبیعی م ‌‬
‫یتوانیم شی را همچنان به لحاظ‬
‫یکردند که همین که م ‌‬
‫که همه آنها به یک اندازه واقعیت دارند‪ .‬آنان اینگونه از این امر دفاع م ‌‬
‫زمانی گسترد‌هتر ببینیم‪ ،‬واقعیت داشتن چنین اجزایی نیز قابل انکار نیست‪ .‬عین اجزای یک میز‪ ..‬طبق نظر امتدادگرایان‬
‫یگویند اشیایی‪ ،‬مانند لکس دیروز تنها اجزای موضوعات‬
‫مگرایان که م ‌‬
‫نشد‌های در این دیدگاه دوا ‌‬
‫شداوری عمیق و غیرتضمی ‌‬
‫پی ‌‬
‫شهای ریزتر‬
‫یتوان این اجزا را با بر ‌‬
‫روزمر‌ه‪ ،‬مانند لکس کامل هستند‪ ،‬وجود دارد‪ .‬از این رو‪ ،‬چنین نگرشی اعتبار ندارد و م ‌‬
‫نگونه که حرکت‬
‫یبرند‪ ،‬قانونی است‪ ،‬هما ‌‬
‫یشناختی نام م ‌‬
‫بسیار بیش از این دانست‪ .‬چنین حرکتی که از آن به تحلیل هست ‌‬
‫یشناختی هم به همان میزان قانونی و مجاز است‪ ..‬بنابراین‪ ،‬طبق دیدگاه امتدادگرایان‬
‫در جهت مقابل آن‪ ،‬یعنی ترکیب هست ‌‬
‫یتوانیم تفسیرمان را از بقا و استمرار موضوعات روزمرۀ آشنا آغاز کنیم و‬
‫اگر ما اشیای مادی را چهاربعدی بدانیم‪ ،‬آنگاه هم م ‌‬
‫کتری ساخته شد‌هاند‪ .‬منتها چون این اجزای زمانی کهتر به همان‬
‫آنها را به مثابه چیزهایی ببینیم که از اجزای زمانی کوچ ‌‬
‫گتر شروع کرد‪ .‬و در هر دو فرض این تقسیم و نگرش‬
‫یتوان از این اجزای بزر ‌‬
‫اندازه واقعیت دارند که اجزای بزرگتر‪ ،‬همچنین م ‌‬
‫واقعی و عینی است‪ .‬به این ترتیب‪ ،‬محتوای یک جزیی انضمامی مادی هم چیزی جز همان قلمرو فضا‪-‬زمانی آن که همه جا‬
‫ینهایت ادامه دارد و همه این‬
‫لبندی و تجزیه تا ب ‌‬
‫را پرکرده است‪ ،‬نیست‪ .‬بنابراین‪ ،‬مطابق با دیدگاه امتدادگرایی این مفص ‌‬
‫شها درک می کند‪ ،‬تنها برخی از شیو‌ههای بسیار‬
‫تها هم به یک اندازه واقعیت دارند؛ منتها آنچه فهم عرفی از این بخ ‌‬
‫پار ‌‬
‫شبندی و تجزیه در اشیای چهار ُبعدی است‪ .‬از این رو‪ ،‬لزم است که فهم پیشافلسفی خود درباره‬
‫عینی برابری از این بخ ‌‬
‫شبندی بسیار بسیار بیش از این چیزی‬
‫شبندی آنها را تعدیل کرده و با تحلیل مناسب نشان دهیم که بخ ‌‬
‫اشیا و تجزیه و بخ ‌‬
‫یکند‪ ..‬از دیدگاه‬
‫تهای زمانی گوناگون شی جزیی این مسئله را به خوبی تبیین م ‌‬
‫یفهیم و پار ‌‬
‫است که به صورت عادی م ‌‬
‫امتدادگرایان این اجزای زمانی بسیار متعدد یک جزیی انضمامی به دلیل شباهت یا از طریق علیت به یکدیگر و با توده‪/‬کل‬
‫نمند چهار ُبعدی‬
‫مگرایان این فهم را خطا دانسته و معتقدند جزیی انضمامی و اشیای زما ‌‬
‫جزیی پیوند دارند‪ ..‬در مقابل‪ ،‬دوا ‌‬
‫نهای امتدادگرایانه دیگر موضوعیت نداشته و از آنها‬
‫نیستند‪ ،‬بلکه تنها همان سه ُبعد فضا‪-‬مکانی را دارند‪ .‬از این رو‪ ،‬تجزیه کرد ‌‬
‫یکشیم‪ .‬مفهوم استمرار‪/‬بقای در طول زمان‬
‫یها به انسان و درخت و گربه و ‪ ...‬دست م ‌‬
‫به نفع تجربۀ عرفی مفصل بندی جزی ‌‬
‫یتوانند به تمامه و کامل در‬
‫یتوان آن را با مفاهیم دیگری تحلیل نمود‪ .‬در نتیجه‪ ،‬اشیا م ‌‬
‫نیز واقعیتی بنیادی است که نم ‌‬
‫مگرایان با امتدادگرایان‬
‫ی استمرار داشته باشند‪ ..‬برخورد دوا ‌‬
‫یشناخت ‌‬
‫نهای متفاوت براساس یک مفهوم بنیادین هست ‌‬
‫زما ‌‬
‫یهای انضمامی است‪ .‬به یاد داریم که‬
‫شبیه برخورد جوهرگرایان ارسطویی با دو نظریه سابستریتم و بوندل در باب جزی ‌‬

‫مگرایان اجزای زمانی و توده‪/‬کل‬
‫یکردند‪ ،‬در اینجا هم دوا ‌‬
‫لهای مورد نظر آن دو نظریه را نفی م ‌‬
‫جوهرگرایان ارسطویی اجزا و ک ‌‬
‫یکردند که مفهوم جزیی انضمامی به لحاظ هستی شناختی پایه‬
‫زمانی امتدادگرایان را نفی می کنند‪ .‬ارسطوییان ادعا م ‌‬
‫یشناختی ندارد و بنیادی است‪.‬‬
‫چگونه تحلیل هست ‌‬
‫یگویند مفهوم همانیت دیاکرونیک نیازی به هی ‌‬
‫مگرایان هم م ‌‬
‫است‪ ،‬دوا ‌‬
‫های که‬
‫منتها در عین حال باید توجه داشت که بحث این فصل با آنچه در آن فصل انجام شد‪ ،‬متفاوت است و فارغ از هر نظری ‌‬
‫یتوانیم در اینجا به یکی از این دو نظریه باور داشته باشیم‪ . .‬اگرچه‬
‫یهای انضمامی در آنجا گرفته باشیم‪ ،‬م ‌‬
‫در خصوص جزی ‌‬
‫مگرایی در‬
‫تاکید کردیم که این دو بحث متفاوت هستند و باید مراقب باشیم که دیدگاه جوهرگرایی ارسطویی را با تفسیر دوا ‌‬
‫استمرار‪ /‬بقای زمانی یکی نشماریم‪ ،‬با این حال‪ ،‬واقعیت این است که این دو نظریه دست در دست هم در حال رفتن‬
‫یورزند‪ .‬و‬
‫یشناختی مبتنی بر تجربۀ پیشافلسفی ما از جهان تاکید م ‌‬
‫هستند‪ .‬هر دو نظریه به طور جدی بر ساختار هست ‌‬
‫یگیرد و این اجزا کامل واقعی هستند و‬
‫هها و ‪ ...‬صورت م ‌‬
‫نها‪ ،‬گرب ‌‬
‫طبق فهم و تجربۀ پیشافلسفی ما تقسیم اشیا به انسا ‌‬
‫مگرایی‬
‫نهای متفاوت وجود داشته باشند‪ .‬هم نظریه جوهرگرایی ارسطویی و هم نظریه دوا ‌‬
‫یتوانند به تمامه در زما ‌‬
‫آنها م ‌‬
‫یهای‬
‫یشناسی جزی ‌‬
‫یکنند‪ .‬زیرا باور به هست ‌‬
‫مفهوم پیشافلسفی ما از تقسیم و تجزیه جهان را مناسب ارزیابی م ‌‬
‫نهمانی جزیی در طول زمان هر دو متضمن مفهوم پیشافلسفی از جهان هستند و این‬
‫انضمامی رایج و آشنا و باور به ای ‌‬
‫ینمایند‪.‬استدللی به‬
‫یکنند از دیگری نیز دفاع م ‌‬
‫نهایی که از هر یکی از این دو باور دفاع م ‌‬
‫چندان عجیب نیست که متافیزیس ‌‬
‫مگرایی از استمرار جزیی در طول زمان با درک پیشافلسفی ما از‬
‫یها‪ .‬از آنجا که تفسیر دوا ‌‬
‫نفع امتدادگرایی‪ :‬تغییر در ویژگ ‌‬
‫یبینند تا استدلل دیگری برای ترجیح دیدگا‌هشان عرضه کنند‪ .‬از‬
‫مگرایان نیازی نم ‌‬
‫یشود‪ ،‬دوا ‌‬
‫بقای جزیی سازگار شمرده م ‌‬
‫یکند تا علیه امتدادگرایان عمل کند و آن را تضعیف نماید‪ ..‬در مقابل‪ ،‬امتدادگرایان نیاز دارند تا‬
‫نظر آنها همین دلیل کفایت م ‌‬
‫مگرایان و فهم پیشافلسفی مورد ادعایشان مقاومت نماید‪ ..‬یک سنخ از استدلل‬
‫دلیلی بیاورند که بتواند دربرابر دیدگاه دوا ‌‬
‫مگرایانه از بقا و استمرار در طول زمان با درک علمی ما از جهان سازگار نیست‪ .‬فیزیک‬
‫آنها این گونه است که تفسیر دوا ‌‬
‫یشمارد که به طور طبیعی به‬
‫نسبیت متضمن‪/‬مستلزم چهار ُبعدی بودن جهان است‪ .‬یعنی زمان را نیز یکی از این ابعاد م ‌‬
‫یمان از خویش و دنیای‬
‫یشود‪ .‬بنابراین‪ ،‬تنها راه ایجاد سازگاری میان باورهای علم ‌‬
‫تها‪/‬اجزای زمانی منتهی م ‌‬
‫دیدگاه پار ‌‬
‫پیرامون‪ ،‬برگرفتن دیدگاهی امتدا‌دگرایانه دربارۀ استمرار‪ /‬بقای در طول زمان است‪) .‬این استدلل قبل بسیار مرسوم بود‪،‬‬
‫تها به طور مشخص دیده شود‪ .‬افزون بر اینکه‪ ،‬امتدادگرایان اخیر‬
‫ههای اخیر پردورانتیس ‌‬
‫منتها استدللی نیست که در نوشت ‌‬
‫مگرایان که در نگاه بدوی خیال‬
‫یشود تا دیدگاه دوا ‌‬
‫مفتقدند که دیدگاه آنها با مقوله پیشافلسفی و فهم شهودی بهتر تبیین م ‌‬
‫یشود‪ .(.‬امتدا‌دگرایان بیشتر به این نکته توجه نشان داد‌هاند که شاید به نظر برسد که مفهوم شهودی ما از استمرار‪/‬بقای‬
‫م ‌‬
‫یشود؛ منتها مسئله این است که وقتی باورهای پیشافلسفی خود را بهتر وارسی‬
‫مگرایان بهتر تبیین م ‌‬
‫زمانی با دیدگاه دوا ‌‬
‫مگرایانه‪ ،‬تفسیر امتدادگرایانه از استمرار در طول زمان عرضه نماییم‪ ..‬برای‬
‫یبینیم اتفاقا باید‪ ،‬به جای تفسیر دوا ‌‬
‫یکنیم‪ ،‬م ‌‬
‫م ‌‬
‫این استدلل آنها به پدیدۀ »تغییر« توجه کرد‌هاند‪ .‬توضیح اینکه نه تنها همگان باور داریم که اشیای جزیی در طول زمان‬
‫یکنند‪ .‬بنابراین‪ ،‬باور داریم که اشیای جزیی در طول‬
‫ه آنها در طول زمان تغییر م ‌‬
‫یاند؛ بلکه همچنین همگان باور داریم ک ‌‬
‫باق ‌‬
‫مگرایانه معنادار نیست و با تبیین آنها‬
‫یاند‪ ..‬با این نگاه‪ ،‬درواقع‪ ،‬باور پیشافلسفی ما در کانتکس دوا ‌‬
‫تغییر استمرار دارند‪ /‬باق ‌‬
‫مگرایی استمرار و بقا متضمن وجود هویت یکسان و واحد در دو زمان مختلف‬
‫سازگاری نخواهد داشت‪ .‬چون طبق دیدگاه دوا ‌‬
‫است؛ حال آنکه به قول امتدادگرایان مشکلت منطقی لینحلی در این فرض وجود دارد که مهمترین مشکل این است که باید‬
‫یکند و در طول همین تغییر باقی است‪ ..‬برای جستن از این‬
‫بگوییم جزیی هویت عددی واحدی دارد در عین حال که تغییر م ‌‬
‫یها در طول تغییر استمرار دارند‪،‬‬
‫های منصفانه در خصوص این باور پیشافلسفی که معتقد است جزی ‌‬
‫مشکلت و برگرفتن نظری ‌‬
‫یکند و استمرار‪ /‬بقای یک شی در طول تغییر را داشتن اجزای زمانی‬
‫تهای زمانی را تصویر م ‌‬
‫باید دیدگاهی را بپذیریم که پار ‌‬
‫تکم دو تقریر یافته است‪:‬یک‪.‬‬
‫نهای مختلف وجود دارند‪ . .‬استدلل »تغییر« در آثار امتدادگرایان دس ‌‬
‫متفاوتی بدانیم که در زما ‌‬
‫مگرایانه از استمرار‪ /‬بقای زمانی‬
‫یهای غیرربطی‪/‬نسبی موجود در یک جزیی با تفسیر دوا ‌‬
‫تقریر عام‪ :‬تغییر در هر یک از ویژگ ‌‬
‫مگرایانه از استمرار‪/‬‬
‫یها‪ ،‬با تفسیر دوا ‌‬
‫آن ناسازگار است‪.‬دو‪ .‬تقریر محدو‌دتر‪ :‬تغییر در اجزای جزیی ‪ ،‬نه صرفا تغییر در ویژگ ‌‬
‫بقای در طول زمان ناسازگار است‪ ..‬طبعا اگر تقریر اول درست باشد‪ ،‬نیازی به دومی نیست‪ .‬منتها اگر اولی دچار اشکال‬
‫یکنند‬
‫یها تغییر م ‌‬
‫مگرایی وجود دارد‪ ..‬تقریر استدلل عام‪ .:‬گفتیم که جزی ‌‬
‫شود‪ ،‬هنوز امکان بهر‌هگرفتن از دومی برای نفی دوا ‌‬

‫یکنیم‪:‬هنری فیلسوفی است که‬
‫و در عین حال در طول تغییر استمرار و بقا دارند‪ .‬حال در قالب مثال به این مطلب توجه م ‌‬
‫یرود تا حمام آفتاب‬
‫یدرنگ او به هاوایی م ‌‬
‫یشود ب ‌‬
‫تو گذار کنار دریا است‪ .‬همین که ترم بهار تمام م ‌‬
‫یاش گش ‌‬
‫سرگرم ‌‬
‫های درباب متافیزیک‬
‫یکند به کار کردن بر رسال ‌‬
‫یگردد و شروع م ‌‬
‫بگیرد‪ .‬اواخر آگست برای ترم جدید به کمپس بازم ‌‬
‫نطور که ماه سپتامبر‬
‫یکند‪ .‬همی ‌‬
‫بقا‪/‬استمرار در طول زمان‪ .‬هنری آنقدر مشغول کارش است که کمتر دفترش را ترک م ‌‬
‫یگردد‪ .‬حال اگر هنری آخر‬
‫مرنگ م ‌‬
‫یشود و تبدیل به زرد ک ‌‬
‫مرنگ م ‌‬
‫یگذرد‪ ،‬او رنگ قهو‌های سوخته پوست بدنش هم ک ‌‬
‫م ‌‬
‫یتوانیم درباره او چنین بگوییم که »هنری‬
‫تابستان را »هنری در تابستان« بخوانیم و هنری پاییزی را »هنری در پاییز«‪ ،‬آنگاه م ‌‬
‫مگرا باشیم خواهیم گفت‬
‫در تابستان قهو‌های سوخته بود« و »هنری در پاییز قهو‌های سوخته نیست«‪ .‬حال اگر ما یک دوا ‌‬
‫هنری در تابستان به لحاظ عددی با هنری در پاییز یکی است؛ حال آنکه اگر چنین بگوییم‪ ،‬درواقع متعهد شد‌هایم که استمرار‪/‬‬
‫نها« است‪ .‬بنابراین‪ ،‬پذیرش دیدگاه‬
‫نهما ‌‬
‫بقای هنری در طول تغییر در رنگ پوستش یک استثنا برای اصل »ایندیسرنیبیلیتی ای ‌‬
‫مگرایان در خصوص استمرار هنری در طول تابستان تا پاییز‪ ،‬مستلزم دست کشیدن از این اصل در این مورد است؛ چیزی‬
‫دوا ‌‬
‫مگراها بتوانند تبیینی نسبتا موفق از استمرار جزیی با‬
‫که کسی از فیلسوفان دوست ندارد چنین کند‪ ..‬درنتیجه‪ ،‬شاید دوا ‌‬
‫رعایت باو‌رهای پیشافلسفی ما درباره آن ترسیم کنند‪ ،‬ال اینکه هزینه ای که باید بپردازند بسیار بال است‪ ،‬زیرا باید از اصل‬
‫یتوانند تبیینی از استمرار جزیی در طول تغییر عرضه‬
‫نها دست شویند‪ ..‬در مقابل‪ ،‬امتدا‌دگرایان م ‌‬
‫ایندیسرنیبیلیتی این هما ‌‬
‫کنند که هم باور پیشافلسفی و هم اصل مذکور را حفظ نماید‪ .‬تبیین آنها به شرح زیر است‪:‬طبق دیدگاه امتدادگرایان‪ ،‬هنری‬
‫یخورد‪ .‬اما‬
‫در تابستان با هنری در پاییز به لحاظ عددی متفاوت است‪ .‬از این رو‪ ،‬اصل ایندیسرنیبیلیتی در اینجا استثنا نم ‌‬
‫همین هنری در تابستان که با هنری در پاییز به لحاظ عددی متفاوت است‪ ،‬هر دو‪ ،‬اجزای یک مجموعه یا توده واحد از اجزای‬
‫طاند‪ ،‬به واسطه ارتباط فضا‪-‬زمانی‪ ،‬مشابهت یا علیت‪ .‬مطابق با این‬
‫یای هستند که به شیوه مناسبی با هم مرتب ‌‬
‫زمان ‌‬
‫یشود‪ .‬بنابراین‪،‬‬
‫دیدگاه‪ ،‬ما یک موجود واحد داریم‪ ،‬یعنی کل هنری‪ ،‬که دهانۀ گستردگی زمانی آن شامل تابستان و پاییز م ‌‬
‫باور پیشافلسفی ما درباب استمرار هنری در طول تغییر نیز حفظ شده است‪ ..‬امتدادگرایان از طریق این استدلل ادعای‬
‫مگرایان مقدمات استدلل‬
‫یکنند‪ .‬اما دوا ‌‬
‫یکنند‪ ،‬نفی م ‌‬
‫مگرایان را مبنی بر اینکه شهودهای پیشافلسفی را بهتر حفظ م ‌‬
‫دوا ‌‬
‫یپذیرند‪ .‬آنها قبول ندارند که تفسیر آنها از استمرار در طول تغییر با اصل ایندیسرنیبیلیتی در تعارض است‪.‬‬
‫امتدادگرایان را نم ‌‬
‫درواقع‪ ،‬تعارض ظاهری پیش آمده‪ ،‬به مدل توصیف امتدادگرایان از موقعیت هنری شرچشمه گرفته است‪ ،‬نه اصل این دیدگاه‪.‬‬
‫یکنند‪ :‬در نمونه هنری اصل‬
‫مگرایان موقعیت هنری را اینگونه توصیف م ‌‬
‫از این رو‪ ،‬موقعیت هنری باید درست تبیین گردد‪ ..‬دوا ‌‬
‫بحث بر سر یک ویژگی واحد نیست که هنری در تابستان دارد و هنری در پاییز ندارد‪ ،‬بلکه سخن از دو ویژگی متفاوت است‪،‬‬
‫یعنی ویژگی قهو‌های سوخته بودن در تابستان و قهو‌های سوخته بودن در پاییز؛ که هنری اولی را دارد و دومی را ندارد‪.‬‬
‫یکنیم و در این حالت دیگر هیچ‬
‫سشدۀ زمانی تبیین و توصیف م ‌‬
‫یهای ایندک ‌‬
‫بنابراین‪ ،‬موقعیت هنری را با ارجاع به ویژگ ‌‬
‫نها وجود نخواهد داشت‪ ..‬پاسخ امتدادگرایان این است که با این‬
‫نهما ‌‬
‫مگرایی و اصل ایندیسرنیبیلیتی ای ‌‬
‫تعارضی میان دوا ‌‬
‫مگرایان معتقد باشند تنها راه توصیف موقعیت هنری بهر‌هگرفتن از‬
‫یشود منتها به این شرط که دوا ‌‬
‫نگاه البته تعارض رفع م ‌‬
‫سشدۀ زمانی است؛ و پرواضح است که چنین ادعایی هزینۀ بسیار بالیی برای آنان خواهد داشت‪ .‬زیرا‬
‫یهای ایندک ‌‬
‫ویژگ ‌‬
‫سشدۀ زمانی هستند؛ در حالی که پذیرش‬
‫یهای ایندک ‌‬
‫یهای هنری‪ ،‬ویژگ ‌‬
‫مستلزم قبول این نکته است که تنها نوع ویژگ ‌‬
‫این دیدگاه ما را متعهد خواهد کرد تا به این نتیجۀ نامعقول تن در دهیم که هرگز صادق نخواهد بود که هنری )صرفا به طور‬
‫ساده( قهو‌های سوخته یا )صرفا به طور ساده( رزِد رنگ پریده است‪ . .‬در فصل پنجم که دیدگاه لوییس را در زمنیۀ عدم امکان‬
‫یدادیم‪ ،‬دقیقا همین نکته را لوییس در خصوص را‌هحل‬
‫تراگذرنده بودن جزیی از یک جهان ممکن به جهان ممکن دیگر توضیح م ‌‬
‫مخالفانش گفته بود‪ ،‬که را‌هحل آنها شاید بتواند تراگذرنده بودن جزیی را ممکن سازد و با اصل ایندیسرنیبیلیتی در تعارض‬
‫یهای ایندکس شدۀ جهان هزینۀ بسیاری دارد که خود این افراد بدان تن‬
‫نیفتد؛ منتها توصیف جزیی صرفا براساس ویژگ ‌‬
‫لها با آنچه وی در بحث زمان و استمرار در طول زمان‬
‫نخواهند داد‪.‬لکس در آنجا گفته بود که بین دیدگاه لوییس در بحث مدا ‌‬
‫یگوید‪ ،‬شباهت است‪ .‬و حال لکس می گوید جالب است که بدانید این قطعه نقل شده در آخرین نکته بال که از جانب‬
‫م ‌‬
‫مگرایان وارد است که اگر‬
‫امتدادگرایان گفته شده‪ ،‬عینا از لوییس نقل شده است‪ ..‬آیا اشکال لوییس )و امتدادگرایان( بر دوا ‌‬
‫یهای ایندکس شدۀ زمانی جزیی توصیف نماییم )مثل نمونه هنری براساس‬
‫استمرار جزیی را در طول زمان براساس ویژگ ‌‬

‫یشود؟‬
‫سشدۀ زمانی نیستند‪ ،‬بسته م ‌‬
‫یهای که ایندک ‌‬
‫مگرایی( راه برای توصیف موقعیت جزیی برحسب ویژگ ‌‬
‫توصیف دوا ‌‬
‫یکنند که بتوانیم توصیف‬
‫لگرا در باب زمان هستند‪ ،‬بنابراین‪ ،‬انکار م ‌‬
‫یکنند‪ .‬آنها نوعا حا ‌‬
‫مگرایان این مطلب را انکار م ‌‬
‫دوا ‌‬
‫یزمانی( درباب‬
‫سلسی )ب ‌‬
‫یتردید ایدۀ تن ‌‬
‫درستی درباره جهان عرضه کنیم بدون توسل به شکل تنسی ) زمانی( از زبان‪ .‬ب ‌‬
‫یدهند‪ :‬اینکه شی الف ویژگی ب را در زمان ج‬
‫داشتن یک ویژگی توسط چیزی در یک زمان نیاز به تحلیل دارد‪ .‬آنها توضیح م ‌‬
‫دارد‪ ،‬به معنای این است که وفتی ج زمان حال است )یا زمان حال بود یا خواهد شد(‪ ،‬آنگاه الف ب را دارد )داشت یا خواهد‬
‫یگویند که اگر هر دوی این امر صادق است که هنری قهو‌های سوخته در تابستان است و‬
‫داشت(‪.‬مطابق با این دیدگاه‪ ،‬آنها م ‌‬
‫هاند‪ ،‬بستگی به این دارد که اکنون‬
‫یها نسبت به هنری چگون ‌‬
‫هنری قهو‌های سوخته در پاییز نیست‪ ،‬آنگاه اینکه اشیا و ویژگ ‌‬
‫)زمان حال( چه فصلی باشد‪ .‬اگر اکنون تابستان باشد‪ ،‬آنگاه صادق است بگوییم هنری اکنون قهو‌های سوخته است‪ .‬و البته‬
‫صادق است که بگوییم هنری در پاییز قهو‌های سوخته نخواهد بود؛ اما این واقعیت مستلزم این نیست که هنری اکنون هم‬
‫قهوه ای سوخته است و هم نیست؛ نیز مستلزم این نیست که در پاییز هنری هم قهو‌های سوخته خواهد بود و هم نخواهد‬
‫بود‪ .‬به همین وزان‪ ،‬اگر اکنون پاییز باشد‪ ،‬آنگاه صادق است که بگوییم هنری الن قهوه ای سوخته نیست‪ .‬نیز صادق است‬
‫که بگوییم هنری در تابستان گذشته قهو‌های سوخته بود؛ اما دوباره این امر مستلزم این نیست که بگوییم هنری اکنون هم‬
‫قهوه ای سوخته است و هم نیست و نیز مستلزم این نیست که بگوییم هنری در تابستان گذشته هم قهو‌های سوخته بود‬
‫یگویند اگر موقعیت جزیی‪ ،‬مانند هنری را به درستی براساس دیدگاه آنان در خصوص‬
‫مگرایان م ‌‬
‫و هم نبود‪ ..‬نتیجه‪ :‬دوا ‌‬
‫ی برای اصل ایندیسرنیبیلیتی نخواهد‬
‫های نقض ‌‬
‫استمرار در زمان بفهمیم‪ ،‬آنگاه این تبیین از استمرار جزیی در طول زمان نمون ‌‬
‫یگیرد که تفسیر درست از استمرار در طول زمان همان دیدگاه‬
‫مگرایان دیدگاه لوییس را که مفروض م ‌‬
‫بود‪ ..‬با این تبیین‪ ،‬دوا ‌‬
‫یرود که نظریه سرمدی زمان را‬
‫شفرض خطا جلو م ‌‬
‫یشمارند‪ ،‬چون دیدگاه وی براساس این پی ‌‬
‫امتدادگرایان است‪ ،‬خطا م ‌‬
‫سلس( است‪ .‬از این‬
‫یزمان )تن ‌‬
‫یشمارد‪ ..‬نظریۀ سرمدی زمان‪ ،‬داشتن یک ویژگی از سوی شی جزیی‪ ،‬مفهومی ب ‌‬
‫درست م ‌‬
‫دگرا‬
‫یهایش است‪ ،‬اساسا برای یک سرم ‌‬
‫رو‪ ،‬این دیدگاه که جزیی به لحاظ عددی در طول تغییر همان جزیی واحد در ویژگ ‌‬
‫سشدۀ زمانی است؛ در حالی که از دید یک‬
‫یهای ایندک ‌‬
‫لساز است‪ .‬تنها راه برون رفت از این مشکل‪ ،‬ارجاع به ویژگ ‌‬
‫مشک ‌‬
‫دگرا باشیم‪ ،‬این ادعا که به‬
‫یهای ایندکس شدۀ زمانی غیرقابل تحلیل است‪ .‬بنابراین‪ ،‬اگر دربارۀ زمان سرم ‌‬
‫سرمدگرا‪ ،‬ویژگ ‌‬
‫یسازد به‬
‫یهایش وجود دارد‪ ،‬فرد را متعهد م ‌‬
‫لحاظ عددی یک شی و همان شی هم پیش از تغییر و هم پس از تغییر در ویژگ ‌‬
‫سزمانی‬
‫یهایی که ایندک ‌‬
‫یتوان به درستی از طریق ویژگ ‌‬
‫اینکه یا بگوید اصل ایندیسرنیبیلیتی خطا است و یا بگوید اشیا را نم ‌‬
‫یتواند هم سرمدگرا درباب زمان باشد و هم در عین حال معتقد باشد‬
‫یشوند‪ ،‬توصیف کرد‪ .‬در نهایت‪ ،‬اینکه پس یک فرد نم ‌‬
‫نم ‌‬
‫مگرایان‪ ،‬بنا به ادعای خودشان‪،‬‬
‫یمانند‪ .‬در حالی که دیدگاه دوا ‌‬
‫نهمانی عددی در طول تغییر باقی م ‌‬
‫یها به لحاظ ای ‌‬
‫که جزی ‌‬
‫از چنین مشکلی مبرا است‪.‬‬

‫مگرایان در اینجا به لوییس با آنچه پلنتینگا در پاسخ لوییس درباب تراکذرنده‬
‫‪ .‬بین پاسخ دوا ‌‬

‫نبودن جزیی از بیش از یک جهان ممکن گفته بود‪ ،‬شباهت وجود دارد‪ .‬توضیح اینکه‪ ،‬فهم عام از استدلل پلنتینگا این است‬
‫یشمارد‪ .‬در حالی که‬
‫نگرایی در موجهات را برای مقولۀ تراگذرنده نبودن جزیی‪ ،‬خطا م ‌‬
‫که وی فرض لوییس مبنی بر امکا ‌‬
‫تگرایی مشکلی ندارد‪.‬‬
‫لدار است‪ ،‬در کانتکس فعلی ‌‬
‫یشناختی امکانی لوییس مشک ‌‬
‫تراگذرنده بودن جزیی در کانتکس هست ‌‬
‫سشد‌ه باشد‪ ،‬برحسب داشتن ویژگی های ساده تر قابل تحلیل‬
‫تگرایی‪ ،‬اینکه چیزی دارای ویژگی ایندک ‌‬
‫در ساختار فعلی ‌‬
‫ییابیم که‬
‫یسازیم‪ ،‬م ‌‬
‫لگرایی متمایز م ‌‬
‫مهای بالعف ‌‬
‫است و وقتی ما موقعیت تراگذرنده بودن جزیی فردی را دقیقا براساس تر ‌‬
‫نها وجود ندارد‪.‬استدلل دوم به نفع‬
‫نهما ‌‬
‫یهای تراگذرنده و صدق اصل ایندیسرنیبیلیتی ای ‌‬
‫هیچ تعارضی میان وجود جزی ‌‬
‫یهای جزیی مستلزم عدم دوام جزیی به عینه در دو زمان‬
‫امتدادگرایی‪ :‬تغییر در اجزا ‪ .‬اگر کسی بگوید که صرف تغییر در ویژگ ‌‬
‫یگویند حتی با فرض پذیرش‬
‫متفاوت نیست‪ ،‬چون مهم اجزای جزیی است که در این دو زمان وجود دارند‪ .‬امتدادگرایان م ‌‬
‫ادعای فوق‪ ،‬اشکال در این مقدمه استدلل وجود دارد که مدعی است اجزای جزیی به عینه استمرار دارند و در دو زمان‬
‫یکنند‪ .‬امروزه دیگر کسی نیست که انکار کند پیوسته اجزای هر جزیی‪ ،‬مثل لکس‪ ،‬در حال تغییر است و‬
‫متفاوت تغییر نم ‌‬
‫یتوانند با‬
‫یآید‪ .‬و لکس تنها در طول این تغییرات باقی است یا استمرار دارد‪ ..‬آیا امتدادگرایان م ‌‬
‫اجزای جدید به جای آن م ‌‬
‫تهای یک‬
‫مگرایان اشکال کنند و بگویند تغییر در پار ‌‬
‫نها‪ ،‬به ایدۀ دوا ‌‬
‫نهما ‌‬
‫کمک اصلی بسیار مشابه با اصل ایتدیسرنیبیلیتی ای ‌‬
‫جزیی مستلزم این است که جزیی به تمامه در دو زمان متفاوت نباشد‪ ،‬چون گفتن این حرف مستلزم نقض اصل مشابه با‬

‫یشود‪ ،‬و از آنجا که صحت آن اصل جای شک ندارد‪ ،‬پس دیدگاه امتدادگرایان درباره‬
‫نها م ‌‬
‫نهما ‌‬
‫اصل ایندیسرنیبیلیتی ای ‌‬
‫استمرار جزیی در طول زمان درست است‪ ،‬چون با اصل مذکور نیز در تعارض نیست‪ ..‬مشکل در اینجا این نیست که این اصل‬
‫مگرایان اصرار دارند به تفسیر‬
‫یگردد به اینکه دوا ‌‬
‫یدانند‪ .‬مشکل برم ‌‬
‫مگرایان هم این اصل را درست م ‌‬
‫خطا است؛ چه اینکه دوا ‌‬
‫لگراها اصل ایندیسرنیبیلیتی‬
‫لگراها که در آن حا ‌‬
‫مهای حا ‌‬
‫این اصل و کاربردش در مورد افراد جزیی دقیقا براساس تر ‌‬
‫یکردند که اگر ما بدون زمان بودن این‬
‫لگراها استدلل م ‌‬
‫نها و کاربردش برای موارد افراد جزیی تفسیر کرد‌هاند‪ .‬حا ‌‬
‫نهما ‌‬
‫ای ‌‬
‫موارد را درست نگه داریم‪ ،‬خواهیم یافت که این اصل هیچ مشکلی در برابر فیلسوفی که معتقد است اشیای َآشنای جزیی‬
‫یدهد‪ .‬بنابراین‪ ،‬اگر ادعای امتدادگرایان این باشد‬
‫یمانند‪ ،‬قرار نم ‌‬
‫تهایشان‪ ،‬به طور عددی یکسان باقی م ‌‬
‫در طول تغییر در پار ‌‬
‫مهایشان مثل( متفاوت هستند‪ ،‬پس اصل مورد بحث مستلزم‬
‫که چون لکس دیروز و لکس امروز در برخی اجزایشان )در ات ‌‬
‫مگرایان پاسخ خواهند داد که تغییر کردن برخی از‬
‫نهمان باشند؛ آنگاه دوا ‌‬
‫یتوانند ای ‌‬
‫این است که آنها به لحاظ عددی نم ‌‬
‫تهای لکس در دیروز و امروز نمونه نقضی برای این اصل که هویت یکسان عددی مستلزم ایندیسرنیبیلیتی در اجزای آنها‬
‫پار ‌‬
‫مهای لکس متضمن این نیست که یک موضوع واحد هم دارندۀ یک‬
‫تها تغییر در ات ‌‬
‫یباشد‪ .‬از نظر ایندورانتیس ‌‬
‫است‪ ،‬نم ‌‬
‫یکه لکس دیروز یک‬
‫یگویند درحال ‌‬
‫تها به مثابۀ اجزایش باشد و هم نباشد‪ .‬به جای آن‪ ،‬آنها م ‌‬
‫مجموعه خاصی از آبجک ‌‬
‫تها را به مثابه‬
‫تهایش داشت‪ ،‬لکس امروز یک مجموعه متفاوت دیگری از آبجک ‌‬
‫تها را به مثابه پار ‌‬
‫مجموعه خاصی از آبجک ‌‬
‫تهایش دارد‪.‬‬
‫پار ‌‬

‫یآید و آنها باید استدلل دیگری در این مرحله‬
‫‪ .‬اگر چنین باشد‪ ،‬تحلیل فوق به کار امتدادگرایان نم ‌‬

‫چنین استدللی را عرضه کرده است که لکس به دلیل پیچیدگی آن استدلل از نقل )‪ (Mark Heller‬بیاورند‪ .‬اتفاقا مارک هلر‬
‫یکند‪ ..‬صورت استدلل‪ :‬دکارت را در نظر‬
‫آن صرف نظر کرده و استدللی مشابه و بازسازی شد‌ه از آن را در اینجا گزارش م ‌‬
‫بگیرید که پیش از زمان خاصی به نام ت وجود داشت‪ .‬پیش از ت‪ ،‬دکارت به طور کامل همه آن اعضایی که هر انسان نرمالی‬
‫دارد‪ ،‬و به طور خاص دست چپش‪ ،‬را داشت‪ .‬برای اشاره به این دکارت بگذارید آن را »دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت« بخوانیم‪ .‬خوب ما‬
‫یتوانیم چیز دیگری نیز داشته باشیم‪ ،‬که‬
‫دارای دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت هستیم؛ اما اگر دکارت پیش از ت وجود داشته است‪ ،‬م ‌‬
‫یخوانیم‪ .‬دکارت ماینس دقیقا همان دکارت است جز در دست چپش‪ .‬برای اشاره به دکارت‬
‫آن چیز دیگر را دکارت ماینس م ‌‬
‫ماینس آنگونه که پیش از ت وجود دارد‪ ،‬بگذارید از تعبیر »دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت« بهره ببریم‪.‬حال در نظر بگیرید در زمان‬
‫یشود‪ .‬برای اشاره به این دکارت پس از قطع شدن دست‬
‫یگذراند و دست چپش قطع م ‌‬
‫ت‪ ،‬دکارت تجربه بدی را از سر م ‌‬
‫چپش بگذارید از تعبیر »دکارت‪-‬پس از‪ -‬ت« استفاده کنیم‪.‬اکنون‪ ،‬همه ما باور داریم که اشیا در صورت از دست دادن بخشی از‬
‫یتوانند همچنان زنده‪/‬باقی‬
‫پشان م ‌‬
‫نها با قطع شدن دست چ ‌‬
‫صتر‪ ،‬انسا ‌‬
‫یتوانند زنده بمانند‪ .‬به طور خا ‌‬
‫یشان م ‌‬
‫اجزا ‌‬
‫بمانند‪.‬‬

‫مگرا باشیم‪ ،‬این باقی ماندن را به مثابه موردی از هویت واحد عددی سخت‬
‫با توجه به مقدمات فوق‪ ،‬اگر ما یک دوا ‌‬

‫تفسیر خواهیم نمود‪ .‬لذا مطابق با این دیدگاه ما باور خواهیم داشت که‪ (1:‬دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت به لحاظ عددی با دکارت ‪ -‬بعد‬
‫از‪ -‬ت این همان است‪.‬منتها باید دقت داشت که در این صورت این تنها دکارت نیست که بعد از قطع دست چپ همچنان باقی‬
‫چگاه به دکارت ماینس‬
‫است‪ ،‬بلکه دکارت ماینس هم بعد از قطع دست وجود دارد؛ درست است که دست چپ دکارت هی ‌‬
‫مگرا باشیم‪ ،‬آنگاه بقای دکارت‪-‬ماینس را‬
‫چسبیده نبود‪ ،‬اما این واقعیت ارتباطی با بقای دکارت‪-‬ماینس ندارد‪.‬اکنون‪ ،‬اگر ما دوا ‌‬
‫بار دیگر به مثابه موردی از هویت واحد عددی تفسیر خواهیم کرد‪ .‬حال اگر تعبیر »دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پس از ‪ -‬ت« را برای اشاره‬
‫مگراها به صدق‬
‫یتوان ادعا کرد که دوا ‌‬
‫به دکارت ماینس به عنوان چیزی که بعد از قطع دست وجود دارد‪ ،‬به کار ببریم‪ ،‬آنگاه م ‌‬
‫نهمان است‪.‬با این وصف‬
‫گزاره ‪ 2‬نیز باور دارند‪ (2:‬دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت به لحاظ عددی با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت ای ‌‬
‫یدانیم که آنها دقیقا یک فضا را‬
‫حال باید دید که دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت و دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟م ‌‬
‫نهمان‬
‫نها و غیرو یکی است‪ .‬یعنی آنها جزء به جزء ای ‌‬
‫مها‪ ،‬الکترو ‌‬
‫لها‪ ،‬ات ‌‬
‫لها‪ ،‬ملکو ‌‬
‫یکنند‪ .‬دقیقا ترکیب آنها از سلو ‌‬
‫اشغال م ‌‬
‫یدهیم‪ .‬خوب روشن است که گفتن چنین‬
‫یدهیم در ارتباط با دیگری نیز انجام م ‌‬
‫هستند و هر آنچه در ارتباط با یکی انجام م ‌‬
‫مگراها صادق خواهد بود‪(3:‬‬
‫حرفی جز این نیست که آنها یک چیز بیشتر نیستند نه دوچیز‪ .‬با این حساب گزاره ‪ 3‬نیز نزد دوا ‌‬
‫مگرا‬
‫دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت به لحاظ عددی با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت این همان است‪.‬بنابراین‪ ،‬تا اینجا روشن شد که یک دوا ‌‬
‫یدانیم که‬
‫تهایی درباره یک هویت عددی هستند‪ .‬م ‌‬
‫متعهد به صدق سه گزاره ‪ 2 ،1‬و ‪ 3‬خواهد بود‪ .‬تمام این سه گزاره‪ ،‬عبار ‌‬
‫ی بودن و متعدی‬
‫ی بودن‪ ،‬تقارن ‌‬
‫هر هویت‪ /‬همانیت عددی واحد تعدادی ویژگی منطقی مهم دارد که عبارتند از ‪ :‬بازتاب ‌‬

‫بودن‪.‬اکنون با فرض متعدی بودن هویت عددی واحد‪ ،‬آنگاه صدق ‪ 1‬و ‪ 2‬و ‪ 3‬مستلزم صدق ‪ 4‬خواهد بود‪ (4:‬دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت‬
‫نهمان است‪.‬توضیح اینکه اگر این نتایج درست باشد که »دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت با‬
‫به لحاظ عددی با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت ای ‌‬
‫نهمان است« و »دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت به لحاظ‬
‫دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت به لحاظ عددی ای ‌‬
‫نهمان است«‪ ،‬آنگاه آشکارا این‬
‫نهمان است« و »دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت به لحاظ عددی ای ‌‬
‫عددی ای ‌‬
‫نهمان است«‪.‬بنابراین‪،‬‬
‫یآید که‪» :‬دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت به لحاظ عددی ای ‌‬
‫نتیجه به دست م ‌‬
‫یدانیم که ‪ 4‬کاذب است‪ .‬چون هویت عددی واحد داشتن صرفا به‬
‫مگرایان باید به صدق چهار متعهد شود‪ ،‬حال آنکه م ‌‬
‫دوا ‌‬
‫یدانیم که اصل‬
‫بازتابی بودن‪ ،‬متقارن بودن و متعدی بودن آن نیست‪ ،‬بلکه آن متضمن ویژگی ایندیسرنیبیلیتی هم است‪ .‬م ‌‬
‫یباشد‪ .‬در‬
‫یه‌ای آنها م ‌‬
‫یگوید هویت عددی واحد مستلزم ایندیسرنیبیلیتی در تمام ویژگ ‌‬
‫نها م ‌‬
‫نهما ‌‬
‫ایندیسرنیبیلیتی ای ‌‬
‫یهایشان ایندیسرنیبل نیستند‪ .‬چه‬
‫حالی که در مثال مورد بحث‪ ،‬دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت و دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت در ویژگ ‌‬
‫گتری از دیگری است؛ آنها دو شکل متفاوتی دارند؛ آنها دو‬
‫اینکه یکی دست چپ دارد و دیگری ندارد؛ یکی از آنها توده بزر ‌‬
‫یگوید‪ (5:‬دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت به‬
‫نها م ‌‬
‫نهما ‌‬
‫یکنند‪.‬بنابراین‪ ،‬اصل ایندیسرنیبیلیتی ای ‌‬
‫محدوده فضایی متفاوتی را اشغال م ‌‬
‫یتوانند گزاره ‪ 5‬را انکار کنند‪ .‬و اگر‬
‫مگرایان نم ‌‬
‫نهمان نیست‪.‬روشن است که دوا ‌‬
‫لحاظ عددی با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت ای ‌‬
‫چنین باشد‪ ،‬آنگاه آنها به پذیرش دو گزاره متناقض ‪ 4‬و ‪ 5‬متعهد شد‌هاند‪ ..‬در تمام موارد جزیی انضمامی دیگر نیز قصه همین‬
‫های را‬
‫یکنند که نمونه فوق و همه موارد اینگون ‌‬
‫یشوند‪ ..‬امتدادگرایان ادعا م ‌‬
‫است و براساس این استدلل آنها دچار تناقض م ‌‬
‫یتوانند‪ .‬طبق دیدگاه امتدادگرایان از استمرا و بقا‪ ،‬بقای دکارت در طول قطع‬
‫یتوانند تبیین کنند‪ ،‬آنها م ‌‬
‫مگرایان نم ‌‬
‫اگرچه دوا ‌‬
‫نمند است؛ و استمرار دکارت‬
‫های از اجزای زما ‌‬
‫یگیرد‪ .‬درواقع‪ ،‬دکارت توده یا مجموع ‌‬
‫دست چپش‪ ،‬صدق ‪ 1‬یا ‪ 2‬را مفروض نم ‌‬
‫نهای مختلف وجود دارند‪ .‬لذا دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت و‬
‫در طول زمان برآمده از داشتن اجزای زمانی متفاوتی است که در زما ‌‬
‫تهای متفاوتی از دکارت‬
‫دکارت‪ -‬پس از‪ -‬ت تنها از همین اجزای زمانی دکارت هستند و با هم این همانی ندارند‪ ،‬بلکه پار ‌‬
‫هستند که از طریق مشابهت یا علیت و مانند اینها با یکدیگر و با کل دکارت پیوند دارند‪ .‬از این رو‪ ،‬براساس دیدگاه‬
‫مهای‬
‫امتدادگرایان‪ ،‬قطع عضو در استمرار داشتن یا نداشتن دکارت دخیل نیست؛ استمرار دکارت واحد از سنخ استمرار کر ‌‬
‫یگوییم‪ .‬یعنی حتی اگر دکارت‪-‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت و‬
‫فضا زمانی است‪ .‬همین نکته را درباب استمرار دکارت‪ -‬ماینس نیز م ‌‬
‫دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت در اجزایشان متفاوت نباشند‪ ،‬آنها به لحاظ عددی اجزای زمانی متفاوتی از توده‪/‬کلی هستند که‬
‫یباشد‪.‬از نظر امتدادگرایان‪ ،‬دو توده‪/‬کل دکارت و دکارت‪ -‬ماینس به شیوه جالبی به هم مرتبط هستند‪.‬‬
‫دکارت‪ -‬ماینس م ‌‬
‫شیو‌های که در صدق گزاره ‪ 3‬بازتابیده شده است‪ .‬آنها تود‌ههایی هستند که در عین حال که متفاوت هستند‪ ،‬در یک جزء با‬
‫یشان پیش از ت به لحاظ عددی متفاوت هستند‪ ،‬اما یک‬
‫تهای زمان ‌‬
‫هم شریک هستند‪ .‬آنها تود‌ههایی متداخل هستند‪ .‬پار ‌‬
‫یباشد‪ -‬چیزی که به طور متناوب ما آن را دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت و دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد‬
‫چیز وجود دارد که جزء زمانی آنها بعد از ت م ‌‬
‫یای هستند که بعد از ت ادغام شد‌هاند‪ .‬در نهایت‪،‬‬
‫مهای فضا‪-‬زمان ‌‬
‫یخوانیم‪ .‬بنابراین‪ ،‬دکارت و دکارت‪-‬ماینس کر ‌‬
‫از‪ -‬ت م ‌‬
‫یکنند‪ ،‬اما بعد از ت اجزای آنها تنها یک و همان محدوده فضا‪-‬زمانی را‬
‫اگرچه آنها دو محدوده فضا‪-‬زمانی متفاوتی را اشغال م ‌‬
‫مگرایان را به این اشکال بررسی می کند‪:‬نخست‪ .‬گروهی که صرفا انکار‬
‫ینماید‪ . .‬لکس چهار واکنش از سوی دوا ‌‬
‫اشغال م ‌‬
‫تگرایی مرؤولوژیکال« گفته‬
‫یهای انضمامی بتوانند در طول تغییر در اجزایشان باقی بمانند‪ .‬به این دیدگاه »ذا ‌‬
‫یکنند که جزی ‌‬
‫م ‌‬
‫یشود که معتقد است تمام اجزای یک شی ذاتی یا ضروری آن است‪ .‬طبق این دیدگاه‪ ،‬شی استمرار و بقای در طول زمان‬
‫م ‌‬
‫دارد تنها اگر بدون هیچ تغییری در اجزایش در هر دو زمان وجود داشته باشد‪ .‬تنها در چنین فرضی است که هویت واحد عددی‬
‫یتواند در طول‬
‫خواهیم داشت‪ .‬بنابراین‪ ،‬طبق این نگاه اگرچه شی در طول بسیاری از انواع تغییرات استمرار و بقا دارد‪ ،‬اما نم ‌‬
‫مگرایان را بپذیریم‪ ،‬آنگاه با این گرایش قوی خویش که شی را حتی با از‬
‫تغییر در اجزایش باقی بماند‪ ..‬اگر این ادعای دوا ‌‬
‫یدانیم‪ ،‬چه کنیم؟ ما میزی را که الن در حال نوشتن بر روی آن هستیم دقیقا همان‬
‫دست دادن برخی از اجزایش باقی م ‌‬
‫مهایش تغییر کرده است؛ خوب آنها‬
‫یشک برخی از ات ‌‬
‫ینوشتیم‪ ،‬با اینکه ب ‌‬
‫یدانیم که یک ساعت پیش بر روی آن م ‌‬
‫میزی م ‌‬
‫یکند و نباید به آن گوش فرا‬
‫چه تبیینی از این امر خواهند کرد؟اینکه به سادگی بگویند گرایش قوی ما را دچار گمراهی م ‌‬
‫یکردند‪ ،‬که با فهم‬
‫مگرایان به این دلیل از این ایده دفاع م ‌‬
‫دهیم‪ ،‬چندان قابل پذیرش نیست‪ .‬چه اینکه یادمان هست که دوا ‌‬
‫عرفی پیشافلسفی ما درباره استمرار و بقای اشیا سازگار بود‪ .‬حال اگر بخواهند بگویند که اغلب آن گرایش‌ به باورهای‬

‫پیشافلسفی در خصوص استمرار اشیا در فرض تغییر در اجزا‪ ،‬خطا است‪ ،‬با دیدگاه خودشان ناهمخوان است‪ ..‬یک استراتژی‬
‫یگوییم شی‬
‫یگوید وقتی م ‌‬
‫تگرایی مرؤولوژیکال عرضه کرده است‪ .‬چزم م ‌‬
‫هترین مدافع ذا ‌‬
‫نوید بخش را رودریک چزم‪ ،‬برجست ‌‬
‫یتواند داشته باشد‪ .1 :‬به معنای دقیق فلسفی یکی بودن )همانیت(؛ و‬
‫الف با شی ب یکی است )همانیت دارد(‪ ،‬دو معنا م ‌‬
‫نگر‬
‫لانگارانه و عام یکی بودن )همانیت(‪ .‬تنها در معنای فلسفی و دقیق همانیت و یکی بودن‪ ،‬همانیت بیا ‌‬
‫‪ .2‬به معنای سه ‌‬
‫یکند بقای‬
‫تگرای مرؤولوژیست است وقتی که ادعا م ‌‬
‫هویت واحد عددی است و این معنای از همانیت است که مورد نظر ذا ‌‬
‫یک شی به مثابۀ همان شی در طول تغییر در اجزایش ناممکن است‪ .‬و به قول چزم‪ ،‬چنین ادعایی البته با این باور که این‬
‫کساعت پیش است که بر روی آن در حال نوشتن بودم‪،‬‬
‫میزی که اکنون من بر روی آن در حال نوشتن هستم‪ ،‬همان میز ی ‌‬
‫کامل سازگار است؛ زیرا این باور اخیر صرفا برپایه مفهوم نادقیق و عمومی »همانیت« شکل گرفته است که برای به کاربردن‬
‫تهای بنیادینی وجود دارند که به معنای دقیق و‬
‫نهمانی در اجزا نیست‪ . .‬بنابراین‪ ،‬طبق دیدگاه چزم هوی ‌‬
‫آن نیازی به ای ‌‬
‫فلسفی شی هستند که بقای آنها در طول تغییر در اجزایشان ناممکن است‪ .‬اما مفاهیم ناظر به موضوعات مادی آشنا که در‬
‫یروند‪ ،‬مانند میز و صندلی از سنخ آن مفاهیم بنیادین نیستند‪ .‬و البته این اشیای مادی َآشنا و روزمره در‬
‫زبان روزمر‌ه به کار م ‌‬
‫یروند و تنها در همین معنا‬
‫معنای عمومی و متساهلنۀ همانیت که با باورهای پیشافلسفی ما نیز سازگار است‪ ،‬به کار م ‌‬
‫یتوان آنها را در معنای فلسفی همانیت به کار گرفت‪ . .‬منتها باید توجه داشت که از نگاه چزم تمام‬
‫یروند و نم ‌‬
‫هم به کار م ‌‬
‫یتواند از‬
‫مفاهیم روزمره و برآمده از زبان عادی از سنخ متساهلنه و عمومی نیستند‪ .‬به عنوان مثال مفهوم ما از »انسان« نم ‌‬
‫های از‬
‫نگر یک وحدت آگاهی است که اگر ما آدمیان چیزی جز سلسل ‌‬
‫سنخ مفاهیم عمومی باشد‪ .‬زیرا حیات درونی ما نشا ‌‬
‫یمان‪ ،‬راهی نیست جز‬
‫ه ‌‬
‫یبود‪ .‬برای تفسیر از این وحدت تجربۀ آگان ‌‬
‫تهای به لحاظ عددی متفاوتی بودیم‪ ،‬اینگونه نم ‌‬
‫هوی ‌‬
‫نهمانی به معنای دقیق‬
‫اینکه اشخاص را به مثابۀ چیزهایی که در طول زمان استمرار دارند و به لحاظ عددی هویت واحد و ای ‌‬
‫فلسفی دارند‪ ،‬بشماریم‪ ..‬به این ترتیب‪ ،‬باید فرض کنیم که هر یک از ما در طول حیاتش‪ ،‬یک هویت بنیادین واحد است‪ .‬از‬
‫یخوانم‪ ،‬مرکب از گوشت و استخوان است و به طور مداوم اجزایش در حال تغییر است‪ ،‬بنابراین‪،‬‬
‫طرفی آن چه من بدنم م ‌‬
‫یشود که من باید چیزی غیر از بدنم باشم‪ .‬درواقع‪ ،‬از نظر چزم بدنم موضوع من است تنها در معنای عمومی‪ ،‬در‬
‫نتیجه این م ‌‬
‫حالی که من موضوع واقعی هستم در یک معنای دقیق فلسفی‪.‬‬

‫‪ .‬اکنون پرسش این است که اگر من این بدن مادی‬

‫نیستم‪ ،‬پس چه هستم؟ یک احتمال این است که من یک جوهر روحانی یا غیرمادی یا مجرد هستم که هیچ جزیی ندارد؛‬
‫چیزی که شاید به نظر برسد چزم ناگزیر باید بپذیرد‪ ،‬اما وی معتقد است چنین امری ضرورت ندارد و دیدگاه او درباره هویت‬
‫یگوید‪ ،‬یک شخص انسانی ممکن است یک موضوع‬
‫انسان حتی با تفسیر مادی از انسان نیز سازگار است‪ .‬وی م ‌‬
‫تگرای مرؤولوژیک‬
‫یای باشد که در جایی در مغز قرار گرفته است )ولو ما نتوانیم آن را ببینیم(‪ .‬و تمام آنچه یک ذا ‌‬
‫میکروسکوپ ‌‬
‫بدان نیاز دارد این است که موضوع مورد بحث چیزی باشد که با تمام اجزایش در طول دوران زندگی آن شخص وجود داشته‬
‫یکند‪.‬‬
‫باشد‪) .‬و خوب مثل این چیز ذر‌های با هر جزیی که دارد در تمام این دوران در جایی مثل در مغز هست و تغییر نم ‌‬
‫بنابراین استمرار دارد‪ .(.‬حال با توجه به تفسیر چزم‪ ،‬پاسخ او به نمونۀ دکارت مورد بحث اینگونه خواهد بود‪ :‬ارزش صدق جمله‬
‫نهمان است؛ مبتنی است بر توان ارجاعی »دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت«‬
‫)‪ (1‬دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت با دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت به لحاظ عددی ای ‌‬
‫یدهند‪ ،‬آنگاه )‪(1‬‬
‫یشود‪ ،‬ارجاع م ‌‬
‫و »دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت«‪ .‬اگر این دو تعبیر هر دو به یک شخص انسانی که دکارت نامیده م ‌‬
‫نهمان نیست که دست چپش را از دست داده است؛ چه اینکه قطع‬
‫صادق است‪ ،‬زیرا دکارت با دکارت بدنی ارگانیکی ای ‌‬
‫یباشد‪ .‬طبعا اگر به این شیوه ادامه دهیم‪ ،‬آنگاه گزاره )‪ ،(3‬یعنی‬
‫نهمانی داشتن یا نداشتن دکارت دخیل نم ‌‬
‫دست در ای ‌‬
‫نهمان است‪ ،‬بنابر دیدگاه چزم کاذب است‪ .‬زیرا دکارت‪-‬‬
‫»دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت به لحاظ عددی با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت ای ‌‬
‫ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت هرچه باشد‪ ،‬یک موضوع مادی پیچیده است‪ ،‬چیزی که تنها یک موضوع در معنای عمومی و متساهلنه‬
‫نهمانی ندارد‪ .‬چزم بر این باور است که اگر ما »دکارت‪ -‬بعد از‪-‬‬
‫است‪ ،‬و شخص انسانی که دکارت است با چنین چیزی ای ‌‬
‫های تفسیر کنیم که )‪ (3‬صادق در آید‪ ،‬آنگاه )‪ (1‬کاذب درخواهد آمد‪ .‬یعنی اگر ما این تعبیر را به مثابۀ اشاره به‬
‫ت« را به گون ‌‬
‫یشود‪ ،‬آنگاه اگر »دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت« بدین شیوه فهمیده شود‪ ،‬خواه ما »دکارت‪-‬‬
‫بدن ارگانیکی بدانیم که با قطع عضو ظاهر م ‌‬
‫بعد از‪ -‬ت« را برای اشاره به شخص انسانی که دکارت است‪ ،‬اخذ کنیم یا برای اشاره به بدن ارگانیکی که وارد اتاق عمل‬
‫یشود‪ ،‬چیزی متفاوت از شخص انسانی‪ ،‬یعنی‬
‫یشود‪ (1) ،‬خطا درخواهد آمد‪ .‬چون بدن ارگانیکی که با قطع عضو ظاهر م ‌‬
‫م ‌‬

‫دکارت‪ ،‬است‪ ،‬و از آنجا که این بدن ارگانیک بعد از قطع عضو از اجزای کمتری از بدن ارگانیکی که وارد اتاق عمل شد‪ ،‬برخوردار‬
‫یتواند نتیجه بگیرد که به هر گونه تعبیرات اشاری در )‪ (1‬را‬
‫یشک با آن بدن هم این همانی ندارد‪ ..‬در نهایت چزم م ‌‬
‫است‪ ،‬ب ‌‬
‫یآید‪ .‬در نتیجه‪ ،‬استدلل هلر از‬
‫تفسیر نماییم‪ ،‬مستلزم این نتیجه که ‪ 1‬و ‪ 2‬و ‪ 3‬هر سه با هم صادق است‪ ،‬به دست نم ‌‬
‫لدار )‪ (4‬متعهد شوند‪ ،‬ناکام است‪ . .‬دوم‪ :‬پاسخ پیتر گیچ است‪.‬‬
‫مگرایان باید به صدق گزاره مشک ‌‬
‫نشان دادن این امر که دوا ‌‬
‫ایدۀ گیچ به صورت زیر قابل تقریر است‪ .1:‬مفهوم واحدی از هویت‪/‬همانیت عددی وجود ندارد که همه جا بتوان آن را یکسان به‬
‫یکند‪.2.‬‬
‫کار برد‪ .‬در مقابل‪ ،‬مفهوم همانیت‪/‬هویت واحد نسبت منفردی است که هر آبجکتی به طور خاص با خود حمل م ‌‬
‫جملتی مانند‪ :‬الف با ب همانیت‪/‬هویت عددی دارد؛ معنای کاملی ندارند‪ .‬برای معنا دار شدن این گونه جملت‪ ،‬آنها ابتدا باید‬
‫به پرسشی مبنی بر »همانیت در چه« پاسخ گویند‪ .‬معمول در پاسخ به این پرسش نیز از یک ترم نوعی یا اسم شمارشی‪،‬‬
‫خها به این پرسش دربردارندۀ نسبت‬
‫یگیریم‪ .3.‬هر مورد از پاس ‌‬
‫مانند »انسان«‪» ،‬سگ«‪» ،‬میز« و مانند اینها بهره م ‌‬
‫همانیت‪/‬هویت منفردی است‪ .‬بنابراین‪ ،‬نسبت همان انسان بودن‪ ،‬نسبت همان سگ بودن‪ ،‬و نسبت همان میز بودن وجود‬
‫تهای متفاوت منفرد بسیاری وجود دارند‪ .4.‬نکتۀ ممتاز دیدگاه گیچ این است که این امکان کامل وجود‬
‫دارند‪ .‬از این رو‪ ،‬نسب ‌‬
‫دارد که دو چیز الف و ب در نسبت همانیتی وارد شوند که به واسطۀ ترم نوعی خاصی برای آنها معین شده است‪ ،‬اما همین‬
‫دو شی نتوانند به واسطۀ ترم نوعی دیگری در نسبت همانیت قرار گیرند‪ ،‬حتی اگر آن ترم دیگر به طور یکسان برای هر دوی‬
‫آنها به کار رود‪ .‬مثل فردی را در نظر بگیرید که دو شغل ادرای دارد‪ :‬هم شهردار لوگوتی است و هم رییس انجمن شهر‬
‫چیکاسا؛ در این موقعیت این گزاره صادق خواهد بود که »شهردار لوگوتی همان شخصی است که رییس انجمن شهر‬
‫ی است که رییس انجمن شهر‬
‫چیکاسا است« اما این گزاره ممکن است خطا باشد که »شهردار همان شخصیت رسم ‌‬
‫یتوانند براساس یک مفهوم نوعی نسبت همانیت داشته‬
‫چیکاسا است«‪ .5.‬با توجه به این ادعا که دو شی الف و ب م ‌‬
‫باشند و همان دو شی براساس مفهوم نوعی دیگر همانیت نداشته و متفاوت باشند‪ ،‬گیچ استدلل می کند که متعدی بودن‬
‫ویژگی همانیت‪ /‬هویت عددی تنها در جایی است که ما مفهوم همانیت واحدی داشته باشیم‪ .‬بنابراین دلیل اینکه شی الف‬
‫یشود‪ ،‬و ب هم‪ ،‬در واقع‪ ،‬در‬
‫یشود‪ ،‬این است که الف در نسبت همانیت با شی ب م ‌‬
‫در نسبت همانیت با شی ج وارد م ‌‬
‫نسبت همانیت با ج وارد است‪ .‬منتها گفتن چنین ادعایی نیازمند این است که ما نسبت همانیت منفردی در تمام این سه‬
‫یدهد‪ :‬در استدلل دکارت با بهر‌هگیری از‬
‫مورد داشته باشیم‪ . .‬حال ببینیم که دیدگاه گیچ چگونه مثال دکارت را پاسخ م ‌‬
‫نهمانی میان قضایای ‪ 1‬و ‪ 2‬و ‪ 3‬به نتیجه ‪ 4‬رسیدیم‪ .‬حال طیق دیدگاه گیچ بخواهیم عمل کنیم‪ ،‬اول باید بگوییم که همه‬
‫ای ‌‬
‫این گزار‌ههای ‪ 1‬تا ‪ 3‬فاقد معنای کامل هستند‪ .‬برای معنای کامل داشتن باید در ارتباط با هر یک از این گزار‌هها یک نسبت‬
‫یتوانیم بگوییم ‪ 4‬از ‪ 1‬و ‪ 2‬و ‪ 3‬قابل استنتاج است که در کل این سه گزاره نسبت‬
‫نهمانی خاصی را بیابیم‪ .‬و تنها وقتی م ‌‬
‫ای ‌‬
‫یگوید‪:‬‬
‫ینماید‪ .‬چه اینکه ادعای ‪ 1‬م ‌‬
‫نهمانی منفردی بیابیم‪ .‬واضح است که یافتن چنین نسبت منفردی بسیار بعید م ‌‬
‫ای ‌‬
‫دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت همان دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت است؛ پرسش‪ :‬همان در چه؟؛ پاسخ‪ :‬همان در انسان بودن‪ .‬ادعای ‪ 2‬می گوید‪:‬‬
‫دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت همان دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت است؛ پرسش‪ :‬همان در چه؟؛ پاسخ‪ :‬همان در توده مادی و‬
‫سلول و غیره‪ .‬اکنون نامحتمل نیست که فکر کنیم )‪ (3‬صادق است خواه آن را اینگونه بفهمیم که نسبت همان انسان بودن را‬
‫لها بودن را بر آن حمل نماییم‪ .‬مطابق با این‪ ،‬در استنتاج )‪ (4‬از ‪ 1‬تا ‪ 3‬برپایه‬
‫بر آن حمل کنیم یا نسبت همان توده از سلو ‌‬
‫نهمانی موفق خواهیم شد‪ ،‬تنها اگر یکی از این دو نسبت همانیت بتواند به نحو درستی بر موضوعات مذکور‬
‫متعدی بودن ای ‌‬
‫تها در هر دو مورد وجود ندارد‪ ،‬از این رو‪ ،‬این گزاره صادق نیست‬
‫در ‪ 1‬و ‪ 2‬هر دو حمل شود‪ .‬اما از آنجا که هیچ از این نسب ‌‬
‫یای است که دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت است‪ .‬چون دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش‬
‫که‪ :‬دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت همان وجود انسان ‌‬
‫از‪ -‬ت اصل وجود انسانی نیست‪ ،‬بلکه تنها قطعاتی از انسان است‪ .‬پیش از قطع عضو‪ ،‬تنها یک موجود انسانی بود که آن‬
‫لها است که دکارت‪-‬‬
‫دست چپ هم داشت‪ .‬همچنین این گزاره هم صادق نیست که‪ :‬دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت همان توده از سلو ‌‬
‫پیش از‪ -‬ت است‪ .‬اگر به طور مناسبی آنها را تود‌ههایی از سلول بخوانیم‪ ،‬آنگاه چار‌های نداریم جز اینکه آنها را دو توده متفاوت‬
‫لهای بسیار بیشتری از دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت دارد‪ ..‬بنابراین‪ ،‬با توجه به‬
‫از سلول بشماریم‪ .‬چه اینکه دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت سلو ‌‬
‫یتوانند انکار کنند که ‪ 4‬از ‪ 1‬و ‪ 2‬و ‪ 3‬نتیجه شود‪ ..‬سوم‪ :‬پاسخی است که صادق بودن گزاره )‬
‫مگرایان باز هم م ‌‬
‫دیدگاه گیچ دوا ‌‬
‫ب این پاسخ این است که چون دکارت‪-‬بعد‬
‫یکند‪ .‬این رویکرد آن فرایند فنی که در دو رویکرد پیشین بود را ندارد‪ .‬ل ّ‬
‫‪ (3‬را انکار م ‌‬

‫نهمان باشند‪ .‬مثل دکارت‪ -‬بعد از‪ -‬ت‬
‫یتوانند ای ‌‬
‫از‪ -‬ت و دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬بعد از‪ -‬ت دارای دو تاریخ متفاوت هستند‪ ،‬آنها نم ‌‬
‫یکند و یا شکل خاصی دارد که آن یکی‬
‫یکند که آن یکی نم ‌‬
‫دست چپ دارد و آن یکی ندارد‪ ،‬یا محدوه فضایی را اشغال م ‌‬
‫یشود که حال اگر آنها بعد از ت دقیقا یک محدوده فضا‪-‬مکانی را اشغال کنند چه؟ در این صورت‬
‫ندارد و مانند اینها‪ ..‬اشکال م ‌‬
‫یکند‪ ،‬یعنی اینکه اشیای فضا‪-‬مکانی منطبق برهم‬
‫چگونه با هم متفاوت خواهند بود؟ پاسخ‪ :‬این فرض مشکلی ایجاد نم ‌‬
‫یآرود‪ .‬اصل پدیدۀ انطباق فضا‪-‬مکانی اشیای متفاوت‬
‫یتوانند به لحاظ عددی متفاوت باشند و این مشکلی پدید نم ‌‬
‫همچنان م ‌‬
‫یسازد از خود آن‬
‫یکنیم‪ .‬مثل تود‌های که یک شی را م ‌‬
‫فنومنی است که مرتب در حال روی دادن است و ما آن را مشاهده م ‌‬
‫یکند‬
‫یای را اشغال م ‌‬
‫شی متفاوت است‪ .‬با این حال این تودۀ سازندۀ آن شی در هر زمانی دقیقا همان محدوده فضا‪-‬مکان ‌‬
‫یتوانند با انکار صدق گزاره ‪ ،3‬استنتاج گزاره ‪ 4‬را‬
‫مگرایان م ‌‬
‫یکند‪ ..‬اگر پاسخ فوق را بپذیریم‪ ،‬دوا ‌‬
‫که خود آن شی اشغال م ‌‬
‫نادرست بشمارند‪ ..‬چهارم‪ :‬پاسخ پیتر ون اینواگن است‪ .‬و آن این است که اصل چیزی با نام »دکارت‪ -‬ماینس« وجود ندارد‪..‬‬
‫یدهد که استدلل برآمده از نمونه قطع عضو دکارت‪ ،‬درواقع‪ ،‬از آن پیتر است‪ .‬البته پیتر اصل استدلل دکارت‪-‬‬
‫لکس تذکر م ‌‬
‫ماینس را‪ ،‬برخلف استدلل هلر‪ ،‬برای حمایت از دیدگاه امتدادگرایان درباب استمرار در طول تغییر در اجزا به کار نگرفته است‪.‬‬
‫وی این مسئله را برای تحویل این دیدگاه تبیین کرده است که اجزایی به نام »اجزای جدا نشدنی دلبخواهی« وجود دارند‬
‫یخواهد نشان دهد که‬
‫یدهد‪ ،‬م ‌‬
‫)مثل چیزهایی مانند تمام دکارت به جز دست چپش(‪ .‬آنگونه که پیتر استدلل را توسعه م ‌‬
‫یشود که در گزار‌ههای ‪ 4‬و ‪ 5‬مشاهده کردیم‪ .‬این‬
‫فرض وجود داشتن چیزی به نام دکارت‪ -‬ماینس منتهی به تناقضی م ‌‬
‫تناقض متضمن این اعتقاد است که دکارت‪ -‬پیش از‪ -‬ت هم به لحاظ عددی این همان با دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت است و‬
‫یکند‪،‬‬
‫هم به لحاظ عددی متمایز با آن‪ ..‬در استدلل دکارت‪ ،‬اثر نفی وجود چیزی به نام دکارت‪ -‬ماینس‪ ،‬آنگونه که پیتر نفی م ‌‬
‫این است که گزاره ‪ 2‬کاذب باشد؛ زیرا ادعای گزاره ‪ 2‬این است که دکارت‪ -‬ماینس‪ -‬پیش از‪ -‬ت با آنچه از دکارت پس از قطع‬
‫شفرض ارزش صدق این مدعا این است که‪ ،‬پیش از قطع عضو‪ ،‬واقعا چیزی وجود‬
‫یماند این همان است‪ .‬پی ‌‬
‫عضو باقی م ‌‬
‫داشت به مثابۀ پارتی از دکارت که تمام دکارت بود به جز دست چپش )و خوب این واقعیت ندارد(‪.‬‬

‫‪ .‬تا اینجا چهار پاسخ از‬

‫مگرایی عرضه کردیم‪.‬‬
‫مگرایان را برای تبیین چگونگی بقا و استمرار اشیا در طول تغییر در اجزایشان براساس نظریه دوا ‌‬
‫دوا ‌‬
‫یتوانند تبیین مقبولی از استمرار در طول تغییر در‬
‫خها برخلف شهود است و نم ‌‬
‫منتها امتدادگرایان معتقدند که تمام این پاس ‌‬
‫نهمانی مبتنی بر روح دکارتی یا هویت‬
‫یگویند‪ ،‬تقریر چزم از ای ‌‬
‫تها عرضه نمایند‪ ..‬امتدادگرایان در نقد پاسخ چزم م ‌‬
‫پار ‌‬
‫نداری نیست که‬
‫میکروسکوپی عجیب و غریب است که قابل قبول نیست‪ .‬انسان چیزی جز همین هویت گوشت و استخوا ‌‬
‫یگویند‪،‬‬
‫یبینیم روی میز نشسته و در حال نوشتن کتابی درباره متافیزیک است‪.‬و در نقد گیچ م ‌‬
‫برای ما آشنا است و مثل م ‌‬
‫نهمانی و هویت واحد‬
‫نهمانی و هویت واحد برخلف قوانین اساسی منطق مبنی بر وجود مفهوم عام ای ‌‬
‫تفسیر گیچ از ای ‌‬
‫یهایی مانند بازتابی بودن‪ ،‬متقارن بودن‪ ،‬متعدی بودن و ایندیسرنیبیلیتی در ویژگی داشتن تشخص‬
‫است که از طریق ویژگ ‌‬
‫یگویند‪ ،‬این تقریر از اشیای فضا‪-‬مکانی که در عین منطبق بودن برهم در یک زمان خاص‪ ،‬دو‬
‫ییابد‪.‬و در نقد پاسخ سوم م ‌‬
‫م ‌‬
‫یگویند‪ ،‬تقریر‬
‫چیز متفاوت باشند‪ ،‬با تجربه پیشافلسفی ما از هویت بخشیدن به اشیا در تعارض است‪.‬و نهایتا در نقد پیتر م ‌‬
‫تهای بسیاری‬
‫یشک دکار ‌‬
‫پیتر با این واقعیت آشکار در تعارض است که وقتی ما دکارت را در اینجا پیش روی خود داریم‪ ،‬ب ‌‬
‫یدهند که دیدگاه آنها‬
‫مگرایان پاسخ م ‌‬
‫یتوان پیش روی خود داشته باشیم که مثل شامل دست چپش نباشد‪ ..‬دربرابر‪ ،‬دوا ‌‬
‫م ‌‬
‫برخلف شهود نیست‪ ،‬و اتفاقا دیدگاه امتدادگرایان است که همچنان برخلف شهود است‪ .‬مسئله فقط بر سر نقش داشتن یا‬
‫یکنند که قیود فضا‪-‬زمانی‬
‫نداشتن اجزای یک شی در اندیشه پیشافلسفی ما نیست‪ .‬چه اینکه مثل امتدادگرایان ادعا م ‌‬
‫یهای روزمره برای شهودی شمردن امری که همه ما در آن شریک هستیم‪ ،‬اساسی هستند‪ ،‬در حالی که‬
‫درباب جزی ‌‬
‫برخلف رای آنها‪ ،‬همه ما باور داریم که مثل امکان داشت که چرچیل یک روز بیش از آنچه بالفعل زیست‪ ،‬زندگی کرده باشد؛‬
‫یتوانیم‪ ،‬در هر زمانی‪ ،‬در جایی بوده باشیم غیر از جایی که بالفعل در آن زمان در آن‬
‫یا همه باور داریم که هر یک از ماها م ‌‬
‫یشک امتدادگرایان نیز به این ادعاها‬
‫هستیم‪ .‬حال آنکه امتدادگرایان معتقدند تمام این گونه باورها خطا هستند‪ . .‬ب ‌‬
‫یکنند و آنها هم باید به فکر حل آن مشکلت باشند و‬
‫مگرایانمطرح م ‌‬
‫خهایی دارند و در مقابل ادعاهای دیگری علیه دوا ‌‬
‫پاس ‌‬
‫نها بتوانند به یک اتفاقی در باب چگونگی‬
‫ینماید که متافیزیسی ‌‬
‫همین طور این بحث صحنه مناقشه است و بسیار بعید م ‌‬
‫!استمرار در طول زمان و تغییر دست یابند‬