‫«آوازهای پشت برگها»‬

‫حسین رسائل‬

‫اشارهای بر این دفتر‪:‬‬
‫ب «آوازهای پشت برگها»‪ ،‬کارِ حسین رسائل است‪ ،‬چاپ شده به‬
‫اثر پیشرو‪ ،‬کتا ِ‬
‫سال ‪ ،۷۴۳۱‬در انتشارات روز؛ که در بهار ‪ ۷۴۳۴‬برای نخستین بازنشر الکترونیکی در‬
‫کتابخانهی دیجیتالِ دوـ ال‪ ،‬به آدرس ‪ www.do-lb.blogspot.com‬مهیا شده است‪.‬‬
‫شیوهی نگارش‪ ،‬عالئم سجاوندی‪ ،‬تقطیعها‪ ،‬صفحهآرائی و صفحهبندی‪ ،‬قطع کتاب‬
‫و نسبتِ اندازهی متن به کل صفحه‪ ،‬همه عین نسخهی اصل است‪ .‬فونت نسخهی حاضر‬
‫‪ B Zar‬است که نزدیکترین فونت موجود به حروفچینیی اصل کتاب بوده است‪.‬‬
‫در مواردی ـ نه چندان زیاد ـ فواصل حشو بین حروف‪ ،‬کلمات و یا سطرها‪ ،‬حروف‬
‫جا افتاده و عالئم زائدی دیده شدند؛ آن دستهشان که محرز بود نتیجهی اشتباهات‬
‫حروفچینی هستند و تعمدی با ایجادشان نبوده‪ ،‬همهْ اصالح گردیدهاند‪.‬‬
‫اندک صفحاتی برای مطابقت با آنچه حروف چاپیی کتاب کاغذی دارند و فونت‬
‫دیجیتال فاقد آن است‪ ،‬به صورت تصویر اصل کتاب‪ ،‬البهالی صفحات آمده است‪.‬‬
‫ضمیمهی اختصاصیی این بازنشر‪ ،‬چهار تصویر است‪ :‬دو عکسـ پرتره از شاعر که‬
‫مربوط به سالهای نزدیک به سرایش شعرهاست و دو تصویر از نقاشیهای شاعر؛ که همه‬
‫در صفحههای آخرین آمدهاند‪ ،‬به شوقِ شناختی دقیقتر از شاعر‪.‬‬
‫بازنشر الکترونیکیی این اثر با نظر موافقِ آقای امیرحسین رسائل ـ فرزندِ شاعرـ‬
‫در تیرماه ‪ ۷۴۳۴‬انجام گرفته است‪.‬‬
‫ارژنگ آقاجری‬
‫‪۳۴۳۷۹‬‬

‫غم بلندی با ماهتاب ماه حرام‬
‫حرامیای که به غربت نشسته بر در باغ‬
‫عزیز فصل‪ ،‬به سبزی غز سراییِ سبز‬
‫به چاه میسپرد روشنای روی چراغ‪.‬‬
‫‪9‬‬

‫به سبزهسبزه ترا خوانم ای بلند بلند‬
‫به لحظهلحظه ترا پویم ای قدیم ندیم‬
‫تو برگ برگ به اندوه فصل میباری‬
‫و من که دارم دارم قرار ابراهیم‪.‬‬
‫تو مهربانی با من ــ ای یاد مهربانیی تو‬
‫پرندهای که نشسته به باغ و میخواند‬
‫و باغ ــ که در گذر سالها و سالها ــ‬
‫و سبز‬
‫و رها‬
‫‪13654‬‬

‫‪01‬‬

‫شبانه رهگذری میرسد‬
‫شبانه راه مرا میبرد‬
‫شبانه راه ـ چه بیانتها ـ چه بیانتها‬
‫شبانه زمزمهای که عجیب میخوانند‬
‫‪00‬‬

‫شبانه زمزمهی روشنا‬
‫شبانه ــ چهرهای از گود تیره میگذرد‬
‫شبانه ــ‬
‫روی تو و آن ستاره و شب‬
‫نه انتهایی‬
‫نه ابتدا و نه آواز مهربانیای ــ ای تو‬
‫ای مهربان و ــ‬
‫ای تُوی تنها‬
‫‪13654‬‬

‫‪01‬‬

‫هنگامه نگاه تو آتش زد‬
‫هنگام را‬
‫و تو نشستی در خاکستر‬
‫در آن بلندی آتش‬
‫‪01‬‬

‫تو و کبوده خاکستری‬
‫و سبزها و سبزها‬
‫در آن بلندی خاکستر‬
‫هزار دست تو با تو‬
‫و تو میان هزاردست‬
‫هزاردست که شعلهور است‬
‫تویی و صحبت داوود و صبح و باد و با عظیمش‬
‫و باد و با عظیمش‬
‫که تا به قافات خواهد برد‬
‫و روی دستهای تو ـ‬
‫خواهد مرد‬
‫‪1351‬‬

‫‪01‬‬

‫و این ــ آه سرد و طویلی بود ــ‬
‫تا تمرکز آتشها ــ بر بامها‪.‬‬

‫‪01‬‬

01

‫‪4‬‬
‫به عصر‬
‫گاهی که درختان تبریزی‬
‫برگ برگ‬
‫به شب مینشیند ــ‬

‫‪01‬‬

‫و رودخانه ــ‬
‫شبانه آوازش را ــ‬
‫در پای زیتونها میخواند‬
‫و مشعلهای دودین را ــ‬
‫منعکس میکند‪.‬‬
‫به شب‪.‬‬
‫که در شاخههای مجسم ــ‬
‫بیپرواست و‬
‫هو آور‬
‫و فریاد خوکان را با باد میآورد‬
‫تا تبریزیها‬
‫و جنگل زیتون‬
‫و تو مزاری را میبینی‬
‫که به پیرامونش‪.‬‬
‫یاران به اشک نشستهاند‬
‫و مشعلهای دودین‬
‫چون شاخه در تنهی خاکیی زیتونها‬
‫و روشنای زردشان ــ‬
‫چون باد شناور‬
‫‪01‬‬

‫تبریزیها ــ در کوهپایه‬
‫در کنار رود‬
‫چون چوبههای دار‬
‫مرگ را باور‬
‫به غم ــ که چون کوه‬
‫نشسته تناور‬
‫‪5‬‬
‫در داالن سبز خاکیی زیتونها‬
‫با باد میرفتیم‬
‫با روشنای زرد‬
‫و من‬
‫از مهر سنگ‬
‫از قعر‬
‫از ستاره میگفتم‬
‫که به بلندی کوهها بود‬
‫و تو ــ‬
‫تنهاییات را میان اطاقات گفتی‬
‫و اینکه‬
‫دیوارهایش را‬
‫‪09‬‬

‫با لکههای دلت نقش کردهای‬
‫و در قبا زندگیت‬
‫مرگ را‬
‫(که مثل گچ دیوار ــ مات و سرد است)‬
‫یافتهای‬
‫و وحشت و تنهایی‬
‫و تنهاییت را‬
‫در برابر جنگل زیتون‬
‫و مشعل دودین‬
‫و فریاد خوکها و شیون شبِ پایان‬
‫و خوفِ شب‬
‫و زمزمهی رود‬
‫و باد‬
‫و پــرنده‬
‫و برگ ــ‬
‫گفتی‬
‫و دیدم‬
‫که مست هو‬
‫در راه زمزمه میکردی‬
‫و من ــ‬
‫‪11‬‬

‫غمناکْ زمزمهات را ــ‬
‫در د میگرفتم‬
‫‪5‬‬
‫من از ستاره میگفتم‬
‫و اینکه ــ‬
‫در شب مهتابی‬
‫و خنک‬
‫باد را میشنوم‬
‫و چاه را که قصهی شبهای روشن خود را میخوانَد‬
‫و دلو که ــ حکایت یاران رفته را میگوید‬
‫و باغ‬
‫و آدمها‬
‫که تصویرِ درهمشان در راه‬
‫و خوفِ کودکانهشان از چاه‬
‫دلسوزیام را میانگیخت‬
‫و تو گفتی‬
‫که پاها را میبینی‬
‫و لگدها را‬
‫و سرت را که میخواهی‬
‫‪10‬‬

‫در پشتِ انگشتهای کوچکت‬
‫(که فکر میکنی نردههایی از آهناند)‬
‫حفظ کنی‬
‫و اینکه ــ‬
‫آیا گوشهایت‬
‫در برابر میلیاردها حنجره ــ‬
‫میتواند بشنود؟‬
‫و من ــ‬
‫از برگ میگفتم‬
‫که در شب ــ‬
‫با باد میخواند‬
‫و در صبح‬
‫در روشنای نقرهایاش‬
‫به ایاز مینشیند‬
‫و پلکهایش را ــ‬
‫مثل خروس ــ‬
‫باز میکند‬

‫‪11‬‬

‫‪1‬‬
‫باد توی جنگل زیتون‬
‫و روی رودخانه ــ‬
‫میراند‬
‫و گالشی میان ناو چوبینش ــ‬
‫میخواند ــ‬
‫و آوازش ــ‬
‫هو شب راــ انگشت میگذارد‬
‫و مشعلهای دودین‬
‫آب را میسوزانند‬
‫و ببین که پوستهی آب ــ‬
‫جمع میشود‬
‫و آنگاه ــ میترکد‬
‫‪3‬‬
‫ما به چشمهای هم نگاه میکردیم‬
‫(مشعلی در آنها میسوخت)‬
‫دیدیم ــ‬
‫آن برگ سرخ را که منعکس شده بود‬
‫و در پیرامون مزار آنکس‬
‫‪11‬‬

‫یارانش ــ به اشک نشسته بودند‬
‫و سیاهِ شب ــ‬
‫به زرد مشعلها میآغشت‬
‫و شب پایان‬
‫خوکان را پاسخ میگفتند‬
‫‪6‬‬
‫ما را ــ‬
‫الیافی به مثل سیم تلگراف ــ‬
‫( که از چشمهایمان کشیده شده بود ــ‬
‫و تا سینهمان میرفت)‬
‫مربوط میکرد‬
‫و من ــ‬
‫تیکتاک ساعتی را میشنیدم‬
‫که شکل برگ داشت‬
‫و رنگ سرخ‬
‫و آواز تمام مردم دنیا را ــ‬
‫با خود داشت‬
‫و غم تناور تو را ــ‬
‫‪11‬‬

‫که چون کوه بـود‪.‬‬
‫و من سنگینیش را ــ‬
‫با دوش میکشیدم‬
‫ما ـ‬
‫یاران آنکس را دیدیم ــ‬
‫که در سیاه ــ به مرگ نشستهاند ــ‬
‫در جنگل زیتون‬
‫و زرد مشعلها‬
‫و مردم دیگر را دیدیم‬
‫در اضطراب‬
‫در هو‬
‫و من و تو ــ‬
‫چه دستهای تهیای بودیم‬
‫حتی برای خودمان‬
‫و هو ـ مثل شب‬
‫در ما نشسته بود‬
‫و تو ـ تنهاییات را دیدی‬
‫و من ـ تو را که در مجاورم ـ‬
‫غرق میشدی‬
‫و من حتی ـ نمیتوانستم‬
‫‪11‬‬

‫فریادت را لمس کنم‬
‫‪7‬‬
‫من فکر میکنم ـ‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد ــ‬
‫و صحرا و ریگها را ــ‬
‫با قدم شترها ــ‬
‫و ضربانِ زنگشان ــ‬
‫طی کرد ــ‬
‫باید ــ با آفتاب‬
‫بیپرده مواجه شد ــ‬
‫و در صحاریی آتش ــ‬
‫موجهای نور را ــ‬
‫دنبا کرد‬
‫و تشنه و سوخته‬
‫در سایهی نخلی نشست‬
‫و در دوردست خیره ماند‬
‫و لهله آفتاب را ــ‬
‫بر پشت ریگها ــ دید‬

‫‪11‬‬

‫من میگویم‬
‫باید تطهیر شد ــ‬
‫و در کعبه ــ‬
‫با آن عرب که خشن و عامیست‬
‫فریاد زد‬
‫و جلوی این فربهی را ــ‬
‫که روز به روز ــ افزوده میشود‬
‫گرفت‬
‫و تاریکی را شناخت‬
‫و هو را ــ‬
‫و اینکه ــ تمام پاها را ــ میشود لمس کرد‬
‫من میگویم‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد ــ‬
‫و چای و قهوه و سیگار را‬
‫و درس و مدرسه را ــ‬
‫گذاشت‬
‫باید خالصه شد ــ‬
‫باید رها شد ــ‬
‫باید به قوم پیوست‬
‫و با یکایکشان ــ‬
‫‪11‬‬

‫الفت داشت ــ و جوشید‬
‫باید ــ‬
‫زمانی که آفتاب راست میشود‬
‫و سایهها را در بدنها حل میکند‬
‫تکبیر داد‬
‫و به نماز ــ ایستاد‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد ــ‬
‫گفتی ــ‬
‫«در خود نمیتوانم ــ نقشی را حک کنم‬
‫و کلمهای را ــ‬
‫باید ـ در خودم باشم»‬
‫میگویم ـ‬
‫در آخر این رها شدن‬
‫باید به جایی پیوست‬
‫باید ‪...‬‬
‫باید ـ برای زیارت خدایی عازم شد ـ‬
‫‪5‬‬
‫در چشمهای تو ـ‬
‫آواز تمام مردم دنیا را میبینم ـ‬
‫‪11‬‬

‫و رگبار تمام ابرها را ـ‬
‫بر فراز همهی اقیانوسها ـ‬
‫و آنک‬
‫مزار آنکس ـ‬
‫در جنگل تنیدهی زیتون‬
‫در کنار رود ـ‬
‫در زیر شعلههای زرد دودی مشعلهاـ‬
‫تنهاست‬
‫و یارانش ــ که جمله به اشک نشستهاند‬
‫هر یک ــ‬
‫جدا جدا ــ میگریند ــ‬
‫و تو جدا از من ــ‬
‫و من ــ تنها از تو‬
‫به تبریزیها مینگریم ــ‬
‫که هر یک ـ برگ سرخی را ــ‬
‫به کاکل میکشند‬
‫‪4‬‬
‫و اشک‬
‫روشنای منز او‬
‫‪19‬‬

‫و خنده‬
‫فریاد مزور د‬
‫و من که در خود ــ‬
‫بلور رنگین روز را شکستهام‬
‫و شب را یافتهام‬
‫که سیاه و ــ‬
‫فروتنترین رنگهاست‬
‫من ــ‬
‫مثل یک اسب ــ شیهه میکشم‬
‫مثل یک درخت ــ‬
‫به برگ مینشینم‬
‫و مثل تنهایی ــ‬
‫سترگ و بیحجمام‬
‫و در ادامهی خاک‬
‫به هزاران درخت ــ تکیه میدهم‬
‫و در کنار هزاران جوی ــ‬
‫فرود میآیم‬
‫و مثل گوزنی‬
‫در زیر بار شاخهای سنگین خود ــ‬
‫‪11‬‬

‫آب مینوشم‬
‫و به آفتاب فکر میکنم‬
‫که مثل شکارچیای‬
‫خود را در پس شاخهها ـ پنهان میکند‬
‫و مرا ـ‬
‫که عکس خودم را در آب میبینم‬
‫و غم تو را میخورم ــ‬
‫تو را که مردم تمام زمینی‬
‫تو را که حرکت کوچکی هستی‬
‫در زیر آسمان شناور در شب‬
‫و ستارههای ــ دنبالهدار را ــ‬
‫میبینم‬
‫که قدمهایت را تعقیب میکنند‬
‫و تو را که در کنار حفرهای ــ‬
‫به شک ــ ایستادهای‬
‫و پایت را بلند میکنی‬
‫و در فضای تیرهی دهانهی حفره‬
‫حرکت میدهی‬
‫تا عمق مرگ را ــ حس کنی‬
‫‪10‬‬

‫و مرگ را ــ‬
‫که در تو ــ چون خون جریان دارد‬
‫با صدای قلبت میشمارم ــ‬
‫این غم بزرگ را من‬
‫چون شاخهای سنگینی ــ‬
‫در سر دارم‬
‫و گردنم ــ‬
‫مثل تنهی درخت کاج‬
‫سرد و ساکت‬
‫در روزها ــ متحرک است‬
‫من برای تمام مزارها‬
‫با چشمهای خودم آب میآورم‬
‫و با زبان خودم‬
‫برایشان ـ دعای مغفرت میخوانم‬
‫در عین حالی که‬
‫در نفرت مداومی ــ‬
‫که چون پرواز مگسی ــ‬
‫یا زنبوریست ــ‬
‫شک میکنم ــ‬
‫‪11‬‬

‫که اینک دارم ــ خودم را ــ‬
‫بر قبرها ــ‬
‫تحمیل میکنم‪.‬‬
‫من مثل کاجها هستم‬
‫که سرد و خش و ناهموار ــ‬
‫بر پای ایستاده ــ‬
‫و خاک را مینگرد‬
‫و روزها را‬
‫سفینه ـ زرد و سفید‬
‫و آبی و سرخ‬
‫و سیاهِ شب را‬
‫و در انتهای محبتش‬
‫میوهی حجیم خود را ــ که وحشی است‬
‫پرت میکند‬
‫و بر سر قوم میکوبد‬
‫و دانههایش‬
‫در پشت الیهای خشنش‬
‫گسیی مهجوری را همراه دارد‬
‫و برای هر کس ــ‬
‫آواز غریبی را میخواند‬
‫‪11‬‬

‫با تارهای سبزش‬
‫و وقار کافوریش‬
‫من سردی تمام زمستان را ـ‬
‫در خود دارم ـ‬
‫و سبزیی همهی تابستان ـ‬
‫‪41‬‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد‬
‫من که نتوانستم‬
‫حقانیت یک مستی را ــ لمس کنم‬
‫من که قدرت را دیدم ــ‬
‫که چون سیل فرود میآمد ــ‬
‫و من ــ چون سنگ‬
‫سرد و مات بودم ــ‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد‬
‫باید شب را شکافت ــ به سوی ستارههای کوچک و دور‬
‫باید ــ‬
‫از میان این همه تابوتها ــ‬
‫دستی را بیرون کشید‬
‫و پایی را ــ‬
‫‪11‬‬

‫دوست داشت‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد ــ‬
‫یک شب ــ در راه‬
‫در زمزمهی مداوم پاها ــ‬
‫تو مشتهای گرهای را دیدی‬
‫که چون تگرگ فرود میآمد ــ‬
‫و سری را که چون علفی به پائیز ــ‬
‫خم شده بود ــ دیدی‬
‫و برق ستارهها را که میان جوی ــ غرق شده بودند‬
‫و میان راه کشیده میشدند‬
‫و با سنگینیی تمام حقانیتشان‬
‫به تپه خانهها میرفتند‬
‫و سری که خم شده بود‬
‫و زبانی که بند آمده بود‬
‫و مردی که ــ مشتهای دیگر‬
‫بر مشتهای نخستین میکوفت‬
‫و رنجهی دیوار خانهی تو بود ــ‬
‫که رنجهی دیوار خانهی من بودی‬
‫و من که چون سنگ‬
‫در راه سیل ــ ایستاده بودم‬
‫‪11‬‬

‫و شاخههای شکسته را ــ حتی‬
‫به با نمیگرفتم ــ‬
‫من که نتوانستم ــ‬
‫حقانیت یک مستی را ــ لمس کنم‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد ــ‬
‫باید ــ به اشتران هال داد‬
‫و از صحن سایهی خربستگاه ــ‬
‫بیرون رفت‬
‫باید ــ با آفتاب ــ‬
‫بیپرده مواجه شد ــ‬
‫باید کتاب صحرا را ــ‬
‫ریگ ــ ریگ ــ‬
‫خواند‬
‫و زمزمهی سمج آفتاب را‬
‫و هلهلهی نور را‬
‫که مثل خندهی زنبورهاست‬
‫و مثل شیههی اسبها‬
‫در کنار قتلگاه‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد‬
‫و گریز شبانهی یاران را ــ‬
‫‪11‬‬

‫چشم بست‬
‫و بزرگوار ــ‬
‫تاریکی را ــ‬
‫و تنهایی را ــ‬
‫پذیرفت‬
‫و صبح را ــ‬
‫با برق شمشیر خود شروع کرد‬
‫و لمس دستهای خود ــ‬
‫بر یا اسب ــ‬
‫و غم سترگ هفتاد و دو تن دیگر را ــ‬
‫به دوش کشید‬
‫و از تپههای پارچهای خیمهها ــ‬
‫گذشت‬
‫و در صحاری آتش‬
‫آتشوار سوخت‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد‬
‫و برق ستارههای کوچک و دور را ــ‬
‫گرفت‬
‫و خاک را ــ‬
‫و ادامهی خاک را‬
‫‪11‬‬

‫با محبت مادرانهاش ــ طی کرد‬
‫و در برکهی سفید ماه‬
‫غسل داد‬
‫و به نماز ایستاد ــ‬
‫باید برای زیارت خدایی عازم شد‬
‫‪44‬‬
‫باید شبانه پای درخت گردویی نشست‬
‫و به ابرهای سنگینی ــ که بارِ بارانها را ــ‬
‫در د دارند‬
‫نگریست‬
‫و زمین را که آبستن مرارتهای دیگر است‬
‫و صدای سوختن هیمهها را ــ‬
‫در آتشدان سیاه کومهها ــ‬
‫گوش داد‬
‫و دودی را که از روزن کوچک ــ اطاقهای دودین ــ‬
‫در شب فرو میرود‬
‫دنبا کرد‬
‫باید در چاه‬
‫پیگیر آن محبت دیرینه شد ــ‬
‫‪11‬‬

‫که صورت ماه را ــ‬
‫آیینهدار است‬
‫و انتظار کهنهی پیر را ــ‬
‫بخار میکند‬
‫باید ــ‬
‫به خون جاریی ابتدا پیوست‬
‫و خوف پاک را ــ‬
‫در هیبت خزندهی مار دید‬
‫باید ــ غم کبود باغ را ــ‬
‫با زمستان گفت ــ‬
‫شوهر عبوس خاک‬

‫‪45‬‬
‫آغاز مهربانیی دستهایت‬
‫سبزم کرد ـ‬
‫آغاز مهربانی ‪...‬‬
‫در کنج جنگل زیتون‬
‫شیون شب پایان‬
‫‪19‬‬

‫فریاد خوکها را ــ‬
‫متحمل شد‬
‫و رود ــ‬
‫در کنارهی خود ــ‬
‫با سنگها ــ‬
‫مرارتِ این هجرت را میگفت‬
‫و جنگل زیتون ــ‬
‫سنگینیی سکوت سبز خود را ــ‬
‫بر آسمان ــ‬
‫زرد و سیاه ــ‬
‫نوشت‬
‫و تو ــ‬
‫ته سیگار خاموشت را‬
‫با آتش زرد دودی مشعلها ـ‬
‫روشن کردی‬
‫و من ــ‬
‫از کنار مزار آنکس‬
‫سایههای الغر یارانش را‬
‫‪11‬‬

‫که از مشعلهای دودین ــ نفس میگرفت ــ‬
‫دنبا کردم ــ‬
‫تا جدار سخت کوه ــ‬
‫که کبود بود‬
‫و به صبح ــ که مینشست‬
‫تکبیر دادم ــ‬
‫‪115‬‬

‫‪10‬‬

11

11

‫«تو مشعلی برداشتی و همهی چاهها را‬
‫خواندی ـ ژرفترینشان ـ گنگترینشان‬
‫بود ـ و پلی بود ـ از الک ـ الکپشتها‬
‫که دو کران آب و آتش را میپیوست»‬

‫‪11‬‬

‫«قفسی از فریاد ــ در نهایت تاریکی میخواند‬
‫آنسوی رود‬
‫آنسوی درختها‬
‫با روشنایی پنهان که میشکند»‬

‫‪4‬‬
‫به شبی گاوی سیاه از گورستان میگذشت ـ شنید که‬
‫میخوانندش و گاو سیاه صبر کرد ـ با شاخی که هیچ بدان‬
‫آگاه نبود ـ گوش داد ‪ ......‬ـ میخواندندش ـ و گاو سیاه فکر‬
‫کرد ـ و از گورستان گذشت ـ و پس از آن گفته بود ـ آوازی‬
‫بود که بگویی موهوم ـ‬

‫‪11‬‬

‫‪5‬‬
‫در راهی که گَرد شوالهامان را نشسته بود و بارها خسته‬
‫شده بودیم و پس گوش استرهامان خیس شده بود ــ‬
‫و دیده بودیم که درهها میلرزیدند و سایه در سایهی‬
‫بنفشها به کبودی میکشیدند و سیاه میشدند ــ‬
‫با چشمهای خیره حصاری لزج را مینگریستیم که از‬
‫نظرگاهمان میلغزید ــ و ما به دنبالش کشیده‬
‫میشدیم ــ خسته و جنزده که به آواز غوکی میشد‬
‫تسکین یافت ــ و چون رود که در گریز ابدیش‬
‫بدیهیترین هولها را همراه میبرد ــ و درخت را به‬
‫ـ تماشا خوانده ـ تا تحقیر شود ـ و بنگرد ـ شط شهابها‬
‫را در شب که قطرههای ساکن جریانی مداومند ـ‬
‫و تویی که حاملِ گنگِ مسافتِ بعیدِ دلِ منی ـ از‬
‫ضربهی اولین که به سحرگاهی سرد زده شد تا غروبی‬
‫که ضربهی تمامش را راهیی بامی بیخورشید‬
‫خواهد کرد ـ‬
‫باید ستارهای را پایین بکشی ــ تا دستم را در روشناش‬
‫بخوانی ـ‬

‫‪11‬‬

‫‪5‬‬
‫و تویی که همه چیز را میدانی ـ با آنکه ذهنت با‬
‫همیشگی آغشته است ـ و کوررنگی داری ـ و زمانها برای‬
‫تو بُعدی را حائز نیستند ـ تو با دستهایت دوگانگیی خدا و‬
‫شیطان را ـ و سگ را و گرگ را ـ و گزمه را و دزد را ـ و‬
‫مرا و ترا ـ تو با دستهایت ـ دوگانگیت را رویاندهای ـ در‬
‫کنار حصاری سنگین ـ که خراش بادها را به سخره گرفته‬
‫ـ در سوکی کوچک ـ به آفتاب مینگری ـ به روزق روشن‬
‫بامی وسیع ـ که به گیجی تو میتابد ـ و تو با خود زمزمه‬
‫میکنی ـ‬
‫با خدایی باید نشست و با شیطانی باید سفر کرد ـ که خدا‬
‫بهترین قصهها را میداند ـ و شیطان با خندهی وسیعش ـ‬
‫طاسهایی به وسعت تمامیی بخت تو میریزد ـ و تو باید‬
‫در نوسان باشی ـ و میزان تو میزان همهی ماست ـ ما ـ من‬
‫و تو و تو و تو ـ تویی که خود منی ـ و منی که خود تو ام‬
‫ـ‬
‫ببین بر لب جوی بیدی هست تا در سایهگیرش بنشینیم و‬
‫گلویی تازه کنیم ـ وحرفهایمان را بزنیم ـ‬

‫‪1345‬‬
‫‪11‬‬

‫تو هنوز از مار میترسی ــ‬

‫‪11‬‬

‫امروز ـ روز درختها بود ـ روز تمام درختها که با‬
‫آتشها آراسته بودند ـ توی بارشی زرد که در متن‬
‫خاکستری و کبود میبارید ــ‬
‫به هنگامی که مست بودیم ـ خیمههامان را میان ستارهها‬
‫میزدیم و پیشانیمان از داغ مِهری مُهر شده میسوخت ـ‬
‫و پیوسته با جنوبی اشارت داشتیم که پردهی سیاه بلندش‬
‫ما را به وهمی گیج و منزوی میکشاند ــ‬

‫‪19‬‬

‫که ما چون اسبانی خسته ـ دویده در کوههای سنگی با انبانی‬
‫از فضیلت کوتاه و حسابشده و آغشته با بوی دیارها که ـ از‬
‫آن رفته بودیم ــ‬
‫به هنگامی که مست بودیم ـ صدامان آرامتر میشد و با سری‬
‫خمیده به هم نگاه میکردیم ـ و میدیدیم که مثل بزی به‬
‫سحرگاهان چشمهایمان برق میزند ـ برقی گنگ و بدوی‬
‫که از زهدان تا میزان نوسان داشت ـ میچرخید ـ نه به‬
‫آگاهی ـ که نابهخودتر از سکهای که توی دست قاریها در‬
‫بازار انباشته از زمانهای فروختهشده گیج ماندهبود ـ و‬
‫میخواست در پشت تارهای عنکبوت آرام گیرد ـ‬
‫به هنگام مستی مست بودیم ـ‬
‫به هنگام مستی دستمان تا عمق اقیانوسها میرفت و ماهیانی‬
‫را میخواندیم ـ که به هیچ صدایی مهر نداشتند ـ ماهیانی‬
‫که توی سبز و آبی قدم میزدند و از گیاهانی میگذشتند‬
‫که از همه چیز گذشتهبودند ـ ماهیانی که یونس را در یاد‬
‫داشتند ـ و گوششان از دعاها پر بود ـ‬
‫ما به هنگام مستی ـ مستییمان را دیدیم آغشته و سنگین در‬
‫نهایت بیچارگیش ـ بیچارگیای مزمن و ناشناخته ـ و سیاهِ‬
‫سیاه ـ که آیینه میخواست ـ‬
‫‪2854‬‬
‫‪11‬‬

‫در روزگاری که نه مست هست و نه شبی که مستی را در‬
‫بگشاید ـ شهری لئیم و سیاهسفره ـ انباشته از هُشیاران‬
‫کنکاشگر که قلب را سوراخ میکنند ـ تا به دروازههای‬
‫سالمت بیاویزند ـ همه در انزوای خماری حیران ـ با‬
‫مشتهاشان ـ دیوارها را میکوبند ـ همه میگریند ـ و‬
‫خاک سیگارهاشان را روی ستارههاشان میریزند ـ با‬
‫مسجدی که زیر طاق وسیعش دعایی نیست ـ و تنها خودش‬
‫را منعکس میکند ـ‬

‫‪10‬‬

‫در روزگـــاری که تو نبودی ــ و من بیتو بودم ــ‬
‫و تو بی ــ منــ در کدامین شهر میتوانستی فرود‬
‫آیی ـ با کدامین نیاز میتوانستی شب را طی کنی ــ‬
‫و با کدامین لب میخواستی قلبت را بخوانی و آوازت‬
‫از همه چیز بگذرد ــ‬
‫تو برای من خاک را گذاردی ــ و من ریشههایم را‬
‫ــ پی تو تا اعماق فرستادم ــ هیچکس پاسخ نداد ــ‬
‫کنارم ننشست ــ و من خودم را در همهی اشیاء‬
‫یافتمــ و یافتم که حرفی نخواهد ماند تا با تو بگویم‬
‫ــ و بگویم که در کجاها باید بود ــ‬
‫تُرا پشت دودی که از دهانها برمیخیزد نمیشود‬
‫دید ــ نزدیکتر بیا ــ زیر لب تو را میخوانم ــتُرا ــ‬

‫‪13546‬‬

‫‪11‬‬

‫هنگامی که همهی چشمها به تماشایند ــ و به تماشا انبوه‬
‫دستها میآیند تا بگذرند ــ و سپیدارها میبینند‬
‫خاموشیی عجیب کالغان را ــ با هیچکس نگفتم ــ‬
‫قلبم به گستردگیی همهی آبها ــ همهی ماهیها را‬
‫پذیرفت ــ همهی ماهیها جویدندش ــ و با چشمهای‬
‫خیره نگریستندش ــ و من با هیچکس نگفتم ــ من ــ با‬
‫‪11‬‬

‫نیای که همهی آوازم بود ــ و با آوازی که همهی دلم‬
‫بود ــ از کوچههای شهر گذشتم ــ در کوچههای‬
‫شهر(که دیوارها پناه جان شدهبودند ــ و پنجرههایی که‬
‫عشق را حاشا میکردند ــ و اطمینان را فروخته بودند ــ‬
‫تا برای روزنها منظری از آهن بخرند ــ با هیچکس‬
‫نگفتم ــ و فکر میکردم (باید دوست داشت ــ) اما من‬
‫هیچکس را دوست نداشتم ــ من تنها بودم ــ‬
‫و تنهاییام ــ به تنهاییی حیوانی عظیم بود که میبایست‬
‫فسیل شدهباشد ــ و خواب بود که زمان رفته بود ــ‬
‫وسعت رفته بود ــ و زمین را حصـار کشیده بودند ــ‬
‫با چشمهایش بیداریای عجیب را مینگریست ــ‬
‫بیداریای که همهی بیگانگیها را داشت ــ همهی‬
‫محدودیتها را که نمیتوانست با قدمهایش بگردد ــ با‬
‫ششهایش نفس بکشد ــ و دستش را دراز کند به طرف‬
‫دلخواهی که فکر میکند ــ‬
‫و فکر میکند ــ (باید خودم را کنار بکشم ــ باید به قطب‬
‫برسم ــ و با یخها که همیشگیشان را یافتهاند بنشینم ــ)‬
‫من بیگانگیام را یافتهام ــ‬

‫تو دوست منی ــ و عجیب مزوری ــ او ابلهانه دشمنی‬
‫میکند ــ‬

‫‪11‬‬

‫من خوابی طویل را پیمودهام ــ بگذار با چشمهایی از‬
‫حدقه بیرونشده ــ تو و همهی توها را ببینم ــ و خودم‬
‫را در شهر تو ــ که زمانی شهر خود من بود ــ‬
‫تو دوست منی ــ و عجیب ابلهانه دشمنی میکنی ــ اگر‬
‫نی داوود را هم داشتم خفه میشدم ــ اگر با هدهدی‬
‫هم میآمدم ــ سرم را به سنگ میکوفتم ــ تا هیچ نگویم‬
‫ــ‬

‫من چون موشی شبزندهداری کردهام ــ و با چشمهای‬
‫باز خوابهای پریشان دیدهام ــ‬

‫من ــ با هیچکس نگفتم ــ نگفتم تا تو راحتتر باشی ــ‬
‫‪28555‬‬

‫‪11‬‬

‫و تو داری توی ذهن راه قدم میزنی ــ‬

‫‪11‬‬

‫با ماههای بلند ــ و پاهای کوتاه ــ همیشه تنها با ستارهای‬
‫که گذارش را نمیداند ــ‬
‫گاهی برگها ــ وقتی کوهها ــ و دشت و روباهها ــ و‬
‫جنگل و گراز وحشی ــ و بیابان و غول بیابانی ــ و شهر‬
‫ــ فریاد سنگهایی که چراغها را میشکنند ــ‬
‫‪11‬‬

‫بنشین ــ‬
‫این گرگیست که شب را میخراشد ــ بنشین ــ‬
‫این تویی که میافتی ــ بنشین ــ‬
‫این تویی که قلبم را میفشری ــ‬
‫من و تو باید باهم باشیم ــ‬
‫‪28554‬‬

‫‪11‬‬

‫اگر میآمدم ــ همه چیز تمام میشد ــ چون هماکنون‬
‫که هستم و همه چیز تمام شده است ــ در هر حال‬
‫چیزی نخواهد ماند ــ‬

‫به آرامیی دریایی که الل ِالل است و تو فقط میتوانی‬
‫عکست را در او ببینی ــ یا خودت را با او خفه کنی‬
‫ــ و بروی ــ بروی به آن عمقِ گنگِ گیاهانی که نور‬
‫چشمشان را میزند ــ و توی تاریکیای مرطوب مثل‬
‫سحرگاهان ــ با آبیای عجیب شعر میخوانند ــ‬
‫‪19‬‬

‫و ماهیانی که به روی آب نیامدهاند ــ پیرانی که قرنها‬
‫و لحظهها را گم کردهاند ــ و جنایت در بدویتی ژرف‬
‫مثل قابیل ــ‬
‫و همهی صحن آب را دعایی فرا گرفته ــ که نیاز ابدی‬
‫توست ــ چه ماهیی موعود بازآید ــ و چه تو در کنار‬
‫اسفنجی ــ آبها را بمکی و تف کنی ــ همیشه‪،‬‬
‫همیشگیاش را باز خواهد شناخت و تو میتوانی ببینی ــ‬
‫در آن نهایت ساکن ــ‬
‫و در این گوشهی تاریکی ــ نه میآیم و نه باز میگردم‬
‫ــ با من آوازیست که تو آن را خواهی شنید ــ و به‬
‫کافوری که در باغ میبارد تربیت شدهاست ــ و نمازم را‬
‫ــ به خاموشیی برگی ساکن که دورترین ستارهها را‬
‫میبیند ــ میگزارم ــ و این شعر ــ در گنگیی نگاه تو‬
‫ــ خواهد نگریست و گنگتر از تو بازخواهدگشت ــ‬

‫در این گوشهی تاریکی ــ من و تو به هم خواهیم پیوست‬
‫اللِ الل ــ‬
‫‪2855‬‬

‫‪11‬‬

‫رهبانِ خوابهای من و تو ــ‬
‫با حیات قدوسیشان در گوشههای وسعت پروازِ حشرهای‬
‫کوچک میگذرند ــ و آسمان که خطخطی از زنگ بال‬
‫حشرههاست ــ‬

‫من خودم را با حرفهای تو تعبیر میکنم ــ و به تو‬
‫میگویم که من چاه را پشت سر گذاردهام ــ زمانی که‬
‫ماه برای دیدن من پایین آمده بود ــ‬
‫‪10‬‬

‫من به تو میگویم ــ میگویم که هیچ نگرانیای ندارم‬
‫هیچ ــ‬
‫شب مثل سنگ سیاهیست که بخراشیش ــ و بخراشی تا‬
‫سوراخی که به اندازهی دل تو باشد ــ با ضربههایی کثیر‬
‫که همه جا را پر خواهد کرد ــ و تو نمیتوانی دریابیش‬
‫ــ مثل خوشهای انگور ــ در باغ و سپیدهدم ــ که‬
‫دانهدانه مستی را پی کنی ــ و خودت را رها کنی ــ تا‬
‫سبزها و سبزها گنجشکی کوچک میخواند ــ‬
‫و خوابی راهبانه که در سوگی میگذرد ــ با سنگی و‬
‫شوالیی که همهی آن را به بر گرفته ــ و گرفته میشوی‬
‫ــ که جهان یکسره خون من و توست ــ و یکسره خون‬
‫من و تو عشق را به انگشتها مینشاند ــ‬
‫همهی حشرهها در گردشند و گردش من و تو حرفهایی‬
‫خواهد داشت ــ گرگست و گدار ــ‬
‫‪28544‬‬

‫‪11‬‬

11

‫باور نمیکنم‪.‬‬
‫همهی ماهیها منتظرند ــ‬
‫و ماه دیریست ــ‬
‫پلهی مرطوب موج را‬
‫روشن کرده است‪.‬‬

‫‪11‬‬

‫در شبانه خواندن شاخهها‬
‫قصههای روشن برگ را ــ‬
‫سگها میدانند‬
‫و نفرینی که دامن شغا ها را‬
‫سوزانده است‬

‫‪11‬‬

‫تو که از باال‬
‫من کوچک را‬
‫نگاه میکنی‬
‫ای ستارهی من‬
‫تو که با ابر سخن میگویی‬
‫رودخانه نمیگذارد‬
‫تا شعرهای کوچکت را‬
‫که به اندازهی د یک آدم است‬
‫بشنوم‬
‫به اندازهی د یک آدم‬
‫تو که دنیایی با خود‬
‫تو که ابهام آفرینشم را مینشانی‬
‫من نفرینها را فراموش کردهام‬
‫همانگونه که قصههای روشن برگ را‬
‫و شعرهای کوچکی که ــ‬
‫تو میخوانی‬
‫گوش ماه ــ به حرفهای بادرفته‬
‫چشم ماه ــ دریا را میپاید‬
‫‪11‬‬

‫که ماهیهایش همه میترسند‬
‫و میروند و آب را ــ‬
‫تنها میگذارند ــ‬
‫من خواندن شبانهی شاخهها را‬
‫دیدم‬
‫که مثل ململ پیراهن ستارهها‬
‫و نرمی بوی برگ‬
‫و پلهی رودخانه ــ‬
‫جاری بود‬
‫و نفس باد را همراه داشت‬
‫و تو میتوانستی‬
‫قلب پدرانت را ــ‬
‫در آن لمس کنی‬
‫که چگونه عشقهای کهنهی خود را‬
‫به خاطر داشتند ــ‬
‫مانند نام فرزندانشان‬
‫و همسایههاشان‬
‫و درختهایی که ــ توی باغ خانه داشتند‬
‫و تو میتوانستی ببینی ــ‬
‫‪11‬‬

‫که چگونه سورهی رحمت میخواندند‬
‫تا گوش سنگ خاک را‬
‫از نفرین شغا های مطرود ــ‬
‫خالی کنند‬
‫آنها ــ‬
‫زیارت چشمی را باور داشتند‬
‫و اینکه آتش انگشتی‬
‫میخواست که ــ‬
‫د های منجمدشان را ــ‬
‫لمس کند‬
‫و پیرزنان را ــ‬
‫بر کجاوهی جوانی بنشاند‬
‫که شترهایش به بانگ درا میرقصیدند‬
‫دوشیزههای ساحل تابستان ــ‬
‫با من شبانه خواندن شاخهها بود‬
‫و خلوت شبانهی گورستان‬
‫که روح رفتهها ــ‬
‫باالی گورهای خود نشسته ــ‬
‫تسبیح میگفتند‬
‫‪11‬‬

‫و ململ کافوری پیراهنشان‬
‫زیر بارش مهتاب ــ‬
‫مانند فلس ماهیها ــ‬
‫موج میزد‬
‫آنگاه ــ‬
‫سگها‬
‫فریادی به گونهی دیگر ــ خواندند‬
‫و شغا ها تردید داشتند‬
‫خاموش ماندند ــ‬
‫تا صبح‬
‫‪11545‬‬

‫‪19‬‬

11

‫‪4‬‬
‫در کوچهها به درازیی یلدا‬
‫چون مرگ جاری شدی‬
‫چون رودخانه‬
‫که خوانده آمده از کوه ــ‬
‫با غوکها‬
‫‪10‬‬

‫در باغ‬
‫در حریم سبز برگ‬
‫چون باد ــ جاری شدی‬
‫چون مرگ‬
‫با شب ــ‬
‫در آسمان که ماه میرفت‬
‫و روشنای حزین ستارهی همسایهاش‬
‫شبپره را میماند‬
‫شبپرهای که از چراغ اطاقم رفت‬
‫شبپرهای که ــ از د من میخواند‬
‫با غوکها ــ‬
‫با برگ ــ‬
‫با وهمناکْ شبچرهی مرگ‬
‫‪5‬‬
‫گفتی ـ‬
‫دستها؟‪!..‬‬
‫فشردمشان در شب‬
‫‪11‬‬

‫در حجم بیتصور تاریک‬
‫و سرد بودند ــ‬
‫و جاری ــ‬
‫چون مرگ‬
‫چون رودخانه‬
‫در کوچهها ــ‬
‫به درازی یلدا‬
‫آنگاهی که ــ‬
‫برای ستارهها میخواندند ــ‬
‫غوکها‬
‫‪5‬‬
‫چون اشک جاری شدی‬
‫چون ماه ــ‬
‫در تردد نهر شب‬
‫و باغ ــ‬
‫و برگها ــ سالمت انگشتها را ــ‬
‫سبز کردند‬
‫و انگشتها ــ‬
‫‪11‬‬

‫در پشت پردههای حریر سبز‬
‫دختران سرخروی نشاندند ــ‬
‫و دانههای نار‬
‫چون خون جاری شدی‬
‫در شب که هیمهها همه آتش را شریانند‬
‫و آتش‬
‫از این سوی اجاق‬
‫به آنسوی دیگر میشتابد‬
‫چون دود ـ جاری شدی ـ‬
‫تا عمق دید بار‬
‫‪1‬‬
‫و آنگاه تو را ــ‬
‫با اشک بــا هم دیدم‬
‫با ماه ــ‬
‫با دختران سرخروی و دانههای نار‬
‫و هیمههای آتش و مرگ ــ‬
‫و خودم ــ‬
‫‪1171‬‬
‫‪11‬‬

‫در ماههای سختِ پنجره‬
‫و شبهای سردِ درخت‬
‫دیدم ترا که از توی باغ میآیی‬
‫و ماه را که روی شاخهی بادامها ماسیده بود‬
‫‪11‬‬

‫در ماههای سختِ پنجره‬
‫پیراهنت را ــ به باد دادم‬
‫و باد ــ‬
‫بوی پیرهنت را ــ‬
‫تا کوه برد‬
‫و پشت کوه نشست‬
‫و های های‬
‫گریست‬
‫در ماههای سخت پنجره‬
‫شبها درخت نمیخوابید‬
‫و در کنار چاه قدم میزد‬
‫و ماه را تماشا میکرد‬
‫در ماههای سخت پنجره‬
‫دیدم ترا که پای درختی افتادی‬
‫در ماههای سختِ پنجره‬
‫در ماههای سخت‬
‫پنجره چیزی نگفت‬
‫‪16443‬‬
‫‪11‬‬

‫«و من روزی به تماشای آب دیدم‬
‫شاهپرکی را که خفه شده بود‬
‫و مثل آب روی آب مانده بود»‬

‫در پشت برگهای به هم ریخته‬
‫در پشت شاخههای خاموش‬
‫در پشت شیشههای تماشا‬
‫آنسوی باغ‬
‫‪11‬‬

‫بامداد‬
‫با ریزش مداوم‬
‫مهبار‬
‫سرتاسر‬
‫با چنگ زمزمهگر‬
‫در راه یاسهای سرد میایستد‬
‫و باغ‬
‫با بار آفتاب‬
‫و دستهای ثناگر‬
‫و حجم خیس در عزیمت عطر یاس‬
‫در خاطر نسیم ــ‬
‫میگذرد‬
‫که در گذارش بار آفتاب فرو ریخته‬
‫☼‬

‫در پشت شیشهها‬
‫با بازوان شکننده‬
‫و ساقهای حریر‬
‫و عطر ساکت یاس‬
‫‪11‬‬

‫در روشنایی تاریک‬
‫تاریکیای روشن‬
‫با چنگ زمزمه‬
‫در عروج‬
‫خاموش‬
‫با آتش‬
‫در گشایش درها و پنجرهها‬
‫و روشنای درگذر از پشت شاخهها‬
‫اسبی سپید‬
‫با یا های فروریخته‬
‫در سطح صبح‬
‫پشت باغ‬
‫خط کبوتران مشتاق‬
‫در انتهای فضای خواب‬
‫در انتهای رخوت‬
‫آویخته‬
‫کشیده شده در سکر‬
‫و در تمامت خاک‬
‫ریشه گرفته‬
‫برخاسته‬
‫‪19‬‬

‫با درخت‬
‫برگ‬
‫مرگ‬
‫که جاری است‬
‫آنسوی باغ‬
‫پشت درختها‬
‫با بازوان شکننده‬
‫با خندههای مضطرب‬
‫و سوزش لبها‬
‫گونهها‬
‫و دستهای یاس‬
‫بلند و ثناگـر‬
‫آه‬
‫ها‬
‫در حریر‬
‫لغزنده‬
‫☼‬

‫و گنگبازی انگشتها‬
‫‪11‬‬

‫در شروع‬
‫در شکل مشکوک کلمه‬
‫و در انتهای زمزمهی آب‬
‫پشت سنگ‬
‫در تمام آتش گرییدن‬
‫خواندن‬
‫برخاستن‬
‫قدم زدن‬
‫در باغ‬
‫در آن سراسر سرشار از هوای ساکت یاس‬
‫با چنگ زمزمه‬
‫و با قدی کشیده‬
‫پوشیده‬
‫با حریر‬
‫و عطر ریخته‬
‫گنگ‬
‫شناور‬
‫پشت درخت‬
‫برگ‬

‫‪10‬‬

‫ستاره‬
‫خاموشی ــ خاموشی‬
‫☼‬

‫تسخیر دستها در نیایش کالم‬
‫و برگها در نیایش پوسیدگی‬
‫و مرگ در نیایش انتظار‬
‫و منتظر در نیایش موعود‬
‫که از درختها خواهد رویید‬
‫که روز پیش پای درخت گل پوسید‬
‫آنگاهی که تو در آیینه میاندیشیدی‬
‫و تکرار فکرَتِ تو اطاق را پوشانده بود‬
‫و خسته شده بودی‬
‫آی‬
‫آی آیینه را بشکن‬
‫و گیسوان پیچیده بر گردنت را بگشا‬
‫و گشایش را نیازی چون مرگ آماده کن‬
‫تا به تمامیی تنت تسبیح گوید‬
‫و در به خاکت بگشاید‬
‫‪11‬‬

‫تا در سایهی سبز درخت سفر کنی‬
‫با عطر یاسهای خاموش‬
‫که بخور خاطر تو باشند‬
‫در تمام پیچیدگی‬
‫و آب‬
‫که ماهیان را به نظارهی تو خواهد آورد‬
‫و تو را در خود خواهد پیچید‬
‫و تو را با خود خواهد برد‬
‫و تو را با خود خواهد گذاشت‬
‫و تو با خود خواهی نشست‬
‫خواهی گفت‬
‫خواهی شنید‬
‫خواهی گریست ـ‬
‫با تمام نیاز زمین‬
‫و زمین با تو خواهد گریست‬
‫‪16544‬‬

‫‪11‬‬

‫ــ و دید ــ در حیاط خاموشی بود‪.‬‬

‫ای مرد ــ‬
‫با چراغ زمین را مکاو‬
‫آسمان یکسر دریایی است‬
‫که تو را از سر خواهدگذشت‬
‫ماهیای را بخوان‬
‫که پناهت دهد‬
‫و بِکشدت به ساحل دیگر‬
‫ای مرد ــ‬
‫چراغت را خـاموش کن‬
‫تا تنهاتر باشی‬
‫و در این بارش سرتاسر‬
‫خودت را به آب بزن‬
‫ابر در بــاغ فرود آمده است‬
‫ماه دو نیم شده است‬
‫بیا‬
‫چراغت را به رود بیانداز‬
‫بیابان با غو هایش خوابیده است‪.‬‬
‫‪16554‬‬
‫‪11‬‬

‫عنوان کتاب‪ :‬آوازهای پشت برگها‬
‫نویسنده‪ :‬حسین رسائل(‪)4555-4554‬‬

‫بازسپاری الکترونیکی نخست‪ :‬تیر ‪4545‬‬
‫کتابخانهی دیجیتا دو‪-‬ا‬
‫‪Do-Library‬‬
‫‪http://do-lb.blogspot.com‬‬