‫همسايه ها‬

‫احمد محمود‬
‫فصل دوم‪3 -‬‬
‫با "عنكبوت" حسابي اخت شدهام‪ .‬پنج سال است كه تو قهوهخانة امانآقا كار ميكند‪ .‬عنكبوت‪ ،‬هيچكس را‬
‫ندارد‪ .‬خودش ميگويد‬
‫ خودم هسم و سايهم‬‫راست و دروغش به من ربطي ندارد‪ .‬خودش كه آدم بدي نيست‪ .‬كوتاه و لغر است‪ .‬شيرههم ميخورد‪.‬‬
‫وقتي نشئه باشد از خاطراتش ميگويد‪ .‬اگر حرفهاش راست باشد‪ ،‬زندگي پر دردسري داشته است‪ .‬هشت‬
‫سال سربازي كرده است‪ .‬سي دفعه بيشتر فرار كرده كه هي گير افتاده و دوباره روز از نو‪ ،‬روزي از نو‪.‬‬
‫يك بارهم شوشكه را كشيده است به دنبال فرمانده گردان به قصد اينكه شقهاش كند ولي سربازها مثل مور‬
‫و مبلخ ريختهاند و شوشكه را از دستش گرفتهاند‪ .‬سراين كار شش ماه زنداني كشيده است‪ .‬دماغش آن قدر‬
‫گنده است كه آدم‪ ،‬اول دماغش را ميبيند‪ ،‬بعد ملتفت ميشود كه دو طرف قوز برجستة دماغ‪ ،‬دوتا چشم هم‬
‫هست و ملتفت ميشود زير نوك دماغ ‪ -‬كه به اندازه يك سيبزميني به قاعده است – يك دهان هم هست‬
‫ خالد‪ ،‬من به جاي پدرتم‪ .‬خوبيتو ميخوام‬‫ ممنونم عنكبوت‪ ...‬خيلي ممنونم‬‫عنكبوت قوز دماغش را ميخاراند‬
‫ خودت ميدوني كه تو اين بسته چي هس؟‬‫بهتر دروغ ميگويم‬
‫ نه عنكبوت‪ ،‬نميدونم‬‫ پس كارخوبي نكردي‪ ...‬شايد توش ترياك باشه‬‫ اينو ميدونم كه ترياك نيس‬‫پاپيام نميشود‪ .‬بستة روزنامه را گذاشتهام زير لحاف تا شدة عنكبوت كه تو انبار قهوهخانه است‪ .‬كاش‬
‫عنكبوت نفهميده بود‬
‫ عنكبوت‪ ،‬به امانآقا نگيها‬‫عنكبوت نشئه است‪ .‬وقتي شيرهاش را خورده باشد آنقدر نوك دماغ گندهاش را ميخاراند كه سرخ ميشود‪.‬‬
‫تو دماغي حرف ميزند‬
‫ من چكار به كار تو دارم‪ ...‬من اگه چيزي ميگم براخاطر خودته‪ ...‬آخه تو هنوز خيلي جووني كه بتوني‬‫مردمو خوب بشناسي‬
‫عنكبوت سردماغ است‪ .‬هروقت حوصله داشته باشد از مشتريهاي قهوهخانه ميگويد‬
‫ اينو ميبيني؟‪ ...‬از اون آدماس كه برا صنار‪ ،‬پستون مادرشو مي بره ‪ ...‬اوني رو كه اونجا نشسته و قليون‬‫ميكشه ميبيني؟ ‪ ...‬بچه بازه‪ .‬قبل از اينكه رانندة ديزل بشه‪ ،‬دوچرخه ساز بوده‬
‫عنكبوت شناسنامه همة مشتريهاي قهوهخانه را دارد‬
‫ جان محمد خيلي نازنينه‪ .‬قلبش مثه آينه صافه‪ .‬نيگاش نكن كه گاهي‪ ،‬اوقات تلخي ميكنه ‪ ...‬آدم بايد‬‫بطونش خوب باشه‬
‫هرچه ساعت يازده نزديكتر ميشود‪ ،‬دلم بيشتر ميزند‪ .‬بيدار گفته است كه نبايد بفهمد‪ .‬ولي وقتي خواستم‬
‫قايمش كنم‪ ،‬عنكبوت ملتفت شد‬
‫ اين چيه خالد؟‬‫ هيچي كه نميشه‪ ...‬بالخره يه چيزي هس‬‫ همينه كه ميبيني‬‫ چرا قايمش ميكني؟‬‫ ساعت يازده قرار يه نفر بياد بگيردش‬‫نگاهم مي كند‪ .‬بسته را از دستم ميگيرد و سبك و سنگين ميكند‪ .‬بعد ميدهدش به دستم و ميگويد‬

‫ بذارش تو لحاف من‬‫آسمان تيره است‪ .‬اگر ببارد‪ ،‬شايد نيايد‪ .‬غرش شعلههاي گاز‪ ،‬تا قهوهخانه ميآيد‪ .‬امانآقا نشسته است پشت‬
‫دخل‪ .‬منقل جلوش است‪ .‬عنكبوت سركيف است‪ .‬خودش به همه ميرسد و تازه مگر چند مشتري هست؟ از‬
‫بيست تا بال نميزند‪.‬‬
‫بيدار گفت كه قدش كوتاه است‪ .‬گفت كه دست راستش را با تنزيب بسته است‪ ،‬از مچ تا كف دست‪ .‬سبيل‬
‫زردرنگي هم دارد‪ .‬موي سرش كوتاه است‪ .‬پشت سرش پخ است‬
‫ سرساعت يازده مياد‬‫دلم مالش ميرود‪ .‬هيچوقت اين طور نبودهام‪ .‬انگار تب دارم‬
‫ بيدار‪ ،‬تو بسته چي هس؟‬‫ فقط روزنومه‬‫ مثه اوناكه شفق ميفروشه؟‬‫ چندون فرقي نميكنه‬‫عنكبوت وقتي نشئه باشد از مردم ميگويد‬
‫ تو هنوز جووني‪ ...‬هميشه ميباس دوتا چشتو خوب واكني‪ .‬منو ميبيني كه به اين حال و روزگار افتادم؟‪...‬‬‫همهاش چوب مردمو خوردم‪ ...‬اونو ميبيني كه چار زانو رو تخت نشسه و چاي ميخوره؟‪ ...‬تسبيحشو‬
‫ميبيني؟‪ ...‬ميبيني چه مظلوم و صاف و ساده بنظر ميرسه؟‪ ...‬اگه بگم به كلك جور كرد و صدهزار تومن‬
‫به جيب زد و يكي ديگه رو فرستاد زندون‪ ،‬قبول نميكني‪...‬‬
‫غرش شعلههاي گاز‪ ،‬زيرصداي پيدرپي رعد غفه شده است‪ .‬بوي باران قهوهخانه را پر كرده است‪ .‬بوي‬
‫زمستان‪ .‬الن است كه ببارد‪.‬‬
‫ عنكبوت‪ ،‬ساعت چنده؟‬‫به ساعتش نگاه ميكند كه عينهو يك وصله به مچش چسبيده است‬
‫ يه ربع به يازده مونده‪...‬‬‫بعد نگاهم ميكند‪ .‬چشمانش رنگ گرفته است‪ .‬صداش رگدار است‬
‫ ‪ ...‬ولي خالد‪ ،‬خوب چشاتو واكن‪ ...‬ميبيني كه زندگي و مردم چه بلئي سرمن آوردن؟‬‫باران شروع شده است‪ .‬قطرهها درشت است‪.‬‬
‫حرفهاي بيدار‪ ،‬مثل حرفهاي جان محمد است‬
‫ حرف ما فقط اينه كه چرا گشنهها بايد گشنهتر بشن و پولدارا پولدارتر‪.‬‬‫پدرم معتقد است كه خدا رزاق است‬
‫ اينا همه مشيت پروردگاره‪ .‬آدم وختي به دنيا مياد‪ ،‬تموم زندگيش تو پيشونيش رقم زده شده‬‫باران‪ ،‬رگبار شده است‪ .‬اگر اينطور ببارد‪ ،‬سيلب خواهد شد‪ .‬از پشت شيشة پنجره‪ ،‬بيرون را نگاه ميكنم‪.‬‬
‫باران‪ ‌،‬جادة اسفالت را ميكوبد‪ .‬انگار از رو زمين دود بلند ميشود‬
‫ عنكبوت چقد مونده؟‬‫ خيلي شور ميزني؟‬‫ چقد مونده؟‬‫ ده دقيقه‬‫كاش قبول نكرده بودم‪ .‬اگر باران همينطور ببارد؟‪ ...‬صداي بيدار تو گوشم است‬
‫ مياد‪ .‬حتمًا مياد‪ .‬اگه سنگ از آسمون بباره‪ ،‬مياد‪.‬‬‫نزديك در قهوهخانه ايستادهام‪ .‬به آسمان نگاه ميكنم كه سياهي ميزند‪ .‬عنكبوت از كنارم ميگذرد‬
‫ خودتو‪ ،‬تو دردسر انداختي‬‫حرفهاي عنكبوت مخصوص خودش است‪ .‬مثل حرفهاي هيچكس نيست‬
‫ يه وخ چشاتو وا ميكني و ميبيني كار از كار گذشته‪.‬‬‫حرفهاي پدرم‪ ،‬مثل حرفهاي حاج شيخ علي است‬
‫ اگه خدا نخواد‪ ،‬حتي به برگم از درخت نميفته‪.‬‬‫حرفهاي محمد ميكانيك مثل رفهاي بيدار است‬

‫ همه چيزرو ميشه عوض كرد‪ .‬همه چيزرو‪.‬‬‫نفتكش بزرگي دارد ميآيد به طرف قهوهخانه‪ .‬از طرف شهر ميآيد‪ .‬سبز رنگ است‪ .‬برف پاك كنهاش به‬
‫سرعت ميگردد‪ .‬آب رو اسفالت را گرفته است‪ .‬نفتكش‪ ،‬گردش انحرافي اسفالت را دور ميزند و ميراند به‬
‫طرف قهوهخانه‪ .‬ميآيد زير سايبان و ميايستد‪ .‬رانند از اتاقك نفتكش ميزند بيرون‪ .‬كوتاه است و چاق‪.‬‬
‫روسينهاش نوار سفيد هست‪ .‬سرو گونهها را با كله پشمي سياه رنگي پوشانده است‪ .‬پشت سرش‪‌،‬كمك‬
‫راننده ميآيد بيرون‪ .‬دست راستش را با تنزيب بسته است‪ .‬نفس تو سينهام حبس ميشود‪ .‬زل ميزنم به سبيل‬
‫زردش‪ .‬كمك راننده لبخند ميزند‪ .‬ميآيد به طرفم‪ .‬دلم ميخواهد فرار كنم‪ .‬صداي تپش قلبم را تو شقيقههام‬
‫ميشنوم‪ .‬پشت سرم تير ميكشد‪ .‬بايد شروع كنم‪ .‬اولين جمله را من بايد بگويم‪ .‬اگر نگويم از جلوم گذشته‬
‫است و رفته است و محال است كه بتوانم خودم را قانع كنم وبروم و باهاش حرف بزنم‪ .‬روبرويم كه‬
‫ميرسد‪ ‌،‬صدا از گلويم ميزند بيرون‪ .‬انگار صداي خودم نيست‪ .‬انگا بيدار است كه به جاي من حرف ميزند‬
‫ قصد رفتن به بندر داري؟‬‫ميايستد‪ .‬خودش است‪ .‬لبخند ميزند‪ .‬صداش به گوشم مينشيند‬
‫ بيتوقف تا بندر‬‫حرف بيخ گلويم خشك شده است‪ .‬دارم خفه ميشوم‪ .‬آب دهانم را قورت ميدهم‪ .‬صدام رگدار است‬
‫ خسته نميشي؟‬‫ اينطور بهتره‬‫اين بار راحتتر حرف ميزنم‬
‫ اگه مسافر سرراهي باشه؟‬‫ سوارش ميكنيم‬‫كمك راننده پنجة بزرگش را ميگذارد روشانهام و كمي فشار ميدهد‪ .‬بعد‪ ،‬راه ميافتد و ميرود دور از راننده‬
‫مينشيند‪ .‬چابك ميروم به طرف دستگاه‪ ،‬استكان چاي را از دست عنكبوت ميگيرم و تند برميگردم و‬
‫ميگذارم جلو كمك راننده‬
‫ ببر بذارش تو ماشين‪ .‬الن با ميشم قايمش ميكنم‬‫هردو لبخند ميزنيم‪.‬‬
‫*‬
‫*‬
‫كبوترهاي دم سفيد‪ ،‬سربه نيست شدهاند‪ .‬وقت تخم كردنشان بود‪ .‬گمان كنم كه كار‪ ،‬كار ابراهيم است‪.‬‬
‫بدجوري سرتق شده است‪ .‬اين روزها‪‌،‬اصلَ زير بار حرف رحيم خركچي نميرود‪ .‬كشتيارش ميشود كه‬
‫همراهش برود كوره پزخانه ولي انگار نه انگار‪ .‬اگر بتواند خودش را به دل درد ميزند‪ ،‬يا به سر دود‪ ،‬يا‬
‫به دندان درد و وقتي هيچكدام از اين بهانهها فايدهاي نكرد‪ ‌،‬ميايستد توسينة رحيم خركچي‬
‫ امروز نميتونم بيام‪ .‬حسني كه مياد‪ ،‬ديگه من بيام چه كنم؟‬‫حسني سر به راه است‪ .‬سرش را مياندازد پائين‪ ،‬سوار "چرمه" ميشود و ميرود كورهپزخانه‪ .‬پدرش‬
‫سوار "ديزه" ميشود‪.‬‬
‫امانآقا‪ ‌،‬دو كبك كشته داده است كه بدهم به بلورخانم‪ .‬با دوچرخة امانآقا ميرانم تا خانه‪ .‬زين دوچرخه بلند‬
‫است‪‌،‬ولي سوار «لول» كه بشوم حسابي ميتوانم ركاب بزنم‪.‬‬
‫پيش از ظهر است‪ .‬تو خانه قشقرقي به پا شده است كه بيا و ببين‪ .‬ديشب آفاق نيامد خانه‪ .‬خواج توفيق‬
‫دلواپس نشد‪ .‬چون گاهي ميشود كه شبها نميآيد‪ .‬ميرود دنبال قاچاق‪ .‬گاهي با بلم و گاهي با اسب‪.‬‬
‫همسايهها‪ ،‬همه ريختهاند تو خانه ما‪ .‬از دو كوچه پائينتر و دو كوچه بالتر‪ ،‬مفتشها‪ ،‬آفاق را تو "باغ شيخ"‬
‫گرفتهاند با پنج قواره ساتن‪ .‬از منزل شيخ شعيب ميآمده است‪ .‬شب نگهش داشتهاند و حال‪ ‌،‬همراهش‬
‫آمدهاند كه خانه را بگردند‪ .‬بانو‪ ‌،‬مثل لندوك سرما زده ميلرزد‪ .‬ايستاده است كنار حوض و قوز كرده‬
‫است‪ .‬به گمانم كه خمار هم هست‪ .‬آفاق ككش نميگزد‪ .‬دستهايش را زده است پركمرش و قامت بلند و‬
‫گرفتهاش را راست نگهداشته است و كركري ميخواند‪ .‬موي شبق گونهاش رها شده است رو دوشش‪.‬‬
‫چادرش را محكم به كمر بسته است‪ .‬مفتشها همه جا را با سيخهاي نوك تيز آهني سوراخ سوراخ كردهاند‪.‬‬
‫كف اتاق خواج توفيق را‪ ‌،‬بستة رختخوابها را‪‌،‬كاهداني رحيم خركچي را و حتي گونيهاي تپالة صنم را‪.‬‬

‫ابراهيم نشسته است رو كبورترخانه و زانوها را تو بغل گرفته است‪ .‬چشمهاي نموكش تو كاسههاي‬
‫چشمش دو دو ميزند‪ .‬اميد رفته است مدرسه‪ .‬حسني رفته است كورهپزخانه‪.‬‬
‫بلورخانم رو عتابة در اتاق ايستاده است‪ .‬از لبلي مردم ميروم به طرفش‪ .‬دوچرخه را به كبوترخانه تكيه‬
‫ميدهم‪.‬‬
‫ بلورخانم‪ ،‬اين كبكارو امانآقا داد‪ .‬گفت تميزش كن و آبليموش بزن برا شب‬‫بلورخانم‪‌ ،‬كبكها را ميگيرد‪ .‬دستش ميلرزد‪ .‬رگش سفيد شده است‬
‫ بلورخانم چرا رنگت پرده؟‬‫شده است عين همان روز كه از مرده براش حرف زدم‬
‫لبهاش تكان ميخورد‬
‫ چيزيم نيس‬‫ميدانم كه دروغ ميگويد‪ .‬حتماَ بايد خبرهائي باشد كه اينطور خودش را باخته است‪ .‬رنگ بلورخانم بيخود‬
‫نميپرد‪ .‬تنش اينطور بيخود نميلرزد‪.‬‬
‫ بلورخانوم قربون دستت‪‌،‬اين بستهرو بگير بذار تو اتاقت تا فردا اخم بلورخانم توهم ميرود‬‫ اين دفهرو ميگيرم آفاق خانوم‪ ‌،‬ولي اينو بدون كه اگه امانآقا بفهمه محشر بپا ميكنه‪.‬‬‫حتمَا خبري هست‪ .‬سرميكشم تو اتاق بلورخانم‪ .‬چيزي نميبينم‪ .‬آفاق بيجهت دلش قرص نيست كه اينطور‬
‫ايستاده است و دستهاش را به كمر زده است‪ .‬لبد پارچهها تو اتاق بلورخانم است‪ .‬قصد ميكنم بروم تو‬
‫اتاق‪ .‬بلورخانم بازويم را ميگيرد‬
‫ نرو تو خالد‬‫لبهايش سفيد شده است‬
‫ تو اتاق چيزي هس بلورخانوم‬‫ هيس‬‫ خب اگه خيلي ميترسي من ميرم تو كوچه پنجره رو واكن بده ببرم دكون شاطر حبيب تا مفتشا برن‬‫گلوي بلورخانم خشك است‪ .‬حرف كه ميزند‪ ،‬صداش خفه است‪.‬‬
‫ نميشه خالد‪ ...‬نميشه‬‫حال يقين ميكنم كه گوئي پارچههاي قاچاق زير تختخوب بلورخانم است‬
‫ پس اقل خودتو نباز‪ .‬اگه مفتشا نيگات كنن همه چيز دستگيرشون ميشه‪ .‬برو تو آينه خودتو نيگا كن ببين‬‫چي شدي‪.‬‬
‫مفتشها تمام اتاق خواج توفيق را به هم ريختهاند‪ .‬تا حال چيزي پيدا نكردهاند‪ .‬قصد ميكنند در هواخور‬
‫بالي سردر اتاق را كه مدتها پيش تيغه شده است خراب كنند‪ .‬نور محمد با چشمهاي نينياش تيغه را نگاه‬
‫ميكند‬
‫ نه بابا‪ ...‬گجش كهنهس‪ .‬مگه نميبيني؟ مدتها پيش تيغه شده حال‪ ،‬سيخهاشان را برداشتهاند و راه افتادهاند‬‫كه بروند‪.‬‬
‫از وقتي كه آمدند و نخلهاي پشت خانه ما را بريدند و شاخههاي آب را پر كردند‪ ،‬كار آفاق سخت شد‪.‬‬
‫پناهگاهش را از دست داد‬
‫ خدا ذليلشون كنه‪ ...‬ديگه پناهگاهي نداريم‬‫بعد از بريدن نخلها‪ ،‬اين‪ ،‬دفعة هفتم است كه آفاق را ميگيرند‪ .‬پنج دفعهاش را جريمه داد و رهاش كردند‪.‬‬
‫يك دفعهاش هم يازده روز زنداني كشيد كه خواج توفق به فلكت افتاده بود براي ترياكش و براي سور و‬
‫ساتش‪.‬‬
‫اگر آفاق نباشد‪ ،‬خراج توفيق و بانو‪ ،‬دو روزه سقط ميشوند‪.‬‬
‫ راه بيفت‬‫آفاق‪ ،‬چادرش را دوركمر بازميكند و به سر مياندازد‬
‫ توفيق‪ ،‬دست و پائي كن به كسي بياد ضامنم بشه‪ .‬بلكه رفتي شيخ شعيبو ديدي‬‫آب دماغ گندة خواج توفيق راه افتاده است‪ .‬انگار فرصت نكرده است كه سير و پر ترياكش را بكشد‪ .‬هوا‬
‫سرد است‪ .‬ميچزاند‪ .‬خواج توفيق دستمال قز يزدي را از جيب گشاد شلوارش بيرون آورد و آب دماغش‬

‫را ميگيرد‪.‬‬
‫مقتشها آفاق را جلو مياندازند و از خانه ميزنند بيرون‪ .‬همسايهها دنبالشان راه ميافتند‪ .‬بلورخانم نفس ميكشد‬
‫و رنگش سرجا ميآيد‪ .‬مادرم صدام ميكند‪ .‬ميپرسد كه چرا آمدهام خانه كه بهش ميگويم‪ .‬ابراهيم از رو‬
‫كبوترخانه جست ميزند پائين‪ .‬سينه به سينهاش ميايستم‬
‫ ابرام‪ ،‬كفترا دم سفيد‪...‬‬‫هنوز حرفم تمام نشده است كه ميدود تو حرفم‬
‫ يقين گم شدن‪ ،‬آره؟‬‫حال ترديد ندارم كه كار خودش است‬
‫ خب‪ ،‬لبد تو ميدوني كجاس؟‬‫شانههايش را بال مياندازد‬
‫ من از كجا بدونم؟‬‫از جلوم كنار ميكشد كه برود‪ .‬بازويش را ميگيرم‪ .‬سر بزرگش رو گردن باريكش لق ميخورد‪ .‬دستها را‬
‫چپانده است تو جيب نيمتنه‪ .‬نيمتنه برايش گشاد است‪ .‬تا زانويش ميرسد‪ .‬چشمهايش نموك است‪ .‬سرش‬
‫عينهو نمدكهنة سياه چرك آلود است‬
‫ ببين ابراهم‪ ...‬من ديگه نميخوام كفتربازي كنم‪ ...‬حتي اگر بتوني بفروشيشون‪ ،‬ازت ممنون ميشم‬‫ابراهيم ذوق ميكند‪ .‬دور دهانش چين مينشيند‬
‫ خب‪ ،‬اگه مشتري خوب واسهشون پيدا كردم‪ ،‬چي به من ميرسه؟‬‫ تومني دوزار‬‫ خوبه‬‫قرار ميگذاريم كه كبوترها را بفروشد‪ .‬آخر به دردم نميخورد‪ .‬من كه هميشه ميروم قهوهخانه و فرصت‬
‫هوا كردنشان را ندارم‪ .‬تازه اگر فرصت داشته باشم‪ ،‬كبوتربازي چه به دردم ميخورد؟‬
‫دندانهاي زرد ابراهيم بيرون ميافتد‬
‫ تا شب همهرو ميفروشم‪ ...‬الن ميبرمشون پيش جاسم‬‫هميشه دلم ميخواسته است كبوترهام مثل كبوترهاي جاسم باشند‪ .‬عليالخصوص آن جفت "مسكي" كه وقتي‬
‫ميل ميكشند و اوج ميگيرند و بنا ميكنند به معلق زدن‪ ،‬چه غوغائي تو دل آسمان بپا ميكنند‬
‫ اما ابرام‪ ،‬حضرت عباس مابين‬‫ابراهيم سرگندهاش را تكان ميدهد‬
‫ حضرت عباس مابين‬‫تاخت برميدارد به طرف اتاق و باگوني برميگردد و تا چشم به هم ميزنم‪ ،‬خم ميشود و ميرود تو‬
‫كبوترخانه‪ .‬يكهو دلم ميگيرد‪ .‬پشيمان ميشوم‪ .‬انگام دلم نميخواهد كبوترهام را بفروشم‪ .‬ميخواهم از خانه‬
‫بزنم بيرون‪ .‬پاهام ياري نميكند‪ .‬چندك ميزنم جلو در كبوترخانه‪ .‬نر "حبشي" تو چنگ ابراهيم است‪ .‬سياه‬
‫سياه است‪ .‬مثل پركلغ ميماند‪ .‬چشمهاش قرمز است‪ .‬انگار نگاهم ميكند‪ .‬انگار غمگين است‪ .‬نوكش به‬
‫قاعدة يك گندم كاروني است‪ .‬تو آسمان چه محشري بپا ميكند و چه برافاده ميشود وقتي كه سينه را پف‬
‫ميكند و دمش را مثل جارو باز ميكند و دور مادهاش ميگردد و بغبغو ميكند‪ .‬حتي از كبوترهاي جاسم هم‬
‫بهتر است‪.‬‬
‫ابراهيم‪ ،‬نر "حبشي" را مياندازد تو گوني‪ .‬حيوان پرپر ميكند و آرام ميشود‪ .‬غوغو تو گلويش شكسته‬
‫ميشود‪ .‬صداش غمگين است‪ .‬دلم ميخواهد بزنم زير گريه‪ .‬بلند ميشوم‪ ،‬به دوچرخه تكيه ميدهم و ابراهيم‬
‫را صدا ميكنم‪ .‬صداي ابراهيم مثل جيك جيك چرخ ريسك است‬
‫ چيه خالد؟‬‫ بيا بيرون بهت بگم‬‫ بيام بيرون؟‬‫ آره‬‫ پشيمون شدي؟‬‫از كبوترخانه ميآيد بيرون‪ .‬دست ميگذارم روشانهاش‬

‫ ببين ابرام‪ ،‬پشيمون شدم‪ .‬حال بذا بمونن‬‫ابراهيم بغ ميكند‬
‫ ولي ابرام‪ ،‬من سر حرفم هسم‪ .‬يعني كه‪ ،‬منو‪ ،‬تو شريك حسيم‪ .‬تو آب و دونهشون بده تا هروخ كه‬‫فروختيمشون‪ ،‬نصف تو‪‌ ،‬نصف من چهرة ابراهيم باز ميشود‬
‫ اما حضرت عباسيها‬‫ حضرت عباسي‬‫با هم دست ميدهيم‪ .‬نرحبشي را از تو گوني بيرون ميآورم و رهاش ميكنم‪ .‬حيوان بياينكه ناخن به زمين‬
‫بزند‪ ،‬پرميكشد و بال ميرود‪ .‬تق تق بالهاش غم را از دلم ميراند‪ .‬نر حبشي بنا ميكند به اوج گرفتن و معلق‬
‫زدن‪ .‬حال خيالم راحت است كه ديگر ابراهيم كبوترهام را نخواهد دزديد‪.‬‬
‫*‬
‫*‬
‫يك هفته بيشتر است كه امان آقا راديو خريده است‪ .‬يك راديو (جي‪-‬ئي‪-‬سي) كه از يك يخدان كمي كوچكتر‬
‫است‪ .‬عجب برق ميزند‪ .‬روزي چند دفعه پاكش ميكند‪ .‬قهوهاي سير است‪ ،‬گاهي هم انگار آلبالوئي ميزند‪.‬‬
‫بلورخانم‪ ،‬لبههاي پارچة حرير آبي رنگي را تورسفيد دوخته است كه بيندازد رو راديو‪ .‬رنگش اصلَ با‬
‫رنگ راديو نميخواند‪.‬‬
‫از آن وقت كه راديو آمده است تو قهوهخانه وضع كلي فرق كرده است‪ .‬حبس صوت از اعتبار افتاده‬
‫است‪ .‬جعبة‌حبس صوت را با بوق بزرگ سبز رنگش گذاشتهايم تو اتاق خلوت امان آقا كه ديوار به ديوار‬
‫انبار است‪ .‬حال كارگران نفت بيشتر ميآيند قهوهخانه كه به خبرهاي راديو گوش بدهند‪ .‬گاهي‪ ‌،‬وقتي‬
‫خبرها تمام ميشود‪ ،‬دور هم مينشينند به گفتگو كردن‪ .‬آتش جان محمد از همهشان تيزتر است‪ .‬حال‪ ‌،‬پولش‬
‫ل حال ديگر ميدانم كه «استعمارگر» چه معني ميدهد و ميدانم‬
‫يواش دارم از حرفهايش سردر ميآورم‪ .‬مث َ‬
‫معنياش آنطورها نيست كه من و ابراهيم فكر ميكرديم‪ .‬به حرف ابراهيم خندهام ميگيرد‬
‫ نفت بخوره كه بهتره تا خون آدميزاد بخوره‬‫بيدار‪ ،‬همة كلماتي راكه به ذهن سپرده بودم تا از شفق بپرسم‪ ،‬برايم معني كرده است‬
‫ ببينم بيدار‪ ،‬نوشتة رو اون كاغذا چه معني ميده؟‬‫برايم با حوصله شرح ميدهد‬
‫ خب‪ ،‬پس اينا كه رو ديوارا نوشته شده‪ ،‬چه معني ميده؟‬‫باز برايم شرح ميدهد‬
‫حرفهاش عجيب و غريب است‪ .‬نه كه خيلي عجيب و غريب؟‪ ...‬من تا حال اينها را نفهميدهام‪ .‬بايد خيلي‬
‫حواسم را جمع كنم تا ملتفت شوم چه ميگويد‪ .‬تازه بعضي از حرفها را دوباره و سه باره هم برايم ميگويد‪.‬‬
‫ مجلس از رئيس دولت پرسيده كه چرا انگليسيا نصف پول نفتو بايد بابت ماليات كم كنن؟ رئيس دولت‬‫جواب داده‪ ،‬خب حقشونه‪ ،‬بايد كم كنن‪ ...‬و بعد‪ ،‬بازم گفته‪ ،‬حال فرض كنين به جاي خمس كم ميكنن‪.‬‬
‫به بيدار ميگويم‬
‫ ولي به گمون من‪ ،‬فقط اولداي پيغمبر هسن كه بايد خمس بگيرن‪ ...‬انگليسيا كه تازه كافرم هسن‬‫بيدار‪ ،‬لبخند ميزند و برايم شرح ميدهد‪ .‬از حرفهايش دستگيرم ميشود كه رئيس دولت با انگليسيا ساخت و‬
‫پاخت كرده است‬
‫ل اين رئيس دولت كي هس كه اينجوري شلتاق ميكنه و هيچكسم نيس كه از پسش برآد‬
‫ ببينم بيدار‪ ،‬اص َ‬‫باز برايم حرف ميزند كه تا حسابي شيرفهم شوم‬
‫حال‪ ،‬از حرفهاي جان محمد سردر ميآورم‪ .‬اگر پاش بيفتد باهاش اختلط هم ميكنم‬
‫ ببينم جان محمد‪ ‌،‬شنيدم كه انگليسيا ميخوان به ما كمك كنن‬‫چشمهاي جان محمد باز ميشود‪ .‬زل ميزند به چشمهام‬
‫ انگليسيا؟‬‫و بعد يكهو حرفش را برميگرداند‬
‫ كي اينارو به تو گفته؟‬‫باورش نميشود كه از اين حرفها بزنم‬

‫ بيا جلوتر ببينم‬‫جلوتر ميروم‬
‫ هميشه يادت باشه كه انگليسيا سرفبر پدرشونم بدون منظور فاتحه نميخونن‪.‬‬‫بيدار معلم است‪ .‬آنطورها كه فكر ميكردم‪ ،‬كم سن و سال نيست‪ .‬دو سالي هست كه معلم است‪ .‬سربازي هم‬
‫رفته است‪ .‬يعني كه افسر احتياط بوده است‪ .‬سنش از بيست و چهار بال ميزند‪ ،‬ولي جان به جانش كني‪‌،‬‬
‫قيافهاش از بيست بيشتر نشان نميدهد‪ .‬نشاني مدرسهاش را دارم‪ .‬نشاني خانهاش را هم دارم‪ .‬كلس سوم و‬
‫چهارم درس ميدهد‪ .‬تو هركلس هفتاد نفر بيشتر چپاندهاند‬
‫ ببين خالد‪ ،‬آئيننامه ميگه كه هركلس بايد سي تا شاگرد بيشتر نداشته باشه‬‫يك بار رفتم مدرسه ببينمش‪ .‬باهم رفتيم سركلس‪ .‬بچهها مثل خرما به هم چسبيده بودند‪ .‬بعضيها تو تاقچه‬
‫نشسته بودند‪ .‬بعضيها رو زمين چندك زده بودند و رو هر ميز‪ ،‬به جاي سه نفر‪ ،‬شش نفر به هم چسبيده‬
‫بود‪ .‬سر و وضع هيچ كدامشان از ابراهيم يا حسني بهتر نبود‬
‫ من بعضي از اين بچهها رو ميشناسم كه صبح چيزي نميخورن و ميان مدرسه‪ ،‬فوقش به چاي شيرين با‬‫يه تكه نون بيات‪ ،‬اونم اونائي كه دستشون به دهنشون ميرسه‬
‫بيدار زير بازويم را ميگيرد و از كلس ميزنيم بيرون‬
‫ خالد امشب بيا كارت دارم‬‫تو فكر آنوقتها هستم كه ميرفتيم مدرسه‬
‫ شنيدي چي گفتم؟‬‫ ساعت چند؟‬‫ ساعت هشت‬‫هنوز آفتاب هست كه از قهوهخانه ميآيم بيرون‪ .‬تا برسم خانه غروب ميشود‪ .‬شام ميخورم و بلند ميشوم‪.‬‬
‫مادرم ميپرسد‬
‫ كجا ميري خالد؟‬‫ زود برميگردم‬‫مادرم جلو لمپا نشسته است و سوزن ميزند‪ .‬هيچوقت تمامي ندارد‪ .‬جميله دارد با چاي شيرين نان‬
‫ميخورد‪ .‬انگار مادرم دلواپس است‪ .‬كمتر اتفاق افتاده است كه شبها از خانه بروم بيرون‪ .‬نگاهم ميكند و‬
‫بازسرش را مياندازد پائين و سوزن ميزند‪.‬‬
‫هوا سرد است‪ .‬گونههام را تيغ ميكشد‪ .‬بيدار تو دكان «جگركي» چلب منتظرم است‪ .‬چهارنفر نشستهاند و‬
‫با اشتها جگر ميخورند با پياز و ترشي فلفل‪ .‬بيدار لقمه را قورت ميدهد و ميگويد‬
‫ بيا تو خالد‬‫ميروم تو دكان و كنار بيدار مينشينم‪ .‬دكان آنقدر فسقلي است كه پنج – شش نفر بيشتر جا نميگيرد‪ .‬ولي تا‬
‫دلت بخواهد تميز است‪ .‬سينيها‪ ،‬ليوانها و بشقابها همه برق ميزنند‪ .‬تو دكان فقط يك نيمكت هست با دو‬
‫صندلي و دوميز كوچك‪ .‬يك ميزهم زير منتقل آتش هست‪ .‬هرم آتش به آدم كيف ميدهد؛ چلب ريزه نقش‬
‫است‪ .‬سبيلش از دو طرف دهانش پائين ريخته است‪ .‬نگاهش تيز است‪ .‬مثل دو حبه آتش ميسوزاند‪ .‬بازهم‬
‫او را ديدهام‪ .‬تو بزن بهادري اسم و آوازهاي دارد‪ .‬فرز و چابك است‪ .‬دل شير دارد‪.‬‬
‫ جگر ميخوري؟‬‫بيدار است كه ميپرسد‬
‫ نه‪ ،‬شام خوردم‬‫رو نيمكت زيلو انداختهاند‪ .‬لب زيلو به زمين نميرسد‪ .‬نگاهم ميافتد زير نيمكت‪ .‬چند قوطي رنگ هست و‬
‫چند قلم مو‪ .‬بيدار ملتفت ميشود‬
‫ به چي داري نيگا ميكني؟‬‫اشاره ميكنم به قوطيهاي رنگ‪ .‬بيدار لبخند ميزند‬
‫ اينجا پاتوق بعضي از بچههاس‪ .‬رنگ و قلم مو ميذارن برا آخر شب‬‫همه چيز دستگيرم ميشود‬
‫‪ -‬تعجب كردي؟‬

‫سرتكان ميدهم‪ .‬نميدانم كه تعجب كردهام يانه‪ .‬تنها به نظرم رسيد كه چلب بايد آدم تو داري باشد‪ .‬از بيدار‬
‫ميپرسم‬
‫ لبد اينام كه دارن جگر ميخورن‪ ،‬همونان كه ميباد روديوار‪ ،‬شعار بنويسن؟‬‫ نه‬‫محكم نميگويد‪ .‬انگار اشتباه نكردهام‪ .‬نگاهشان ميكنم‪ .‬دارند با اشتها غذا ميخورند‪ .‬به نظرم ميآيد كه‬
‫آدمهاي تو دار و مرموزي هستند‪ .‬بيدار شامش را خورده است‪ .‬بلند ميشود‬
‫ بريم‬‫ازش ميپرسم‬
‫ كجا؟‬‫ جائي نميريم‬‫اشاره ميكند به بيرون‬
‫ همينجا‬‫از دكان چلب ميزنيم بيرون‪ .‬هوا سرد است‪ .‬تو دكان از هرم آتش گرم بود‪ .‬بيدار يك كيف قهوهاي رنگ‬
‫دارد كه به دستش سنگيني ميكند‪ .‬كمي دورتر از دكان چلب ميايستد‪ .‬هردو پناه ديوار هستيم‪ .‬تاريك است‬
‫و هيچ كس تو خيابان نيست‪ .‬حرفهاي بيدار به گوشم مينشيند‬
‫ خيال ميكنم كه حال ديگه ميتونم به تو اعتماد كنم‬‫از حرفش لذت ميبرم‪ .‬احساس مي كنم كه مثل يك آدم بزرگ‪ ،‬به حساب آمدهام‪ .‬چيزي نميگويم‪ .‬باز‪ ،‬بيدار‬
‫است حرف ميزند‬
‫ توامشب ميتوني با ما همكاري بكني؟‬‫دلم شروع ميكند به زدن‪ .‬شقيقههام هم همينطور‪ .‬يكهو داغ ميشوم‬
‫ چيكار بايد بكنم؟‬‫چند لحظه سكوت ميكند‪ .‬بعد خيلي آرام ميگويد‬
‫ ميخوام صدتا اعلميه بهت بدم كه بندازي تو خونه هاي خيابون حكومتي‪ .‬از اول خيابون تا آخر اسفالت‬‫گلو وسق و دهانم خشك شده است‪ .‬انگار نميتوانم حرف بزنم‬
‫ ولي خالد‪ ،‬هيچكه نباد ملتفت بشه كه چكار داري ميكني‬‫سرتاسر خيابان پرنده پر نميزند‪ .‬جا به جا‪ ،‬چراغهاي برق خاموش است‪ .‬بيشتر جاهاي خيابان تاريك‬
‫است‪ .‬باد سرد به مغز استخوان نيش ميزند‪ .‬اين يك ماهي كه بيدار آشنا شدهام‪ ،‬كمتر شفق را ديدهام‪ .‬يعني‬
‫كمتر رفتهام سراغش ولي بفهمي نفهمي دستگيرم شده است كه شفق دوستانش كارهائي ميكنند كه انگار‬
‫بوي خوشي ندارد‪.‬‬
‫ چرا ساكت شدي؟‬‫بيدار است كه ميپرسد‬
‫ آخه‪ ...‬اينا مگه چيه كه هيچكه نبايد ببينه‬‫آهسته ميگويد‬
‫ مربوط به نفته‬‫بي اين كه به حرفش فكر كنم ميگويم‬
‫ خيلي خب‪ ،‬باشه‪ ...‬ولي چرا كسي نبايد بفهمه‬‫حالي ام ميكند كه دولت از اين اعلميهها خوشش نمي‌آيد و اگر پليس ببيند دستگيرم ميكند و بعد‪ ،‬جايم تو‬
‫زندان است‪ .‬فكر ميكنم كه پندار هم بايد همچين كارهائي كرده باشد‪.‬‬
‫صداي بيدار است‬
‫ خب‪ ،‬چي ميگي؟‬‫نمي خواهم بگويم "نه" ‪ .‬انگار دلم ميخواهد از لج غلمعليخان هم كه شده‪ ،‬با بيدار همكاري كنم‪ .‬از لج آن‬
‫گروهبان كوتاه قامت كه تو دالن كلنتري زد بيخ گوشم و پرت شدم و سرم به ديوار كوفته شد‪ ...‬و تازه‬
‫وقتي كه اينطور به من اعتماد كرده باشند‪ ‌،‬از مردانگي دور است كه كمكشان نكنم‬
‫‪ -‬خيلي خب بيدار‪ ،‬بده به من‬

‫از تو كيف‪ ،‬يك دسته كاغذ بيرون ميآورد و مي دهد به دستم‬
‫ قايمش كن‬‫بستة اعلميه را ميگذارم رو شكمم‪ ،‬زير كمربند و دكمههاي نيمتنه را ميبندم‬
‫ ميدوني چه وخ بايد شروع كني؟‬‫ازش ميپرسم كه چه وقت‬
‫ درست سرساعت نه اولين اعلميه رو بايد تو اولين خونة‌ خيابون حكومتي بندازي‬‫ چرا حال نه!‬‫ چون بقيهم سرساعت نه شروع ميكنن‪ .‬بايد همه شروع كنين و خيلي زود‪ ،‬همه باهم تموم كنين‬‫ بقيهم تو خيابون حكومتي هسن؟‬‫ تو همة‌ خيابوناي شهر‪ .‬فقط يكيشون تو خيابون حكومتيه كه از آخر اسفالت شروع ميكنه‬‫ازش ميخواهم حالي ام كه چرا همه باهم بايد شروع كنيم‬
‫ آخه اگه تو زودتر كارتو شروع كردي ممكنه ملتفت بشن و بقيه رو كه بعد از تو شروع ميكنن بگيرن‪.‬‬‫ولي وختي همه باهم شروع كردين و همه باهم تموم كردين‪ ،‬كمتر دستشون به جائي بند ميشه‪.‬‬
‫دست همديگر را ميفشاريم‬
‫ موفق باشي‬‫و از بيدار جدا ميشوم‪.‬‬
‫ناگهان تنم به لرزه ميافتد‪ .‬دندانهام روهم بند نميشود‪ .‬انگار تب توبه گرفتهام‪ .‬حسابي داغ ميشوم‪ .‬بعد يخ‬
‫ميكنم‪ .‬آب دماغم راه افتاده است‪ .‬درازاي خياباني را كه نيمه تاريك است ميگذرم‪ .‬ميرسم به قهوه خانه‬
‫مرشد‪ .‬تاكمر كش خيابان حكومتي راهي نيست ولي تا اول خيابان حكومتي ده دقيقه بيشتر راه است‪ .‬ميروم‬
‫تو قهوهخانه‪ .‬ناصردواني نشسته است و قليان ميكشد‪ .‬هنوز صداي ورقههاي دومينو نيفتاده است‪ .‬چندتائي‬
‫نشستهاند و بازي ميكنند‪ .‬ناصر دواني صدام ميكند‬
‫ كجا بودي؟‬‫ از قهوه خونة‌ امان آقا ميام‬‫بعد ازش ميپرسم كه ساعت چند است‪ .‬به ساعت نگاه ميكند‬
‫ بيس دقيقه به نه مونده‬‫از قهوهخانه ميزنم بيرون‪ .‬تا برسم به اول خيابان حكومتي‪ ،‬چندبار داغ ميشوم و باز يخ ميكنم‪ .‬به اول‬
‫خيابان حكومتي كه مي رسم مي ايستم‪ .‬تا چشم ياري كند‪ ،‬درازاي خيابان حكومتي را نگاه ميكنم‪ .‬سرتاسر‬
‫خيابان روشن است‪ .‬حتي يك چراغ خاموش هم ندارد‪ .‬مرد دراز قامتي از كنارم ميگذرد‪ .‬قوز كرده است‪.‬‬
‫ازش مي پرسم ساعت چند است‪ .‬با اكراه دستش را از جيب پالتو بيرون ميآورد و به ساعت نگاه ميكند‬
‫ نه‬‫ درس نه؟‬‫ دو دقيقه مونده‬‫مرد دراز قامت راه ميافتد‪ .‬چند لحظه ديگر بايد شروع كنم‪ .‬دستم سر ميخورد زير نيمتنهام‪ .‬بعد ميلغزد‬
‫زير پيراهن‪ .‬اعلميهها را لمس ميكنم‪ .‬به اولين خانه نگاه مي كنم‪ ،‬لي درش باز است‪ .‬چراغ سردر خانه‬
‫روشن است‪ .‬يكي از اعلميهها را ميكشم بيرون‪ .‬تاش ميكنم‪ .‬مرد دراز قامت صد ذرعي دور شده است‪.‬‬
‫راه ميافتم‪ .‬تنم مي لرزد‪ .‬اطراف را نگاه ميكنم و اعلميه را از لي در مياندازم زير دالن و فرز رد‬
‫ميشوم‪.‬‬
‫*‬
‫*‬
‫كار تمام شده است‪ .‬خيلي راحت و خيلي آسان‪ .‬فقط چند بار صداي پا شنيدم‪ .‬ايستادم تا رهگذر كمي دور‬
‫شود و دوباره كارم را از سر گرفتم‪ .‬تيز ميروم به طرف خانه‪ .‬رو عتابة‌ درخانهمان چند اعلميه افتاده‬
‫است‪ .‬به صرافت ميافتم كه يكي از اعلميهها را بردارم و ببرم تو اتاق و بخوانم‪ .‬خم ميشوم و يك برگ‬
‫برمي دارم‪ .‬ميروم تو خانه‪ .‬امانآقا آمده است‪ .‬از آنوقت كه تو قهوه خانة‌ امان آقا‪ ،‬حبس صوت‪ ،‬جايش را‬
‫به راديو داده است وضع خيلي فرق كرده است‪ .‬مشتريها بيشتر شده اند‪ .‬بخصوص كارگران نفت كه انگار‬

‫وقت اخبار‪ ،‬مويشان را آتش ميزنند‪.‬‬
‫مادرم هنوز نشسته است و سوزن ميزند‪ .‬مي نشينم جلو لمپا و اعلميه را ميخوانم‪.‬‬
‫*‬
‫*‬
‫صنم‪ ،‬مچ بانو و ابراهيم را تو كاهداني رحيم خركچي گرفته است‪ .‬يكهو هجوم برده است تو كاهداني و‬
‫تنكة‌ بانو را كه كنارش بوده تابيده است و جست زده است تو حياط و تنكه قرمز رنگ و كثيف و گل گشاد‬
‫بانو را مثل پرچم رو دست گرفته است و تكان داده است و "كل" زده است كه بيائيد ابراهيم داماد شد‪.‬‬
‫چند روز و چند هفته زاغ سياهشان را چوب زده است‪ ،‬خدا ميداند؟!‬
‫ابراهيم كه هوا را پس ميبيند‪ ،‬مثل تير شهاب از كاهداني ميپرد بيرون و ميزند به چاك‪ .‬بانو‪ ،‬دامنش را‬
‫ميكشد رو زانوهاي كوره بسته و تو كاهداني چندك ميزند‪ .‬خواج توفيق دستپاچه ميشود‪ .‬آفاق مثل گرگ‬
‫هيجوم مي برد و به صنم و تنكة‌ بانو را از دستش ميگيرد‪ .‬بعد‪ ،‬هجوم مي برد تو كاهداني و گيس بانو را‬
‫مي گيرد و كشان كشان ميكشدش تو اتاق و تا مي خورد‪ ،‬با انبر به خوردش ميدهد‪ .‬بانو‪ ،‬لم تا كام‬
‫نميگويد‪ .‬حتي گريه هم نميكند و حتي اظهار پشيماني هم نميكند‪.‬‬
‫ابراهيم شب نميآيد خانه‪ .‬رفته است پيش خالق و چينووق‪.‬‬
‫حال‪ ،‬آفاق با صنم‪ ،‬شده است كارد و پنير‪ .‬هرچه از دهانش بيرون بيايد‪ ،‬بار صنم ميكند‬
‫ زنيكة بي حيا‪ ،‬يادش رفته وختي كه جوون بود هرروز از زيرلنگ چن تا نره خر در ميرفت‬‫صنم دستگيرش شده است كه بدغلطي كرده است‪ .‬دستگيرش شده است كه از پس آفاق برنميآيد‪ .‬حال‬
‫غرضش چه بود كه اين رسوائي را به بار آورد و خودش را با آفاق درگير كرد خدا عالم است‪.‬‬
‫صنم كوتاه آمده است ولي آفاق دست بردار نيست‪ .‬هروقت دستش برسد‪ ،‬چه بي مناسبت و چه با مناسبت‪،‬‬
‫چندتائي لنتراني بار صنم ميكند‬
‫ زنيكة شليته به سر اونقد بغل بلم چيا خوابيد تا كه شوور پفيوزش دق مرگ شد‪ ،‬حال واسة‌ دختر من‬‫دستكودنبك درمياره‬
‫هرچه صنم خودش را به كر گوشي بزند باز انگار به انگار‪.‬‬
‫ابراهيم زده است به سيم آخر‪ .‬شبها‪ ،‬پيش خالق و چينووق ميخوابد و روزها همراهشان ميرود به دله‬
‫دزدي‪ .‬به گمانم همين روزهاست كه سر و كارش به كلنتري بكشد‪.‬‬
‫رحيم خركچي به فكر افتاده است كه زن بگيرد‬
‫ اگه كسي بالسر حسني و ابرام نباشه خراب ميشن‪...‬‬‫ولي ابراهيم‪ ،‬به گمان من‪ ،‬همين حالش هم خراب است‪.‬‬
‫ ‪ ...‬وانگهي‪ ،‬زمستون‪ ،‬آدم وختي شب مياد خونه‪ ،‬دلش ميخواد اتاقش گرم باشه‪ ،‬آتشي و كتري آبجوشي‬‫باشه‪ .‬داش ميخواد دو پياله چاي باشه‪ ...‬وانگهي‪ ،‬من كه نميتونم وصله پينه كنم‪ ،‬من كه نميتونم ظرف‬
‫بشورم‪.‬‬
‫زن ها بنا كرده اند پچ پچ كردن‬
‫ خدا بدور‪ .‬هنوز كفن ننه حسني خشك نشده‬‫ خاك عالم بسرم‪ ...‬هنوز بوي تن خدا بيامرز تو اتاقه‬‫رحيم خركچي‪ ،‬آخر شب مي رود و ابراهيم را تو اتاق خالق و چينووق‪ ،‬خفت گير ميكند‪ .‬دستها و پاهايش‬
‫را با طناب ميبندد و كولش ميكند و ميآوردش خانه و مثل مشك آب‪ ،‬به ميخ طويلهاي كه به ديوار كوفته‬
‫است آويزانش ميكند و با تركة‌ انار‪ ،‬كفلش را مي كوبد و بعد كه خوب آش و لشش ميكند‪ ،‬ميگذاردش‬
‫همين طور به ميخ طويله تا صبح آويزان باشد‪ .‬ولي مگر اين حرفها به خرج ابراهيم ميرود‪.‬‬
‫دوباره‪ ،‬روز از نو‪ ،‬روزي از نو‪.‬‬
‫همچين كه از ميخ طويله مي آوردش پائين و همچين كه فرصت پيدا كند‪ ،‬قلنگ را ميبندد و د بروكه رفتي‬
‫به سراغ خالق و چينووق و باز‪ ،‬روز از نو‪ ،‬روزي از نو‪ ‌،‬مي افتد به پرسه زدن تو خيابانها‬
‫ عمو‪ ،‬يه پاكت سيگار گرگان بده‬‫بستة ‌سيگار را از دست دكاندار ميگيرد‪ ،‬با حوصله بازش ميكند‪ ،‬سيگاري ميگيراند و بعد‪ ،‬سرش مي‬
‫اندازد پائين و راه مي افتد‪ .‬صداي دكاندار بلند ميشود‬

‫ اوهوي پسر‪ ،‬پول سيگارو ندادي‬‫ابراهيم سر برميگرداند و به دكاندار‪ ،‬زبان ميكشد‪ .‬دكاندار عصباني ميشود و از دكان ميزند بيرون‪.‬‬
‫ابراهيم پا مي گذارد به فرار‪ .‬دكاندار فحش ميدهد و دنبالش ميكند‪ .‬خالق دخل را ميزند‪ .‬ابراهيم بستة‌‬
‫سيگار را پرت ميكند و ميزند به چاك‪.‬‬
‫ابراهيم ديگر به هيچ صراطي مستقيم نيست‪.‬‬
‫زني را كه رحيم خركچي پيدا كرده است‪ ،‬بيوه ايست چهل و پنج ساله‬
‫زنها‪ ،‬جد و آبادش را هم كشف كردهاند‪ .‬بلند قد است‪ .‬مشاطه است‪ .‬بند مياندازد‬
‫ خدا بدور‪ ،‬از اون ارقه هاي روزگاره كه معلوم نيس چطور به تور مش رحيم خورده‬‫ خواهر‪ ،‬تازه اونجورم كه منو و تو شنيديم نيس‪ .‬ميگن دلل محبتم هس‬‫ دهتا نم كردة جفت و تاق م داره‬‫ ميگن يه روزي خونه دارم بوده‬‫رحيم خرگچي‪ ،‬يك جفت ملكي تازه و يك نيمتنة‌ نيمدار‪ ،‬از بازار حراج خريده است‪.‬‬
‫*‬
‫*‬
‫پدرم نوشته است "‪ ...‬تو كويت پول هست ولي باخفت و خواري‪ "...‬نوشته است "‪ ...‬آدم خيال ميكندكه‬
‫عربها نوكر فرنگيها هستند و تو نوكر عربها‪ .‬چنان باد به غبغب مياندازند و چنان خيزران به سر و كولت‬
‫ميكوبند كه انگار نه انگار آدمي‪ "...‬نامه را مي خوانم و تا ميكنم و ميدهم به دست مادرم‪ .‬مادرم حرف‬
‫نميزند‪ .‬نگاهش به گلهاي آتش تو منقل است‪ .‬اتاق گرم است‪ .‬بوي چاي تازه دم آمده‪ ،‬اتاق را پر كرده‬
‫است‪.‬‬
‫مادرم ميگويد‬
‫ انگار عموبندر از مسجد اومده‬‫از پاي منقل بلند ميشوم‪ .‬شال گردن شير شكري رنگ را مي پيچم دور گردنم‪ .‬نيمتنهام را ميكنم تنم و از‬
‫اتاق ميزنم بيرون‪.‬‬
‫عمو بندر‪ ،‬لي همة‌ درزهاي اتاقش را كنه چپانده است‪ .‬ما‪ ،‬درزهاي دروپنجرة اتاقمان را با پنبه پر‬
‫كردهايم‪ .‬محمد ميكانيك با كاغذ سيماني و قير‪.‬‬
‫اتاق عموبندر به اندازه يك قبر است‪ .‬عوضش زمستان زود گرم ميشود‪.‬‬
‫عمو بندر‪ ،‬چندك زده است كنار كلك ‪ .‬كلهش كنارش است‪ .‬دارد شلوارش را وصله ميكند‪ .‬پتو را انداخته‬
‫است رو دوش و لبه هايش را برگردانده است روپاهاش‪ .‬بهش سلم ميكنم‪ .‬سرش را بال مي گيرد و‬
‫ميگويد‬
‫ عليك السلم پسرم‬‫مينشينم روبرويش‪ .‬سقف و در و ديوار اتاقش از دود تاپالة‌ نيمسوز سياه شده است‬
‫ برات چاي بريزم؟‬‫ نه عموبندر‪ ،‬ممنونم‬‫شلوار را ميگذارد زمين و براي خودش چاي مي ريزد‪ .‬استكان چاي را هم ميزند و مي پرسد‬
‫ از بابا چه خبر؟‬‫بهش مي گويم‬
‫ بحمدال خوبه‬‫ الحمدال‬‫باز مي گويم‬
‫ همين يه ساعت پيش‪ ،‬لطفي سفيد كار اومد‪ .‬از كويت اومده‬‫ خب؟‬‫ از بابا خط آورده‬‫مي گويد جوابش را كه نوشتي از قول من هم بهش سلم برسان‪.‬‬
‫بهش مي گويم‪.‬‬

‫ عموبندر‪ ،‬طلب شمارم فرستاده‬‫قلپ چاي را قورت ميدهد‪ .‬سرش را مياندازد پائين‪ .‬شلوار را ميكشد رو زانوها و آرام ميگويد‬
‫ من عجلهاي ندارم‪ ...‬اگه احتياج دارين حال باشه تا وختي خودش برگرده‬‫ خيلي ممنونيم عموبندر‪ ...‬يه مختصريم برا خرجيمون فرستاده باز استكان را پر ميكند چاي‪ .‬اين بار‬‫قطره قطره چاي مي ميمكد‬
‫ آخه ميدوني؟‪ ...‬من حال به پول احتياج ندارم‪ .‬اموراتم با يه گرده نون و يه پياله چاي ميگذره‬‫تو تاقچه بالي سرش‪ ،‬شمايل حضرت علي به ديوار چسبيده است‪ .‬بهش ميگويم‬
‫ ولي عموبندر‪ ،‬بچههاي دخترت‪...‬‬‫نگاهم ميكند‪ .‬ميرود تو حرفم‬
‫ حالكو تا شب عيد‬‫عموبندر تكيدهتر شده است‪ .‬پيرتر شده است‪ .‬اين چند ماه اخير‪ ،‬همچين فرصتي دست نداده بود كه‬
‫عموبندر را خوب نگاه كنم‪ .‬گردنش از لي يقة فرنج كهنة نظامي بيرون زده است‪ .‬خشك خشك است‪.‬‬
‫انگار گردن مرغ زندهاي كه پرهاش را كنده باشي‪.‬‬
‫پول را ميگذارم رو متكا كه زيردستش است‪ .‬يك صدوبيست تومان است‪ .‬پدرم از ميرزانصرال هم قرض‬
‫كرده است‪ .‬ساعتش را هم فروخته است‪ .‬سماور ورشو را هم فروختهايم‪ .‬وقتي كه رفت كويت‪ ،‬پنج روز‬
‫بعد‪ ‌،‬مسقنة مسي را هم فروختيم‪.‬‬
‫رنگ شمايل پريده است‪ .‬شده است رنگ ديوار كاهگلي‪ .‬عموبندر‪ ،‬بار شلوار را ميگذارد زمين‪ ،‬چپق را‬
‫پر ميكند‪ ‌،‬پك ميزند و نگاهم ميكند‪ .‬بعد‪ ،‬همراه دود كه از دهانش بيرون ميآيد حرف ميزند‬
‫ تف به اين روزگار‪...‬‬‫آسمان ميتركد‪ .‬از غروب‪ ،‬موج ابر تيره رنگي آمده است و بالي شهر لنگر انداخته است‪.‬‬
‫ تف به اين روزگار‪ .‬زمستون سررسيده و اوسا حداد تو وليت غربت‪ .‬تف‪.‬‬‫دلم ميگيرد‪ .‬دست عموبندر سر ميخورد‪ ،‬پول را از رو متكا برميدارد و ميگذارد تو آستر كله‪.‬‬
‫باز به چپق پك ميزند‪ .‬باز نگاهم ميكند و حرف ميزند‬
‫ل از عموبندر رو درواسي نكنين‬
‫ ولي پسرم‪ ،‬يادتون باشه كه هروخ احتياج داشتين بگين‪ .‬اص ً‬‫كز ميكنم رو منقل‪ .‬از لي درزهاي در باد ميدود تو اتاق‪ .‬به عموبندر نگاه ميكنم‪ .‬هميشه ريش سفيدش را‬
‫حنا ميبندد‪ .‬شاربش را قيچي ميكند‪ .‬ريشش از يك قبضه بلندتر نميشود‪ .‬شرعي است‪ .‬رنگ چشمان‬
‫عموبندر كدر است‪ .‬حرف ميزند‬
‫ ميدوني خالد‪ .‬از آدم تو دنيا‪ ،‬فقط يه بدي ميمونه و يه خوبي‪ ...‬همه بايد سرشونو بذارن رو سنگ لحد‪.‬‬‫هيچكسم از يه كفن بيشتر نميبره‬
‫ عموبندر‪ ،‬هيچوخ محبت شما رو‪.....‬‬‫حرفم را ميبرد‬
‫ آخه پسرم‪ ،‬اگه ما آدماي يه لقبا به همديگه كمك نكنيم‪ ،‬كي به دادمون ميرسه؟‬‫از حرف عموبندر دلم ميلرزد‪ .‬انگار بيدار است كه رفته است تو جسم عموبندر و انگار بيدار است كه با‬
‫حرفها و اصطلحات عموبندر حرف ميزند‬
‫ ميدوني خالد؟‪ ...‬ماها خودمون بايد به فكر خودمون باشيم‪...‬‬‫گونههاي بيخون بيدار رنگ ميگيرد‬
‫ ‪ ...‬بايد متحد بشيم‪ ،‬جدا جدا هيچكاري از دستمون برنمياد‪ .‬خرد ميشيم‪ ‌،‬نابود ميشيم‪ ،‬بايد به همديگه‬‫جوش بخوريم‪ ‌،‬مته آهن‪ ،‬مته فولد‪...‬‬
‫عموبندر حرف ميزند‬
‫ بايد پشت هميدگرو داشته باشيم‪ ،‬بايد زيربال همديگرو بگيريم كه از پا نيفتيم‬‫دلم ميلرزد‬
‫ ممنونم عموبندر‪ ...‬حال كه احتياج نداريم‪ .‬ولي اگه لزم شد چشم‪ ،‬ازتون ميگيريم‬‫باز براي خودش چاي ميريزد‪ .‬براي من هم ميريزد‪ .‬نميتوانم دستش را پس بزنم‪ .‬چاي‪ ،‬داغ داغ است‪ .‬كلك‬
‫مملو از آتش است‪ .‬چاي طعم آب حنا ميدهد‪ .‬حال عموبندر بنا كرده است به حرف زدن‪ .‬انگار دلش پر‬

‫است‪ .‬انگار منتظر بوده است تا كسي بيايد و بنشيند پاي حرفش كه خوب دلش را خالي كند‪ .‬بيشتر از‬
‫دخترش حرف ميزند‪ .‬ازنوههايش كه اگر زنده است براي آنها زنده است‬
‫ ‪ ...‬اگه زحمت ميكشم‪ ،‬اگه صب تا شب جون ميكنم و آت و آشغال مردمو جم ميكنم كه صنار ‪ -‬سهشاي‬‫دستمو بگيره‪ ،‬همهش واسه خاطر اوناس‬
‫ميگويد كه ديگر از خودش گذشته است‪ .‬خودش آردش را بيخته است و الكش را آويخته است‪ .‬يكهو‪‌،‬سخت‬
‫دلش هواي ديدن نوههايش را ميكند‬
‫ نميدوني خالد‪ ،‬دلم براشون يه ذره شده‪ ...‬خيلي دلم ميخواد كه چنروزي مرخصي بگيرم و برم‬‫ببينمشون‪ ...‬ولي خالد‪ ،‬وختي آدم دولت باشي‪ ،‬ديگه آدم خودت نيستي‪...‬‬
‫صداي عموبندر رگدار است‪ .‬خواب زده است‪ .‬خسته است‬
‫ ‪ ...‬همة عمرمو نوكري دولت كردم كه چي؟‪ ...‬جوونيمو تلف كردم كه چي؟‪ ...‬تو خيال ميكني كه دولت‬‫ل خيال ميكني قدر زحمت آدمو ميدونه؟‪ ...‬تف!‬
‫به فكر آدماي يهل قباس؟‪ ...‬اص ً‬
‫دل عموبندر‪ ،‬انگار ورم كرده است‪ .‬از حرفهايش دستگيرم ميشود كه نظرش از "دولت" برگشته است‪.‬‬
‫روزگاري بود كه وقتي حرف از "دولت" ميزد‪ ،‬چشمهاي تارش رنگ ميگرفت‪ .‬تو چشم آدم نگاه ميكرد و‬
‫سنگين حرف ميزد‬
‫ خب‪ ،‬هرچي باشه من آدم دولتم‪ .‬دولتم كه چوب باقل نيس‬‫ولي از آن روز كه تو بازار قصابها پولش را زدند و رفت كلنتري كه پهن بارش نكردند‪ ‌،‬رأيش از‬
‫"دولت" برگشت و حرفهايش عوض شد‪.‬‬
‫پكهاي چارواداري عموبندر‪ ،‬اتاقك را از دود انباشته است‪ .‬باد‪ ،‬لنگههاي در را تكان ميدهد و از هم‬
‫بازشان ميكند‪ .‬از جا بلند ميشوم‪ .‬ميگويد‬
‫ زحمت نكش‪ ،‬خودم ميبندمش‬‫ نه عموبندر‪ ،‬ميخوام برم‬‫بلند ميشوم و از اتاق ميزنم بيرون‪.‬‬
‫حياط ساكت است‪ .‬آسمان تيره است‪ .‬الغها زير سايبان فرت و فرت ميكنند‪ .‬ميروم تو اتاق و چندك ميزنم‬
‫كنار منقل‪ .‬مادرم مثل هميشه زمزمه ميكند و سوزن ميزند‪ .‬هيچوقت تمامي ندارد‪ .‬عينهو پالن خردجال كه‬
‫تا از اين طرف درزش را بگيري ازآن طرف در رفته است‪ .‬جميله دارد نماز ميخواند‪ .‬يكهو لي لنگههاي‬
‫در باز ميشود‪ .‬پردة كرباسي كنار ميرود و پسرخاله رعنا ميآيد تو‬
‫ خاله گل سلم‬‫مادرم جوابش ميدهد‪.‬‬
‫غلم‪ ،‬چارپايه را از سه كنج اتاق ميآورد و ميگذارد كنار منقل و مينشيند‪ .‬رو به من ميكند و حالم را‬
‫ميپرسد‪ .‬بعد‪ ،‬دستهايش را به هم ميمالد‬
‫ عجب سرده‬‫ل دلم نميخواهد پاش حرف بزنم‪.‬‬
‫اص ً‬
‫دگمههاي پالتو نظامي را باز ميكند‪ .‬مادرم برايش چاي ميريزد‪ .‬استكان را ميگيرد‪ ،‬دوحبه قند مياندازد تو‬
‫دهان و با لپ پر ميگويد‬
‫ خاله گل‪ ،‬فردا ميري خونه جناب سرهنگ؟‬‫يكهو ازكوره در ميروم‪ .‬براق ميشوم تو سينة غلم و بهش ميگويم‬
‫ اگه شستن رخت و ملفههاي مردم خوبه‪ ،‬چرا خاله رعنا خودش نميره اينكارو بكنه؟‬‫چشمان غلم گرد ميشود‪ .‬دستش با استكان چاي دم دهانش ميماند‪ .‬مادرم بهم چشم غره ميرود‬
‫ خالد‪ ،‬من كه به تو گفته بودم‪ ...‬خودم از غلم خواسته بودم‪ ،‬خودم بهش گفته بودم كه برام يه كاري‬‫پيداكنه‬
‫هنوز چشمان غلم گرد است‪ .‬دستش ميآيد پائين‪ .‬حرف كه ميزند‪ ،‬صداش مثل تازه بالغها كلفت است‬
‫ نميدونسم كه آقا بالسرم شدي‬‫دلم ميخواهد بلند شوم و بامشت به چانهاش بكوبم‬
‫‪ -‬اگه نميدونسي‪ ‌،‬پس حال بدون‪ ،‬اينو هم بدون كه پدرم پول فرستاده‪ .‬منم حقوق گرفتم و بدون كه ديگه‬

‫هيچ لزم نكرده مادرمو ورداري ببري كلفتي اينو اونو بكنه‪ ...‬حال حاليت شد؟‬
‫صداي پسرخاله رعنا از تك و تا ميافتد‬
‫ خيلي خب خالد‪ ،‬خيلي خب‪ .‬هيچكه مجبورش نميكنه‬‫تا بناگوش سرخ شدهام‪ .‬ميكشم عقب‪ ،‬به ديوار تكيه ميدهم‪ ،‬زانوهام را تو بغل ميگيرم و چانهام را ميگذارم‬
‫رو زانوهام‪ .‬هيچ دلم نميخواهد تو چشمان تنگ پسرخاله رعنا نگاه كنم‪.‬‬
‫دوحبة ديگر قند به دهان مياندازد وچاي را يكهو سرميكشد‪.‬‬
‫مادرم ازش ميپرسد كه شام خورده است يا نه‪.‬‬
‫باز صداش رنگ و رونق ميگيرد‬
‫ خوردم‪ ...‬رفته بودم خونة جناب سرهنگ‪...‬‬‫از خاله رعنا شنيده بودم كه قرار است پسرخاله برود فرشهاي جناب سرهنگ را بتكاند‬
‫ ‪ ...‬جاتون خالي فسنجون داشتن‬‫حسابي از غلم لجم گرفته است‪ .‬اگر دستم برسد قيمه قيمهاش ميكنم‪ .‬كاش سرو كلة بلورخانم پيدا ميشد و‬
‫حسابي حالش را جا ميآورد‪.‬‬
‫اگر بلند ميشد و دمش را ميانداخت رو كولش و ميزد به چاك‪ ،‬راحت ميشدم‪ .‬اصلً حوصلة ديدن ريخت‬
‫منحوسش را ندارم‪.‬‬
‫رو چارپايه جابه جا ميشود و بيجهت به حرف ميآيد‬
‫ خب من از كجا بدونم كه عمو حداد پول فرستاده‬‫مادرم بهش ميگويد كه حرفهاي مرا به دل نگيرد‪ .‬حرف زدن غلم نرم شده است‬
‫ خب اين معلومه‪ ...‬پرواضحه كه وختي آدم محتاج نباشه نوكري مردمو نميكنه‬‫جميله نمازش را خوانده است‪ .‬حال دارد چرت ميزند‪ .‬مادرم به گيس نرم جميله دست ميكشد‬
‫ پاشو دخترم‪ ...‬پاشو بگير بخواب‬‫جميله ميرود و دراز ميكشد‪ .‬حرف پسرخاله رعنا عوض شده است‬
‫ هر روز برا آدم بيخودي خرج تراشي ميكنن‪ .‬اصلً فكر اينو نميكنن كه اون دهاتياي بدبخت از كجا‬‫بيارن‪ ...‬حال باز بچههاي شهر‪ ،‬باز من‪ ،‬خب اگه خودم نداشته باشم‪ ‌،‬بحمدال قوم و خويشا كه هستن‪‌ ،‬خاله‬
‫گل كه هست‪ ،‬عمو حداد كه هست‪ ...‬با بالخره دوستي‪ ،‬آشنائي‬
‫مادرم سوزن ميزند‪ ،‬ساكت است‪ .‬زمزمه نميكند‪ .‬نورلمپا چهرهاش را سايه روشن زده است‪ .‬لب پائينش‬
‫آويزان است‪.‬‬
‫پسرخاله رعنا خم ميشود و براي خودش چاي ميريزد‪ .‬اگر ميتوانستم‪ ،‬بلند ميشدم و استكان چاي را از‬
‫دستش ميگرفتم و با اردنگي بيرونش ميكردم‪.‬‬
‫چاي را مزه مزه ميكند‪ .‬بعد‪ ،‬باد به گلو مياندازد و اداي سر گروهبان را درميآورد‬
‫ غلم‪ ‌،‬چرا پوتينات كثيفه؟‬‫بعد‪ ،‬صداش پائين ميافتد‬
‫ سركار سرگروهبان‪‌،‬قوطي واكسم تموم شده‬‫باز صداي سرگروهبان است‪ .‬از چالة گلو حرف ميزند‬
‫ تموم شده؟‪ ...‬جريمهت اينه كه دو قوطي واكس بخري و پوتينا همة گروهانو واكس بزني‬‫ آخه سركار سرگروهبان چه خيال كردي؟‪ ...‬من اونقدا پول ندارم سركار سرگروهبان‪ .‬تازه اگر بتونم با‬‫قرض وقوله كردن براخودم واكس بخرم كلي هنر كردم‬
‫ جريمة زبون درازيتم اينه كه از پول خودت يه جارو بخري وسه روز تمام‪ ،‬روزيم سهبار‪ ،‬آسايشگاهو‬‫جاروكني‬
‫غلم التماس ميكند‪ .‬چشمان تنگش‪ ،‬تنگتر ميشود‪ .‬دور دهانش چين ميافتد‬
‫ آخه سركار سرگروهبان‪ ‌،‬دستم به دومنت‪ ‌،‬به من رحم كن‪ ‌،‬من هيچكسو ندارم‪ ،‬اينهمه پول از كجا بيارم؟‬‫چاي را تو چالة‌ دهان خالي ميكند و قورتش ميدهد‬
‫خب ديگه خاله گل‪ ‌،‬سربازي اينه‪" .‬چرا" توش نداره "نميدونم" نداره‪ .‬تا نفس بكشي بازداشتي‪ .‬جواب بدي‬
‫به خدمتت اضافه ميشه‪ .‬از حق خودت دفاع كني‪ ،‬جات تو زندونه‬

‫هيچوقت از غلم اينهمه بدم نيامده است‪ .‬حرف كه ميزند تمام تنم ميلرزد‪ .‬انگار دارد گوشت تنم را ميجود‪.‬‬
‫غلم بلند ميشود‪ .‬مادرم ازش ميپرسد‬
‫ كجا؟‬‫ميگويد‬
‫ اومده بودم سلم عرض كنم‬‫بعد‪ ،‬پابپا ميشود‬
‫ خب خاله گل‪ ...‬پس بحمدال عمو حداد پول فرستاده!‬‫مادرم بلند ميشود و ميرود بقچه را باز ميكند و بعد‪ ،‬برميگردد و اسكناس تا شده را ميگذارد تو جيب پالتو‬
‫غلم‬
‫ خاله گل خجالتم نده‬‫مادرم مينشيند‬
‫ قابل نداره‬‫ميدانم كه از ده تومان كمتر نيست‪ .‬هيچ كس بهتر از من مادرم را نميشناسد‪ .‬دستش‬