You are on page 1of 88

‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪1‬‬

‫واژه‪ ،‬يعني اعتراض‬

‫شعر جتماعي اع جتماعييعت در شعر ر جررد تياي ييسع‪ .‬شعاي بموجن در آن يقطه آغعز اعر‪ .‬جمع يا توجن ب‬
‫جان سععينعنِ موتيجر رجژ كه در كوچه پس كوچه هع زييگ ِ يين ر جتماعي جيسعععن در تونعن جسعع‪ .‬خط پعاعي‬
‫ممصور شي‪.‬‬
‫ب شك شر جتماعي يه تنهع گواع يوي مسئوني‪ .‬جتماعي جس‪ .‬بنكه بيعيگ حسعسي‪ .‬ر دردمني ر درک زرد‬
‫هنگعم كسع جسع‪ .‬كه بع زبعنِ رجژ هع ح س سنگين رخيجدهع ر مرانعت جتماعي رج ب سبكبعه هع تصور ر تصيا‬
‫ژررع درد ر جيير حعصع ج ز آن مصيب‪ .‬رج درک ر ناس ر تصوا‬ ‫بعر م كني تع خود ر مخعطب بموجيي بع ييس يگعه‬
‫كني‪.‬‬
‫رجژ در جان مرنع ر جنبمه در شعر گويه هع من خت‪ ِ.‬آن مراعر جس‪ .‬كه هن ِ داين ر چتيين خعک رجقري‪ .‬رج ب‬
‫ميسعع م سعععزد شععر در قعم‪ .‬جتماعا م دم جب يوي بنوس رجژ جسعع‪ .‬ر جدبيعت‬ ‫طعق بسععمعنِ آرزر ر جحسععع‬
‫جز دررن خعک ر دا‪ .‬خعرج شي ر در ميعن م دم‬ ‫جسموجر رج به نوح جيياته م يگعرد كه در آن رجژ معيني سعقه ج‬
‫يفس م كتي‪.‬‬
‫رجژ در جان بوسععمعن ر اعدِ صععيجهع خفمه در زا آرجر زييگيسعع‪.‬ي ط يعن ر خ ربِ موج آرزرهع ب بعد ررمه جسعع‪.‬ي‬
‫خي هع يگ جن كودكعي كه در درردسمهع حم س جبِ چتاه ر ب كه ج جز رنعح يا بيننيي ر در آخ شورب ب گ‬
‫جرمعد جز شعخسعر كه بع بعد هن عرشكن هاآغوب م شود ‪.‬‬
‫من چنين رجژ هعا رج ب گويه رجقريعتِ سعخ‪ .‬پي جمويس م سعاس جان رجژ هع جگ شر ييس‪ .‬شرور جتماعي در‬
‫زهيجن دجرد‬

‫علي طايفي‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪2‬‬

‫شعله بر ميكشم‬
‫بر صيام خصمي كه‬
‫جان مردمي را‬
‫در قفس هوس و نفس‬
‫مي ستاند آرام‬
‫و بيدق اخلاق و دين‬
‫بر دست دارد‬
‫پوشيده در ميان خشم و نفرت‪.‬‬
‫شعله هايم‬
‫خواهد سوزاند‬
‫تاروپودشان را!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪3‬‬

‫روابط آدمي‬
‫چگونه قرباني مي شود‬
‫زير بار رنگ و نژاد‬
‫تعهد و اخلاق‬
‫سن و جنسيت‬
‫و خون و قوميت!‬

‫بر قامت روابط آدمي‬
‫ردايي انساني‬
‫ميتوان كشيد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪4‬‬

‫سحرگاهان‬
‫ميخوانند بلبلان‬
‫خرسند و خشنود‬
‫ز بام مردماني سخت در خواب‬
‫كه روزشان‬
‫در چنگال ديوان و ددان گذشت‬
‫تا شايد روياهايشان‬
‫برآورده شود‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪5‬‬

‫تا مرزهاي يك رابطه‬
‫شهداي بسياري داديم‬
‫روز فجرمان‬
‫مرزها كه روشن شد‬
‫ديگر نه تيري بود‪ ،‬نه كمان‬
‫و آرش نيز در خون ايثارش‬
‫غلتيده بود‬
‫و فقط مرزهاي مقدس بود!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪6‬‬

‫زخمهاي كهنه‬
‫دهان مي گشايند‬
‫و فرياد كشان‬
‫شكوه مي كنند‬
‫كه هنگام جراحتمان‬
‫مجال ناله نيز نيافتيم‬
‫زخمهاي كهنه‬
‫اينك در عفونت سركوب‬
‫فرياد عشق را‬
‫با درد سر مي كشند‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪7‬‬

‫زمین سرد‬

‫پنجه در پنجه هايش افكندم‬
‫خورشيد سخت تابان را‬
‫تا فروكشم او را بر زمين سرد‬
‫و فروريزم‬
‫شِكوه هاي سالها مانده در گلويم را‬
‫كه كجاست مادري هايت‬
‫زمين ما سوخت از سرما‬
‫و مردمانش در انجماد دفن شدند‬
‫و تو حتي مويه نكردي!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪8‬‬

‫او را زمين خواهم كشيد‬
‫از اسمان نخوت و غرور‬
‫تا بداند‬
‫بزرگترين جنايت تاريخ را‬
‫او با شمشير بلاهت و الوهيت‬
‫بر پيكر انسان فرود آورد‬
‫اين ماليخولياي عفريت پست‪.‬‬
‫آري‬
‫بر زمين دورخيان‬
‫فروخواهمش كوفت‬
‫از بهشت دروغ و شهوتش‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪9‬‬

‫خداحافظ اي جواني من!‬
‫پگاه جواني ام به غفلت گذشت‬
‫و پاس سالهاي مياني ام‬
‫به جبران آن‬
‫و اينك در كهنسالي‬
‫به حسرت روزهاي گذشته‬
‫و غفلتي دوباره از بودنم!‬
‫سلسله موي تو اي دنيا‬
‫چه وسوسه انگيز بود‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪11‬‬

‫روز سوگواري هنوز نيامده‬
‫شيهه اسب تير خورده‬
‫را مي شنوم‬
‫بر زمين افتاده تشنه‬
‫مغرور از ايستادگي در راه‬
‫اما او ديگر سم هايش‬
‫رمق نداشت‪:‬‬
‫روز مرگم‬
‫يالهايم را ببافيد‬
‫چونان دم اسب‬
‫كه هرگز فرصت آن نيافتم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪11‬‬

‫من مرگ بدي خواهم داشت‬
‫مي دانم‬
‫چشمانم باز خواهد ماند‬
‫در انتظار كسي كه نيامد‬
‫و گامهايم همچنان سست‬
‫در ميان رفتن و ماندن‬
‫من زندگي را بكام مرگ سپردم‬
‫آنگاه كه مرا ديگر رمقي نبود‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪12‬‬

‫هم سخن با مولانا‬

‫"دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر‬
‫كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست" *‬

‫شيخ را نهيب ميزنم من هر دم‬
‫كز انسان ملولم و آنسانم آرزوست‬

‫ساغرم را خواهم ريخت بر زمين غبن‬
‫كز ساقي‪ ،‬شراب و سُكر دگرم آرزوست‬

‫چشمم را بر هم ماليدم در ميان آن شب‬
‫كه روياي شيرين و دلدار ديگرم آرزوست‬

‫دست ساييدم بر لبانش وقت گفت‬
‫كز زبان تو سخن مهر ديگرم آرزوست‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪13‬‬

‫او رفت و پاي بر قول و عهد خود نهاد‬
‫برخود گريستم كه فريباي ديگرم آرزوست‬

‫زين عشق خالي و خيالي خسته ام دگر من‬
‫قلبي پراز شراره و شور همبودنم آرزوست‬

‫چراغ شيخ را شكستم بر ديوار خيال‬
‫كز آرزوهايم‪ ،‬نياز و راز ديگرم آرزوست‬

‫* از مولانا‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪14‬‬

‫كارگران معدن!‬
‫بكاويد در معدن شرف و زحمت‬
‫بكاويد در عدم مسئوليت و غارت دولت‬

‫بكاويد در گمنامي و عزلت‬
‫و بكاويد در طغيان و وحدت‬

‫صداي تيشه شما‬
‫به گوش همگان خواهد رسيد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪15‬‬

‫سراغم نگيريد‬
‫ملولم از ملال مردماني‬
‫كه در قرص ناني‬
‫ماه به آغوش مي كشند‬
‫و آب خنك هستي را‬
‫در رنجانه حسرت و غيرت‬
‫مي نوشند‬
‫به كام ديگران‬

‫پليداني كه هراس و ناامني‬
‫به ارمغان گذاردند و بس‬

‫سراغم نگيريد‬
‫ملولم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪16‬‬

‫شیشه امروزگريست‬

‫شيشه امروز گريست‬
‫ابر سهمگين كدورت‬
‫سايه بر سيماي خورشيد داشت‬
‫و شيشه پنجره من‬
‫در حسرت چشمان آفتاب‬
‫اشك باران ريخت بر گونه اش‬
‫تا بشويد غبار اندوه‬
‫از رخسار خورشيد سرزمينم‬

‫شيشه اما صبح‬
‫مي خنديد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪17‬‬

‫آرام باشيد!‬
‫آسمان بر زمين نيامده‪،‬‬
‫او جايي نمي رود‪،‬‬

‫قلب هاي ما‬
‫هنوز رد دستان او را بر خود دارد‬
‫كه با پيام هاي زيباي مهرآميزش‬
‫نقش ديرين بر آن نهاد‪،‬‬

‫او جايي نمي رود‬
‫او همين جاست‬
‫خوب بنگريد!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪18‬‬

‫كهنه پيري كه بر تارک در ايستاده است‬
‫و با چشمان خسته از خيرگي و انتظار‬
‫مي نگرد‬
‫مي پايد‬
‫تيك و تاكش را به نفرين و فرياد‬
‫برگوشها مي راند‬
‫و سخت در كناره اي لميده و مي نگرد‬

‫گويي‬
‫اين سالخورده ترين موجود هستي‬
‫چيزي در زبان بكام دارد‬
‫گوش كن!‬
‫پچ پچ ندايش‬
‫زمزمه هايش‬
‫را مي شنوم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪19‬‬

‫نسيم كلامش‬
‫از شبحي دهان گونه برون مي زند‬

‫كلماتي سخت درهم و برهم‬
‫گويي مفهومي مي رساند‬

‫چه مي گويد اين پير دير زندگي؟‬
‫نوازش كلامش‬
‫بگوش‪ ،‬موسيقيايي است كه‬
‫مي شنوم‬
‫با رقص باد و نسيم‬
‫كه مي گويد‬
‫قدر مرا بدانيد!‬
‫عشق بورزيد‬
‫كه كتاب كوچك زندگي و عمر شما‬
‫چيزي جز اوراق عشق ورزيدن نيست‬

‫اين را گفت‬
‫و در بسته شد!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪21‬‬

‫كودک درونم!‬
‫با من سخن بگو!‬
‫روزهاي سياه جنگ و انقلاب را‬
‫بياد ميآوري؟‬
‫سيماي موشك حماقت‬
‫و صداي تيربارهاي خشم و كينه را؟‬

‫سكوت و خفقانت‬
‫گويي درد هزارلايي است‬
‫در ميان انبوه غصه ها و قصه ها‪،‬‬
‫داستان هاي مگويي‬
‫كه گويا هر شب‬
‫چونان كابوسي‬
‫در خواب آشفته مان‬
‫تكرار مي شود!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪21‬‬

‫كودک درونم!‬
‫با من سخن بگو!‬
‫و فرياد خفته در حُناق كوچكت را‬
‫بر سر بزرگسالي ام فرود آر‬
‫آنان كه تو را ناديده گرفتند‬
‫و بي شوق و بانگ كودكي‬
‫پاي در ورطه بزرگسالي نهادي‪،‬‬

‫كودک درونم!‬
‫سخن بگو!‬
‫با اشك يا خنده‪،‬‬
‫خود را شكوفا كن‬
‫در مرداب خاطرات زنگ زده‬
‫بر سينه آييني كه‬
‫ترا نا"فهميده"‬
‫مقابل تانك بلاهت افكند!‬
‫باري سخن بگو!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪22‬‬

‫موجي از طغيانم‪،‬‬
‫دست مي گشايم سوي آسمان‬
‫تلخ و گزنده‬
‫در پي نوازش كبوتري‬
‫كه ديگر از فرازم نمي پرند!‬

‫موجي از طغيانم‪،‬‬
‫خشم فروكوفته در درياي جانم‬
‫سكوت را ديگر نمي گزيند‬
‫ت‬
‫در طوفان سخت و زش ِ‬
‫وزيده از سوي دشمن‬

‫موجي از طغيانم‪،‬‬
‫ديگر سيلي نخواهم زد‬
‫بر سرو روي خود‬
‫مشت مي گشايم سوي كشتياني‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪23‬‬

‫كه بي شوق عشق‬
‫راهي دريا شدند‬
‫و آب را آلوده ساختند‬

‫موجي از طغيانم‪،‬‬
‫فرو نخواهم نشست ديگر‬
‫تا نسيم سحر‬
‫آواز خوش الحان بهار آزادي را‬
‫بر گوشهاي كر شده از‬
‫امواج عصيانم‪ ،‬برساند‬

‫موجي از طغيانم!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪24‬‬

‫زنان میهنم‬

‫زنان دلاور در رزم زندگاني!‬

‫گيسوي سركش خود را‬
‫بر ترنم باد طغيان بسپاريد‬
‫و بر سياهي شب ستم‬
‫بشوريد!‬
‫و زنجيرهاي زمختِ بر دستا ِن‬
‫جان و انديشه تان را‬
‫با شكوفه هاي بهاريِ مهرتان‬
‫ازهم بگسليد!‬
‫كه روز زن‬
‫روز رهايي شماست‬
‫گرامي باد آن روز‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪25‬‬

‫طلوع‬

‫دشنام هايشان‬
‫چونان پتكي بود بر سر‬
‫و خيرهِ نامحرمشان‬
‫خنجري‪،‬‬
‫كه بر برگ گل ميزد زخم!‬

‫نقاب دروغ و فريب‬
‫كه بر سيمايشان بود‬
‫ديو چند سري را پنهان مي ساخت‬
‫كه از خاكستر پليدي‪،‬‬
‫شعله مي داد برون ز دهان‬
‫تا با نام آتش دوزخ‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪26‬‬

‫هراس مرگ بيافريند‬
‫در كالبدهاي دختركان مهرمان‬

‫سياهه تار جانشان‬
‫با طلوع آفتاب بصيرت‬
‫زدوده خواهد شد‪،‬‬
‫آن روزها نزديكند!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪27‬‬

‫فرياد كن‬
‫شايد صداي سالها خاموشت‬
‫به ستيغ بلند استبداد‬
‫لرزه انداخت‬
‫و از ميانه اش آن را شكافت‬
‫و از شكاف ميان سينه اش‬
‫چشمه رهايي جوشيد‬
‫فرياد كن‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪28‬‬

‫واژه ها‪ ،‬رهايم نمي كنند‬
‫پر ميزنند چونان پروانه ها‬
‫بر سر و شانه شمع جانم‬
‫سخن مي گويند‬
‫نجوا مي كنند‬
‫و گويي از سالها سكوت و خفقان‬
‫به يكباره بر دامان آزادي در افتاده باشند‬
‫پايكوبي مي كنند در سرم‬
‫مبهم مبهم لب مي زنند‬
‫و فرو ميريزند چون برگهاي خزان‬
‫بر بهار چشمانم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪29‬‬

‫كورسويي از دور دستان‬
‫چشانم را مي آزرد‬
‫در تاريكي محضي كه در آن‬
‫حيوانات موذي مي خراميدند‬
‫در پيرامون من‬

‫نوري پر فروغ مي درخشيد‬
‫در فرسنگها دور تر از خيال من‬
‫و چشمانم خيره بود‬
‫كجاست آن دريچه نفس‬
‫كه خفقان كشت جانم را در درونم‬
‫بگشاييد آن در را‬
‫نور زندگي در راه است‬
‫صداي ترنم گامهايش‬
‫نوازشش بر پوستم را‬
‫حس ميكنم‬
‫در را بگشاييد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪31‬‬

‫سوز جانكاهيست‬
‫سرما بر شانه هاي استخوانم نشسته است‬
‫فرود ميايد كوله بار انبوهي از هراس و لرز‬
‫با سرماي سخت زمستان‬
‫درها را محكم بسته ايم‬
‫تا مبادا بر جان كودكانمان فرود آيد‬
‫دشنه سرد ندانم كاري ما‬
‫كه با انقلاب يخزده‬
‫شريان زندگيمان‬
‫را به رايگان‬
‫به تيغ او سپرد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪31‬‬

‫شهر خاموش است‬
‫چراغها خاموش‬
‫تا زشتي زندگي اجتماعي مان‬
‫پنهان بماند از‬
‫چشممان‬
‫چشم تو‬
‫چشم من‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪32‬‬

‫آسمان را ببين‬
‫چگونه بال هاي پرندگان را‬
‫بر دوش مي گيرد‬
‫تا به مقصد رسند!‬

‫از او بايد بياموزم‬
‫آبي باشم‪ ،‬بسان صداقت آب‪،‬‬
‫ابري‪ ،‬در اندوه مردمان‪،‬‬
‫گسترده چون پهناي عشق‬
‫و باراني‪ ،‬بگاه ديدار يار‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪33‬‬

‫آري آري‬
‫مي رسد پنجه هاي روشن آفتاب‬
‫بر زمين تشنه با اميدهايي در خواب‬
‫مي آيد ‪،‬بهار از فصلي نو بدان‬
‫مي دهد سرماي سخت را بر آب‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪34‬‬

‫شهروندان گور‬

‫اندوه آدمي را گور‬
‫نيز خاک نتواند كرد‬
‫آنگاه كه زندگانش‬
‫در گورها پناه مي برند‬
‫تا از ستم مدعيان دروغ و فريب‬
‫پناهي بسازند زير زمين‬
‫ديگر اين مغضوبين را‬
‫بر زمين جايي نيست‬
‫مرگ شايد پايان فقر اوست‬
‫تا زمين و آبادي اش را‬
‫چند صباحي‬
‫به پليدان بسپرد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪35‬‬

‫اما گورخوابان در انتظارند‬
‫روز رستاخيز‬
‫جايشان را به كساني خواهند داد‬
‫كه بجاي مسكن براي همه‬
‫خانه شان را گورستان‬
‫و گور را خانه شان كردند‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪36‬‬

‫قصه نيست غصه ما‬
‫درد روزگاري تلخ و مهيب است‬
‫كه در كوله بار خاطراتمان‬
‫اتل و متلي شده است‬
‫كه گاه بدان مي خنديم‬
‫گاه مويه مي كنيم بر يادش‬
‫قصه نيست رقص نيلوفر بر آب‬
‫كه با نسيمي‬
‫برود از ياد‬
‫بدهيم بر باد‬
‫قصه نيستيم ما‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪37‬‬

‫من راه رفته ام‬
‫كوله بارم‬
‫مملو از نان هاي خشكي است‬
‫كه زخمه هاي دندان ديگران‬
‫به روي سيه من مي خندد‬

‫من يك راه رفته ام‬
‫راه كويرگوني كه در آن‬
‫بته هاي بي اعتنايي‬
‫شن هاي سرگردان احساس را‬
‫بسختي به بازو مي گرفت‬
‫و باد‬
‫شتابان در پي چيزي بود‬
‫گويي سراسيمه‬
‫از اين همه تهي بودن‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪38‬‬

‫من راه رفته ام‬
‫ترانه اي سروده شده‬
‫و ساز دهان كودكي هستم‬
‫كه زندگي اش با او همساز نبود‬
‫من راه رفته ام‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪39‬‬

‫پاهايم خسته است‬
‫چشمانم ديگر سوي ديدن ندارد‬
‫دلم نمي خواهد در اين شهر پر شور‬
‫قدم بگذارم‬
‫بوي تعفن غربت‬
‫مشامم را آزار مي دهد‬

‫درنگ ميكنم‬
‫مي نگرم‬
‫شتاب ملتي سراسيمه‬
‫بدنبال گمگشته ها‬
‫بغض ديرمانده بر گلويم را‬
‫ميشكافد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪41‬‬

‫به كجا چنين شتابان!‬
‫آنچه سراسيمه در جستجويش هستيد‬
‫اينجاست‬
‫در همين نزديكي‬
‫چشمها را بايد گرداند‬
‫كمي در درون خود بجوييد‬
‫گمشده تان‬
‫هرگز گم نبود‬
‫او را فراموش كرده بوديد‪.‬‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪41‬‬

‫دستانش بسته بود‬
‫چشم در افق هاي دور‬
‫در جستجوي قهرماني بود‬
‫كه قرنها بدنبالش بود‬

‫سوي چشمانش ديگر تاب نداشت‬
‫خيره اش از دوردستها بر پاهايش افتاد‬
‫بوي زمخت چربي درماندگي‬
‫مشامش را آزرد‬

‫تكاني بخود داد‬
‫ستون فقراتي كه از فقر فروريخته بود‬
‫ناله خاموشي را در جانش فرو نشاند‬
‫سر بر سينه اش سقوط كرد‬
‫و باز بر زمين سرد استبداد تكيه زد‬

‫دستانش بسته بود‬
‫قهرمان او هرگز نيامد!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪42‬‬

‫مي تراود بر سنگ‬
‫قطره هاي باران‬
‫عشوه مي راند او‬
‫بر سر كوهساران‬
‫مي نوازد ساز‬
‫مي دهد سر به آواز‬
‫كاي دشت سرد ياس‬
‫غمتان از همينجا پيداس‬
‫مي كشد فرياد باران‬
‫ميزند سيلي اش بر همه خاران‬
‫مي دهد اين پيام رنگين‬
‫كين هشداريست بر سنگ سنگين‬
‫بارانم‪ ،‬باراني پريشانم‬
‫اما ز اميد پراست قطرانم‬
‫ميدهم نويد بر شما خاكيان‬
‫كه نااميدي بركشيد زميان‬
‫بباريد نرم و آهسته‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪43‬‬

‫بكاويد دايم‪ ،‬پيوسته‬
‫ز سنگ خارا ‪ ،‬رهي برگشاييد‬
‫پس آنگاه ‪ ،‬دگر همگي در راهيد‬
‫رقص باران نه ز عشوه است اي صنم‬
‫موسيقي چيرگي ترنم است بر تنم‬
‫مي نوازم چنگ بر گونه سنگ‬
‫ميكشم بر سيم عشقم چنگ‬
‫مي دهم نجواي آخر به تو‬
‫سخنت را نرم چو باران بگو‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪44‬‬

‫چه بي بها‬
‫عشق آدمي‬
‫ناديده گرفته مي شود‬
‫آنگاه كه فهم تومن‬
‫از تو و من آسان تر است‬
‫و رابطه انسان‬
‫به ضابطه زندان‬
‫محبوس ميشود‬
‫چه بي بها !‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪45‬‬

‫آرام‪ ،‬آرام‬
‫ميگذرد اين ابر اندود‬
‫ميرسد چشم خورشيد‬
‫بر بامهاي افسرده‪ ،‬كبود‬
‫گوش جان بر نسيمي بسپار‬
‫كه بي آن‬
‫جان آرش در كمان نبود‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪46‬‬

‫من دو چهره ام!‬
‫روي ديگرم را نمي خواهم بيينم‬
‫آنكه كه من ديگري است‬
‫و مرا به هيچ مي گيرد‬
‫سالهاست در درونم‬
‫در ستيز بودم‬

‫كيستم من‪ ،‬كيستم او؟‬
‫اويي كه مرا‬
‫بخشي از من اجتماعي مرا‬
‫هويت بخشيد اما‬
‫بذر بحران بزرگي از هويت‬
‫نيز در جانم پاشيد!‬

‫اينك ساقه هاي نازک من‬
‫با شاخه هاي هزارتوي او در من‬
‫گلاويزند!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪47‬‬

‫روي ديگرم را نمي خواهم بيينم‬
‫روي من را نمي خواهيد ببينيد؟‬
‫من دو چهره ام‬
‫آري من اويم‬
‫او من‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪48‬‬

‫كاش شب يلدا‬
‫دانه هاي انارمان‬
‫از هم جدا نميشد‬
‫و خون سرخ ما‬
‫بر زمين گرم نمي ريخت‬

‫كاش يلدا‬
‫بلندترين شب نبود‬
‫و آفتاب در آن‬
‫هرگز غروب نمي كرد‬

‫يلدا!‬
‫تو اي اميد قلبها!‬
‫كمر سياهي را‬
‫بر خاک تباهي بزن‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪49‬‬

‫اما‬
‫دانه هاي انار زندگي مان را‬
‫از هم مپاش‬
‫زيرا كه ما‬
‫به اين همبستگي‬
‫زنده ايم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪51‬‬

‫ماه‬

‫نگاهش از پس ابرهاي اندوده بر اندوه‬
‫پنچه بر نرماي احساسم مي كشيد‬
‫نگراني و اضطراب طاقت فرسايي بود‬
‫وجودش پر از بغض و ندامت‬
‫نامش برخلاف جاهش بود‬
‫با نور و روشنايي ستيز داست‬
‫شب را مي پرستيد‬
‫و روز در كنجي‬
‫خلوتي‬
‫كز ميرد و درانتظار ظلمت‬
‫ظلم بر بغچه اش مي چيد!‬
‫درونش آه بود‬
‫درونش تله كاه بود‬
‫او اما‬
‫نامش ماه بود‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪51‬‬

‫سکوت‬

‫سكوت ما سرشار از پايداري است‬
‫قدم هاي استوار بردباري‬
‫تحمل بنفش رسوايي‬
‫سكوت ما طعم گس مصيبت هاي پي در پي‬
‫سكوت ما عمق يك معناست‬
‫نرمي تن خشونتي كه برما روا شد‬
‫سكوت ما سرشار از فرياد نيست!‬
‫سخنان ناگفته‪ ،‬گفته ما نيست!‬
‫سكوت ما‬
‫فوران سيري زندگي‬
‫موج همهمه‬
‫طلوع اميد‪،‬‬
‫سكوت ما انقلاب ماست!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪52‬‬

‫شعور‬

‫شعرم با شعورم گم شده اند!‬

‫در ميانه انبوهي از نيستم‪،‬‬

‫بدنبال صدايي مي گردم‬

‫برخاسته از شبحي خفته در اندرونم‬

‫شعرم كو؟‬

‫شعورم كو؟‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪53‬‬

‫باز باران‬

‫"باز باران‬
‫با ترانه‬
‫با گهرهاي فراوان‬
‫ميخورد بر بام خانه‬
‫من به پشت شيشه تنها‬
‫ايستاده در گذرها‪...‬‬

‫يك دو سه گنجشك پرگو‬
‫باز هر دم‪ ،‬مي پرند اين سو و آن سو‬
‫مي خورد بر شيشه و در‬
‫مشت و سيلي‬
‫آسمان امروز ديگر نيست نيلي‬
‫يادم آرد روز باران‬
‫گردش يك روز ديرين ‪...‬‬
‫كودكي ده ساله بودم‬
‫شاد و خرم‬
‫نرم و نازک ‪* "...‬‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪54‬‬

‫كودكي را من چه كوته‬
‫پشت آن باران بديدم‬
‫ديگر از فرداي آن روز‬
‫هيچ باران‬
‫ياد آن شب بوها‬
‫ياد آن گنجشك ها‬
‫را برنينگيخت در دل من‬
‫ياد باران‬
‫روز هاي سخت گشتن‬
‫در پي يك لقمه نان‬
‫درخيابان‬
‫وه چه تنها مملو از پا‬
‫بر زمين بنشسته با انبوهي از مشق‬
‫مي فروشم گل‬
‫دركنار دختران پر طراوت‬
‫مي نشانم نان‬
‫در درون گوني و انبان‬
‫گرچه خود بي نان و بي گل‬
‫مي سپارم كودكي بر باد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪55‬‬

‫بي پناه و خسته ازكودكي و كار‬
‫وه چه بود اين كودكي‬
‫كز طاقتم بيرون بود كار‬
‫كاش زود بود‬
‫چون شبي در خواب‬
‫مي سپردم من‬
‫روز كودكي در آب‬
‫در خواب ‪...‬‬

‫باز باران‬
‫مي چكد بر بام خانه‬
‫مي كند ياد‬
‫ياد روزهاي گريز از كودكي‬
‫كين داد عمرم‬
‫بر باد‬
‫بر باد!‬

‫* برگرفته از شعر گلچين گيلاني‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪56‬‬

‫خودآ‬

‫دراين ساعات تنهايي با خود‬
‫دلم ياراي انديشه ندارد!‬

‫دراين سال هاي انبوه از غم و رنج‬
‫سرم سوداي هيچ ريشه ندارد‬

‫زسختي گفته اند آب بيند فولاد‬
‫نه من فولادم‪ ،‬آبي در بيشه ندارد‬

‫زاستيصال دمي بر ميكشم من‬
‫كه عالم جز غم ما‪ ،‬پيشه ندارد!‬

‫زبس سوختم ز درد وهجر و اندوه‬

‫دگر اين دل تاب سنگ برشيشه ندارد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪57‬‬

‫ز هستي چيست مطلوب هر انسان‬

‫كه از نام باغباني‪ ،‬تيشه ندارد‬

‫من از رب و خدا و خالق مست‬

‫چه پرسم غم خلق‪ ،‬كان ريشه ندارد‬

‫من ار باشد فسان خدايي در اميدم‬

‫بگويم خودآ‪ ،‬چون خدا‪ ،‬انديشه ندارد!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪58‬‬

‫پير دلم هواي جواني ميكند به دم پيري‬
‫پيري نشايد آدمي را كه عمر نكرده ديري!‬

‫ز عاقل مجلس بپرسيد چيست ذات عمر‬
‫گر كام نگيري ز دلبري‪ ،‬پيري‬

‫پيري نبود خط و چال صورت و پيش‬
‫دل در درون بايدت كه چون شيري‬

‫من ز قلبم ندارم حس هيچ پيرسالي‬
‫كه در انديشه چون پيري‪ ،‬ميري‬

‫زدانش دل پير برنا بود‬
‫زهي خوش گفت رودكي نخجيري‬

‫ز عالم و علم همين پندم بود وبس‬
‫كه گر به بام عشق روي‪ ،‬سيري‬

‫زيباي من بمن مگو جواني چيست‬
‫تو جواني ولي‪ ،‬به جواني عشقم گيريي‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪59‬‬

‫وطن‬

‫از كجا آمده ام ‪،‬آمدنم بهر چه بود‬
‫به كجا ميروم اما ننمايي وطنم‬

‫از فنا آمدي و آمدنت دست قضا‬
‫به فلك ميروي و رفتن من دست تو بود‬

‫وطنم خانه مهر‪ ،‬كاسه چشم دل يار‬
‫همه جان‪ ،‬وصف تن و مردم چشم تو بود‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪61‬‬

‫مشاعره‬

‫"به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش ميباش‬
‫كه نيستي ست سرانجام هر كمال كه هست" *‬

‫تو مي گويي خوش باشم اگرچه نيستي است آخرم‬
‫ز فناي آدمي‪ ،‬چگونه مي توان خوش بود آي صنم!‬

‫حافظي‪ ،‬شكر شكن‪ ،‬قدر تو دنيايي داند و بس‬
‫ضمير آدمي كه رنج نبيند‪ ،‬گل نيست‪ ،‬خاراست و خس‬

‫حافظا! كمال آدمي به نيستي آخر نشود دگر‬
‫تونيستي بظاهر‪ ،‬اما هستي بي تو نرسد به سر‬

‫مرا سوداي خود رنجي و درد عبث نباشد بازيم‬
‫تو خود داني كه به فلاح آدمي هماره من راضيم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪61‬‬

‫طرفه عشق و مستي نه از روي مي است و ساغر‬
‫محبت آدمي به آنست كه نبيند به جهان غمي دگر‬

‫حافظا‪ ،‬قصد جدل ندارد اين بيخرد نزد تو فرزانه اي!‬
‫غصه‪ ،‬همي باشد مرا كه چون در كمال‪ ،‬باشم دانه اي!‬

‫از نبات و جماد و يار و عشق‪ ،‬گيرم اين پند تا ابد‬
‫كز انديشه ما چگونه رنج آدمي تواند كه بر شود!‬

‫ترا عارف و مستان عشق و پيامبر شعر خوانند‬
‫نهيب زن! ظالمان آدمگون را چون تبارشان آدم دانند!‬

‫من ز سعدي همي دانم كه گفت در وصف آدمي‬
‫كه بي محنت ديگران‪ ،‬نشايد نامت دهند آدمي!‬

‫* بيتي از حافظ شيرازي‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪62‬‬

‫بیابم‬

‫درد كهنه اي است مرهم نيابم‬
‫سر مانده اي است‪ ،‬همدم نيابم‬

‫ترا يافتم من ديگر بار اي يار‬
‫ترا گم مي كنم‪ ،‬ديگر نيابم‬

‫زدست روزگار همي نالم و بس‬
‫كز آن‪ ،‬كام دلم را چون نيابم!‬

‫من از اين دهر پر هجران و تنها‬
‫چگونه است‪ ،‬همگامي نيابم؟‬

‫ز رب آسمان و بحر‪ ،‬پرسم‬
‫چرا من مونس و همدم نيابم؟‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪63‬‬

‫مگر مرا بهر رنجم آفريدي؟‬
‫كز آن آرام و سامانم نيابم!؟‬

‫برو اي ساقي بي انصاف و نامرد‬
‫كه ربي اين چنين ظالم نيابم‬

‫دگر ربي نمي خواهم ز هستي‬
‫كه من رب درون خود بيابم!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪64‬‬

‫زندگی‬

‫زندگي ماه است و مهتاب‬
‫زندگي روشن چو آفتاب‬

‫زندگي خوابي است كوتاه‬
‫خواب ناز شوكت و جاه‬

‫زندگي با خود نشستن‬
‫زندگي پيمان ببستن‬

‫زندگي با غصه آجين‬
‫شادماني‪ ،‬آيه ياسين!‬

‫زندگي رنگ خزان است‬
‫زندگي جان زمستان!‬

‫زندگي چشم سياهي است‬
‫زندگي تنگي به ماهي است‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪65‬‬

‫زندگي رقص اقاقي‬
‫زندگي بوي شقاقي‬

‫زندگي نرگس نشايد‬
‫نرگسي هرگز نپايد‬

‫زندگي شيداي دل بود‬
‫زندگي پيداي گم بود!‬

‫زندگي روياي ديرين‬
‫زندگي هم سخت و شيرين‬

‫زندگي عشق است به بودن‬
‫زندگي آهنگ و سرودن‬

‫زندگي كشدار و لغزان‬
‫زندگي بازي يزدان!‬

‫زندگي ما است و آنها‬
‫زندگي عشق است زيبا!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪66‬‬

‫باران عشق‬

‫ابرهاي تو در تو‬
‫پريشان و خسته‬
‫از سرگرداني هاي دراز‬
‫و ديرين‬
‫تن حريري شان را به هم مي مالند‬
‫چشمهايشان را با گره دستشان از هم مي گشايند‬
‫ابرهاي سرگردان‬
‫در پي پوشاندن آفتاب نبودند!‬

‫پهنه هاي صورتشان‬
‫از برق نگاه آفتاب زندگي‬
‫گل انداخته و چشمان پر آبشان‬
‫درانتظار ريزشي ديگر‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪67‬‬

‫قطران پي در پي را‬
‫در پشت هم بر صف مي نشاند‬

‫ابرهاي سرد و خنك!‬
‫شمارا چه شده است!؟‬
‫اشك بر چشمان شما!‬
‫قلب در نهان شما!؟‬
‫شما كه آفتاب مي رباييد از مردمان؟‬
‫چگونه اشكتان ابري توان بود؟!‬

‫ابرها در خيس و نم اشك هايشان‬
‫فرياد برمي آورند‪:‬‬

‫ما ابرهاي به ظاهر سخت و كدر‬
‫درونمان مملو از نور آفتاب است‬
‫دل ما سرشار از شوق ديدار‬
‫شوق خيزش و بالندگي‬
‫اشك ما گويي نطفه نويني بر رحم زندگي است!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪68‬‬

‫بر اشك ما رشك مبريد‬
‫و بر اشك ما اشك نريزيد‬
‫كه اشكان ما ابرهاي سهمگين‬
‫نشانه دلدادگي ماست‬
‫نشان پيمان ما به تولدي دوباره‬
‫به زندگي از نو‬
‫ما باران عشق مي باريم بر گونه طبيعت!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪69‬‬

‫کودکی رو به پايان است‬

‫دستان كودكش را كسي نميديد!‬
‫فريادهاي نهانش را خندههاي كودكانه پنهان داشت!‬
‫چشمانش روياي با پدر بودن را جستجو ميكرد!‬
‫و دستان باز او رد دستان مادر را مينمود!‬

‫اينك اما تنها وايستاده بر كنج گذرگاه ناپاكان‬
‫روزها را يكي پس از ديگري ناچشيده ميبلعيد‬
‫و پيش خود نجوا ميكرد‬
‫آيا كودكي رو به پايان است؟!‬

‫شبهايش در سرما و گرما آسمان را سقف ميساخت‬
‫و روزهايش در كار نا خواسته‬
‫در ميان پليدان و گژ پنداران‬
‫كودكي را به بزرگسالي به رايگان ميفروخت!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪71‬‬

‫كودكي رو به پايان است!‬
‫و آينده‪ ،‬سرشار از روياهاي تعبير ناشده!‬
‫نيم نگاهش در جستجوي روزهاي ديگر‬
‫در هراس از آينده‬
‫و تشويش تكرار سخت كودكي درآن!‬
‫شوق بزرگسالي را آرزو ميكرد‬
‫شوق رهايي از كودكي‬
‫و ماندن در ميان كودكاني كه هرگز كودكي نكردند!‬

‫كودكي رو به پايان است!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪71‬‬

‫بردگی‬

‫بردگي‪ ،‬خواه به اشتياق خواه به اراده ديگري‬
‫هيچ نمي زايد بجز نازايي‪،‬‬
‫خشم و طغيان‬
‫درعشق‪ ،‬ايثار و حقيقت را پنهان مي سازد‪،‬‬
‫و فريب و بدكرداري را تشويق مي كند‪.‬‬
‫در كار از فزون خواهي يا ضرورت‪،‬‬
‫رضايت و اشتياق را ناديده مي گيرد‬
‫زندگي و واقعيت را پريشان مي كند‬
‫و روح حظ زندگي را از درون تهي مي سازد‪.‬‬

‫در دين‪ ،‬كوهي از درد را مي پرورد‬
‫و به جرم انكار و گناه به صليب مي كشاند‪،‬‬
‫و به آرامي ازسرسراهاي نفرين و لعنت مي گذراند‪.‬‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪72‬‬

‫آشتي بدون گذشت‬
‫دلتنگي بنشسته بر پيشاني است‪،‬‬
‫زندگي تنها در پي زندگي و آزادي مي گردد‬
‫و درون قفس هاي ضعيف را بر نمي تابد‬
‫قفس هاي جبر ديگران براي قبولاندن‬
‫آن چيزي كه تنها جرمش متفاوت بودن است‪.‬‬

‫بايد كه آزادي را سامان داد‬
‫خاصه كه طعم آن را چشيده باشي‬
‫هيچگاه نمي توان به گذشته بازگشت‬
‫و نمي توان از نو آزادي را در قفس كرد‬

‫آزادي نيازمند رهايي از ديروز است‬
‫گذشته اي كه امروز را به گروگان مي گيرد‬
‫و آينده غير قابل خريد را!‬

‫ترجمه شعري از رودني كوئتس‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪73‬‬

‫کودکان بم‬

‫كودكان هلهله كنان‪،‬‬
‫روزان وشبان درپي چيزي بودند‬
‫آنان گويا خبر دهشتناک مرگ آفرين را شنيده بودند!‬
‫نيمه شبان در خوابگه خود‬
‫درميان روياهاي دور دست و هرگزنيافتني‬
‫با غرش وغضب زمين‪ ،‬آسمان را در ميان خود يافتند!‬
‫كودكان بم در ميان بيكران سنگ و آهن به خواب ابدي شتافتند!‬
‫كودكان بم‪ ،‬اما زنده اند! زبان آتشين آنان تا هزاران سال پس از‬
‫آن‪ ،‬هولناكترين واقعه‬
‫هماره بران و تيزان‬
‫خواهد پرسيد‪:‬‬
‫آي بزرگان قوم وصاحبان قدرت بي قدر!‬
‫برما چه كرديد؟‬
‫روياهاي ما را توان پاسخ گفتن نداشتيد‬
‫جانهايمان را نيزستانديد!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪74‬‬

‫كوته بينان وكوته قامتان روزگارتلخ دروغ و نيرنگ‬
‫آينده را به كام مرگ فرستادند‬
‫و شيون هزاران مادر و پدر را به نظاره نشستند!‬
‫و بي شرمانه تنها آه گفتند و‬
‫چند صباحي ديگر‬
‫قصه مرگ آرزوها وآرمان ها را‬
‫به طرفه ناز قدرت و بازي سياست‬
‫به فراموشي سپردند!‬
‫بم!‬
‫شاهد زنده شهوت قدرت شيران بي يال و اشكم و دم است!‬
‫شيران بدسگال خفته در بيشه قدرت‬
‫قدرتي ايستاده بر ناسپاسي و راهزني و غفلت!‬

‫كودكان بم!‬
‫آينده از آن شماست‬
‫و شرم و ننگ كوته بيني و قصور از آنان!‬
‫دستان كودكانه تان را به هم گره زنيد‬
‫و خيره درافق هاي نه چندان دور‬
‫بم ناله هاتان را به آواز آزادي سركشيد!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪75‬‬

‫فاصله‬

‫دوري‬
‫فاصله‬
‫فاصله در محتوا نيست‬
‫در عمق نيست‬
‫در سوگيري هاست‬
‫فاصله در مكان نيست‬
‫ديگر مقياس مكان‪ ،‬فاصله نيست‬
‫آدم هاي بسياري در اين گوشه و آن گوشه دنيا‬
‫گويي هم شكمانند‬
‫فاصله ديگر مقياس انديشه است‬
‫نگرش پارادايم امروز‬
‫در تبيين فاصله تاريخ و جغرافيا نيست‬
‫بسياري دانشمندان عهد عتيق امروزيند‬
‫و بسياري دانشمندان امروز متعلق به ديروز‬
‫فاصله خط كشي جز نگرش ندارد!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪76‬‬

‫چراغ‬

‫چراغي در دستم‬

‫چراغي در برابرم‬

‫من به جنگ سياهي مي روم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪77‬‬

‫آسمانم!‬

‫آسمانم‪ ،‬آسمانم‪ ،‬آسمان!‬
‫ابرها از گوش تا گوش در بغل!‬
‫ميهمانانم ستارگان شبچراغ‬
‫مادرم آفتاب دل‬
‫پدرم ماه شب تار!‬

‫آسمانم! آسمان!‬
‫آسمان آن همه غوغا و شور‬
‫مردم از فرط پول مست سرور‬
‫آسمان كوچه هاي تنگ و تار‬
‫بچه هاي افتاده در استخر جوي!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪78‬‬

‫آسمانم‪ ،‬آسمان!‬
‫آسمان دختران چشم انتظار‬
‫درغروب غم فزاي جمعه ها‬
‫دختران بر روي بام‬
‫خيره در چشمان من در آسمان!‬

‫آسمانم‪ ،‬آسمان!‬
‫آسمان جنگ و نفرت‬
‫درميان مردم اقوام و دين!‬
‫آسمان عشق وحسرت‬
‫در ميان كبوترهاي پر بسته‬
‫در قفس!‬

‫آسمانم!‬
‫آسمان آن پسر‬
‫چشم با مشت خود ساييده سخت!‬
‫درغم دور و دراز!‬
‫عشق آن دختر كه رفت!‬
‫در گرگ و ميش آمد و رفت‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪79‬‬

‫آسمانم!‬
‫بارها بغضم درگلو پژمرده شد‬
‫بارها ابرها را روبروي چشم خود غلتاندم!‬
‫تا كس نبيند چشمان اشك اندود من!‬
‫ابرهاي آسماني مويه ها كردند‬
‫به فصل باد و بوران!‬
‫تا كه شايد شسته سازد‬
‫هرچه ناپالودگي است!‬
‫اشك ابرهايم چون اشك چشم‬
‫قطره قطره مي چكد بر بامتان!‬
‫پيچ پيچك نغمه مي خواند‬
‫در لاي و توي ناودان‬

‫پچ پچم را گوش ده اي صنم‪:‬‬
‫آسمانم!‬
‫آسمانم بر همه‬
‫آسماني بي آسمان!‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪81‬‬

‫کوله بار‬

‫بايد كوله بار تهي انديشه را بست‬
‫دستار زمخت دين را بسر كرد‬
‫و در كوير پوچي‬
‫لنگان لنگان‬
‫پاي بيمار يك رهرو را‬
‫به سوي بي نهايت هيچستان كشاند‬
‫جايي كه كوير تمام مي شود‬
‫و بيابان شروع‬
‫بايد رفت‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪81‬‬

‫رنگ کودکی‬

‫به كودكي ام ننگريد‬
‫من از كودكي ام گريزانم‬
‫دوران بي رنگ كودكي ام‬
‫به هزار رنگ گذشت‬
‫بومش ازآن من نبود‬
‫نقاشش من نبودم‬
‫قلم مويش را ديگران دست گرفتند‬
‫و نقش ديگري برانداختند‬
‫كودكي ام در هاله اي از ابهام بود‬

‫به كودكي ام ننگريد‬
‫سال هاي بودن و جستيدن و خيزيدن‬
‫به زمان صفري مبدل بود‬
‫كه جز خود‪ ،‬همه كس بودم‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪82‬‬

‫با پدر‪ ،‬نقش فرزند را بازي كردم‬
‫با مادر‪ ،‬نقش همساز دلسوز!‬
‫با خواهر به ترحم‬
‫و به نزاع با برادر!‬

‫كودک درون من‬
‫هرگز خودش را نيافت‬
‫پيش از آنكه لباس كودكي ام كوچك شود‬
‫من بزرگ شدم‬
‫و درميان انبوه نقش هاي‬
‫اين شخصيت هزار رنگ‬
‫گمشده ام را‬
‫همچنان در ميان بوته زارها مي جويم‬

‫كودكي ام را ننگريد‬
‫كه در آن گاه‬
‫شرم همه وجودتان را برخواهد گرفت‬
‫و خواهيد پي برد‬
‫كه اين تخم سترون‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪83‬‬

‫دركدامين فرهنگ‬
‫دركدامين بستر از تاريخ‬
‫زاييد‬
‫بالنده شد‬
‫و پيش از بلوغ مرد!‬

‫كودكي ام را ننگريد‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪84‬‬

‫گامهايم تاب گشودن نداشت‬
‫خيره ماندم بر دستان كوچكش‬
‫كه دراز مي گشت‬
‫آنگاه كه صداي گام كسي را مي شنيد‪.‬‬

‫تن كوچكش چنان خميده بر زمين پهن بود‬
‫كه جز انبوهي از پاهاي عجول‬
‫چيزي نمي ديد‬
‫با گامهايي بلند و پرشتاب‬
‫گويي كسي نمي خواست او را ببيند‪.‬‬

‫گامهايم ياراي گشودن نداشت‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪85‬‬

‫دار‬

‫به چوبه دار مسپاريد!‬
‫مرا به جرم‬
‫مهر ورزيدن‬
‫به جرم سادگي‬
‫دراحساسم‬
‫به دار نياويزيد!‬
‫مرا به چوبه اعتماد بياويزيد‬
‫اعدام من‪،‬‬
‫پايان احساس است‬
‫آويز جسد بي جان روحم‬
‫احساسم‬
‫ديگر شعله احساسم‬
‫نمي فروزد‬
‫مرا اعدام نكنيد!؟‬
‫مجموعه اشعار اجتماعی | ‪86‬‬

‫نمي دانم چه كردم ‪،‬‬

‫كه در عالم بگردم‬

‫نمي دانم زچه روي‪،‬‬

‫عمريست به دردم‬
‫تعكنون چنيان‬ ‫يواسعععني ر تعمره شعععنع‬ ‫ين طعاف‬
‫كمعب ر بيش جز‪ 022‬مقعنه منمت سعخمه جس‪.‬‬
‫هاچنين ميا يت ع اه مسععمق "تعمره شععنعس ع جا جن"‬
‫ميا بنعگ "جتماعا بيش جز در يَفَ مانوا" ميا كعشعععيه‬
‫مسعععا جتماعي جا جن"در تنگ جم ياععو‬ ‫"سععن تععگ‬
‫جي ان قنس ر جي ان تعمره شنعسعن بيرن م ز م بعشي‬
‫جشرعر جان درم ييز ب آاني جيياته هع جتماعي جرس‪.‬‬
‫‪Designed by: N.A‬‬