You are on page 1of 136

‫پرویز صدری‪:‬‬

‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫پیمان وهاب‌زاده‬

‫نشر الکترونیکی شهرگان‬


:‫پرویز صدری‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬
‫پیمان وهاب‌زاده‬

‫ شهرگان‬:‫صفحه‌آرایی و طراحی‬
ISBN: 9780973781540
© Peyman Vahabzadeh, 2015.
The right of Peyman Vahabzadeh is identified as the author of this work under
Canadian Copyright Act.
All Rights Reserved. No part of this book may be reproduced or utilized in
any form or by any means, electronic or mechanical, including photocopying,
recording, or by any information storage and retrieval system, without
permission in writing from the publisher.
Shahrgon Media Diversity Inc.
B3-1410 Parkway Blvd., Coquitlam BC, V3E 3J7 CANADA
Phone:1-778-300-4414
Email:books@shahrgon.com
‫سپاس و قدردانی‬

‫انتشار این کتاب بدون تشویق خانواده و دوستان پرویز ممکن نمی‌بود‪.‬‬
‫پیش از همه‪ ،‬از حوصله‌ی حسین صدری که به پرسش‌های بی‌پایانم با‬
‫صبوری پاسخ داد سپاسگزارم‪ .‬نسرین صدری‪ ،‬علی گلسرخی ‌‪ ،‬مهرنوش‬
‫مزارعی‪ ،‬و آذر نیز به پرسش‌هایم پاسخ دادند و گفتگو با مرا پذیرفتند‪.‬‬
‫زنده‌یاد دکتر خسرو شاکری متن را خواند و نظرها و تصحیحاتی را برایم‬
‫فرستاد و مدیون او هستم‪ .‬اصغر منجمی عکس‌های شعاعیان و صدری‬
‫را در اختیارم گذاشت و از او سپاسگزارم‪ .‬هادی ابراهیمی سردبیر و ناشر‬
‫شهروند ونکوور و مدیر «نشر الکترونیکی شهرگان» انتشار کتاب را‬
‫برعهده گرفت و با هنرمندی کتاب را چنین آراست‪ .‬از او سپاسگزارم‪.‬‬

‫‪5‬‬
‫پیش‌سخن‬

‫از رازهای ناگشوده‌ی جنبش چریکی‪ ،‬جنبشی که صدای نسلی دادخواه‬


‫و آرمان‌گرا از کنشگران جوان ایران در دهه‌ی پنجاه شد و راهی تازه‬
‫در خیزش اجتماعی پیشاروی اینان گشود‪ ،‬ماجرای زندگی سیاسی و‬
‫ساختار سیاسی کشور از‬
‫ِ‬ ‫ناپدید شدن پرویز صدری است‪ .‬با دگرگونی‬
‫پس انقالب ‪ ،۱۳۵۷‬و نیز کم‌توان شدن جنگ‌های آزادی‌بخش‪ ،‬در نظر‬
‫و در عمل‪ ،‬در ساحت جهانی‪ ،‬اندیشه مبارزه‌ی مسلحانه از توان افتاد و‬
‫آغازگر جنبش چریکی‬
‫ِ‬ ‫کاربردِ آن بی‌مورد شد‪ .‬بخش‌های بزرگ گروه‌های‬
‫«سیاسی»‬
‫ِ‬ ‫در ایران با شتاب از ساختار چریکی دست کشیدند و به رویکرد‬
‫زمان ایشان بود پرداختند‪،‬‬
‫ِ‬ ‫چنان‌که برآمده از درک و دانش سیاسی آن‬
‫وزن سیاسی پساانقالبی خود را نه‬ ‫هر چند همین گروه‌ها محبوبیت و ِ‬
‫مدیون درستی سیاست‌هایشان که همانا مدیون شهرت برآمده از دوره‌ی‬

‫‪7‬‬
‫پرویز صدری‬

‫پیچیدگی زندگی‬
‫ِ‬ ‫چریکی و ایثارگری انقالبی مبارزان همین دوره بودند‪ .‬در‬
‫سیاسی ایران در نخستین دهه‌ی پس از انقالب‪ ،‬آنگاه که حکومتی برآمده‬
‫از جنبشی سراسری اما متنوع و چندگانه می‌رفت تا به هر وسیله قدرت‬
‫خویش را بی‌رقیب سازد‪ ،‬بسیاری از مسائل دوران چریکی به فراموشی‬
‫سپرده شدند‪ .‬چنین بود که راز زندگی سیاسی و ناپدید شدن پرویز صدری‬
‫نیز به فراموشی سپرده شد‪ .‬از آنجا که به منزله‌ی مبارزی مستقل‪ ،‬پرویز‬
‫صدری عضو گروه‌های معروف چریکی سال‌های پنجاه و پس جزو میراث‬
‫و «افتخارهای» آن‌ها نبود‪ ،‬ناگزیر هیچیک از کوشندگان این دوره‪ ،‬حتی‬
‫بسیار پرویز‪ ،‬هرگز به ماجرای او نپرداختند‪ .‬هم‌اینان‪ ،‬که‬
‫ِ‬ ‫کسی از دوستان‬
‫زمانی رفقای پرویز بودند‪ ،‬به آسانی گذاشتند پرویز صدری به فراموشی‬
‫سپرده شود‪ .‬دریغا که این نوشتار نخستین و پس تنها مطلبی بوده و‬
‫هست که در چهل سال گذشته بر زندگی صدری نوشته شده است‪ .‬در‬
‫تاریخ‌نگاری‌های سال‌های اخیر‪ ،‬هرگاه که نامی از صدری برده و نشانی‬
‫از او داده شده‪ ،‬هماره در جستجوی زندگی مبارزی دیگر یا در رابطه‬
‫با دشواری تاریخ‌نگارانه‌ی دیگری بوده است‪ .‬از این رو‪ ،‬نه تنها انسانی‬
‫کوشنده‪ ،‬مهربان‪ ،‬و متعهد به نام پرویز صدری در محاق فراموشی‬
‫دچار آمد‪ ،‬بل ماجرای ناپدید شدن او نیز که دغدغه‌ی جمعی‪ ،‬تاریخی‪،‬‬
‫جمعی‬
‫ِ‬ ‫وجدانی نسل برخاسته از جنبش چریکی ــ و پس مسوولیت‬ ‫ِ‬ ‫و‬
‫کوشندگان چپ آن زمان ــ است‪ ،‬نیز به فراموشی سپرده شد‪ .‬و این شگفت‬
‫رهبران خودمنصوب سیاسی تنها افتخارات را‪،‬‬‫ِ‬ ‫نیست از فرهنگی که در آن‬
‫آن هم به هزینه‌ی دیگران‪ ،‬به سینه نشان می‌کنند و مسوولیت تصمیم‌های‬
‫خود را نمی‌پذیرند‪ .‬از سوی دیگر‪ ،‬امروز برخی ژورنالیست‌های بی‌نیاز‬
‫متد تاریخ‌نگاری و بی‌پشتوانه‌ی تربیت علمی‪ ،‬در پناه انتشار‬
‫از مطالعه‌ی ِ‬
‫اسنادی دستچین شده‪ ،‬مواردی غیرقابل دفاع از تاریخ چپ ایران را بیرون‬

‫‪8‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫اجتماعی چندگانه و گسترده‌ی‬


‫ِ‬ ‫می‌کشند و تالش می‌کنند تاریخ سیاسی و‬
‫چپ ایران را به چنان مواردی کاهش دهند‪.‬‬

‫این تحقیق پیش از هر چیز پاسخی است به آن فراموشی دوگانه‬ ‫ ‬


‫فراموشی‬
‫ِ‬ ‫و این ادعای «تاریخ‌نگاری‪ ».‬از دید من‪ ،‬این فراموشی بی‌تردید‬
‫فعال و انتخابی است و مسوول آن هم تک‌تک افرادی هستند که روزگاری‬
‫خود را رفیق پرویز می‌نامیدند‪ .‬پس این کتاب بیش و پیش از هر چیز برای‬
‫به یاد آوردن است‪ ،‬برای به یاد آوردن مردی که در راه آزادی مردم و کشور‬
‫خویش کوشید و از تالش‌های او نامی برده نشد‪ .‬این پژوهش‪ ،‬اما‪ ،‬شاید‬
‫نیز به قصد زدن تلنگری به حافظه‌های به خواب‌رفته‌ی دوستان بسیار پرویز‬
‫صدری گشاده‌دست و مهربان باشد ‌‪ ،‬دوستانی که اکنون‪ ،‬حدود چهل سال‬ ‫ِ‬
‫زندگی روزمره‪ ،‬به جای تکریم پرویز و‬
‫ِ‬ ‫پس از ناپدید شدن او‪ ،‬در گیرودار‬
‫سپردن رفیق خود را‬
‫ِ‬ ‫پرداختن به زندگی و راز ناپدید شدن وی‪ ،‬به فراموشی‬
‫برگزیده‌اند‪ .‬پس همچنان که آگاهم که این نوشتار نمی‌تواند پاسخی برای‬
‫بسیاری از رازهای زندگی پرویز صدری فراهم کند‪ ،‬و با آنکه می‌دانم این‬
‫پژوهش دچار کاستی است‪ ،‬امید من آن است که مطالعه‌ی حاضر پایه‌ی‬
‫پژوهشی گسترده‌تر در مورد پرویز صدری و انگیزه‌ای برای روشن کردن‬
‫گوشه‌های تاریک زندگی او توسط دوستانش باشد‪.‬‬

‫این نکته‌ها به کنار‪ ،‬می‌اندیشم که فراموشی جمعی و گزینشی‬ ‫ ‬


‫پیرامون پرویز صدری (و بسیاری دیگر) از سوی جنبشی که او خود را‬
‫پاره‌ای از آن می‌انگاشت و زندگی خود را وقف آن کرده بود‪ ،‬جنبشی که‬
‫کوشندگان آن به راحتی و با وجدان آسوده از کنار نام و زندگی کسانی‬
‫می‌گذرند که جایی در بلندپروازی‌های گروهی و فردی ایشان نداشته یا‬
‫ندارند‪ ،‬هرچند هم روزگاری همفکر و هم‌قطار ایشان بوده‌اند‪ ،‬مرا به تأملی‬

‫‪9‬‬
‫پرویز صدری‬

‫دو چندان در مورد میراث این جنبش و میراثخواران آن وامی‌دارد‪.‬‬

‫شناختن پرویز صدری را نخست مدیون پژوهش گسترده‌ام در‬ ‫ ‬


‫مورد زندگی و کارهای سیاسی و تئوریک مصطفی شعاعیان هستم‪ .‬و این‬
‫‪۱‬‬

‫نخستین دِ ین به شعاعیان مرا وامدار پروفسور خسرو شاکری می‌کند که در‬


‫سال ‪ ۲۰۰۱‬در پاریس نظر مرا به «موردِ صدری» جلب کرد‪ .‬استاد شاکری‬
‫نسخه‌ای از این کتاب را با مهربانی و توجه خواند و پیشنهادهای ایشان‬
‫بودند که به بهبود این متن یاری رساندند‪ .‬آنچه این نوشتار را ممکن کرد‪،‬‬
‫بیش از همه‪ ،‬تشویق و دلگرمی دوست نویسنده‌ام مهرنوش مزارعی است‪،‬‬
‫هم او که دوست پرویز نیز بود و هنوز پس از این همه سال چنان به روشنی‬
‫انسانیت پرویز یاد می‌کند که تو گویی پرویز در اینجا و در‬
‫ِ‬ ‫از زیبایی‌ها و‬
‫کنار ماست‪ .‬و نیز سپاسگزار نسرین صدری‪ ،‬حسین صدری‪ ،‬علی گلسرخی‬
‫و آذر هستم که به پرسش‌هایم پاسخ دادند و دانسته‌ها و یادمانده‌های خود‬
‫از پرویز را برایم بازگو کردند‪ .‬تصویرهای پرویز را خواهر ایشان‪ ،‬خانم‬
‫نسرین صدری‪ ،‬در اختیارم گذاشتند‪ .‬تصاویر دیگر را مدیون رفیق شعاعیان‬
‫و صدری‪ ،‬اصغر منجمی‪ ،‬هستم‪ .‬حسین صدری نسخه‌ی پایانی این نوشته را‬
‫خواند و نظراتی برای تدقیق آن ارائه داد‪ .‬این پژوهش در نوامبر ‪ ۲۰۰۸‬آغاز‬
‫شد و گفتگوهای مربوط به آن بیش از یک سال به درازا کشید‪ .‬یک سال‬
‫امید دستیابی به‬
‫نگارش یافته‌هایم‪ ،‬به ِ‬
‫ِ‬ ‫دیگری نیز به پژوهش متنی گذشت‪ .‬در‬
‫خاطراتی جدید از کنشگران آن دوره‪ ،‬یکی دو سال دیگر نیز درنگ کردم‪ .‬در‬
‫این دوره با دوستانی از پرویز تماس گرفتم که یا دعوت مرا جدی نگرفتند و‬
‫یا نخواستند در این پژوهش شرکت کنند و محترمانه از گفتگو با من پوزش‬
‫خواستند‪ .‬آنچه در اینجا می‌خوانید‪ ،‬بر پایه‌ی دانسته‌های خانواده و دوستان‬
‫و نیز بر پایه‌ی برخی نوشته‌های تاریخی منتشر شده در چند سال اخیر است‪.‬‬
‫پس آنچه این روایت از زندگی سیاسی پرویز صدری به خواننده می‌دهد‬

‫‪10‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫هدیه‌ای است جمعی از سوی دوستداران پرویز‪ ،‬هر چند من به تنهایی‬


‫مسوول کمبودها و نادرستی‌های آن هستم‪.‬‬

‫و سرانجام یک نکته‌ی مهم متدلوژیک‪ :‬چنان که گفته شد‪ ،‬پژوهش‬ ‫ ‬


‫حاضر بیش از هر چیز تالشی است برای آوردن زندگی سیاسی و راز ناپدید‬
‫شدن پرویز صدری به ساحت عمومی‪ .‬امید این مقاله آن است که تلنگری‬
‫زده باشد به حافظه‌های دوستان پرشمار پرویز که در این سال‌ها‪ ،‬به هر‬
‫دلیلی‪ ،‬سکوت پیشه کرده‌اند‪ .‬از آنجا که در سی‌وچند سال پس از انقالب‬
‫هیچ مدرکی از نیروهای امنیتی حکومت پهلوی در مورد پرویز صدری منتشر‬
‫روایت حاضر ناگزیر بر پایه‌ی خاطرات افراد ــ در حدود چهل‬‫ِ‬ ‫نشده است‪،‬‬
‫سال بعد ــ بازسازی شده است‪ .‬کسانی که با تاریخ‌نگاری آشنایند می‌دانند‬
‫که حافظه‌ی انسان در بسیاری موارد فاکت‌ها‪ ،‬تاریخ‌ها و علیت‌ها را جابجا‬
‫و «شخصی» می‌کند و از این رو در تاریخ شفاهی می‌بایست خاطرات حتم ًا‬
‫با مراجعه به منابع چندگانه تدقیق شوند‪ .‬در اینجاست که پژوهش آرشیوی ــ‬
‫که در این مورد از آن محرومم ــ به دقت پژوهش یاری می‌رساند‪ .‬امید من‪،‬‬
‫چنانکه گفته شد‪ ،‬آن است که دوستان و دوستداران بیشمار پرویز صدری در‬
‫کاری که آغاز شده مرا یاری رسانند‪.‬‬

‫‪11‬‬
‫‪۱‬‬
‫پرویز صدری ‌‪ :‬آغاز یک زندگی سیاسی‬

‫پرویز صدری در پانزدهم بهمن ماه ‪ ۱۳۲۱‬در تهران زاده شد و یکی از‬
‫شش فرزند خانواده‌ی صدری بود‪ .‬مصطفی صدری (که از سوی مادر‬
‫ناتنی بود) در سال ‪ ۱۳۱۱‬به دنیا آمده بود‪ .‬در دوران جنبش ملی کردن‬
‫نفت و دوره‌ی دانشجویی‪ ،‬مصطفی از اعضای حزب پان ایرانیست و از‬
‫هواداران پابرجای دکتر مصدق بود‪ ،‬و نیز گویا با «کمیته افسران آزاد»‬
‫(که متشکل از افسران ناسیونالیست بود) نیز همکاری داشت‪ .‬هم او‬
‫بود که با آوردن روزنامه‌ها و اعالمیه‌ها به خانه‪ ،‬در دوران نخست‌وزیری‬
‫دکتر مصدق‪ ،‬پرویز و حسین نوجوان را با دنیای سیاست آشنا کرده بود‪.‬‬
‫به گفته‌ی حسین صدری‪ ،‬مصطفی در سال ‪ ۱۳۴۰‬به طرزی مشکوک و‬
‫پس از مسمومیتی ناگهانی و شدید و توام با تشنج‪ ،‬پس از سه یا چهار‬

‫‪13‬‬
‫پرویز صدری‬

‫روز بستری شدن در منزل‪ ،‬در هنگام انتقال به بیمارستان شماره ‪ ۲‬ارتش‪،‬‬
‫جان سپرد‪ .‬به گفته‌ی حسین صدری‪ ،‬حتی کالبد شکافی مصطفی صدری‬
‫نیز علت مرگ وی را روشن نکرد‪ ۲.‬پروین صدری‪ ،‬زاده‌ی ‪ ،۱۳۱۷‬به‬
‫دانشکده پزشکی رفت و پزشک متخصص اطفال و داخلی شد‪ .‬نسرین‬
‫صدری‪ ،‬زاده‌ی ‪ ،۱۳۲۰‬فارغ‌التحصیل رشته‌ی مهندسی نساجی از دانشگاه‬
‫پلی‌تکنیک تهران است و از نخستین زنانی بود که به رتبه‌ی مدیرکلی‪ ،‬در‬
‫وزارت کار‪ ،‬رسید‪ .‬پس از این سه‪ ،‬پرویز ‌‪ ،‬چنان که شرح آن خواهد رفت‪،‬‬
‫فارغ‌التحصیل مهندسی متالورژی از هنرسرای عالی تهران بود‪ .‬حسین‬
‫صدری‪ ،‬زاده‌ی ‪ ،۱۳۲۵‬لیسانسیه‌ی علوم اجتماعی از دانشگاه تهران و‬
‫تگزاس آمریکا گرفته‬
‫ِ‬ ‫فوق‌لیسانس اقتصاد را از دانشگاه ‪ Saint Mary‬در‬
‫است‪ .‬آخرین فرزند خانواده‌ی صدری‪ ،‬حسن‪ ،‬در سال ‪ ۱۳۲۷‬زاده شده و‬
‫‪۳‬‬
‫فارغ‌التحصیل رشته‌ی برق از دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران است‪.‬‬

‫پدر و مادر هر دو معلم بودند و پس فرزندان ایشان در خانواده‌ای‬ ‫ ‬


‫فرهنگی برآمدند و این را بیش‌تر مدیون مادر‪ ،‬صفیه ملک‌الکالمی‪ ،‬هستند‬
‫که پس از تولد دومین فرزند از معلمی دست کشیده و به پرورش فرزندان‬
‫پرداخته بود‪ .‬پدر‪ ،‬مرتضی صدری‪ ،‬نیز سپس از معلمی به رده‌های اداری‬
‫تهران وزارت‬
‫ِ‬ ‫آموزش رفت‪ .‬آخرین مقام او ریاست تربیت بدنی استان‬
‫فرزندان خانواده‌ی صدری خرده‌مالک‬
‫ِ‬ ‫پدری‬
‫ِ‬ ‫پدربزرگ‬
‫ِ‬ ‫فرهنگ بود‪.‬‬
‫پدربزرگ مادری پرویز و خواهران و برادرانش‪ ،‬به گفته‌ی‬
‫ِ‬ ‫کشاورزی بود‪.‬‬
‫حسین صدری‪ ،‬ادیب و فرهنگ‌دوست و «آدمی‪ ...‬استثنایی» بود‪ :‬او‬
‫«شاعر‪ ،‬خطاط‪ ،‬نقاش‪ ،‬حکاک‪ ،‬گراورساز‪ ،‬و پرورش‌دهنده‌ی گل با چند‬
‫نمونه‌ی ابداعی‪ ...‬بود‪ ».‬به تخلص «شرقی» شعر می‌نوشت‪ .‬از آنجا که وی‬
‫به سبب شعرهایش لقب «ملک‌الکالمی» گرفته بود‪ ،‬سپس‌تر نام خانوادگی‬
‫خود را از مجیدی به ملک‌الکالمی عوض کرده بود‪ ۴.‬به همین روایت‪ ،‬آقای‬

‫‪14‬‬
‫ملک‌الکالمی «در قبل و اوان شهریور بیست [‪ ]۱۳۲۰‬پست و مقام مهمی‬
‫در نخست وزیری داشت‪ .‬برحسب گفته‌ی مادرم تحت فشار و اجبار از او‬
‫خواسته شده تا کتیبه‌های منقوش در آرامگاه رضاشاه را به شعر بسراید و‬
‫به خط خود بنویسد‪ .‬که این اجبار او را سخت می‌آزرد و افسرده و بیمارش‬
‫می‌سازد به گونه‌ای که مادرم از او نقل می‌کرد که گفته بود با پایان یافتن‬
‫این کار من هم دق می‌کنم و پایان می‌پذیرم‪ .‬با این دروغ‌هایی که مجبورم‬
‫بگویم و به خط خود بنویسم‪ .‬و از قضا حدود ًا چنین هم می‌شود و جان‬
‫‪۵‬‬
‫می‌سپارد‪».‬‬

‫پرویز در این خانواده‌ی متوسط و فرهنگی بالید‪ .‬از کودکی دچار‬ ‫ ‬


‫بیماری زخم معده بود و پس از معالجه‌های بسیار‪ ،‬سرانجام پزشکی حاذق‬
‫توانست با رژیم خوراکی در بیماری او بهبود ایجاد کند‪ .‬او به دبستان‬
‫قائم‌مقام و دبیرستان شاهرضا رفت و با دیپلم ریاضی فارغ‌التحصیل‬
‫شد‪ .‬در این سال‌ها‪ ،‬همواره از شاگردان ممتاز بود‪ .‬در سال‌های آخر‬
‫دبیرستان‪ ،‬با توجه به توانایی‌های پرویز‪ ،‬دبیران ریاضی و فیزیک غالب ًا از‬
‫وی برای کمک به دانش‌آموزان دیگر و نیز تصحیح اوراق امتحانی استفاده‬
‫می‌کردند‪ .‬در سال نخست دانشکده‪ ،‬شاید به سبب زندگی دانشجویی و‬
‫رعایت نکردن رژیم خوراکی و نیز نوشیدن الکل‪ ،‬بیماری معده بازگشت‬
‫و پرویز را چندان آزار داد تا سرانجام با یک عمل جراحی به آن پایان داده‬
‫شد‪ِ ۶.‬سمت اداری پدر‪ ،‬که چند سالی‪ ،‬در تابستان‌ها‪ ،‬مسوول «دایره‌ شنا»‬
‫و نیز ِسمت پسرعموی پرویز که مدیرکل تربیت بدنی ایران و و اوایل‬
‫مدتی هم مربی ولیعهد (محمدرضا شاه بعدی ‌) بود‪ ،‬پای پرویز و حسین‬
‫را به اماکن ورزشی باز کرد و این هر دو به ورزش‌های گوناگون و بیش‬
‫از همه به شنا پرداختند‪ .‬از همین رهگذر‪ ،‬پرویز قهرمان دوم شنای کشور‬
‫در رشته‌ی شنای پروانه و حسین نیز قهرمان شیرجه کشور در رشته‌ی‬

‫‪15‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪۷‬‬
‫‪ Springboard‬شدند‪.‬‬

‫پدر و مادر خانواده «سیاسی ‌» نبودند‪ ،‬اما نسبت به مسائل سیاسی‬ ‫ ‬


‫نیز بی‌تفاوت نبودند‪ .‬اینان فرایض دینی را بی‌‌تعصب و بدون تحمیل بر‬
‫فرزندان خود به جای می‌آوردند‪ .‬در نیمه‌های دهه‌ی ‪ ،۱۳۳۰‬پدر در سن‬
‫پنجاه‌ودو سالگی درگذشت‪ .‬از ویژگی‌های به یادماندنی پرویز عشقی بود‬
‫که نسبت به مادرش داشت‪ .‬در این فضای فرهنگ‌دوست و صمیمی‬
‫خانوادگی‪ ،‬و با توجه به آشنایی پرویز و حسین با «غدغن‌های سیاسی»‬
‫از طریق برادر بزرگشان مصطفی‪ ،‬در سال ‪( ۱۳۳۹‬زمانی که دیگر پدر‬
‫زنده نبود) و با گشوده شدن نسبی فضای سیاسی کشور ــ ناشی از تالش‬
‫شاه برای جلب حمایت دمکرات‌های امریکا‪ ،‬که در این سال‌ها در قدرت‬
‫اصالحات معروف به «انقالب سفید» ــ این دو به‬
‫ِ‬ ‫بودند‪ ،‬برای برنامه‌ی‬
‫مسائل سیاسی عالقمند شدند‪ ،‬هر چند مصطفی آنان را از سیاست برحذر‬
‫می‌داشت‪ .‬این گرایش تازه از این نظر جالب است که پرویز و حسین در‬
‫دوران نوجوانی «شاه‌دوست» بودند و در همین سال‌ها بود که به گفته‌ی‬
‫‪۸‬‬
‫حسین صدری‪« ،‬آثار شک نسبت به نظام حاکم در ما جوانه زده بود‪».‬‬

‫در سال ‪ ۱۳۳۸‬و هنگام نخست‌وزیری دکتر اقبال و اعتصاب‬ ‫ ‬


‫محصالن‪ ،‬این دو در تظاهرات شرکت کرده و پروین‪ ،‬خواهر ایشان‪ ،‬نیز‬
‫خبرهایی از خیزش‌های دانشجویان را به خانه می‌آورد‪ .‬اکنون روحیه‌ی‬
‫خیزش اجتماعی در‬
‫ِ‬ ‫طغیان جوانی اینان‪ ،‬به مشاهده‌ی حسین صدری‪ ،‬با‬‫ِ‬
‫کشور گره خورده بود و در این جریان پرویز به جنبش جوانان معترض‬
‫زمانه‌ی خود پیوست‪ .‬اعتصاب معلمان در سال ‪ ۱۳۳۹‬و آغاز فعالیت‌های‬
‫جبهه ملی دوم در همان سال‪ ،‬می‌رفت تا پرویز و حسین صدری را در‬
‫‪۹‬‬
‫جنبش اعتراضی بپروَ َرد‪.‬‬

‫‪16‬‬
‫‪۲‬‬
‫دوران دانشجویی و آشنایی با شعاعیان‬

‫باری‪ ،‬در این چرخش سنی و فکری بود که پرویز در سال ‪ ۱۳۴۰‬دیپلم‬
‫ریاضی گرفت و در رشته‌ی متالورژی «انستیتوی تکنولوژی تهران»‬
‫(«هنرسرای عالی») پذیرفته شد‪« ۱۰.‬هنرسرای عالی» در سال ‪ ۱۳۰۸‬بنیاد‬
‫گذاشته شده بود و در سال ‪ ۱۳۳۶‬به «انستیتوی تکنولوژی تهران» بازنامیده‬
‫شد و سپس در ‪ ۱۳۴۱‬به محوطه‌ی دانشگاهی وسیعی در نارمک جای‬
‫داده شد‪ .‬در ‪« ۱۳۵۱‬نام هنرسرای عالی‪ »،‬که دوباره برگزیده شده بود‪ ،‬به‬
‫«دانشکده علم و صنعت» و از سال ‪« ۱۳۵۷‬دانشگاه علم و صنعت» عوض‬
‫شد‪ .‬در این هنگام حسین‪ ،‬که رابطه‌ی همچنان نزدیکی با پرویز داشت‪،‬‬
‫به دبیرستان رخشان (خوارزمی شماره ‪ )۱‬رفت که در نزدیکی دانشگاه‬
‫تهران بود‪ .‬پرویز جوان انسانی بود گشاده‌دست و بسیار شوخ‌طبع‪ .‬ورود به‬

‫‪17‬‬
‫پرویز صدری‬

‫دانشگاه‪ ،‬همچنین‪ ،‬همزمان با دگرگونی در باور فردی پرویز شد‪ .‬به گفته‌ی‬
‫یکی از دوستانش‪ ،‬پرویز «می‌گفت من تا سال اول دانشگاه آدم مذهبی‬
‫بودم و نماز می‌خواندم و بعدش یک مقداری آگاهی‌هایم که باال رفت‪ ،‬از‬
‫‪۱۱‬‬
‫مذهب بریدم‪».‬‬

‫ورود پرویز به انستیتوی تکنولوژی طبیعت ًا سبب آشنایی او با‬ ‫ ‬


‫دانشجویانی شد که‪ ،‬با وجود گرایش‌های متفاوت‪ ،‬در آن سال‌ها پیرامون‬
‫جبهه ملی دوم گرد آمده بودند‪ .‬این آشنایی‌ها زندگی پرویز را برای همیشه‬
‫تغییر دادند و از دل این روابط دوستی‌های ژرفی زاده شدند‪ .‬مهم‌تر از همه‪،‬‬
‫آشنایی پرویز با علی گلسرخی (ورودی ‪ ،)۱۳۳۸‬بهزاد نبوی‪ ،‬سیاوش‬
‫سمیعی‪ ،‬انوشیروان بجنورد‪ ،‬سیروس نیک‌نفس (ورودی ‪ ،)۱۳۳۹‬و‬
‫سرانجام مصطفی شعاعیان (ورودی ‪ )۱۳۳۷‬بود‪ .‬از میان این‌‌ها‪ ،‬پرویز‬
‫چندان خویش زبانزد‬
‫ِ‬ ‫جسارت‬
‫ِ‬ ‫سر شوخ‌طبعی و‬‫صدری و بهزاد نبوی از ِ‬
‫دانشجویان بودند‪ .‬جالب آنکه نسرین صدری خواهر پرویز نیز همزمان با‬
‫پرویز به «پلی‌تکنیک» پذیرفته شد (که در این زمان در جوار «انستیتوی‬
‫تکنولوژی» بود) و آشنایی نسرین با علی گلسرخی سرانجام به ازدواج این‬
‫دو (همزمان با فارغ‌التحصیلی پرویز) انجامید‪ ،‬و پس‪ ،‬پرویز و گلسرخی‬
‫در رابطه‌ی خانوادگی با یکدیگر قرار گرفتند‪ ۱۲.‬با ورود به دانشگاه‪ ،‬پرویز‬
‫صدری خود را یکسره «درگیر مسایل سیاسی و جلسات و اعتراضات و‬
‫برخوردها و غیره» کرده و «تقریب ًا درس را به کناری گذارده بود و چندان‬
‫بدان نمی‌پرداخت و در عوض وقت خود را بیشتر صرف مطالعه می‌نمود‪.‬‬
‫در همین دوره بود که با مبانی تئوریک و فلسفی آشنا شد و کتاب‌هایی را‬
‫‪۱۳‬‬
‫که بدست می‌آورد در اختیار [حسین] هم می‌گذاشت‪».‬‬

‫دانست ‌ه است که با پدیداری جبهه ملی دوم در فضای سیاسی این‬ ‫ ‬

‫‪18‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫سال‌ها و با اوج‌گیری دوباره‌ی جنبش دانشجویی‪« ،‬سازمان دانشجویی‬


‫جبهه ملی» خودبه‌خود چتر سازمانی گرایش‌های گوناگون دانشجویی‬
‫شد‪ .‬به گفته‌ی گلسرخی‪« ،‬یک گروه آن روزها مطرح بود و آن هم جبهه‬
‫ملی بود‪ ...‬و همه‌ی دانشجویان با همه‌ی گرایش‌ها به جبهه ملی پیوسته‬
‫بودند و در لوای جبهه ملی بودند‪[ ،‬حتی] اگر تفکری هم در راستای‬
‫میان تأثیر این دوستی‌های نو‪« ،‬نقش مصطفی‬ ‫ِ‬ ‫دیگری می‌داشتند‪ ۱۴».‬در‬
‫شعاعیان‪ ...‬از دیگران ممتاز بود‪ ۱۵».‬حسین‪ ،‬که نه تنها برادر که بعدها رفیق‬
‫و همرزم پرویز و مصطفی نیز شد‪ ،‬در نخستین دیدارش‪ ،‬شعاعیان را «جوان‬
‫نسبت ًا ورزیده‌ای‪ ...‬با موهایی کوتاه و کم‌پشت به رنگ خرمایی و سبیل‬
‫پرپشتی به همان رنگ» به یاد می‌آورد‪ ۱۶.‬مصطفی از کسانی بود که نسل‬
‫دانشجویان رادیکالی را نمایندگی می‌کرد که در پیرامون کنگره‌ی اول جبهه‬
‫ملی دوم در دی‌ماه ‪ ۱۳۴۱‬با رهبری محافظه‌کار جبهه اختالف داشتند‪ .‬در‬
‫این دوره پرویز نیز همواره در کنار شعاعیان بود‪ ۱۷.‬کنگره‌ی جبهه ملی از‬
‫چهارم تا یازدهم دی ماه ‪ ۱۳۴۱‬در خانه‌ی حاج حسن قاسمیه در تهران‬
‫پارس برگزار شد‪ .‬در همین سال‌ها بود که «سازمان دانشجویان دانشگاه‬
‫تهران وابسته به جبه ‌ه ملی» سامان یافت که نشریه‌ای به نام پیام دانشجو‬
‫نیز منتشر می‌کرد‪ .‬بیژن جزنی از شاخص‌ترین نمایندگان دانشجویان بود‪.‬‬
‫به گفته‌ی هدایت‌الله متین دفتری‪« ،‬با وجودی که بیژن هیچگاه عضو‬
‫کمیته‌ی دانشگاه نبود‪ ،‬اما جزو معدود کسانی بود که در سرنوشت کارها‬
‫و تصمیم‌گیری‌ها صاحب‌نظر بود‪ .‬به عبارت دیگر‪ ،‬رهبران فراکسیون‌های‬
‫مختلف به هر حال با هم توافق و تفاهم و تعامل فکری داشتند؛ مثل‬
‫هوشنگ کشاورز‪ ،‬داریوش فروهر‪ ،‬بیژن جزنی‪ ،‬حسن ظریفی‪ ،‬بنی‌صدر و‬
‫ن جزنی ـ‬‫ن اصلی وجود داشت‪ :‬فراکسیو ‌‬ ‫حبیبی و شعاعیان‪ .‬سه فراکسیو ‌‬
‫‪۱۸‬‬
‫ن مصطفی شعاعیان‪ ،‬و فراکسیون‌ حزب ملت ایران‪».‬‬
‫ظریفی‪ ،‬فراکسیو ‌‬

‫‪19‬‬
‫پرویز صدری‬

‫گرایش اصالح‌خواهی در جبهه ملی از سوی‬ ‫ِ‬ ‫نقد‬


‫درون ِ‬
‫ِ‬ ‫یادآوری کنیم که از‬
‫دانشجویان بود که جناح چپ دانشجویان جبهه ملی شکل گرفته بود‪.‬‬
‫بعدی چپ ایران از دل تجربه‌های این‬
‫ِ‬ ‫برخی از چهره‌های شناخته‌ی شده‌ی‬
‫گرایش دانشجویی به نتایج آینده (مبارزه‌ی مسلحانه) برای کنش سیاسی‬
‫رسیدند‪ .‬از آن جمله‌اند بیژن جزنی و مصطفی شعاعیان‪ ،‬که به گفته‌ی‬
‫ی پس از سرکوبی جنبش در خرداد‬ ‫ایرج واحدی‌پور‪ ،‬از سال ‪ ۱۳۴۱‬تا کم ‌‬
‫‪ ،۱۳۴۲‬چند بار با یکدیگر مالقات کردند‪ .‬به گفته‌ی واحدی‌پور‪« ،‬در آن‬
‫زمان جناح چپ دانشجویی جبهه ملی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و خط او را‬
‫مارکسیسم آمریکایی می‌شناختند‪ ۱۹».‬برچسب «مارکسیسم آمریکایی» را‬
‫بیژن جزنی در تاریخ سی ساله‌‪ ،‬برای تمسخر محفل شعاعیان و رفقایش‪،‬‬
‫همه‌گیر کرد‪ ،‬که این نویسنده در جای دیگری مفصل بدان‪ ،‬و اتهام‌های‬
‫پیوسته به این تصویرسازی‪ ،‬پرداخته است‪ ۲۰.‬در اینجا تنها بدین اشاره‬
‫می‌کنم که محفلی که پیرامون محمود توکلی در اواخر دهه‌ی سی و اوایل‬
‫دهه‌ی چهل وجود داشت‪ ،‬و شعاعیان نیز در این محفل بود‪ ،‬در تحلیل‬
‫رقابت دو امپریالیسم در ایران می‌خواست از تضاد میان امپریالیسم‬
‫ِ‬ ‫خود از‬
‫انگلیس و آمریکا‪ ،‬و وابستگان ایرانی آنها‪ ،‬به سود جنبش مردمی ایران بهره‬
‫گیرد‪ .‬در این تحلیل انگلستان نمودِ امپریالیسمی میرنده و آمریکا نماینده‌ی‬
‫امپریالیسمی رشدیابنده‪ ،‬از نظر تکامل نیروهای مولد‪ ،‬دیده می‌شدند‪ .‬این‬
‫تحلیل را محمود توکلی در چه باید کرد؟ (فروردین ‪ )۱۳۴۱‬در چند‬
‫دید توکلی و دوستانش‪ ،‬می‌شد‬ ‫نسخه‌ی دستنویس منتشر کرد‪ .‬پس‪ ،‬از ِ‬
‫از نفوذ آمریکا بر شاه به سود جنبش استفاده کرد‪ .‬اگر به دگرگونی‌های‬
‫‪۲۱‬‬

‫سیاسی ایران در سال‌های ‪ ۱۳۳۹‬و ‪ ۱۳۴۲‬بنگریم‪ ،‬روشن می‌شود که فشار‬


‫دولت دمکرات آمریکا بر شاه بود که فضای سیاسی را در این سال‌ها‪،‬‬
‫علیرغم تمایل شاه‪ ،‬باز کرد و منجر به تجربه‌ی تاریخساز جبهه ملی و‬

‫‪20‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫ظهور روحانیان مخالف شد و سرکوب این جنبش بود که نسلی از جوانان‬


‫این ده ‌ه را به سوی مبارزه‌ی مسلحانه در دهه‌ی پنجاه هدایت کرد‪.‬‬

‫باری‪ ،‬در سال ‪ ۱۳۴۱‬زلزله‌ی ویرانگر بویین‌زهرا روی داد‪ .‬پرویز‬ ‫ ‬


‫به همراه دیگر دانشجویان برای هم‌یاری به زلزله‌زدگان به بویین‌زهرا رفت‬
‫سفر وی تصویری به جا مانده که در همین کتاب آورده شده‬ ‫ِ‬ ‫و از این‬
‫است‪ .‬در این ماه‌های بحرانی بود که حسین صدری از محفلی دانشجویی‬
‫که پیش‌تر با آن تماس داشت جدا شد و از طریق پرویز به «جریانات‬
‫دانشجویی رادیکال پیوسته» و در این رابطه با شعاعیان‪ ،‬که او را مجذوب‬
‫خود کرده بود‪ ،‬بیشتر آشنا شد‪ .‬حسین به یاد می‌آورد که مصطفی همواره‬
‫به مطالعه مشغول بود‪ ،‬حتی هنگام راه رفتن یا در اتوبوس‪ .‬به مشاهده‌ی‬
‫وی‪« ،‬مصطفی کسی بود که ظاهر با باطن‌اش‪ ،‬تئوری با عمل‌اش‪ ،‬کردار با‬
‫اندیشه‌اش تا حد زیادی به یگانگی رسیده بودند‪ .‬همانگونه زندگی می‌کرد‬
‫که می‌اندیشید و یا بالعکس و تظاهری در کارش نبود‪ ۲۲».‬حسین که‬
‫به دبیرستان رخشان در نزدیکی دانشگاه تهران می‌رفت همراه پرویز در‬
‫حرکت‌های دانشجویان شرکت می‌کرد‪ ،‬و به گفته‌ی او‪ ،‬مصطفی از قدرت‬
‫استدالل پرویز ستایش می‌کرد و می‌گفت‪« :‬پرویز هر کسی را مجاب‬
‫‪۲۳‬‬
‫می‌کند و مشکل بتوان در بحث با او درافتاد‪».‬‬

‫در این زمان بود که بر پایه‌ی تجربه‌هایش در جنبش دانشجویی‬ ‫ ‬


‫و جبهه ملی در سال‌های آغازین گشودگی سیاسی‪ ،‬شعاعیان مقاله‌ی مهم‬
‫اما همچنان ناشناخته‌ی «نسل جوان و جبهه ملی» را نوشت‪ .‬این مقاله‬
‫تأیید دکتر مصدق (در تبعید در احمدآباد) را نیز به همراه داشت و حاکی‬
‫از بدبینی او نسبت به روند تصمیم‌گیری‌های رهبران نوی جبهه ملی نیز‬
‫بود‪ ۲۴.‬این مقاله‪ ،‬به امضای «سرباز» «تقدیم به اولین کنگره جبهه ملی‬

‫‪21‬‬
‫پرویز صدری‬

‫ایران» (دی‌ماه ‪ )۱۳۴۱‬شده است و پس طبیعی است که شعاعیان باید این‬


‫مقاله را در ماه‌های پیش از کنگره همان سال نوشته بوده باشد (تاریخی‬
‫پای مقاله نیست)‪ .‬این مقاله شامل تحلیلی گسترده (که نسخه‌ی تایپی آن‬
‫یکصد صفحه است) می‌شود که در آن شعاعیان به ارزیابی گذشته‌ی جبهه‌‬
‫ملی ایران‪ ،‬برآوردِ کارکرد دکتر مصدق و نیز حزب توده ایران‪ ،‬کودتا‪،‬‬
‫ارزیابی نیروهای خارجی در ایران‬
‫ِ‬ ‫نقش احزاب‪ ،‬مساله‌ی نفت‪ ،‬و البته‬
‫می‌پردازد و در این راستا از «آمریکا‌‪ :‬استعمار تازه‌نفس» یاد می‌کند‪ .‬از دید‬
‫شعاعیان‪« ،‬روزنه‌»ای در فضای سیاسی ایران باز شده است که جبهه ملی‬
‫می‌تواند‪ ،‬با به کارگیری تاکتیک و استراتژی درست‪ ،‬از آن به سود مردم‬
‫ایران بهره گیرد‪ .‬دگرگونی‌های اقتصادی و سیاسی پس از کودتا‪ ،‬به گفته‌ی‬
‫شعاعیان‪ ،‬برخاسته از نزدیکی شاه به سیاست خارجی ایاالت متحده بود‪.‬‬
‫برای سازگار کردن جبهه ملی با شرایط نو‪ ،‬شعاعیان شش پیشنهاد در‬
‫زمینه‌ی ساماندهی رهبری جبهه می‌دهد‪ .‬این پیشنهادها به تمامی در مورد‬
‫دمکراتیزه کردن ساختار نخبه‌گرای رهبری جبهه و ایجاد رابطه‌ی دوسویه‬
‫با بدنه‌ی جبهه و به ویژه جنبش دانشجویی هستند‪ .‬از دل این پیشنهادها‪،‬‬
‫شعاعیان استراتژی بسیج کارگران و زحمتکشان را پیش می‌کشد‪ .‬این‬
‫پیشنهادها را وی در رابطه با شرکت گسترده‌تر و موثرتر جبهه ملی در‬
‫انتخابات مجلس مطرح می‌کند‪ .‬به دیگر سخن‪ ،‬در این سال‌ها شعاعیان‬
‫همچنان بر این باور است که می‌توان‪ ،‬همانند دکتر مصدق‪ ،‬از راه بسیج‬
‫مردم و با استفاده از نهادهای دمکراتیک موجود (مجلس و انتخابات) به‬
‫‪۲۵‬‬
‫دگرگونی اساسی در کشور دست یافت‪.‬‬

‫باری‪ ،‬نگاه شعاعیان و تحلیل وی‪ ،‬به گواه تاریخ‪ ،‬به فراموشی‬ ‫ ‬
‫سپرده شدند‪ ،‬و شاه‪ ،‬پس از اطمینان از حمایت مالی غرب از برنامه‌های‬
‫اصالحی خود‪ ،‬به تحمیل فروبستگی و اعمال اقتدار فردی بر سیاست‌های‬

‫‪22‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫کشور روی آورد‪ ،‬که نخستین نمونه‌ی آن سرکوب خرداد ‪ ۱۳۴۲‬بود‪.‬‬


‫حسین صدری روز ‪ ۱۵‬خرداد ‪ ۱۳۴۲‬را به یاد می‌آورد‪ ،‬روزی که دانشگاه‬
‫تهران محاصره شده بود و در حدود دو هزار دانشجو‪ ،‬که پرویز و حسین نیز‬
‫در میان آنها بودند‪ ،‬با نیروهای نظامی درگیر شدند‪ .‬با ورود تانک‌ها و آغاز‬
‫تیراندازی‪ ،‬تظاهرات به میدان ‪ ۲۴‬اسفند و خیابان آیزنهاور کشیده شد و در‬
‫این درگیری بود که حسین صدری با کمانه کردن ترکش گلوله‌ای به صورتش‬
‫آتی پس‬‫زخمی شد‪ ۲۶.‬پس از روشن شدن دامنه‌ی سرکوب و در ماه‌های ِ‬
‫از آن‪ ،‬کوشندگان دانشجویی به تدریج فعالیت‌های پراکنده‌ی چندی‪ ،‬مانند‬
‫شعاردهی و سخنرانی غافلگیرکننده در معابر عمومی‪ ،‬را مورد تجربه قرار‬
‫دادند‪ .‬این تجربه‌ها به ويژه در مورد تحریم انتخابات مجلس در شهریور‬
‫‪ ۱۳۴۳‬صورت گرفتند و در یکی از شعاردهی‌های همین زمان بود که‪ ،‬به‬
‫‪۲۷‬‬
‫گفته‌ی حسین صدری‪ ،‬بهزاد نبوی در چهارراه امیراکرم دستگیر شد‪.‬‬

‫درست در همین زمان بود که شعاعیان دانشگاه را با رتبه‌ی‬ ‫ ‬


‫عالی به پایان رساند و پس از آن که بورسیه تحصیلی برای آمریکا‪ ،‬که به‬
‫فارغ‌التحصیالن ممتاز دانشگاه‌ها تعلق می‌گرفت‪ ،‬را رد کرد‪ ،‬برای خدمت‬
‫دولتی‪ ،‬به جبران دریافت کمک‌هزینه تحصیلی در زمان دانشجویی‪ ،‬راهی‬
‫کاشان شد تا به تدریس در دبیرستان بپردازد‪ ۲۸.‬وی در این مدت دست کم‬
‫ماهی یک بار به تهران می‌آمد و پرویز صدری هم گهگاه برای دیدارش به‬
‫کاشان می‌رفت‪« ۲۹.‬مصطفی به خاطر اینکه از ایزوله شدن در محیط بسته‌ی‬
‫کاشان به در آید‪ ،‬به تالش افتاد تا خود را به گونه‌ای به تهران منتقل سازد و‬
‫یادم هست که در همان حوالی بر روی مطالبی مشترک ًا مطالعه [می‌کردند]‬
‫و پرویز در‪ ...‬کتاب‌ها بسیار یادداشت‌برداری و نت‌نویسی می‌کرد‪ .‬روزی‬
‫به من گفت که مصطفی جهت تماس‌های مکرر می‌خواهد نزدیک به اینجا‬
‫(خانه‌ی ما) باشد‪ ۳۰».‬شعاعیان سرانجام در حد فاصل خیابان‌های شهناز و‬

‫‪23‬‬
‫پرویز صدری‬

‫اقبال در میانه‌ی کوچه سوهانی اتاقی اجاره کرد‪ .‬این مکان با منزل خانواده‌ی‬
‫صدری چند ده متر بیش‌تر فاصله نداشت‪ .‬در این ماه‌ها‪ ،‬مصطفی و پرویز‬
‫همچنان دغدغه‌ی تجدید سازماندهی جبهه ملی را داشتند‪ .‬اما در همین‬
‫ماه‌ها بود که رهبران جبهه ملی‪ ،‬پس از بیرون آمدن از زندان‪« ،‬سیاست‬
‫صبر و انتظار» پیشه کردند‪ .‬این امر سبب اختالف برگشت‌ناپذیری میان‬
‫آنان و دانشجویان شد‪ :‬رهبران جبهه ملی‪ ،‬در راستای سیاست اخیر خود‪،‬‬
‫خواهان انحالل «کمیته‌ی دانشجویان دانشگاه وابسته به جبهه ملی» شدند‬
‫و در پاسخ کنشگران دانشجویی‪ ،‬در شرایط نیمه‌پنهان‪ ،‬واژه‌ی «وابسته» را‬
‫از نام سازمان خود برداشتند و با عنوان «کمیت ‌ه دانشجویان جبهه ملی» به‬
‫‪۳۱‬‬
‫فعالیت ادامه دادند‪.‬‬

‫پس از سرکوب ‪ ،۱۳۴۲‬مبارزان شناخته شده ناگزیر می‌بایست از‬ ‫ ‬


‫پهنه‌ی فعالیت‌های آشکار و بیرونی کنار بروند‪ .‬فعالیت‌ها نخست نیمه‌علنی‬
‫کامال مخفی شدند‪ .‬تماس‌های محفلی بریده شدند و آشنایی‌ها به‬ ‫ً‬ ‫و سپس‬
‫‌تر گزینشی و فردی‬‫پایان رسیدند و جای خود را به رابطه‌های بسیار نزدیک ِ‬
‫دادند‪« .‬مصطفی و پرویز مدتی را صرف جستجو جهت یافتن راه‌های‬
‫مبارزه‌ی اقتصادی به جای مبارزه‌ی سیاسی صرف و منفی» کردند‪ ۳۲.‬در‬
‫گزینش این شیوه‌ی مبارزه‪ ،‬این دو بی‌تردید از مصدق الهام گرفته بودند‪،‬‬
‫اما مهم است فراموش نکنیم که در چنین رویکردی شعاعیان می‌بایست از‬
‫تجربه‌ی استقالل هند و رهبری گاندی و شیوه‌های مقاومت بی‌خشونت‬
‫وی (مانند تحریم نمک) نیز بهره برده بوده باشد‪ .‬باری‪ ،‬شعاعیان شرح‬
‫تالش برای آغاز مبارزه‌ی منفی را در مقاله‌ی خود «جهاد امروز یا تزی‬
‫برای تحرک» (فروردین ‪ )۱۳۴۳‬آورده است و من نیز تحقیقی بر آن را‬
‫ناکامی این تالش‪ ،‬که دکتر مصدق‪ ،‬با درایت کم‌همتای‬ ‫ِ‬ ‫‪۳۳‬‬
‫منتشر کرده‌ام‪.‬‬
‫خود‪ ،‬نسبت به موفقیت آن اظهار تردید کرده بود‪ ۳۴،‬شعاعیان و صدری و‬

‫‪24‬‬
‫دوستان‌شان را بر آن داشت تا به راه‌های دیگری برای مبارزه بیندیشند‪.‬‬

‫در سال ‪ ۱۳۴۴‬که سال فارغ‌التحصیلی پرویز بود‪ ،‬با جبران‬ ‫ ‬


‫عقب‌ماندگی‌ها پرویز سرانجام دوره‌ی دانشگاهی را به پایان رساند و به‬
‫سربازی و دوره‌ی آموزشی در شیراز رفت‪ .‬پس از آن با درجه‌ی ستوان‬
‫دومی به تهران آمد و چندی نیز در گرگان خدمت کرد‪ ۳۵.‬یادآوری کنیم که‬
‫پرویز صدری با همدوره‌ای‌های دانشگاهی خود مانند انوشیروان بجنورد‬
‫و بهزاد نبوی به سربازی رفت‪ .‬علی گلسرخی به یاد می‌آورد که شوخ‌طبعی‬
‫صدری و نبوی و حس مخالفت آنها‪ ،‬و افسران وظیفه‌ی دیگر‪ ،‬با رژیم در‬
‫محیط دیسیپلین نظامی‪ ،‬زمینه‌ساز دوره‌ای شیرین و خاطره‌انگیز برای آنان‬
‫شد‪ ،‬دوره‌ای که یادش با شوخی‌های بی‌پایان و جدی نگرفتن محیط نظامی‬
‫پیوند خورده بود‪ ۳۶.‬مصطفی و پرویز‪ ،‬اما‪ ،‬همچنان با کوشندگان دانشجویی‬
‫رابطه‌های فردی داشتند و تجربه‌های خود را در اختیار فعاالن دانشجویی‬
‫می‌گذاشتند‪ .‬یک نمونه از این تالش‌ها را در سال ‪ ۱۳۴۵‬می‌توان دید‪.‬‬

‫در سال تحصیلی ‪ ،۱۳۴۵-۴۶‬حسین صدری به دانشسرای عالی‬ ‫ ‬


‫رفت‪ .‬در این سال‪ ،‬دولت وقت وقفه‌ای دو ساله را در میانه‌ی این دوره‌ی‬
‫لیسانس تحمیل کرده بود‪ ،‬بدین گونه که دانشجویان پس از دو سال و‬
‫دریافت فوق‌دیپلم برای معلمی به مدارس کشور بروند و پس از دو سال‬
‫خدمت آموزشی به دانشسرا بازگردند و برای دریافت لیسانس‪ ،‬دو سال‬
‫دیگر درس بخوانند‪ .‬صدری به یاد می‌آورد که در پاییز ‪ ،۱۳۴۵‬مصطفی و‬
‫پرویز حسین را به راه‌اندازی اعتصاب در دانشگاه تشویق کردند‪ .‬به هر رو‪،‬‬
‫اعتصاب پا گرفت و تحصن دانشجویان یازده روز ادامه یافت‪ .‬نیروهای‬
‫دولتی به فرماندهی سرهنگ طاهری (که بعدها توسط مجاهدین خلق‬
‫ترور شد) ساختمان محل تحصن دانشجویان را اشغال کردند‪ .‬چند تن از‬

‫‪25‬‬
‫پرویز صدری‬

‫دانشجویان دستگیر شده و به سربازی فرستاده شدند‪ .‬پس از این جنبش‬


‫اعتراضی‪ ،‬از سال بعد دوره‌‌ی نامبرده مجدد ًا چهارساله شد‪ .‬حسین صدری‬
‫می‌گوید‪« :‬این نمونه را از آن جهت آوردم تا نشان داده شود که پرویز به‬
‫طور غیرمستقیم هم که شده در تمامی حرکت‌های اعتراضی حتی با رنگ‬
‫صنفی شرکت داشت و آنان را تعقیب می‌نمود‪ ۳۷».‬پس از این تجربه‪،‬‬
‫حسین دو سال از دوره‌ی دانشسرای عالی را گذراند و به دانشگاه تهران‬
‫رفت و از این دانشگاه لیسانس علوم اجتماعی گرفت‪.‬‬

‫‪26‬‬
‫‪۳‬‬
‫تالش‌های تجربی‪ :‬کارگاه ریخته‌گری و سازماندهی پنهانی‬

‫چند ماهی پس از پایان سربازی‪ ،‬در سال ‪ ،۱۳۴۶‬پرویز صدری به فکر‬


‫به راه انداختن کارگاهی در زمینه‌ی تخصص حرفه‌ی خود‪ ،‬ریخته‌گر‌ی‪،‬‬
‫افتاد‪ .‬چنین بود که‪ ،‬به روایت حسین‪ ،‬پرویز «یکی از مغازه‌هایی را که در‬
‫زیر ساختمان [خانه‌ی مسکونی خود] داشتیم‪ ،‬به اتفاق یکی از دوستان‬
‫هم دانشکده‌ای‪ ،‬به تعمیرگاه آرمیچر و آلترناتور و غیره تبدیل نمود‪ .‬که‬
‫در ضمن پاتوقی هم جهت دیدار و و بحث و گفتگو با رفقا بود‪ .‬حدود‬
‫شش ماهی این کار ادامه داشت و چون ظن‌هایی را برانگیخت… [پرویز]‬
‫آنرا تعطیل نمود‪ ۳۸».‬پس از این تجربه‪ ،‬پرویز در کارخانه‌ی «پارس متال»‬
‫استخدام شد‪ ،‬و کمی بعد مدیر تولید کارخانه شد‪ ،‬اما دیری نپایید که به‬
‫سبب اختالف با مدیران کارخانه از سمت خود استعفا داد‪« .‬در همین‬

‫‪27‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪۳۹‬‬
‫حوالی پرویز از خانواده جدا شد و زندگی [مستقلی] را شروع کرد‪».‬‬
‫در سال ‪ ،۱۳۴۶‬پرویز به آموزش نیمه‌وقت ریخته‌گری در هنرستان‪ ،‬در‬
‫قزوین‪ ،‬مشغول بود‪ .‬پس از آن هم کار دولتی را رها کرد‪ ۴۰.‬پرویز این کار‬
‫‪۴۱‬‬
‫را تا سال ‪ ۱۳۴۹‬ادامه داد‪.‬‬

‫آنچه از فعالیت‌های پرویز در این دوره می‌دانیم‪ ،‬جدا از خاطرات‬ ‫ ‬


‫حسین صدری‪ ،‬محدود به اشاره‌هایی چند از سوی شعاعیان یا نبوی‬
‫هستند‪ .‬روشن است که پرویز به همراه دوستان و همفکرانش همچنان‬
‫که فضای سیاسی بسته‌تر می‌شد‪ ،‬به فکر ایجاد گروهی مخفی با شیوه‌ی‬
‫مبارزه‌ی مسلحانه بودند‪ .‬سال ‪ ،۱۳۴۶‬سال تظاهرات گسترده‌ی مردم‬
‫در سوگ غالمرضا تختی و نیز سال دستگیری بیژن جزنی و گروه او‬
‫‌سازی برای جشن‌های‬
‫ِ‬ ‫(از ‪ ۱۹‬دی ‪ )۱۳۴۶‬بود‪ .‬فضای کشور‪ ،‬در آماده‬
‫دوهزاروپانصد ساله‪ ،‬بیش از پیش امنیتی می‌شد‪ .‬در این فضای عمومی و‬
‫تاریخی بود که سرانجام گروهی با شیوه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه توسط پرویز‬
‫و رفقایش پدید آمد‪ .‬برعکس گروه‌های پدید آمده در نیمه‌ی دوم دهه‌ی‬
‫چهل (که بعدها فداییان خلق و مجاهدین خلق‪ ،‬و گروه‌های کوچک‌تر و‬
‫کم‌دوام‌تر‪ ،‬شدند)‪ ،‬این گروه‪ ،‬که از دوستی‌های پایدار «هنرسرای عالی»‬
‫برمی‌خاست‪ ،‬گروهی بی‌همتا بود از این نظر که گروه به گونه‌ای یکدست‬
‫«ایدئولوژیک» نبود‪ .‬اعضای اصلی این گروه مسلمانان و مارکسیست‌های‬
‫انقالبی بودند‪ .‬ترکیب این گروه بازتابی از واقعیتی بود که نسل انقالبی‬
‫جامعه‌ی ایران در این سال‌ها تجربه می‌کرد و بی‌تردید از تجربه‌ی جبهه‌ی‬
‫ملی ایران به رهبری دکتر مصدق الهام گرفته بود‪ .‬از «کنفدراسیون جهانی‬
‫محصلین و دانشجویان ایرانی ـ اتحادیه ملی» در دهه‌های ‪ ۱۳۴۰‬و ‪،۱۳۵۰‬‬
‫و نیز «جبهه دمکراتیک ملی» در سال‌های نخستین پس از انقالب ‪،۱۳۵۷‬‬
‫که بگذریم‪ ،‬چنین تجربه‌ای در ایران بسیار نادر بوده و هست‪.‬‬

‫‪28‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫بهزاد نبوی آغاز گروه را چنین روایت می‌کند‪:‬‬ ‫ ‬

‫در سال ‪ ۱۳۴۷‬به اتفاق بعضی از بچه‌هایی که در جبهه ملی‬


‫و در دانشگاه پلی‌تکنیک [دانشگاه علم‌وصنعت درست است]‬
‫با یکدیگر همکاری می‌کردیم‪ ،‬اقدام به ایجاد یک تشکیالت‬
‫مسلحانه مخفی و زیرزمینی نمودیم‪ .‬در این تشکیالت آقایان‬
‫مصطفی شعاعیان‪[ ،‬رضا] عسگریه و پرویز صدری هم عضو‬
‫بودند‪ ....‬در ترکیب این گروه‪ ،‬افراد مختلفی جای می‌گرفتند‪،‬‬
‫چند نفر نمازخوان بودند و برخی هم نماز نمی‌خواندند‪ .‬آقای‬
‫عسگریه و من نماز می‌خواندیم و آقای شعاعیان اهل نماز‬
‫نبود‪ ،‬از نظر ترکیب حزبی نیز به جبهه ملی شباهت داشتیم‪.‬‬
‫بعد‌ها نام ‌این تشکیالت را جبهه دمکراتیک ملی گذاشتیم‪،‬‬
‫البته این اسم تنها بین خودمان مطرح بود و هیچ‌گاه تحت‬
‫این نام ــ تا زمانی که من بیرون بودم (قبل از زندان) و در‬
‫آن تشکیالت فعالیت داشتم ‪[ -‬اطالعیه‌ای] ندادیم‪ .‬از نظر‬
‫رژیم این گروه‪ ،‬یک گروه مخفی و مسلح به شمار می‌آمد‬
‫که هدفش براندازی رژیم بود‪ .‬تا آن موقع همه فعالیت‌های‬
‫در چارچوب سازمان‌های علنی و قانونی‪ ،‬مثل جبهه ملی و‬
‫انجمن‌های اسالمی قرار داشت‪ .‬لذا این اولین باری بود که ما‬
‫اقدام به ایجاد یک سازمان مخفی و مسلح با هدف براندازی‬
‫رژیم می‌کردیم‪ ....‬با توجه به اینکه هنوز فعالیتی انجام نداده‬
‫از همان‬‫بودیم و هیچ کدام از اعضا تحت تعقیب نبودند‪‌‌‌ ،‬‬
‫ابتدا به شدت موارد امنیتی و شگردهای ارتباط مخفی را به‬
‫کار می‌بستیم و از هرگونه سهل‌انگاری تا حدامکان پرهیز‬
‫‪۴۲‬‬
‫می‌کردیم‪.‬‬

‫‪29‬‬
‫پرویز صدری‬

‫هرچند در این خاطره‌ی شتابزده نکته‌های مبهم چندانی وجود دارند‪ ،‬از‬
‫تصویری که نبوی به ما می‌دهد روشن است که قصد گروه همانا آغاز‬
‫مبارزه‌ی چریکی شهری بود‪ .‬یکی از دشواری‌های استفاده از خاطرات‬
‫جسته‌وگریخته‌ی نبوی تناقض‌های گفته‌هایش است‪ ،‬شاید به سبب آن که‬
‫حافظه با گذشت چهار دهه از آن روزها کمرنگ می‌شود‪ .‬در اینجا ‌‪ ،‬نبوی‬
‫ایجاد گروه را در سال ‪ ۱۳۴۷‬و در جای دیگری در سال ‪ ۱۳۴۹‬به یاد‬
‫می‌آورد‪ ۴۳.‬دلیل این امر شاید آن باشد که گروه در واقع از جرگه‌ی دوستان‬
‫قدیمی دوره‌ی دانشجویی که از اوایل دهه‌ی چهل با یکدیگر همراه و در‬
‫ارتباط بودند‪ ،‬به وجود آمده بود‪ ،‬و از این رو‪ ،‬شاید جستجوی زمانی قطعی‬
‫برای «تأسیس» گروه ممکن نباشد‪ .‬با این همه‪ ،‬از نظر منطقی بعید است‬
‫که گروهی که از سال ‪ ۱۳۴۷‬با ایده‌ی مبارزه‌ی مسلحانه به وجود آمده در‬
‫طول سه سال‪ ،‬تا ‪ ۱۳۵۰‬از دید ساواک پنهان بوده باشد و ضربه نخورده‬
‫باشد‪ .‬همچنین نمود و کوشش‌های علنی شعاعیان در همین سال‌ها گواه‬
‫بر این است که «گروه» به معنای واقعی کلمه تا سال ‪ ۱۳۴۹‬شکل نگرفته‬
‫بوده‪ ،‬با وجود آن که ایده‌ی مبارزه‌ی مسلحانه و تالش برای عملی کردن آن‬
‫(به گواهی کارگاه ریخته‌گری صدری) باید از همان سال ‪ ۱۳۴۶‬در ذهن‬
‫شعاعیان و رفقایش شکل گرفته بوده باشد (که بدان می‌پردازیم)‪ .‬به دیگر‬
‫سخن‪ ،‬ایجاد کارگاه و تولید پوسته‌های نارنجک پیش‌تر از شکل‌دادن گروه‬
‫به معنای خاص آن‪ ،‬علیرغم این که اعضای گروه با یکدیگر در رابطه‌ی‬
‫تنگاتنگ بوده‌اند‪ ،‬از نظر لجستیکی عملی عاقالنه به نظر می‌رسد‪ .‬گروه‪،‬‬
‫چنان که نبوی می‌گوید‪ ،‬نامی نداشت‪ .‬شاید نیاز به یادآوری باشد که‬
‫بعدها‪ ،‬در سال ‪ ،۱۳۵۱‬که شعاعیان و نادر شایگان شام‌اسبی گروهی با‬
‫مشی مسلحانه را پدید آوردند‪ ،‬نام آن را «جبهه دمکراتیک خلق» نهادند‪.‬‬
‫پس از شناسایی و یورش ساواک به اینان در خرداد ‪ ،۱۳۵۲‬گروه از هم‬

‫‪30‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫پاشید و شایگان و تنی چند از اعضای گروه کشته و چندین نفر بازداشت‬
‫‪۴۴‬‬
‫شدند‪.‬‬

‫پس این امر که گروه شعاعیان ـ صدری ـ نبوی در چه هنگام‬ ‫ ‬


‫پدید آمد‪ ،‬روشن نیست‪ .‬با این همه‪ ،‬به دلیل دوستی دیرپای این سه تن‬
‫با یکدیگر‪ ،‬ممکن است لزوم ًا تاریخ دقیقی برای شکل‌گیری گروه وجود‬
‫نداشته باشد (برعکس چریک‌های فدایی که در فروردین ‪ ۱۳۵۰‬پس از‬
‫وحدت دو گروه به وجود آمد)‪ .‬به گفته‌ی دو شاهد عینی ــ حسین صدری‬
‫و علی گلسرخی ــ قطع ًا می‌دانیم که صدری کارگاه ریخته‌گری معروف‬
‫را در سال ‪ ۱۳۴۶‬برپا کرد و نه در سال ‪ ،۱۳۵۰‬تاریخی که بهزاد نبوی‬
‫به یاد می‌آورد‪ ۴۵.‬دانسته نیست که آیا ایده‌ی کارگاه ریخته‌گری با تشکیل‬
‫گروه ارتباط داشته‪ ،‬اما بعید نیست که از آنجا که مصطفی و پرویز رابطه‌ی‬
‫کنار‪،‬‬
‫ِ‬ ‫بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند‪ ،‬اینان کارگاه را پیش‌تر از‪ ،‬یا در‬
‫سازماندهی گروه به راه انداخته بوده‌اند‪ .‬شرح راه‌اندازی این کارگاه خود‬
‫شنیدنی است‪ ،‬اما اهمیت مفهوم کارگاه را نباید از نظر دور داشت‪ :‬در‬
‫زمانی که چریک‌های این نسل ــ فداییان و مجاهدین ــ هنوز به گونه‌ای‬
‫سازمانی و سیستماتیک با جنبش‌های انقالبی خاورمیانه در ارتباط نبوده‬
‫و مورد حمایت جنبش‌های فلسطین و یمن نبودند‪ ،‬نسلی از کنشگران‬
‫صنعتی مبارزه‌ی‬
‫ِ‬ ‫انقالبی با تحصیالت مهندسی در تالش ایجاد زیربنای‬
‫مسلحانه ــ هر چند محدود ــ برآمده بودند و در انجام آن به ابتکار و‬
‫دانش حرفه‌ای خویش تکیه می‌کردند‪ .‬تجربه‌ی تولید سالح (نارنجک)‬
‫را بعدها چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬دست‌کم در یک مورد‪ ،‬در سال ‪۱۳۵۲‬‬
‫و در مشهد آزمودند‪ .‬دانسته است که در زمستان ‪ ،۱۳۵۲‬جالل فتاحی‬
‫و اسماعیل خاکپور‪ ،‬زیر نظر علی‌اکبر جعفری مسوول شاخه‌ی مشهد‬
‫و رهبر شماره دوی چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬در پوشش مغازه‌ی تعمیر‬

‫‪31‬‬
‫پرویز صدری‬

‫وسایل خانگی پوکه‌های نارنجک می‌ساختند‪ ،‬کاری که چریک‌ها باید از‬


‫برپایی این کارگاه همزمان بود با پیوستن‬
‫ِ‬ ‫شعاعیان آموخته بوده باشند‪ ،‬زیرا‬
‫کوتاه‌مدت شعاعیان و اعضای فراری «جبهه دمکراتیک خلق» پس از‬
‫ضربه خوردن به گروه در بهار ‪ ۱۳۵۲‬به فداییان و اقامت او‪ ،‬به دستور‬
‫شدن نسخه‌ای از نبرد خلق‪ ،‬خاکپور‬‫ِ‬ ‫حمید اشرف‪ ،‬در مشهد‪ .‬پس از گم‬
‫و فتاحی به دستور جعفری مغازه و خانه‌ی خود را پاکسازی کردند‪ ،‬اما در‬
‫‪۴۶‬‬
‫حین انتقال پوسته‌های نارنجک به بیرون از شهر هر دو دستگیر شدند‪.‬‬

‫بازگردیم به سال ‪ ۱۳۴۶‬و کارگاه ریخته‌گری صدری‪ .‬در هنگام‬ ‫ ‬


‫کار در کارخانه‌‌ی «پارس متال»‪ ،‬پرویز با سرکارگری متبحر به نام کمال‬
‫پارچه‌باف آشنا شده بود که گویا سال‌ها پیش عضو «شورای متحده مرکزی‬
‫اتحادیه کارگران و زحمتکشان ایران» وابسته به حزب توده ایران و به گفته‌ی‬
‫خود «راننده و در عین حال محافظ احسان طبری بوده‪[ .‬پارچه‌باف] از‬
‫آنان [حزب توده] بریده بود و بدانان انتقاداتی داشت هرچند که در ته دل‬
‫مانند بسیاری‌شان هنوز ”توده‌ای“ باقی مانده بود‪ ۴۷».‬حسین صدری به یاد‬
‫می‌آورد که‪:‬‬

‫در همان گیرودار روزی پرویز به من گفت چون ممکن‬


‫است که از پارس متال استعفا دهم یا عذر مرا بخواهند‬
‫بیا حاال که وقت و فرصتی بیش از من داری یک کارگاه‬
‫ریخته‌گری راه بیاندازیم‪ .‬من با کمال [پارچه‌باف] صحبت‬
‫کرده‌ام و او حاضر به همکاری است و حتی اصرار هم‬
‫دارد‪ .‬تو اداره‌اش کن‪ .‬سفارشات فنی‌اش با من‪ .‬کمال‬
‫[پارچه‌باف] هم با کمک‌هایی که می‌آورد تولید می‌کند‪...‬‬
‫کارگاه در حوالی جاده‌ی آرامگاه راه‌اندازی شد‪ ...‬کارگر‬

‫‪32‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫دیگری هم‪ ...‬آورده شد و کمال هم دستیاری داشت‪ .‬پرویز‬


‫هم همانگونه که پیش‌بینی می‌شد پس از مدت کوتاهی به ما‬
‫پیوست‪ .‬کارگاه حدود یک سالی یا کمتر ادامه یافت اما چون‬
‫از نظر اقتصادی زیان‌آور بود بسته شد‪ .‬ولی تجربیاتی در‬
‫آن به دست آمد‪ .‬احتما ًال پوسته‌های نارنجکی که مصطفی‬
‫شعاعیان در یادداشت‌هایش بدان‌ها اشاره دارد حاصل آن‬
‫‪۴۸‬‬
‫تجربه بوده است‪.‬‬

‫در برپایی این کارگاه علی گلسرخی‪ ،‬شوهرخواهر پرویز ‌‪ ،‬نقشی کلیدی‬
‫داشت بی‌آن که از قصد پرویز (و مصطفی) آگاه بوده باشد‪ .‬با این حال‪،‬‬
‫گلسرخی که خود سالیانی را در فعالیت‌های سیاسی گذارنده و از آشنایی‬
‫ً‬
‫«اصال پیشنهاد [پرویز] این‬ ‫پرویز با مصطفی نیز آگاه بود‪ ،‬می‌دانست که‬
‫شیطنت قشنگ [تولید پوسته‌های نارنجک] را تویش داشت[ـه بود]‪.‬‬
‫ً‬
‫اصال از ابتدا با این نیت و با این اندیشه و برنامه حرکت کرد[ه‬ ‫باید‬
‫بوده باشد]‪ ۴۹».‬روشن است که در چنین روابطی کسی در مورد جزییات‬
‫کنجکاوی نمی‌کرد‪ .‬روزی پرویز صدری به گلسرخی پیشنهاد کرد که در‬
‫ایجاد یک کارگاه ریخته‌گری به او از جنبه‌ی مالی (سرمایه‌گذاری) یاری‬
‫کند‪ .‬گلسرخی نیز موافقت کرد‪« .‬در خیابان گمرک‪[ .‬خیابان] حق‌شناس‪.‬‬
‫کارگاه را علم کرد و مشغول کار شد و مواردی خودش رجوع می‌کرد‬
‫و خودش بازاریابی می کرد‪ .‬مواردی هم از ارتباطاتی که من داشتم با‬
‫صنعت‪ ،‬با شرکت‌های به اصطالح صنعتی‪ ،‬با شرکت‌های مصرف کننده‌ی‬
‫ً‬
‫مثال پایه‌ی رادیاتور‬ ‫وسایل ریخته‌گری‪ ،‬با کارخانجات تولید رادیاتور‪.‬‬
‫می‌خواستند‪ ،‬کارخانجات تولید شیرآالت بدنه‌هایی از شیر را می‌خواستند‪،‬‬
‫کارخانجات لوله سازی یک کلمپ‌ها و کلیپس‌هایی را می‌خواستند‪».‬‬
‫‪۵۰‬‬

‫چنین بود که علی گلسرخی‪ ،‬که شرکت تأسیساتی داشت‪ ،‬در گرفتن‬

‫‪33‬‬
‫سفارش به صدری کمک می‌کرد‪ .‬در این مدت‪ ،‬یک بار نیز پرویز از‬
‫گلسرخی تقاضای بازدید از کارگاه را کرد‪ .‬کارگاه می‌بایست تا سال ‪۱۳۴۷‬‬
‫برپا بوده باشد‪ ،‬هر چند نه تاریخ دقیقی از بستن کارگاه در دست داریم و‬
‫نه دلیل تعطیلی آن را می‌دانیم‪ .‬حسین صدری سبب بستن کارگاه را زیان‬
‫مالی می‌داند‪ .‬علی گلسرخی سبب آن را نمی‌داند‪« :‬عَ َلم کردنش را ایشان‬
‫به من اطالع داد و از من یاری خواست ولی بعد چه بالیی بر سر کارگاه‬
‫آورد و بر سر خودش‪ ،‬حقیقتش‪ ،‬من را در جریان قرار نداد‪ ۵۱».‬با این همه‬
‫پرسیدنی است آیا سبب تعطیلی کارگاه در واقع آن بود که «وظیفه‌ی» کارگاه‬
‫(ساختن پوسته‌های نارنجک در چند مرحله و به شکل قطعه‌های جداگانه)‬
‫به پایان رسیده بود؟‬

‫تردیدی نیست که این کارگاه تولیدکننده‌ی همان پوسته‌های‬ ‫ ‬


‫نارنجکی است که نبوی در یادهایش بدان‌ها اشاره می‌کند‪ ۵۲.‬صدیقه‬
‫صرافت‪ ،‬که از نیمه‌ی دوم سال ‪ ۱۳۵۰‬از طریق مرضیه احمدی اسکویی‬
‫و به همراه صبا بیژن‌زاده به عضویت گروه شعاعیان ‌‪ ،‬و سپس «جبهه‌‬
‫دمکراتیک خلق» (شعاعیان ـ شایگان)‪ ،‬درآمده بود‪ ،‬به یاد می‌آورد که‬
‫زندگی مخفی همانا ُپر کردن پوسته‌های دست‌ساز‬
‫ِ‬ ‫بخشی از وظیفه‌اش در‬
‫نارنجک از مواد منفجره بود‪« .‬به مرور در حیاط خلوت خانه‪ ،‬آزمایشگاهی‬
‫ساختیم برای تهیه‌ی مواد منفجره‪ .‬چندین گونی پوکه‌ی نارنجک دست‌ساز‬
‫از پیش در آن خانه وجود داشت که بدرد یک ُگردان می‌خورد‪ .‬گویا‬
‫مصطفی با یکی از دوستانش که ریخته‌گری داشت آن پوکه‌ها را درست‬
‫کرده بودند‪ ۵۳».‬مشاهده‌ی صرافت در مورد «گونی‌»های حاوی پوسته‌های‬
‫برآوردی ‪ ۳۰۰۰‬نارنجک‪ ،‬چنان که نبوی به یاد می‌آورد‪،‬‬
‫ِ‬ ‫شمار‬
‫ِ‬ ‫نارنجک از‬
‫دور است‪ ،‬هر چند که در روایت صرافت نارنجک‌ها با اسید پیکریک ُپر‬
‫‪۵۴‬‬
‫می‌شدند و نه با دینامیت‪.‬‬

‫‪34‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫بیش از هر چیز‪ ،‬روایت ماجرای کارگاه ریخته‌گری شاهدی بر‬ ‫ ‬


‫این واقعیت است که از سال ‪ ۱۳۴۶‬شعاعیان و همفکرانش در تالش‬
‫آغاز مبارزه‌ی مسلحانه‌ی شهری در ایران بوده‌اند‪ .‬پس می‌توان شعاعیان‪‌،‬‬
‫صدری‪ ،‬و نبوی را نیز از پیشتازان جنبش مسلحانه در ایران دانست‪.‬‬
‫سال ‪ ۱۳۴۶‬سال ضربه‌ی اصلی به گروه جزنی ـ ظریفی بود‪ ،‬گروهی که‬
‫بی‌تردید (از سال ‪ )۱۳۴۲‬آغازگر اندیشه‌ی جنبش مسلحانه در ایران بوده‬
‫‌وشش همین گروه بودند که در سال‬‫ِ‬ ‫‌یافتگان ضر‌به‌ی سال چهل‬
‫ِ‬ ‫و نجات‬
‫‪ ۱۳۴۹‬نقطه‌ی عطف تاریخی عملیات سیاهکل را آفریدند‪ ،‬عملیاتی که‬
‫هرچند از نظر نظامی یک شکست بود‪ ،‬اما در چشم نسلی دانش‌آموخته و‬
‫خسته از «توسعه‌ی سرکوبگرانه‌»ی رژیم شاه‪ ،‬سیاهکل جز پیروزی نسل‬
‫جوان در به مبارزه خواندن نسل پدران خودکامه‌اش نبود‪ .‬سیاهکل‪ ،‬از این‬
‫رو‪ ،‬کاتالیزور گروه‌های خودجوش چریکی در ایران شد‪ .‬برای شعاعیان و‬
‫صدری و نبوی‪ ،‬اما‪ ،‬از سال چهل‌وهفت تا سیاهکل راهی دراز و پرخطر‬
‫در پیش بود‪.‬‬

‫‪35‬‬
‫‪۴‬‬
‫عضوگیری‪ :‬به سوی سازماندهی پنهانی‬

‫تعطیلی کارگاه را می‌توان با اشاره به زیان مالی توجیه کرد‪ .‬اما چنانکه‬
‫گفتیم می‌توان چنین نیز مشاهده کرد که کارگاه به مقصود لجستیکی خود‬
‫رسیده و اکنون که کار با موفقیت انجام شده بود‪ ،‬کارگاه می‌توانست‬
‫مشکل امنیتی پیدا کند و پس می‌باید کنار گذاشته شود تا کوشش‌های‬
‫شعاعیان و صدری به جنبه‌ی دیگر سازماندهی چریکی معطوف شود‪:‬‬
‫عضوگیری‪ .‬به سبب سابقه‌ی فعالیت‌های دانشجویی در سال‌های گشایش‬
‫نسبی سیاسی (‪ ،)۱۳۴۲-۱۳۳۹‬پرویز صدری و مصطفی شعاعیان هر‬
‫دو افراد شناخته‌شده‌ای در نزد نیروهای امنیتی کشور بودند‪ .‬طبیعی است‬
‫دانشجویان با سابقه‌ی سیاسی ردی از‬
‫ِ‬ ‫سیاسی پیشین و بویژه‬
‫ِ‬ ‫که کنش‌گران‬
‫خود در ساواک به جا می‌گذاشته‌اند و از این رو عضوگیری چنین افرادی‬

‫‪37‬‬
‫پرویز صدری‬

‫حال شکل‌گیری را به خطر بیندازد‪ .‬از این رو‪،‬‬


‫تنها می‌توانست گرو ِه در ِ‬
‫چنان که شعاعیان یادآوری می‌کند‪ ،‬توجه گروه بدرستی به سوی عضوگیری‬
‫از جوانانی معطوف شد که تازه به دانشگاه وارد شده‪ ،‬و یا حتی بهتر از‬
‫آن‪ ،‬دانش‌آموزان سال‌های آخر دبیرستان‪ ،‬جوانانی بدون سابقه‌ی سیاسی‬
‫و امنیتی‪ ،‬بودند‪ ۵۵.‬عضوگیری شعاعیان برای گروه‪ ،‬در سال‌های ‪ ۱۳۴۹‬و‬
‫پیرامون‬
‫ِ‬ ‫دانش مامازن‪،‬‬
‫ِ‬ ‫‪ ،۱۳۵۰‬از میان دانشجویان دانشسرای عالی سپاه‬
‫ورامین ــ مرضیه احمدی اسکویی‪ ،‬صدیقه صرافت و صبا بیژن زاده ــ به‬
‫این رویکرد در عضوگیری اشاره دارد‪ .‬در همین سال‌ها‪ ،‬پرویز صدری نیز‬
‫با چند دانش‌آموز سال‌های آخر دبیرستان به قصد عضوگیری تماس گرفت‪،‬‬
‫که بدان خواهیم پرداخت‪.‬‬

‫با این همه‪ ،‬از اشاراتی چند که بگذریم‪ ،‬فعالیت‌های گروه از‬ ‫ ‬
‫‪ ۱۳۴۷‬تا ‪ ۱۳۵۰‬چندان دانسته نیستند‪ .‬افراد گروه در این دوره علنی زندگی‬
‫می‌کردند‪ .‬به گفته‌ی اصغر منجمی‪ ،‬رفیق نزدیک شعاعیان‪ ،‬مصطفی به‬
‫همراه پرویز و نبوی پس از فوت خلیل ملکی (‪ ۲۱‬تیرماه ‪ ،)۱۳۴۸‬رهبر‬
‫انشعابی‌های «نیروی سوم» از حزب توده ایران (‪ )۱۳۲۶‬و شخصیت‬
‫برجسته‌ی «جامعه سوسیالیست‌ها» (که ایده‌های سوسیال دمکراسی‬
‫را ترویج می‌کرد) در مراسم تدفین و شب هفت وی (در منزل عباس‬
‫‪۵۶‬‬
‫عاقلی‌زاده) شرکت کرده بودند‪ .‬این مراسم به شدت زیر نظر ساواک بود‪.‬‬
‫در این سال‌ها‪ ،‬البته‪ ،‬شعاعیان با سختکوشی درگیر نوشتن نیز بود‪ .‬از‬
‫مقاله‌های به جا مانده از او که بعدها‪ ،‬در ‪ ،۱۳۵۵‬در اروپا و به همت‬
‫انتشارات مزدک (خسرو شاکری) در یک کتاب منتشر شدند‪ ،‬تاریخ‬
‫نگارش چند مقاله به همین سال‌ها برمی‌گردند‪« :‬پرده‌دری» (به امضای‬
‫«سرتق‪« ،)۱۳۴۷ »،‬حزب و پارتیزان» (به امضای «انسان‪ »،‬مهرماه‬
‫‪« ،)۱۳۴۸‬سرگذشت و دفن یک تئوری» (به امضای مهندس مصطفی‬

‫‪38‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫شعاعیان‪« ،)۱۳۴۸ ،‬واژه‌ها» (به امضای مهندس مصطفی شعاعیان‪،‬‬


‫شهریورماه ‪« ،)۱۳۴۸‬نگاهی به توطئه‌ی خلع سالح عمومی‪( »،‬به امضای‬
‫مهندس مصطفی شعاعیان‪ ،)۱۳۴۹ ،‬و «نگاهی بر آموزگاران» (به امضای‬
‫م‪ .‬ش‪ ،.‬دی‌ماه ‪ ۵۷.)۱۳۴۹‬افزون بر این‪ ،‬کتاب راهگشای او‪ ،‬نگاهی‬
‫به روابط شوروی و نهضت انقالبی جنگل نیز در همین سال‌ها نوشته‬
‫شده بود‪ ،‬کتابی که در اردیبهشت ‪ ۱۳۴۹‬در چاپخانه‌ی ارژنگ تهران‬
‫منتشر و همانجا توسط نیروهای امنیتی توقیف شد‪ .‬طرح‌ها و بحث‌های‬
‫اولیه‌ی مهم‌ترین کتاب نظری شعاعیان‪ ،‬شورش (بعدها به نام انقالب‬
‫منتشر شد)‪ ،‬که از دل کتاب نگاهی به روابط شوروی برون آمدند‪ ،‬نیز‬
‫بین سال‌های ‪ ۱۳۴۷‬و ‪ ۱۳۵۰‬نوشته شده بودند و نخستین نسخه‌ی کتاب‬
‫شورش در سال ‪ ۱۳۵۰‬به صورت پلی‌کپی در چند نسخه تکثیر شده بود‪.‬‬
‫پس شعاعیان می‌بایست مشغول تحقیق بوده باشد‪ .‬در این سال‌ها وی‬
‫به «موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی» دانشگاه تهران نیز آمدوشد‬
‫می‌کرد‪ .‬پس اگر در این زمان از «گروه» نام می‌بریم‪ ،‬در واقع اشاره به‬
‫همان سه رفیق قدیمی داریم‪ :‬شعاعیان و صدری و نبوی‪ .‬و این سه تن‬
‫همچنان زندگی علنی داشتند‪ ،‬هر چند گروه برای عضوگیری آماده می‌شد‬
‫و چرخش به فاز مخفی شدن را در سر می‌پروراند‪ .‬چرخش به مبارزه‬
‫مسلحانه و تشکیل گروهی با این اندیشه و قصد‪ ،‬به گفته‌ی بهزاد نبوی‪،‬‬
‫در سال ‪ ۱۳۴۹‬صورت گرفت‪ ،‬اما چنان که گفتیم دلیل ذکر این تاریخ‬
‫چندان روشن نیست‪ ۵۸،‬هر چند که این تاریخ احتما ًال نشان می‌دهد که‬
‫عملیات سیاهکل می‌توانسته‪ ،‬و منطق ًا می‌بایست‪ ،‬به گروه انگیزه‌ی شتاب‬
‫در برپایی عمل مسلحانه را داده بوده باشد‪ .‬انوش صالحی در تحقیق خود‬
‫در مورد شعاعیان از قاسم حیدری آزاد نام می‌برد که در این سال‌ها (زمان‬
‫مبهم است) توسط پرویز به مصطفی معرفی شده بود و از جمله کارهایش‬

‫‪39‬‬
‫پرویز صدری‬

‫تایپ نوشته‌های شعاعیان بود‪ ۵۹.‬با نگاهی به گروه‌های بعدی هر یک از‬


‫این سه تن‪ ،‬می‌توان با اطمینان گفت که دست‌کم از سال ‪ ،۱۳۴۹‬قرار کار‬
‫گسترش گروه این بود که هر یک از سه تن ــ شعاعیان‪ ،‬نبوی‪ ،‬صدری ــ‬
‫با عضوگیری اعضای جدید شاخه‌ای مستقل و جدای از دیگر شاخه‌ها‬
‫(که در اصطالح چریکی «تیغه‌کشی» میان تیم‌ها نامیده می‌شد که برگردان‬
‫فارسی واژه‌ی فرنگی «پارتیشن» بود) برای خود ایجاد کند‪ .‬در این راستا‪،‬‬
‫بهزاد نبوی به یاد می‌آو َرد که در سال ‪ ۱۳۴۹‬به عضوگیری دوست قدیمی‬
‫خود رضا عسگریه و محفل سه نفره‌ی او پرداخت و پس از آن طرح‬
‫بلند‌پروازانه‌ی از کار انداختن ذوب‌آهن اصفهان پیش کشیده شد‪ ،‬طرحی‬
‫چندان ناممکن که ساخته‌ی ساواک به نظر می‌رسد و پس چه‌بسا برای به‬
‫دام انداختن جوانان مبارز آن روز بود‪ .‬شکست این طرح و دستگیری نبوی‪،‬‬
‫عسگریه و محفل او در تیرماه ‪ ۱۳۵۱‬نخستین ضربه‌ی جدی به گروه بود‬
‫و دلیل دیگری برای مخفی شدن مصطفی و پرویز بود‪ .‬شرح این ماجرا‬
‫پیش‌تر گفته شد ‌ه و در اینجا از آن می‌گذریم‪ ۶۰.‬نکته‌ی مجزا کردن تیم‌ها‬
‫از یکدیگر‪ ،‬که از اصول بدیهی سازماندهی چریکی است‪ ،‬در خاطرات‬
‫صدیقه صرافت روشن است‪ :‬او که در سال ‪ ۱۳۵۰‬به گروه شعاعیان ـ‬
‫شایگان پیوسته بود‪ ،‬نامی از صدری نمی‌برد و پس نمی‌تواند از رابطه‌ی‬
‫‪۶۱‬‬
‫شعاعیان و صدری آگاه بوده باشد‪.‬‬

‫بنابراین‪ ،‬گفته‌ی انوش صالحی که پس از ضربه به تیم نبوی‪،‬‬ ‫ ‬


‫«تیم سه نفره مصطفی‪ ،‬صدری‪ ،‬حیدری که شاخه‌ی غیرمذهبی جبهه‌ی‬
‫دموکراتیک خلق محسوب می‌شد‪ ،‬باقی ماند و تا بهمن پنجاه و یک به‬
‫فعالیت خود ادامه داد‪ ۶۲»،‬دقیق نیست‪ .‬این تفسیر از آنجا برمی‌خیزد که در‬
‫بازسازی روابط افراد در شبکه‌ی پیچیده‌ای که‪ ،‬به گمان‪ ،‬به ابتکار شعاعیان‬
‫به وجود آمده بود‪ ،‬صالحی شکل سازمانی متمرکز چریک‌های فدایی خلق‬

‫‪40‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫یا مجاهدین خلق را پیش‌فرض قرار می‌دهد‪ :‬گروهی با ساختار هِ رمی که‬
‫در آن رهبری از باال ِاعمال می‌شود‪ .‬در حالی که شعاعیان نمی‌توانسته‬
‫چنین شیوه‌ی سازمانی تمرکزگرایی را در نظر داشته باشد‪ ،‬و مصطفی‬
‫رف عضویت‬ ‫نیز‪ ،‬از نظر شخصیتی‪ ،‬رهبری ِاعمال شده از باال را به ِص ِ‬
‫سازمانی برنمی‌تافت‪ .‬شاهد این مدعا هم تجربه‌ی تلخ چندماهه‌ی او (از‬
‫خرداد تا دوروبر بهمن ‪ )۱۳۵۲‬در سازمان چریک‌هاست‪ .‬اگر فرض کنیم‬
‫که تشکیالت شعاعیان و رفقایش ضربه نمی‌خورد و ادامه می‌یافت‪ ،‬به‬
‫تفسیر من‪ ،‬که برخاسته از بازسازی رفتار سازمانی شعاعیان و صدری‬
‫و نبوی است‪ ،‬شکل سازمانی گروه همان شکل جبهه‌ای می‌شد‪ :‬گروهی‬
‫متحد و هم‌پیمان پیرامون مبارزه‌ی مسلحانه‪ ،‬اما با شاخه‌های مستقل و‬
‫حتی ایدئولوژی‌ها متفاوت به گونه‌ای که هر شاخه ابتکار عمل خود را‬
‫می‌داشت‪ ،‬به همان شیوه‌ای که نبوی بدان اشاره می‌کند و شعاعیان در‬
‫‪۶۳‬‬
‫نوشته‌هایش‪ ،‬از نظر تئوریک‪ ،‬از آن دفاع می‌کرد‪.‬‬

‫پس روشن است که در سال پنجاه تیم سه‌نفره‌ای‪ ،‬چنان که‬ ‫ ‬


‫مفهوم «تیم» را می‌فهمیم‪ ،‬در کار نبوده است‪ .‬در سال ‪ ۱۳۵۱‬شعاعیان‬
‫در عضوگیری از دانشجویان سپاه دانش مامازن (‪ )۱۳۵۰-۱۳۴۹‬موفق‬
‫شده‌بود‪ ،‬با نادر شایگان به تفاهم رسیده بود‪ ،‬و سازمان تازه‌ای به نام‬
‫«جبهه‌ی دموکراتیک خلق» را پایه‌ریزی کرده بود‪ ،‬گروهی که ارتباطی با‬
‫پرویز صدری‪ ،‬قاسم حیدری آزاد یا بهزاد نبوی نداشت‪ .‬پرویز صدری هم‬
‫پس از ناکامی در ماجرای چاپخانه (که بدان می‌پردازیم) فراری بوده و‬
‫به سختی آفتابی می‌شد‪ .‬درست است که به شهادت قاسم حیدری آزاد‪،‬‬
‫او با صدری نیز در ارتباط بود‪ ۶۴،‬با این همه نمی‌توان از این رابطه‌ی سه‬
‫نفره ــ که شعاعیان امید گسترش آن را داشت ــ به عنوان گروه یاد کرد‪.‬‬
‫افزون بر این‪ ،‬برای دقت در بازسازی ماجرا در اینجا باید به یک ادعای‬

‫‪41‬‬
‫پرویز صدری‬

‫مبهم نیز اشاره کنیم که گزارش می‌دهد پرویز صدری «که عضو جبهه‬
‫دموکراتیک خلق و مرتبط با مصطفی شعاعیان بود‪ ،‬از تاریخ ‪۱۲/۱۰/۵۱‬‬
‫متواری و مخفی شد‪ ۶۵».‬در همین یک جمله‌ی کوتاه این گزارش دو لغزش‬
‫وجود دارند‪ .‬لغزش نخست آن است که بر اساس طرح تیغه‌کشی تیم‌های‬
‫شعاعیان و نبوی و صدری‪ ،‬گروه شعاعیان و شایگان‪ ،‬یا «جبهه دمکراتیک‬
‫خلق» را باید جدای از تیم‌های صدری و نبوی فهمید‪ .‬در واقع‪ ،‬برای‬
‫روشن‌تر شدن این رابطه‌ها‪ ،‬چنانکه اشاره شد‪ ،‬گروه‌های در ارتباط با این‬
‫سه تن (و نه چهار نفر) را باید دوباره و از نزدیک‌تر مطالعه کرد‪ .‬این‬
‫گزاره که «گروهی که بعدها به ”جبهه‌ی دموکراتیک خلق“ معروف شد به‬
‫وسیله‌ی این محفل چهارنفره [شعاعیان‪ ،‬نبوی‪ ،‬صدری‪ ،‬و عسگریه] شکل‬
‫گرفت‪ ۶۶»،‬دقیق نیست‪ .‬افزون بر این‪ ،‬اگر خاطرات نبوی دقیق باشند‪،‬‬
‫نامی که وی از گروه پیرامون سال ‪ ۱۳۴۸‬به یاد می‌آورد «جبهه‌ی دمکراتیک‬
‫ملی ‌» است‪ .‬تفاوت میان «ملی» و «خلق» در این دو نام همانا تمایز میان‬
‫گرایش ملی‌‪‌-‬مذهبی (چون برخی از اعضای گروه مسلمان بودند) و‬
‫گرایش کمونیستی است‪ .‬به گفته‌ی نبوی‪« ،‬من با این عده [شعاعیان و‬
‫دیگران] در همان چارچوب فعالیت‌های جبهه‌ای و با هدف ارتباط سیاسی‬
‫داشتیم‪ .‬تا اینکه آن را به سال ‪ ۴۹‬رساندیم و تصمیم گرفتیم که آن را تبدیل‬
‫کنیم به یک کار گروهی و مسلحانه‪ .‬در واقع یک گروه با این افراد با همان‬
‫ترکیبی که در جبهه‌ی ملی بود‪ ،‬تشکیل دادیم‪ ۶۷».‬در روایت انوش صالحی‪،‬‬
‫از دو تیم گروه شعاعیان‪-‬شایگان در یک جا و به گونه‌ای نامنتظره‪ ،‬با نام‬
‫«جبهٔه آزادیبخش مردم ایران» یاد می‌شود‪ ۶۸.‬خواننده‌ی هوشیار می‌بیند که‬
‫در بازسازی رویدادهای تاریخی‪ ،‬کار تدقیق لغزش‌هایی که ناگزیر حافظه‬
‫را دربرمی‌گیرند یا در مدارک آرشیوی ثبت می‌شوند و‪/‬یا بدرستی پژوهش‬
‫نشده‌اند‪ ،‬تا چه اندازه دشوار است‪.‬‬

‫‪42‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫لغزش دوم آنکه پرویز‪ ،‬چنان که خواهیم دید‪ ،‬در سال ‪۱۳۵۰‬‬ ‫ ‬
‫همچنان علنی بود و در سال پنجاه‌ویک‪ ،‬پس از دستگیری بهزاد نبوی‪،‬‬
‫مخفی شده بود و از پاییز ‪ ۱۳۵۱‬تقریب ًا دیگر حتی در مکان‌های آشنا نیز‬
‫هویدا نمی‌شد‪ .‬گمان من آن است که نویسنده‌ی گزاره‌ی باال تاریخ دی‌ماه‬
‫‪ ۱۳۵۱‬را باید از اسناد ساواک ــ که من بدان‌ها دسترسی ندارم ــ گرفته‬
‫باشد‪ ،‬و روشن است که تاریخ باال تاریخ یک نامه‌نگاری اداری ــ در واقع‬
‫ابالغ پیگرد به نهادهای پلیسی و امنیتی ــ است‪ ،‬اما‬
‫ِ‬ ‫استعالم امنیتی یا‬
‫روشن نیست که چه تحلیلی ساواک را بر آن داشته بود تا در این زمان‬
‫مشخص صدری را فراری و مورد پیگرد اعالم کند‪ .‬افزون بر این‪ ،‬تاریخ‬
‫دی‌ماه پنجاه‌ویک تقریب ًا یک ماه پیش از دستگیری حیدری آزاد (بهمن‌ماه‬
‫پنجاه‌ویک) است و پس نمی‌توان دستگیری حیدری آزاد را دلیل پیگرد‬
‫امنیتی پرویز صدری دانست‪.‬‬

‫باری‪ ،‬در اینجا باید به یکی از فعالیت‌های مهم این سه نفر در‬ ‫ ‬
‫سال ‪ ۱۳۴۹‬بپردازیم‪ :‬گرفتن تماس با کوشندگانی که بعدها نام «مجاهدین‬
‫خلق ایران» و «چریک‌های فدایی خلق» را گرفتند‪ .‬این امر که شعاعیان‬
‫از سال ‪ ۱۳۴۹‬تا زمان کشته شدنش در بهمن ‪ ۱۳۵۴‬با مجاهدین خلق‬
‫مارکسیست» آینده هم می‌شود) در تماس بود‪ ،‬در‬
‫ِ‬ ‫(که شامل «مجاهدین‬
‫منابع بسیاری ثبت شده‌اند‪ .‬شعاعیان چنان به مجاهدین (و سپس مجاهدین‬
‫مارکسیست) نزدیک بود که‪ ،‬به عنوان کسی که نظریه‌پرداز و آشنا با ادبیات‬
‫انقالبی بود‪ ،‬برای آنها مطلب هم می‌نوشت‪ .‬او حتی در برنامه‌ریزی فرار رضا‬
‫رضایی از دست مأموران ساواک (آذر ‪ )۱۳۵۰‬نیز نقش عمده‌ای بازی کرده‬
‫بود‪ ۶۹.‬بهزاد نبوی می‌گوید‪« :‬گروه شروع به فعالیت کرد تا در اواخر ‪ ۴۹‬که‬
‫توانست به مجاهدین خلق و بعدها با چریک‌های فدایی ارتباط برقرار بکند‪.‬‬
‫‪۷۰‬‬
‫از مجاهدین‪ ،‬خود من با احمد رضایی و حبیب رهبری ارتباط داشتم‪».‬‬

‫‪43‬‬
‫پرویز صدری‬

‫پیش از بازگشت به سال ‪ ،۱۳۵۰‬اما‪ ،‬باید به کوشش‌های پرویز‬ ‫ ‬


‫نگاهی دقیق بیندازیم‪ .‬شواهد جسته‌وگریخته اشاره می‌کنند که از همان‬
‫سال‌های ‪ ۱۳۴۷‬و ‪ ،۱۳۴۸‬صدری در تکاپوی عضوگیری جوانانی بود‬
‫که هرچند پرویز آنان را پیشاپیش می‌شناخت‪ ،‬اما آنان سابقه‌ی سیاسی و‬
‫تشکیالتی نداشته بودند‪ .‬از نخستین کسانی که پرویز صدری احتما ًال به‬
‫نیت عضوگیری با آنها صحبت کرده بود‪ ،‬فرزندان خانواده‌ی روحی آهنگران‬
‫ــ نزهت‌السادات (‪ ،)۱۳۵۴-۱۳۲۴‬اعظم‌السادات (درگذشت‪،)۱۳۵۵ :‬‬
‫و اصغر (بهمن؛ درگذشت‪ )۱۳۵۴ :‬ــ بودند‪ .‬آشنایی خانواده‌ی صدری با‬
‫خانواده‌ی روحی آهنگران به آنجا برمی‌گردد که‪ ،‬به گفته‌ی نسرین صدری‪،‬‬
‫«عموی روحی‌ها معلم زبان ما بود و از آن طریق با این بچه‌ها‪ ،‬بخصوص‬
‫من دوست بودم‪ ۷۱».‬بخشی از تک‌نویسی‌های اعظم روحی آهنگران در‬
‫مورد پرویز صدری‪ ،‬که به نظر ارزش امنیتی ندارند‪ ،‬دورادور به کوشش‬
‫پرویز برای عضوگیری زینت اشاره می‌کند‪ ۷۲.‬تایید درستی این روایت نیاز‬
‫به دسترسی به پرونده‌های ساواک دارد‪.‬‬

‫بر خواننده‌ی تیزبین روشن است که به سبب نداشتن منابع‬ ‫ ‬


‫دوستان سیاسی پرویز در چهل سال‬ ‫ِ‬ ‫‌انگیز‬
‫سکوت شگفت ِ‬ ‫ِ‬ ‫آرشیوی و نیز‬
‫میان سال‌های‬
‫گذشته‪ ،‬و پس ندانستن جزییات کافی از فعالیت‌های گروه ِ‬
‫‪ ۱۳۴۷‬و ‪ ۱۳۵۰‬تصویری که از گروه‪ ،‬و پس از پرویز‪ ،‬می‌دهیم‪ ،‬ناگزیر از‬
‫بسیاری از جزییات مهم تهی است‪ .‬متاسفانه‌‪ ،‬این سرگذشت‌های سیاسی‪،‬‬
‫ک ُبعدی نشان‬ ‫شخصیت پیچیده و کم‌همتای کنش‌گران را به گونه‌ای ت ‌‬
‫می‌دهند‪ ،‬امری که باید از آن بپرهیزیم‪ .‬در بیشتر سرگذشت‌های سیاسی‪،‬‬
‫تنها به تاثیر و کنش سیاسی افراد پرداخته می‌شود و از شخصیت فردی‬
‫آنها یا چیزی گفته نمی‌شود و یا تنها در سایه‌ی تصمیم و کنش افراد بدان‌ها‬
‫پرداخته می‌شود‪ .‬اما در اینجا می‌خواهیم فردی یگانه به نام پرویز صدری‬

‫‪44‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫را بشناسیم‪ .‬پس نیاز داریم که از این اینجا به بعد آهسته‌تر پیش برویم‬
‫و روایت زندگی پرویز صدری در این سال‌ها را تا حدی از ُبعد تاریخی‬
‫آن برون آوریم و به تصویری صمیمی‌تر و خصوصی‌تر از پرویز بپردازیم‪.‬‬
‫خوشبختانه‪ ،‬این پژوهش اقبال گفتگو با دو تن از جوانانی را داشته است‬
‫ی شدن‪ ،‬دوست و‬ ‫که در سال‌های واپسین دهه‌ی چهل‪ ،‬و تا پیش از مخف ‌‬
‫رفیق پرویز بودند‪.‬‬

‫داستان‌نویس معاصر‪ ،‬مهرنوش مزارعی‪ ،‬چنانکه به یاد می‌آورد‪،‬‬ ‫ ‬


‫در سال ‪ ۱۳۴۹‬و هنگامی که سال آخر دبیرستان را می‌گذراند‪ ،‬با پرویز‬
‫صدری آشنا شد‪ .‬مزارعی جوان به تازگی با مسائل سیاسی کشور آشنا شده‬
‫بود و آشنایی او با ادبیات سیاسی از مطالعه‌ی چند کتاب فراتر نمی‌رفت‪.‬‬
‫روزی در عیادت از دوستش که تازه بچه‌دار شده بود‪ ،‬مزارعی با پرویز آشنا‬
‫شد‪« :‬آنجا دیدم یک آقای سیاه‌چرده‌ی بسیار خوش‌خنده[ای بود]‪ .‬یعنی از‬
‫خصوصیات بزرگ پرویز این بود که تمام مدت در حال خندیدن و جوک‬
‫گفتن بود و هر چیزی را به صورت شوخی بهش برخورد می‌کرد و خودش‬
‫هم خنده‌ی بلندی آنچنان سر می‌داد که تو هم به هر حال و به هر طریق بود‬
‫دوست داشتی که بخندی و آن مسأله را با شوخی بهش برخورد کنی‪ ۷۳».‬از‬
‫بازگویی خاطره‌ای‬
‫ِ‬ ‫شوخ‌طبعی بی‌پایان پرویز و برای بازسازی شخصیت او‬
‫ی از لطف نیست‪« :‬یادم می‌آید که [پرویز]‬ ‫به روایت مهرنوش مزارعی ته ‌‬
‫یک آشنایی داشت با منوچهر آتشی (‪ ....)۱۳۸۴-۱۳۱۰‬یک روز آمد‬
‫به من گفت که من امروز صبح آتشی را دیدم و گفت که دیشب تا صبح‬
‫زایمان شعر بود‪ .‬من تا صبح شعر گفتم‪ .‬یعنی زایمان شعر بود‪ .‬بعد‬
‫پرویز‪ ...‬می‌خندید و می‌گفت اگر این تا صبح بیدار مانده و همه‌اش شعر‬
‫‪۷۴‬‬
‫گفته‪ ،‬شاید ریدمان شعر بوده!»‬

‫‪45‬‬
‫پرویز صدری‬

‫باری‪ ،‬پس از این آشنایی‪ ،‬مزارعی و همسر (سابق) او به‬ ‫ ‬


‫رفت‌وآمد با پرویز ادامه دادند‪ .‬پرویز سیاسی بودن خود را پنهان نمی‌کرد‬
‫روایت حماقت‌های ساواکی‌ها بود‪ .‬پرویز‪،‬‬ ‫ِ‬ ‫و از شوخی‌های همیشگی او‬
‫بی‌آنکه بخواهد مزارعی را به کار سیاسی بخواند‪ ،‬او را با مسائل سیاسی‬
‫و ادبیات مارکسیستی آشنا کرد‪ .‬به روایت مزارعی‪« ،‬شاید اولین کتاب‌‪...‬‬
‫سیاسی که من خواندم اگر اشتباه نکنم‪ ...‬اقتصاد به زبان ساده بود‪ ۷۵»...‬که‬
‫مزارعی به توصیه‌ی پرویز خوانده بود‪.‬‬

‫در همین زمان نیز آذر‪ ،‬که در سال چهارم دبیرستان (که شامل‬ ‫ ‬
‫دوره‌ی شش ساله‌ی سیکل دوم بود) تحصیل می‌کرد نیز در رفت‌وآمدهای‬
‫خانوادگی با پرویز آشنا شد‪ .‬این آشنایی بدان اندازه بود که پرویز به منزل‬
‫خانوادگی آذر در شیراز نیز رفت‌وآمد می‌کرد‪ .‬به گفته‌ی آذر نیز «پرویز‪...‬‬
‫آدم سیاسی بود و هیچ وقت هم پنهان نمی‌کرد که آدم سیاسی بود و‬
‫خیلی هم دلش می‌خواست راجع به مسائل سیاسی با دیگران صحبت کند‬
‫و در حقیقت اولین معلم سیاسی من پرویز بود‪ ....‬کم کم خیلی راحت‬
‫راجع به اینکه حتی گروه‌های سیاسی هستند که مبارزات مسلحانه می‌کنند‬
‫[صحبت کرد]‪ .‬این را من اولین بار از پرویز شنیدم‪ ۷۶».‬پس از این آشنایی‪،‬‬
‫هرگاه آذر به تهران می‌آمد‪ ،‬پرویز را مالقات می‌کرد‪.‬‬

‫پرویز در این زمان مستقل زندگی می‌کرد و این استقالل به او‬ ‫ ‬


‫آزادی‌ِ کنش سازمانی‪ ،‬تا پیش از مخفی شدنش‪ ،‬می‌داد‪ .‬گفتیم که همزمان‬
‫با پروژه‌ی کارگاه ریخته‌گری‪ ،‬پرویز از منزل خانوادگی بیرون آمده و مستقل‬
‫شده بود‪ .‬در سال ‪ ،۱۳۴۹‬هنگامی که مهرنوش مزارعی و شوهرش آپارتمان‬
‫کوچک خود را در سه‌راه مخصوص خالی کردند‪ ،‬پرویز به همراه دوستی به‬
‫نام آقای شادروان آن آپارتمان را اجاره کردند‪ ۷۷.‬آقای شادروان ابد ًا سیاسی‬

‫‪46‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫نبود‪ ،‬و پرویز از او به عنوان یکی از شریف‌ترین انسان‌هایی که می‌شناخت‬


‫یاد می‌کرد‪ ۷۸.‬در مورد آقای شادروان‪ ،‬در این روایت‪ ،‬شرحی خواهد آمد‪.‬‬

‫مزارعی و آذر هر دو به شخصیت مهربان‪ ،‬شوخ‪ ،‬و سخاوتمند‬ ‫ ‬


‫پرویز صدری اشاره می‌کنند‪ .‬مزارعی به یاد می‌آورد که‪ ،‬در خانه‌ی پرویز‪،‬‬
‫«اولین باری که من عکس مصدق را دیدم [این طور] که [کسی] عکس‬
‫بزرگ قشنگی توی خانه‌اش گذاشته بود‪ ،‬خانه‌ی پرویز بود‪[ .‬عکس‬
‫مصدق] را گذاشته بود و خیلی احترام می‌گذاشت به مصدق‪ .‬بعد‪ ،‬موزیک‬
‫کالسیک را خیلی دوست داشت‪ .‬شاید اولین کسی بود که برای ما موزیک‬
‫می‌گذاشت و صحبت می‌کرد و بعد به من می‌گفت که بارها و بارها‬
‫مثال می‌رود در خانه می‌نشیند و موزیک می‌گذارد و می‌نشیند گوش‬ ‫ً‬ ‫او‬
‫می‌کند‪ ».‬آذر نیز پرویز را چنین به یاد می‌آورد‪:‬‬
‫‪۷۹‬‬

‫من خیلی رمان می‌خواندم‪ .‬رایج بود‪[ .‬پرویز] کتاب مادر‬


‫ماکسیم گورکی را خیلی دوست داشت‪ .‬کتاب ماکسیم‬
‫گورکی را می‌خواندم و با هم صحبت می‌کردیم‪ .‬یا کتاب‬
‫آزادی یا مرگ اثر نیکوس کازانتزاکیس [را]‪[ .‬پرویز] صادق‬
‫هدایت را خیلی دوست داشت‪ ....‬عاشق بتهوون بود‪.‬‬
‫عاشق موسیقی کالسیک بتهوون بود‪ .‬یعنی خودم شاهد این‬
‫بودم که یکی دو بار روی زمین دراز کشید‪ .‬دو بلندگوی‬
‫ً‬
‫اصال نمی‌دانم‬ ‫[استریو] را می‌گذاشت دم گوشش‪ ،‬که من‬
‫چطور ممکن است کسی چنین صدایی را تحمل کند‪ ،‬بعد‬
‫سنفونی شماره ‪ ۹‬بتهوون را می‌گذاشت و گوش می‌کرد‪.‬‬
‫بلند‪ .‬عاشق بتهوون بود‪ .‬موزیک کالسیک را خیلی دوست‬
‫داشت‪ .‬در ضمن یک چیزی که در مورد پرویز برای من‬

‫‪47‬‬
‫پرویز صدری‬

‫جالب بود این بود که خیلی دوست داشت با انواع و اقسام‬


‫مردم با عقاید سیاسی و غیرسیاسی و از هر قشری که باشند‪،‬‬
‫با آن‌ها می‌توانست ارتباط برقرار کند‪ .‬در عین حال که آدم‬
‫سیاسی بود و آدم اهل کتابی بود‪ ،‬خیلی راحت می‌توانست‬
‫با یک آدم خیلی معمولی ــ پایین‌تر از معمولی ــ توی خیابان‬
‫‪۸۰‬‬
‫ارتباط برقرار کند‪.‬‬

‫مزارعی سخاوتمندی پرویز را به روشنی به یاد می‌آورد‪ .‬او به خاطر کارش‬


‫از ساعت یک تا سه بعدازظهر هر روز برای ناهار به منزل خویش می‌آمد‬
‫که از آپارتمان پرویز چندان دور نبود‪.‬‬

‫من یادم هست بارها ظهر که من می‌آمدم خانه می‌دیدم که‬


‫پرویز زنگ [تلفن] می‌زد و می‌گفت که خانه هستی؟ من‬
‫مثال‪ ،‬ناهار بخوریم و با هم صحبت کنیم‪....‬‬‫ً‬ ‫دارم می‌آیم‪،‬‬
‫[پرویز] می‌آمد و راجع به مسائل سیاسی صحبت می‌کرد‪.‬‬
‫در واقع برای من بودن با پرویز یک نوع حالت آموزشی‬
‫داشت‪ .‬آدم بسیار شرافتمندی بود‪ ....‬من آن موقع‌ها نگران‬
‫همسایه‌ها بودم که نکند بگویند این مرد کیست که پا شده‬
‫آمده خانه‌ی تو در این ساعت که تنها هستی‪ .‬ولی هیچ موقع‬
‫خود من‪ ...‬مسأله نداشتم‪ .‬و چیزی که یادم است با همان‬
‫حالت شوخی و خنده که [پرویز] داشت وقتی می‌رسید خانه‬
‫می‌گفت که ناهار داری؟ می‌گفتم حاال یک چیزی درست‬
‫می‌کنم‪ .‬می‌گفت نگران نباش من ترا می‌شناسم‪ .‬دو ُپرس‬
‫چلوکباب سفارش داده‌ام االن چلوکباب می‌آورند و پنج‬
‫دقیقه بعد چلوکباب می‌آمد‪ ... .‬و من آن موقع‌ها‪ ...‬هر موقع‬

‫‪48‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫مشکل مالی [داشتم]‪ ،‬به هر حال در دوره‌ی جوانی بودیم‬


‫و مشکل مالی داشتیم و این جور چیزها‪ ،...‬همیشه آماده‬
‫بود که به ما پول قرض بدهد و هیچوقت این نبود که بیاید‬
‫مثال پول من را پس بدهید ولی خوب ما [پرداخت‬ ‫ً‬ ‫بگوید‬
‫می‌کردیم]‪ ....‬به صورتی بود که این قدر [پرویز] به ما‬
‫نزدیک بود که ما هم اگر شاید پول کوچکی الزم داشتیم‬
‫می‌رفتیم از پرویز می‌گرفتیم‪ .‬آنقدر با روی خوش برخورد‬
‫می‌کرد‪ ...‬باالخره کسی احساس ناراحتی نمی‌کرد که با او‬
‫‪۸۱‬‬
‫این رابطه [وام‌گرفتن پول] را دارد‪.‬‬

‫باری‪ ،‬به نظر می‌رسد که در سال‌های ‪ ۱۳۴۸‬تا ‪ ۱۳۵۰‬همچنان که نبوی‬


‫در تالش سازماندهی دوستان خود مانند عسگریه‪ ،‬و شعاعیان سرگرم‬
‫عضوگیری از میان دانشجویان دانشسرای عالی سپاه دانش‪ ،‬بودند‪ ،‬تالش‬
‫صدری نیز معطوف به عضوگیری از جوانان دبیرستانی یا دیپلمه‌ای بود‬
‫که سابقه‌ی سیاسی نداشته بودند‪ .‬برای نمونه‪ ،‬صالحی از اعظم وفایی نام‬
‫می‌برد که «توسط پرویز صدری با نام سازمانی محسن به مصطفی معرفی»‬
‫شده بود و «در آذرماه ‪ ۱۳۵۲‬در حالی که دانش‌آموز کالس نهم دبیرستان‬
‫ستودٔه تهران بود و پانزده سال داشت‪ ،‬به دلیل نوشتن انشایی دستگیر»‬
‫شده بود ــ روایتی که نیاز به تدقیق دارد‪ ۸۲.‬آذر به یاد می‌آورد دو سالی پس‬
‫از آشنایی با پرویز‪ ،‬که باید سال ‪ ۱۳۵۰‬باشد‪ ،‬پرویز به وی پیشنهاد پیوستن‬
‫به گروه و مخفی شدن داده بود‪.‬‬

‫او [پرویز] اولین کسی بود که [با من] در مورد مبارزه‬


‫ً‬
‫مثال اگر آدم بخواهد [و‬ ‫مسلحانه صحبت می‌کرد‪ .‬اینکه‬
‫از اوضاع] ناراحت باشد می‌تواند برود و زندگی مخفیانه‬

‫‪49‬‬
‫پرویز صدری‬

‫شروع کند‪ .‬حتی یک بار این پیشنهاد را به من داد که اگر‬


‫می‌خواهی بیا و من برای تو در کارخانه‌ای‪ ،‬جایی‪ ،‬کار پیدا‬
‫می‌کنم و اگر بخواهی می‌توانی زندگی مخفیانه بکنی‪ ....‬من‬
‫ً‬
‫اصال اهل این‬ ‫مدتی فکر کردم و به پرویز گفتم‪ ،‬پرویز من‬
‫کار نیستم‪ .‬یعنی من نمی‌توانم‪ .‬مبارزه کردن ضد شاه را‬
‫دوست دارم‪ .‬دوست دارم این کار را بکنم ولی دوست ندارم‬
‫از خانواده جدا شوم و بروم یک زندگی مستقل مخفیانه را‬
‫‪۸۳‬‬
‫انجام بدهم‪.‬‬

‫آذر به گروه نپیوست و مخفی نشد‪ ،‬ولی او خانم جوان دیگری را به یاد‬
‫می‌آورد که یک سال از آذر بزرگتر بود و پیشنهاد پرویز را پذیرفته بود‪.‬‬
‫حفظ هویت او‪ ،‬نام این جوان را سیمین‬ ‫ِ‬ ‫برای بازسازی این روایت و‬
‫می‌گذاریم‪ .‬آذر سیمین را نخستین بار در ارتباط با خود پرویز مالقات کرده‬
‫بود و در این زمان آذر بیشتر در شیراز زندگی می‌کرد و در سفری به تهران‬
‫خبر مخفی شدن سیمین را از خواهر او شنیده بود‪ .‬آذر همچنین عالقه‌ی‬
‫عاطفی پرویز نسبت به سیمین را به یاد می‌آو َرد و تاریخ این ماجرا را سال‬
‫‪ ۱۳۵۰‬در خاطر دارد‪ .‬او باقی ماجرا را به روایت پرویز‪ ،‬آنگاه که آذر او را‬
‫روزی به گونه‌ای اتفاقی در حوالی خیابان امیرآباد در تهران دیده و قراری‬
‫برای روز بعد در حوالی خیابان کریمخان گذاشته بود‪ ،‬چنین بازگو می‌کند‪:‬‬

‫مطمئن ًا سال ‪ ۱۳۵۰‬بود‪... .‬برای این می‌گویم که [سیمین]‬


‫در آن مدتی که مخفی شده بود مدرسه نرفته بود‪[ .‬سیمین]‬
‫یک سال از من بزرگ‌تر بود‪ ....‬وقتی پرویز را دیدم‪ ،‬پرویز‬
‫با من قرار گذاشت که فردا همدیگر را ببینیم‪ ....‬فردایش‬
‫که ما همدیگر را دیدیم [پرویز] توضیح داد و خیلی دلخور‬

‫‪50‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫بود‪ .‬خیلی ناراحت بود از دو طرف‪ :‬یکی اینکه خوب به‬


‫هر حال [سیمین] رفته بود و البته مادر [سیمین مخفی‬
‫شدن دخترش را] لو داده بود‪ .‬چون [سیمین] از خانه رفته‬
‫بود بیرون موقعی که پرویز در خانه [پایگاه مخفی] نبوده‬
‫و [سیمین] رفته بوده خانه مادرش‪ ،‬پیش مادرش‪ .‬مادرش‬
‫منشی یکی از وزراء بود‪ .‬مطمئن نیستم [شاید] منشی وزیر‬
‫اقتصاد بود‪ .‬االن یادم نیست‪ ... .‬و [سیمین] که رفته بود‬
‫خانه‪ ....‬این‌ها چیزهایی است که پرویز برای من تعریف‬
‫کرد‪ ....‬از طریق مادرش این فاز را لو داده بودند‪ .‬پرویز‬
‫می‌گفت من آمدم بروم خانه [پایگاه]‪ ،‬حاال چه ُکدهایی‬
‫[قرار سالمتی] بین خودشان گذاشته بودند و از چه طریق‬
‫‪ ...‬جوابش را نداده بود‪ .‬و پرویز گفت که دیگر من پایم را‬
‫به خانه نگذاشتم چون می‌دانستم که از طریق ساواک آنجا‬
‫تحت نظر است‪ ... .‬و بنابراین [پرویز] نرفته بود توی خانه و‬
‫برگشته بود پس از یکی دو روز خانه را چک کرده و مطمئن‬
‫شده [بود] خانه این‌جوری [تحت نظر] است‪ .‬بعد هم آن‬
‫تلفن و همه چیزش را داشت برای اینکه آشنایی پرویز با‬
‫[سیمین] هم از طریق برادر بزرگ [سیمین] بود‪ ... .‬بعد‬
‫هم خیلی مشخص بود که از نظر احساسی هم احساساتش‬
‫خیلی خیلی جریحه دار شده بود‪ ... .‬برای اینکه به شدت‬
‫به [سیمین] عالقمند شده بود‪ .‬این خانم [سیمین] به یک‬
‫دبیرستانی می‌رفت که در خیابان کریمخان زند بود‪ .‬و پرویز‬
‫به من گفت‪ ،‬اگر می‌توانی بیا برو توی مدرسه و با [سیمین]‬
‫صحبت کن تا من یک جوری ببینمش‪ .‬من رفتم توی‬

‫‪51‬‬
‫پرویز صدری‬

‫مدرسه‪ .‬آن موقع خوب البته راحت بود‪ .‬روپوش مدرسه تن‬
‫شما باشد [کافی بود]‪ .‬من چون اسم فامیلش را می‌دانستم‬
‫رفتم‪ .‬چون آن موقع [سیمین] سال آخر دبیرستان بود‪ .‬چون‬
‫برگشته بود مدرسه‪ .‬رفتم کالس او را پیدا کردم ولی بچه‌ها‬
‫گفتند غایب است و نیست‪ .‬حاال یا من را دیده بود و رفته‬
‫‪۸۴‬‬
‫بود یا واقع ًا غایب بود‪ ،‬من نمی‌دانم‪.‬‬

‫مهرنوش مزارعی نیز این روایت را تایید می‌کند و از نقش مادر سیمین‬
‫در افشای خانه‌ی مخفی پرویز می‌گوید‪ .‬به گفته‌ی مزارعی در این خانه‬
‫دستگاه چاپ بوده و کار سیمین نیز تایپ نوشته‌هایی بوده که می‌بایست‬
‫چاپ (احتما ًال پلی‌کپی) می‌شدند‪ ۸۵.‬به گفته‌ی آذر‪ ،‬سیمین مدتی را نیز‬
‫به توصیه‌ی پرویز به کار در کارخانه پرداخته بوده است‪ ۸۶.‬روشن است‬
‫که تا زمانی که سیمین خود از جزییات این دستگیری سخن نگوید یا از‬
‫پرونده‌های ساواک در این مورد آگاه نشویم‪ ،‬جزییات یا زمان دقیق این‬
‫ماجرا یا قصد صدری از برپایی این «چاپخانه» روشن نخواهد شد‪ .‬با این‬
‫همه‪ ،‬می‌توان گمان کرد که در این خانه‪ ،‬افزون بر تایپ و انتشار نوشته‌های‬
‫شعاعیان‪ ،‬اعالمیه‌های مجاهدین و فداییان نیز تکثیر می‌شدند‪ .‬دلیل این‬
‫گمانه‌زنی برمی‌گردد به ایده‌ی شعاعیان برای اتحاد مجاهدین و فداییان‬
‫(تشکیل جبهه‌ای که او همواره آرزو داشت) و‪ ،‬برای آغاز این روند‪ ،‬ایجاد‬
‫نشریه‌ی مشترک دو گروه (تلویح ًا به سردبیری و مدیریت شعاعیان)‪.‬‬
‫اشتیاق شعاعیان برای انتشار این نشریه‌ی مشترک چنان بود که‬
‫ِ‬ ‫امیدواری و‬
‫برای آن مقاله‌ی کوتاهی به نام «دو پاسخ به دو یاوه» نوشت‪ .‬از آنجا که‬
‫‪۸۷‬‬

‫سبب آشنایی پرویز با سیمین برادر بزرگ وی بود‪ ،‬طبیعی است که پس از‬
‫تسلیم سیمین به نیروهای امنیتی و سپس لو رفتن‬
‫ِ‬ ‫مادر سیمین و‬
‫مداخله‌ی ِ‬
‫خانه‌ی مخفی پرویز و سیمین (و چاپخانه)‪ ،‬که شرح آن خواهد رفت‪،‬‬

‫‪52‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫ً‬
‫کامال مخفی می‌شد‪ .‬بر پایه‌ی این روایت‪،‬‬ ‫پرویز شناسایی شده و می‌بایستی‬
‫مخفی شدن پرویز را باید در سال ‪ ۱۳۵۰‬دانست‪ ،‬اما حسین صدری این‬
‫تاریخ را تأیید نمی‌کند‪ .‬هنگامی که آذر پرویز را‪ ،‬که در زمان دیدار این‬
‫دو به سبب لو رفتن چاپخانه باید نیمه‌مخفی بوده باشد‪ ،‬در تابستان سال‬
‫پنجاه می‌بیند‪ ،‬پرویز همچنان با لباس و تیپ همیشگی خودش ظاهر شده‬
‫بود‪ .‬پس نمی‌توانسته مخفی بوده باشد‪ .‬افزون بر این ماجراها‪ ،‬مزارعی‬
‫به یاد می‌آورد که در دیدارهایش با پرویز در سال ‪ ،۱۳۵۰‬او از مصطفی‬
‫شعاعیان نام برده بود و نیز اشاره‌ای به اختالف در درون گروه خود کرده‬
‫‪۸۸‬‬
‫بود‪ ،‬اما مزارعی هیچ جزییاتی از این اختالف به یاد نمی‌آورد‪.‬‬

‫حسین صدری می‌گوید‪« :‬مخفی شدن پرویز در دو مرحله انجام‬ ‫ ‬


‫ً‌‬
‫کامال‬ ‫شد‪ .‬دوره‌ی اولی که حدود ًا تا زمستان یا اواخر سال ‪ ۵۱‬ادامه یافت که‬
‫مخفی بود و در مکان‌هایی ظاهر می‌شد و کسانی را می‌دید و مرحله‌ی دوم‬
‫که پس از آن [زمستان ‪ ]۵۱‬بود و با آشنایان تماس نمی‌گرفت‪ ۸۹».‬اما به‬
‫گفته‌ی آذر و بر اساس این دیدارهایش با پرویز‪ ،‬او مخفی شدن را باید در‬
‫اواخر سال پنجاه آغاز کرده بوده باشد‪ ۹۰.‬پس پرویز باید در سال ‪۱۳۵۱‬‬
‫کامال مخفی بوده باشد‪ ،‬هر چند می‌دانیم به جاهایی و به دوستانی سر‬‫ً‬
‫می‌زده است‪.‬‬

‫حسین صدری دیدارهای خود با پرویز را در سال ‪ ۱۳۵۰‬به یاد‬ ‫ ‬


‫می‌آورد‪ ،‬و در یاد او در این زمان پرویز مخفی نبود‪ .‬به گفته‌ی او‪« ،‬در‬
‫سال ‪ ۵۰‬و تا فروردین ‪ ۵۱‬من بیش‌تر مصطفی را می‌دیدم‪ .‬زیرا که یکی‬
‫از کالس‌های ما در ساختمان [مٔوسسه] مطالعات و تحقیقات اجتماعی‪،‬‬
‫همچنان که در سال اول همگی آنها آنجا بود‪ ،‬به واسطه نزدیکی‌اش به‬
‫سازمان برنامه که استاد مربوطه در آنجا هم کار می‌کرد‪ ،‬برگزار می‌گردید‪ .‬و‬

‫‪53‬‬
‫پرویز صدری‬

‫مصطفی هم در آن زمان در یک گروه تحقیق شهر و روستا در آنجا مشغول‬


‫به کار بود‪ ۹۱».‬پس روشن است که در سال پنجاه شعاعیان باید هنوز علنی‬
‫بوده باشد‪ ،‬هرچند او در همین زمان‪ ،‬از سویی‪ ،‬با نبوی که شاخه‌ی خود را‬
‫سامان داده بود ارتباط داشت‪ ،‬و از سوی دیگر‪ ،‬گروه اسکویی و صرافت‬
‫و بیژن‌زاده را تشکیل داده بود و با نادر شایگان سازماندهی «جبهه‌ی‬
‫دموکراتیک خلق» را برنامه می‌ریخت‪ .‬به روایت حسین صدری‪ ،‬در اوایل‬
‫سال پنجاه‪،‬‬

‫مصطفی از تماس امیرپرویز پویان با وی توسط پیکی که‬


‫ساعت و محل را تعیین کرده بود صحبت کرد‪ ،‬که به اتفاق‬
‫دو نفر دیگری که [پویان] با خود [همراه] داشته‪ ...‬در‬
‫کافه‌ای دورافتاده صورت می‌گیرد‪ .‬مصطفی از شهامت او‬
‫[پویان] صحبت کرد و آن را ستود‪[ .‬شعاعیان] می‌گفت که‬
‫[پویان] صراحت ًا از توانایی گروه و عزمش برای مبارزه با من‬
‫سخن گفت و از من خواست که تردید و درنگ جایز نیست‬
‫و بدان‌ها بپیوندم‪ .‬مصطفی هم ابتدا چنان وانمود می‌کند که‬
‫به آدرس عوضی آمده‌اند‪ .‬که در جواب پویان به او می‌گوید‪:‬‬
‫ما بدون اطالع و آگاهی از تو به اینجا نیامده‌ایم و ترا هم‬
‫خوب می‌شناسیم و فرصت آن را هم نداریم که وقت خود‬
‫را تلف کنیم‪ .‬که باالخره مصطفی وقت می‌خواهد درباره‌اش‬
‫‪۹۲‬‬
‫فکر کند و تصمیم بگیرد‪.‬‬

‫از آنجا که پویان در سوم خرداد ‪ ۱۳۵۰‬کشته شد‪ ،‬این مالقات باید در‬
‫فروردین یا اردیبهشت پنجاه‪ ،‬و هنگامی که شعاعیان همچنان علنی بود‪،‬‬
‫انجام شده باشد‪ .‬جالب آنکه در همین سال شعاعیان‪ ،‬بی‌آنکه هویت‬

‫‪54‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫نویسنده‌ی اثر را بداند‪ ،‬نقدی بر جزوه‌ی پویان نیز نوشت‪ ۹۳.‬خاطره‌ی‬


‫دیگر حسین صدری روشنگر آن است که هر چند پرویز در سال پنجاه‬ ‫ِ‬
‫چندان آفتابی نمی‌شد اما هنوز اساس ًا مخفی نشده بود و به خانه‌ی مادری‬
‫رفت‌وآمد می‌کرد‪.‬‬

‫فکر می‌کنم یکی دو بار دیگر هم مصطفی را دیدم‪ ،‬تا این که‬
‫روزی اوایل تابستان‪ ،‬درست به یاد ندارم‪ ،‬بود یک [روز]‬
‫عصر به خانه رفتم و مادرم گفت که پرویز آمده و یک ساعتی‬
‫است در اطاقی [است]‪ ،‬که بدان ناهارخوری می‌گفتیم‪...،‬‬
‫و بیرون نیامده [است]‪ .‬من به آنجا رفتم و دیدم که خیلی‬
‫مضطرب و نگران به نظر می‌رسد و زیرسیگاری هم مملو از‬
‫ده دوازده تا ته سیگار است‪ .‬پرسیدم مسأله چیست؟ ابتدا‬
‫گفت که چیزی نیست و از این حرفها‪ .‬بعد که باور نکردن‬
‫مرا دید گفت که اوضاع یک مقدار خراب است‪ .‬بهزاد نبوی‬
‫را با اسلحه گرفته‌اند‪ .‬در ضمن کسی هم گویا اطالعاتی از‬
‫ً‬
‫اصال آفتابی‬ ‫مصطفی در اختیار ساواک گذاشته و مصطفی‬
‫نمی‌شود‪ .‬اما قولی را که در مورد پایان‌نامه ‪ ...‬داده همچنان‬
‫پابرجاست‪ ...‬بهزاد نبوی را هم آگاه بودم که به مجاهدین‬
‫کمک مالی می‌رساند‪ .‬اما از سالح داشتنش بی‌اطالع بودم‪.‬‬
‫‪ ...‬پرویز رفت و گفت که ممکن است دیگر من نتوانم به‬
‫‪۹۴‬‬
‫اینجا بیایم ولی تماس می‌گیرم‪.‬‬

‫بهزاد نبوی از اردیبهشت ‪ ۱۳۵۱‬مخفی شده و سرانجام در سوم مرداد‬


‫‪ ۱۳۵۱‬دستگیر شده بود‪ ۹۵.‬با این همه‪ ،‬شاید به سبب تیغه‌کشی گروه‪،‬‬
‫ً‬
‫کامال مخفی نشده بودند و می‌دانیم که هم صدری و هم شعاعیان‬ ‫افراد‬

‫‪55‬‬
‫پرویز صدری‬

‫در مکان‌هایی شناخته شده‪ ،‬بی‌تردید با رعایت موارد امنیتی‪ ،‬رفت‌و‌آمد‬


‫می‌کردند‪.‬‬

‫باری‪ ،‬در اواخر شهریور یا اوایل مهرماه ‪ ،۱۳۵۱‬پرویز حسین را‬ ‫ ‬


‫به قراری با مصطفی فرستاد‪ .‬این قرار در ساعت ‪ ۹‬شب در خیابان اجرا‬
‫شد‪« .‬ما همدیگر را دیدیم و شروع به پیاده روی کردیم‪ .‬مصطفی پس از‬
‫اندکی متفرقه صحبت کردن از ماجرای پایان‌نامه پرسید‪ ...‬بعد صحبت را‬
‫به مبارزه‌ای که آغاز …[شده] بود کشاند و نظرم را درباره‌ی آن و کار تمام‬
‫وقت تشکیالتی جویا شد‪ .‬بحث به درازا کشیده شد و در حین آن مقداری‬
‫با هم اختالف نظر پیدا کردیم‪ ۹۶».‬در این دیدار که یک ساعت‌ونیم به‬
‫درازا کشید‪ ،‬حسین صدری بر ایجاد یک پشت‌جبهه تأکید داشت‪ .‬نظر او‬
‫آن بود که با توجه به عامل امنیتی و شناسایی و دستگیری تنی چند‪ ،‬گروه‬
‫می‌بایستی از کسانی عضو می‌گرفت که سابقه‌ای نداشته بودند‪ .‬پس از یک‬
‫قرار بی‌نتیجه‪ ،‬اما صمیمانه‪ ،‬به پایان رسید‪ .‬به گفته‌ی‬
‫ت و نیم این ِ‬ ‫ساع ‌‬
‫حسین‪ ،‬پرویز از قصد شعاعیان آگاه بود‪« ،‬ولی‪ ،‬چون همیشه جبهه‌گیری‬
‫خاصی نکرد و به اصطالح خنثی ماند‪ .‬این را بگویم که پرویز سعی می‌کرد‬
‫مستقیم ًا به من نگوید چه کنم و چه نکنم و می‌گذاشت که خودم تصمیم‬
‫بگیرم و مستقیماً با مصطفی در ارتباط باشم‪ ۹۷».‬پس از چندی‪ ،‬حسین‬
‫از پرویز خواست قراری با مصطفی بگذارد تا ابهام‌هایی را در مورد کار‬
‫تشکیالتی برایش روشن کند‪ .‬پرویز نیز پیام مصطفی را به او رساند که اگر‬
‫حسین بدون شرط حاضر به پیوستن باشد قرار می‌گذاریم‪ ،‬و اگر چنین‬
‫‪۹۸‬‬
‫نباشد‪ ،‬بهتر است خطر نکنیم‪.‬‬

‫در این شرایط ‌‪ ،‬چنانکه مهرنوش مزارعی با اطمینان به یاد می‌آورد‪،‬‬ ‫ ‬


‫تا مهرماه ‪ ۱۳۵۱‬پرویز با او مرتب در تماس بود‪ .‬دلیل آن هم روحیه‌ی‬

‫‪56‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫مهربان پرویز بود‌‪« :‬من آن موقع حامله بودم و پرویز از آنجا که آدم خیلی‬
‫عاطفی بود و تقریب ًا می‌توانم بگویم در مهر پنجاه‌ویک که پسرم به دنیا آمد‬
‫ــ شاید بچه ده پانزده روزی‪ ...‬دیرتر به دنیا آمد ــ بدون استثناء پرویز هر‬
‫روز به من زنگ می‌زد و می‌گفت باالخره چی شد؟ به دنیا آمد؟ این بچه‬
‫چرا به دنیا نمی‌آید؟ ولی متأسفانه [از هنگامی که] دیگر بچه به دنیا آمد‪،‬‬
‫پرویز را من ندیدم‪ .‬یعنی نیامد بیمارستان‪ .‬البته این موقعی بود که فکر‬
‫می‌کنم دیگر از آن موقع پنهان شده بود‪ ۹۹».‬از این زمان ــ مهرماه ‪۱۳۵۱‬‬
‫ــ بود که مزارعی و همسر (سابق ‌) او‪ ،‬که هر دو از دوستان نزدیک پرویز‬
‫مشترک‬
‫ِ‬ ‫بودند‪ ،‬دیگر او را ندیدند‪ .‬با این همه‪ ،‬یک روز‪ ،‬هنگامی که دوست‬
‫جوانی در خانه‌ی مزارعی بود‪ ،‬پرویز به منزل مزارعی تلفن کرد و با این‬
‫دوست جوان قراری گذاشت‪« .‬بعدها که من از این دوستمان پرسیدم که‬
‫چی شد؟ پرویز را دیدی؟ گفت آره با من قراری گذاشت در یک محلی و‬
‫من رفتم آنجا و بعد با همدیگر راه رفتیم و صحبت کردیم‪ .‬یکی دو بار هم‬
‫از او خواسته بود یک بسته را از یک جا به جای دیگری ببرد و او برایش‬
‫‪۱۰۰‬‬
‫یک سری کارهای این طوری انجام می‌داد‪».‬‬

‫از مهرماه ‪ ،۱۳۵۱‬حسین صدری به سربازی رفت و رابطه‌ی او‬ ‫ ‬


‫با پرویز که مخفی بود‪ ،‬کمتر شد‪ .‬اما هنگامی که حسین دوره‌ی سربازی‬
‫را می‌گذراند‪ ،‬رویداد مهمی ُرخ داد‪ .‬این ماجرا را علی گلسرخی‪ ،‬شوهر‬
‫خواهر پرویز‪ ،‬شرح می‌دهد‪ .‬روزی‪ ،‬که در خاطره‌ی علی گلسرخی شاید‬
‫اواخر تابستان یا اوایل پاییز ‪ ۱۳۵۱‬بوده باشد‪ ،‬هنگامی که گلسرخی از‬
‫منزل خود در بلوار کشاورز امروزی‪ ،‬خیابان قادسی‪ ،‬بیرون آمده و سوار‬
‫سر کار برود‪ ،‬دو مأمور به زور سوار اتومبیل‬
‫جیپ شکاری خود شد تا به ِ‬
‫او شدند و پس از مدتی رانندگی او را در اتومبیل دیگری نشاندند و با‬
‫چشم بسته به زندان اوین‪ ،‬که آن زمان تازه تاسیس شده بود‪ ،‬بردند‪ .‬در‬
‫ِ‬

‫‪57‬‬
‫پرویز صدری‬

‫اوین مأموری بود که گلسرخی پیش از این نیز با او آشنایی داشت‪ ،‬از این‬
‫نظر که وی «در حقیقت کارشناس گروه سیاسی فکری من و ما بود‪ .‬برای‬
‫این که‪[ ...‬ما] در جبهه‌ی ملی و شاخه‌ی حزب ملت ایران کوشا بودیم و‬
‫وابستگی داشتیم‪ ۱۰۱».‬پس از استقبال از دیدن گلسرخی و ابراز خوشحالی‬
‫از تشکیل خانواده و داشتن فرزند‪ ،‬بازجوی ساواک از گلسرخی سراغ‬
‫پرویز را گرفت‪.‬‬

‫[بازجو] گفت‪ :‬خبر داری که [پرویز] مشغول فعالیت‌هایی‬


‫است؟ گفتم‪ :‬نه‪ .‬گفت‪ ... :‬بله ایشان با‪ ...‬گروهی مشغول‬
‫فعالیت سیاسی شده [است] همکارانش و افراد هم‌گروهش‬
‫دستشان به خون‌هایی آلوده شده [است]‪ ،‬ولی ایشان‬
‫الحمدالله هنوز نه‪ .‬گفتم‪ :‬خوب خوشحالم‪ .‬گفت‪ :‬یک‬
‫جوری یک فکری بکنیم که او را نجات بدهیم‪ .‬من گفتم‪:‬‬
‫بسیار خوب است‪ ،‬چرا که نه؟! گفت شما کِ ی‌ها [پرویز‬
‫را] می‌بینید‪...‬؟ گفتم‪ :‬معمو ًال می‌آید دفتر َپهلوی من‪ .‬منزل‬
‫می‌آید‪ .‬گفت‪ :‬بسیار خوب‪ ،‬پس شما به محض اینکه [او را]‬
‫دیدی‪ ،...‬برای اینکه برادر همسرت است و رفیقت است‬
‫و نجاتش بدهی‪ ،‬یک زنگی به ما بزن‪ .‬گفتم‪ :‬ببخشید‪...‬‬
‫مدتی است که من حقوق دریافت نکرده‌ام‪[ .‬بازجو] خیلی‬
‫جابجا شد و گفت‪ :‬ما شوخی نمی‌کنیم‪ .‬گفتم‪ :‬من هم‬
‫شوخی نمی‌کنم‪[ .‬این] ساواک با این عرض و طول و با این‬
‫هزینه‌های گزاف و با این توان باال‪ .‬من که مأمور شما نیستم‪.‬‬
‫این پرویز و این هم شما‪ .‬شما اطالع دارید که چه می‌کند‪.‬‬
‫اگر کاری که می‌کند از نظر شما خالف است خودتان‬
‫می‌دانید‪ .‬چرا می‌خواهید من بشوم مأمور تحقیق برادر زنم‬

‫‪58‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫و رفیقم‪ .‬از کجا تا به حال چنین کیفیتی و ویژگی را از من‬


‫‪۱۰۲‬‬
‫دیده‌اید که امروز چنین درخواستی می‌کنید؟‬

‫پاسخ گلسرخی به تغ ُّیر ناگهانی بازجوی ساواک و رفتار تهدیدآمیز او‬


‫انجامید و از گلسرخی خواست تا جریان این بازجویی را بازگو نکند‪.‬‬
‫سپس مأموران ساواک او را به اتومبیلی سوار و در خیابان فاطمی [آریامهر]‬
‫رهایش کردند‪ .‬اما شگفت آن که‪:‬‬

‫خوب پرویز [به دفتر] می‌آمد اما نه با قاعده ‌‪ ،‬نه با حساب‬


‫کتاب‪ ،‬نه خیلی زیاد‪[ .‬اما آن روز] درست مثل این که طفلک‬
‫مویش را آتش زده باشند ‌‪ ،‬من که وارد شدم‪ ،‬او هم آمد دفتر‪.‬‬
‫آمد در دفتر و خوش‌وبشی کرد و همکاران من چای گذاشتند‬
‫جلویش ‪[ ...‬در خیابان] طالقانی امروز‪ ،‬تخت جمشید آن‬
‫روز‪ ،‬سه راه بهار‪ ،‬دفتر من بود‪[ .‬پرویز] نشست روی مبل‬
‫جلوی من‪ ،‬و من هم پشت میز تحریر همچنان نشسته بودم‪.‬‬
‫گفتم پرویزجان یک چنین اتفاقی افتاده‪ ،‬از من هم قول‬
‫گرفته‌اند که به تو نگویم‪ .‬نمی‌دانم داری چکار می‌کنی‪.‬‬
‫می‌دانم باالخره کاری که می‌کنی‪ ،‬اگر صالح می‌دانستی و‬
‫الزم بود‪ ،‬به من می‌گفتی‪[ .‬اگر] نگفتی حتما الزم نیست‬
‫و صالحت است‪ .‬خودت می‌دانی داری چکار می‌کنی‪ .‬ولی‬
‫چنین اتفاقی افتاده‪ ... .‬وقتی من داشتم تعریف می‌کردم این‬
‫طفلک از روی مبل پا شد‪ .‬یعنی شروع کرد به پا شدن‪ .‬همان‬
‫طور به اصطالح کم کم پا شد‪ .‬پا شد و همان طور طبیعت ًا‬
‫نگران هم شد‪ .‬به حق هم نگران شد‪ .‬رنگش یک مقدار‬
‫جابجا شد و خداحافظی کرد و رفت‪ .‬تشکر کرد البته‌‪ :‬تشکر‬

‫‪59‬‬
‫پرویز صدری‬

‫می کنم از اینکه به من گفتی‪ .‬و خداحافظی کرد و رفت‪ .‬رفت‬


‫و ‪ ...‬من بعد از اینکه‪ ...‬باالخره در دفترم کارم تمام شد و‬
‫دم در [و] دیدم یک‬‫ضرورتی بود که [بیرون] بیایم‪ ،‬آمدم ِ‬
‫در ساختمانی که شرکت‬ ‫قلچماقی جلوی در ایستاده‪ .‬جلوی ِ‬
‫ما در آن بود و واحدی آپارتمانی داشت‪ ،‬او [مأمور ساواک]‬
‫ایستاده بود‪ .‬هفت هشت روزی [این مأمور] جلوی در بود‪.‬‬
‫دقیق ًا جلوی در ما بود‪ .‬بعد از هفت هشت روز غیبش زد و‬
‫‪۱۰۳‬‬
‫دیگر [مأمور را] ندیدیم‪....‬‬

‫ما در اینجا‪ ،‬از یک سو‪ ،‬ماجرای لو رفتن چاپخانه‌ای را که پرویز و سمپات‬


‫او‪ ،‬سیمین‪ ،‬در آن فعالیت می‌کردند در سال ‪ ۱۳۵۰‬داریم‪ ،‬ماجرایی که‬
‫بی‌تردید باید به لو رفتن پرویز انجامیده بوده باشد‪ .‬از سوی دیگر‪ ،‬بازداشت‬
‫علی گلسرخی در پاییز ‪( ۱۳۵۱‬در پس‌زمینه‌ی بازداشت نبوی و همراهان)‬
‫و هشدار ساواک‪ ،‬و نیز این نکته را داریم که از میانه‌ی سال ‪ ۱۳۵۰‬تا‬
‫میانه‌ی سال ‪ ۱۳۵۱‬پرویز همچنان به مکان‌های شناخته شده (مانند دفتر‬
‫کار آقای گلسرخی یا منزل مادری خویش) سر می‌زد‪ ،‬که این خود باید‬
‫متضمن ریسکی بزرگ بوده باشد‪ .‬پس‪ ،‬به تعبیری‪ ،‬پرویز به معنای رایج‬
‫واژه مخفی نشده بود‪ ،‬و هر چند باید در ارتباط‌های خود محتاط می‌بوده‬
‫باشد‪ ،‬اما همچنان برخی ارتباط‌های علنی را حفظ کرده بود ـ‌ـ امری که با‬
‫یکی از اصول بدیهی زندگی چریکی در تضاد است‪ .‬پرسش آن است که‬
‫او‪ ،‬که یک سال پیش‌تر و پس از افشای چاپخانه گروه در نزد ساواک لو‬
‫رفته بود‪ ،‬چگونه تا پاییز ‪ ۱۳۵۱‬هنوز به دیدار آشنایان می‌رفت؟ چنانکه‬
‫آمد‪ ،‬حسین صدری تاریخ نیمه‌ی ‪ ۱۳۵۱‬را به عنوان نقطه‌ی عطفی مطرح‬
‫می‌کند که پس از آن پرویز دیگر ارتباط خود را با همه‌ی آشنایان قطع کرد‪.‬‬
‫و تاریخ این با ماجرای دستگیری گلسرخی و آگاهی پرویز از تحت پیگرد‬

‫‪60‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫بودن خود نیز همخوانی دارد‪.‬‬


‫ِ‬

‫گفتیم که بهترین گزینه‌ی ما برای تدقیق روایت مخفی شدن پرویز‬ ‫ ‬


‫صدری همانا پرداختن به دو دوره ــ از دل خاطرات ــ از زندگی اوست‪:‬‬
‫دوره‌ی میان ‪ ۱۳۴۹‬تا ‪ ۱۳۵۱‬که بدان پرداختیم‪ ،‬و سپس دوره‌ی پس از‬
‫‪ ۱۳۵۱‬و خبرهای جسته‌وگریخته از صدری‪ ،‬که در اینجا بدان می‌پردازیم‪.‬‬

‫‪61‬‬
‫‪۵‬‬
‫پنهان از دید جستجوگر دشمن‪ ،‬ناپدید از چشم نگران دوست‬

‫پرویز صدری از پاییز یا زمستان ‪ ۱۳۵۱‬به کلی پنهان شد و دیدارهای‬


‫سرزده‌ی خود با خانواده را هم قطع کرد‪ .‬به گفته‌ی حسین صدری‪،‬‬
‫«حتی مصطفی شعاعیان نیز در بهار ‪ ۵۱‬هنوز مخفی نشده و به‌”موسسه‬
‫تحقیقات“ … [می‌رفت] و سرگرم کار تحقیقاتی بود‪ ۱۰۴».‬به گفته‌ی حسین‪،‬‬
‫روند دو مرحله‌ای پنهان شدن پرویز به تدریج پس از دستگیری نبوی آغاز‬
‫شد‪ ۱۰۵.‬مهرنوش مزارعی نیز می‌گوید که از مهر ‪ ۱۳۵۱‬تا نیمه‌ی ‪،۱۳۵۲‬‬
‫هنگامی که او پرویز را برای آخرین بار دید‪ ،‬صدری ناپیدا بود‪ ۱۰۶.‬با توجه‬
‫به سکوت توجیه‌ناپذیر دوستان و رفقای پرویز در سال‌های زندگی مخفی‪،‬‬
‫زندگی صدری از این زمان تا آخرین خبری که از او داریم‪ ،‬در هاله‌ای از‬
‫ابهام پیچیده شده و تنها سندهای ما یادهای جسته‌وگریخته‌ی افرادی است‬

‫‪63‬‬
‫پرویز صدری‬

‫که صدری را اتفاقی در این سال‌ها دید ‌ه بودند‪ .‬روشن است که تنها آنگاه‬
‫یادهای دوستان دیگر پرویز مطرح شوند‪ ،‬می‌توانیم مشاهده‌ها و یادهای‬
‫زیر را دقیق کنیم‪.‬‬

‫باری‪ ،‬چنین به نظر می‌رسد که از پاییز تا زمستان پنجاه‌ویک‬ ‫ ‬


‫اهمیت ماجرای صدری برای ساواک باید دوچندان شده بوده باشد‪ .‬به‬
‫روایت انوش صالحی در گفتگو با نسرین صدری‪ ،‬پرویز در یک غروب‬
‫بارانی بهمن ‪ ۱۳۵۱‬برای واپسین بار به خانه‌ی نسرین رفت‪« :‬غروب یک‬ ‫ِ‬
‫روز بارانی سراسیمه و مشوش وارد خانه شد‪ .‬پسرم را بوسید و با من‬
‫خداحافظی کرد‪ .‬گفت ساواک دنبالش است و ممکن است دیگر هیچوقت‬
‫او را نبینم‪ .‬اولین بار بود که او را این قدر به هم ریخته و مشوش می‌دیدم‪.‬‬
‫ساعت هشت‌ونیم شب از خانه بیرون زد‪ ۱۰۷».‬در همین ماه‌ها‪ ،‬نسرین که‬
‫استاد دانشگاه پلی‌تکنیک بود‪ ،‬در واکنشی نامنتظره از سوی دکتر نجم‌آبادی‬
‫رییس دانشگاه اخراج شد‪« .‬دکتر نجم‌آبادی به نقل از ساواک می‌گفت که‬
‫پرویز در قتل دو مستشار آمریکایی مشارکت داشته و کارگاه‌اش محل تولید‬
‫مواد منفجره بوده است‪ ۱۰۸».‬بدرودِ پرویز با نسرین را باید در پسزمینه‌ی‬
‫دستگیری حیدری آزاد در ‪ ۹‬بهمن ‪ ۱۳۵۱‬بررسی کرد‪ ۱۰۹.‬از آن پس‪ ،‬به‬
‫چشم دوست و دشمن‪،‬‬ ‫ِ‬ ‫صدری گم شده از‬
‫ِ‬ ‫گفته‌ی صالحی‪« ،‬شعاعیان و‬
‫مدت کوتاهی به تشکیالت مجاهدین خلق‪[ ...‬پیوستند] پس از آن یکی‬
‫پیدا و دیگری ناپیدا به زندگی مخفی خود ادامه» دادند‪ ۱۱۰.‬چرا این دو باید‬
‫به مجاهدین خلق پیوسته باشند؟ نمی‌دانیم‪ .‬و نیز نمی‌دانیم خاطره‌ی چه‬
‫کسی منبع این گزارش است‪ .‬با توجه به زمان مخفی شدن این دو‪ ،‬منطقی‬
‫به نظر نمی‌رسد که شعاعیان‪ ،‬حتی برای حفظ پوشش هم که شده‪ ،‬نیازی‬
‫به پیوستن به مجاهدین خلق داشته باشد‪ ،‬چراکه شعاعیان در همین ماه‌ها‬
‫در گروه خود و شایگان‪ ،‬جبهه‌ی دمکراتیک خلق‪ ،‬فعال بوده‪ ،‬و بنابر‬

‫‪64‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫خاطرات صدیق ‌ه صرافت‪ ،‬گروه خانه‌های امنی نیز در اختیار داشته است‪.‬‬
‫اما اینکه شاید صدری‪ ،‬پس از پنهان شدن‪ ،‬همچنان رابطه‌ی خود را با‬
‫تاریکی‬
‫ِ‬ ‫مصطفی حفظ کرده بوده باشد‪ ،‬نکته‌ای است که می‌تواند نوری بر‬
‫زندگی پرویز در این دوره بیفکند‪ .‬چنانکه خواهیم دید‪ ،‬حسین صدری‪،‬‬ ‫ِ‬
‫ارتباط پرویز و مصطفی در این دوره را تایید می‌کند ‌‪ ،‬اما متأسفانه جزییات‬
‫این ارتباط دانسته نیستند‪.‬‬

‫پنهان شدن صدری طبع ًا خانواده‌اش را در نگرانی ژرفی فروبرد‪.‬‬ ‫ ‬


‫در این روزها‪ ،‬مادر خانواده‪ ،‬که پرویز عالقه‌ی ژرفی به او داشت و با مادر‬
‫بسیار صمیمی و نزدیک بود‪ ،‬برای پرویز بی‌تابی می‌کرد‪ .‬نسرین صدری‬
‫می‌گوید‪« :‬یک روز پای تلفن برای اینکه نگرانی مادرم کم شود گفتم از او‬
‫[پرویز] خبر دارم و روز قبل مهمان علی (شوهرم) بوده است‪ ۱۱۱».‬همین‬
‫گزاره‌ی دلگرم‌کننده موجب دردسر بزرگی شد‪ .‬علی گلسرخی‪ ،‬همسر‬
‫نسرین و شوهرخواهر پرویز را‪ ،‬هم او که از وی پیش‌تر در پاییز ‪۱۳۵۱‬‬
‫صبح زمستان‬‫ِ‬ ‫روز‬
‫و در بازداشتی کوتاه سراغ پرویز را گرفته بودند‪ ،‬یک ِ‬
‫پنجاه‌ویک‪،‬هنگامی که از منزل بیرون می‌آمد‪ ،‬دستگیر کردند‪ .‬گلسرخی به‬
‫زندان اوین برده شد و این بار رفتار مأموران ساواک با وی از همان آغاز‬
‫خشونت‌آمیز بود‪ .‬به روایت گلسرخی‪:‬‬

‫[بازجو] از ورزشکاران تن‌ ُپری بود و چیز بدی گفت و‬


‫کتک زد و من هم [او را] زدم‪ .‬بعد دیگرانی گرفتند ما را و‬
‫خواباندند روی تخت و مصلوب کردند و با کابل افتادند به‬
‫جان من و بعد هم بازجویی‪ .‬بعد از بازجویی هم روی برف‬
‫مرا سر پا نگه داشتند تا آن موقع که سر پا بودم‪ .‬در حالی‬
‫که قادر به ایستادن نبودم‪ .‬یعنی پایم ورم کرده بود و قادر‬

‫‪65‬‬
‫پرویز صدری‬

‫به ایستادن روی برف نبود[م]‪ ....‬اتفاق جالبی که افتاد این‬


‫پشت‪ ...‬اتاق بازجویی یا سلول بازجویی که [در آن]‬
‫ِ‬ ‫بود که‬
‫مرا نگه داشته بودند یا مرا کاشته بودند‪ ،‬مشغول بازجویی‬
‫‪۱۱۲‬‬
‫از یکی از همکالسی‌های پرویز بودند به نام شادروان‪.‬‬

‫شادروان‪ ،‬که پیش‌تر نامش را بردیم‪ ،‬هم‌دانشگاهی و سپس همخانه‌ی‬


‫پرویز صدری بود و بعدها استاد دانشگاه شریف شد‪ .‬شادروان را نیز در‬
‫زندان اوین به شدت کتک زدند تا از او سراغ پرویز را بگیرند‪ .‬و نیز پیش‌تر‬
‫گفتیم که مهرنوش مزارعی در نیمه‌های سال پنجاه‌ودو پرویز را برای‬
‫واپسین بار دید‪ .‬به این دیدار برمی‌گردیم‪ ،‬اما جالب آن است که‪ ،‬به گفته‌ی‬
‫مزارعی‪ ،‬در همان دیدار سال پنجاه‌ودو پرویز خبر بازجویی همخانه‌اش‪‌،‬‬
‫آقای شادروان‪ ،‬را به شیوه‌ی طنازانه‌ی همیشگی خود چنین روایت کرده‬
‫بود‪[« :‬پرویز] به من می‌گفت که دوستان ‌‪ ،‬بچه‌هایی که زندان بوده‌اند‪،‬‬
‫شادروان را دیده بودند که گرفته‪ ...‬و شکنجه‪ ...‬کرده بودند و در مورد‬
‫پرویز می‌پرسیدند و شادروان هم ــ باز هم پرویز می‌خندید در آنجا‪،...‬‬
‫بلندبلند همیشه می‌خندید ـ‌ـ که این بیچاره خواسته اینها را گمراه کند به من‬
‫فحش‪ ...‬داده و گفته [بود]‪” :‬این مرتیکه‌ی پدرسوخته پدر من را درآورده‬
‫و حاال هم دارد پدر من را درمی‌آورد“‪ .‬البته این را پرویز به خنده می‌گفت‬
‫برای اینکه فکر می‌کرد شادروان حتم ًا‪ ...‬به عنوان رد گم کردن به‪[ ...‬او]‬
‫فحش‪‌...‬داده بود‪ ۱۱۳».‬این روایت نشان می‌دهد که در سال ‪ ۱۳۵۲‬پرویز‬
‫اخبار زندان را دریافت می‌کرده و پس باید با زندانیان آزاد شده‪ ،‬بهرحال‪،‬‬
‫رابطه‌ای داشته بوده باشد‪ .‬باری‪ ،‬در این بازداشت هنگامی که پس از دوره‌ی‬
‫سلول کناری‬
‫ِ‬ ‫زندانی‬
‫ِ‬ ‫بازجویی گلسرخی را به سلول بردند‪ ،‬وی از صدای‬
‫متوجه شد که بهزاد نبوی هم در همان بند بود‪ ۱۱۴.‬علی گلسرخی چهارماه‬
‫در بازداشت و زیر بازجویی به سر ُبرد و مأمور ساواک به برادر گلسرخی‬

‫‪66‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫گفته بود که «او گروگان است تا پرویز پیدا شود‪ ۱۱۵».‬اما پرسیدنی است که‬
‫آیا تالش دوچندان ساواک برای دستگیری پرویز صدری‪ ،‬و پس دستگیری‬
‫گلسرخی‪ ،‬ارتباطی با دستگیری قاسم حیدری آزاد در بهمن ‪ ۱۳۵۱‬نداشته‬
‫بود؟ انوش صالحی مخفی شدن پرویز را به دستگیری حیدری آزاد نسبت‬
‫می‌دهد‪ ،‬که منطقی به نظر می‌رسد‪ ۱۱۶.‬اما چنانکه گفتیم‪ ،‬دستگیری کوتاه‬
‫گلسرخی در پاییز ‪( ۱۳۵۱‬دستگیری اول) نشان می‌دهد که پرویز پیش از‬
‫بهمن‌ماه هم به شدت مورد جستجوی ساواک و در فهرست فعاالن سیاسی‬
‫تحت‌پیگرد قرار گرفته بود‪ .‬پس دستگیری حیدری آزاد را نه سبب پنهان‬
‫شدن پرویز که باید عامل تشدیدکننده‌ی آن دانست‪ .‬از این هنگام است که‬
‫کامال از چشم دوست‪ ،‬و پس از دید دشمن‪ ،‬پنهان شده‬ ‫ً‬ ‫پرویز دیگر باید‬
‫بوده باشد‪ .‬زندگی او‪ ،‬از این پس‪ ،‬در هاله‌ای از ابهام پیچیده شده است‪.‬‬

‫شدن صدری را در سال پنجاه‌ویک می‌آورد‪:‬‬‫ِ‬ ‫آذر نیز روایتی از دیده‬ ‫ ‬


‫«یک دفعه هم یکی از دوستان مشترک ما‪ ،‬که باز همسن من‪ ،‬بود‪ ،...‬او‬
‫هم به من گفت یک دفعه توی صف اتوبوس پرویز را دیدم که‪ ...‬با لباس‬
‫کارگران ساختمانی» بود‪« .‬یعنی این [مرد جوان پرویز را] شناخته بود ولی‬
‫خوب اگر او [پرویز] جلو نمی‌آمد‪ ،‬او [جوان] هم جلو نمی‌آمد‪ .‬می‌دانست‬
‫که نباید برود جلو‪ .‬نه به خاطر اینکه بترسد‪ .‬به خاطر اینکه می‌دانست‬
‫[پرویز] زندگی مخفی داشت‪ ،‬و بنابراین نباید هیچ آشنایی می‌داد‪ .‬ولی‬
‫پرویز خودش رفته بود سروقتش‪ .‬یعنی با او سالم علیک و صحبت کرده‬
‫بود‪... .‬نیم‌ساعتی هم با هم راه رفته بودند‪ .‬البته‪[ ،‬این جوان] می‌گفت که‬
‫تمام مدت مشغول چک کردن دور و برش بود‪ ۱۱۷».‬در این دیدار کوتاه‪ ،‬به‬
‫گفته‌ی این مرد جوان‪ ،‬پرویز مسلح بود‪ .‬روشن است که این روایتی دست‬
‫دوم (روایت در روایت) است و پس می‌تواند دقیق‌تر شود‪ ،‬اگر راوی‬
‫ش بگذارد و یادمانده‌هایش را بگوید‪.‬‬
‫داستان خود پا پی ‌‬

‫‪67‬‬
‫پرویز صدری‬

‫بازگویی‌های حسین صدری آشکار می‌کند که در زندگی مخفی‬ ‫ ‬


‫نیز پرویز و مصطفی با یکدیگر در رابطه‌ای تنگاتنگ بودند‪ .‬صدری به یاد‬
‫می‌آورد که «آخرین باری که من خبر سالمتی پرویز را گرفتم و او را دیدم‪،‬‬
‫اما موفق به صحبت نشدم‪ ،‬حدود اوایل مردادماه یا اواخر تیرماه پنجاه‌ودو‬
‫بود‪ ۱۱۸».‬دانسته نیست که این دیدار کجا و چگونه انجام شده بود‪ .‬پس‬
‫از آن‪ ،‬در مهرماه پنجاه‌ودو‪ ،‬حسین که تا این زمان دوره‌ی سربازی خود‬
‫را‪ ،‬به خاطر سابقه‌ی قهرمانی ورزشی‪ ،‬در مدرس ‌ه عالی ورزش می‌گذراند ‌‪،‬‬
‫به دستور تیمسار شبستری رییس مدرسه عالی ورزش‪ ،‬و قطع ًا به دستور‬
‫مقامات باالتر و ساواک‪ ،‬از این مدرسه اخراج و شش ما ِه مانده از سربازی‬
‫را به کرمان فرستاده شد‪ .‬در فروردین ‪ ۱۳۵۳‬که حسین صدری از خدمت‬
‫‪۱۱۹‬‬
‫سربازی مرخص شد‪ ،‬ارتباط او با پرویز به کلی بریده شده بود‪.‬‬

‫از یاد نبریم که در بهار پنجاه‌ودو «جبهه دمکراتیک خلق» شعاعیان‬ ‫ ‬


‫و شایگان ضربه خورد‪ .‬شایگان و تنی چند کشته و چندین نفر دستگیر‬
‫‪۱۲۰‬‬
‫شدند‪ .‬این ضربه را در جای دیگری شرح داده‌ایم و بازگویی نمی‌کنیم‪.‬‬
‫شعاعیان به فداییان خلق پیوست و پس از آن به مشهد فرستاده شد تا‬
‫زیر نظر علی‌اکبر جعفری‪ ،‬فرد شماره‌ی دوی سازمان فدایی‪ ،‬کار کند‪.‬‬
‫در تابستان پنجاه‌ودو‪ ،‬شعاعیان با حمید مومنی‪ ،‬تئوریست دوره‌ی میانی‬
‫چریک‌های فدایی‪ ،‬دیدارکرد و سپس در مرداد همان سال در مناظره‌ای‬
‫درباره‌ی مفهوم روشنفکر یا «روشنگر» با مومنی شرکت کرد‪ ۱۲۱.‬روشن‬
‫است که شعاعیان اکنون در مشهد بود و احتما ًال نمی‌توانست رابطه‌ی‬
‫تنگاتنگ یا سازمانی با صدری داشته باشد‪ .‬در هیچ‌کجای اسناد یا‬
‫خاطرات منتشرشده از سال‌های چریکی و در هیچ نوشت ‌ه یا یادی‪ ،‬ولو‬
‫تلویح ًا‪ ،‬اشاره نشده است که صدری نیز ممکن است در جریان پیوستن‬
‫شعاعیان به چریک‌ها به صفوف فداییان پیوسته بوده باشد‪ .‬چنانکه گفته‬

‫‪68‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫شد‪ ،‬صدیقه صرافت‪ ،‬که از سال پنجاه به گروه شعاعیان پیوسته و شایگان‬
‫را نیز دیده بود‪ ،‬نامی از صدری نمی‌برد یا نشانه‌ای از وی نمی‌دهد‪ .‬کوتاه‬
‫سخن‪ ،‬هیچ ردپایی از صدری در این دوره برجای نمانده است‪ .‬صدری‬
‫«مرد نامریی» این دوره است‪ .‬ناپیدا بودن برای فردی مانند پرویز‪ ،‬که‬
‫دوستان و دوستداران بسیاری داشته بود‪ ،‬جای شگفتی دارد‪ .‬حسین‬
‫صدری با اطمینان می‌گوید تا بهار ‪ ۱۳۵۲‬شعاعیان و صدری با یکدیگر‬
‫بوده‌اند‪ .‬او همچنین یادآوری می‌کند پرویز صدری با شیوه‌های مبارزه‌ی‬
‫فداییان موافق نبود‪ ،‬و با توجه به گفتگوهایی که وی با پرویز داشته بود‪،‬‬
‫حسین ایده‌ی پیوستن پرویز به فداییان را باورنکردنی می‌یابد‪ ،‬هرچند او‬
‫اذعان دارد که ممکن است اقتضای زمانه و نداشتن پشتیبانی کافی پرویز‬
‫را ناگزیر از پیوستن به فداییان کرده بوده باشد‪ ۱۲۲،‬اما از آنجا که هیچ‬
‫مدرک یا خاطره‌ی موجود اشاره‌ای به این امکان نکرده است‪ ،‬دلیلی وجود‬
‫نداشت که پرویز‪ ،‬مانند مصطفی‪ ،‬به فداییان پیوسته بوده باشد‪ .‬این نکته را‬
‫پایین‌تر روشن‌تر خواهیم کرد‪ .‬از سوی دیگر‪ ،‬شعاعیان در خاطرات خود‬
‫می‌نویسد که سبب فرستاده شدن وی به مشهد بدبینی رهبران فدایی نسبت‬
‫به او بود‪« :‬رفت‌وآمدهای من به تهران‪ ،‬خود داستان جداگانه‌ای ساخت‪.‬‬
‫نوع پرسش‌های رفیق فریدون [حمید اشرف] و برخی‬ ‫کم‌کم از چگونگی و ِ‬
‫رفتارهای رفیق مسؤول مشهد [جعفری] دریافتم که گویا رفقا دچار این‬
‫شک شده‌اند که خواست من از به تهران آمدن‪ ،‬براستی نه همان چیز‌هایی‬
‫است که از همان آغاز آشکارا در میان گذاشتم‪ ،‬رازی دیگر در کار است‪.‬‬
‫به یکباره گفته شود‪ :‬دریافتم که رفقا بر این گمانند که من در تهران سرگرم‬
‫‪۱۲۳‬‬
‫سازمان‌دادنی تازه‌ام‪».‬‬

‫آیا پرویز صدری به همراه شعاعیان به فداییان پیوسته بود یا‬ ‫ ‬


‫در تهران و با همکاری شعاعیان سرگرم «سازمان‌دادنی تازه» بود؟ دیدار‬

‫‪69‬‬
‫پرویز صدری‬

‫غافلگیرکننده‌ی پرویز صدری از مهرنوش مزارعی ــ واپسین مالقات این‬


‫دو دوست ــ در بهار یا تابستان ‪ ۱۳۵۲‬هر دو گمانه‌ی باال را مورد تردید‬
‫بسیار قرار می‌دهد‪:‬‬

‫فکر می‌کنم اوایل پنجاه‌ودو بود و من یک روز در خانه‬


‫نشسته بودم‪ .‬فکر می‌کنم جمعه بود حتم ًا‪ ،‬برای اینکه کار‬
‫نمی‌کردم آن روز‪ .‬خانه بودم‪ .‬خوب پرویز هم می‌دانست که‬
‫من کار می‌کنم و ما [در طول هفته در خانه] نیستیم و باید‬
‫روز جمعه بیاید‪ .‬ساعت ده صبح بود‪ .‬من دیدم‪ ...‬یک نفر‬
‫زنگ پایین زنگ‬‫در زد‪ ،‬یک تاپ تاپ کوچک [و] یک بار ِ‬
‫زد‪ .‬ما در را باز کردیم‪ .‬کسی چیزی نگفت‪ .‬آمد طبقه‌ی باال‬
‫در [ضربه‌ی] کوچک‬ ‫آپارتمان] خانه‌ی ما یک ِ‬
‫ِ‬ ‫[و] به [در‬
‫زد‪ .‬یکهو دیدم یک آدمی که برای من خیلی حالت هم آشنا‬
‫و هم ناآشنا [داشت] دم در ایستاده‪ ،‬یعنی به شدت الغر‬
‫شده‪ ...‬و موهایش بلندتر شده بود‪ .‬یادم می‌آید که کت و‬
‫شلوار پوشیده بود‪ ،‬که … تمیز و مرتب هم نبود‪ ... .‬آمد‬
‫توی خانه و بعد به من گفت [که] دو شب است نخوابیده‬
‫و راه می‌رفته در خیابان‌ها‪[ .‬این] توی دوره‌ای بود که مخفی‬
‫بود و هیچ جایی را نداشت‪ ،‬چون ساواک به شدت دنبالش‬
‫بود و همه جاهای مختلف را می‌گشتند به دنبالش‪ .‬آمد و‬
‫در حدود یک ساعت در خانه‌ی ما بود‪ .‬البته‪ ،‬خوب‪ ،‬خیلی‬
‫نگران بود و مرتب در را نگاه می‌کرد‪ ... ،‬چون ساواک‬
‫‪۱۲۴‬‬
‫دنبالش بود‪ .‬همه جا دنبالش بود‪.‬‬

‫در این دیدار پرویز ماجرای لو رفتن خانه‌ای مخفی را که در آن‪ ،‬به همراه‬

‫‪70‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫سیمین‪« ،‬یک نشریه‌ی زیرزمینی درمی‌آوردند» برای مزارعی گفته بود‪،‬‬


‫که شرح آن در باال رفت‪ .‬او همچنین گفته بود که به روایت «بچه‌های‬
‫سیاسی» آشنای پرویز‪ ،‬برادر سیمین‪ ،‬در کوه و از کوهنوردان در مورد‬
‫پرویز پرس‌وجو می‌کرد‪ ،‬و گویا ساواک از عده‌ای خواسته بود به دنبال‬
‫پرویز باشند‪ ۱۲۵.‬مزارعی به یاد می‌آورد‪:‬‬

‫من ازش پرسیدم که چه کمکی می‌خواهی؟ من چه کاری‬


‫می‌‌توانم برایت بکنم؟ گفت‪ :‬تنها کاری که می‌توانی بکنی به‬
‫من‪ ،‬اگر پول نقد داری‪ ،‬بده که ما مشکل مالی داریم‪[ .‬او]‬
‫می‌گفت روزها می‌شود که من ساعت‌ها و ساعت‌ها در‬
‫ن طرف و آن طرف می‌روم‪ ،‬و بعد‬ ‫خیابان راه می‌روم و ای ‌‬
‫خانه‌ی یک دوست و آشنایی را تحت‌نظر می‌گیرم‪ .‬می‌بینم‬
‫اگر آنها در خطر نیستند و خانه تحت نظر نیست‪ ،‬به آنجا‬
‫می‌روم‪ ....‬من پول نقد نداشتم‪ ،‬خیلی کم پول داشتم‪ ،‬اگر‬
‫اشتباه نکنم دویست تومان پول نقد توی خانه بود‪ .‬بهش دادم‬
‫و گفتم پرویز می‌خواهی بهت چک بدهم؟ خندید‪ .‬باز از آن‬
‫خنده‌ها و قهقهه‌های بلندش سر داد‪ ... .‬بعد گفت نه چک‬
‫نمی‌توانم بگیرم‪ .‬ولی به من گفت اگر کاری می‌توانی بکنی این‬
‫است که پول نقد همراه داشته باش تا وقتی من بتوانم بیایم‬
‫و از تو بگیرم‪ .‬ولی دیگر هیچ وقت نیامد‪ .‬حاال به هر دلیلی‬
‫بود‪ ،‬دیگر هیچ وقت من پرویز را ندیدم‪ .‬آن آخرین باری بود‬
‫‪۱۲۶‬‬
‫که من پرویز را دیدم‪.‬‬

‫تصویری که مزارعی به ما می‌دهد تصویر مردی مورد پیگرد بود که برای‬


‫حفظ پوشش امنیتی خود هم که شده‪ ،‬لباس پوشیدنش مرتب نبود‪ ،‬دو‬

‫‪71‬‬
‫پرویز صدری‬

‫شب گذشته را نخوابیده ‌‪ ،‬در خیابان‌ها سرگردان بوده (یا به دیگر سخن‪،‬‬
‫خانه‌ی امنی نداشته)‪ ،‬و حتی پول هم نداشته بود‪ .‬آیا این تصویر چریکی‬
‫تنها و بی‌پوشش سازمانی نیست؟ این همه تنها می‌تواند تصویر چریک‬
‫تحت پیگردی باشد که به هر دلیلی‪ ،‬دست‌کم در این ماه‌ها‪ ،‬حمایت‬
‫سر نیاز به یکی‬
‫تشکیالتی نداشته بود‪ .‬بنابراین‪ ،‬روشن است که پرویز از ِ‬
‫از دوستان جوان علنی و غیرتشکیالتی خود ‌‪ ،‬مهرنوش مزارعی‪ ،‬مراجعه‬
‫کرد تا دمی بیاساید و پولی وام بگیرد‪ .‬پس تصور اینکه در بهار یا تابستان‬
‫پنجاه‌ودو پرویز به فداییان پیوسته بوده یا با شعاعیان در کار ساماندهی‬
‫دوباره بوده باشد دشوار و چه‌بسا ناممکن است‪ .‬پرویزی که ما در روایت‬
‫مزارعی می‌بینیم‪ ،‬حتی ما را به این گمان وامی‌دارد که چه بسا‪ ،‬دست‌کم در‬
‫این زمان‪ ،‬با شعاعیان نیز در ارتباط نبوده باشد‪.‬‬

‫باری‪ ،‬در این دیدار‪ ،‬پرویز از مزارعی خواهشی کرد‪ .‬از او خواست‬ ‫ ‬
‫که مانند یک بیمار به مطب دکتر پروین صدری‪ ،‬خواهرش‪ ،‬برود و خبر‬
‫سالمتی پرویز را به او بدهد‪ .‬به گفته‌ی مزارعی‪ ،‬به دلیلی ناروشن‪ ،‬پرویز‬
‫تأکید کرد که نسرین صدری‪ ،‬خواهر دیگرش که با مزارعی دوست بود‪ ،‬از‬
‫این دیدار آگاه نشود‪ .‬مزارعی می‌گوید‪« :‬من رفتم از او [پروین صدری]‬
‫وقت گرفتم و رفتم پیشش و توی اتاق روی میز معاینه خوابیده بودم و‬
‫او به عنوان دکتر مرا معاینه می‌کرد‪ .‬پرویز به من می‌گفت مواظب باش‬
‫ممکن است ساواک او را تحت کنترل گذاشته و ضبط بکند‪ ....‬من یادم‬
‫هست که روی میز معاینه خوابیده بودم‪ .‬سرش را که جلو آورد من بدون آن‬
‫که صحبت کنم با اشاره دهان به او گفتم پرویز حالش خوبه و تو نگرانش‬
‫نباش‪ .‬من دیده‌ام او را و [پرویز] گفت تا بهت بگویم که حالش خوب‬
‫‪۱۲۷‬‬
‫است‪».‬‬

‫‪72‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫از این پس دیگر خبری از پرویز صدری نیست‪ .‬پس از پایان‬ ‫ ‬


‫دوره‌ی سربازی در فروردین ‪ ۱۳۵۳‬حسین صدری به تهران بازگشت‪،‬‬
‫مکان‌هایی را به دنبال پرویز کاوید‪ ،‬و از آشنایان پرویز سراغ او را گرفت‪.‬‬
‫روزی حسین از دوستی پیامی برای مالقات با فرد دیگری گرفت‪ .‬به گفته‌ی‬
‫صدری‪« :‬من به دیدنش رفتم‪ .‬گفت که تازه از زندان بیرون آمده و در‬
‫رابطه‌ی غیرمستقیم با مصطفی او را گرفته بودند؛ برادرش دانشجوی‬
‫دانشسرای عالی مامازن و همکالسی مرضیه احمدی اسکویی بود ‌‪ ،‬و‬
‫پرویز را هم می‌شناخت‪[ .‬او] تعریف می‌کرد که حدود ‪ ۱۸۰‬نفر را در‬
‫رابطه با مصطفی و گروه [او] گرفته بودند‪ .‬یعنی اگر دانسته بودند که‬
‫فالن شخص روزی با مصطفی سالم‌وعلیک کرده او را گرفته بودند‪....‬‬
‫من [حسین صدری] همواره زیرنظر بودم و خانه و تلفن متناوب ًا کنترل‬
‫‪۱۲۸‬‬
‫می‌شد[ند]‪»....‬‬

‫پس از آزادی از زندان‪ ،‬علی گلسرخی نیز در پی گرفتن خبر‬ ‫ ‬


‫ً‬
‫کامال مخفی بود‪ ،‬و طبع ًا گریزان از‬ ‫از پرویز بود‪ .‬روشن بود که پرویز‬
‫هر آشنایی‪ .‬گلسرخی به یاد می‌آورد که خانم مهدیزاده که در دبیرخانه‌ی‬
‫دانشگاه پرویز‪ ،‬که بعدها دانشگاه علم و صنعت نامیده شد‪ ،‬کار می‌کرد‬
‫و با نسرین صدری دوست بود‪ ،‬یک بار پرویز را در حوالی خیابان گرگان‬
‫در تهران دیده و صدایش کرده بود‪ ،‬اما پرویز آشنایی نداده و با شتاب از‬
‫‪۱۲۹‬‬
‫محل دور شده بود‪ .‬گلسرخی تاریخ این رویداد را سال ‪ ۱۳۵۴‬می‌داند‪.‬‬
‫پس از این روایت دست دوم هم آخرین گزارش دیدن پرویز را داریم که به‬
‫زعم آقای گلسرخی باید در سال ‪ ۱۳۵۴‬روی داده باشد‪ .‬منبع این گزارش‬
‫شوهر سابق مزارعی است‪ ،‬که با پرویز از سال‌های آخر دهه‌ی چهل دوست‬
‫خبر‬
‫بود و بعدها با معرفی پرویز شریک بازرگانی آقای گلسرخی شده بود‪ِ .‬‬
‫گزارش او را مزارعی و آذر و گلسرخی هر سه به یاد می‌آورند و پس این‬

‫‪73‬‬
‫پرویز صدری‬

‫روایت‪ ،‬هرچند دست دوم است‪ ،‬باید موثق باشد‪ .‬به گفته‌ی گلسرخی‪:‬‬

‫دوست او [پرویز]‪ ...‬خبر داد که یک شب می‌رفته [به]‬


‫منزل ‌؛ بغل منزلش… زمین متروکه‌ای بود‪ ....‬بعد دیده بود‬
‫که از توی زمین در تاریکی صدا می‌آید و [کسی] طرف را‬
‫به نام صدا می‌کند‪« :‬علی!» بعد علی هم متوجه صدا می‌شود‬
‫و می‌آید پهلوی او [پرویز] و [علی] می‌گوید که [پرویز]‬
‫کامال داشته‪ ....‬پرویز می‌گوید پول چه داری؟‬‫ً‬ ‫لباس مبدل‬
‫بده‪ .‬و بدشانسی‪[ ...‬پرویز] هم آن شب حداکثر بود [چرا]‬
‫اصال پول همراهش نبود‪ .‬گفت هرچی داری‬ ‫ً‬ ‫که‪[ ...‬علی]‬
‫بده‪[ .‬علی] می‌گفت‪ :‬تا یک قِران و دو زار را از من گرفت‬
‫و بهش گفتم که بگذار بروم باال پول بگیرم و بیایم‪ ،‬خندید و‬
‫گفت نه‪ ،‬شتر دیدی ندیدی! گفت تا قِران آخر در حد مثال‬
‫ده پانزده تومان یا بیست تومان و دو زار را گرفت‪[ .‬علی‬
‫گفت‪ ]:‬بهش گفتم پرویز خطرناک است و می کشندت و‬
‫تعقیبت می‌کنند و شکنجه‌ات می‌دهند؛ و [اگر تو را] بگیرند‬
‫پدرت را در می‌آورند و‪ ....‬بعد [پرویز] سیانور را درآورد‬
‫و گفت این سیانور حافظ جان من است‪ .‬به محض این که‬
‫‪۱۳۰‬‬
‫خطری پیش بیاید با سیانور دفع خطر می‌کنم‪.‬‬

‫میان دیدار غافلگیرکننده‌ی پرویز با مزارعی‪ ،‬از سویی‪ ،‬و مالقات کوتاه او‬
‫با دوستش علی و دیده شدنش توسط خانم مهدیزاده‪ ،‬از سوی دیگر‪ ،‬در‬
‫حدود دو سال فاصله است‪ .‬نمی‌دانیم در این دو سال پرویز چه می‌کرد و‬
‫کجا بود‪ .‬بر اساس مشاهده‌هایی که از سر و وضع پرویز در این روایت‌ها‬
‫داریم‪ ،‬وضع زندگی پرویز‪ ،‬نه بهتر‪ ،‬که در این دو سال (از ‪ ۱۳۵۲‬تا‬

‫‪74‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫‪ )۱۳۵۴‬ظاهر ًا بدتر هم شده بودند‪ .‬بدتر شدن وضعیت پرویز صدری از‬
‫سال پنجاه‌ودو تا پنجاه‌وچهار تنها یک معنی می‌تواند داشته باشد‪ :‬دست‬
‫زمان این دو مالقات‪ ،‬پرویز از پوشش سازمانی و مالی برخوردار‬ ‫ِ‬ ‫کم در‬
‫نبود‪ .‬چنین به نظر می‌رسد که او باید پس از ‪ ۱۳۵۲‬از شعاعیان نیز‬
‫دور بوده باشد‪ .‬پژوهش صالحی بر زندگی شعاعیان نیز‪ ،‬که نکته‌های‬
‫تاریک بسیاری از کوشش‌ها و زندگی مصطفی را آشکار می‌کند‪ ،‬از سال‬
‫‪ ۱۳۵۲‬به بعد صدری را در کنار شعاعیان تصویر نمی‌کند‪ .‬اگر براستی‬
‫چنین بوده باشد‪ ،‬دالیل آن بر ما پوشیده می‌ماند‪ .‬پس از سال ‪۱۳۵۴‬‬
‫دیگر خبری از صدری نبود‪ .‬محمود نادری‪ ،‬بدون نشان دادن منبع خود‪،‬‬
‫از یک سند امنیتی نقل می‌کند‪« :‬در تاریخ ‪ ۱۰/۴/۵۵‬که ساواک گمان‬
‫می‌کرد وی ممکن است به منزل یکی از اقوامش در بلوار الیزابت‪ ،‬خیابان‬
‫قادسی‪ ،‬کوچه دارا‪ ،‬پالک ‪[ ۲۱‬منزل نسرین صدری و علی گلسرخی] تردد‬
‫داشته باشد از آنجا مراقبت به عمل آورد‪ .‬تلفن منزل را نیز شنود می‌کرد‪.‬‬
‫ولی این اقدامات حاصلی نداشت و هیچگونه اطالعی از وی به دست‬
‫نیامد‪ ۱۳۱».‬دانسته نیست که چه رویدادی در ‪ ۱۰‬تیرماه ‪( ۱۳۵۵‬در ‪ ۸‬تیر‬
‫‪ ۱۳۵۵‬حمید اشرف رهبر فداییان و ُنه نفر از رهبری چریک‌های فدایی‬
‫کشته شدند) ناگاه ساواک را به مراقبت از منزل خواهر پرویز واداشته‬
‫بود‪ .‬آیا صدری با فداییان در ارتباط بود؟ با توجه به آنچه حسین صدری‬
‫می‌گوید ــ که پرویز با شیوه‌های فداییان موافق نبود ــ این امر بعید به نظر‬
‫می‌رسد‪ ،‬اما به هیچوجه ناممکن نیست‪ .‬به گفته‌ی نسرین صدری‪ ،‬در سال‬
‫‪( ۱۳۵۵‬زمان دقیق روشن نیست) با مراجعه به خانه‌ی خانواده‌ی صدری‪،‬‬
‫مأموری از ساواک حسن صدری را به کمیته‌ی شهربانی احضار کرد‪ .‬در‬
‫آنجا از حسن در مورد برادرش پرویز پرسش‌هایی کردند‪ ،‬ولی حسن اظهار‬
‫بی‌اطالعی کرد‪ .‬در این مالقات‪ ،‬مأمور ساواک به حسن گفت‪ :‬اعظم‬

‫‪75‬‬
‫روحی آهنگران در بازجویی گفته بود که پرویز پس از شهادت مصطفی‬
‫از گروه (فداییان) جدا شده و به شهرستان رفته بود‪ ،‬ولی ساواک ردی‬
‫از او نداشته بود‪ ،‬و شواهد از تصفیه‌ی پرویز اطالع می‌دهند‪ ۱۳۲.‬روشن‬
‫است که اعظم‌السادات روحی آهنگران که در ‪ ۷‬تیر ‪ ۱۳۵۴‬در کرج دستگیر‬
‫شده بود و به هنگام کشته شدن شعاعیان در بهمن ‪ ۱۳۵۴‬در زندان بوده‪،‬‬
‫نمی‌توانسته از کیفیت رابطه‌ی صدری و شعاعیان یا وضعیت صدری‬
‫آگاهی دقیقی داشته بوده باشد‪ ۱۳۳.‬به سخن دیگر‪ ،‬روحی آهنگران که هفت‬
‫ماه پیش از مرگ شعاعیان دستگیر شده بود‪ ،‬نمی‌توانست اطالعی از وضع‬
‫سازمان پس از مرگ شعاعیان (یا حتی پس از دستگیری خود) داشته بوده‬
‫باشد‪ .‬آیا این «سرنخ» ساواک‌ساخته بود یا اعظم روحی شنیده‌های خود‬
‫(در زندان) را بازگفته بود؟ در عین حال‪ ،‬دانسته است که ساواک برای‬
‫یافتن کنشگران مورد پیگرد با احضار خانواده‌های آنان با دادن خبرهای‬
‫نادرست تالش می‌کرد از آنان‌اطالعات بگیرد‪.‬‬

‫امن‬
‫باری‪ ،‬در روزهای انقالب بهمن ‪ ۱۳۵۷‬و کشف خانه‌های ِ‬ ‫ ‬
‫ساواک خبری از پرویز صدری رسید بدین مضمون که در یکی از خانه‌های‬
‫امن ساواک در خیابان بهار که به تسخیر مردم درآمده بود (و به دلیلی‬
‫نادانسته ب ‌ه منزل سرهنگ زیبایی معروف شد‪ ،)۱۳۴‬یکی از دوستان پرویز‬
‫عکس یا عکس‌هایی از پرویز با بدن سوخته دیده بود‪ ۱۳۵.‬از آنجا که این‬
‫خبر «دست سوم» به این نویسنده رسیده است‪ ،‬موثق بودنش‪ ،‬از نظر روش‬
‫تاریخ‌نگاری‪ ،‬مورد تردید بسیار است‪ .‬اما برای تردید در این خبر دلیل‬
‫دیگری نیز هست‪ :‬مادر پرویز که سال‌ها برای پسرش بی‌تابی می‌کرد‪،‬‬
‫پس از دستگیری بازجوی ساواک بهمن نادری‌پور معروف به تهرانی‪ ،‬به‬
‫مقامات دادگاه انقالب اسالمی برای روشن شدن سرنوشت فرزند خویش‬
‫مراجعه کرد‪ .‬تهرانی به مادر پرویز گفته بود که ساواک به دنبال پرویز‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫صدری بوده‪ ،‬ولی هیچ نشانی از او نیافته بود و پرویز باید در تصفیه‌های‬
‫سازمانی از بین رفته باشد‪ ۱۳۶.‬افزون بر این‪ ،‬مادر پرویز با انتشار اطالعیه‌ای‬
‫در یکی از روزنامه‌‌‌های وقت از کسانی که از سرنوشت پرویز آگاهی داشتند‬
‫تقاضا کرده بود تا مراتب را به اطالع او برسانند‪ .‬او هرگز پاسخی به این‬
‫‪۱۳۷‬‬
‫فراخوان دریافت نکرد‪.‬‬

‫‪77‬‬
‫‪۶‬‬
‫پرویز صدری‪ :‬روایتی ناتمام‬

‫در برخی آثار تاریخ‌نگارانه‌ی دهه‌ی اخیر و پس از گذشت سی سال‪،‬‬


‫سرانجام زندگی و آثار مصطفی شعاعیان مطرح شد و تا حدی جایگاه‬
‫خود را (در پسزمینه‌ی سیاسی و فرهنگی دهه‌های چهل و پنجاه) یافت‪.‬‬
‫موفقیت این تالش‌ها‪ ،‬البته‪ ،‬مرهون نگهداری و انتشار آثار شعاعیان توسط‬
‫خسرو شاکری در اروپا و در نیمه‌ی دهه‌ی ‪ ۱۳۵۰‬و نیز انتشار برخی دیگر‬
‫از آثار مصطفی توسط اصغر منجمی در تهران پس از انقالب است‪ .‬این‬
‫شدن پرویز صدری داشته‌اند‪ .‬در‬
‫ِ‬ ‫کوشش‌ها ناگزیر اشاره‌هایی به راز ناپدید‬
‫نبودِ مدارک و یادهای مرتبط با صدری‪ ،‬راز ناپدید شدن و مرگ پرویز در‬
‫کتاب حاضر ناگزیر به شکل بررسی چند سناریوی محتمل مطرح می‌شود‪.‬‬
‫به پایان رساندن زندگینامه‌ی ناتمام صدری نیازمند بررسی نقادانه‌ی این‬

‫‪79‬‬
‫پرویز صدری‬

‫سناریوهای ممکن است‪.‬‬

‫روشن است که پرویز دیگر در میان ما نیست‪ .‬مهم‌ترین گمانه‌ی‬ ‫ ‬


‫مطرح شده تصفیه‌ی پرویز صدری توسط رفقایش است‪ .‬موردِ تصفیه از‬
‫این واقعیت برمی‌خیزد که پرویز گم شده و پیکر او هرگز پیدا نشده است‪،‬‬
‫که نشانگر آن است که کالبد بی‌جان او باید به هر حال از بین برده شده‬
‫باشد‪ .‬به دیگر سخن‪ ،‬اگر پرویز کشته شده و جنازه‌ی او باقی مانده بود‪،‬‬
‫تحت پیگرد بی‌تردید به هویت او پی‬ ‫ِ‬ ‫کالبد این مردِ‬
‫ِ‬ ‫پلیس با شناسایی‬
‫می‌برد‪ .‬به گفته‌ی تهرانی بازجوی ساواک «دفترچه‌ای در کمیته مشترک‬
‫[ضدخرابکاری] وجود داشت که مشخصات تمام افرادی که در سازمانهای‬
‫مخفی فعالیت می‌کردند و شناخته یا متواری بودند در همین دفترچه با‬
‫عکس و مشخصات و مرامهای ایدئولوژیکی نقل شده بود و چندتایی هم‬
‫در اختیار بازپرسان بود‪ ۱۳۸».‬نام و عکس پرویز صدری نیز بی‌تردید در این‬
‫دفتر افراد تحت پیگرد وجود داشته است‪ .‬با این همه‪ ،‬از آنجا که چریک‌ها‬
‫اسناد خود (از جمله اسناد شناسایی) را در هنگام درگیری در خانه‌های‬
‫تیمی می‌سوزاندند و از بین می‌بردند‪ ،‬به گفته‌ی تهرانی‪« ،‬خیلی از افرادی‬
‫که در حال حاضر ممکن است ناشناس ُمرده باشند از این قبیل بوده و‬
‫خود ساواک هم نتوانسته است هویت شان را به دست بیاورد‪ ۱۳۹».‬این‬
‫مورد می‌توانست به کسانی اطالق شود که برای ساواک شناخته شده نبودند‬
‫ــ بیشتر جوانانی که به تازگی مخفی شده بودند و در ساواک سابقه‌ای‬
‫بیجان فرد شناخته‌شده و تحت پیگردی مانند‬
‫ِ‬ ‫پیکر‬
‫ِ‬ ‫شناسایی‬
‫ِ‬ ‫نداشتند‪ .‬عدم‬
‫پرویز از نظر منطقی بعید است و نمی‌توان پذیرفت که پرویز صدری فوت‬
‫کرده باشد اما جنازه‌اش شناسایی نشده باشد‪ .‬به دیگر سخن‪ ،‬بر اساس‬
‫پرویز متوفی پیکری باقی مانده بود (اگر او‪ ،‬برای‬
‫ِ‬ ‫همین منطق‪ ،‬هرآینه از‬
‫مثال‪ ،‬در تصادف رانندگی یا به علت خودکشی فوت کرده بود)‪ ،‬جسد او‬

‫‪80‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫طبع ًا شناسایی می‌شد‪ .‬بر اساس همین منطق‪ ،‬صدری نمی‌توانسته توسط‬
‫ساواک کشته شده باشد‪ ،‬و این امر یافتن عکس‌های پیکر شکنجه شده‌ی‬
‫پرویز در پایگاه معروف به «خانه‌ی سرهنگ زیبایی» را مورد تردید قرار‬
‫می‌دهد‪ .‬تنها احتمالی‪ ،‬هرچند ضعیف‪ ،‬که می‌ماند آن است که وی توسط‬
‫ساواک کشته شده بوده باشد‪ ،‬اما ساواک‪ ،‬به دالیلی که به سبب عدم‬
‫دسترسی به اسناد امنیتی کشور بر ما پوشیده مانده‪ ،‬مرگ وی را پنهان و‬
‫جنازه‌ی او را به نام فرد دیگری دفن کرده باشد‪ ،‬کاری که ساواک در موارد‬
‫کم‌شماری بدان دست زده بود‪ ۱۴۰.‬این گمانه اما‪ ،‬به سبب آنکه پرویز تحت‬
‫پیگرد شدید بود و دستگیری یا مرگش یک پیروزی برای نیروهای امنیتی‬
‫کشور محسوب می‌شد‪ ،‬چندان منطقی به نظر نمی‌رسد‪ .‬اگر ساواک‪ ،‬به‬
‫هر صورت‪ ،‬در جریان مرگ پرویز صدری می‌بود‪ ،‬حتم ًا سابقه‌ی نامه‌نگاری‬
‫در این مورد در اسناد ساواک وجود می‌داشت‪ ،‬اما از آنجا که این اسناد در‬
‫اختیار پژوهش‌گران مستقل قرار نمی‌گیرند‪ ،‬راهی برای دانستن واقعیت در‬
‫این زمینه وجود ندارد‪.‬‬

‫پس می‌پردازیم به گمانه‌ی تصفیه‌ی درون‌گروهی‪ :‬روشن نیست‬ ‫ ‬


‫که در سال‌های واپسین زندگی‪ ،‬پرویز صدری عضو چه گروهی بود‪ .‬از‬
‫دشواری روش‌شناسانه خواهد‬‫ِ‬ ‫این رو‪ ،‬چنین گمانه‌ای از همان آغاز دچار‬
‫بود‪ .‬با این همه‪ ،‬نخست باید منابع فرضیه‌ی «تصفیه» را به یاد آوریم‪.‬‬
‫ساواک خود یکی از منابع سناریوی تصفیه پرویز است‪ .‬به یاد آوریم که‬
‫مأمور ساواک به حسن صدری گفته بوده که‪ ،‬بنابر اظهارات اعظم روحی‬
‫آهنگران‪ ،‬پرویز‪ ،‬پس از جدایی از شعاعیان‪ ،‬به شهرستان رفته و شواهد‬
‫از تصفیه‌ی پرویز اطالع می‌دهند‪ .‬با توجه به آنکه می‌دانیم تنها شمار‬
‫انگشت‌شماری از رهبران هر گروه از چنین تصفیه‌هایی آگاه بوده‌اند و نه‬
‫همه‌ی اعضای گروه‪ ،‬همین امر که اعظم روحی ــ که کادر معمولی فدایی‬

‫‪81‬‬
‫پرویز صدری‬

‫بود ــ چنین اطالعات دقیقی و محرمانه‌ای در مورد اعضای گروهی داشت‬


‫که هرگز با آن‌ها در تماس نبود‪ ،‬جای تردید دارد‪ .‬آیا این اظهارات نیز برای‬
‫ُپر کردن تک‌نویسی‌های بی‌پایان دوره‌ی بازجویی بوده‌اند یا روحی چیزی‬
‫از رفقای فدایی خود شنیده بود؟ دانسته نیست‪.‬‬

‫نسرین صدری نیز روایتی کابوس‌وار از تصفیه شدن پرویز در‬ ‫ ‬


‫ی در منزل آقای مسعودی‪ ،‬که آن وقت مشاور‬ ‫یاد دارد‪« :‬سال ‪ ۵۸‬شب ‌‬
‫بنی‌صدر بود‪ ،‬من و شوهرم دعوت داشتیم‪ .‬در آنجا شخصی‌ که نمیدانم‬
‫نامش چه بود از من سئوال کرد‪ :‬شما خواهر پرویز هستی‌؟پس از تأیید من‬
‫گفت‪ ،‬می‌دانی او چگونه از بین رفت؟ گفتم نه‪ .‬او گفت‪ :‬او [پرویز] برای‬
‫توضیحاتی دعوت شد و سپس تصفیه گروهی گردید‪ .‬من دگرگون شدم و‬
‫ی پرسیدم چه کسی این را به شما گفت؟ [آن شخص] گفت‬ ‫با مکث کوتاه ‌‬
‫که من آنجا بودم‪ .‬سوال کردم پیکر او چه شد؟ گفت در اسید حل شد‪.‬‬
‫ی که به‬
‫من آنقدر در این فاجعه غرق شدم که هیچ نفهمیدم‪ .‬پس از دقایق ‌‬
‫ی از او [راوی این خبر] نیافتم‪ .‬و هنوز نمیدانم او که بود‪.‬‬
‫خود آمدم نشان ‌‬
‫کسی هم نمی‌داند‪ ».‬همسر خانم صدری‪ ،‬آقای گلسرخی که در همان‬
‫‪۱۴۱‬‬

‫میهمانی حاضر بود‪ ،‬به حساسیت همسرش‪ ،‬به عنوان یک خواهر‪ ،‬در‬
‫دوره‌ای که خانواده‌ی صدری به شدت به دنبال یافتن سرنخی برای یافتن‬
‫پرویز بودند‪ ،‬اشاره کرده و یادآوری می‌کند که فردی که گویا چنین گزارشی‬
‫اصال در آن مهمانی چنین‬‫ً‬ ‫به خانم صدری داده بود‪ ،‬ناپدید شده بود و‬
‫فردی نبود‪ ۱۴۲.‬نسرین صدری این گزارش را با اطمینان از شنیده‌هایش ارائه‬
‫می‌کند‪ ،‬و با اینهمه روشن نیست که راوی این ماجرا چه کسی بوده و چرا‬
‫از وی در این مورد پرسش‌وجویی انجام نشد‪.‬‬

‫تکرار می‌کنم که به سبب ناپدید شدن پرویز‪ ،‬امکان قتل او توسط‬ ‫ ‬

‫‪82‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫رفقایش (هر که بوده باشند)‪ ،‬به عنوان یک احتمال‪ ،‬باید همچنان باز نگه‬
‫داشته شود‪ .‬اما نیاز داریم کمی بیش‌تر در این مورد درنگ کنیم‪ .‬ناپدید‬
‫شدن پرویز صدری‪ ،‬در دو منبع‪ ،‬به گونه‌ی یک پرسش و یک احتمال‬
‫به چریک‌های فدایی خلق نسبت داده شده است‪ ۱۴۳.‬در منبع سوم‪ ،‬اما‪،‬‬
‫می‌خوانیم‪« :‬در سازمان چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬الاقل سه نفر به دلیل‬
‫رویگردانی از فداییان‪ ،‬در نیمه‌ی دوم سال ‪ ۱۳۵۳‬تا نیمه‌ی دوم ‪۱۳۵۴‬‬
‫شواهد امر نشان می‌دهد که‬
‫ِ‬ ‫مورد تصفیه‌ی درون گروهی قرار گرفتند‪.‬‬
‫یکی از این افراد پرویز صدری بود‪ ...‬که در سال ‪ ۱۳۵۳‬دوباره در مسیر‬
‫سرنوشت مصطفی هویدا شده بود و دیگری منوچهر حامدی از رهبران‬
‫کنفدراسیون که برای ادامه‌ی مبارزه به ایران آمده بود و ً‬
‫قبال با نادر شایگان‬
‫در آلمان مالقات کرده بود‪ ۱۴۴».‬موردِ منوچهر حامدی را نمی‌توان در‬
‫اینجا بررسی کرد‪ .‬اما «شواهد امر» در منابع صالحی‪ ،‬و اینکه آیا در سال‬
‫پنجاه‌وسه پرویز و مصطفی دوباره با یکدیگر در تماس بوده‌اند‪ ،‬هیچیک‬
‫مستند نیستند‪ .‬شاید صالحی شنیده‌های خود را برای ما بازگو می‌کند‪ ،‬اما‬
‫بدون مستند کردن این شنیده‌ها‪ ،‬یا دست‌کم بدون اشاره به «شنیده‌های‬
‫نامستند‪ »،‬نمی‌توان آن‌ها را در تاریخ‌نگاری به عنوان «فاکت» یا «شواهد‬
‫امر» گزارش کرد‪ .‬پرویزی که ما‪ ،‬از درون خاطرات دوستانش‪ ،‬یک بار در‬
‫سال ‪ ۱۳۵۲‬و بار دیگر در ‪ ۱۳۵۴‬دیدیم‪ ،‬دست‌کم در آن دو دیدار و با‬
‫وصفی که رفت‪ ،‬نمی‌توانسته از حمایت گروهی برخوردار بوده باشد‪ .‬آیا‬
‫وضعیت اسفناک پرویز در این دو دیدار کوتاه تنها نشان از پنهان شدن او‬
‫از ساواک بود‪ ،‬یا او همزمان از دید ساواک و رفقای سابقش مخفی شده‬
‫بود؟ نمی‌دانیم‪ .‬اما‪ ،‬تکرار می‌کنم‪ ،‬با توجه به وضعیت پرویز در این سال‌ها‬
‫باید پرونده‌ی تصفیه را باز نگهداریم‪.‬‬

‫امروز در اینکه چریک‌های فدایی خلق چهار تن از اعضای خود‬ ‫ ‬

‫‪83‬‬
‫پرویز صدری‬

‫را در دهه‌ی پنجاه به قتل رسانده‌اند‪ ،‬تردیدی نیست‪ .‬یکی از این افراد‬
‫عبدالله پنجه‌شاهی بود که در سال ‪ ۱۳۵۵‬توسط رفقایش به قتل رسید‪،‬‬
‫و این موردی است مستند شده و در آن جای تردید نیست‪ ۱۴۵.‬تصمیم‬
‫حمید اشرف برای قتل اورانوس پورحسن که از گروه جنگل فرار کرده‬
‫بود‪ ،‬علیرغم مخالفت مسعود احمدزاده‪ ،‬حتی در کتاب خود اشرف نیز‬
‫آمده است‪ ۱۴۶،‬اما این تصمیم گویا به سبب هوشیاری پورحسن هرگز عملی‬
‫نشد‪ .‬در مورد تصفیه‌های درون‌گروهی فداییان خواننده را به مقاله‌ای که‬
‫پیش‌تر نوشته‌ام (و منابع آن) رجوع می‌دهم‪ ۱۴۷.‬سه مقتول دیگر تاکنون‬
‫شناسایی نشده‌اند و از این سه تن تنها یکی را با نام «اسد» می‌شناسیم که‬
‫در مورد هویت واقعی او نیز مطالبی نوشته شده‌اند‪ ۱۴۸.‬ندانستن هویت آن‬
‫دو تن دیگر می‌تواند‪ ،‬ناخودآگاه‪ ،‬ذهن ما را به سوی دو کنشگر گم‌شده‬
‫و بی‌گور ــ پرویز صدری و منوچهر حامدی ــ هدایت کند‪ .‬با این همه‬
‫نمی‌توانیم این ادعاها را مستند کنیم‪ .‬الزم به ذکر است این تصفیه‌ها‬
‫هنگامی جنجالی شدند که خبر آن‌ها به گوش برخی کادرهای فدایی در‬
‫خارج و اعضای گروه «ستاره» که با نام «جبهه ملی ایران ‪ -‬خاورمیانه» با‬
‫فداییان همکاری می‌کردند رسید و منجر به پایان پروسه‌ی تجانس میان‬
‫دو گروه شد‪ ۱۴۹،‬هرچند اعضای ستاره از پرداختن به دانسته‌های خود‬
‫درباره‌ی این روایت‌ها ــ و به ویژه موردِ منوچهر حامدی‪ ،‬دوست و رفیق‬
‫نزدیکشان که پس از رفتن به ایران با رفقایش در اروپا «قرارهای سالمتی»‬
‫هم گذاشته و ظاهر ًا برای آنان نامه‌هایی هم فرستاده بود ــ پرهیز کرده‌اند‪.‬‬

‫در زمینه‌ی این قتل‌ها‪ ،‬در تمام منابع ‌‪ ،‬به یک نامه‌ی جنجالی در‬ ‫ ‬
‫مورد این تصفیه‌ها ارجاع می‌شود‪ :‬نامه‌ی مورخه ‪ ۲۷/۸/۵۴‬که گویا پس‬
‫از دستگیری اشرف دهقانی (نام پاسپورت‪ :‬مریم جعفری) توسط پلیس‬
‫آلمان غربی و در تاریخ ‪ ۲۳/۱۰/۵۴‬در منزلی در حومه‌ی فرانکفورت ‌‪ ،‬که‬

‫‪84‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫دهقانی موقت ًا در آن اقامت داشته‪ ،‬بدست آمده و نسخه‌ای از آن به مقامات‬


‫امنیتی ایران فرستاده شده بود‪ ۱۵۰.‬کلیشه‌ی این نامه‪ ،‬که گویا از جانب فردی‬
‫به نام «اکبر» در رهبری سازمان چریک‌های فدایی خلق (احتما ًال حمید‬
‫اشرف) به نماینده‌‌ی سازمان در خارج از کشور (دهقانی) نوشته شده‬
‫است‪ ،‬در روزنامه اطالعات شماره ‪ ۹۶۱۲‬مورخه ‪ ۳۰‬اردیبهشت ‪۲۵۳۵‬‬
‫(‪ )۱۳۵۵‬منتشر شد‪ .‬من تا بررسی اصل این اسناد‪ ،‬اگر در جایی وجود‬
‫داشته باشند‪ ،‬در موثق بودن این نامه‌ها تردید بسیار دارم‪ .‬می‌توان از نظر‬
‫نگارش و گفتار‪ ،‬نامه را مورد آزمایش کارشناسی قرار داد‪ ،‬به ویژه از‬
‫آن رو که از برخی از کادرهای سازمان که در آن زمان دیگر زنده نبودند‬
‫صریح ًا در این قتل‌ها نام برده شده است‪ .‬با این حال‪ ،‬حتی اگر این نامه‬
‫ساواک‌ساخته باشد‪ ،‬مضمون آن لزوم ًا نادرست نیست‪ :‬ماجرای تصفیه‌ها‬
‫را ساواک از راه بازجویی زندانیان جمع کرده و بدین شکل‪ ،‬در جنگ‬
‫روانی و رسانه‌ای بر علیه چریک‌ها‪ ،‬در این نامه‌ها انتشار داده بود‪.‬‬

‫قتل پرویز صدری توسط فداییان‬ ‫امکان ِ‬


‫ِ‬ ‫بازنگری‬
‫ِ‬ ‫پس برگردیم به‬ ‫ ‬
‫با توجه به مفادِ نامه‌ی نامبرده‪ .‬پرویز صدری نمی‌توانسته «اسد» باشد‪.‬‬
‫طبق این روایت‪ ،‬اسد اسلحه‌ی خود را پنهان کرده و از مبارزه‌ی مسلحانه‬
‫سرخورده شده بود‪ ،‬یا به دیگر سخن‪ ،‬اسد باید با رهبری سازمان بر سر‬
‫مشی چریکی اختالف ایدئولوژیک داشته بوده باشد‪ .‬پرویز صدری‪ ،‬بنا بر‬
‫یادهای دوستانش‪ ،‬به مبارزه‌ی مسلحانه باور داشت و چنانکه دیدیم مسلح‬
‫بود‪ .‬تاریخ مرگ اسد روشن نیست‪ .‬به دیگر سخن ‌‪ ،‬این دو مورد ــ پرویز‬
‫همخوانی مضمونی ندارند‪ .‬اما آیا پرویز صدری می‌توانست یکی‬
‫ِ‬ ‫و اسد ــ‬
‫تن دیگر باشد؟ بنا بر گفته‌ی نامه (اگر مفاد آن درست باشد)‪،‬‬ ‫از آن دو ِ‬
‫یکی از این دو تن را حسن نوروزی‪ ،‬یوسف زرکاری‪ ،‬و خشایار سنجری‬
‫«اعدام» کرده بودند‪ .‬حسن نوروزی در ‪ ۱۹‬دی‌ماه ‪ ۱۳۵۲‬و یوسف زرکاری‬

‫‪85‬‬
‫در ‪ ۱۷‬بهمن‌ماه ‪ ۱۳۵۲‬کشته شدند‪ .‬پس قتل این فرد نخست منطق ًا باید‬
‫در سال ‪ ۱۳۵۲‬صورت گرفته باشد‪ .‬فرد دوم را خسرو یا علی اکبر جعفری‬
‫«اعدام» کرده است‪ .‬علی‌اکبر جعفری در ‪ ۲۰‬اردیبهشت ‪ ۱۳۵۴‬و خشایار‬
‫سنجری در ‪ ۲۳‬فروردین ‪ ۱۳۵۴‬کشته شدند‪ .‬بنابراین فرد دوم باید تا پیش‬
‫از فروردین ‪ ۱۳۵۴‬به قتل رسیده باشد‪ .‬به روایت شاهدان عینی پرویز‬
‫صدری تا سال ‪ ۱۳۵۴‬زنده بوده است‪ .‬پس‪ ،‬منطق ًا و به لحاظ تاریخ‬
‫تصفیه‌های فداییان‪ ،‬پرویز قطع ًا نمی‌توانسته فرد تصفیه‌شده‌ی نخست بوده‬
‫باشد‪ ،‬و احتمال اینکه او فرد تصفیه شده‌ی دوم بوده باشد نیز ــ به سبب‬
‫ناهمخوانی تاریخ‌ها ــ بس نامحتمل است‪ .‬پس صدری منطق ًا نمی‌توانست‬
‫یکی از افرادی باشد که طبق مفاد نامه‌ی نامبرده (که در موثق بودن آن‬
‫هم تردید است)‪ ،‬توسط فداییان کشته شده باشد‪ .‬باز هم به یاد آوریم‬
‫گفته‌ی حسین صدری را که پرویز با روش‌های فداییان موافق نبود و طبع ًا‬
‫نمی‌توانست به آنان پیوسته باشد‪ .‬اگر براستی به دالیلی که بر ما تا امروز‬
‫همچنان پوشیده است ‌‪ ،‬پرویز به فداییان پیوسته بود‪ ،‬باید روشن شود که‬
‫چگونه و چرا ‌‪ ،‬و در کجا‪ .‬حتی گزاره‌ی انوش صالحی که در سال ‪۱۳۵۳‬‬
‫پرویز «در مسیر سرنوشت مصطفی هویدا شده بود‪ »،‬و شعاعیان نیز‬
‫علیرغم گسستن از سازمان‪ ،‬دست کم در اوایل ‪ ،۱۳۵۴‬به یکی از خانه‌های‬
‫بخش علنی چریک‌های فدایی خلق رفت و آمد داشت‪ ۱۵۱،‬از نظر روش‬
‫تاریخ‌نگاری و تکیه بر شواهد غیرقابل نقض‪ ،‬به ما سرنخی نمی‌دهد‪.‬‬

‫واقعیت این است که نمی‌دانیم پرویز صدری در هنگام مخفی شدن‬ ‫ ‬


‫کامل خود با فداییان یا بخشی از مجاهدین که بعدها مجاهدین مارکسیست‬
‫شدند (مانند بهرام آرام که شعاعیان با او در ارتباط غیرسازمانی بود) در‬
‫ارتباط بود یا نه‪ .‬با این همه‪ ،‬از آنجا که مجاهدین مارکسیست دست به‬
‫تصفیه‌های گسترده‌ی درون‌گروهی زدند‪ ۱۵۲،‬ما را بر آن می‌دارد تا احتمال‬

‫‪86‬‬
‫تصفیه‌ی پرویز را‪ ،‬به امید یافتن شواهدی در آینده‪ ،‬باز نگهداریم‪ .‬با این‬
‫همه‪ ،‬در روایت‌های موجود از تصفیه‌های درونی مجاهدین مارکسیست‬
‫نیز سرنخی که پرویز را به قربانی شدن در این تصفیه‌ها پیوند دهد‪ ،‬یافت‬
‫‪۱۵۳‬‬
‫نشده‌اند‪.‬‬

‫صالحی بدرستی مشاهده می‌کند که «مصطفی که در نامه‌هایش‬ ‫ ‬


‫بی‌محابا به دیگران اشاره می‌کرد‪ ،‬هیچ‌گاه ردی از او [صدری] در انبوه‬
‫آثار مکتوبش باقی نگذاشت‪ ۱۵۴».‬آیا این به سبب آن بود که مصطفی از‬
‫سرنوشت پرویز آگاه بود‪ ،‬یا آن که پرویز از چشم مصطفی نیز پنهان‬
‫گشته بود؟ حسین صدری در نامه‌ی مفصل و روشنگر خود‪ ،‬در پاسخ به‬
‫پرسش‌های این نویسنده‪ ،‬می‌نویسد‪« :‬یک نکته برای من در ابهام است و‬
‫آن این که مصطفی شعاعیان عادت داشت که هر حادثه یا رویدادی را ثبت‬
‫کند‪ .‬یادداشت‌ها و نوشته‌هایی که تاکنون از او به دست آمده چیزی را در‬
‫این مورد نشان نمی‌دهد‪ .‬اگر که راز ناپدید شدن پرویز زمانی بوده باشد که‬
‫مصطفی هنوز در قید حیات بود و دالیل امنیتی سبب می‌گردید که آشکار‬
‫نگردد‪ ،‬بدون شک آن را برای روزی ثبت می‌نمود و باز برحسب عادتش در‬
‫جایی چال نموده است‪ ۱۵۵»....‬شاید‪ ،‬چنانکه حسین صدری آرزو می‌کند‪،‬‬
‫پاسخی که ما می‌جوییم‪ ،‬همچنان نزد مصطفی‪ ،‬رفیق دیرپای پرویز‪ ،‬باشد‪.‬‬

‫‪87‬‬
‫پس‌واژه‬

‫زندگی پرویز صدری کنشگر سیاسی دهه‌های چهل و پنجاه در‬ ‫ِ‬ ‫روایت‬
‫ِ‬
‫بررسی راز ناپدید شدن وی در پایان‬
‫ِ‬ ‫اینجا به پایان می‌رسد‪ .‬در ارتباط با‬
‫این نوشتار ما در همان جایی هستیم که در آغاز این پژوهش هفت ساله‬
‫درباره‌ی زندگینامه‌ی سیاسی او بودیم‪ :‬در تاریکی‪ .‬چنانکه در آغاز این‬
‫نوشتار گفتیم‪ ،‬تا زمانی که رفقا و همراهان صدری در سال‌های واپسین‬
‫زندگی او‪ ،‬پس از سال ‪ ،۱۳۵۲‬زبان به سخن نگشایند‪ ،‬همچنان در تاریکی‬
‫به سر خواهیم برد‪ .‬افسوس که آنان که پرویز مهربان و سخاوتمند از هیچ‬
‫کوششی برای یاری رساندن به آنان و ادای حق دوستی فرونمی‌کاست‪،‬‬
‫و دوستی را در حق یکایک آنان به کمال رسانده بود‪ ،‬در قبال زندگی و‬
‫مرگ او سکوت کرده‌اند‪ .‬امید ما آن است که این کتاب کوتاه تلنگری باشد‬
‫به وجدان‌های خفته‌ی دوستان صدری‪ ،‬تا شاید بتوانیم در یک کوشش‬

‫‪89‬‬
‫پرویز صدری‬

‫جمعی با نورافشانی بر راز ناپدید شدن وی‪ ،‬پرویز صدری را در جایگاه‬


‫شایسته‌اش در تاریخ مبارزه‌ی ُپررنج مردم ایران برای آزادی و عدالت‬
‫اجتماعی بنشانیم و او را چنان که بایسته است گرامی بداریم‪.‬‬

‫تاریخ زندگی یک تن هماره و ناگزیر تاریخ جمعی ماست‪ .‬ما‬ ‫ ‬


‫تمامی تاریخ خود را‪ ،‬از ِآن‬
‫ِ‬ ‫تاریخ خود را‪،‬‬
‫ِ‬ ‫هرگز آزاد نخواهیم شد بی‌آنکه‬
‫خود کنیم‪.‬‬

‫‪90‬‬
:‫یادداشت‌ها‬
:‫ نک‬.۱
Peyman Vahabzadeh, A Guerrilla Odyssey: Modernization,
Secularism, Democracy, and the Fadai Period of National
Liberation in Iran, 1971-1979 (Syracuse, NY: Syracuse
University Press, 2010), Ch. 6; Peyman Vahabzadeh, “Mostafa
Sho‘a‘iyan: An Iranian Leftist Political Thinker Unlike His Peers.”
Revolutionary History 10:3 (Spring 2011). 360-375; “Mostafa
Sho‘aiyan: The Maverick Theorist of the Revolution and the
Failure of Frontal Politics in Iran.” Iranian Studies 40:3 (June
2007). 405-425; Peyman Vahabzadeh, “Mustafa Shu‘a‘iyan and
Fada`iyan-i Khalq: Frontal Politics, Stalinism, and the Role of
Intellectuals in Iran.” British Journal of Middle Eastern Studies
34:1 (April 2007). 43-61.
،‫ سیاست جبهه‌ای‬:‫ «مصطفی شعاعیان‬،‫ پیمان وهاب‌زاده‬:‫و نیز نک‬
.‫» ترجمه‌ی محسن صفاری‬.‫ و نقش روشنفکران در ایران‬،‫استالینیسم‬

91
‫پرویز صدری‬

‫باران ‪( ۳۵-۳۴‬پاییز و زمستان ‪۱۶۰-۱۳۵ .)۱۳۹۱‬؛ پیمان وهاب‌زاده‪،‬‬


‫«ناکامی سیاست جبهه‌ای در ایران و تئوری انقالب‪ ».‬روزنامه شرق‬
‫(سه‌شنبه ‪ ۲۶‬اردیبهشت ‪ .)۱۳۹۱‬متن سانسورنشده‌ی این مقاله در اینجا‬
‫منتشر شده است‪:‬‬
‫‪http://shoaiyan.persianblog.ir/post/17‬‬
‫‪« .۲‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۳‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۸‬مه ‪.)۲۰۱۳‬‬
‫‪« .۴‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۸‬مه ‪.)۲۰۱۳‬‬
‫‪« .۵‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۸‬مه ‪ ،)۲۰۱۳‬و نیز‪« :‬نامه‌ی‬
‫حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۶‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۷‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۸‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۹‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۰‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫انوش صالحی‪ ،‬بر اساس گفتگوی خود با بهزاد نبوی (تهران‪ ،‬تابستان‬
‫‪ ،)۱۳۸۲‬پرویز صدری و بهزاد نبوی را «ورودی مهرماه ‪ ۱۳۳۹‬پلی‌تکنیک»‬
‫می‌نامد (انوش صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی [اسپونگا‪،‬‬
‫سوئد‪ :‬نشر باران‪ ،]۲۰۱۰ ،‬ص ‪« .)۵۲‬پلی‌تکنیک تهران» در سال ‪۱۳۳۵‬‬
‫برپا شد و در سال ‪« ۱۳۵۷‬دانشگاه امیرکبیر» بازنامیده شد و ارتباطی به‬
‫هنرسرای عالی ندارد‪.‬‬
‫‪« .۱۱‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۲‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۳‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬

‫‪92‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫‪« .۱۴‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬


‫‪« .۱۵‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۶‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۷‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۱۸‬میهن جزنی‪« ،‬بیژن‪ :‬معشوق‪ ،‬رفیق‪ ،‬و همسر‪ »،‬در کانون گردآوری‬
‫و نشر آثار بیژن جزنی‪ ،‬جُ نگی درباره زندگی و آثار بیژن جزنی (پاریس‪:‬‬
‫انتشارات خاوران‪ ،)۱۳۷۸ ،‬ص‪.۳۷‬‬
‫‪ .۱۹‬ایرج واحدی‌پور‪« ،‬بیژنی که من شناختم‪ »،‬در جُ نگی درباره زندگی و‬
‫آثار بیژن جزنی‪ ،‬ص‪.۲۳۴‬‬
‫‪ .۲۰‬نک‪ :‬وهاب‌زاده‪« ،‬مصطفی شعاعیان‪ :‬سیاست جبهه‌ای‪»،...‬‬
‫‪ .۲۱‬نک‪ :‬مصطفی شعاعیان‪ ،‬شش نامه سرگشاده به سازمان چریک‌های‬
‫فدایی خلق ایران (تهران‪ :‬نشر مزدک‪ ،)۱۳۵۹ ،‬ص‪ ،۲۴‬پانویس ‪.۳‬‬
‫‪« .۲۲‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده‪ ۲۵( ».‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۲۳‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده‪ ۲۵( ».‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۲۴‬مصطفی شعاعیان‪« ،‬نسل جوان و جبهه ملی» (نسخه‌ی پلی‌کپی‬
‫منتشرنشده در اسناد خسرو شاکری)‪.‬‬
‫‪ .۲۵‬شعاعیان‪« ،‬نسل جوان و جبهه ملی‪».‬‬
‫‪« .۲۶‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۲۷‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۲۸‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬صص ‪.۹۴-۶۵‬‬
‫‪« .۲۹‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۳۰‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۳۱‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۳۲‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬

‫‪93‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪ .۳۳‬نک‪ :‬مصطفی شعاعیان‪« ،‬جهاد امروز یا تزی برای تحرک‪ »،‬در چند‬
‫نوشته (فلورانس‪ :‬انتشارات مزدک‪ .)۱۳۵۵ ،‬و نیز نک‪ :‬وهاب‌زاده‪،‬‬
‫«ناکامی سیاست جبهه‌ای در ایران و تئوری انقالب‪».‬‬
‫‪ .۳۴‬شعاعیان‪« ،‬جهاد امروز یا تزی برای تحرک‪ »،‬صص‪.۳-۱‬‬
‫‪« .۳۵‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۳۶‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۳۷‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۳۸‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۳۹‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۴۰‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۴۱‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫به گفته‌ی مزارعی‪« ،‬کار دیگری را که می‌دانستم [پرویز] انجام می‌دهد‪‌،...‬‬
‫توی مدرسه‌ی فنی یا تکنیکی قزوین درس می‌داد ‌‪ ،‬یعنی هفته‌ای یک روز‪...‬‬
‫می‌رفت قزوین آنجا درس می‌داد و برمی‌گشت می‌آمد [تهران]‪ .‬و بعدها که‬
‫چون من رییس آن مدرسه یکی از فامیل‌های خودم بود ــ پسر دایی پدرم‬
‫بود ــ وقتی با او صحبت می‌کردم و‪ ...‬بعد از چند سال دیگر که دیگر‬
‫پرویز را نمی‌دیدیم‪ ،‬گفتم من یک دوستی داشتم که آنجا می‌آمد‪ .‬او [رییس‬
‫مدرسه] به خوبی از [پرویز] یادآوری می‌کرد و گفت واقع ًا این فداکاری که‬
‫او می‌کرد و راهی که می‌آمد‪ ،‬به خاطر پولش نبود که او می‌آمد آنجا‪ .‬ولی‬
‫به خاطر دانشی که داشت و به خاطر کمبودی که اینها داشتند در قزوین‬
‫برای تدریس کارهای فنی به دانش‌آموزان ــ مدرسه‌ی حرفه‌ای بود ‌‪ ،‬دانشگاه‬
‫نبود ‌‪ ،‬دبیرستان بود ــ و می‌آمد و به عنوان یکی از بهترین‪ ...‬معلم‌هایی که‬
‫در زندگیش با او آشنا شده بوده‪ ،‬از او [پرویز] یادآوری می‌کرد» (پیشین)‪.‬‬
‫‪ .۴۲‬بهزاد نبوی‪« ،‬خاطرات منتشر نشده عضو سازمان مجاهدین انقالب؛‬

‫‪94‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫بهزاد نبوی‪ :‬کولر خانه مهستی را من نصب کردم‪ ».‬وبسایت پارسینه‪.‬‬


‫‪/http://www.parsine.com/fa/news/47713‬بهزاد‪-‬نبوی‪-‬کولر‪-‬خانه‪-‬‬
‫مهستی‪-‬را‪-‬من‪-‬نصب‪-‬کردم‬
‫‪ .۴۳‬بهزاد نبوی به نقل از‪ :‬سازمان مجاهدین خلق‪‌:‬پیدایی تا فرجام‬
‫(‪ ،)۱۳۸۴-۱۳۴۴‬به کوشش جمعی از پژوهشگران (تهران‪ :‬موسسه‬
‫مطالعات و پژوهش‌های سیاسی‪ ،)۱۳۸۴ ،‬ص‪ ،۵۶۷‬پانویس‪.۲‬‬
‫‪ .۴۴‬نک‪ :‬وهاب‌زاده‪« ،‬مصطفی شعاعیان‪ :‬سیاست جبهه‌ای‪»،...‬‬
‫صص‪.۱۳۸-۳۹‬‬
‫‪« .۴۵‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫تاریخ ‪ ۱۳۴۶‬گفته‌ی بهزاد نبوی را زیر پرسش می‌برد که «ما از سال ‪....۵۰‬‬
‫به فکر مخفی شدن و جمع‌آوری اسلحه و مهمات افتادیم‪ ....‬و برای‬
‫ساخت سالح برنامه‌ریزی کردیم‪ .‬در ابتدا طرحی برای ساخت سالح تهیه‬
‫کردیم» (نبوی‪« ،‬کولر خانه مهستی را من نصب کردم»)‪ .‬تردید است که‬
‫گروه در سال ‪ ۱۳۵۰‬امکانات تولید سالح داشته بوده باشد‪ .‬همانگونه که‬
‫در متن خواهد آمد‪ ،‬کارگاه پرویز صدری در سال ‪ ۱۳۴۷‬تعطیل شد‪.‬‬
‫‪ .۴۶‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۳۳۸‬‬
‫‪« .۴۷‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۴۸‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۴۹‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۵۰‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۵۱‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪ .)۲۰۰۹‬و نیز‬
‫نک‪ :‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۰۷‬‬
‫‪ .۵۲‬نبوی‪« ،‬کولر خانه مهستی را من نصب کردم‪».‬‬
‫‪ .۵۳‬صدیقه‪« ،‬آموزگاری و مبارزه‌ی چریکی‪ ».‬وبسایت عصر نو (شنبه ‪۲۳‬‬

‫‪95‬‬
‫پرویز صدری‬

‫مهر ‪ ۱۵/۱۳۸۴‬اکتبر ‪.)۲۰۰۵‬‬


‫‪http://asre-nou.net/1384/mehr/24/m-6.html‬‬
‫‪ .۵۴‬به روایت نبوی‪« :‬شکل ظاهری این وسیله معمولی بود‪ ،‬یعنی به یک‬
‫لیوان دَردار شباهت‪ ،‬ولی در این لیوان سوراخ بود‪ ...‬بدنه نارنجک‌های‬
‫معمولی چدنی است‪ ،‬چدن‌هایی که شیار دارد و در هنگام انفجار هرکدام‬
‫به سویی پرتاب می‌شود‪ .‬ما این طرح را الگو قرار داده و حلقه‌هایی‬
‫را به ریخته‌گر‌ها سفارش داده بودیم‪ ...‬این حلقه‌های چدنی را درون‬
‫لیو‌ان‌ها قرار داده سپس در آنها دینامیت می‌‌ریختیم‪ .‬دینامیت‌ها را هم از‬
‫شرکت‌های مهندسی می‌‌گرفتیم‪ .‬ما حدود ‪ ۳۰۰۰‬نارنجک درست کردیم‪،‬‬
‫اما برای رعایت مسائل امنیتی‪ ،‬تمام وسایل را جداگانه انبار کرده بودیم‬
‫که در صورت لو رفتن جریان‪ ،‬معلوم نشود که اینها برای چیست» (نبوی‪،‬‬
‫«کولر خانه مهستی را من نصب کردم»)‪ .‬روایت نبوی‪ ،‬البته‪ ،‬تفاوتی‬
‫اساسی با آنچه در اینجا آورده‌ام دارد‪ .‬به گفته‌ی نبوی پوسته‌های نارنجک‬
‫را نه در کارگاه صدری‪ ،‬که به صورت قطعات جداگانه که به کارگاه‌های‬
‫صنعتی سفارش داده می‌شد‪ ،‬ساخته بودند (صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان‬
‫و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪ .)۲۳۱‬اسید پیکریک از درجه‌ی باالی اسیدیته‬
‫برخوردار است و در حالت طبیعی کریستال‌های زرد است‪.‬‬
‫‪ .۵۵‬به گفته‌ی شعاعیان‪ ،‬برای طرحی که وی برای نفوذ در میان «سپاهیان‬
‫انقالب سفید» داشت‪« ،‬چون این کمترین با مشتی روشنفکران سرشناس‬
‫و نابدنام نیز آشنایی داشت چنین برنام ‌ه ریختم که تا هرگاه دانشکده سپاه‬
‫دانش مامازن یکی از آنها را برای سخنرانی دعوت کرد‪ ،‬من نیز کوشش کنم‬
‫تا به عنوان ابواب جمعی سخنران‪ ،‬به همراه او بروم‪ ....‬این بود که به مجله‬
‫جهان نو مقاالتی دادم و دیری نگذشت که از سوی دانشکده سپاه دانش‬
‫مامازن‪ ،‬از باقر پرهام برای سخنرانی دعوت شد‪ .‬و طبع ًا من نیز همراه او‬

‫‪96‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫به راه افتادم‪ .‬همین جا بود که شهید مرضیه و چند تن دیگر که از پرهام‬
‫نیز درباره او تحقیقاتی کردم‪ ،‬را برگزیدم‪( ».‬خسرو شاکری [ویراستار]‪،‬‬
‫مصطفی شعاعیان‪ :‬هشت نامه به چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬نقد یک منش‬
‫فکری [تهران‪ :‬نشر نی‪ ،]۱۳۸۶ ،‬ص ‪ ،۱۲۳‬پایان‌نویس‪.)۱۸‬‬
‫‪ .۵۶‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬صص‪.۱۳۵-۱۳۴‬‬
‫‪ .۵۷‬مصطفی شعاعیان‪ ،‬چند نوشته (فلورانس‪ :‬انتشارات مزدک‪.)۱۳۵۵ ،‬‬
‫‪ .۵۸‬بهزاد نبوی به نقل از‪ :‬سازمان مجاهدین خلق‪ ،‬ص‪ ،۵۶۷‬پانویس‪.۲‬‬
‫‪ .۵۹‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۰۸‬‬
‫‪ .۶۰‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬صص‪۲۲۴-۲۱۱‬؛‬
‫مصطفی شعاعیان‪ ،‬انقالب (فلورانس‪ :‬انتشارات مزدک‪ ،)۱۳۵۵ ،‬صص‬
‫‪ ،۲۰۱-۲۰۰‬پایان‌نویس‪۴‬؛ نبوی‪« ،‬کولر خانه مهستی را من نصب کردم‪».‬‬
‫‪ .۶۱‬نک‪ :‬صدیقه‪« ،‬آموزگاری و مبارزه‌ی چریکی‪».‬‬
‫‪ .۶۲‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۲۹‬‬
‫‪ .۶۳‬در مباحثات خود با فداییان‪ ،‬چنانکه دانسته است‪ ،‬شعاعیان همواره‬
‫پافشاری می‌کرد که «چریک‌های فدایی خلق» نه نام یک سازمان که نام‬
‫یک جبهه است‪ ،‬و هر آنکه بر علیه رژیم شاه دست به سالح می‌برد‬
‫می‌تواند چریک فدایی خلق باشد‪ .‬نک‪ :‬شعاعیان‪ ،‬شش نامه سرگشاده‪،‬‬
‫ص‪ .۵۵‬من اهمیت نظری این نگرش را در جای دیگری بحث کرده‌ام‪.‬‬
‫نک‪ :‬وهاب‌زاده‪« ،‬مصطفی شعاعیان‪ :‬سیاست جبهه‌ای‪ »،...‬ص‪.۱۴۴‬‬
‫‪ .۶۴‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۳۰‬‬
‫‪ .۶۵‬محمود نادری‪ ،‬چریک‌های فدایی خلق‪ :‬از نخستین کنش تا بهمن‬
‫‪ ۱۳۵۷‬جلد اول (تهران‪ :‬موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی‪،‬‬
‫‪ ،)۱۳۸۷‬ص‪.۶۵۴‬‬
‫‪ .۶۶‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۱۸۷‬‬

‫‪97‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪ .۶۷‬بهزاد نبوی به نقل از‪ :‬سازمان مجاهدین خلق‪‌:‬پیدایی تا فرجام‪،‬‬


‫ص‪ ،۵۶۷‬پانویس‪.۲‬‬
‫‪ .۶۸‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۶۶‬‬
‫‪ .۶۹‬به روایت بهزاد نبوی‌‪« :‬پس از تهیه سالح‌های نظامی ارتباط ما با‬
‫سازمان مجاهدین خلق بیشتر شد‪ .‬طی ارتباطی که با آنها داشتیم‪ ،‬مسأله‬
‫فرار رضا رضایی مطرح شد و قرار شد ما نقشه‌ای برای فرار وی طراحی‬
‫کنیم‪ .‬یکی از هم‌گروه‌های ما به نام مصطفی شعاعیان‪ ،‬طرح فرار رضایی‬
‫را ارایه داد‪ .‬برنامه فرار‪ ،‬از طریق حمام دو دری که در بازار قرار داشت‬
‫باید اجرا می‌شد‪ ...‬از قرار معلوم پس از آنکه رضا رضایی دستگیر شد‪،‬‬
‫در زندان ابراز کرده بود که آماده همکاری با ساواک است‪ ،‬آنها هم قصد‬
‫داشتند او را آزاد کرده تا بچه‌های دیگر توسط وی بازداشت کنند‪ .‬ساواک‬
‫رضایی را تحت‌الحفظ به خانه‌اش برد‪ ،‬آنها به شدت مراقب وی بودند تا‬
‫با کسی تماس نگیرد‪ ....‬او را هر روز در کوچه و خیابان به عنوان طعمه‬
‫می‌بردند تا بچه‌های سازمان با او تماس بگیرند‪ .‬رضایی‪‌‌ ،‬همان روز اول‬
‫که به دستشویی می‌رود‪ ،‬طی یادداشتی موضوع فرار به خانواده‌اش اطالع‬
‫می‌دهد‪ ....‬با بحث‌هایی که انجام شد طرح ما معقول‌تر و عملی‌تر بود‪ .‬لذا‬
‫این طرح پذیرفته شد‪ ....‬پس از شناسایی دقیق حمام طرح اجرا شد‪....‬‬
‫آن موقع افرادی در خیابان‌ها بودند که به زور کفش عابران را واکس‬
‫می‌زدند‪ .‬تصمیم گرفته شد که از طریق یکی از همین افراد برنامه فرار به‬
‫اطالع رضایی برسد‪ .‬لذا یک بچه را انتخاب کردند تا او این نقش را ایفا‬
‫کند‪ .‬آن بچه در روز مورد نظر با سماجت کفش دو سه نفر ساواکی را‬
‫در همان حال یک کاغذ‬ ‫پاک کرد و بعد کفش رضایی را هم واکس زد‪‌‌‌ ،‬‬
‫داخل کفش او قرار داد‪ .‬در آن کاغذ پیام الزم به وی داده شد‪ ....‬رضایی‬
‫هم چند روز آنها را به این طرف و آن طرف کشاند‪ ...‬تا اینکه باالخره به‬

‫‪98‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫آنها می‌گوید به این حمام برویم‪ ،‬دوستان من معمو ًال به این حمام می‌آیند‪،‬‬
‫منتهی شما داخل نیایید‪ ،‬فقط من وارد می‌شوم‪ ،‬اگر دوستان من آنجا بودند‬
‫من به شما خبر می‌دهم‪ .‬به این ترتیب او ساواکی‌ها را جلوی درب حمام‬
‫نگه می‌دارد و خودش داخل حمام می‌شود‪ .‬بچه‌ها که منتظر او بودند او را‬
‫دیگر حمام بیرون] می‌برند و وی موفق به فرار می‌شود» (صالحی‪،‬‬ ‫ِ‬ ‫در‬
‫[از ِ‬
‫مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬صص‪ .)۲۳۵-۲۳۴‬و نیز نک‪:‬‬
‫محسن نجات‌حسینی‪ ،‬بر فراز خلیج فارس (تهران‪ :‬نشر نی‪،)۱۳۸۰ ،‬‬
‫صص ‪۳۰۷-۳۰۶‬؛ نادری‪ ،‬چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬صص‪۵۱۰-۵۰۹‬؛‬
‫سازمان مجاهدین خلق‪‌:‬پیدایی تا فرجام‪ ،‬صص‪.۵۶۷ ،۵۵۵-۵۵۴‬‬
‫‪ .۷۰‬بهزاد نبوی در هفته‌نامه‌ی شاهد به نقل از‪ :‬سازمان مجاهدین‬
‫خلق‪‌:‬پیدایی تا فرجام (‪ ،)۱۳۸۴-۱۳۴۴‬ص‪ ،۵۶۷‬پانویس‪.۲‬‬
‫‪« .۷۱‬نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) نسرین صدری به نویسنده» (‪ ۴‬ژانویه‬
‫‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪ .۷۲‬نادری‪ ،‬چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬ص‪ .۶۵۴‬در این نقل‌قول ماجراهای‬
‫عجیبی مانند خواستگاری (چه کسی از چه کسی؟) پیش کشیده می‌شوند‪.‬‬
‫بعد با شگفتی گفته می‌شود‪« :‬در زمانی که خواهرم و برادرم مخفی شدند‬
‫یک بار پرویز صدری به خانه ما آمده بود که البته من در خانه نبودم و او با‬
‫زینت صحبت کرده بود‪ ....‬پرویز گفته تحت تعقیب است و مرتب پشت‬
‫سرش را نگاه می‌کرده است‪ ....‬من بعد ًا این جریان را برای بهمن تعریف‬
‫کردم و او گفت که او [پرویز] می‌خواسته به این وسیله خودش را آدم‬
‫مهمی جا بزند وگرنه او آدمی نیست که تحت تعقیب باشد و بیاید به خانه‬
‫ما که در محوطه نیروی هوایی قرار دارد» (پیشین)‪ .‬اگر بار دیگر این یک‬
‫جمله پرتناقض را بخوانیم‪ ،‬می‌بینیم که سه جوان خانواده روحی «مخفی»‬
‫شده بودند اما همچنان در خانه‌ی پدری خود زندگی می‌کردند و صدری‬

‫‪99‬‬
‫پرویز صدری‬

‫«تحت تعقیب» هم برای عضوگیری سه چریک مخفی (آینده) به دیدارشان‬


‫در همان منزل رفته بوده است! این روزها دیگر هر کسی می‌داند که‬
‫طوالنی‬
‫ِ‬ ‫زیر بازجویی معمو ًال با آوردن جزییات نامربوط و روایت‬‫زندانیان ِ‬
‫ِ‬
‫برخوردهای شخصی در تک‌نویسی‌های بازجویی‪ ،‬اطالعات سوخته داده و‬
‫وقت تلف می‌کرده‌اند تا از فشار بازجویان بر خود بکاهند‪ .‬خواننده می‌بیند‬
‫«سر کار» گذاشته‬‫که در همین عبارات متناقض‪ ،‬اعظم روحی بازجویان را ِ‬
‫بوده است‪ .‬اما شگفت‌تر آن که نویسنده کتاب نامبرده (بدون آگاهی از‬
‫روش نقادانه‌ی تاریخ‌نگاری یا حتی سندخوانی) این جمله‌ها را به منزله‌ی‬
‫فاکت عرضه می‌کند‪ ،‬و این مسائل را برای تحقیر صدری و روحی‌ها‪ ،‬و‬
‫برای وصل کردن انگیزه‌های انقالبی به مسائل جنسی (خواستگاری!)‪،‬‬
‫در کتاب خود نقل قول می‌کند‪ .‬نویسنده‌ی ایدئولوژیک کتاب حتی آنقدر‬
‫اشراف بر مسائل نداشته که این تناقض‌ها را در بازجویی‌های روحی‬
‫آهنگران بگیرد! از سوی دیگر‪ ،‬پرویز به آذر گفته بود که اعظم روحی پس از‬
‫پایان تحصیل و آغاز کار‪ ،‬با اینکه آدم سیاسی بوده‪ ،‬تسلیم «ظواهر زندگی‬
‫شده تا‪ ...‬واقعیت زندگی‪«( ».‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» [‪ ۲۵‬سپتامبر‬
‫باز کردن صدری تظاهر‬ ‫‪ .)]۲۰۰۹‬روشن است که اعظم روحی برای از سر ِ‬
‫کرده که عالقه‌ای به سیاست نداشته و به زندگی روزمره روی آورده بود‪.‬‬
‫‪« .۷۳‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۷۴‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۷۵‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۷۶‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۷۷‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۷۸‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۷۹‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬

‫‪100‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫‪« .۸۰‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬


‫‪« .۸۱‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۸۲‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪ .۴۰۶‬ایکاش‬
‫روشن می‌شد که آشنایی پرویز صدری و اعظم وفایی در چه سالی انجام‬
‫گرفته بود‪ .‬خواننده‌ی تیزبین متوجه است که اگر وفایی در سال پنجاه‌ودو‬
‫ً‬
‫کامال‬ ‫و در پانزده سالگی دستگیر شده بود و صدری از سال پنجاه‌ویک‬
‫مخفی بود‪ ،‬منطق ًا پرویز می‌بایست وفایی را در سال ‪ ۱۳۵۱‬و هنگامی‬
‫که وفایی دختر نوجوان چهارده ساله‌ای بوده به گروه معرفی کرده باشد!‬
‫اصال عقالنی است؟ بدون تدقیق این‬ ‫ً‬ ‫آیا چنین چیزی ممکن است؟ آیا‬
‫جزییات چنین روایت‌هایی باورکردنی نیستند‪ .‬افزون بر این‪ ،‬می‌خوانیم‬
‫«اعظم وفایی‪ ...‬توسط پرویز صدری با نام سازمانی محسن به مصطفی‬
‫معرفی می‌شود» (ص‪ .)۴۰۶‬سپس در نقل قولی از اعظم وفایی‪ ،‬پس از‬
‫آزادی از زندان‪ ،‬می‌خوانیم‪« :‬اوایل پنجاه‌وچهار‪ ،‬از این اتاق به یک خانٔه‬
‫تیمی در خیابان قلمستان حوالی میدان گمرک نقل مکان کردم‪ .‬مصطفی را‬
‫اولین بار در این خانه دیدم» (ص‪۴۰۸‬؛ تاکید از من)‪ .‬چرا این تاریخ‌ها‬
‫درهم ریخته‌اند؟ آیا من در اشتباهم؟‬
‫‪« .۸۳‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۸۴‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۸۵‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۸۶‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪ .۸۷‬مصطفی شعاعیان‪« ،‬دو پاسخ به دو یاوه» (به امضای «رفیق»)‪ ،‬در‬
‫چند نوشته‪ ،‬ص‪ .۱‬این نوشته‪ ،‬که به مسائل دیگری نیز می‌پردازد‪ ،‬تاریخ‬
‫مرداد ‪ ۱۳۵۱‬را برخود دارد‪ .‬شعاعیان ناموفق بودن این پیشنهاد را به‬
‫مجاهدین و حساسیت‌ها و حسابگری‌های آنها نسبت می‌دهد (ص‪.)۱‬‬

‫‪101‬‬
‫پرویز صدری‬

‫در سال ‪ ،۱۳۵۱‬آرزوی شعاعیان انتشار «چنان نشریه‌یی [بود] که بازگوی‬


‫همبستگی‌های همه سازمان‌ها و زدوده از خودویژگی‌های آن‌ها باشد»‬
‫(مصطفی شعاعیان‪ ،‬نیم‌گامی در راه‪ :‬جبهه انقالب رهایی‌بخش خلق‬
‫[بی‌جا‪ :‬نشر انقالب‪ ،‬بی‌تا]‪ ،‬ص‪ .)۱۳‬او نام چریک را برای این نشریه‬
‫پیشنهاد می‌کند (پیشین‪ ،‬ص‪ .)۲۷‬می‌توان گفت که اندیشه‌ی نشریه‌ی‬
‫مشترک برخاسته از عملی بودن این کار در این دوره‌ی مشخص است‪:‬‬
‫هنگامی که حیدری آزاد در سال ‪ ۱۳۵۱‬در خانه‌ی سه‌راه ضرابخانه عمدت ًا‬
‫به تایپ و تکثیر نوشته‌های شعاعیان پرداخته بود (صالحی‪ ،‬مصطفی‬
‫شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.)۲۳۰‬‬
‫‪« .۸۸‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۸۹‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۹۰‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۹۱‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪ .)۲۰۰۸‬در یکی‬
‫از دیدارها در فروردین پنجاه‌ویک شعاعیان به حسین صدری پیشنهاد‬
‫می‌کند که پایان‌نامه‌اش را بر اساس تحقیق مصطفی در مورد «قالی و‬
‫وضع اجتماعی تولید آن» بنویسد‪ .‬در روز بعد هم سرفصل‌هایی را به او‬
‫می‌دهد (پیشین)‪.‬‬
‫‪« .۹۲‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۹۳‬دیدار شعاعیان و پویان باید پیش از زمانی صورت گرفته بوده باشد‬
‫که مصطفی جزوه‌ی «مبارزه‌ی مسلحانه و رد تئوری بقا» را بدون شناختن‬
‫نویسنده‌ی آن خوانده و بر آن نقدی نوشته بود‪ .‬نام پویان تنها پس از مرگ‬
‫او بر پیشانی جزوه آورده شد و نسخه‌های تایپی پلی‌کپی نوشته‌ی پویان‬
‫بی‌نام نویسنده پخش شده بودند‪ .‬نوشته‌ی شعاعیان‪« ،‬چه نباید کرد؟»‬
‫به امضای «بوماره» است و تاریخ ‪ ۱۳۵۰‬را بر خود دارد‪ .‬نک‪ :‬مصطفی‬

‫‪102‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫شعاعیان‪« ،‬چه نباید کرد؟» در چند نوشته (فلورانس‪ :‬انتشارات مزدک‪،‬‬


‫‪.)۱۳۵۵‬‬
‫‪« .۹۴‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۹۵‬نبوی‪ ،‬به گونه‌ای مبهم‪ ،‬اشاره می‌کند که پس از اینکه یکی از دوستانش‬
‫(چه کسی؟) خبر داد که تحت نظر است‪« ،‬ما چهار نفری که کادر اصلی‬
‫گروه بودیم‪ ،‬تصمیم گرفتیم مخفی بشویم» (نبوی‪« ،‬کولر خانه مهستی را‬
‫من نصب کردم»)‪ .‬کادر اصلی گروه نه چهار نفر که سه نفر بودند‪ .‬هرچند‬
‫می‌دانیم که عسگریه با نبوی و شعاعیان در ارتباط بود (و نبوی تلویح ًا‬
‫می‌گوید که پرویز نیز او را می‌شناخت)‪ ،‬اما چنان که نشان دادم‪ ،‬از نظم‬
‫سازماندهی گروه چنین برمی‌آید که عسگریه در کادر اصلی گروه نبوده‬
‫باشد و نبوی رابط عسگریه با گروه بوده است‪.‬‬
‫‪« .۹۶‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۹۷‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۹۸‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۹۹‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۰۰‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۰۱‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۰۲‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۰۳‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۰۴‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۳۰‬دسامبر ‪.)۲۰۱۳‬‬
‫‪« .۱۰۵‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۳۰‬دسامبر ‪.)۲۰۱۳‬‬
‫‪« .۱۰۶‬نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) مهرنوش مزارعی به نویسنده» (‪۱۲‬‬
‫نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۱۰۷‬در صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۳۱‬‬

‫‪103‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪ .۱۰۸‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۳۲‬‬


‫‪ .۱۰۹‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۳۰‬‬
‫‪ .۱۱۰‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۳۳‬‬
‫‪ .۱۱۱‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪ .۲۳۲‬حسین‬
‫صدری نیز این مطلب را به یاد می‌آورد اما گوینده در روایت او جابجا شده‬
‫است‪« :‬شوهرخواهرم را دستگیر کردند و آزارش دادند و ظاهر ًا به علت‬
‫گافی بود که وی داده بود‪ .‬بدین ترتیب که روزی با مادرم تلفنی صحبت‬
‫می‌کرده و مادرم برای پرویز دلتنگی می‌کند و او هم جهت این که [او را]‬
‫دلداری [دهد] و آرامش سازد می‌گوید پرویز حالش خوب است و من او‬
‫را می‌بینم و جای نگرانی نیست و دیروز هم ناهار با هم بودیم!» («نامه‌ی‬
‫حسین صدری به نویسنده» [‪ ۲۵‬دسامبر ‪ .)]۲۰۰۸‬این نکته در متن هم‬
‫آمده است‪.‬‬
‫‪« .۱۱۲‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۱۳‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۱۴‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫دانسته است که نبوی که در مرداد ‪ ۱۳۵۱‬دستگیر شده بود‪ ،‬بیست ماه را در‬
‫انفرادی به سر برده بود (نبوی‪« ،‬کولر خانٔه مهستی را من نصب کردم»)‪.‬‬
‫‪ .۱۱۵‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۲۳۲‬‬
‫‪ .۱۱۶‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۴۰۵‬‬
‫‪« .۱۱۷‬گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۱۸‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۱۹‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۱۲۰‬وهاب‌زاده ‌‪« ،‬مصطفی شعاعیان‪ :‬سیاست جبهه‌ای‪ »،...‬ص‪.۱۳۹‬‬
‫‪ .۱۲۱‬وهاب‌زاده ‌‪« ،‬مصطفی شعاعیان‪ :‬سیاست جبهه‌ای‪ »،...‬صص‪-۱۳۹‬‬

‫‪104‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫‪ ۱۴۰‬و ‪.۱۵۲-۱۴۸‬‬
‫‪« .۱۲۲‬نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲‬مارس‬
‫‪)۲۰۰۹‬؛ «نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۷‬مه‬
‫‪)۲۰۱۳‬؛ «نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۷‬آوریل ‪.)۲۰۱۴‬‬
‫‪ .۱۲۳‬شاکری‪ ،‬مصطفی شعاعیان‪ ،‬ص‪.۱۷‬‬
‫‪« .۱۲۴‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۲۵‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۲۶‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۲۷‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫ماجرای دیگری که در زمانی نامشخص‪ ،‬سال ‪ ۱۳۵۱‬یا ‪ ،۱۳۵۲‬روی‬
‫می‌دهد‪ ،‬برنامه‌ی رفتن پرویز به خانه‌ی نسرین بود‪ .‬گفتیم که پرویز انسانی‬
‫بسیار مهربان بود‪ .‬نسرین پسری به نام کیا دارد که در آن سال‌ها چهار پنج‬
‫ساله بود‪ .‬پرویز به کیا بسیار عالقمند بود‪ .‬روزی نسرین صدری به پرویز‬
‫تلفنی گفت که کیا خیلی می‌خواست او را ببیند و پرویز قول داد که به‬
‫دیدار کیا برود‪ ،‬اما متوجه شد که خانه‌ی نسرین زیرنظر است و نرفت‪.‬‬
‫آذر نیز این ماجرا را از قول دیگران شنیده بود («گفتگوی تلفنی نویسنده‬
‫با آذر» [‪ ۲۵‬سپتامبر ‪]۲۰۰۹‬؛ و نیز‪« :‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش‬
‫مزارعی» [‪ ۱۰‬نوامبر ‪ .)]۲۰۰۸‬روشن است که ساواک تلفن خانه را شنود‬
‫کرده بود‪ .‬نسرین صدری هم تایید می‌کند که منزل ایشان تحت نظر بوده‬
‫است («نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) نسرین صدری به نویسنده‪ ۲۷ »،‬ژانویه‬
‫‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۲۸‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۲۹‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪« .۱۳۰‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪)۲۰۰۹‬؛‬

‫‪105‬‬
‫پرویز صدری‬

‫«گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪)۲۰۰۸‬؛‬


‫«گفتگوی تلفنی نویسنده با آذر» (‪ ۲۵‬سپتامبر ‪.)۲۰۰۹‬‬
‫‪ .۱۳۱‬نادری‪ ،‬چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬ص ‪ .۶۵۴‬با توجه به محتوای‬
‫گزارش تردیدی نیست که سندی از گزارش‌های ساواک منبع این خبر‬
‫بوده است‪.‬‬
‫‪« .۱۳۲‬نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) نسرین صدری به نویسنده» (‪۳۰‬‬
‫دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪ .۱۳۳‬اعظم‌السادات روحی آهنگران‪ ،‬عضو چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬در‬
‫‪ ۷‬شهریور ‪ ۱۳۵۵‬تیرباران شد‪ .‬او یکی از سه زنی است که در رژیم شاه‬
‫تیرباران شدند‪ .‬دو تن دیگر منیژه اشرف‌زاده کرمانی (اولین زن اعدام شده‬
‫در ایران در ‪ ۴‬بهمن ‪۱۳۵۴‬؛ عضو مجاهدین مارکسیست) و زهرا آقانبی‬
‫قلهکی (‪ ۲۹‬دی ‪۱۳۵۵‬؛ عضو چریک‌های فدایی) بودند‪.‬‬
‫‪ .۱۳۴‬من در روزهای انقالب ــ شاید ‪ ۲۳‬یا ‪ ۲۴‬بهمن ــ این خانه‌ی ویالیی‬
‫دوطبقه با رونمای سنگ سفید (تراورتن) را دیدم‪ .‬زیرزمین خانه بی‌تردید‬
‫به زندان مخفی کوچکی بدل شده بود‪ .‬این زندان که شاید تنها می‌توانست‬
‫‪ ۴‬یا ‪ ۵‬زندانی را در خود نگه‌دارد‪ ،‬شامل چند سلول قفس‌‌مانند‪ ،‬اتاق‬
‫استراحت مأموران‪ ،‬و برخی ابزارهای فلزی بود‪ ،‬که می‌شد آنها را ابزار‬
‫شکنجه تفسیر کرد‪ .‬آثاری از خون کهنه و خشک‌شده بر دیوارها و زمین‬
‫و لباس‌های کثیف و خونی در این زیرزمین آشکار بود‪ .‬انقالبیونی که این‬
‫خانه را پیش‌تر تسخیر کرده بودند‪ ،‬بر دیوارهای خانه عکس‌های پرسنلی‬
‫افراد شهربانی و نیز عکس جنازه‌‌ی چند تن را زده بودند و بر دیوارها‬
‫شعارهای «مرگ بر شاه» و مانند اینها را نوشته بودند‪ .‬هویت دارندگان این‬
‫عکس‌ها را نمی‌دانم یا به یاد نمی‌آورم‪ .‬روشن است که من در آن هنگام‬
‫نمی‌توانستم از مالکیت قانونی این خانه آگاهی داشته باشم‪ ،‬اما خوب است‬

‫‪106‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫بدانیم که سرهنگ علی زیبائی در این زمان (هنگامه‌ی انقالب) در مزرعه‌ی‬


‫خود در تگزاس یا کلرادوی آمریکا (مطمئن نیستم) مشغول گذراندن دوران‬
‫شیرین بازنشستگی بود‪ .‬پس علت نامیدن این مکان به عنوان «خانه‌ی‬
‫سرهنگ زیبائی» بر من روشن نیست‪ ،‬هرچند گفته می‌شود که این خانه‬
‫پیشتر محل کار سرهنگ زیبائی بود‪ .‬داستان‌های شگفت‌آوری که در مورد‬
‫تفکر سیاسی «صفحه حوادثی‪ )»،‬هنوز‬‫ِ‬ ‫طبع‬
‫(باب ِ‬
‫ِ‬ ‫این خانه گفته می‌شود‬
‫ادامه دارد‪ .‬نگاه کنید به این گزارش‪:‬‬
‫‪http://www.irdc.ir/fa/content/11600/print.aspx‬‬
‫‪« .۱۳۵‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مهرنوش مزارعی» (‪ ۱۰‬نوامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬
‫‪« .۱۳۶‬نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) نسرین صدری به نویسنده» (‪ ۳۰‬دسامبر‬
‫‪)۲۰۰۸‬؛ صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۴۳۰‬‬
‫‪ .۱۳۷‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۴۳۰‬‬
‫‪ .۱۳۸‬قاسم حسن‌پور‪ ،‬شکنجه‌گران می‌گویند‪( ...‬تهران‪ :‬موزه عبرت‬
‫ایران‪ ،)۱۳۸۶ ،‬ص‪.۱۸۸‬‬
‫‪ .۱۳۹‬حسن‌پور‪ ،‬شکنجه‌گران می‌گویند‪ ،‬ص‪.۱۸۹‬‬
‫‪ .۱۴۰‬ناپدید کردن زندانیان سیاسی در ایران به اندازه‌ی دیکتاتوری‌های‬
‫امریکای التین رایج نبود‪ ،‬اما موردهایی کم‌شمار از ناپدید کردن زندانیان‬
‫توسط ساواک نیز وجود دارند‪ .‬در بازجویی‌هایش در دادگاه انقالب‪،‬‬
‫بهمن نادری‌پور (تهرانی) از قتل سعید ُکرد قراچولو‪ ،‬محمود وحیدی‪ ،‬و‬
‫محمدرضا کالنتری (توسط سیانور) و سپس دفن آنان‪ ،‬احتما ًال به نام‌های‬
‫دیگری‪ ،‬یاد کرده بود (نک‪ :‬حسن‌پور‪ ،‬شکنجه‌گران می‌گویند‪-۲۲۶ ،‬‬
‫‪.)۲۲۷‬‬
‫‪« .۱۴۱‬نامه‌ی الکترونیکی (ایمیل) نسرین صدری به نویسنده» (‪۲۶‬‬
‫دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬

‫‪107‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪« .۱۴۲‬گفتگوی تلفنی نویسنده با علی گلسرخی» (‪ ۱۱‬مارس ‪.)۲۰۰۹‬‬


‫‪ .۱۴۳‬نک‪ :‬شاکری‪« ،‬سرگذشت مصطفی شعاعیان‪ »،‬در مصطفی‬
‫شعاعیان ‪ ،‬ص سی؛ نادری‪ ،‬چریک‌های فدایی خلق‪ ،‬ص‪ .۶۵۴‬نادری‬
‫احتمال کشته شدن صدری در درگیری رشت (‪ ۲۸‬اردی‌بهشت ‪ )۱۳۵۵‬را‬
‫نیز به عنوان پرسش مطرح می‌کند (پیشین)‪ .‬روشن است برای پاسخ به‬
‫این پرسش نخست باید نشان دهیم که پرویز کادر چریک‌های فدایی بوده‬
‫یا نه‪ .‬پژوهش حاضر‪ ،‬با توجه به منابع موجود و نیز محدودیت منابع‪،‬‬
‫نتوانسته به این پرسش پاسخ دهد‪.‬‬
‫‪ .۱۴۴‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۴۱۰‬‬
‫‪« .۱۴۵‬گفتگوی تلفنی نویسنده با مریم سطوت» (‪ ۱۴‬و ‪ ۲۸‬ژانویه‬
‫‪ .)۲۰۰۲‬و نیز نک‪ :‬مازیار بهروز‪ ،‬شورشیان آرمانخواه‪ :‬ناکامی چپ در‬
‫ایران (تهران‪ :‬نشر ققنوس‪ ،)۱۳۸۰ ،‬ص‪ .۱۲۹‬مازیار بهروز دالیل سیاسی‬
‫را برای قتل پنجه‌شاهی برمی‌شمارد‪ ،‬اما چنانکه می‌دانیم‪ ،‬سبب قتل وی‬
‫رابطه‌ی عاطفی او با ادنا ثابت بوده است‪ .‬نک‪:‬‬
‫‪Vahabzadeh, A Guerrilla Odyssey, pp. 61-62.‬‬
‫‪ .۱۴۶‬حمید اشرف‪ ،‬جمع‌بندی سه ساله (تهران‪ :‬نشر نگاه‪،)۱۳۵۷‌ ،‬‬
‫ص‪.۶۹‬‬
‫‪ .۱۴۷‬پیمان وهاب‌زاده‪« ،‬هنوز هم وقت دانستن حقيقت نيست؟ اعاده‌ی‬
‫حيثيت از فراموش‌شدگان تاریخ‪ ».‬در وبسایت ایرانیان‪ ۱۰ ،‬مارس ‪۲۰۰۹‬‬
‫‪(http://iranian.com/main/2009/mar-13.html).‬‬
‫‪ .۱۴۸‬محمود نادری‪ ،‬گویا بر پایه‌ی اسنادی که تنها وی بدان دسترسی‬
‫داشته‪ ،‬اسد را نام سازمانی علی‌اكبر هدايت‌تبار نخ‌كالیی می‌داند‪ .‬نک‪:‬‬
‫محمود نادری‪« ،‬خیال‌اندیشی و رد حقیقت‪ ».‬وبسایت مٔوسسه مطالعات‬
‫و پژوهش‌های سیاسی‬
‫‪(http://www.ir-psri.com/Show.‬‬

‫‪108‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫)‪php?Page=ViewArticle&ArticleID=390&SP=Farsi‬‬
‫‪ .۱۴۹‬حسن ماسالی‪« ،‬تأثیر بینش و منش در مبارزه‌ی اجتماعی‪ »،‬در نتایج‬
‫سمینار ویسبادن درباره‌ی بحران جنبش چپ ایران (فرانکفورت‪‌:‬کمیته‬
‫برگزاری کنفرانس ویسبادن‪ ،)۱۹۸۵ ،‬صص ‪.۸۴-۳۹‬‬
‫‪ .۱۵۰‬چپ در ایران به روایت اسناد ساواک‪ :‬چریکهای فدایی خلق‬
‫(تهران‪ :‬مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطالعات‪ ،)۱۳۸۰ ،‬ص‪.۶۱‬‬
‫نک‪ :‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۴۱۴-۴۱۱‬‬
‫‪ .۱۵۱‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬صص‪-۴۰۸‬‬
‫‪.۴۰۹‬‬
‫‪ .۱۵۲‬نک‪ :‬سازمان مجاهدین خلق‪‌:‬پیدایی تا فرجام‪ .‬در این کتاب‪،‬‬
‫موردهای چندی‪ ،‬افزون بر موردهای شناخته‌شده‌ای مانند قتل مجید‬
‫شریف واقفی‪ ،‬از تصفیه‌های درون‌گروهی توسط مجاهدین مارکسیست‬
‫مطرح می‌شوند‪ .‬و نیز نک‪ :‬نجات‌حسینی‪ ،‬بر فراز خلیج فارس‪.‬‬
‫‪ .۱۵۳‬نک به‪ :‬سازمان مجاهدین خلق‪‌:‬پیدایی تا فرجام؛ نجات‌حسینی‪،‬‬
‫بر فراز خلیج فارس؛ و نیز پست‌های اخیر در آرشیو سازمان پیکار در‬
‫سایت اندیشه و پیکار‪ .http://peykar.info/peykarIndex.html :‬در این‬
‫گزارش‌ها موردی از تصفیه‌ها که به ماجرای صدری شباهت داشته باشد‪،‬‬
‫پیدا نمی‌شود‪.‬‬
‫‪ .۱۵۴‬صالحی‪ ،‬مصطفی شعاعیان و رمانتیسم انقالبی‪ ،‬ص‪.۳۴۸‬‬
‫‪« .۱۵۵‬نامه‌ی حسین صدری به نویسنده» (‪ ۲۵‬دسامبر ‪.)۲۰۰۸‬‬

‫‪109‬‬
‫تصویرها و یادها‬
‫پرویز صدری‬

‫پرویز صدری در دهه سی‬


‫از عکس‌های نسرین صدری‬

‫‪112‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫پرویز صدری‬
‫از عکس‌های نسرین صدری‬

‫‪113‬‬
‫پرویز صدری‬

‫پرویز صدری‬
‫از عکس‌های نسرین صدری‬

‫‪114‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫پرویز صدری‬
‫از عکس‌های نسرین صدری‬

‫‪115‬‬
‫پرویز صدری‬

‫پرویز صدری در دهه چهل‬


‫منبع‪ :‬نادری‪ ،‬چریک‌های فدائی خلق (ص ‪)۸۷۱‬‬

‫‪116‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫مصطفی شعاعیان‪ ،‬دهه چهل‬


‫از عکس‌های اصغر منجمی‬

‫‪117‬‬
‫پرویز صدری‬

‫پرویز صدری (چپ) و اصغر منجمی (راست)‬


‫نفر میانی شناخته نیست‬

‫‪118‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫پرویز صدری ‪ -‬نفر وسط با پیراهن و کفش‌های سفید‬


‫در میان دانشجویان داوطلب برای امداد به زلزله‌زدگان بوئین‌زهرا‬
‫از عکس‌های نسرین صدری‬
‫‪119‬‬
‫پرویز صدری‬

‫اصغر منجمی و مصطفی شعاعیان (چپ)‬


‫از عکس‌های اصغر منجمی‬

‫‪120‬‬
‫فهرست اعالم‬

‫آ ‬ ‫ ‬
‫‪۴۲‬‬ ‫ ‬‫آتشی‪ ،‬منوچهر‬
‫‪۸۲‬‬ ‫ ‬ ‫آرام‪ ،‬بهرام‬
‫‪،۴۹ ،۴۸ ،۴۷ ،۴۶ ،۴۴ ،۴۳ ،۹‬‬ ‫ ‬
‫آذر (نام مستعار)‬
‫‪۹۶ ،۷۱ ،۶۴ ،۵۱ ،۵۰‬‬
‫‪۱۰۳‬‬ ‫ ‬
‫آقانبی قلهکی‪ ،‬زهرا‬

‫ ا‬ ‫ ‬
‫‪۸۰‬‬ ‫ ‬ ‫احمدزاده‪ ،‬مسعود‬
‫‪۷۰ ،۶۶ ،۶۱ ،۵۱ ،۳۷ ،۳۵ ،۳۲‬‬ ‫ ‬
‫احمدی اسکوئی‪ ،‬مرضیه‬

‫‪121‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪۱۰۶ ،۸۱ ،۸۰‬‬ ‫ ‬ ‫اسد (نام مستعار)‬


‫‪۸۱ ،۸۰ ،۷۲ ،۶۶ ،۳۰‬‬ ‫ ‬ ‫اشرف‪ ،‬حمید‬
‫‪۱۰۳‬‬ ‫ ‬
‫اشرف‌زاده کرمانی‪ ،‬منیژه‬
‫‪۱۸‬‬ ‫ ‬ ‫امپریالیسم‬
‫‪۱۶ ،۱۵‬‬ ‫ ‬ ‫انستیتوی تکنولوژی‬
‫‪۳۶‬‬ ‫ ‬ ‫انقالب (کتاب)‬
‫‪۷۵ ،۷۳ ،۲۶ ،۶‬‬ ‫ ‬ ‫انقالب ‪۱۳۵۷‬‬
‫‪۹۲ ،۱۴‬‬ ‫ ‬ ‫انقالب سفید‬

‫ب‬ ‫ ‬
‫‪۱۶‬‬ ‫ ‬
‫بجنورد‪ ،‬انوشیروان‬
‫‪۷۸ ،۱۷‬‬ ‫ ‬
‫بنی‌صدر‪ ،‬ابوالحسن‬
‫‪۱۱۶ ،۱۹‬‬ ‫ ‬
‫بویین زهرا (زلزله)‬
‫‪۳۵ ،۳۲‬‬ ‫ ‬ ‫بیژن‌زاده‪ ،‬صبا‬

‫پ‬ ‫ ‬
‫‪۳۱ ،۳۰‬‬ ‫ ‬
‫پارچه‌باف‪ ،‬کمال‬
‫‪۸۰‬‬ ‫ ‬ ‫پروسه تجانس‬
‫‪۹۲‬‬ ‫ ‬ ‫پرهام‪ ،‬باقر‬
‫‪۸۰‬‬ ‫ ‬
‫پورحسن‪ ،‬اورانوس‬
‫‪۹۱ ،۵۲ ،۵۱‬‬ ‫ ‬ ‫پویان‪ ،‬امیرپرویز‬
‫‪۱۳‬‬ ‫ ‬ ‫پهلوی‪ ،‬رضا شاه‬
‫‪۱۳‬‬ ‫ ‬
‫پهلوی‪ ،‬محمدرضا شاه‬
‫‪۱۷‬‬ ‫ ‬‫پیام دانشجو (نشریه)‬

‫‪122‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫ت‬ ‫ ‬
‫‪۱۸‬‬ ‫ ‬
‫تاریخ سی ساله (کتاب)‬
‫‪۲۶‬‬ ‫ ‬ ‫تختی‪ ،‬غالمرضا‬
‫‪۱۸‬‬ ‫ ‬ ‫توکلی‪ ،‬محمود‬

‫ج‬ ‫ ‬

‫‪۶۵ ،۶۱ ،۳۹ ،۳۲ ،۳۰ ،۲۹‬‬ ‫ ‬ ‫جبهه دمکراتیک خلق‬


‫‪۲۶‬‬ ‫ ‬ ‫جبهه دمکراتیک ملی‬
‫جبهه دمکراتیک ملی‬
‫‪۳۹ ،۲۷‬‬ ‫ ‬ ‫(ن‪.‬ک‪ .‬نبوی)‬
‫‪،۲۷ ،۲۶ ،۲۲ ،۲۰ ،۱۹ ،۱۸ ،۱۷‬‬ ‫ ‬ ‫جبهه ملی ایران‬
‫‪۵۵ ،۳۹‬‬
‫‪۸۰‬‬ ‫جبهه ملی ایران ـ بخش خاورمیانه ‬
‫‪۲۷ ،۲۰ ،۱۹ ،۱۸ ، ۱۷ ،۱۶ ،۱۴‬‬ ‫ ‬ ‫جبهه ملی دوم‬
‫‪۲۶ ،۱۸ ،۱۷‬‬ ‫ ‬ ‫جزنی‪ ،‬بیژن‬
‫‪۲۶‬‬ ‫ ‬ ‫جشن‌های ‪ ۲۵۰۰‬ساله‬
‫‪۸۲ ،۸۱ ،۶۶ ،۶۵ ،۳۰‬‬ ‫ ‬ ‫جعفری‪ ،‬علی اکبر‬
‫‪۲۰ ،۱۹ ،۱۶‬‬ ‫ ‬ ‫جنبش دانشجویی‬
‫«جهاد امروز یا تزی برای تحرک»‬
‫‪۲۲‬‬ ‫ ‬ ‫(مقاله)‬

‫چ‬ ‫ ‬
‫‪،۶۵ ،۵۰ ،۴۰ ،۳۷ ،۳۰ ،۲۹ ،۲۶‬‬ ‫چریک‌های فدایی خلق (فداییان) ‬

‫‪123‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪۹۳ ،۸۲ ،۸۱ ،۸۰ ،۷۹ ،۷۳ ،۷۲ ،۶۹ ،۶۶‬‬


‫‪،۵۸ ،۳۹ ،۳۷ ،۳۴ ،۳۳ ،۲۸ ،۷ ،۶‬‬ ‫ ‬
‫چریکی (جنبش‪ ،‬سامان)‬
‫‪۸۱ ،۶۵‬‬

‫ح‬ ‫ ‬
‫‪۸۰ ،۷۹‬‬ ‫ ‬
‫حامدی‪ ،‬منوچهر‬
‫‪۱۷‬‬ ‫ ‬ ‫حبیبی‪ ،‬حسن‬
‫‪۱۱‬‬ ‫ ‬
‫حزب پان ایرانیست‬
‫‪۳۵ ،۳۰ ،۲۰‬‬ ‫ ‬
‫حزب توده ایران‬
‫‪۵۵ ،۱۷‬‬ ‫ ‬
‫حزب ملت ایران‬
‫‪۶۴ ،۳۸‬‬ ‫ ‬
‫حیدری آزاد‪ ،‬قاسم‬

‫خ‬ ‫ ‬
‫‪۳۰‬‬ ‫ ‬ ‫خاکپور‪ ،‬اسماعیل‬
‫‪۲۱ ،۲۰ ،۱۸‬‬ ‫خرداد ‪ ۱۳۴۲‬‬
‫ ‬
‫د‬ ‫ ‬
‫‪۶۱ ،۲۷ ،۱۶ ،۱۲‬‬ ‫ ‬ ‫دانشگاه پلی تکنیک‬
‫‪۳۶ ،۲۴ ،۲۱ ،۱۹ ،۱۷ ،۱۵ ،۱۲‬‬ ‫ ‬ ‫دانشگاه تهران‬
‫‪۶۳‬‬ ‫دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر) ‬
‫‪۷۰ ،۲۷ ،۱۵‬‬ ‫ ‬
‫دانشگاه علم و صنعت‬
‫‪۸۱ ،۸۰‬‬ ‫ ‬ ‫دهقانی‪ ،‬اشرف‬

‫‪124‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫ر‬ ‫ ‬
‫‪۴۰‬‬ ‫ ‬ ‫رضایی‪ ،‬احمد‬
‫‪۹۵-۹۴ ،۴۰‬‬ ‫ ‬ ‫رضایی‪ ،‬رضا‬
‫‪۱۰۳ ،۹۶ ،۷۷ ،۷۳ ،۴۱‬‬ ‫روحی آهنگران‪ ،‬اعظم‌السادات ‬
‫‪۹۵ ،۴۱‬‬ ‫روحی آهنگران‪ ،‬بهمن (اصغر) ‬
‫‪۹۵ ،۴۱‬‬ ‫روحی آهنگران‪ ،‬زینت‌السادات ‬
‫‪۴۰‬‬ ‫ ‬ ‫رهبری‪ ،‬حبیب‬

‫ز‬ ‫ ‬
‫‪۸۱‬‬ ‫زرکاری‪ ،‬یوسف ‍‍ ‬
‫‪۷۷ ،۷۳‬‬ ‫ ‬ ‫زیبایی‪( ،‬سرهنگ) علی‬
‫ ‬
‫س‬ ‫ ‬
‫‪۱۷ ،۱۶‬‬ ‫سازمان دانشجویی جبهه ملی‬
‫سازمان دانشجویان دانشگاه تهران ‬
‫‪۷۷‬‬ ‫وابسته به جبهه ملی ‬
‫‪،۴۱ ،۴۰ ،۳۷ ،۳۵ ،۳۴ ،۲۹ ،۲۸‬‬ ‫ ‬ ‫ساواک‬
‫‪،۶۱ ،۵۸ ،۵۷ ،۵۶ ،۵۵ ،۵۳ ،۵۰ ،۴۸ ،۴۳‬‬
‫‪،۶۹ ،۶۸ ،۶۷ ،۶۵ ،۶۴ ،۶۳ ،۶۲‬‬ ‫ ‬
‫‪۹۵-۹۴ ،۸۱ ،۷۹ ،۷۷-۷۶ ،۷۴ ،۷۳ ،۷۲‬‬
‫ستاره (جبهه ملی ایران ــ بخش‬
‫‪۸۰‬‬ ‫ ‬ ‫خاورمیانه)‬
‫‪۱۶‬‬ ‫ ‬
‫سمیعی‪ ،‬سیاوش‬
‫‪۸۲ ،۸۱‬‬ ‫ ‬
‫سنجری‪ ،‬خشایار‬

‫‪125‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪۳۶ ،۳۳‬‬ ‫ ‬‫سیاهکل (عملیات)‬


‫‪۶۸ ،۵۸ ،۵۰ ،۴۹ ،۴۸ ،۴۷‬‬ ‫ ‬
‫سیمین (نام مستعار)‬

‫ش‬ ‫ ‬
‫‪۶۳ ،۶۲ ،۴۴ ،۴۳‬‬ ‫شادروان (نام کوچک نادانسته) ‬
‫‪۷۵ ،۳۵ ،۹ ،۵‬‬ ‫ ‬ ‫شاکری‪ ،‬خسرو‬
‫‪،۶۱ ،۵۱ ،۳۹ ،۳۸ ،۳۷ ،۳۲ ،۲۹‬‬ ‫ ‬ ‫شایگان شام‌اسبی‪ ،‬نادر‬
‫‪۷۹ ،۶۶ ،۶۵‬‬
‫‪۱۰۷‬‬ ‫ ‬ ‫شریف واقفی‪ ،‬مجید‬
‫‪،۲۰ ،۱۹ ،۱۸ ،۱۷ ،۱۶ ،۱۵ ،۹‬‬ ‫ ‬ ‫شعاعیان‪ ،‬مصطفی‬
‫‪،۳۳ ،۳۲ ،۳۱ ،۳۰ ،۲۹ ،۲۸ ،۲۷ ،۲۶ ،۲۲ ،۲۱‬‬
‫‪،۴۰ ،۳۹ ،۳۸ ،۳۷ ،۳۶ ،۳۵ ،۳۴‬‬ ‫ ‬
‫‪،۶۵ ،۶۱ ،۶۰ ،۵۴ ،۵۳ ،۵۲ ،۵۱ ،۵۰ ،۴۶‬‬
‫‪۸۳،۸۲،۷۷ ،۷۵ ،۷۳ ،۷۲ ،۶۹ ،۶۶‬‬ ‫ ‬
‫‪۳۶‬‬ ‫ ‬ ‫شورش (کتاب)‬
‫‪۳۶‬‬ ‫ ‬‫شوروی (اتحاد جماهیر)‬

‫ص‬ ‫ ‬
‫‪،۷۲ ،۶۴ ،۶۱ ،۴۶ ،۳۹ ،۳۷ ،۳۶‬‬ ‫ ‬
‫صالحی‪ ،‬انوش‬
‫‪۸۳ ،۸۲ ،۷۹‬‬
‫‪۶۹ ،۱۴ ،۱۲‬‬ ‫ ‬
‫صدری‪ ،‬پروین‬
‫‪۷۳ ،۱۲‬‬ ‫ ‬
‫صدری‪ ،‬حسن‬
‫‪،۱۶ ،۱۵ ،۱۴ ،۱۳ ،۱۲ ،۱۱ ،۹ ،۵‬‬ ‫ ‬
‫صدری‪ ،‬حسین‬
‫‪،۳۰ ،۲۹ ،۲۶ ،۲۵ ،۲۴ ،۲۳ ،۲۱ ،۱۹ ،۱۷‬‬

‫‪126‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫‪،۵۵ ،۵۴ ،۵۳ ،۵۲ ،۵۱ ،۵۰ ،۳۲‬‬ ‫ ‬ ‫ ‬


‫‪۸۳ ،۸۲ ،۷۲ ،۷۰ ،۶۶ ،۶۵ ،۶۲ ،۶۰ ،۵۸‬‬
‫‪۱۲‬‬ ‫ ‬‫صدری‪ ،‬مرتضی‬
‫‪۱۴ ،۱۲ ،۱۱‬‬ ‫ ‬
‫صدری‪ ،‬مصطفی‬
‫‪،۶۹ ،۶۲ ،۶۱ ،۴۱ ،۱۶ ،۱۲ ،۹ ،۵‬‬ ‫ ‬ ‫صدری‪ ،‬نسرین‬
‫‪۱۰۲ ،۷۸ ،۷۳ ،۷۲ ،۷۰‬‬
‫‪۶۶ ،۶۱ ،۵۱ ،۳۷ ،۳۵ ،۳۳ ،۳۲‬‬ ‫ ‬
‫صرافت‪ ،‬صدیقه‬

‫ض‬ ‫ ‬
‫‪۳۳ ،۱۷‬‬ ‫ ‬
‫ضیاظریفی‪ ،‬حسن‬

‫ط‬ ‫ ‬
‫‪۳۰‬‬ ‫ ‬
‫طبری‪ ،‬احسان‬

‫ظ‬ ‫ ‬
‫ظریفی‪ ،‬حسن‪ :‬ضیاظریفی ‬

‫ع‬ ‫ ‬
‫‪۹۹ ،۴۶ ،۳۹ ،۳۷ ،۲۷‬‬ ‫ ‬
‫عسگریه‪ ،‬رضا‬

‫ف‬ ‫ ‬
‫‪۱۷‬‬ ‫ ‬
‫فروهر‪ ،‬داریوش‬
‫‪۳۰‬‬ ‫ ‬
‫فتاحی‪ ،‬جالل‬

‫‪127‬‬
‫پرویز صدری‬

‫ق‬ ‫ ‬
‫‪۱۷‬‬ ‫ ‬
‫قاسمیه‪( ،‬حاج) حسن‬

‫ک‬ ‫ ‬
‫‪۱۰۵‬‬ ‫ُکرد قراچولو‪ ،‬سعید‬
‫ ‬
‫‪۱۷‬‬ ‫ ‬ ‫کشاورز‪ ،‬هوشنگ‬
‫‪۱۰۵‬‬ ‫ ‬ ‫کالنتری‪ ،‬محمدرضا‬
‫کنفدراسیون جهانی محصلین‬
‫‪۲۶‬‬ ‫ ‬ ‫و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) ‬

‫گ‬ ‫ ‬
‫‪۲۲‬‬ ‫ ‬ ‫گاندی‪ ،‬موهنداس‬
‫‪،۳۱ ،۲۹ ،۲۳ ،۱۷-۱۶ ،۹ ،۵‬‬ ‫ ‬ ‫گلسرخی‪ ،‬علی‬
‫‪،۷۲ ،۷۱-۷۰ ،۶۴-۶۳ ،۶۲ ،۵۸ ،۵۶ ،۵۵ ،۳۲‬‬
‫‪۷۸‬‬ ‫ ‬

‫م‬ ‫ ‬
‫‪۱۸‬‬ ‫ ‬ ‫«مارکسیسم آمریکایی»‬
‫‪۹۲ ،۷۰ ،۳۸ ،۳۵‬‬ ‫مامازن (دانشسرای سپاه دانش) ‬
‫‪۴۷ ،۳۶‬‬ ‫ ‬ ‫مبارزه مسلحانه‬
‫‪۱۷‬‬ ‫ ‬
‫متین دفتری‪ ،‬هدایت الله‬
‫‪،۵۳ ،۵۰ ،۴۰ ،۳۸ ،۲۹ ،۲۶ ،۲۳‬‬ ‫ ‬ ‫مجاهدین خلق ایران‬
‫‪ ۸۳-۸۲ ،۶۱‬م‬
‫‪۱۰۷ ،۱۰۳ ،۸۳ ،۸۲ ،۴۰‬‬ ‫ ‬
‫مجاهدین مارکسیست‬

‫‪128‬‬
‫نمایی از یک زندگی سیاسی‬

‫‪،۵۰ ،۴۹ ،۴۵ ،۴۴ ،۴۳ ،۴۲ ،۹ ،۵‬‬ ‫ ‬


‫مزارعی‪ ،‬مهرنوش‬
‫‪-۷۰ ،۶۹ ،۶۸ ،۶۷ ،۶۳ ،۶۰ ،۵۵ ،۵۴‬‬
‫‪۹۰ ،۷۱‬‬ ‫ ‬
‫‪۴۴ ،۲۶ ،۲۲ ،۲۰ ،۱۹ ،۱۱‬‬ ‫ ‬ ‫مصدق‪(‌،‬دکتر) محمد‬
‫‪۱۲‬‬ ‫ ‬ ‫ملک‌الکالمی‪ ،‬صفیه‬
‫‪۳۵‬‬ ‫ ‬ ‫ملکی‪ ،‬خلیل‬
‫‪۷۵ ،۳۵ ،۹‬‬ ‫ ‬ ‫منجمی‪ ،‬اصغر‬
‫مؤسسه مطالعات و تحقیقات‬
‫‪۳۶‬‬ ‫اجتماعی (دانشگاه تهران) ‬
‫‪۶۵‬‬ ‫ ‬ ‫مومنی‪ ،‬حمید‬
‫‪۷۰‬‬ ‫مهدیزاده (نام کوچک نادانسته) ‬

‫ن‬ ‫ ‬
‫‪۷۲‬‬ ‫ ‬ ‫نادری‪ ،‬محمود‬
‫‪۱۰۵ ،۷۲‬‬ ‫ ‬
‫نادری‌پور‪ ،‬بهمن (تهرانی)‬
‫‪۳۰‬‬ ‫ ‬ ‫نبرد خلق (نشریه)‬
‫‪،۲۹ ،۲۸ ،۲۷-۲۶ ،۲۳ ،۲۱ ،۱۶‬‬ ‫ ‬ ‫نبوی‪ ،‬بهزاد‬
‫‪،۴۶ ،۴۰ ،۳۹ ،۳۸ ،۳۷ ،۳۶ ،۳۵ ،۳۳ ،۳۲‬‬
‫‪،۹۴ ،۹۲ ،۶۳ ،۶۰ ،۵۸ ،۵۳ ،۵۱‬‬ ‫ ‬
‫‪۹۹‬‬
‫‪۶۱‬‬ ‫ ‬ ‫نجم‌آبادی‪( ،‬دکتر) کاظم‬
‫‪۱۹‬‬ ‫«نسل جوان و جبهه ملی»‌ (مقاله) ‬
‫نگاهی به روابط شوروی و‬
‫‪۳۶‬‬ ‫نهضت انقالبی جنگل (کتاب) ‬

‫‪129‬‬
‫پرویز صدری‬

‫‪۸۱‬‬ ‫ ‬
‫نوروزی‪ ،‬حسن‬
‫‪۱۶‬‬ ‫ ‬
‫نیک‌نفس‪ ،‬سیروس‬

‫و‬ ‫ ‬
‫‪۱۸‬‬ ‫ ‬
‫واحدی‌پور‪ ،‬ایرج‬
‫‪۱۰۵‬‬ ‫ ‬
‫وحیدی‪ ،‬محمود‬
‫‪۹۷ ،۴۶‬‬ ‫ ‬ ‫وفایی‪ ،‬اعظم‬

‫ه‬ ‫ ‬
‫‪۸۷ ،۲۶ ،۱۵ ،۱۲‬‬ ‫ ‬
‫هنرسرای عالی‬

‫‪130‬‬
‫درباره‌ی نویسنده‪:‬‬

‫پیمــان وهــاب‌زاده زاده‌ی ‪ ۱۳۴۰‬در تهــران اســت و از ســال ‪ ۱۹۸۹‬در‬


‫کرانــه‌ی باختــری کانــادا زندگــی می‌کنــد‪ .‬او دانشــیار جامعه‌شناســی و‬
‫مدیــر پروگــرام « اندیشــه‌های فرهنگــی‪ ،‬اجتماعــی و سیاســی» (دوره‌ی‬
‫لیســانس و دکتــرا) در دانشــگاه ویکتوریــا‪ ،‬در شــهر ویکتوریای کاناداســت‪.‬‬
‫نوشــته‌های وی بــه انگلیســی‪ ،‬فارســی‪ ،‬آلمانــی و ُکــردی منتشــر شــده‌اند‪.‬‬

‫کتاب‌های فارسی‬
‫در تالش گفتن (شعر)‪ ،‬بی‌نا‪.۱۳۷۳ :‬‬
‫در من چه مرده‌ست؟ (دوازده داستان کوتاه)‪ ،‬بی‌نا‪۱۳۷۶ :‬؛ چاپ دوم‪،‬‬
‫ساب‌ویژن‪.۱۳۸۶ :‬‬
‫وقت ورود زمان (شعر)‪ ،‬ساب‌ویژن‪.۱۳۸۱ :‬‬

‫‪131‬‬
‫پرویز صدری‬

:‫نورت‌ساید‬/‫ ردلیف‬،‫ جلد‬۶ ،‫ با منوچهر سلیمی‬،‫دفتر شناخت‬


.۱۹۹۹-۱۹۹۴
،)‫ به سوی پدیدارشناسی شعر (پنج نوشتار‬:‫شعر تجربه رخداد‬
.۱۳۸۵ :‫ساب‌ویژن‬
.۱۳۸۶ :‫ ساب‌ویژن‬،)‫گیالس‌های آبی (ده داستان کوتاه‬
،‫ بازتاب‌هایی بر زندگی کوتاه احمدعلی وهاب‌زاده‬:‫کتاب علی‬
.۱۳۸۸ :‫ساب‌ویژن‬
.۱۳۹۱ :‫ ساب‌ویژن‬،)‫رویای وریا (هشت داستان کوتاه‬
،)‫ خاطرات زخمی شفا(نـ)یافته (پانزده شعر‬:‫دکترم و من‬
.۱۳۹۲ :‫ساب‌ویژن‬

‫کتاب‌های انگلیسی‬
Articulated Experiences: Toward A Radical Phenomenology
of Contemporary Social Movements, State University of New
York Press, 2003.
A Guerrilla Odyssey: Modernization, Secularism,
Democracy, and the Fadai Period of National Liberation in
Iran, 1971-1979, Syracuse University Press, 2010.
Exilic Meditations: Essays on A Displaced Life, H&S Media,
2012.

132
Parviz Sadri:
A Political Biography
Peyman Vahabzadeh (1961)
ISBN: 9780973781540

© Peyman Vahabzadeh, 2015.


The right of Peyman Vahabzadeh is identified as the author of this work under
Canadian Copyright Act.
All Rights Reserved. No part of this book may be reproduced or utilized in
any form or by any means, electronic or mechanical, including photocopying,
recording, or by any information storage and retrieval system, without
permission in writing from the publisher.

Shahrgon Media Diversity Inc.


B3-1410 Parkway Blvd., Coquitlam BC, V3E 3J7 CANADA
Phone:1-778-300-4414
Email:books@shahrgon.com

Shahrgon Media Diversity Inc.


‫نشر الکترونیکی شهرگان‬
Parviz Sadri
A Political Biography

Peyman Vahabzadeh

Shahrgon Media Diversity Inc


‫نشر الکترونیکی شهرگان‬