You are on page 1of 69

‫داستان های زنان‬

‫جلل آل احمد‬

‫گنج‬

‫«ننه جون شما هيچ کدوم يادتون نميآدش ‪ .‬منو تازه دو سه سال بود به خونه‬
‫شوور فرستاده بودن‪ .‬حاج اصغرمو تازه از شير گرفته بودم و رقيه رو آبستن بودم ‪»...‬‬
‫خاله اين طور شروع کرد‪ .‬يکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده‬
‫بود و پس از افطار ‪ ،‬معصومه سلطان ‪ ،‬قليان کدويی گردويی گردن دراز ما را ‪ -‬که شب های‬
‫روضه ‪ ،‬توی مجلس بسيار تماشايی است ‪ -‬برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که‬
‫نی قليان را زير لب داشت ‪ ،‬اين گونه ادامه می داد ‪:‬‬
‫«‪ ...‬تو همين کوچه سيدولی ‪ -‬که اون وقتا لوح قبرش پيدا شده بود و من‬
‫خودم با بيم رفتيم تموشا ‪ ،‬قربونش برم ! ‪ -‬رو يه سنگ مرمر يه زری ‪،‬‬
‫ده پونزده خط عربی نوشته بودن ‪ .‬اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش ‪ .‬آخه‬
‫اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود ‪ ،‬قرآنو بهتر از بی بيم می خوندم ‪ .‬اما خط اون‬
‫لوح رو نتونستم بخونم ‪ .‬آخه ننه زير و زبر که نداش که ‪ ...‬آره اينو می گفتم ‪ .‬تو همون‬
‫کوچه ‪ ،‬يه کارامسرايی بودش خيلی خرابه ‪ ،‬مال يه پيرمردکی بود که هی خدا خدا‬
‫می کرد ‪ ،‬يه بنده خدايی پيدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ‪»...‬‬
‫خاله پس از آن که يک پک طولنی به قليان زد و معلوم بود که از نفس دادن قليان‬
‫خيلی راضی است ‪ ،‬و پس از اينکه نفس خود را تازه کرد ‪ ،‬گفت ‪:‬‬
‫«‪ ...‬اون وقتا تو محل ما يه دختر ترشيده ای بود ‪ ،‬بهش بتول می گفتن ‪ .‬راستش ما‬
‫آخر نفهميديم از کجا پيداش شده بود ‪ .‬من خوب يادمه روزای عيد فطر که می شد ‪ ،‬با‬
‫ييشای صناری که از اين ور و اون ور جمع می کرد ‪ ،‬متقالی ‪ ،‬چيتی ‪ ،‬چيزی تهيه می کرد‬
‫و ميومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می شد‪ ،‬پيرهن مراد بخيه می زد‪.‬‬
‫ولی هيچ فايده نداشت ‪ .‬بی چاره بختش کور کور بود ‪ .‬خودش می گفت ‪« :‬نمی دونم ‪،‬‬
‫خدا عالمه ! شايد برام جادو جنبلی ‪ ،‬چيزی کرده باشن ‪ .‬من کاری از دستم بر نميآدش ‪.‬‬
‫خدا خودش جزاشونو بده ‪ ».‬خلصه يتيمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود‬
‫به يه سوپر شوور کنه !»»‬
‫يک پک ديگری به قليان و بعد ‪:‬‬
‫«« عاقبت يه دوره گردی ‪ ،‬که هميشه سر کوچه ما الک و تله موش می فروخت ‪ ،‬پيدا‬
‫شدو گرفتش ‪ .‬مام خوش حال شديم که اقل بتوله سر و سامونی گرفته ‪ .‬بعد از اون‬
‫سال دمپختکی شب عيد ‪ -‬که مردم ‪ ،‬تازه کم کم داشتن سر حال ميومدن ‪ -‬يه روز يه‬
‫شيرينی پزی که از قديم نديما با شوور بتول ‪ -‬راستی يادم رفت اسمشو بگم ‪ -‬با‬
‫مشهددی حسن رفيق بود سر کوچه می بيندش و ميگه ‪ «:‬رفيق ! شب عيدی ‪ ،‬اگه بتونی‬
‫پولی مولی راه بندازی ‪ ،‬من بلدم ‪ ... ،‬دو سه جور نون شيرينی و باقليی و نون برنجی‬
‫می پزيم ‪ ... ،‬خدا بزرگه ‪ ،‬شايد کار و بارمون بگيره » مشهدی حسنم حاضر ميشه و‬
‫شيرينی پزی رو علم کنن ‪ .‬اما نمی دونن جا و دکون کجا گير بيارن ! مشهدی حسنه به‬
‫فکر می افته برن تو همون کارمسراهه و يه گوشه ش پاتيل و بساطشونو رو به راه کنن ‪.‬‬
‫با هم ميرن پيش يارو پيرمرده و بهش قضيه رو حالی می کنن و قرار می ذارن ماهی دو‬
‫قرون کرايه بهش بدن ‪ .‬اما پيرمرده ميگه ‪« :‬من اصلن پول نمی خام ‪ .‬بيآين کارتونو‬
‫بکنين ‪ ،‬خدا برا مام بزرگه !»‬
‫خاله ‪ ،‬نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هايش کر شده و ما مجبوريم برای‬
‫اين که درست حرفهايش را بفهميم و محتاج دوباره پرسيدن نشويم ‪ ،‬بی صدا گوش‬
‫کنيم ‪ .‬او به قدری گيرا و با حالت صحبت می کند که حتی بچه ها هم که تا نيم ساعت‬
‫پيش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می کردند ‪ ،‬اکنون ساکت شده ‪ ،‬همه گوش‬
‫نشسته بودند ‪ .‬در اين ميان تنها گاه گاه صدای غرغر قليان خاله بود که بلند می شد و در‬
‫همان فاصله کوتاه ‪ ،‬باز قيل و قال بچه ها بر سر شب چره در می گرفت ‪ .‬خاله پکش را‬
‫که به قليان زد ‪ ،‬دنبال کرد‪:‬‬
‫«« ‪ ...‬جونم واسه شما بگه ‪ ،‬مشهدی حسن و شريکش ‪ ،‬رفتن تو کارامسراهه و‬
‫خواستن يه گوشه رو اجاق بکنن و پاتيلشونو کار بذارن ‪ .‬کلنگ اول و دوم ‪ ،‬که نوک‬
‫کلنگ به يه نظامی گنده گير می کنه ! يواشکی لشو وا می کنن و يک دخمه گل و‬
‫گشاد ‪ !...‬اون وقت تازه همه چيزو می فهمن ‪ .‬مشهدی حسن زود به رفيقش حالی‬
‫می کنه که بايد مواظب باشن ‪ .‬پيرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در‬
‫کارامسرا رو می بندن و ميرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می دارن ؛ يه‬
‫سرداب دور و دراز پيدا ميشه ‪ .‬پيه سوز شونو می گيرن و ميرن تو‪ .‬دور تادور سرداب ‪،‬با‬
‫ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که رديف چيده‬
‫بودن و در هر کدومم يه مجمعه دمر کرده بودن‪ .‬مشهدی حسن و رفيقش ديگه تو‬
‫دلشون قند آب می کردن‪ .‬نميدونستن چه کار بکنن ! ليره ها بوده ‪ ،‬يکی نعلبکی !‬
‫خدا علمه اين پول مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قايم کرده بودن ‪ .‬بی بيم‬
‫می گفت ممکنه اينا وقف سيد ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود ‪ .‬اما‬
‫هرچی بود ‪ ،‬قسمت ديگری بود ننه جون ‪»»...‬‬
‫خاله چشم های ريزش رو ريزتر کرده بود و در چند دقيقه ای که گمان‬
‫می کنم به آن ليره های درشتی که می گفت ‪ -‬ليره های به درشتی يک نعلبکی ‪ -‬فکر‬
‫می کرد‪ .‬چه قدر خوب بود که او ي‪ :‬دانه از آن ها را ‪ -‬آری فقط يک دانه از آن ها را ‪-‬‬
‫می داشت و روز ختنه سوران ‪ ،‬لی قنداق نوه پنجمش ‪ ،‬که تازه به دنيا آمده بود ‪ ،‬می گذاشت !‬
‫چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می توانست‬
‫يک سينه ريز و يآ «ون يکاد» يا يک جفت گوشواره سنگين با آن ها درست کند و برای‬
‫عروس حاج اصغرش بفرستد!‪...‬چقدر خوب بود !شايد خيلی فکرهای ديگر هم‬
‫می کرد‪...‬‬
‫«‪...‬آره ننه جون!نمی دونين قسمت چيه!اگر چيزی قسمت آدم باشه‪ ،‬سی مرغم از‬
‫سر کوه نمی تونه بياد ببردش‪.‬خلصه ش ‪ ،‬مشهدی حسه و رفيقش ‪ ،‬هفته عيد‪،‬‬
‫شيرينی پزيشونو کردن ‪ ،‬پولرم کم کم درآوردن ‪ .‬جوری که يارو پيرمرده نفهمه ‪ ،‬سه چار‬
‫ماهی که از قضايا گذشت ‪ ،‬به بونه اين که کارشون بال گرفته و دخلشون خوب بوده ‪،‬‬
‫کارامسراهه رو زا پيرمردک خريدن ‪ .‬اونم که از خدا می خاس پولشو گرفت و گفت‬
‫خيرشو ببينين و رفت‪ .‬کم کم ما می ديديم بتوله سرو وضعش بهتر ميشه ؛ گلوبند‬
‫سنگين می بنده ؛ النگوای رديف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پيرهن های‬
‫مليله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خير‪!...‬مث يه شازده خانم اومد و‬
‫رفت می کنه ‪ .‬راسی يادم رفت بگم ‪ ،‬همون اولم که کار و بارشون تازه خوب شده‬
‫بود ‪ ،‬بتول يه دختر برا مشهدی حسنه زاييده بود و بعدش ديگه اولدشون نشد‪».‬‬
‫يک پک ديگر به قليان و بعد ‪:‬‬
‫«مشهدی حسن رفيقشو روونه کربل کرد و از اين جا ليره ها و کله برهنه هارو‬
‫لی پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می کرد و می فرستاد براش‪ .‬اونم اون جا‬
‫می فروخت و پولشو برمی گردوند‪ .‬خلصه کارشون بال گرفت‪ .‬از سر تا ته‬
‫محله رو خريدن ‪ .‬هرچی فقير مقير بود ‪ ،‬از خويش و قوم و ديگرون ‪ ،‬بهش يه خونه ای‬
‫دادن و همم خيال کردن خدا باهاشون يار بوده و کارشون رو بال برده ‪ .‬هيشکی هم سر از‬
‫کارشون در نيآورد‪.‬خود مشهدی حسنم با بتول يه سال بار زيارتو بستن رفتن کربل‪.‬‬
‫من خوب يادمه داشای محل براشون چووشی می خوندن و چه قدر اهل محل‬
‫براشون اسفند و کندردود کردن ‪ .‬نمی دونين ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول‬
‫معلوم نبود کس و کارش چيه و آخرش کجا سربه نيست ميشه ‪ ،‬حال زن حاجی محل‬
‫ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!‪...‬من که خيلی دلم تنگ شده ‪.‬‬
‫ای ‪...‬يه پامون لب قبره ‪،‬يه پامون لب بون زندگی‪ .‬امروز بريم ‪ ،‬فردا بريم ؛ اما هنوز که‬
‫هنوزه اين آرزو تو دلم مونده که اقل منم اون قبر شيش گوشه رو بغل بگيرم ‪...‬ای خدا!‬
‫از دستگاتکه کم نميشه‪...‬ای عزيز زهرا!‪»...‬‬
‫خاله گريه اش گرفته بود ‪ .‬شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود‪ .‬نمی دانستند گريه‬
‫کنند يا نه ‪.‬من حس می کردم که همه خيال می کنند روضه خوان ‪ ،‬بالی منبر ‪ ،‬روضه‬
‫می خواند‪ .‬ولی خاله زود فهميد که بی خود ديگران را متاثر ساخته است‪ .‬با گوشه‬
‫چارقد ململش ‪ ،‬چشم هايش را پاک کرد و يک پک محکم ديگر به قليان زد و ادامه‬
‫داد ‪:‬‬
‫«‪...‬زن حاجی ‪ ،‬يعنی بتول ‪ ،‬بعد از اون دختر اوليش ‪...،‬که حال به چهارده سالگی‬
‫رسيده بود و شيرين و ملوس شده بود و من خودم تو حموم ديده بودمش و آرزو‬
‫می کردم يه پسر جوون ديگه داشتم و تنگ بغلش می انداختم ‪...،‬آره بعد از اون‬
‫بتول انگار فهميده بود که حاج حسن خيال زن ديگه ای رو داره‪.‬آخه خداييشو بخوای‬
‫مردک بنده خدا نمی خاس با اين همه مال و مکنت ‪ ،‬اجاقش کور باشهو تخم و‬
‫ترکش قطع بشه ‪.‬خود بتول هم حتمن از آقا شنيده بود که پيغمبر خودش فرموده که‬
‫تا چارتا عقدی جايزه و صيغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست‪.‬واسه اين بود‬
‫که به دس و پا افتاد ف شايد بچش بشه و حاجی زن ديگه ای نگيره ‪ .‬آخه ننه شماها‬
‫نمی دونين هوو چيه !من که خدا نخاس سرم بيآد ‪ .‬اما راستش آدم چطو دلش ميآد‬
‫شوورش بغل يه پتياره ديگه بخوابه؟ ديگه هرچی دعانويس بود ‪،‬ديد‪ .‬هرچی‬
‫سيد ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود ‪ ،‬نذر کرد؛ آش زن لبدين پخت ؛‬
‫شبای چهارشنبه گوش وايساد ؛ خلصه هرکاری که می دونست و اهل محل‬
‫می دونستن کرد ؛ ‪...‬تا آخرش نتيجه داد و خدا خواست و آبستن شد‪.‬زد و اين دفعه يه‬
‫پسر کاکول زری زاييد‪»...‬‬
‫باز خاله ساکت شد و يکی دو پک به قليان زد و در حالی که تنباکوی سر‬
‫قليان ته کشيده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛‬
‫معصومه سلطان ؛ قليان را با کراهت تمام ‪ ،‬از اين که از شنيدن باقی حکايت محروم‬
‫می شود ؛ بيرون برد و ادامه داد ‪:‬‬
‫«‪...‬آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بياره ‪.‬راس راسی می تونه يه روزه يه‬
‫خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه‪ .‬آره‬
‫جونم ‪ ،‬تازه حسين آقا ‪ ،‬پسر حاجی حسين ‪ ،‬به دنيا اومده بود که بی چاره بدبخت‬
‫خودش سل گرفت !نمی دونين‪،‬نمی دونين!ديگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد‪.‬‬
‫از حکيم باشی های محل گذشت ‪ ،‬از خيابون های بال و حتی از دربارم ‪-‬دوکتوره‬
‫‪-‬موکتوره‪-‬چيه؟نمی دونم ‪-‬خلصه ازهمونا آوردن‪.‬اما هيچ فايده نکرد‪.‬هردفعه‬
‫فيزيتای ‪ ،‬گرون گرون و نسخه های يکی يه تومن بود که می پيچيدن‪ .‬اما کجا؟‪...‬‬
‫وقتی که خدا نخادش ‪،‬کی می تونه آدمو جون بده؟آدمی که بايس بميره ‪،‬بايس بميره‬
‫ديگه! دست آخر که حاجی همه دارايی و ملک و املکشو خرج دوا درمون کرد‪،‬مرد!‬
‫و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت ‪.‬بتولم زودی دخترشو شوور داد‪.‬‬
‫هر چی هم از بساط زندگی مونده بود ‪ ،‬جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور‬
‫فرستاد‪.‬خونه نشيمنشم ‪ ،‬طلبکارا‪-‬اگرچه اون وختا بارحم تر بودن‪ -‬ازش گرفتن‪ .‬اونم‬
‫بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت‪...‬سربه نيس شد!اما يه دوسال بعد‪،‬‬
‫دخترم ‪-‬توعروسی يکی از هم مکتبياش‪-‬اونو ديده بود که تو دسته اين رقاصا نيست که‬
‫تو عروسيا تيارت درميارن‪...،‬تو اونا ديده بود داره می رقصه‪».‬‬
‫خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت‪ .‬چند دقيقه ای در آن ميان جز بهت و‬
‫سکوت و انتظار نبود ‪ .‬عاقبت خواهرم به صدا درآمد که ‪:‬‬
‫«خاله جان آخرش چطور شد؟»‬
‫خاله جواب داد‪:‬‬
‫«نمی دونم ننه ‪ .‬حال لبد اونم يا مثه من پير شده و گوشش نمی شنوه ‪ ،‬و يا ديگه‬
‫نمی دونم چطور شده ‪ .‬من چه می دونم؟ شايدم خدا از سر تقصيراتش گذشته باشه‪.‬‬
‫آره ننه جون!اگه مرده ‪ ،‬خدا بيامرزدش!و اگه نمرده ‪ ،‬خدا کنه دخترش به فکرش افتاده‬
‫باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»‬

‫*************************‬

‫بچه مردم‬

‫خوب من چه می توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد‪.‬بچه که‬
‫مال خودش نبود ‪ .‬مال شوهر قبلی ام بود ‪ ،‬که طلقم داده بود‪ ،‬و حاضر هم نشده بود‬
‫بچه را بگيرد‪ .‬اگر کس ديگری جای من بود ‪ ،‬چه می کرد؟ خوب من هم می بايست‬
‫زندگی می کردم‪.‬اگر اين شوهرم هم طلقم می داد ‪ ،‬چه ميکردم؟ناچار بودم بچه را‬
‫يک جوری سر به نيست کنم ‪ .‬يک زن چشم و گوش بسته ‪،‬مثل من ‪ ،‬غير از اين چيز‬
‫ديگری به فکرش نمی رسيد‪.‬نه جايی را بلد بودم ‪ ،‬نه راه و چاره ای می دانستم ‪.‬‬
‫می دانستم می شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگری سپرد‪.‬‬
‫ولی از کجا که بچه مرا قبول می کردند؟از کجا می توانستم حتم داشته باشم که‬
‫معطلم نکنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روی خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟‬
‫نمی خواستم به اين صورت ها تمام شود ‪ .‬همان روز عصر هم وقتی همسايه ها‬
‫تعريف کردم ‪ ...،‬نمی دانم کدام يکی شان گفت ‪:‬‬
‫«خوب ‪ ،‬زن ‪ ،‬می خواستی بچه ات را ببری شيرخوارگاه بسپری‪ .‬يا ببريش‬
‫داراليتام و‪»...‬‬
‫نمی دانم ديگرکجاها را گفت ‪ .‬ولی همان وقت مادرم به او گفت که ‪:‬‬
‫«خيال می کنی راش می دادن؟ هه!»‬
‫من با وجود اين که خودم هم به فکر اين کار افتاده بودم ‪ ،‬اما آن زن همسايه مان‬
‫وقتی اين را گفت ‪ ،‬باز دلم هری ريخت تو و به خودم گفتم‪:‬‬
‫«خوب زن‪ ،‬تو هيچ رفتی که رات ندن؟»‬
‫و بعد به مادرم گفتم‪:‬‬
‫« کاشکی اين کارو کرده بودم‪».‬‬
‫ولی من که سررشته نداشتم ‪ .‬من که اطمينان نداشتم راهم بدهند‪.‬‬
‫آن وقت هم که ديگر دير شده بود‪ .‬از حرف آن زن مثل اينکه يک دنيا غصه روی‬
‫دلم ريخت ‪ .‬همه شيرين زبانی های بچه ام يادم آمد ‪ .‬ديگر نتوانستم طاقت بياورم‪.‬‬
‫وجلوی همه در و همسايه ها زار زار گريه کردم ‪ .‬اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم‬
‫يکی شان زير لب گفت ‪«:‬گريه هم می کنه!خجالت نمی کشه‪»...‬‬
‫باز هم مادرم به دادم رسيد‪.‬خيلی دلداری ام داد‪.‬خوب راست هم می گفت‪ ،‬من که‬
‫اول جوانی ام است‪ ،‬چرا برای يک بچه اين قدر غصه بخورم؟آن هم وقتی شوهرم‬
‫مرا با بچه قبول نمی کند‪.‬حال خيلی وقت دارم که هی بنشينم و سه تا و چهارتا‬
‫بزايم ‪ .‬درست است که بچه اولم بود و نمی بايد اين کار را می کردم‪...‬ولی خوب‪،‬‬
‫حال که کار از کار گذشته است‪.‬حال که ديگر فکر کردن ندارد‪.‬من خوودم که آزار‬
‫نداشتم بلند شوم بروم و اين کار را بکنم‪.‬شوهرم بود که اصرار می کرد‪.‬راست هم‬
‫می گفت‪.‬نمی خواست پس افتاده يک نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند‪ .‬خود من هم‬
‫وقتی کلهم را قاضی می کردم ‪ ،‬به او حق می دادم ‪.‬خود من آيا حاضر بودم بچه های‬
‫شوهرم را مثل بچه های خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگی خودم‬
‫ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زيادی ندانم؟خوب او هم همين طور‪ .‬او هم حق‬
‫داشت که نتواند بچه مرا ‪ ،‬بچه مرا که نه ‪ ،‬بچه يک نره خر ديگر را‪-‬به قول خودش‪-‬‬
‫سر سفره اش ببيند‪ .‬درهمان دو روزی که به خانه اش رفته بودم ‪ ،‬همه اش صحبت از‬
‫بچه بود‪ .‬شب آخر‪،‬خيلی صحبت کرديم‪ .‬يعنی نه اين که خيلی حرف زده باشيم‪.‬او‬
‫باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم ‪ .‬آخرسر گفتم ‪:‬‬
‫«خوب ميگی چه کنم؟»‬
‫شوهرم چيزی نگفت‪ .‬قدری فکر کرد و بعد گفت‪:‬‬
‫«من نمی دونم چه بکنی ‪ .‬هر جور خودت می دونی بکن‪.‬من نمی خوام پس افتاده‬
‫يه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم ‪».‬‬
‫راه و چاره ای هم جلوی پايم نگذاشت‪ .‬آن شب پهلوی من هم نيامد‪.‬مثل با من قهر‬
‫کرده بود‪.‬شب سوم زندگی ما باهم بود ‪ .‬ولی با من قهر کرده بود‪.‬خودم می دانستم‬
‫که می خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر يک سره کنم‪.‬صبح هم که از در‬
‫خانه بيرون می رفت ‪ ،‬گفت‪:‬‬
‫«ظهر که ميام ‪ ،‬ديگه نبايس بچه رو ببينم ‪،‬ها!»‬
‫و من تکليف خودم را همان وقت می دانستم‪ .‬حال هرچه فکر می کنم‪،‬‬
‫نمی توانم بفهمم چطور دلم راضی شد!ولی ديگردست من نبود‪ .‬چادر نمازم را به‬
‫سرم انداختم ‪ ،‬دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم‪ .‬بچه ام‬
‫نزديک سه سالش بود‪ .‬خودش قشنگ راه می رفت‪.‬بديش اين بود که سه سال عمر‬
‫صرفش کرده بودم ‪.‬اين خيلی بد بود‪ .‬همه دردسرهايش تمام شده بود‪ .‬همه‬
‫شب بيدار ماندن هايش گذشته بود‪ .‬و تازه اول راحتی اش بود ‪.‬ولی من ناچار بودم‬
‫کارم را بکنم ‪ .‬تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم‪.‬کفشش را هم پايش کرده بودم‪.‬‬
‫لباس خوب هايش را هم تنش کرده بودم‪.‬يک کت و شلوار آبی کوچولو همان اواخر‪،‬‬
‫شوهر قبلی ام برايش خريده بود ‪ .‬وقتی لباسش را تنش می کردم‪،‬اين فکر هم بهم هی‬
‫زد که ‪:‬‬
‫«زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش می کنی؟»‬
‫ولی دلم راضی نشد‪ .‬می خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور‪ ،‬اگر باز هم‬
‫بچه دار شدم‪ ،‬برود و برايش لباس بخرد‪.‬لباسش را تنش کردم‪ .‬سرش را شانه زدم‪.‬‬
‫خيلی خوشگل شده بود‪.‬دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور‬
‫کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمی داشتم‪ .‬ديگر لزم نبود هی فحشش‬
‫بدهم که تندتر بيآيد‪.‬آخرين دفعه ای که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه‬
‫می بردم ‪ .‬دوسه جا خواست برايش قاقا بخرم‪ .‬گفتم ‪:‬‬
‫«اول سوار ماشين بشيم‪ ،‬بعد برات قاقا می خرم!»‬
‫يادم است آن رو ز هم ‪ ،‬مثل روزهای ديگر ‪ ،‬هی ا ز من سوال می کرد‪.‬يک اسب‬
‫پايش توی چاله جوی آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند‪.‬خيلی اصرار‬
‫کرد که بلندش کنم تا ببيند چه خبر است‪ .‬بلندش کردم ‪ .‬و اسب را که دستش‬
‫خراش برداشته بود و خون آمده بود‪ ،‬ديد ‪ .‬وقتی زمينش گذاشتم گفت ‪:‬‬
‫«مادل!دسس اوخ سده بود؟»‬
‫گفتم ‪ :‬آره جونم ‪ ،‬حرف مادرشو نشنيده ‪ ،‬اوخ شده ‪.‬‬
‫تا دم ايستگاه ماشين ‪ ،‬آهسته آهسته می رفتم ‪.‬هنوز اول وقت بود‪.‬و ماشين ها‬
‫شلوغ بود‪.‬و من شايد تا نيم ساعت توی ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد‪.‬بچه ام‬
‫هی ناراحتی می کرد‪.‬و من داشتم خسته می شدم‪ .‬از بس سوال می کرد ‪ ،‬حوصله ام‬
‫را سر برده بود‪ .‬دوسه بار گفت‪:‬‬
‫«پس مادل چطول سدس؟ ماسين که نيومدس‪.‬پس بليم قاقا بخليم‪».‬‬
‫و من باز هم برايش گفتم که الن خواهد آمد‪ .‬و گفتم وقتی ماشين سوار شديم‬
‫قاقا هم برايش خواهم خريد‪ .‬عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه که پياده‬
‫شديم ‪ ،‬بچه ام باز هم حرف می زد و هی می پرسيد‪ .‬يادم است که يکبار پرسيد‪:‬‬
‫«مادل !تجا ميليم؟»‬
‫من نمی دانم چرا يک مرتبه ‪ ،‬بی آن که بفهمم ‪ ،‬گفتم ‪:‬‬
‫ميريم پيش بابا‪.‬‬
‫بچه ام کمی به صورت من نگاه کرد بعد پرسيد ‪:‬‬
‫«مادل! تدوم بابا؟»‬
‫من ديگر حوصله نداشتم ‪.‬گفتم‪:‬‬
‫جونم چقدر حرف می زنی؟ اگه حرف بزنی برات قاقا نمی خرم ها!‬
‫حال چقدر دلم می سوزد‪ .‬اين جور چيزها بيش تر دل آدم را می سوزاند‪.‬چرا‬
‫دل بچه ام را در آن دم آخر اين طور شکستم ؟از خانه که بيرون آمديم‪ ،‬با خود عهد‬
‫کرده بودم که تا آخر کار عصبانی نشوم ‪.‬بچه ام را نزنم‪ .‬فحشش ندهم‪.‬و باهاش‬
‫خوش رفتاری کنم ‪.‬ولی چقدر حال دلم می سوزد!چرا اينطور ساکتش کردم؟‬
‫بچهکم ديگر ساکت شد‪ .‬و با شاگرد شوفرکه برايش شکلک در می آورد حرف می زد‬
‫گرم اختلط و خنده شده بود‪.‬اما من به او محل می گذاشتم ‪ ،‬نه به بچه ام که‬
‫هی رويش را به من می کرد‪.‬ميدان شاه گفتم نگه داشت‪.‬و وقتی پياده می شديم ‪،‬‬
‫بچه ام هنوز می خنديد‪.‬ميدان شلوغ بود ‪.‬و اتوبوس ها خيلی بودند‪.‬و من هنوز‬
‫وحشت داشتم که کاری بکنم ‪.‬مدتی قدم زدم‪.‬شايد نيم ساعت شد‪.‬اتوبوس ها کم تر‬
‫شدند‪.‬آمدم کنار ميدان ‪.‬ده شاهی از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم ‪.‬بچه ام هاج و واج‬
‫مانده بود و مرا نگاه می کرد‪.‬هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود ‪ .‬نمی دانستم چه طور‬
‫حاليش کنم‪.‬آن طرف ميدان ‪ ،‬يک تخمه کدويی داد می زد‪.‬با انگشتم نشانش دادم و‬
‫گفتم‪:‬‬
‫بگير برو قاقا بخر‪.‬ببينم بلدی خودت بری بخری‪.‬‬
‫بچه ام نگاهی به پول کرد و بعد رو به من گفت‪:‬‬
‫«مادل تو هم بيا بليم‪».‬‬
‫من گفتم ‪:‬‬
‫نه من اين جا وايسادم تو رو می پام ‪.‬برو ببينم خودت بلدی بخری‪.‬‬
‫بچه ام باز هم به پول نگاه کرد ‪ .‬مثل اينکه دو دول بود‪.‬و نمی دانست چه طور بايد‬
‫چيز خريد‪.‬تا به حال همچه کاری يادش نداده بودم‪.‬بربر نگاهم می کرد‪.‬عجب‬
‫نگاهی بود!مثل اينکه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد‪ .‬حالم خيلی بد شد‪.‬‬
‫نزديک بود منصرف شوم ‪.‬بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حال هم حتی‬
‫آن روز عصر که جلوی درو همسايه ها از زور غصه گريه کردم ‪-‬هيچ اين طور‬
‫دلم نگرفته و حالم بد نشده ‪.‬نزديک بود طاقتم تمام شود‪.‬عجب نگاهی بود‪.‬بچه ام‬
‫سرگردان مانده بود و مثل اين که هنوز می خواست چيزی از من بپرسد‪ .‬نفهميدم چه‬
‫طور خود را نگه داشتم ‪ .‬يک بار ديگر تخمه کدويی را نشانش دادم و گفتم ‪:‬‬
‫«برو جونم !اين پول را بهش بده ‪ ،‬بگو تخمه بده ‪ ،‬همين ‪ .‬برو باريکل‪».‬‬
‫بچهکم تخمه کدويی را نگاه کرد و بعد مثل وقتی که می خواست بهانه بگيرد و گريه‬
‫کند‪،‬گفت ‪:‬‬
‫«مادل من تخمه نمی خوام ‪.‬تيسميس می خوام ‪» .‬‬
‫من داشتم بی چاره می شدم ‪ .‬اگر بچه ام ي‪ :‬خرده ديگر معطل کرده بود ‪ ،‬اگر‬
‫يک خرده گريه کرده بود ‪ ،‬حتما منصرف شده بودم ‪ .‬ولی بچه ام گريه نکرد ‪.‬‬
‫عصبانی شده بودم ‪ .‬حوصله ام سر رفته بود ‪ .‬سرش داد زدم ‪:‬‬
‫«کيشميش هم داره‪.‬برو هر چی ميخوای بخر‪ .‬برو ديگه‪».‬‬
‫و از روی جوی کنار پياده رو بلندش کردم و روی اسفالت وسط خيابان گذاشتم‪.‬‬
‫دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم‪:‬‬
‫«ده برو ديگه دير ميشه‪».‬‬
‫خيابان خلوت بود‪ .‬از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسی و درشکه ای پيدا نبود که‬
‫بچه ام را زير بگيرد‪.‬بچه ام دو سه قدم که رفت ‪ ،‬برگشت و گفت ‪:‬‬
‫«مادل تيسميس هم داله؟»‬
‫من گفتم ‪:‬‬
‫«آره جونم ‪ .‬بگو ده شاهی کشمش بده ‪».‬‬
‫و او رفت ‪ .‬بچه ام وسط خيابان رسيأه بود که ي‪ :‬مرتبه يک ماشين بوق زد و من‬
‫از ترس لرزيدم ‪ .‬و بی اين که بفهمم چه می کنم ‪ ،‬خود را وسط خيابان پرتاب کردم و‬
‫بچه ام را بغل زدم و توی پياده رو دويدم و لی مردم قايم شدم‪ .‬عرق سر و رويم راه‬
‫افتاده بود و نفس نفس می زدم ‪ .‬بچهکم گفت ‪:‬‬
‫«مادل !چطول سدس؟»‬
‫گفتم ‪:‬‬
‫هيچی جونم ‪ .‬از وسط خيابان تند رد ميشن ‪.‬تو يواش می رفتی ‪ ،‬نزديک بود بری‬
‫زير هوتول‪.‬‬
‫اين را که گفتم ‪ ،‬نزديک بود گريه ام بيفتد‪ .‬بچه ام همانطور که توی بغلم بود ‪،‬‬
‫گفت ‪:‬‬
‫« خوب مادل منو بزال زيمين‪.‬ايندفه تند ميلم ‪».‬‬
‫شايد اگر بچهکم اين حرف را نمی زد‪ ،‬من يادم رفته بود که برای چه کاری آمده ام ‪.‬‬
‫ولی اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت‪.‬هنوز اشک چشم هايم را پاک نکرده‬
‫بودم که دوباره به ياد کاری که آمده بودم بکنم ‪ ،‬افتادم‪ .‬به يآد شوهرم که مرا غضب‬
‫خواهد کرد‪.‬افتادم ‪ .‬بچهکم را ماچ کردم ‪ .‬آخرين ماچی بود که از صورتش‬
‫برمی داشتم ‪.‬ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم‪:‬‬
‫«تند برو جونم‪ ،‬ماشين ميآدش‪».‬‬
‫باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت ‪ .‬قدم های کوچکش را به عجله‬
‫برمی داشت و من دو سه بار ترسيدم که مبادا پاهايش توی هم بپيچد و زمين بخورد‪.‬‬
‫آن طرف خيابان که رسيد ‪ ،‬برگشت و نگاهی به من انداخت ‪ .‬من دامن های چادرم را‬
‫زير بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه می افتادم ‪ .‬همچه که بچه ام چرخيد و به طرف‬
‫من نگاه کرد ‪ ،‬من سر جايم خشکم زد ‪ .‬مثل يک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته‬
‫باشند ‪ ،‬شده بودم ‪ .‬خشکم زده بود و دستهای يم همان طور زير بغل هايم ماند‪.‬‬
‫درست مثل آن دفعه که سرجيب شوهرم بودم ‪ -‬همان شوهر سابقم ‪ -‬و کندو کو‬
‫می کردم و شوهرم از در رسيد‪.‬درست همان طور خشکم زده بود ‪ .‬دوباره از‬
‫عرق خيس شدم‪ .‬سرم را پايين انداختم و وقتی به هزار زحمت سرم را بلند کردم ‪،‬‬
‫بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزی نمانده بود به تخمه کدويی برسد‪ .‬کار من تمام‬
‫شده بود ‪ .‬بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود‪.‬از همان وقت بود که انگار اصل‬
‫بچه نداشتم ‪.‬آخرين باری که بچه ام را نگاه کردم ‪.‬درست مثل اين بود که بچه مردم را نگاه‬
‫می کردم ‪ .‬درست مثل يک بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه می کردم‪.‬درست‬
‫همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم می شود حظ کرد‪ ،‬از ديدن او حظ می کردم‪.‬و به‬
‫عجله لی جمعيت پياده رو پيچيدم ‪ .‬ولی يک دفعه به وحشت افتادم ‪.‬نزديک بود قدمم‬
‫خشک بشود و سرجايم ميخکوب بشوم ‪.‬وحشتم گرفته بود که مبادا کسی زاغ سياه مرا چوب‬
‫زده باشد‪.‬از اين خيال ‪ ،‬موهای تنم راست ايستاد و من تند تر کردم‪.‬دو تا کوچه پايين تر‬
‫خيال داشتم توی پس کوچه ها بيندازم و فرار کنم‪.‬به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم‪،‬‬
‫که يکهو ‪ ،‬يک تاکسی پشت سرم توی خيابان ترمز کرد ‪.‬مثل اين که حال مچ مرا خواهند گرفت‪.‬‬
‫تا استخوان هايم لرزيد‪ .‬خيال می کردم پاسبان سر چهارراه که مرا می پاييد ‪ ،‬توی تاکسی‬
‫پريده حال پشت سرم پياده شده و حال است که مچ دستم را بگيرد ‪ .‬نمی دانم چه طور‬
‫برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم‪ .‬و وارفتم‪.‬مسافرهای تاکسی پولشان را هم داده بودند و‬
‫داشتند می رفتند‪ .‬من نفس راحتی کشيدم و فکر ديگری به سرم زد‪ .‬بی اين که بفهمم ‪،‬‬
‫و يا چشمم جايی را ببيند‪ ،‬پريدم توی تاکسی و در را با سروصدا بستم‪ .‬شوفر‬
‫غرغر کرد و راه افتاد‪ .‬و چادر من لی در تاکسی مانده بود ‪.‬وقتی تاکسی دور‬
‫شد و من اطمينان پيدا کردم ‪ ،‬در را آهسته باز کردم‪ .‬چادرم را از لی در بيرون‬
‫کشيدم و از نو در را بستم‪ .‬به پشتی صندلی تکيه دادم و نفس راحتی کشيدم‪.‬و‬
‫شب ‪ ،‬بالخره نتوانستم پول تاکسی را از شوهرم دربيآورم‪.‬‬

‫*************************‬

‫لک صورتی‬

‫بيش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند‪.‬‬


‫هاجر صبح روز چهارم ‪ ،‬دوباره بغچه خود را بست‪ ،‬و گيوه نوی را که وقتی‬
‫می خواستند به اين ييلق سه روزه بيآيند ‪ ،‬به چهار تومان و نيم از بازار خريده بود‪،‬‬
‫ور کشيد و با شوهرش عنايت ال به راه افتادند‪.‬‬
‫عصر يک روز وسط هفته بود‪.‬آفتاب پشت کوه فرو می رفت و گرمی هوا‬
‫می نشست‪.‬‬
‫زن و شوهر ‪ ،‬سلنه سلنه ‪ ،‬تا تجريش قدم زدند‪.‬در آن جا هاجر از اتوبوس شهر‬
‫بال رفت ‪ .‬و شوهرش‪ ،‬جعبه آينه به گردن ‪ ،‬راه نياوران را در پيش گرفت‪.‬می خواست‬
‫چند روزی هم در آن جا گشت بزند‪.‬در اين سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند‪ ،‬نتوانسته‬
‫بود حتی يک تله موش بفروشد‪.‬‬
‫هاجر شايد بيست و پنج سال داشت‪.‬چنگی به دل نمی زد‪.‬ولی شوهرش به او‬
‫راضی بود ‪ .‬عنايت ال کاسبی دوره گرد بود ‪ .‬خود او می گفت دوازده سال است‪.‬‬
‫دست فروشی می کند‪ .‬وفقط در اواخر جنگ بود که توانست جعبه آينه کوچکی فراهم‬
‫کند‪.‬از آن پس بساط خود را در آن می ريخت ‪ ،‬بند چرمی اش را به گردن می انداخت و‬
‫به قول خودش دکان جمع و جوری داشت و از کرايه دادن راحت بود‪.‬اين بزرگترين‬
‫خوش بختی را برای او فراهم می ساخت‪.‬هيچ وقت به کارو کاسبی خود اين اميد را نداشت‬
‫که بتواند غير از بيست و پنج تومان کرايه خانه شان ‪ ،‬کرايه ماهانه ديگری از آن راه‬
‫بيندازد‪.‬‬
‫هفت سال بود عروسی کرده بودند ‪ .‬ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان‬
‫کور مانده بود‪.‬هاجر خودش مطمئن بود ‪.‬شوهر خود را نيز نمی توانست گناه کار‬
‫بداند‪.‬هرگز به فکرش نمی رسيد که ممکن است شوهرش تقصيرکار باشد‪.‬حاضر‬
‫نبود حتی در دل خود نيز به او تهمتی و يا افترايی ببندد‪.‬و هروقت به اين فکر می‪-‬‬
‫افتاد پيش خود می گفت ‪:‬‬
‫«چرا بيخودی گناهشو بشورم؟من که خدای اون نيستم که‪.‬خودش می دونه و‬
‫خدای خودش‪»...‬‬
‫اتوبوس مثل برق جاده شميران را زير پا گذاشت و تا هاجر آمد به ياد نذر و‬
‫نيازهايي که به خاطر بچه دار شدنشان ‪ ،‬همين دوسه روزه ‪ ،‬در امام زاده قاسم کرده بود‪،‬‬
‫بيفتد‪...،‬به شهر رسيده بودند‪.‬در ايستگاه شاه آباد چند نفر پياده شدند‪.‬هاجر هم به‬
‫دنبال آنان چادر نماز خود را به دور کمر پيچيد و از ماشين پياده شد‪.‬خودش هم‬
‫نفهميد چرا چند دقيقه همان جا پياده شده بود ايستاد‪:‬‬
‫«اوا !چرا پياده شدم؟»‬
‫هيچ وقت شاه آباد کاری نداشت‪ .‬ولی هرچه بود‪ ،‬پياده شده بود‪.‬ماشين هم رفت‬
‫و ديگر جای برگشتن نبود ‪.‬خوش بختی اين بود که پول خرد داشت و می توانست در‬
‫توپخانه اتوبوس بنشيند و خانی آباد پياده شود‪.‬‬
‫دل به دريا زد و راه افتاد‪.‬لله زار را می شناخت‪.‬خواست تفريحی کرده باشد‪.‬‬
‫دست بغچه را زير بغل گرفت ‪ ،‬چادر خود را محکم تر روی آن ‪ ،‬به دور کمر پيچيد و‬
‫سرازير شد‪.‬در همان چند قدم اول؛هفته دفعه تنه خورد‪.‬بغچه زيربغل او مزاحم‬
‫گذرندگان بود ‪.‬و همه با غرولند‪ ،‬کج می شدند و از پهلوی او ‪ ،‬چشم غره می رفتند و‬
‫می گذشتند ‪.‬‬
‫سر کوچه مهران که رسيد ‪ ،‬گيج شده بود ‪.‬آن جا نيز شلوغ بود‪.‬ولی کسی تند عبور‬
‫نمی کرد‪.‬همه دور بساط خرده فروش ها جمع بودند و چانه می زدند‪ .‬او هم راه کج‬
‫کرد و کنار بساط پسرک پابرهنه ايستاد‪.‬‬
‫پسرک هيکل او را به يک نظر ورانداز کرد و دوباره به کار خود پرداخت‪.‬شيشه های‬
‫لک ناخن را جابه جا می کرد و آن ها را که سرشان خالی بود ‪ ،‬پر می کرد‪.‬پسرک ‪،‬‬
‫حتی ناخن انگشت های پای برهنه خود را هم ل ک زده بود و قرمزی زننده آن از زير‬
‫گل و خاکی که پايش را پوشانده بود ‪ ،‬هنوز پيدا بود‪.‬‬
‫هاجر نمی دانست لک ناخن را به اين آسانی می توان از دست فروش ها خريد‪.‬‬
‫آهسته آهی کشيد و در دل ‪ ،‬آرزو کرد که کاش شوهرش لک ناخن هم به بساط خود‬
‫می افزود و او می توانست ‪ ،‬همان طور که هفته ای چند بار ‪ ،‬يک دوجين سنجاق قفلی‬
‫از بساط او کش می رود‪...،‬ماهی يک بار هم لک ناخن به چنگ بياورد‪.‬‬
‫تا به حال ‪ ،‬لک ناخن به ناخن های خود نماليده بود‪.‬ولی هروقت از پهلوی خانم‬
‫شيک پوشی رد می شد‪-‬و يا اگر برای خدمت گزاری ‪ ،‬به عروسی های محل خودشان‬
‫می رفت‪.‬نمی دانست چرا ‪ ،‬ولی ديده بود که خانم ها لک های رنگارنگ به کار می برند‪.‬‬
‫او ‪ ،‬لک صورتی را پسنديده بود‪.‬رنگ قرمز را دوست نداشت ‪ .‬بنفش هم زياد سنگنين‬
‫بود و به درد پيرزن ها می خورد‪.‬‬
‫از تمام لوازم آرايش ‪ ،‬او جز يک وسمه جوش و يک موچين و يک قوطی سرخاب‬
‫چيز ديگری نداشت‪.‬وسمه جوش و قوطی سرخاب ‪ ،‬باقی مانده بساط جهيز او بود و‬
‫موچين را از پس اندازهای خود خريده بود‪.‬تهيه کردن سفيداب هم زياد مشکل نبود‪.‬کولی‬
‫قرشمال ها هميشه در خانه داد ميزدند‪.‬‬
‫يکی دوبار ‪ ،‬هوس ماتيک هم کرده بود ‪ ،‬ولی ماتيک گران بود ‪ ،‬و گذشته از آن ‪ ،‬او‬
‫می داسنت چه گونه لب خود را هم ‪ ،‬با سرخاب ‪ ،‬لی کند ‪ .‬کمی سرخاب را با وازلينی‬
‫که برای چرب کردن پشت دست های خشکی شده اش‪ ،‬که دايم می ترکيد‪ ،‬خريده بود ‪،‬‬
‫مخلوط می کرد و به لب خود می ماليد‪ .‬تا به حال سه بار اين کار را کرده بود‪.‬مزه‬
‫اين ماتيک جديد زياد خوش آيند نبود ‪ .‬ولی برای او اهميت نداشت‪.‬خونی که از احساس‬
‫زيبايی لب های رنگ شده اش به صورت او می دويد‪ ،‬آن قدر گرمش می کرد و چنان به وجد‬
‫و شعفش وامی داشت که همه چيز را فراموش می کرد‪...‬‬
‫طوری که کسی نفهمد ‪ ،‬کمی به ناخن های خود نگريست‪.‬گرچه دستش از ريخت‬
‫افتاده بود ‪ ،‬ولی ناخن های بدترکيبی نداشت‪.‬همه سفيد‪،‬کشيده و بی نقص بودند‪.‬‬
‫چه خوب بود اگر می توانست آن ها را مانيکور کند!اين جا‪ ،‬بی اختيار ‪ ،‬به ياد‬
‫همسايه شان ‪ ،‬محترم ‪ ،‬زن عباس آقای شوفر افتاد‪.‬پزهای ناشتای او را که برای تمام‬
‫اهل محل می آمد‪ ،‬در نظر آورد‪.‬حسادت و بغض ‪ ،‬راه گلويش را گرفت و درد ‪ ،‬ته‬
‫دلش پيچيد‪...‬‬
‫پسرک تمام وسايل آرايش را داشت‪.‬در بساط او چيزهايی بود که هاجر هيچ‬
‫وقت نمی توانست بداند به چه درد می خورند‪.‬اين برای او تعجب نداشت‪.‬در جهان‬
‫خيلی چيزها بود که به فکر او نمی رسيد‪.‬برای او اين تعجب آور بود که پسر کوچکی‪،‬‬
‫بساط به اين مفصلی را از کجا فراهم کرده است!اين همه پول را از کجا آورده است؟‬
‫قيمت اجناس بساط او را نمی دانست‪.‬ولی حتم داشت تمام جعبه آينه پر از خرده ريز‬
‫شوهرش ‪ ،‬به اندازه ده تا از شيشه های لک اين پسرک ارزش نداشت‪.‬‬
‫يک بار ديگر آرزو کرد که کاش شوهرش هم لک فروش بود و متوجه پسرک شد‪.‬‬
‫سن و سال زيادی نداشت که بتوان از او رودرواسی کرد‪.‬کمی جلوتر رفت ‪.‬بغچه‬
‫زيربغل خود را جابه جا کرد‪.‬گوشه چادر خود را که با دندان های خود گرفته بود ‪ ،‬رهاکرد‬
‫و قيمت لک ها را يکی يکی پرسيد‪.‬‬
‫هيچ وقت فکر نمی کرد صاحب همچو پولی بشود و تا به خانه برسد ‪ ،‬دايم تکرار می کرد ‪:‬‬
‫« بيس و چار زار؟!‪...‬بيسد و چارزار!‪...‬لبد اگه چونه بزنم يق قرونشم کم‬
‫می کنه ‪...‬نيس ؟تازه بيس و ‪...‬چقدر ميشه ‪...‬؟چه می دونم ؟همونشم از کجا‬
‫گير بيارم؟‪»...‬‬

‫*‬
‫دوساعت به غروب مانده يکی از روزهای داغ تابستان بود‪ .‬کاسه بشقابی ‪ ،‬عرق ريزان‬
‫و هن هن کنان ‪ ،‬خورجين کاسه بشقاب خود را ‪ ،‬در پيچ و خم يک کوچه تنگ و خلوت ‪ ،‬به‬
‫زحمت ‪ ،‬به دوش کشيد‪.‬و گاه گاه فرياد می زد‪:‬‬
‫«آی کاسه بش‪...‬قاب!کاسه های همدان ‪ ،‬کوزه های آب خوری‪»...‬‬
‫خيلی خسته بود‪.‬با عصبانيت فرياد می کرد‪.‬در هر ده قدم يک بار ‪ ،‬خورجين‬
‫سنگين خود را به زمين می نهاد و با آستين کت پاره اش ‪ ،‬عرق پيشانی خود را‬
‫می گرفت‪.‬نفسی تازه می کرد و دوباره خورجين سنگين را به دوش می کشيد‪.‬در هر‬
‫دو سه بار هم ‪ ،‬وقتی طول يک کوچه را می پيمود‪ ،‬در کناری می نشست و سر فرصت‬
‫چپقی چاق می کرد و به فکر فرو می رفت‪.‬‬
‫از کوچه ای باريک گذشت ‪ ،‬يک پيچ ديگر را هم پشت سر گذاشت و وارد کوچه ای‬
‫پهن تر شد‪.‬‬
‫اين جا شارع عام بود‪.‬جوی سرباز وسط کوچه ‪ ،‬نو نوارتر و هزاره سنگ چين دو‬
‫طرف آن مرتب تر‪ ،‬و گذرگاه ‪ ،‬وسيع تر و فضای کوچه دل بازتر بود‪.‬‬
‫اين ‪ ،‬برای کاسه بشقابی نعمت بزرگی بود‪.‬اين جا می توانست ‪ ،‬با کمال آسودگی ‪،‬‬
‫هر طور که دلش می خواهد ‪ ،‬راه برود ‪ ،‬و خورجين کاسه بشقابش را به دوشش‬
‫بکشد‪ .‬خرابی لبه جوی ها ‪ ،‬تنگی کوچه ها‪ ،‬و بدتر از همه ‪ ،‬کلوخ های نتراشيده‬
‫و بزرگی که سر هر پيچ ‪ ،‬به ارتفاع کمر انسان ‪ ،‬در شکم ديوارهای کاه گلی ‪ ،‬معلوم‬
‫نبود برای چه ‪ ،‬کار گذاشته بودند ‪... ،‬در اين پس کوچه ها بزرگترين دردسر بود‪.‬‬
‫و او با اين خورجين سنگينش ‪ ،‬به آسودگی نمی توانست از ميان آن ها بگذرد‪.‬‬
‫به پاس اين نعمت جديد ‪ ،‬خورجين خود را به کناری نهاد ‪ .‬يک بار ديگر فرياد‬
‫کرد ‪:‬‬
‫«آی کاسه بش‪...‬قاب!کاسه های مهدانی ‪ ،‬کوزه های جاترشی!»‬
‫و به ديوار تکيه داد و کيسه چپق خود را از جيب درآورد ‪.‬‬
‫پهلوی او ‪-‬چند قدم آنطرف تر‪ -‬دو سگی که ميان خاک روبه ها می لوليدند ‪،‬‬
‫وقتی او را ديدند کمی خر خر کردند‪ .‬و چون مطمئن شدند ‪ ،‬به سراغ کار خود‬
‫رفتند‪.‬بالی سر او ‪ ،‬روی زمينه که گلی ديوار ‪ ،‬بالتر از دسترس عابران ‪ ،‬کلمات‬
‫يک لعنت نامه دور و دراز ‪ ،‬باران های بهاری با شستن کاه گل ديوار ‪ ،‬از چند جا ‪،‬‬
‫نزديک به محو شدنش ساخته بود ‪ ،‬هنوز تشخيص داده می شد‪.‬و بالتر از آن ‪ ،‬لب بام‬
‫ديوار ‪ ،‬يک کوزه شکسته ‪ ،‬از دسته اش ‪-‬به طنابی که حتما دنبال بند رخت پهن کن صاحب‬
‫خانه ها بود ‪-‬آويزان بود‪.‬‬
‫کاسه بشقابی چپق خود را آتش زده بود و در حالی که هنوز با کبريت بازی می کرد‪،‬‬
‫غم و اندوه دل خود را با دود چپق به آسمان فرستاد‪.‬‬
‫داغی عصر فرومی نشست ‪ ،‬ولی هوا کم کم دم می کرد‪.‬نفس در هوايی که انباشته‬
‫از بوی خاک آفتاب خورده زمين کوچه ‪ ،‬و خاکروبه های زير و رو شده بود ‪ ،‬به تنگی‬
‫می افتاد‪.‬گذرندگان تک تک می گذشتند و سگ ها گاهی به سرو کول هم می پريدند و‬
‫غوغايی برپا می کردند‪.‬‬
‫در سمت مقابل کوچه ‪-‬روبه روی تل خاک روبه ‪-‬دری باز شد‪ .‬و هاجر با دوتا‬
‫کت کهنه و يک بغل کفش دم پايی پاره بيرون آمد‪.‬کاسه بشقابی را صدا زد و به مرتب‬
‫کردن متاع خود پرداخت‪.‬‬
‫«داداش !ببين اينا به دردت می خوره؟‪...‬کاسه بشقاب نمی خوام ها!شوورم‬
‫تازه از بازار خريده ‪»...‬‬
‫«کاسه بشقاب نمی خای ؟خودت بگو ‪ ،‬خدا رو خوش ميآد من تو کوچه ها‬
‫سگ دو بزنم و شماها کاسه بشقابتونو از بازار بخرين نون منو آجر کنين؟»‬
‫«خوب چه کنم داداش؟!ما که کف دستمونو بو نکرده بوديم که بدونيم تو امروز‬
‫از اين جا رد ميش‪»...‬‬
‫هاجر و کاسه بشقابی تازه سردلشان باز شده بود که مردی گونی به دوش و‬
‫پابرهنه ‪ ،‬از راه رسيد‪.‬نگاهی به طرف آنان انداخت و يک راست به سراغ خاک روبه ها‬
‫رفت‪.‬لگدی به شکم سگ ها حواله کرد؛ زوزه آن ها را بريد و به جست و جو‬
‫پرداخت‪.‬‬
‫هاجر او را ديد و گويا شناخت‪.‬با خود گفت‪:‬‬
‫«نکنه همون باشه‪»...‬‬
‫کمی فکر کرد و بعد بلند ‪ ،‬به طوری که هم آن مرد و هم کاسه بشقابی بشنوند ‪ ،‬اين‬
‫طور شروع کرد‪:‬‬
‫«آره خودشه‪.‬ذليل شده ‪ .‬واخ ‪ ،‬خداجونم مرگت کنه ‪.‬پريروز دو من خورده نون‬
‫براش جمع کرده بودم ؛ دست کرد شندر غاز به من داد!ذليل مرده نميگه اگه به عطار‬
‫سرگذرمون داده بودم ‪ ،‬دوسير فلفل زرد چوبه بهم داده بود‪.‬يااقل کمش تو اين‬
‫هيرو وير ‪ ،‬قند و شکری چيزی می داد و دوسه روزی چايی صبحمونو راه می انداخت‪.‬‬
‫سکينه خانم همساده مون ‪...‬واه نگاش کن خاک توسر گدات کنن!‪»...‬‬
‫«خورده نونی»يک نصفه خيار پيدا کرده بود ‪ .‬باچاقو کله ای که از جيب پشتش در‬
‫آورد ‪ ،‬قسمت دم خورده و کثيف آن را گرفت‪.‬يک گاز محکم به آن زد و‪...‬و آن را به‬
‫دور انداخت ‪ .‬گويا خيار تلخ بود ‪.‬‬
‫هاجر که او را می پاييد ‪،‬نيشش باز شد‪.‬ولی خنده اش زياد طول نکشيد‪.‬‬
‫لک و لوچه خود را جمع کرد‪ ،‬چادر را به دور کمر پيچيد و متوجه کاسه بشقابی شد‪.‬‬
‫معلوم نبود به چه فکر افتاد که قهقه نزد‪.‬‬
‫«آره داداش ‪ ،‬چی می گفتم؟‪...‬آره‪...‬سکينه خانم ‪ ،‬همسادمون ‪ ،‬برا مرغاش‬
‫هر چی از و چز می کنه و اين در و اون در می زنه ‪ ،‬خورده نون گير بياره ‪ ،‬مگه می تونه؟‬
‫آخه اين روزا کی نون حسابی سرسفره خونه ش ديده که خورده نونش باقی بمونه ؟تا‬
‫لحاف کرسياشم با همون ريگای پشتش می خورن ‪ .‬ديگه راسی راسی آخرالزمونه‪،‬به‬
‫سوسک موسکا شم کسی اهميت نميده‪...‬آره سکينه خانومو می گفتم ‪...‬بی چاره هر‬
‫سيرشم دوتا تخم مرغ سيا ميده که باهاش هزار درد بی دردمون آدم دوا ميشه !آخه‬
‫دون که گير نميادش که‪.‬اونم که خدا به دور‪...‬دلش نمياد پول خرج کنه ‪.‬هی قلمبه‬
‫می کنه و زير سنگ ميذاره‪».‬‬
‫کاسه بشقابی که از بررسی کت ها فارغ شده بود ‪ ،‬به سراغ کفش دمپايی ها رفت ‪:‬‬
‫«خوب خواهر‪ ،‬اينا چيه ؟اوه‪!...‬چند جفته!تو خونه شما مگه اردو اتراق می کنه؟!»‬
‫«داداش زبونت هميشه خير باشه‪.‬بگو ماشاله‪.‬ازش کم نميآد که‪.‬شما مردا چه قدر‬
‫بی اعتقادين!‪»...‬‬
‫«بر هرچی بی اعتقاده لعنت!من که بخيل نيستم‪ .‬خوب ياد آدم نمی مونه خواهر!‬
‫آدم نمی فهمه کی آفتاب می زنه و کی غروب می کنه ‪ .‬شاماهام چه توقعاتی از آدم‬
‫دارين‪»...‬‬
‫«نيگاش کن خاک برسر و‪...‬قربون هرچه آدم بامعرفته‪.‬خاک برسر مرده‪،‬‬
‫نمی دونم چه طور از او هيکلش خجالت نکشيد دست کرد سی شیء ‪-‬سی شیء‬
‫بی قابليت‪ -‬تو دست من گذاشت‪.‬پولشو‪ ،‬که الهی سرشو بخوره‪ ،‬انداختم تو‬
‫کوچه ‪ ،‬زدم تو سرش ‪ ،‬گفتم خاک تو سر جهودت کنن!برو اينم ماست بگير بمال سر‬
‫کچل ننت!ذليل مرده خيال می کنه محتاج سی شيئش بودم‪.‬انقدر اوقاتم تلخ شده‬
‫بود که نکردم نون خشکامو ازش بگيرم‪ .‬بی عرضگی رو سياحت!يکی نبود بگه آخه‬
‫فلن فلن شده ‪ ،‬واسه چی مفت و مسلم دو من خورده نونتو دادی به اين مرتيکه‬
‫الدنگ ببره ؟‪...‬چه کنم؟هرچی باشه يه زن اسير که بيش تر نيستم ‪.‬خدام رفتگان‬
‫مارو نيامرزه که اين طور بی دست و پا بارمون اووردن ‪.‬نه سوادی ‪ ،‬نه معرفتی ‪،‬نه هيچ‬
‫چی!هر خاک توسر مرده ای تا دم گوشامون کله سرمون ميذاره و حاليمون نميشه‪.‬‬
‫من بی عرضه رو بگو که هيچ چيمو به اين قبا آرخولوقيه ‪-‬اين مل موشی جوهوده رو‬
‫ميگم‪-‬نميدم ؛ ميگم باز هرچی باشه ‪ ،‬اينا مسلمونن‪ ،‬خدا رو خوش نمياد نونن يه مسلمونو‬
‫تو جيب يه کافر بريزم ‪ .‬اون وخت تورو به خدا سياحت کن ‪ ،‬اينم تلفيشه!‬
‫ميام ثواب کنم ‪ ،‬کباب ميشم‪ .‬راس راسی اگه آدم همه پاچه شم تو عسل کنه ‪ ،‬بکنه تو‬
‫دهن اين بی همه چيزا ‪ ،‬آخرش گازشم می گيرن‪».‬‬
‫کاسه بشقابی ديگر نتوانست صبر کند و اينطور تو او دويد‪:‬‬
‫«خوب خواهر‪ ،‬اين کفش کهنه هات که به درد من نمی خوره‪.‬بزا باشه همون‬
‫ملموشی جهوده بياد ازت به قيمت خوب بخره‪».‬‬
‫هاجر که دست پاچه شده بود‪ ،‬تکانی خورد‪ .‬سرو شانه ای قر داد و درحالی که‬
‫می خنديد و صدای خود را نازک تر می کرد گفت‪:‬‬
‫«واه واه!چقدر گنده دماغ!من مقصودم به تو نبود که داداش ‪،‬به اون ذليل مرده بود‬
‫که منو از ديروز تا حال چزونده‪».‬‬
‫«آخه خواهر درسته که صبح تا شوم با هزار جور آدم سرو کله می زنيم‪ ،‬اما کله خر‬
‫که به خورد ما ندادن که !تو به در ميگی که ديوار گوش کنه ديگه ‪.‬آخه ‪...‬آخه‬
‫تخم مام تو همين کوچه پس کوچه ها پس افتاده‪»...‬‬
‫«نه داداش‪.‬اوقاتت تلخ نشه ‪.‬آخه چه کنم ‪ ،‬منم دلم پره‪.‬اصل خدام همه اين‬
‫الم شنگه ها رو همين براما فقير فقرا آورده ‪.‬واه واه خدا به دور!اين اعيانا کجا لباس‬
‫و کفش کهنه دم در می فروشن؟يا می برن بازار عوض می کنن ‪ ،‬يا ميدن کلفت نوکراشون‬
‫و سر ماه ‪،‬پای مواجبشون کم می ذارن‪.‬اصل تا پوست بادنجوناشونم دور نمی ريزن‪.‬‬
‫بلدن ديگه ‪.‬اگر اين طور نبود که دارا نمی شدن که!اگه اونا بودن ‪ ،‬مگه خوردده نوناشونو‬
‫اصل کنار ميگذاشتن؟زود خشکش می کردن و می کوبيدن ‪ ،‬می زدن به کتلته‪ ،‬متلته؟چيه؟‬
‫‪...‬من که نمی دونم‪...،‬يا هزار خوراک ديگه‪.‬خدا عالمه چه مزه ای می گيره‪.‬‬
‫من که هنوز به لبم نرسيده ‪.‬واه واه !هرگز رغبتم نمی شينه‪».‬‬
‫«خوب خواهر همه اينا رو چند؟»‬
‫«من چه می دونم ‪.‬خود دونی و خدای خودت‪.‬من که سررشته ندارم که ‪.‬‬
‫بيا و با من حضرت عباسی معامله کن‪».‬‬
‫«چرا پای حضرت عباسو ميون می کشی؟من يه برادر مسلمون‪ ،‬تو هم خواهر‬
‫منی ديگه‪.‬داريم با هم معامله می کنيم‪.‬ديگه اين حرفا رو نداره‪».‬‬
‫«آخه من چی بگم؟خودت بگو چند می خری!اما حضرت عباس‪»....‬‬
‫«من خلصه شو بگم‪ ،‬اگه کاسه بشقاب بخای ‪ ،‬يه کوزه جاترشی ميدم ‪ ،‬دوتا‬
‫آب خوری ‪ ،‬اگه پول بخای‪ ،‬من چارتومن و نيم‪».‬‬
‫«کاسه بشقاب که نمی خام‪.‬اما چرا چارتومن و نيم؟اين همه کفشه‪».‬‬
‫«کفش هات مال خودت‪.‬دوتا کتتو چار تومن می خرم‪».‬‬
‫آفتاب لب بام رسيده بود که معامله تمام شد‪.‬کاسه بشقابی چهارتومان و شش‬
‫قران به هاجر داد؛ خورجين خود را به دوش کشيد و در خم پس کوچه ها به‬
‫ره افتاد‪.‬‬
‫*‬
‫فردا اول غروب ‪ ،‬هاجر پشت بام را آب و جارو کرد ؛ جاها را انداخت و به‬
‫انتظار شوهرش ‪ ،‬که قرار بود امشب بيايد‪ ،‬کنار حياط می پلکيد؛و گاهی هم به‬
‫مطبخ سر می زد‪.‬‬
‫در خانه ای که هاجر و شوهرش زندگی می کردند‪ ،‬دو کرايه نشين ديگر هم بودند‪.‬‬
‫يکی شوفر بيابان گردی بود ‪ ،‬که دايم به سفر می رفت و در غياب خود ‪ ،‬زن خود‬
‫را با تنها فرزندش آزاد می گذاشت؛ و ديگری پينه دوز چهل و چند ساله ای که تنها‬
‫زندگی می کرد و بيش از يک اتاق در اجاره نداشت‪.‬‬
‫از هفت اتاق خانه کرايه ای آنها‪ ،‬دو اتاق را آن ها داشتند ‪ ،‬دو اتاق همه شوفر و‬
‫زنش می نشستند ‪ ،‬دو اتاق ديگر هم مخروبه افتاده بود‪.‬‬
‫عباس آقای شوفر‪ ،‬يک هفته بود که به شيراز رفته بود و زنش محترم‪ ،‬باز سر به‬
‫نيست شده بود‪.‬قبل می گفت می خواهد چند روزی به خانه مادرش برود‪.‬ولی‬
‫کی باور می کرد؟‬
‫اوستا رجبعلی پينه دوز ‪ ،‬يک مستاجر خيلی قديمی بود و شايد در اين خانه کم کم‬
‫حق آب و گل پيدا کرده ود‪.‬دکانش سر کوچه بود‪.‬زياد زحمتی به خود نمی داد‪،‬‬
‫کم تر دوندگی داشت‪ ،‬جز هفته ای يک بار که برای خريد تيماج و مغزی و نوار و‬
‫ديگر لوازم کار خود به بازار می رفت؛ هميشه يا در دکان بود ‪ ،‬و يا کنج اتاق‬
‫خود افتاده بود‪ ،‬چايی می خورد و حافظ می خواند‪.‬‬
‫کاسبی رو به راهی نداشت‪ ،‬ولی به خودش هرگز بد نمی گذراند و اغلب روی‬
‫کوره ذغالی اش ‪ ،‬کنار درگاه اتاق ‪ ،‬قابلمه کوچکش غل غل می کرد‪.‬‬
‫زنش را که حاضر نشده بود از ده به شهر بيايد ‪ ،‬در همان سال اول ‪ ،‬ول کرده بود‬
‫و فقط تابستان ها ‪ ،‬که با بساط پينه دوزی خود ‪ ،‬سری به ده می زد ‪ ،‬با او نيز عهدی‬
‫تازه می کرد‪.‬‬
‫وقتی به شهر آمده بود ‪ ،‬سواد چندانی نداشت‪.‬يکی دو سال به کلس اکابر رفت‬
‫و بعد هم با خواندن روزنامه هايی که يک مشتری روزنامه فروشش می آورد ‪ ،‬به راه‬
‫راست و چپ اين چند ساله را کم کم می شناخت ‪ .‬اول به کمک مشتری روزنامه‬
‫فروشش ‪ ،‬ولی بعدها ياد گرفته بود و نوشته های روزنامه را با زندگی خود تطبيق‬
‫می کرد‪.‬و نتيجه می گرفت‪.‬خود او چپ بود ‪ ،‬چون پينه دوز بود‪-‬خود او اين گونه‬
‫دليل می آورد‪-‬ولی دلش نمی آمد حافظ را رها کند و وقت بی کاری خود را به‬
‫کارهای ديگری بزند‪ .‬خودش هم از اين تنبلی ‪ ،‬دل زده شده بود‪.‬و هروقت رفيق‬
‫روزنامه فروشش ‪ ،‬با صدای خراش دار و بم خود ‪ ،‬به او سرکوفت می زد ‪ ،‬قول می داد‬
‫که حتما تا هفته ديگر در اتحاديه اسم نويسی کند‪.‬‬
‫هوا تاريک شده بود‪.‬اوستا رجبعلی هم آمد‪.‬ولی عنايت هنوز پيدايش نبود‪.‬هاجر‬
‫رفت تا چراغ را روشن کند‪ .‬کفشش را درآورد‪.‬وارد اتاق شد‪ .‬کبريت کشيد و‬
‫وقتی خواست لوله چراغ را بلند کند‪ ،‬در روشنايی کبريت ‪ ،‬لک صورتی ناخن های‬
‫دستش ‪ ،‬که به روی لوله چراغ برق می زد‪ ،‬يک مرتبه او را به فکر فرو برد‪.‬‬
‫«اگه عنايت پرسيد چی بهش بگم‪...‬؟نبادا بدش بيآد؟!»‬
‫چوب کبريت ته کشيد ‪ .‬نوک انگشت هايش را سوزاند ورشته افکار او را پاره کرد‪.‬‬
‫يک کبريت ديگر کشيد و در حالی که چراغ را روشن می کرد ‪ ،‬با خود گفت ‪:‬‬
‫«ای بابا!‪...‬خوب اونم بالخره اش يه مرده ديگه ‪»...‬‬
‫در صدا کرد و پشت سر کسی کلون شد‪ .‬صدای پای خسته و سنگين عنايت به‬
‫گوش رسيد ‪ .‬هاجر ‪ ،‬دست های خود را زير چادر نماز پيچيد و تا دم در اتاق ‪ ،‬به‬
‫استقبال شوهرش رفت ‪ .‬سلم کرد و بی مقدمه پرسيد‪:‬‬
‫«‪...‬راستی عنايت ‪ ،‬چرا تو ‪ ،‬لک تو بساطت نمی ذاری ؟»‬
‫«بسم ال الرحمن الرحيم !ديگه چی دلت می خاد ؟عوض اين که بيای گرد راهمو‬
‫بگيری و بپرسی اين چند روز تو نياوران چه خاکی به سرم کردم ‪ ،‬باد سر دلت‬
‫می زنی؟»‬
‫«اوه !باز يه چيزی اومديم ازش بپرسيم‪...‬خوب نياوران چه کردی؟»‬
‫«هيچ چی‪.‬چمچاره مرگ!سه روز از جيب خوردم‪.‬جعبه آينمو به هن کشيدم‪.‬‬
‫شبا تو مسجد خوابيدم و يک جفت گوش کوب فروختم‪.‬همين!»‬
‫«با‪-‬ری‪-‬کل‪-‬ل!اما واسه چی غصه می خوری؟خوب چی می شه کرد؟بالخره‬
‫خدام بزرگه ديگه»‬
‫عنايت در حالی که جعبه آينه خود را روی بخاری بند می کرد‪،‬باخون سردی و آه‬
‫گفت‪:‬‬
‫«بله خدا بزرگه ‪.‬خيلی ام بزرگه !مثل خورده فرمايشای زن من‪...‬اما چه بايد کرد‬
‫که درآمد ما خيلی کوچيکه‪».‬‬
‫«مرد حسابی چرا کفر ميگی؟چی چی خدا خيلی بزرگه مثل هوس های من؟باز‬
‫ما غلط کرديم يه چيزی از تو خواستيم ؟باز می خاد تا قيامت بلگه و مسخره کنه ‪.‬‬
‫آخه منم آدمم!دلم می خاد‪...‬ياچشمای منو کور کن يا‪»...‬‬
‫«آخه مگه کله خر خوردت دادن؟فکر ببين من دار و ندارم چقدره؛اون وقت‬
‫ازين هوس ها بکن‪ .‬من سرگنج قارون ننشسته م که‪».‬‬
‫«اوهوء‪...‬اوه!توام ‪ .‬مگه پولش چقدر ميشه که اين همه برای من اصول دين‬
‫می شمری ؟‬
‫«چقدر ميشه ؟خودت بگو!»‬
‫«بيس و چارزار!»‬
‫«بيس و چارزار ؟‪...‬از کجا نرخ مانيکورو بلد شدی؟»‬
‫هاجر دست های خود را که به چادر پيچيده بود بيرون آورد و با لب خندی‪ ،‬پر از‬
‫سرور و اميد ‪ ،‬گفت‪:‬‬
‫«پريروز يه دونه خريدم!»‬
‫«خريدی؟!چی چی رو ؟با پول کی ؟هاه؟من يه صبح تا ظهر پای ماشينای‬
‫شمرون وايسادم تا يه شوفر دلش به رحم بيآد‪،‬منو مجانی به شهر بياره‪.‬اونوقت تو‬
‫رفتی بيسد و چارزار دادی مانيکور خريدی که جلو چشم نامحرم قر بدی؟‪...‬‬
‫بيسد و چارزار!‪...‬پول از کجا اووردی؟از فاسقت؟‪»...‬‬
‫عنايت اين جا که رسيد‪ ،‬حرف خود را خورد‪.‬صورتش کمی قرمز شد و با‬
‫بی چارگی افزود‪:‬‬
‫«ل اله ال ال‪»...‬‬
‫«خجالت بکش بی غيرت!کمرت بزنه اون نمازايی که می خونی!باز می خای کفر‬
‫منو بال بيآری؟خوب پول خود بود‪،‬خريدم ديگه!چی از جونم می خای؟‪»...‬‬
‫«غلط کردی خريدی‪.‬خجالتم نمی کشه!مگه پول از سرقبر بابات اوورده بودی؟‬
‫يال بگو ببينم پول از کجا اوورده بودی؟»‬
‫هاجر آن رويش بال آمده بود ‪ .‬چادر را کنار انداخت ‪.‬خون به صورتش دويد و‬
‫فرياد زد‪:‬‬
‫«به تو چه!»‬
‫«به من چه؟‪!...‬هه!هه!به تو چه!بله؟زنيکه لجاره!حال حاليت می کنم‪»...‬‬
‫او را به زير مشت و لگد انداخت‪.‬‬
‫«آآخ‪...‬وای خدا‪...‬وای‪...‬به دادم برسين‪...‬مردم‪»...‬‬
‫اوستا رجبعلی حافظ را به کناری انداخت‪.‬از روی بساط سماور شلنگ برداشت‬
‫و خود را رساند‪.‬چند تا«ياال»بلند گفت و وارد شد‪.‬عنايت از هول هول چادر حاجر را‬
‫از گوشه اتاق برداشت و روی سر زنش کشيد و کناری ايستاد‪.‬‬
‫«باز چه خبر شده؟‪...‬اهه!آخه مرد حسابی اين کارا مسئوليت داره‪.‬خدارو خوش نميآد‪».‬‬
‫«به جون عزيزی خودت‪ ،‬اگه محض خاطر تو نبود‪ ،‬له لوردش می کردم‪.‬زنيکه‬
‫پتياره داره تو روی منم وای ميسه‪»...‬‬
‫اوستا رجبعلی سری تکان داد و آهی کشيد ‪.‬يک قدم جلوتر گذاشت؛دست‬
‫عنايت را گرفت و درحالی که او را از اتاق بيرون می کشيد گفت‪:‬‬
‫«بيا‪...‬بيا بريم اتاق من‪ ،‬يه چايی بخور حالت جا بيآد‪...‬معلوم ميشه اين‬
‫چند روزه ‪ ،‬نياورون ‪ ،‬کار و کاسبيت خيلی کساد بوده‪...‬نيس؟!»‬
‫اوستا رجبعلی يک ربع ديگر آمد و هاجر ار هم به اتاق خود برد ‪.‬چای ريخت و‬
‫جلوی هردوشان گذاشت‪.‬‬
‫«خوب!می خاين از خر شيطون پايين بياين يا بازم خيال کتک کاری دارين؟»‬
‫هاجر بغضش ترکيد و دست به گريه گذاشت‪.‬‬
‫«چرا گريه می کنی؟آخه شوهرتم تقصير نداره‪.‬چه کنه؟دلش از زندگی سگيش‬
‫پره‪.‬دق دلی شو‪،‬سر تو درنيآره‪ ،‬سرکی در بيآره؟»‬
‫عنايت توی حرف او دويد و با لحنی آرام ‪ ،‬ولی محکم و با ايمان ‪ ،‬گفت ‪:‬‬
‫«چی ميگی اوستا؟ اومديم و من هيچی نگم ‪.‬ولی آخه اين زنيکه کم عقل‪،‬‬
‫چادر نماز کمرش می زنهت؛ وضو می گيره ‪ ،‬با اين لکای نجس که به ناخوناش ماليده ‪،‬‬
‫نمازش باطله !آخه اين طوری که آب به بشره نمی رسه که‪».‬‬
‫«ای بابا توام‪.‬ناخون که جزو بشره نيسش که‪.‬هر هفته چار مثقال ناخونای‬
‫زياديتو می گيری و دور می ريزی‪ .‬اگه جزو بشره بود که چيندن هو نوک سوزنش کلی‬
‫کفاره داشت‪».‬‬
‫و روی خود را به هاجر کرد و افزود ‪:‬‬
‫«هان؟چی می گی هاجر خانم؟»‬
‫«من چه می دونم اوس سا‪.‬من که يه زن ناقص العقل بيش تر نيستم که ‪.‬کجا مساله‬
‫سرم ميشه؟‬
‫«اين چه حرفيه می زنی؟ناقص العقل کدومه؟تو نبايس بذاری شوهرتم اين‬
‫حرفارو بزنه‪.‬حال خودت ميگيش؟حيف که شما زنا هنوز چيزی سرتون‬
‫نميشه‪.‬روزنامه که بلد نيستی بخونی ‪ ،‬وگه نه می فهميدی من چی می گم‪ .‬اينم تقصير شوهرته‪.‬‬
‫اما نه خيال کنی من پشتی تو رو می کنم ها!تو هم بی تقصير نيستی ‪ .‬آخه تو‬
‫اين بی پولی‪ ،‬خدا رو خوش نميآد اين همه پول ببری بدی مانيکور بخری‪.‬اما خوب‬
‫چه بايد کرد؟ ماها تو اين زندگی تنگمون ‪ ،‬هی پاهامون به هم می پيچه و رو‬
‫سر و کول هم زمين می خوريم و خيال می کنيم تقصير اون يکيه ‪.‬غافل از اين که‪،‬‬
‫اين زندگيمونه که تنگه و ماها رو به جون همديگه ميندازه‪»...‬‬
‫«آره ‪ ،‬آره اوستا راست ميگی! خدا می دونه من هر وقت ته جيبم خاليه‪،‬مثل‬
‫برج زهرمار شب وارد خونه ميشم‪.‬اما هروقت چيزی تنگ بغلمه ‪ ،‬خونه م برام مثل‬
‫بهشته‪.‬گرچه اجاقمون کوره ‪ ،‬ولی اين جور شبا هيچ حاليم نميشه‪».‬‬
‫اوستا رجبعلی ف آن شب ‪ ،‬سماورش را يک بار ديگر آتش کرد و آخر سر هم هاجر‬
‫رفت شام کشيد و سه نفری باهم ‪ ،‬سر يک سفره شام خوردند‪.‬‬
‫*‬
‫و فردا صبح ‪ ،‬هاجر ‪ ،‬لک ناخن های خود را با نوک موچين قديمی خود تراشيد و‬
‫شيشه لک را توی چاهک خالی کرد‪.‬مارک آن را کند و يک خرده روغن عقربی را که‬
‫نمی دانست کی و از کجا قرض کرده بود ‪ ،‬توی آن ريخت و دم رف گذاشت‪.‬‬

‫*************************‬

‫گناه‬

‫شب روضه هفتگی مان بود‪.‬و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و‬
‫رخت خواب ها را انداختم ‪ ،‬هوا تاريک شده بود‪.‬و مستعمعين روضه آمده بودند‪.‬‬
‫حياطمان که تابستان ها دورش را با قالی های کناره مان فرش می کرديم و گلدان ها را‬
‫مرتب دور حوضش می چيديم‪ ،‬داشت پرمی شد‪.‬من کارم که تمام می شد ‪ ،‬توی‬
‫تاريکی لب بام می نشستم و حياط را تماشا می کردم ‪.‬وقتی تابستان بود و روضه را‬
‫توی حياط می خوانديم ‪ ،‬اين عادت من بود‪.‬آن شب هم مدتی توی حياط را تماشا‬
‫کردم‪.‬طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاريکی بود و من در روشنی حياط ‪،‬‬
‫مردم را که يکی يکی می آمدند و سرجای هميشگی خودشان می نشستند‪ ،‬تماشا‬
‫می کردم‪ .‬خوب يادم مانده است‪.‬باز هم آن پيرمردی که وقتی گريه می کرد ‪ ،‬آدم خيال‬
‫می کرد می خندد ‪ ،‬آمد و سرجای هميشگی اش ‪ ،‬پای صندلی روضه خوان نشست‪.‬‬
‫من و خواهرم هميشه از صدای گريه اين پيرمرد می خنديديم‪.‬و مادرم ما را دعوا می کرد و‬
‫پشت دستش را گاز می گرفت و مارا وامی داشت استغفار کنيم‪ .‬يکی ديگر‬
‫هم بود که وقتی گريه می کرد ‪ ،‬صورتش را نمی پوشانيد‪.‬سرش را هم پايين‬
‫نمی انداخت‪ .‬ديگران همه اين طور می کردند‪.‬مثل اين که خجالت می کشيدند‬
‫کس ديگری اشکشان را ببيند‪.‬ولی اين يکی نه سرش را پايين می انداخت ‪ ،‬و نه دستش را‬
‫روی صورتش می گرفت‪.‬همان طور که روضه خوان می خواند ‪ ،‬او به روبه روی خود‬
‫نگاه می کرد و بی صدا اشک از چشمش ‪ ،‬روی صورتش که ريش جوگندمی کوتاهی‬
‫داشت‪ ،‬سرازير می شد‪.‬آخر سرهم وقتی روضه تمام می شد ‪ ،‬می رفت سر حوض ‪ ،‬و‬
‫صورتش را آب می زد‪.‬بعد همانطور که صورتش خيس شده بود ‪ ،‬چايی اش رامی خورد‬
‫و می رفت‪.‬من نمی دانستم زمستان ها چه می کند که روضه را توی پنجدری می خوانديم‪.‬‬
‫اما تابستان ها‪ ،‬هر شب که من از لب بام ‪ ،‬بساط روضه را می پاييدم‪ ،‬اين طور بود‪.‬‬
‫من به اين يکی خيلی علقه پيدا کرده بودم ‪.‬وقتی هم که تنها بودم ‪ ،‬به شنيدن صدای‬
‫گريه اش نمی خنديدم ‪ ،‬غصه ام می شد‪.‬ولی هروقت با اين خواهر بدجنسم‬
‫بودم ‪ ،‬او پقی می زد به خنده و مرا هم می خنداند‪ .‬وآن وقت بود که مادرمان‬
‫عصبانی می شد‪.‬جای معينی نداشت ‪.‬هر شبی يک جا می نشست ‪.‬من به خصوص‬
‫از گريه اش خوشم می آمد که بی صدا بود‪.‬شانه هايش هم تکان نمی خورد‪.‬صاف‬
‫می نشست‪ ،‬جم نمی خورد واشک از روی صورتش سرازير می شد و ريش‬
‫جوگندمی اش ‪ ،‬از همان بالی بام هم پيدا بود که خيس شده است‪.‬آن شب او هم‬
‫آمد و رفت ‪ ،‬صاف روبه روی من ‪ ،‬روی حصير نشست ‪ .‬کناره هامان همه‬
‫دور حياط را نمی پوشاند و يک طرف را حصير می انداختيم‪ .‬طرف پايين‬
‫حياط ديگر پر شده بود‪.‬رفقای درم همه همان دم دالن می نشستند ‪ .‬آبدارباشی‬
‫شب های روضه هم آ ن طرف ‪ ،‬توی تاريکی ‪ ،‬پشت گلدان ها ايستاده بود و نماز‬
‫می خواند و من فقط صدايش را می شنيدم که نمازش را بلند بلند می خواند‪.‬‬
‫چه قدر دلم می خواست نمازم را بلند بلند بخوانم ‪.‬چه آرزوی عجيبی بود!از‬
‫وقتی که نماز خواندن را ياد گرفته بودم‪ ،‬درست يادم است ‪ ،‬اين آرزو همين طور‬
‫در دلم مانده بود و خيال هم نمی کردم اين آرزو عملی بشود ‪.‬عاقبت هم نشد ‪.‬‬
‫برای يک دختر ‪ ،‬برای يک زن که هيچ وقت نبايد نمازش را بلند بخواند ‪ ،‬اين آرزو‬
‫کجا می توانست عملی بشود؟اين را گفتم ‪.‬مدتی توی حياط را تماشا می کردم و‬
‫بعد وقتی که پدرم هم از مسجد آمد ‪ ،‬من زود خودم را از لب بام کنار کشيدم و بلند‬
‫شدم‪.‬لزم نبود که ديگر نگاه کنم تا ببينم چه خبر خواهد شد‪.‬و مردم چه خواهند کرد‪.‬‬
‫پدرم را هم وقتی می آمد ‪ ،‬خودم که نمی ديدم ‪ .‬صدای نعلينش که توی کوچه روی پله‬
‫دالن گذاشته می شد ‪ ،‬و بعد ترق توروق پاشنه آن که روی کف دالن می خورد ‪ ،‬مرا‬
‫متوجه می کرد که پدرم آمده است‪.‬پشت سر او هم صدای چند جفت کفش ديگر را روی‬
‫آجر فرش دالن می شنيدم‪ .‬اين ها هم موذن مسجد پدرم و ديگر مريدها بودند که با پدرم‬
‫از مسجد برمی گشتند‪.‬ديگر می دانستم که وقتی پدرم وارد می شود ‪ ،‬نعلينش را آن گوشه‬
‫پای ديوار خواهد کند و روی قاليچه کوچک ترکمنی اش ‪ ،‬که زير پا پهن می کرد‪،‬‬
‫چند دقيقه خواهد ايستاد و همه کسانی که دور حياط و توی اتاق ها نشسته اند و چای‬
‫می خورند و قليان می کشند ‪ ،‬به احترامش سرپا خواهند ايستاد و بعد همه با هم خواهند‬
‫نشست‪.‬اين ها را ديگر لزم نبود ببينم‪.‬همه را می دانستم‪.‬آن وقت آخرهای تابستان‬
‫بود و من شايد تابستان سومم بود که هر شب روضه ‪ ،‬وقتی رخت خواب ها را پهن‬
‫می کردم‪ ،‬لب بام می آمدم و توی حياط را تماشا می کردم‪ .‬مادرم دو سه بار مرا‬
‫غافلگير کرده بود و همان طور که من مشغول تماشا بودم ‪ ،‬از پلکان بال آمده بود و‬
‫پشت سرمن که رسيده بود ‪ ،‬آهسته صدايم کرده بود‪.‬ومن ترسان و خجالت زده از جا‬
‫پريده بودم ‪.‬جلوی مادرم ساکت ايستاده بودم‪.‬و در دل با خود عهد کرده بودم که ديگر‬
‫لب بام نيايم‪.‬ولی مگر می شد؟آخر برای يک دختر دوازده سيزده ساله‪ ،‬مثل آن وقت‬
‫من ‪ ،‬مگر ممکن بود گوش به اين حرفها بدهد؟اين را گفتم‪.‬پدرم که آمد ‪ ،‬من از جا‬
‫پريدم و رفتم به طرف رختخواب ها‪.‬خوبيش اين بود که پدرم هنوز نمی دانست من‬
‫شب های روضه لب بام می نشينم و مردها را تماشا می کنم‪.‬اگر می دانست که خيلی‬
‫بد می شد‪.‬حتم داشتم که مادر چغلی مرا به پدر نخواهد کرد‪.‬چه مادر مهربانی‬
‫داشتيم!هيچ وقت چغلی ما را نمی کرد که هيچ ‪ ،‬هميشه هم طرف ما را می گرفت‬
‫و سر چادر نماز خريدن برايمان ‪ ،‬با پدرم دعوا هم می کرد‪.‬‬
‫خوب يادم است‪.‬رخت خواب ها پهن بود‪.‬هوای سرشب خنک شده بود و من وقتی‬
‫روی دشک خودم ‪ ،‬که مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روی آن می خوابيدم ‪،‬‬
‫نشستم ‪ ،‬ديدم که خيلی خنک بود‪.‬چقدر خوب يادم مانده است!هيچ ديده ايد آدم بعضی‬
‫وقت ها چيزی را که خيلی دلش می خواهد يادش بماند‪ ،‬چه زود فراموش می کند؟‬
‫اما بعضی وقت ها هم اين وقايع کوچک چه قدر خوب ياد آدم می ماند!همه چيز آن شب‬
‫چه خوب ياد من مانده است!اين هم يادم مانده است که به دختر همسايه مان که آمده‬
‫بود رخت خواب هاشان را پهن کند و از لب بام مرا صدا کرد محلی نگذاشتم‪.‬خودم‬
‫را به خواب زدم و جوابش را ندادم‪.‬خودم هم نمی دانم چرا اينکار را کردم‪ ،‬ولی‬
‫دشکم آنقدر خنک بود که نمی خواستم از رويش تکان بخورم ‪.‬بعد که دختر همسايه مان‬
‫پايين رفت ‪ ،‬من بلند شدم و روی رخت خوابم نشستم ‪ ،‬به چه چيزهايی فکر می کردم‬
‫‪ ،‬يک مرتبه به صرافت افتادم ‪ ،‬به صرافت اين افتادم که مدت هاست دلم می خواهد‬
‫يواشکی بروم و روی رختخواب پدرم دراز بکشم‪.‬هنوز جرات نداشتم آرزو کنم که‬
‫روی آن بخوابم‪.‬فقط می خواستم روی آن دراز بکشم‪.‬رخت خواب پدرم را تنهايی‬
‫آن طرف بام می انداختيم‪ .‬من و مادرم و بچه ها اين طرف می خوابيديم و رخت خواب‬
‫برادرم را که دو سال بزرگتر از من بود آن طرف ‪ ،‬آخر رديف رخت خوابهای خودمان‬
‫می انداختيم‪.‬همچه که اين خيال به سرم زد‪ ،‬باز مثل هميشه اول از خودم خجالت کشيدم‬
‫و نگاهم را از سمت رخت خواب ها پدرم برگرداندم‪.‬بعد هم خوب يادم هست که‬
‫مدتی به آسمان نگاه کردم‪.‬دو سه تا ستاره هم پريدند‪.‬ولی نمی شد‪.‬پاشدم و آهسته‬
‫آهسته و دول دول برای اين که سرم در نور چراغ های حياط نيفتد ‪ ،‬به آن طرف رفتم‬
‫و کنار رختخواب پدرم ايستادم‪.‬تنها رخت خواب او ملفه داشت‪.‬خوب يادم است‪.‬‬
‫هر شب وقتی رخت خوابش را پهن می کردم ‪ ،‬دشک را که می تکاندم و متکا را‬
‫بالی آن می گذاشتم و لحاف را پايينش جمع می کردم ‪ ،‬يک ملفه سفيد و بزرگ هم‬
‫داشت که روی همه اينها می انداختيم و دورو برش را صاف می کرديم‪.‬سفيدی‬
‫ملفه رخت خواب پدرم ‪ ،‬در تاريکی هم به چشم می زد و هرشب اين خيال‬
‫را به سر من می انداخت‪.‬هر شب مرا به هوس می انداخت‪.‬به اين هوس که‬
‫يک چند دقيقه ای ‪ ،‬نيم ساعتی ‪ ،‬روی آن دراز بکشم‪.‬به خصوص شب های‬
‫چهارده که مهتاب سفيدتر بود و مثل برف بود‪.‬چه قدر اين خيال اذيتم‬
‫می کردم!اما تا آن شب ‪ ،‬جرات اين کار را نکرده بودم ‪.‬نمی دانم چه بود‬
‫کسی نبود که مرا ببيند‪.‬کسی نبود که مرا ببيند‪.‬اگر هم می ديد ‪ ،‬نمی دانم مگر‬
‫چه چيز بدی در اين کار بود‪.‬ولی هروقت اين خيال به سرم می افتاد‪،‬‬
‫ناراحت می شدم‪.‬صورتم داغ می شد‪.‬لب هايم می سوخت و خيس عرق‬
‫می شدم و نزديک بود به زمين بخورم‪.‬کمی دودل می ماندم و بعد زود خودم‬
‫را جمع و جور می کردم و به طرف رخت خواب های خودمان فرار می کردم‬
‫و روی دشک خودم می افتادم ‪.‬يک شب ‪ ،‬چه خوب يادم مانده است‪ ،‬گريه هم‬
‫می کردم‪.‬بعد خودم از اين کارم خنده ام می گرفت و حتی به خواهرم هم نگفتم‪.‬‬
‫اما چه قدر خنده دار بود گريه آن شب من!وقتی روی رخت خواب خودم افتادم ‪،‬‬
‫مدتی گريه کردم و بين خوب و بيداری بودم که خواهرم آمد بال و صدايم کرد‬
‫که شام يخ کرد‪.‬آن شب هم وقتی اين خيال به سرم افتاد‪ ،‬اول همان طور‬
‫ناراحت شدم‪.‬سفيدی رخت خواب پدرم را هرشب به خواب می ديدم‪.‬‬
‫ولی مگر جرات داشتم به آن نزديک شودم؟اما آن شب نمی دانم چه طور‬
‫شد که جرات پيدا کردم‪.‬مدتی پای رخت خوابش ايستادم و به ملفه‬
‫سفيدش و به دشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهميدم چه طور شد يک‬
‫مرتبه دلم را به دريا زدم و خودم را روی رخت خواب پدرم انداختم‪.‬‬
‫ملفه خنک خنک بود و پشت من تا پايين پاهايم آنقدر يخ کرد که حال هم‬
‫وقتی به فکرش می افتم ‪ ،‬حظ می کنم ‪.‬شايد هم از ترس و خجالت‬
‫وحشت کردم که اينطور يخ کردم‪.‬ولی صورتم داغ بود و قلبم تند می زد‪.‬‬
‫مثل اين که نامحرم مرا ديده باشد‪.‬مثل وقتی که داشتم سرم را شانه‬
‫می کردم و پدرم از در وارد می شد و من از ترس و خجالت وحشت‬
‫می کردم ولی خجالتم زياد طول نکشيد‪.‬پشتم گرم شد‪.‬عرقم بند آمد‬
‫و ديگر صورتم داغ نبود ‪.‬ومن همان طور که روی رخت خواب پدرم‬
‫طاقباز افتاده بودم ‪ ،‬خوابم برد‪.‬برادرم مدرسه می رفت و تنها من در کارهای‬
‫خانه به مادرم کمک می کردم‪.‬خستگی از کار روز و رخت خواب ها را‬
‫که پهن کرده بودم ‪ ،‬مرا از پا درآورده بود و نمی دانم آن شب اصل‬
‫چه طور شده بود که من خواب ديو پيدا کرده بودم‪.‬هروقت به فکر آن شب‬
‫می افتم ‪ ،‬هنوز از خجالت آب می شوم و مو برتنم راست می شود‪.‬من‬
‫که ديگر نفهميدم چه اتفاقهايی افتاد‪.‬فقط يک وقت بيدار شدم و ديدم لحاف‬
‫پدرم تا روی سينه ام کشيده شده است و مثل اين که کسی پهلويم خوابيده‬
‫است‪.‬وای!نمی دانيد چه حالی پيدا کردم !خدايا!يواش اما با عجله‬
‫تکان خوردم و خواستم يک پهلو بشوم ‪.‬ولی همان تکان را هم نيمه کاره ول‬
‫کردم و خشکم زد و همان طور ماندم ‪.‬سرتاپايم خيس عرق شده بود و تنم‬
‫داغ داغ بود و چانه ام می لرزيد‪.‬پاهايم را يواش يواش از زير لحاف پدرم‬
‫درآوردم و توی سينه جمع کردم‪ .‬پدرم پشتش را به من کرده بود و يک‬
‫پهلو افتاده بود‪.‬دستش را زير سرش گذاشته بود و سبيل می کشيد‪.‬و من‬
‫که نتوانستم يک پهلو شوم‪ ،‬دود سيگارش را می ديدم که از بالی سرش بال‬
‫می رفت‪.‬از حياط نور چراغ های روضه بال نمی آمد ‪ .‬سروصدايی‬
‫هم نبود‪.‬فقط صدای کاسه بشقاب از روی بام همسايه مان‪-‬که دير و همان‬
‫روی بام شام می خوردند‪-‬می آمد‪.‬وای که من چه قدر خوابيده بودم!چه طور‬
‫خوابم برده بود!هنوز چانه ام می لرزيد و نمی دانستم چه کار کنم ‪.‬بلند شوم؟‬
‫چطور بلند شوم ؟همان طور بخوابم؟چطور پهلوی پدرم همانطور بخوابم؟دلم‬
‫می خواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پايين ببرد‪.‬راستی چه حالی‬
‫داشتم !در اين عمر چهل ساله ام ‪،‬حتی يک دفعه هم اين حال به من دست‬
‫نداده است‪.‬اما راستی چه حال بدی بود!دلم می خواست يک دفعه نيست‬
‫بشوم تا پدرم وقتی رويش را برمی گرداند‪ ،‬مرا در رختخواب خودش‬
‫نبيند‪.‬دلم می خواست مثل دود سيگار پدرم ‪-‬که به آسمان می رفت و پدرم‬
‫به آن توجهی نداشت‪-‬دود می شدم و به آسمان می رفتم‪.‬و پدرم مرا نمی‬
‫ديد که اين طور بی حيا‪ ،‬روی رخت خوابش خوابيده ام‪.‬وای که چه حالی‬
‫داشتم!کم کم باد به پيراهنم ‪ ،‬که از عرق خيس شده بود ‪ ،‬می خورد و‬
‫سردم شده بود‪.‬ولی مگر جرات داشتم از جايم تکان بخورم ؟هنوز همان‬
‫طور مانده بودم‪ .‬نه طاقباز بودم و نه يک پهلو‪.‬يک جوری خودم را نگه‬
‫داشته بودم‪.‬خودم هم نمی دانم چه جور بود‪،‬ولی پدرم هنوز پشتش به من‬
‫بود و دراز کشيده بود و سيگارش را دود می داد‪.‬بعضی وقت ها که به‬
‫فکر اين شب می افتم ‪ ،‬می بينم اگر پدرم عاقبت به حرف نيامده بود ‪ ،‬من‬
‫آخر چه می کردم!مثل اين که اصل قدرت هيچ کاری را نداشتم و حتما‬
‫تا صبح همان طور می ماندم و از سرما يا ترس و خجالت خشکم می زد‪.‬‬
‫اما بالخره پدرم به حرف آمد و همان طور که سبيلش به دهنش بود‪ ،‬از لی‬
‫دندانهايش گفت‪:‬‬
‫« دخترم !تو نماز خوندی؟»‬
‫من نماز نخوانده بودم ‪.‬همان از سر شب که بال آمده بودم‪ ،‬ديگر پايين نرفته‬
‫بودم ‪.‬ولی اگر هم نماز خوانده بودم‪ ،‬می بايد در جواب پدرم دروغ می گفتم‬
‫و می گفتم که نماز نخوانده ام‪.‬بالخره اين هم خودش راه فراری بود و‬
‫می توانست مرا خلص کند‪.‬اما به قدری حال خودم از دستم رفته بود و ترس‬
‫و خجالت به قدری آبم کرده بود که اول نفهميدم در جواب پدرم چه گفتم ‪.‬ولی‬
‫بعد که فکر کردم‪،‬يادم آمد‪.‬مثل اين که در جواب گفته بودم ‪:‬‬
‫« بله نماز خوانده م‪».‬‬
‫ولی بالخره همين سوال و جواب ‪ ،‬وسيله اين را به من داد که در يک چشم به هم‬
‫زدن بلند شوم و کفش هايم را دست بگيرم و خودم را از پله ها پايين بيندازم ‪.‬‬
‫سوال پدرم مثل اين که مرا از جا کند‪.‬راستی از پلکان خود را پايين انداختم و وقتی‬
‫توی ايوان ‪ ،‬مادرم رنگ و روی مهتابی مرا ديد ‪ ،‬وحشتش گرفت‪.‬و پرسيد ‪:‬‬
‫« چرا رنگت اين جور پريده ؟»‬
‫و من وقتی برايش گفتم ‪ ،‬خوب يادم است که رويش را تند از من برگرداند و‬
‫همان طور که از ايوان پايين می رفت ‪ ،‬گفت ‪:‬‬
‫« خوب دختر ‪ ،‬گناه کبيره که نکردی که!»‬
‫اما من تا وقتی که شامم را خوردم و نمازم را خواندم ‪،‬هنوز توی فکر بودم و‬
‫هنوز از خودم و از چيز ديگری خجالت می کشيدم‪.‬مثل اين که گناه کرده بودم‪.‬‬
‫گناه کبيره‪.‬مثل اين که رخت خواب پدرم مرد نامحرمی بوده است و مرا ديده‪.‬‬
‫اين مطلب را از آن وقت ها همين طور بفهمی نفهمی درک می کردم‪.‬اما حال‬
‫که فکر می کنم ‪ ،‬می بينم ترس و وحشتی که آن وقت داشتم ‪ ،‬خجالتی که مرا‬
‫آب می کرد ‪ ،‬خجابت زنی بود که مرد نامحرمی بغلش خوابيده باشد‪.‬وقتی بعد‬
‫از همه ‪ ،‬دوباره بال رفتم و آهسته توی رخت خواب خودم خزيدم و لحاف را‬
‫تا دم گوشم بال کشيدم ‪ ،‬خوب يادم است مادرم پهلوی پدرم نشسته بود و می گفت‪:‬‬
‫« اما راسی هيچ فهميدی که دخترت چه وحشت کرده بود؟به خيالش معصيت‬
‫کبيره کرده !»‬
‫و پدرم ‪ ،‬نه خنديد و نه حرفی زد‪.‬فقط صدای پکی که به سيگارش زد‪ ،‬خيلی‬
‫کشيده و دراز بود و من از آن خوابم برد‪.‬‬

‫***************************‬

‫سمنو پزان‬

‫دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود‪.‬زن ها‬
‫ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه کرده بودند ‪ ،‬نتوانسته بودند بچه ها را‬
‫بخوابانند‪.‬مردها را از خانه بيرون کرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر‬
‫بردارند و توی بغچه بگذارند و به راحتی اين طرف و آن طرف بدوند‪.‬داد و بی داد‬
‫بچه ها که نحس شده بودند و خودشان نمی دانستند که خوابشان می آيد‪-‬سروصدای‬
‫ظرف هايی که جابه جا می کردند‪-‬و برو بيای زن های همسايه که به کمک آمده بودند‬
‫و ترق و توروق کفش تخته ای سکينه ‪ ،‬کلفت خانه‪-‬که ديگران هيچ امتيازی بر او‬
‫نداشتند‪-‬همه اين سروصداها از لب بام هم بالتر می رفت و همراه دود دمه ای که‬
‫در آن بعدازظهراز همه فضای حياط برمی خاست‪ ،‬به ياد تمام اهل محل می آورد که‬
‫خانه حاج عباس قلی آقا نذری می پزند‪.‬و آن هم سمنوی نذری ‪.‬چون ايام فاطميه بود‬
‫و سمنو نذر خاص زن حاجی بود‪.‬‬
‫مريم خانم ‪ ،‬زن حاج عباس قلی آقا ‪ ،‬سنگين و گوشتالو‪ ،‬باپاهای کوتاه و آستين های‬
‫بالزده اش غل می خورد و می رفت و می آمد‪.‬يک پايش توی آشپزخانه بود که‬
‫از کف حياط پنج پله می رفت و يک پايش توی اتاق زاويه و انبار و يک پايش پای‬
‫سماور ‪.‬بااين که همه کارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور‬
‫ظرف ها کرده بود و رقيه اش راکه کوچک تر بود‪،‬پای سماور نشانده بود و خودش هم‬
‫مامور آشپزخانه بود‪...،‬با همه اين دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد‪.‬اين‬
‫بود که هی می رفت و می آمد؛ به همه جا سر می کشيد؛ نفس زنان به هم کس فرمان‬
‫می داد؛با تازه واردها تعارف می کرد؛بچه ها را می ترساند که شيطنت نکنند؛دعا و‬
‫نفرين می کرد؛به پاتيل سمنو سر می کشيد‪:‬‬
‫«رقيه!‪...‬آهای رقيه!چايی واسه گلين خانم بردی؟»‬
‫«چشم الن می برم‪».‬‬
‫«آهای عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ‪ ،‬دم خورشيد کبابت می کنم‪».‬‬
‫«مگه چی کار کرده ام ؟ خدايا!فيش!»‬
‫«خانم جون خيلی خوش اومديد‪.‬اجرتون با فاطمه زهرا‪.‬عروستون حالش چه‬
‫طوره؟»‬
‫«پای شما رو می بوسه خانم ‪.‬ايشاله عروسی دختر خودتون‪.‬خدانذرتون رو‬
‫قبول کنه‪».‬‬
‫«عمقزی به نظرم ديگه وقتش شده که آتيش زير پاتيلو بکشيم ؛ ها؟»‬
‫«نه ‪ ،‬ننه‪.‬هنوز يه نيم ساعتی کار داره‪».‬‬
‫«وای خواهر ‪ ،‬چرا اين قدر دير اومدی؟مجلس ختم که نبود خواهر!»‬
‫و به صدای مريم خانم که با خواهرش خوش و بش می کرد ‪ ،‬بچه ها فرياد‪-‬‬
‫کنان ريختند که ‪:‬‬
‫«آی خاله نباتی‪.‬خاله نباتی‪».‬‬
‫و با دست های دراز از سرو کله هم بال رفتند‪.‬خاله بچه نداشت و تمام‬
‫بچه های خانواده می دانستند که جواب سلمشان نبات است‪.‬خاله از زير چادر‪،‬‬
‫کيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ آن را کشيد و يکی يکی دانه آب نبات توی دست‬
‫بچه ها گذاشت ‪.‬اما بچه ها يکی دو تا نبودند‪.‬مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛‬
‫فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور‪.‬اما آن روز خدا عالم است دست چند تا‬
‫بچه برای آب نبات دراز شد‪.‬دو سير و نيم آب نباتی که خاله سر راه خريده بود‪،‬‬
‫در يک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود که ‪:‬‬
‫«خاله نباتی ‪ ،‬خاله نباتی ‪».‬‬
‫وقتی همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه های کيف را هم گشت ‪ ،‬يک پنج قرانی‬
‫درآورد و عباس را که پسری هشت ساله بود ‪ ،‬کناری کشيد ‪.‬پول را توی مشتش‬
‫گذاشت و در گوشش گفت ‪:‬‬
‫«بدو باريکل!يک قرونش مال خودت‪.‬چارزارشم آب نبات بخر‪ ،‬بده بچه ها!‪...‬‬
‫اما حلل حروم نکنی ها؟»‬
‫هنوز جمله آخر تمام نشده بود که عباس رو به درحياط ‪ ،‬پا به دو گذاشت و بچه ها‬
‫همه به دنبالش‪.‬‬
‫«الحمدال‪،‬خواهر!کاش زودتر اومده بودی‪.‬از دستشون ذله شديم‪».‬‬
‫با اين که بچه ها رفتند ‪ ،‬چيزی از سروصدای خانه کاسته نشد‪.‬زن ها با گيس های‬
‫تنگ بافته و آستين ها ی بال زده چاک يخه هايی که از بس برای شير دادن بچه ها‬
‫پايين کشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود‪ ،‬عجله می کردند ؛ احياط می کردند‪.‬‬
‫به هم کمک می کردند ؛ و برای راه انداختن بساط سمنو شور و هيجانی داشتند‪.‬‬
‫همه تند و تند می رفتند و می آمدند ؛ به هم تنه می زدند ؛ سلم می کردند ؛ شوخی‬
‫می کردند ؛ متلک می گفتند ‪ ،‬يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهای همديگر‬
‫نيش و کنايه رد و بدل می کردند ‪:‬‬
‫«وای عمقزی پسرت رو ديدم ‪.‬حيوونی چه لغر شده بود!اين عروس حشريت‬
‫بگو کمتر بچزونتش‪».‬‬
‫«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر‪.‬هنوز دهنت بوی شير ميده‪».‬‬
‫«اوا صغرا خانم !خاک بر سرم !ديدی نزديک بود اين زهرای جونم مرگ شده‬
‫هووی تورم خبر کنه‪.‬اگر اين مادر فولد زره خبردار می شد‪ ،‬همه هوردود می ‪-‬‬
‫کشيديم و مثل اين دودها می رفتيم هوا‪».‬‬
‫«ای بابا !اونم يک بنده خدا است ‪.‬رزق مارو که نمی خورده‪».‬‬
‫«پس رزق کی رو می خوره؟اگه اين عفريته پای شوهرت ننشسته بود که حال و‬
‫روزگار تو همچين نبود‪».‬‬
‫جمله آخر را مريم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود‪.‬از آن طرف‬
‫می گذشت و می خواست به صندوق خانه ببرد‪.‬دم در صندوق خانه ‪ ،‬رو به خواهرش‬
‫که پا به پای او می آمد‪ ،‬آهسته افزود‪:‬‬
‫«می بينی خواهر ؟کرم از خود درخته‪.‬همين خاله خانباجی های بی شعور و پپه هستند‬
‫که شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره ‪».‬‬
‫«راستی آبجی خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»‬
‫«ايشال که ترکمون بزنه ‪.‬ميگن سه روزه داره درد می بره‪.‬سرتخته مرده شور خونه!‬
‫حاجی قرمساق منم لبد الن بالی سرش نشسته ‪ ،‬عرق پيشونيش رو پاک می کنه‪.‬‬
‫بی غيرت فرصت رو غنيمت دونسته‪».‬‬
‫«نکنه واسه همين بوده که امسال گندم بيشتری سبز کردی‪».‬‬
‫«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سرکوفت می زنی؟»‬
‫و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حياط بود‪.‬‬
‫«بريم سری به اجاق بزنيم خواهر!يک من گندم امسال ‪ ،‬کيله رو از دستم دربرده‪.‬‬
‫تو هم نيگاهی بکن!هر چی باشه کدبانوتر از منی‪».‬‬
‫و دم در مطبخ که رسيدند ‪ ،‬مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايی کرد که ظرف‬
‫می شستند ‪ ،‬يا بچه کوچولوهاشان را سرپا می گرفتند‪ ،‬يا شلوارهای خيس شده بچه ها‬
‫را لبه ايوان پهن می کردند‪ ،‬يا سرهاشان را توی يخه هم کرده بودند و چيزی می گفتند‬
‫و کرکر می خنديدند‪.‬و گفت ‪:‬‬
‫«آهای!قلچماق ها و دخترهاش بيآند‪.‬حال وقتشه که حاجت بخواهين‪».‬‬
‫و خنده کنان به خواهرش گفت ‪:‬‬
‫«حال ديگه به هم زدنش زور می بره‪.‬ديگه کار خورده و خوابيده ها است‪».‬‬
‫و از پله ها پايين رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دختهای پا به بخت و زن های‬
‫قد و قامت دار‪.‬‬
‫مريم خانم امسال به نذر پنج تن ‪ ،‬يک من گندم بيش تر از سال های پيش سبز کرده بود‪.‬‬
‫بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت‪.‬پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر‬
‫کرايه می کردند و وقتی دم می کشيد ‪ ،‬از سربار برمی داشتند ‪.‬واين همه ظرف هم لزم‬
‫نبود‪.‬اما امسال از همان اول کار‪ ،‬عزا گرفته بودند‪.‬فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را‬
‫آورده بودند و به متولی مسجد ‪-‬که آن را روی سرش هن هن کنان و صلوات گويان از‬
‫در چهار اطاق تو آورده بود‪-‬دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند که اجاق برايش‬
‫کوچک است ‪ ،‬فرستاده بودند از توی زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامی کهنه آورده بودند که‬
‫خدا عالم است چند سال پيش ‪ ،‬از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ‬
‫اجاق موقتی درست کرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند‪.‬وقتی هم که پاتيل را آب گيری‬
‫می کردند ‪ ،‬تابيست و چهار سطل شمرده بودند ‪ ،‬ولی از بس بچه ها شلوغ کرده بودند‬
‫و خاله خانباجی ها صلوات فرستاده بودند ‪ ،‬ديگر حساب از دستشان در رفته بود‪.‬‬
‫بعد هم فرش يکی از اتاق ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند ‪ ،‬دسته دسته‬
‫دور اتاق و توی اطاقچه ها چيده بودند ‪.‬هرچه کاسه و بشقاب مس بود ‪ ،‬هرچه‬
‫چينی و بدل چينی بود و هرچه سينی و مجمعه داشتند‪ ،‬همه را آورده بودند‪.‬ته‬
‫صندوق ها را هم گشته بودند و چينی مرغی های قديمی را هم بيرون آورده‬
‫بودند که در سراسر عمر خانواده ‪ ،‬فقط موقع تحويل حمل و سربساط هفت سين‬
‫آفتابی می شود‪ ،‬و يا در عروسی و خدای نکرده عزايی‪.‬‬
‫فاطمه ‪ ،‬دختر پا به بخت مريم خانم ‪ ،‬يک طرف اتاق خانه را تخت چوبی‬
‫گذاشته بود و ظرف های قيمتی را روی آن چيده بود و ظرف های ديگر را‬
‫به ترتيب کوچکی و بزرگی آن ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود‬
‫و دو ساعت پيش ناهار که خورده بودند ‪ ،‬به مادرش خبر داده بود که جمعا‬
‫هشتاد وشش تا کاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوری و ماست خوری‬
‫و سينی و لگن جمع شده‪.‬و مادرش که با عمقزی مشورت کرده بود ‪ ،‬به اين‬
‫نتيجه رسيده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسايه ها را صدا کرده‬
‫بود و خواسته بود هرکدامشان هر چه ظرف زيادی دارند بياورند و اين سفارش‬
‫را هم کرده بود که ‪:‬‬
‫«اما قربون شکلتون ‪ ،‬دلم می خواد فقط مس و تس بيآريد ها‪...‬اگه چينی‬
‫باشه ‪ ،‬نبادا خدای نکرده يکيش عيب کنه و روسياهی به من بمونه‪».‬‬
‫و حال زن های همسايه ‪-‬که چادرشان را دور کمرشان پيچيده و گره‬
‫زده بودند ‪-‬پشت سر هم از راه می رسيدند و دسته دسته ظرف های مس‬
‫خودشان را می آوردند و به فاطمه خانم می سپردند‪.‬و فاطمه ظرف های‬
‫هر کدام را می شمرد و تحويل می گرفت و با کوره سوادی که داشت‪،‬‬
‫سنجاق زلفش را در می آورد و بانوک آن روی گچ ديوار می نوشت‪:‬‬
‫«گلين خانم ‪ ،‬يک دست کاسه لعابی‪-‬همدم سادات‪ ،‬دوتالگنچه روحی‪-‬‬
‫آبجی بتول ‪ ،‬سه تا باديه مس‪»...‬‬
‫دو نفر هم پارچ آورده بودند و ي‪ :‬نفر هم سطل ‪.‬و فاطمه پيش خود‬
‫فکر کرده بود ‪:‬‬
‫«چه پرمدعا!»‬
‫و ظرف ها را که تحويل می گرفت ‪ ،‬می گفت ‪:‬‬
‫«خودتون هم نشونش بکنين که موقع بردن ‪ ،‬گم و گور نشه!»‬
‫«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم جون خودت که ماشاال سواد داری و‬
‫صورت ور می داری‪».‬‬
‫« نه آخه محض احتياط ميگم‪.‬کار از محکم کاری عيب نمی کنه‪».‬‬
‫و همسايه ها که هر کدام توی کوچه يا دالن خانه کاسه و باديه خودشان را‬
‫شمرده بودند و حتی با نوک کاردی يآ چيزی زير کعبش را خطی يا دايره ای‬
‫کشيده بودند و نشان کرده بودند ‪ ،‬خودشان را بی اعتنا نشان می دادند و پشت‬
‫چشم نازک می کردند و می رفتند‪ .‬زن ميراب محل هم يکی از همين همسايه ها‬
‫بود که کاسه و باديه می آوردند ‪ .‬بچه به بغل آمد و از زير چادرش يک‬
‫جام مس را با سرو صدا روی تخت گذاشت و گفت ‪:‬‬
‫«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها که ظرف پيدا نميشه‪».‬‬
‫فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف های همسايه ها را‬
‫روی گچ ديوار جمع می زد‪ ،‬برگشت و چشمش به جام مس که افتاد‬
‫برق زد و بعد نگاهی به صورت زن ميراب انداخت و گفت ‪:‬‬
‫«اختيار دارين خانم جون ‪ ،‬واسه خود نمايی که نيست‪.‬اجرتون با حضرت‬
‫زهرا‪».‬‬
‫و روی ديوار علمتی گذاشت و زن ميراب که رفت ‪ ،‬جام را برداشت‬
‫و روی نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگری به‬
‫آن زد و طنين زنگ آن را به دقت شنيد‪.‬بعد آن را به گوش خود نزديک‬
‫کرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه ای ديگر به آن زد و صدای کش دار‬
‫و زيل آن را گوش کرد و يک مرتبه تمام خاطراتی که با اين صدا و اين جام‬
‫همراه بود ‪ ،‬در مغزش بيدار شد‪.‬به يادش آ»د که چند بار با همين جام زمين‬
‫خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب می خورد ‪،‬‬
‫از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ که نمی گذاشتند‬
‫زياد توی آينه نگاه کند ‪ ،‬چه قدر در آب همين جام مسی صورتش را برانداز‬
‫کرده بود و دست به زلف هايش فرو کرده بود و عاقبت به يادش آ»ده که چهار‬
‫سال پيش ‪ ،‬در يکی از همطن روزهای سمنو پزان ‪ ،‬جام گم شد و هر چه گشتند ‪،‬‬
‫گيرش نيآوردند که نيآوردند ‪ .‬يک بار ديگر هم آن را به صدا درآورد و اين بار‬
‫بايک کاسه مس ديگر به آن ضربه ای زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و‬
‫بلند بود که خواهرش رقيه از پای سماور بلند شد و به هوای صدا به دو آمد و‬
‫چشمش که به جام افتاد ‪ ،‬پريد آن را گرفت و گفت ‪:‬‬
‫«الهی شکر خواهر!ديدی گفتم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر کرده بودم‪».‬‬
‫«هيس !صداشو درنيار‪.‬بدو در گوش مادر بگو بيآد اين جا‪».‬‬
‫دو دقيقه بعد ‪ ،‬مادر نفس زنان ‪ ،‬با چشم های پف کرده و صورت گل انداخته ‪،‬‬
‫خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد ‪ ،‬گفت ‪:‬‬
‫« آره ‪.‬خودشه‪.‬تيکه تيکه اسباب جهازم يادمه ‪ ،‬ذليل شين الهی !کدوم‬
‫پدر سوخته آوردش؟»‬
‫«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش ‪.‬يعنی کار خودشه؟»‬
‫مادر پشت دستش را که پای اجاق سوخته بود ‪ ،‬به آب دهان تر کرد و گفت ‪:‬‬
‫«پس چی؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگی برميآد‪.‬گوسفند قربونی رو تا‬
‫چاشت نمی رسونند‪».‬‬
‫«حال چرا گناه مردمو می شوری مادر؟»‬
‫«چی ميگی دختر؟يعنی شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و‬
‫باديه مس؟فعل صداشو در نيآر‪.‬يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو‬
‫بکشيم‪.‬بابای قرمساقت که آمد ‪ ،‬ميگم با خود ميراب قضيه رو حل کنه‪.‬کارت‬
‫هم تموم شد ‪ ،‬در و قفل کن که مال مردم حيف و ميل نشه‪.‬خودتم بيا دو سه تا‬
‫دسته بزن شايد بختت واز شه‪».‬‬
‫«ای مادر!اين حرف ها کدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستی جلوی‬
‫بابام رو بگيری؟»‬
‫مادر باز پشت دستش را بازبان تر کرد و اخمش را توی هم کشيد و گفت ‪:‬‬
‫«خوبه ‪.‬خوبه ‪.‬تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم می دونم و دختر‬
‫پيغمبر‪.‬تا حاجتم رو نگيرم‪ ،‬دست از دامنش ور نمی دارم‪.‬پاشو بيا که ديگه‬
‫هم زدنش از پير پاتال ها برنميآد‪».‬‬
‫و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند که باز حياط پر شد از جنجال بچه ها‬
‫که بکوب بکوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتای از آن ها که آخر همه بودند‬
‫گريه کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتی که ‪:‬‬
‫«اين عباس به اونای ديگه دو تا آب نبات داد‪ ،‬به ما يکی‪.‬اوهوو اوهوو‪»...‬‬
‫خاله تازه داشت بچه ها را آرام می کرد و در پی نقشه ای بود که همه شان را دنبال‬
‫نخود سياه ديگری بفرستند ‪ ،‬که يک مرتبه شلپ صدايی بلند شد و يکی از زن ها‬
‫فرياد کشيد‪.‬بچه اش توی حوض افتاده بود‪ .‬دور حوض می دويد و سوز و بريز‬
‫می کرد‪.‬چه بکنند؟چه نکنند؟حوض گود بود و کسی آب بازی نمی دانست و‬
‫مردها را هم که دست به سرکرده بودند ‪.‬ناچار فاطمه خانم ‪ ،‬همان طور با‬
‫لباس پريد توی حوض و بچه را درآورد که تا نيم ساعت از دهان و دماغش‬
‫آب می آمد و مثل ماست سفيد شده بود و برای مادرش نبات آب سرد درست‬
‫کردند و شانه هايش را ماليدند‪.‬و فاطمه که از درحوض آمده بود ‪ ،‬پيراهن‬
‫به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان‬
‫شده بود و برجستگی سينه اش می لرزيد‪.‬هوله آوردند و چادر نماز دورش‬
‫گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سرخشک کن قرمز به سرش‬
‫بستند و به عجله بردندش توی مطبخ‪.‬‬
‫ديگر چيزی به دم کردن پاتيل نمانده بود ‪.‬مرتب سه نفری پای آن کشيک‬
‫می دادند و با يک بيلچه دسته دار و بلند ‪ ،‬سمنو را به هم می زدند که ته‬
‫نگيرد و نسوزد ‪.‬اولی که خسته می شد ‪ ،‬دومی‪ ،‬و بعد از او سومی‪.‬‬
‫توی مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبی که از‬
‫چشم هايشان راه می افتاد و صورتشان را می سوزاند ‪ ،‬با دامن پيراهن‬
‫پاکش می کردند و گرمای اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس می کردند‪.‬‬
‫در بزرگ مسی پاتيل را حاضر کرده بودند و رويش خاکستر ريخته بودند و‬
‫منتظر بودند که فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند‬
‫تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير آن را بکشند و روی درش بريزند ‪...،‬‬
‫که اي داد بی داد !يک مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسی را دنبال‬
‫آشيخ عبدال نفرستاده اند ‪.‬فريادش از همان توی مطبخ بلند شد که ‪:‬‬
‫«آهای عباس ذليل شده!جای اين همه عذاب دادن ‪ ،‬بدو آشيخ عبدال رو خبر کن‬
‫بياد ‪.‬خونه ش رو بلدی؟»‬
‫و خاله خانم آب نباتی يک پنج قرانی ديگر از کيفش و از مطبخ رفت بيرون که کف‬
‫دست عباس بگذارد و روانه اش کند‪.‬و حال ديگر عرق از سرو روی فاطمه ‪ ،‬دختر‬
‫پا به بخت مريم خانم ‪ ،‬راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتيل رسيده بود‪.‬پاتيل را‬
‫دم کردند و سرو روی دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارويی‬
‫زدند و خاکسترها و ذغال های نيم سوز را زير اجاق کردند و چند تا کناره گليم‬
‫آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش کردند و دخترهای بی شوهر را بيرون‬
‫فرستادند و يک صندلی برای روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها‬
‫چادر سر کرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث کسای آشيخ‬
‫عبدال نشستند‪.‬‬
‫با اين که آتش زير پاتيل را کشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ‪ ،‬همه عرق‬
‫می ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد می زدند و سکينه ‪-‬کلفت خانه‪-‬‬
‫ترق و توروق از پله ها بال می رفت و پايين می آمد و چای و قليان می آورد و‬
‫بادبزن به دست زن ها می داد‪ .‬بيست و چند نفری بودند ‪.‬يک قليان زير لب‬
‫عمقزی گل بته بود که ميان مريم خانم و خواهرش پای پله مطبخ نشسته بود و‬
‫دسته های چارقد ململش روی زانوهايش افتاده بود و يکی ديگر زير لب بی بی زبيده ؛‬
‫که مادر شوهر خاله خانم آب نباتی بود و کور بود و چشم های ماتش را به يک نقطه‬
‫دوخته بود‪.‬عمقزی گل بته همان طور که دود قليان را درمی آورد؛ با خاله آب نباتی‬
‫حرف می زد‪:‬‬
‫«دختر جون!صدبار بهت گفتم اين دکتر مکترها رو ول کن!بيا پهلوی خودم تا‬
‫سرچله آبستنت کنم!»‬
‫«عمقزی !من که جری ندارم ‪ .‬گفتی چله بری کن ‪،‬کردم‪.‬گفتی تو مرده شور خونه‬
‫از روی مرده بپر که پريدم و نصف گوشت تنم آب شد‪.‬خدا نصيب نکنه‪.‬هنوز يادش‬
‫که می افتم تنم می لرزه‪.‬گفتی دوا به خورد شوهرت بده که دادم‪.‬خيال می کنی روزی چهل‬
‫تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن‪،‬کار آسونی بود؟اونم يک هفته تموم؟بقال چقال که هيچی ‪،‬‬
‫ديگه همه مشتری های چلوکبابی زير بازارچه هم منو شناخته بودن‪.‬می بينی که از هيچی‬
‫کوتاهی نکرده ام‪.‬اما چی کار کنم که قسمتم نيست‪.‬بايس بچه های طاق و جفت مردمو ببينم‬
‫و آه بکشم‪.‬شوهرم هم که دست وردار نيست و تازه به کله اش زده که دوا و درمون‬
‫پيش اين دکترا فايده نداره ‪.‬می خواد ورم داره ببره فرنگستون‪».‬‬
‫«واه!واه!سربرهنه تو ديار کفرستون !همينت مونده که تن و بدنت رو بدی به دست اين‬
‫کافرهای خدانشناس؟تازه مگه خيال می کنی چه غلطی می کنن؟فوت و فن کار همشون‬
‫پيش خودمه‪.‬نطفه سگ و گربه رو می گيرن می کنن تو شکم زن های مردم‪».‬‬
‫«حال که جرفه عمقزی ‪ .‬نه اون پولش رو داره ‪ ،‬نه من از خونه بابام آوردم‪.‬‬
‫خرج داره؛بی خودی که نيست‪».‬‬
‫عمقزی ذغال های نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو کرد و رو به مريم خانم‬
‫گفت ‪:‬‬
‫«خوب مادر ‪ ،‬تو چيکار کردی؟»‬
‫«هيچی ‪.‬همين جوری چشم به راهم‪.‬دلم مثل سير و سرکه می جوشه‪.‬‬
‫با اين تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف العمر شده ام ‪.‬حتما دخترکم رو‬
‫چشم زده اند‪.‬از اين عفريته هم هيچ خبری نشد‪».‬‬
‫«اگه هرچی گفتم کردی ‪ ،‬خيالت تخت باشه ‪.‬آخرش به کی دادی برد‪».‬‬
‫مريم خانم نگاهی به اطراف افکند و همه را پاييد که دو به دو و سه به سه گپ‬
‫می زدند و چای می خوردند؛ آهسته درگوش عمقزی گفت ‪:‬‬
‫«تو اين زمونه به کی ميشه اطمينون کرد؟اين دختره سليطه هم که زير بار نرفت‪.‬‬
‫پتياره !آخرش خودم بردم‪.‬به هوای اين که سمنوپزون نزديکه و رفع کدورت‬
‫کرده باشم ‪ ،‬رفتم خونش که مثل واسه امروز دعوتش کنم ‪.‬می دونستم که همين‬
‫روزها پابه ماهه‪.‬ده ‪-‬يا دوازده روز‪-‬درست يادم نيست ‪ .‬من که هوش و حواس‬
‫ندارم‪.‬سر وروی همديگه رو بوسيديم و مثل آشتی هم کرديم‪.‬به حق فاطمه زهرا‬
‫درست مثل اينکه لب افعی رو می بوسيدم‪.‬فاطمه هم باهام بود‪.‬يک خرده که‬
‫نشستيم‪ ،‬به هوای دست به آب رسوندن ‪ ،‬اومديم بيرون‪.‬آب انبارشون يه‬
‫پنجره تو حياط داره که جلوش نرده آهنی گذاشتن ‪.‬همچی که از جلوش رد‬
‫می شدم ‪ ،‬انداختمش تو آب انبار ‪.‬اما نمی دونی عمقزی!نمی دونی چه‬
‫حالی شده بودم‪.‬آن قدر تو خل معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم‪ .‬خيال‬
‫کرده بود باز قلبم گرفته ‪.‬رنگ به صورتم نمانده بود‪.‬اين قلب پدر سگ‬
‫صاحاب داشت از کار می افتاد‪.‬پدر سوخته لگوری خيلی هم به حالم‬
‫دل سوزوند‪.‬و با اون خيکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد‪.‬‬
‫هيشکی هم بو نبرد‪.‬اما نمی دونم چرا دلم همين جور شور می زنه‪.‬‬
‫می دونی که شوهر قرمساقم ‪ ،‬صبح تا حال رفته اون جا‪.‬نه خبری ‪.‬‬
‫نه اثری ‪.‬دلم داره از حلقم بيرون مياد‪».‬‬
‫«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پک قليون بکش حالت جا می آد‪».‬‬
‫«واه ‪،‬واه ‪ ،‬با اين قلبی که من دارم؟پس می افتم عمقزی!»‬
‫«هان؟چيه ننه جون؟»‬
‫«اگه يه چيزی ازت بپرسم بدت نميآد؟»‬
‫«چرا بدم بياد ننه جون؟»‬
‫«راستشو بگو ببينم عمقزی ‪ ،‬توش چی چی ها ريخته بودی؟»‬
‫عمقزی لب از نی قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم‬
‫دوخت و پرسيد ‪:‬‬
‫«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم ميره ‪».‬‬
‫«می دونی چيه عمقزی؟آخه سه روز بعدش همه ماهی های آب‬
‫انبارشون مردند‪».‬‬
‫«خوب فدای سرت ننه ‪.‬قضا و بل بوده‪.‬به جون ماهی ها خورده ‪.‬‬
‫کاش به جون هووت خورده بود ‪.‬اگه بچه دار بشه و تورو پيش‬
‫شوهرت سکه يه پول بکنه ‪ ،‬بهتره يا ماهی های آب انبارشون بميره ؟»‬
‫«آخه عمقزی بديش اينه که فرداش آب انبار رو خالی کردن‪.‬يعنی‬
‫نکنه بو برده باشن؟»‬
‫«نه ‪ ،‬ننه ‪.‬اون طلسم يه روزه آب شده‪.‬خيالت تخت باشه‪.‬الهی‬
‫به حق پنش تن که نوميد برنگردی!»‬
‫و سرش را رو به طاق کرد و زير لب زمزمه ای را با دود قليان بيرون‬
‫فرستاد‪.‬و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود که صدای بی بی‬
‫زبيده از آن طرف مطبخ بلند شد که به يک نقطه مات زده ‪ ،‬می پرسيد‪:‬‬
‫«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فکری کردی؟»‬
‫«چه فکری دارم بکنم بی بی ؟منتظر بختش نشسته ‪.‬مگه ما چکه‬
‫کرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ‪ ،‬تا يک قرمساقی آمد دستمون رو گرفت‬
‫و ورداشت و برد‪.‬باز رحمت به شير ماکه گذاشتيم دخترمون سه تا کلس‬
‫هم درس بخونه‪ .‬ننه بابای ما که از اين هم در حقمون کوتاهی کردند‪.‬‬
‫خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه‪».‬‬
‫«ای ننه ‪.‬دعا کن پيشونيش بلند باشه ‪.‬درس خونده هاشم اين روزها‬
‫بی شوهر می مونن‪.‬غرضم اينه که اگه يه جوون سر به زير و پا به راه‬
‫پيدا بشه ‪ ،‬مبادا به اين بهونه های تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت‬
‫بزنی!»‬
‫مريم خانم خودش را به عمقزی نزديک کرد و به طوری که خواهرش هم‬
‫بشنود ‪ ،‬گفت ‪:‬‬
‫«دومادی که اين کورمفينه واسه دخترم پيدا کنه ‪ ،‬ليق گيس خودشه ‪.‬‬
‫مگه چه گلی به سر خواهرم زده که ‪»...‬‬
‫خاله خانم آب نباتی تبسمی کرد و برای اين که موضوع را برگردانده‬
‫باشد ‪ ،‬رو به مادر شوهر خود گفت ‪:‬‬
‫«خانم بزرگ !ديدين گفتم يک من بادوم و فندق کمه ؟به زور اگه به هر‬
‫کاسه ای يک دونه برسد‪».‬‬
‫«ننه اسراف حرومه‪.‬فندوق و بادوم سمنو ‪ ،‬شيکم سير کن که نيست‪.‬‬
‫خدا نذرت رو قبول کنه‪.‬يه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره‪»...‬‬
‫حرف بی بی زبيده تمام نشده بود که سکينه تق تق کنان از پله ها آمد‬
‫پايين و در گوش مريم خانم چيزی گفت و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد‬
‫يک زن باريک و دراز ‪ ،‬با موهای جو گندمی ‪-‬که چادر نمازش را دور کمرش‬
‫گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده ای روی سر داشت‪-‬پايش را از‬
‫آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلم بلندی کرد و همان جا جلوی‬
‫مريم خانم ‪ ،‬که قلبش مثل دنگک رزازها می کوبيد ‪ ،‬نشست و لگن را‬
‫از روی سرش برداشت و گذاشت زمين‪.‬بعد نفس تازه کرد و بی اين که‬
‫چادرش را از کمرش باز کند يا سرلگن را بردارد ‪ ،‬گفت ‪:‬‬
‫«خانم سلم رسونند و فرمودند الهی شکر که نذرتون قبول شد‪».‬‬
‫مريم خانم چنان دست و پای خودش را گم کرده بود که ندانست چه‬
‫جواب بدهد‪.‬عمقزی قليانش را از زير لب برداشت و درحالی که يک‬
‫چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريک و دراز ‪ ،‬مردد ماند‪.‬‬
‫همه زن هايی که به انتظار حديث کسای آشيخ عبدال ‪ ،‬دور تادور مطبخ‬
‫نشسته بودند ‪ ،‬می دانستند که زن باريک و دراز ‪ ،‬کلفت هووی مريم خانم‬
‫است و بيش ترشان هم می دانستند که همين روزها هووی مريم خانم قرار‬
‫است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزی نمی دانستند‪.‬ناچار به هم نگاه می کردند‬
‫و پچ پج راه افتاده بود و بی بی زبيده که چيزی نمی ديد ‪ ،‬تند تند پک به‬
‫قليان می زد و گوش هايش را تيز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل‬
‫دستی اش ‪ ،‬خاله زهرا ‪ ،‬می زد و می پرسيد ‪:‬‬
‫«يه هو چی شد ننه ؟هان؟»‬
‫خاله زهرا که خيال کرده بود لگن به اين بزرگی را برای سمنو آورده اند ‪،‬‬
‫هر هر خنديد و آهسته در گوش بی بی زبيده ‪-‬همان طور قليان می کشيد‬
‫و بی تابی می کرد‪-‬گفت ‪:‬‬
‫«خدا رحم کنه به اين اشتها!لگن به اين گندگی!»‬
‫مريم خانم همين طور خشکش زده بود و قلبش می کوبيد و جرات نداشت‬
‫حتی دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد‪.‬عاقبت عمقزی گل بته‬
‫تکانی خورد و قليانش را که مدتی بود ساکت مانده بود ‪ ،‬کنار زد و درحالی که‬
‫می گفت ‪:‬‬
‫«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»‬
‫دست کرد و سرپوش لگن را برداشت ‪ ،‬که يک مرتبه مريم خانم جيغی کشيد‬
‫و پس افتاد‪.‬مطبخ دوباره شلوغ شد‪.‬دخترهای مريم خانم خودشان را‬
‫با عجله رساندند و به کمک خاله نباتی ‪ ،‬مادرشان را کشان کشان بيرون‬
‫بردند‪ .‬زن هايی که آن طرف مطبخ و در پناه پاتيل نشسته بودند و چيزی‬
‫نديده بودند ‪ ،‬هجوم آورده بودند و سرک می کشيدند و چيزی نمانده بود که‬
‫پاتيل از سر بار برگردد‪.‬اما عمقزی گل بته‪ ،‬به چابکی در لگن را گذاشته‬
‫بود و فکرهايش را هم کرده بود و می دانست چه بايد بکند‪.‬فريادی‬
‫کشيد و سکينه را صدا زد ‪.‬همه ساکت شدند و آن هايی که هجوم آورده‬
‫بودند ‪ ،‬سرجاهايشان نشستند و قتی که سکينه از پلکان مطبخ پايين آمد ‪،‬‬
‫عمقزی به او گفت ‪:‬‬
‫«همين النه ‪ ،‬چادرتو ميندازی سرت !اين لگنو ورمی داری می بری خونه‬
‫صاحبش!از قول ما سلم می رسونی و ميگی آدم تخم مول خودش رو‬
‫نميذاره تو طبق ‪ ،‬دور شهر بگردونه !فهيمدی؟»‬
‫«بله‪».‬‬
‫سکينه اين را گفت و لگن را روی سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بال‬
‫نرفته بود که آشيخ عبدال ياال گويان و عصازنان از پلکان سرازير شد و‬
‫زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند‪.‬و وقتی‬
‫آشيخ عبدال روی صندلی نشست شروع کرد به خواندن روضه حديث کسا‬
‫که «بابی انت و امی يا ابا عبدال‪»...‬تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود‬
‫و صدای ناله بريده بريده اش از آن طرف حياط تا پای پاتيل سمنو می آمد‪»...‬‬

‫******************************* *‬

‫خانم نزهت الدوله‬

‫خانم نزهت الدوله گرچه تا به حال سه تا شوهر کرده و شش بار زاييده و دوتا از‬
‫دخترهايش هم به خانه داماد فرستاده شده اند ‪ ،‬و حال ديگر برای خودش مادربزرگ‬
‫شده است ‪ ،‬باز هم عقيده دارد که پيری و جوانی دست خود آدم است‪.‬وگرچه سر‬
‫و همسر و خويشان و دوستان می گويند که پنجاه سالی دارد ‪ ،‬ولی او هنوز دو دستی‬
‫به جوانی اش چسبيده و هنوز هم در جست و جوی شوهر «ايده آل»خود به اين در‬
‫و آن در می زند‪.‬‬
‫هفته ای يک بار به آرايشگاه می رود و چين چروک های پيشانی و کنار دهان و زير‪-‬‬
‫چشمهايش را ماساژ می دهد‪.‬موهايش را مثل دخترهای تازه عروس می آرايد ؛يعنی‬
‫با سنجاق و گيره بال می زند‪.‬پيراهن های «اورگاندی» و تافته می پوشد ‪ ،‬با‬
‫سينه های باز و دامن های «کلوش»‪.‬و روزی يک جفت دستکش سفيد هم عوض‬
‫می کند‪.‬روزی سه ساعت از وقتش را پای آينه می گذراند‪.‬ده ساعت می خوابد‬
‫و باقی مانده را صرف ديد و بازديدهايش می کند ‪ ،‬و حال ديگر همه دوستان و اقوام‬
‫می دانند که اگر به خانه شان می آيد و اگر در سو گ و سرورشان شرکت می کند‬
‫و اگر گل ها و هديه های گران ‪-‬برای زايمان ها و ازدواج ها و خانه عوض ‪-‬‬
‫کردن هاشان ‪-‬می برد ‪ ،‬و اگر برای تازه عروس ها پا کشا می دهد ‪ ،‬همه برای اين‬
‫است که با آدم تازه ای ‪-‬يعنی مرد تازه ای‪-‬آشنا شود ؛ چون ديگر هيچ يک از خويشان‬
‫و دوستان دور و نزديک باقی نمانده است که لاقل يکی دوبار برای خانم نزهت الدوله‬
‫وساطت نکرده باشد و سراغی از شوهر«ايده آل»به او نداده باشد‪.‬‬
‫خانم نزهت الدوله ‪ ،‬قد بلندی دارد و اين خودش کم چيزی نيست‪.‬دماغش گرچه‬
‫خيلی باريک است ولی ‪...‬ای‪...‬بفهمی نفهمی ميلی به سمت راست دارد‪.‬البته نه‬
‫خيال کنيد کج است ‪.‬ابدا!اگر کج بود که فورا می رفت و با يک جراحی (پلستيک)‪،‬‬
‫راستش می کرد‪.‬فقط يک کمی نمی شود گفت عيب ‪ ،‬بلکه همان يک کمی ميل به سمت‬
‫راست دارد‪.‬صدايش خيلی نازک است ‪.‬وقتی حرف می زند‪،‬هرگز اخم نمی کند و‬
‫ابروها و کنار دهانش ‪ ،‬وقتی می خندد ‪ ،‬اصل تکان نمی خورد‪.‬ماهی پانصد تومان خرج‬
‫توالت و ماساژ را که نمی شود با يک خنده گل و گشاد به هدر داد!باری ‪ ،‬موهايش را‬
‫هفته ای يک بار رنگ می کند‪.‬الحق بايد گفت که بناگوش وسيعی دارد و از آن بهتر‬
‫گوش های بسيار ظريف و کوچکی ‪.‬اما حيف که ناچار است يکی از اين گوش های‬
‫ظريف را فدای پيچ و تاب موهای خود کند‪(.‬فر)موهايش ‪ ،‬از مسواکی که هر روز‬
‫به دندان هايش می کشد مرتب تر است و درست است که گردنش کمی ‪-‬البته باز هم‬
‫بفهمی نفهمی‪-‬دراز است ‪ ،‬ولی با دستمالی که به گردن می بندد ‪ ،‬يا گردنبندهای پهنی‬
‫که دوسه دور ‪ ،‬دور گردن می پيچد ‪ ،‬چه کسی می تواند بفهمد؟‬
‫باری ‪ ،‬گرچه خانم نزهت الدوله کوچک ترين فرزند پدر و مادرش بوده است‪ ،‬ولی‬
‫زودتر از خواهرهای ديگر شوهر کرده بود ه و اين روزها خودش هم افتخارآميز‬
‫اعتراف می کند که سرو گوشش حسابی می جنبيده است‪.‬شوهر يکی از خواهرهايش‬
‫وزير است و شوهر آن ديگری ‪،‬چهارسال پيش ‪ ،‬در تيمارستان ‪ ،‬خودکشی کرد‪.‬‬
‫خانم نزهت الدوله هنوز بيست سالش نشده بود که شوهر کرد‪.‬شوهرش عضو‬
‫وزارت خارجه بود‪.‬از خانواده های معروف بود و گذشته از آن پول دار بود‪.‬‬
‫راستش را بخواهيد گرچه به هر صورت عشق و عاشقی آن دو را به هم رسانده‬
‫بود‪ ،‬اما هم خانواده عروس و هم خانواده داماد ‪ ،‬حساب های همديگر را خوب وارسی‬
‫کرده بودند ‪ ،‬و بی گدار به آب نزده بودند ‪.‬برادر داماد ‪،‬معاون وزارت خارجه‬
‫بود و پدر خانم نزهت الدوله وزير داخله ‪.‬اين بود که در و تخته خوب به هم‬
‫جور شد ‪.‬باری‪،‬تا خانم نزهت الدوله آمد مزه عشق و عاشقی را بچشد که بچه دار‬
‫شدند و عر و بوق بچه ‪ ،‬جای بگو و بخندهای اول زندگی را گرفت و هنوز بچه شان‬
‫دوساله نشده بود که شوهرش والی مازندران شد‪.‬پدر خانم هنوز نمرده بود و وزير‬
‫داخله بود و برای جمع و جور کردن زمين های مازندران و يک کاسه کردن خرده‬
‫ملک های بی قواره آن جا‪،‬احتياج به آدم کارآمد و امينی مثل دامادش داشت‪.‬زن و‬
‫شوهر ‪ ،‬ناچار شش سال آزگار در مازندران ماندند‪.‬درست است که شوهر همه کاره‬
‫بود و از شير مرغ تا جان آدمی زاد در دسترس خانم نزهت الدوله بود ‪ ،‬اما ديگر‬
‫کار به جايی کشيده بود که وقتی ميرزا منصورخان‪-‬شوهر خانم نزهت الدوله‪-‬از‬
‫در تو می آمد‪،‬حوصله نداشت از فرق سر تا نوک پای خانم را ببوسد و در وليت‬
‫غربت ‪ ،‬کار عشق و عاشقی اصل ته کشيده بود و بچه ها ناچار جای همه چيز‬
‫را گرفتند و خانم که در خانه کار ديگری نداشت ‪ ،‬برای رفع کسالت هم شده ‪،‬‬
‫تا توانست بچه درست کرد‪.‬سه تا دختر ديگر و يک پسر ‪.‬ميرزا منصور خان‬
‫کم کم در خانه هم رسمی شده بود و با زنش همان رفتاری را می کرد که با‬
‫رييس نظميه ايالتی‪.‬زنش را خانم صدا می کرد و به وسيله نوکر کلفت ها‬
‫احوالش را می پرسيد و اتاقش را جدا کرده بود و با اجازه وارد اتاق زنش‬
‫می شد و بدتر از همه اينکه ديگر نمی خواست زنش او را منصور تنها صدا کند‪.‬‬
‫می خواست در خانه هم مثل هر جای ديگر (حضرت والی)باشد‪.‬و اين‬
‫ديگر برای خانم نزهت الدوله تحمل ناپذير بود‪.‬برای او که اين همه احساساتی‬
‫و عاشق پيشه بود و عارش می آمد که از خانه پا بيرون بگذارد و با زن های‬
‫وليتی و چلفته روسا رفت و آمد کند و اين همه تنها مانده بود و در وليت غربت‬
‫اين همه احتياج به صميميت داشت و فقط دلش به بچه هايش خوش بود!بدتر از‬
‫همه اين که هر وقت پا از خانه بيرون می گذاشت ‪ ،‬هزاران شاکی ‪ ،‬با عريضه‬
‫های طاق و جفت ‪ ،‬سرراهش سبز می شدند و حوصله اش را سر می بردند‬
‫و برای او که اصل کاری به اين کارها نداشت ‪ ،‬اين يکی ديگر خيلی تحمل ‪-‬‬
‫ناپذير می نمود‪.‬ولی خانم نزهت الدوله باز هم صبر کرد‪.‬درست است که‬
‫پدرش را با کاغذهای خودش کاس کرده بود تا شايد حکم انتقال شوهرش را‬
‫بگيرد ‪ ،‬ولی پدرش رسما برايش نوشته بود که يک کاسه شدن املک مازندران‬
‫خيلی مهم تر از زندگی خانوادگی اوست‪.‬خودش اين را فهميده بود‪.‬اين بود‬
‫که صبر می کرد و تازه داشت تهران و اجتماعات اشرافی و مشغوليت ها و‬
‫رفت و آمدهايش را فراموش می کرد که شوهرش به مرکز احضار شد‪.‬‬
‫بدتر از همه اينکه می گفتند مغضوب شده‪.‬گرچه او ککش هم نمی گزيد و‬
‫کاری به اين کارها نداشت و درخيال ديگری بود‪.‬پس از شش سال تنهايی و‬
‫غربت ‪ ،‬دوباره خودش را ميان سر و همسر می ديد و مجالس رسمی را ‪ ،‬با‬
‫وصف عصا قورت دادگی های شوهرش ‪ ،‬و چند تا قصه خنده داری که راجع‬
‫به مازندرانی ها شنيده بود ‪ ،‬گرم می کرد و از درددل هايی که با دخترخاله‬
‫ها و عروس و عمه ها می کرد‪ ،‬به يادش می آمد که شوهرش چقدر ناجور و‬
‫خشک است و چقدر از او و از شوهر ايده آلش دور است‪.‬به خصوص که‬
‫شوهر خواهرش هم تازه وزير شده بود و خانم نزهت الدوله نمی توانست‬
‫اين رجحان را نديده بگيرد و به شوهرش که در خانه نشسته بود و می گفتند‬
‫منتظر خدمت است ‪ ،‬سرکوفت نزند و همين طور با شوهرش کجدار و مريز‬
‫می کرد‪.‬تا يک شب توی رخت خواب‪-‬کارشان که تمام شد‪-‬رو به شوهرش‬
‫گفت ‪:‬‬
‫«منصور!راضی شد؟»‬
‫و شوهر بی اين که خجالتی بکشد‪ ،‬نه گذاشت و نه برداشت و در جوابش گفت‪:‬‬
‫«آدم تو خل هم که ميره ‪ ،‬راضی ميشه‪».‬‬
‫و اين ديگر طاقت فرسا بود‪ .‬و خانم نزهت الدوله همان شب تصميمش را گرفت‪.‬‬
‫و فردا صبح ‪ ،‬خانه و زندگی را ول کرد و پس از نه سال شوهرداری‪ ،‬يک سر‬
‫به خانه پدر آمد‪.‬درست است که پدرش هم دل خوشی از اين داماد مغضوب نداشت‪،‬‬
‫ولی هرچه اصرار کرد که بچه ها را بايد از اين شوهر گرفت ‪ ،‬به خرج خانم‬
‫نزهت الدوله نرفت که نرفت‪.‬بچه ها را دادند و طلق خانم را با مهرش گرفتند‪.‬‬
‫خانم نزهت الدوله‪-‬شايد درآغاز کار که شوهر می کرد‪-‬هنوز نمی دانست که شوهر‬
‫ايده آلش چه خصوصياتی بايد داشته باشد‪.‬ولی حال که از شوهر اولش طلق گرفته‬
‫بود و آسوده شده بود ؛ می دانست که شوهر ايده آلش چه خصوصياتی نبايد داشته‬
‫باشد‪.‬شوهر ايده آل او بايد جوان باشد ؛ پولدار باشد ؛ خشک و رسمی نباشد ؛ وقيح‬
‫و پررو نباشد ؛ چاپار دولت نباشد ؛ و مهم تر از همه اين که از در که تو آمد ‪ ،‬از‬
‫فرق سر تا نوک پای زنش را ببوسد‪.‬و به اين طريق خيلی هم راضی بود و برای‬
‫اين که خودش را به ايده آل برساند ‪ ،‬سعی می کرد روز به روز جوان تر باشد‪.‬ماهی‬
‫يک کرست عوض می کرد ؛ پستان بندهای جورواجوری می بست که سفارشی ؛ در‬
‫کارخانه های سوييس ‪ ،‬به اندازه سينه خانم بودند و متخصص مو آرايشگر و همه جور‬
‫محصولت اليزابت آردن که به جای خود ‪...،‬هر روز و هر ساعت پای‬
‫تلفن بود و خبر می گرفت که آخرين تغييرات مد چه بوده و برای سر و صورت و‬
‫لب و ناخن ؛ چه رنگ های تازه ای را به جای رنگ های قديمی جايگزين کرده اند‪.‬‬
‫باری ‪ ،‬به همه شب نشينی ها می رفت ؛ مهامانی های خصوصی می داد ؛روزهای‬
‫تعطيل ‪ ،‬دوستانش را با ماشين های وزارتی پدرش به گردش می برد و با مهری‬
‫که از شوهر سابقش گرفته بود ؛ آن قدر پول داشت که در هر فصل بيست‬
‫و يک دست لباس بدوزد و هفته ای يک جفت کفش بخرد‪.‬و اصل به عدد بيست‬
‫و يک عقيده پيدا کرده بود‪ .‬اين هم خودش يکی از تجربيات نه سال شوهرداری‬
‫او بود‪.‬روز بيست و يکم ماه بود که شوهر کرده بود و در همچه روزی طلق‬
‫گرفته بود و نيز در همچه روزی با شوهر دومش آشنا شد‪.‬‬
‫شوهر دوم خانم نزهت الدوله ‪ ،‬يک افسر رشيد و چشم آبی بود که نوارهای منگوله‪-‬‬
‫دار فرماندهی می بست و تازه از ماموريت جنوب برگشته بود و صورتی آفتاب ‪-‬‬
‫سوخته داشت و سال ديگر سرگرد می شد‪.‬گرچه وضع خانوادگی مرتب و آبرومندی‬
‫نداشت اما خانم نزهت الدوله‪-‬از همان شب اول که او را در شب نشينی باشگاه‬
‫افسران ديده بود‪-‬تصميم خودش را گرفته بود‪.‬اقوام و خويشان ‪ ،‬با چنين ازدواجی‬
‫مخالف بودند‪.‬اماپدر‪-‬که آخرهای عمرش بود و می دانست که پس از مرگ يک‬
‫وزير ‪ ،‬دخترهايش در خانه خواهند پوسيد ‪-‬مخفيانه بساط عقد را راه انداخت و قرار‬
‫شد عروس و داماد چند ماهی به اهواز بروند و سروصداها که خوابيد ‪ ،‬برگردند‪.‬‬
‫و در همين مدت بود که معلوم نشد چه کسی بو برد و به گوش پدر رساند و همه‬
‫اقوام به دست و پا افتادند و عاقبت کشف شد که شوهر ايده آل خانم نزهت الدوله‬
‫دو تا زن ديگر در همين تهران دارد‪.‬حسن کار در اين بود که صاحب عله‬
‫حاضر نبود و در غياب او حتی احتياج به اين نبود که وزير داخله رسما مداخله‬
‫کند و تلفنی به کسی بزند و همان خاله زنک های فاميل ‪ ،‬يک ماهه نشانی خانه آن دو‬
‫زن ديگر را پيدا کردند هيچ ‪ ،‬حتی دفترخانه هايی را که ازدواج در آنها ثبت شده‬
‫بود ‪ ،‬نشان کردند و عروس و داماد که بی خبر از همه جا از ماه عسل برگشتند ‪،‬‬
‫قضيه را آفتابی کردند ‪.‬به نزهت الدوله در اين سه ماهه آن قدر خوش گذشته بود‬
‫که اصل اين حرفها را باور نمی کرد ‪ ،‬تا عاقبت خودش را برداشتند و به يکی ‪-‬‬
‫يکی خانه ها و دفترخانه ها بردند تا قانعش کردند‪.‬ولی تازه ‪ ،‬شوهر حاضر به‬
‫طلق نبود ‪ .‬نظامی بود و يک دنده بود و رشادت هايی را که در جنوب به خرج‬
‫داده بود ‪ ،‬رنگ و وارنگ روی سينه اش کوبيده بود و خيال می کرد با همين نوارها و‬
‫منگوله ها می تواند با وزير داخله مملکت جواله برود ‪.‬درست است که اين بار هم‬
‫بی سروصدا طلق نزهت الدوله را گرفتند ‪ ،‬ولی نشان های رنگ و وارنگ کار‬
‫خودشان را کردند و مهر خانم نزهت الدله سوخت شد‪.‬خانم نزهت الدوله ‪ ،‬گرچه‬
‫از اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ‪ ،‬اما ته دلش هنوز آرزوی آن افسر چشم آبی‬
‫خوش هيکل و منگوله بسته را داشت و از اين گذشته ‪ ،‬هنوز در جست و جوی شوهر‬
‫ايده آل خود بی اختيار بود ‪ ،‬نقل همه مجالسی که او حضور داشت ‪ ،‬خصوصياتی بود که‬
‫يک شوهر ايده آل بايد داشده باشد‪.‬و چون اين واقعه هم زودتر فراموش شد و خانم بزرگ ها‬
‫و مادرشوهرها ی فاميل ‪ ،‬اين بی بند وباری اخير را هم ا زياد بردند ‪... ،‬کم کم در همه‬
‫مجالس ‪ ،‬از او به عنوان يک زن تجربه ديده و سرد و گرم چشيده ياد می کردند و عروس ها‬
‫و دخترهای پابه بخت فاميل ‪ ،‬پيش از آنکه از مادر و خواهر خود چيزی بشنوند ‪ ،‬به‬
‫نصايح او گوش می دادند و با او‪-‬به عنوان صاحب نظر در امور زناشويی‪-‬مشورت‬
‫می کردند ‪.‬راستش را هم بخواهيد‪ ،‬خانم نزهت الدوله برای بدست آوردند چنين عنوانی‬
‫جان می داد‪.‬او که از هم دندان شدن با زن های پير پاتال خانواده وحشت داشت و نمی‬
‫خواست خودش رادر رديف آن ها بشمارد‪-‬او که فرزندان خودش را مدت ها بود ترک‬
‫کرده بود و وارثی برای تجربيات شخصی خود نداشت ‪-‬ناچار همه دختر هايی را که با‬
‫او مشورت می کردند ‪ ،‬درست مثل دخترها يا خواهرهای خودش حساب می کرد و از ته دل‬
‫برايشان می گفت که شوهر بايد با آدم صميمی باشد‪،‬وفادار باشد‪،‬چاپار دولت نباشد ‪،‬‬
‫وقيح نباشد خوش هيکل و پولدار باشد ‪ ،‬از خانواده محترم باشد و بهتر از همه اين که‬
‫چشم هايش آبی باشد‪.‬خانم نزهت الدوله ‪ ،‬البته به سواد و معلومات نمی توانست چندان‬
‫عقيده ای داشته باشد‪.‬‬
‫خودش پيش معلم سرخانه ‪ ،‬چيزهايی خوانده بود ‪.‬شوهر خواهرش که وزير شده بود ‪،‬‬
‫چندان با سواد و معلومات نبود ‪.‬شوهر اول خودش هم که آنقدر بد از آب درآمد ‪،‬‬
‫فارغ التحصيل مدرسه سن لويی بود و دوسالی هم فرنگستان مانده بود ‪.‬‬
‫باری ‪،‬دو سه ماهی از طلق دوم نگذشته بود که پدرش مرد‪.‬با شکوه و جلل تمام و‬
‫موزيک نظامی و ختم در مسجد سپهسالر ‪.‬و خواهر برادرها تازه از تقسيم ارث و‬
‫ميراث فارغ شده بودند که شهوريور بيست پيش آمد ‪.‬شوهر اول خانم نزهت الدوله‬
‫که مغضوب دوره سابق بود ‪ ،‬وزير خارجه شد و مجالس و شب نشينی ها پر شد‬
‫از آدم های تازه به دوران رسيده ای که نمی دانستند پالتو و کلهشان را به دست‬
‫چه کسی بسپارند و اولين پيش خدمتی را که سر راهشان می ديدند ‪ ،‬خيال می کردند‬
‫سفير ينگه دنياست ‪.‬خانم نزهت الدوله ‪ ،‬اول کاری که کرد اين بود که خانه ای‬
‫مجزا گرفت و ماشينی خريد و چهارشنبه ها را روز نشست قرارداد و خودش زمام‬
‫کارها را به دست گرفت ‪.‬گرچه از روی اکراه و اجبار ‪ ،‬ولی دوسه بار پيش وزير‬
‫جديد خارجه فرستاد و به هوای ديدن بچه ها و نوه هايش مخفيانه به خانه شوهر‬
‫سابق دخترای شوهر کرده خودش رفت و آمد می کرد و تور می انداخت ‪.‬‬
‫حيف که پدرش مرده بود ‪ ،‬وگرنه کار را دوسه روزه رو به راه می کرد ‪.‬‬
‫اما اوضاع عوض شده بود و نه تنها پدر او مرده بود ‪ ،‬بلکه اصل زبان ديگری‬
‫در مجالس به کار می رفت و آدم ها ناشناس بودند و از دوستان قديم خبری بنود ‪.‬‬
‫خانم نزهت الدوله نمی داسنت چه شده ‪.‬ولی همين قدر می ديد که کسی گوشش‬
‫به حرف های او در باب شوهر ايده آب بدهکار نيست ‪ .‬همه در فکر آزادی بودند ‪،‬‬
‫در فکر املک واگذاری بودند ‪ ،‬در فکر مجلس بودند و در فکر جواز گندم و جو بودند‬
‫و بيش تر از همه در فکر حزب و روزنامه بودند و در همين گير ودار و درميان‬
‫همين آدم های تازه به دوران رسيده بود که خام نزهت الدوله در مجلس جشن‬
‫مشروطيت ‪ ،‬با سومين شوهر ايده آل خود آشنا شد‪.‬‬
‫شوهر تازه خانم نزهت الدوله ‪ ،‬يکی از روسای عشاير غرب بود که تازه از حبس و‬
‫تبعيد خلص شده بود و سروسامانی يآفته بود و با عنوان آبرومند نمايندگی مجلس ‪،‬‬
‫به تهران آمده بود ‪.‬مردی بود چهارشانه ‪ ،‬با سبيل های تابيده ‪ ،‬صدايی کلفت و گرچه‬
‫قدش کوتاه بود و کمی دهاتی به نظر می آمد و از نزاکت و اين حرف ها چندان‬
‫خبر نداشت ‪ ،‬اما جوان بود و نماينده مجلس بود و يک ايل پشت سرش صف کشيده‬
‫بود و ناچار پول دار بود‪.‬اين يکی درست شوهر ايده آل نزهت الدوله بود ‪.‬‬
‫تابستان ها به ايل رفتن و سواری کردن و مثل مردها تفنگ به دوش انداختن و‬
‫چکه به پا کردن و زمستان ها در مجالس شبانه ‪ ،‬با نمايدنده های مجلس و شوهر‬
‫ايده آل آخری ‪ ،‬با شرايسط زمان و مکان که در گفت گوی همه کس به گوش‬
‫خانم می خورد ‪ ،‬مطابق بود ‪ .‬خانم نزهت الدوله که ديگر در باره امور زناشويی‬
‫تجربه های زيادی اندوخته بود ‪ ،‬اين بار مقدمات کار را حسابی فراهم کرد ‪.‬‬
‫اغلب در خانه شوهر خواهرش که با وجود تغيير زمانه هنوز وزير مانده بود ف‬
‫قرار ملقات می گذاشتند و گفقت و نيدها همه رسمی بود و حساب شده و هرچيز‬
‫به جای خود ‪ .‬تا اين که قرار شد رييس ايل ‪ ،‬يک روز با خواهرش که تازه از‬
‫ايل آمده بود بيآيند و بنشينند و درحضور وزير و زنش بله بری ها را بکنند و‬
‫سرانجامی به کارها بدهند ‪.‬همين کار را هم کردند و وقتی گفت و گوها تمام شد‬
‫و ديگر لزم نبود که به خانم نزهت الدوله ‪ ،‬از حضور در مجلس ‪ ،‬شرمی دست‬
‫بدهد ‪،‬خانم هم تشريف آوردند و مجلس خودمانی شد‪.‬خواهر رييس ايل‪ ،‬زنی‬
‫بود بسيار زيبا‪ ،‬با چشمانی آبی و موهای بود ‪ .‬قد بلندی داشت و جوان هم بود‬
‫و تا خانم نزهت الدوله آمد از او به عنوان خواهر شوهر آينده حسادتی يا کينه ای‬
‫به دل بگيرد ‪ ،‬شيفته محبت های عجيب و غريب او شد که چايی اش را شيرين کرد ‪،‬‬
‫ميوه جلويش گرفت و راجع به فر موهايش که چه قدر قشنگ بود ‪ ،‬حرف زد و از‬
‫خياطی که پيراهن به آن زيبايی را برايش دوخته بود ‪ ،‬نشانی گرفت ‪.‬و خلصه خانم‬
‫نزهت الدوله ‪ ،‬از اين همه محبت ‪ ،‬مات و مبهوت ماند ‪ .‬اين قضيه در آخر بهار بود‬
‫و قرار شد تا آقای رييس ايل ‪ ،‬املک ضبط شده اش را از دولت پس بگيرد و در تهران‬
‫کامل مستقر شود ‪... ،‬خانم در يکی از نقاط شميران خانه ای اجاره کند که دنج‬
‫باشد و دور از گرما ‪ ،‬تابستان را سر کنند و برای پاييز به شهر برگردند که تا آن وقت‬
‫تکليف املک آقا حتما معلوم شده و به هر صورت شوهر خواهر خانم نزهت الدوله‬
‫وزير بود و می توانست در مجلس به دوستی يک رييس ايل اميدوار باشد‪.‬گرچه‬
‫خواهر موبور و چشم آبی ‪ ،‬درباره صدهزار تومان مهر ‪ ،‬کمی سخت گيری نشان‬
‫می داد ‪ ،‬اما رييس ايل خيلی دست و دلباز بود‪.‬حتی قول داد که به زودی هفت نفر‬
‫زن و مرد از افراد ايل خود را برای کارهای خانه بخواهد و نگذارد خانم دست به سياه‬
‫و سفيد بزند ‪ .‬دست آخر روز عروسی را معيين کردند و شيرينی دهان همديگر‬
‫گذاشتند و به خوبی و خوشی از هم جدا شدند ‪.‬‬
‫خانم نزهت الدوله ‪-‬که سر از پا نمی شناخت ‪-‬در عرض يک هفته ‪ ،‬خانه شهری اش را‬
‫اجاره داد و باغ بزرگی در شميران اجاره کرد و بهتهيه مقدمات عروسی با سومين شوهر‬
‫ايده آل خود پرداخت ‪.‬به وسيله يکی از خواهرزاده هايش که برای تحصيل به فرنگ رفته‬
‫بود ‪-‬يک دست لباس کامل عروسی وارد کرد که بست و يک متر دنباله داشت ‪ .‬و چهارصد‬
‫و بيست و يک نفر از اعيان و زورا و نمايندگان را از دو هفته پيش دعوت کرد و با دو تا‬
‫از مهمان خانه های بزرگ شهر ‪ ،‬برای پذيرايی آن شب ‪ ،‬قرار داد بست‪.‬وکاميونهای شرکت‬
‫کتيرا‪-‬که هم خانم نزهت الدوبله و هم شوهرخواهر شدرآن سهم داشتند ‪ -‬سه روز تمام ‪،‬‬
‫مرغ و گوشت و سبزی و ميوه و مشروب به شميران می بردند و خلصه از هيچ خرجی‬
‫مضايقه نکردند ‪.‬عاقبت شوهر ايده آلش را يافته بود ‪.‬به سرو همسر می گفت ‪:‬‬
‫« اگر آدم ارث پدرش را در راه به دست آوردن شوهر ايده آلش صرف نکند ‪ ،‬پس در چه راهی صرف کند ؟»‬
‫مجلس عروسی البته بسيار مجلل بود ‪ .‬يکی از شب های مهتابی اوايل تابستان بود‬
‫و هوا بسيار مساعد بود‪.‬از دو روز پيش ‪ ،‬تمام درخت های باغ را با تلمبه های‬
‫بزرگ شسته بودند و لی تمام شاخ و برگ های آن ها چراغ های رنگارنگ کشيده بودند ‪.‬‬
‫فواره ها کار می کردند و دو دسته ارکستر آمده بودند و «پيست» رقص ‪-‬که تازه‬
‫اززير دست نجار و بنا درآمده بود‪-‬گنجايش صد و پنجاه جفت رقاص که نه ‪،‬‬
‫رقصنده را دشت ‪.‬شراب را از توی قدح های گلسرخی بزرگ ‪ ،‬با ملقه های طل کوب ‪،‬‬
‫توی ليوان ها ی تراش دار باريک و بلند می ريختند ؛ و به جای همه چيز ‪ ،‬بوقلمون‬
‫سرخ کرده روی ميز بود ‪ .‬و شيرين پلو و خاويار ‪ ،‬چيزهايی بود که اصل کسی‬
‫نگاهشان هم نمی کرد‪.‬ميز شام را به صورت ‪ T‬چيده بودند که درازای آن بيست و يک متر‬
‫بود و عروس و داماد بالی ميز ‪ ،‬روی يک جفت صندلی خانم کار اصفهان ‪،‬‬
‫نشسته بودند ‪.‬شام را با سرود شاهنشاهی افتتاح کردند و از طرف نخست وزير و رييس‬
‫مجلس و خانواده ها ی عروس و داماد نطق های غرای تبريک آميز رد و بدل‬
‫شد و همگی حضار ‪ ،‬بارها از طرف دولت و ملت ‪ ،‬به عروس و داماد و خاندان جليل آن ها تبريک‬
‫گفتند و جام های خود را به سلمتی آن ها نوشيدند ‪ .‬مجلس خيلی آبرومند برگزار شد‪.‬‬
‫نه کسی مستی را از حد گذراند و نه حتی يک ليوان شکست ‪ .‬ميز بزرگی‬
‫که طرف چپ در ورود باغ گذاشته بودهند ‪ ،‬انباشته شده بود از هدايای مهمانان‬
‫و دسته گل های بزرگ ‪ .‬درهمان شب ‪ ،‬دوستی های تازه به وجود آمد و کدورت های گذشته‬
‫را در بشقاب ها و جام های همديگر ريختند و خوردند و حتی استيضاحی که‬
‫بايد در واخر همان هقفته از دولت به عمل می آمد ‪ ،‬در همان مجلس مسکوت ماند ‪.‬‬
‫فقط يک ناراحتی به جا ماند و آن اين که همان شب خانه را درد زد‪.‬‬
‫و صبح که اهل خانه بيدار شدند ‪ ،‬ديدند تمام هدايا ‪ ،‬به اضافه هرچه جواهر و طل‬
‫و نقره و ترمه که روی ميز ها و سر بخاری های ديواری پخش بوده است ‪-‬و دو جفت‬
‫قاليچه ابريشمی که زير صندلی عروس و داماد پهن کرده بودند ‪-‬از دست رفته است ‪.‬‬
‫مجلس شب پيش تا ساعت سه طول کشيده بود و طبيعی بود که در چنان شبی ‪ ،‬حتی‬
‫خدمتکاران هم ‪-‬در اثر خالی کردند ته گيلس ها ‪-‬مست کرده باشند‪.‬و مسلما دزدها نمی‪-‬‬
‫توانسته اندچنين فرصتی را غنيمت نشمارند‪.‬با همه اين ها ‪ ،‬زندگی عروس و داماد از‬
‫فردا به خوبی و خوشی شروع شد‪.‬درست است که شوهر خواهر خانم نزهت الدوله مطلب‬
‫را حتی در کابينه مطرح کرد و با وجود دوستی های تازه برقرار شده شب عروسی ‪ ،‬نزديک‬
‫بود شوهر خانم نزهت الدوله ‪ ،‬به عنوان عدم ا منيت ‪ ،‬دولت را در مجلس استيضاح کند‪...،‬‬
‫ولی قضيه به اين خاتمه يافت که رييس شهربانی وقت را عوض کردند و رييس جديد ‪ ،‬به‬
‫تعداد کلنتری های شميران افزود و گشت شبانه گذاشت ‪.‬آقا هم تمام خدمتکاران خانه را که‬
‫سرجهازی خانم بودند ‪ ،‬از آشپز تا باغبان اخراج کرد و به جای آن ها هفت نفر از افراد ايل‬
‫را که تلگرافی احضار کرده بودند ‪ ،‬گذاشت ‪.‬اما خانم نزهت الدوله خم به ابرو نيآورد‪.‬‬
‫اين دزدی کلن را قضا و بليی دانست که قرار بود به جان سعادت تازه آنها بزند‪.‬‬
‫و از اين گذشته ‪ ،‬داماد به قدری مهربان بود که جايی برای تاسف بر اموال دزد زده نمی ماند ‪.‬‬
‫نمی گذاشت خانم حتی از جايش تکان بخورد‪.‬خودش خمير دندان روی‬
‫مسواک خانم می گذاشت ‪ .‬آب دوش و وان را خودش سرد و گرم می کرد‪.‬لقمه‬
‫برايش می گرفت ‪ .‬بند لباس زيرش را می بست ‪ .‬خلصه اين که دو هفته از‬
‫مجلس مرخصی گرفته بود وو در خانه را به روی اغيار بسته بود و سير تا پياز کارهای‬
‫خانه را خودش می رسيد و راستی نمی گذاشت آب در دل خانم تکان بخورد‪.‬خانم‬
‫نزهت الدوله هم در اين مدت خانه ديگرش را فروخت و از نو جای اثاث دزد برده‬
‫را پر کرد‪ .‬قالی ها و مبل ها و پرده ها ‪ ،‬هرکدام زينت يک موزه بودند‪.‬هر اتاقی‬
‫«راديوگرام» و يخچال و «کولر» جداگانه داشت و زن و شوهر هر چه خواستند ‪،‬‬
‫در نزديک ترين فاصله دسشتان بود‪.‬در اين نيمه ماه عسل ‪ ،‬آقا همه کاره بود‪.‬به کلفت‬
‫نوکرها سرکشی می کرد‪.‬و به باغبان ها و گل کاری های فصل به فصلشان می رسيد ‪.‬‬
‫برق و تلفن و آب و اجاره خانه را مرتب کرده بود و حتی با کمک هايی که در يک‬
‫معامله آب خشک کن ‪ ،‬با بايگانی کل کشور ‪ ،‬به صاحب خانه کرده بود ‪ ،‬قبض سه ماه‬
‫اجاره را بی اينکه پولی بدهد ‪ ،‬گرفته بود ‪.‬و سر سفره به خانم هديه کرده بود و‬
‫چون پانزده روز مرخصی اش داشت تمام می شد ‪ ،‬سر همان سفره پيشنهاد کرده بود که‬
‫چطور است از خواهرش دعوت کند که تابستان را به شميران بيايد و باهم باشند!و‬
‫خانم نزهت الدوله که راستش نمی دانست با اين تنهايی بعدی چه بکند و از طرفی مهربانی‬
‫های خواهر شوهر را فراموش نکرده بود ‪ ،‬رضايت داد و از فردای مرخصی آقا ‪،‬‬
‫همه کارهای خانه به عهده خواهر شوهر بود ‪ .‬و خانم نزهت الدوله واقعا يک‬
‫پارچه عروس خانم بود‪.‬صبح تا شام وقتش را جلوی آينه ‪ ،‬يا در حمام ‪،‬يا پای ميز غذا‬
‫می گذراند‪ .‬آرايشگرها و ماساژورها را با ماشين خانم به خانه می آوردند که به دستور‬
‫آن ها روزی سه ساعت گوشت خام و گوجه فرنگی روی صورتش می گذاشت و اصل‬
‫ازخانه بيرون نمی رفت و گوشش به صدای قشنگ خواهر شوهرش عادت کرده بود که‬
‫می رفت و می آمد و می گفت ‪:‬‬
‫«به به !چه پوستی ! چه طراوتی !خوش به حال برادرم!»‬
‫و روزی صدبار‪،‬و هزار بار ‪.‬و خانم نزهت الدوله راستی جوان شده بود !شوهر جوان ‪،‬‬
‫دست به تر و خشک نزدن ‪ ،‬گوجه فرنگی روی صورت ‪...،‬اصل حظ می کرد‪.‬يک ماه‬
‫به اين طريق گذشت ‪.‬درست است که آقا کمی لغر شده بود ‪ ،‬اما به خانم نزهت الدوله هرگز‬
‫مثل اين يک ماه خوش نگذشته بود‪.‬از روز اول ماه دوم عروسی شان ‪ ،‬زن و شوهر شروع‬
‫کردند به پس دادن بازديدها ‪.‬هر روز دوسه جا می رفتند ؛ ولی مگر به اين زودی ها تمام‬
‫می شد؟و بدتر از همه اين بود که خانم نزهت الدوله خسته می شد‪.‬روز دوم ياسوم ديد و‬
‫بازديدبود که عصر به خانه خواهر نزهت الدوله رفتند که شوهرش وزير بود و با اصرار‬
‫شب هم ماندند ‪.‬يک وزير ‪ ،‬به هر صورت نمی توانست با يک نماينده مجلس و يا يک رييس‬
‫ايل کاری نداشته باشد و خواهرها هم انگار يک عمر همديگر را نديده بودند !چه حرف ها‬
‫داشتند که بزنند !تا دوی بعداز نيمه شب بيدار بودند و قرار و مدارها و درددل ها و نقشه‪-‬‬
‫ها ‪....‬و بعد هم خوابيدند و صبح هنوز خانم نزهت الدوله از رخت خواب بيرون نيآمده‬
‫بود که شوهرش را پای تلفن خواستند که بله باز ديشب خانه را دزد زده ‪.‬خواهر آقا را‬
‫توی يک اتاق کرده اند و درش را بسته اند‪.‬سيم تلفن را بريده اند و دست و پای هر هفت‬
‫خدمتکار خانه را بسته اند‪.‬و توی انبارحبس کرده اند و هر چه در خانه بوده است ‪،‬‬
‫برده اند‪.‬از قالی های بزرگ و شمعدان ها و چلچراغ های سنگين گرفته تا مبل ها و‬
‫راديوگرام ها و يخچال ها ‪.‬خلصه اينکه خانه را لخت کرده اند‪.‬اين بار خانم نزهت الدوله‬
‫که جای خود داشت ‪ ،‬حتی شوهرش هم تاب نياورده بود و همان پای تلفن زانوهايش تاشده‬
‫بود و نشسته بود‪.‬تنها برگه ای که از دزدها به دست آمد ‪ ،‬اين بود که جای چرخ های‬
‫کاميون های متعدد روی شن باغ به جا مانده بود ‪ .‬فروا رييس شهربانی وقت ‪ ،‬در‬
‫مطبوعات مورد حمله قرار گرفت که در عرض دو ماه ‪ ،‬دو با ر خانه يک نماينده ملت‬
‫را به روی دزدها باز گذاشته و طرح يک استيضاح جديد داشت در مجلس به پانزده‬
‫امضا حد نصاب خود می رسيد که وزير داخله ‪ ،‬يک هفته بعداز شب دزدی ‪ ،‬با يک مانور‬
‫ماهرانه ‪ ،‬طی يک ماده واحده(!)تقاضای سلب مصونيت از داماد تازه يعنی رييس ايل‬
‫کرد!و آن هايی که سرشان توی حساب نبود ‪ ،‬گيج شده بودند و نمی دانستند سياست روس‬
‫است يا انگليس است يآ امريکا‪!....‬و اصل اين همه جنجال از کجا آب می خورد‪.‬‬
‫حال نگو همان فردای دزدی اخير ‪ ،‬دوتا از خدمتکارهای سابق خانم نزهت الدوله که‬
‫سرجهاز خانم بودند و رييس ايل بيرونشان کرده بود‪ ،‬سراغ خواهر خانم نزهت الدوله‬
‫آمده بودند وسوءظن خودشان را نسبت به رييس ايل و خواهرش بيان کرده بودند و تاعصر‬
‫تمام فاميل خانم نزهت الدوله به جنب و جوش افتاده بودند و از خاله خانباجی ها کمک گرفته‬
‫بودند و دو روز زاغ سياه خواهر شوهر موبور و چشم آبی را چوب زنده بودند تا دست آخر‬
‫در خيابان عين الدوله خانه اش را گير آورده بودند و روز بعد ‪ ،‬يکی از خواهر خوانده های‬
‫پير و رند خانواده ‪ ،‬به هوای اين که «ننه قربون شکلت دم غروبه ‪ ،‬الن نمازم قضا می شه‪».‬‬
‫‪ ،‬خدمتکار خانه فريفته بود و تو رفته بود و دست به آب رسانده بود و وضو ساخته بود و کنار‬
‫حوض نمازی خوانده بود و از شيشه ها ‪ ،‬يکی يکی مبل ها و اثاث خانم نزهت الدوله را وارسی‬
‫کرده بود و بعد هم سر درد دل را با کلفت خانه باز کرده بود و از بدی زمانه و بی دينی مردم‬
‫به اين جا رسيده بود که اطمينان کلفت خانه را به دست بياورد و کشف کند که خانم صاحب خانه‬
‫يک خانم موبور چشم آبی بسيار مهربان و نجيب است که زن رييس يک ايل هم هست ‪.‬و همان‬
‫شبانه‪،‬وزير داخله دستور داده بود که شهربانی دست به کار بشورد و به خانه جديد رييس ايل‬
‫بريزند و تمام اثاث خانم را نجات بدهند ‪.‬و همه قضايا را صورت مجلس کنند و يک پرونده‬
‫حسابی بسازند !درست است که نشانه ای از جواهرها و نقره ها و ترمه های دزدی اول به‬
‫دست نيامده بود ‪ ،‬ولی رييس ايل اين عمل شهربانی را منافی مصونيت پارلمانی خود می ديد‬
‫و داشت طرح استيضاح خود را به امضای اين و آن می رساند که ماده واحده سلب مصونيت‬
‫از او تقديم مجلس شد ؛ به اتکای يک پرونده قطور شهربانی و شهادت بيست و يک نفر از خدمتکاران‬
‫و اهل محل‪.‬باری ‪ ،‬داشت آبروريزی عجيبی می شد که سرجنبان های مملکت دست به کار شدند‬
‫و وزير داخله را با رييس ايل آشتی دادند ‪ ،‬به شرط اين که هم ليحه سلب مصونيت و هم طرح‬
‫استيضاح مسکوت بماند و مهر خانم نزهت الدوله هم بخشيده بشود‪ .‬و اين بار خانم که‬
‫نزهت الدوله طلق می گرفت ‪ ،‬حتم داشت که برای حفظ آبروی دولت و ملت دارد فداکاری‬
‫می کند و از سومين شوهر ايده آل خودش چشم می پوشد‪.‬و حال خانم نزهت الدوله ؛ که از‬
‫اين تجربه هم آزموده تر بيرون آمد ؛ عقيده دارد که پيری و جوانی دست خود آدم است و هنوز‬
‫در جست و جوی شوهر ايده آل خود اين در و آن در می زند ‪ .‬باز خا نه شهری اش را‬
‫خريده و گران ترين مبل ها و فرش هارا توی اتاقش جمع کرده ‪ .‬ماهی پانصد تومان خرج‬
‫ماساژسينه و صورت خود می کند ‪.‬رنگ موهايش را هفته ای يک بار عوض می کند‪.‬‬
‫پيراهن های اورگاندی باسينه باز می پوشد ‪ .‬وقتی حرف می زند ‪ ،‬هرگز اخم نمی کند‬
‫و وقتی می خنددد ‪ ،‬ابروهايش و کنار دهانش اصل تکان نمی خورد و مهم تر از همه اين‬
‫که پس ازعمری زندگی و سه بار شوهر کردند ‪ ،‬به اين نتيجه رسيده است که شوهر ايده آل‬
‫او از اين نوکيسه و تازه به دوران رسطده هم نبايد باشد‪ .‬وديگر اين که کم کم دارد باورش‬
‫می شود که تنها مانع بزرگ در راه وصول به شوهر ايده آل ‪، ،‬عيب کوچکی است که در دماغ‬
‫او است و اين روزها در اين فکر است که برود و با يک جراحی «پلستيک»‪،‬دماغش را درست کند‪.‬‬
‫********************** ** ******‬

‫زن زيادی‬

‫‪...‬من ديگه چه طور می توانستم توی خانه پدرم بمانم ؟اصل ديگر توی آن خانه که‬
‫بودم انگار ديوارهايش را روی قلبم گذاشته اند‪.‬همين پريروز اين اتفاق افتاد ‪.‬ولی‬
‫من مگر توانستم اين دوشبه ‪ ،‬يک دقيقه در خانه پدری سرکنم ؟خيال می کنيد اصل خواب‬
‫به چشم هايم آمد ؟ابدا‪.‬تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم‪ .‬انگار‬
‫نه انگار که رخت خواب هميشگی ام بود‪.‬نه!درست مثل قبر بود ‪ .‬جان به سر‬
‫شده بودم‪.‬تا صبح هی تويش جان کندم و هی فرک کردم ‪ .‬هزار خيال بد از کله ام‬
‫گذشت ‪ .‬هزار خيال بد‪ .‬رخت خواب همان رخت خوابی بود که سالها تويش‬
‫خوابيده بودم‪.‬خانه هم همان خانه بود که هر روز توی مطبخش آشپزی می کرده‬
‫بودم‪.‬هر بهار توی باغچه هايش لله عباسی کاشته بودم ؛ سرحوضش آن قدر ظرف‬
‫شسته بودم ؛ می دانستم پنجره راه آبش کی می گيرد و شير آب انبارش را اگر‬
‫طرف راست بپيچانی ‪ ،‬آب هرز می رود‪.‬هيچ چيز فرق نکرده بود‪ .‬اما من‬
‫داشتم خفه می شدم‪.‬مثل اين که برای من همه چيز فرق کرده بود‪ .‬اين دو‬
‫روزه لب به يک استکان آب نزده ام ‪.‬بی چاره مادرم از غصه من اگر افليج نشود ‪،‬‬
‫هنر کرده است‪.‬پدرم باز همان ديروز بلند شد و رفت قم ‪.‬هر وقت اتفاق بدی بيفتد ‪،‬‬
‫بلند می شود ميرودقم‪.‬برادرم خون خودش را می خورد و اصل لم تا کام ‪ ،‬نا با من‬
‫و نه با زنش و نه بامادرم ‪ ،‬حرف نمی زد ‪.‬آخر چه طور ممکن است آدم نفهمد که‬
‫وجود خودش باعث اين همه عذاب هاست ؟چه طور ممکن است آدم خودش را توی‬
‫يک خانه زيادی حس نکند؟من چه طور ممکن بود نفهمم؟ ديگر می توانستم تحمل کنم‪.‬‬
‫امروز صبح چايی شان را که خوردند و برادرم رفت ‪ ،‬من هم چادر کردم و راه افتادم‪.‬‬
‫اصل نمی دانستم کجا می خواهم بروم‪ .‬همين طور سرگذاشتم به کوچه ها از اين‬
‫دو روزه جهنمی فرار کردم‪ .‬نمی دانستم می خواهم چه کار کنم ‪ .‬از جلوی خانه‬
‫خاله ام رد شدم ‪.‬سيد اسماعيل هم سر راهم بود‪ .‬ولی هيچ دلم نمی خواست تو بروم‪.‬‬
‫نه به خانه خاله و نه به سيد اسماعيل ‪ .‬چه دردی دوا می شد‪.‬و همين طور انداختم‬
‫توی بازار‪.‬شلوغی بازار حالم را سرجا آورد و کمی فکر کردم ‪ .‬هرچه فکر کردم‬
‫ديدم ديگر نميتوانم به خانه پدرم برگردم ‪.‬با اين آبروريزی !با اين افتضاح!بعد از اينکه‬
‫سی و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام!همينطور می رفتم و‬
‫فکر می کردم ‪ .‬مگر آدم چرا ديوانه می شود؟چرا خودش را توی آب انبار می اندازد؟‬
‫يا چرا ترياک می خورد ؟خدا آن روز نياورد‪.‬ولی نمی دانيد ديشب و پريشب به من چه ها‬
‫گذشت‪.‬داشتم خفه می شدم‪.‬هرشب ده بار آمدم توی حياط ‪.‬ده بار رفتم روی پشت بام‪.‬‬
‫چه قدر گريه کردم؟خدا می داند‪.‬ولی مگر راحت شدم!حتی گريه هم راحتم نکرد‪.‬آدم‬
‫اين حرف ها را برای که بگويد؟اين حرف ها را اگر آدم برای کسی نگويد ‪ ،‬دلش می ترکد‪.‬‬
‫چه طور می شود تحملش را کرد‪.‬که پس از سی و چهار سال ماندن در خانه پدر ‪،‬‬
‫سر چهل روز ‪ ،‬آدم را دوباره برش گردانند‪.‬و باز بيخ ريش بابا ببندند ؟حال که مردم‬
‫اين حرف ها را می زنند ‪ ،‬چرا خودم نزنم؟آن هم خدايا خودت شاهدی که من تقصيری‬
‫نداشتم ‪ .‬آخر من چه تقصيری داشتم؟حتی يک جفت جوراب بی قابليت هم نخواستم‬
‫که برايم بخرد‪ .‬خود از خدا بی خبرش ‪ ،‬از همه چيزم خبر داشت‪.‬می دانست چند‬
‫سالم است‪.‬يک بار هم سرورويم را ديده بود‪.‬پدرم برايش گفته بود يک بار ديدن حلل‬
‫است ‪ .‬از قضيه موی سرم هم با خبر بود‪.‬تازه مگر خودش چه دسته گلی بود ‪.‬يک‬
‫آدم شل بدترکيب ريشو‪.‬با آن عينک های کلفت و دسته آهنی اش‪.‬و با آن دماغ گنده‬
‫توی صورتش ‪.‬خدايآ تو هم اگر از او بگذری ‪ ،‬من نمی گذرم‪.‬آخر من که کاغذ فدايت‬
‫شوم ننوشته بودم‪ .‬همه چيز راهم که خودش می دانست ‪ .‬پس چرا اين بل را سر‬
‫من آورد ؟ پس چرا اين افتضاح را سر من در آورد ؟خدايا از او نگذر‪ .‬خود لعنتی‬
‫اش چهار بار پيش پدرم آمده بود و پايش را توی يک کفش کرده بود ‪ .‬خدا لعنت کند‬
‫باعث و بانی را ‪ .‬خود لعنتی اش باعث و بانی بود ‪.‬توی اداره وصف مرا از برادرم‬
‫شنيده بود ‪ .‬ديگر همه کارها را خودش کرد‪ .‬روزهای جمع ه پيش پدرم می آمد و‬
‫بله بری هاشان را می کردند و تا قرار شد جمعه ديگر بيايد و مرا يک نظر ببيند‪ .‬خدايا‬
‫خودت شاهدی !هنوز هم که به ياد آن دقيقه و ساعت می اتفتم ‪ ،‬تنم می لرزد‪.‬يادم است‬
‫از پله ها که بال می آمد و صدای پاهايش که می لنگيد و صدای عصايش که ترق توروق‬
‫روی آجرها می خورد ‪،‬انگار قلب من می خواست از جا کنده شود ‪ .‬انگار سرعصايش‬
‫را روی قلب من می گذاشت ‪.‬وای نمی دانيد چه حالی داشتم ‪.‬آمد يک راست رفت توی‬
‫اتاق ‪ .‬توی اتاق برادرم که مهمان خانه مان هم بود ‪ .‬برادرم چند دقيقه پهلويش نشست‪.‬‬
‫بعد مرا صدا کرد که آب بياوردم و خودش به هوای سيگار آوردن بيرون رفت‪.‬من شربت‬
‫درست کرده بودم‪.‬و حاضر گذاشته بودم ‪.‬چاردم را روی سرم انداختم در مهمان خانه‬
‫برسم ‪ ،‬نصف عمر شده بودم‪.‬چهار قدم بيش تر نبود ‪ .‬اما يک عمر طول کشيد ‪.‬‬
‫پدرم خانه نبود‪.‬برادرم هم رفته بود پايين ‪ ،‬پيش زنش که سيگار بياورد و مادرم دم در‬
‫اتاق ايستاده بود و هی آهسته می گفت ‪:‬‬
‫«برو ننه جان ! برو به اميد خدا!»‬
‫ولی مگر پای من جلو می رفت؟پشت در که رسيدم ‪ ،‬ديگر طاقتم تمام شده بود‪.‬سينی‬
‫از بس توی دستم لرزيده بود‪ ،‬نصف ليوان شربت خالی شده بود ‪ .‬و من نمی دانستم‬
‫چه کار کنم‪.‬برگردم شربت را درست کنم ‪،‬يا همان طور تو بروم ؟بيخ موهايم عرق‬
‫کرده بود ‪ .‬تنم يخ کرده بود ‪ .‬قلبم داشت از جا کنده می شد‪ .‬خدايا اگر خودش‬
‫به صدا در نمی آمد ‪ ،‬من چه کار می کردم؟همي« طور پابه پا می کرم که صدای‬
‫خودش بلند شد‪.‬لعنتی درامد گفت ‪:‬‬
‫«خانوم!اگه شما خجالت می کشين ‪ ،‬ممکنه بنده خودم بيآم خدمتتون؟»‬

‫خدايا خودت شاهدی!حرفش که تمام شد ‪ ،‬باز صدای پای چلقش را شنيدم که روی‬
‫قالی گذاشته می شد و آمد و در را باز کرد ‪ .‬و دست مرا گرفت و آهسته کشيد تو ‪.‬‬
‫مچ دستم ‪ ،‬هنوز که به يآد آن دقيقه می افتم ‪ ،‬می سوزد‪ .‬انگار دور مچم يک النگوی‬
‫آتشين گذاشته باشند‪.‬مرا کشيد تو‪.‬سينی را از دستم گرفت ‪ ،‬روی ميز گذاشت ‪.‬‬
‫مرا روی صندلی نشاند و خودش روبرويم نشست‪.‬من فکر کردم مبادا چادرم هم از‬
‫سرم بردارد؟ ولی نه ‪ .‬ديگر اينقدر بی حيا نبود‪ .‬خدا ازش نگذرد‪ .‬چادرم را‬
‫جمع کردم‪.‬ولی سرو صورتم و گل و گردنم پيدا بود‪ .‬صورتم داغ شده بود و نمی دانم‬
‫چه حالی بودم که او باز سر حرف را باز کرد و گفت ‪:‬‬
‫«خانوم !خدا خودش اجازه داده‪».‬‬
‫و بعد بلند شد و دور صندلی من گشت‪.‬و دوباره نشست‪.‬فهميدم چرا اين کار را می کند ‪.‬‬
‫و بيش تر داغ شدم و نمی دانستم چه بگويم‪.‬آخر می بايست حرفی می زدم که گمان نکند‬
‫گنگم‪.‬هر چه فکر کردم چيزی به خاطرم نرسيد ‪ .‬آخر برای يک دختر‬
‫مثل من ‪ ،‬که سی و چار سال توی خانه پدر ‪ ،‬جز برادرش کسی رانديده و از همه مردهای‬
‫ديگر رو گرفته و فقط با زن های غريبه ‪ ،‬آن هم توی حمام يآ بازار حرف زده ‪،‬‬
‫چه طور ممکن است وقتی با يک مرد غريبه روبه رو می شود ‪ ،‬دست و پايش را گم نکند؟‬
‫من که از اين دخترهای مدرسه رفته قرشمال امروزی نبودم تا هزار مرد غريبه‬
‫را ترو خشک کرده باشم‪.‬آن هم مرد غريبه ای که خواستگاری آمده است‪ .‬راستی لل‬
‫شده بودم ‪ .‬و هرچه خودم را خوردم ‪ ،‬چيزی نداشتم که بگويم‪.‬اما يک مرتبه‬
‫خدا خودش به دادم رسيد ‪ .‬همان طور که چشمم روی ميز ميخ کوب شده بود ‪ ،‬به ياد‬
‫شربت افتادم ‪ .‬هول هولکی گفتم ‪:‬‬
‫«شربت گرم ميشه آقا!»‬
‫ولی آقا را نتوانستم درست بگويم ‪.‬آب بيخ گلويم جست و حرفم را نيمه تمام گذاشتم ‪.‬‬
‫ولی او دستش که به طرف ليوان شربت رفت من جرات بيش تری پيدا کردم و گفتم ‪:‬‬
‫«آقا سيگار ميل دارين؟»‬
‫و از اتاق پريدم بيرون ‪ .‬وای که چه حالی داشتم ! اگر برادرم نبود و باز من مجبور‬
‫می شدم برايش سيگار هم ببرم ؟! ولی خدا جوانی اش را ببخشد ‪.‬چه برادر نازنينی است!‬
‫اگر او را هم نداشتم ‪ ،‬چه می کردم؟وقتی حال مرا ديد که وحشت زده از پله ها پايين می روم ‪ ،‬گفت ‪:‬‬
‫«خواهر چته ؟مگه چی شده ؟مگه همه مردم شوهر نمی کنن؟»‬
‫و خودش رفت بال و برای او سيگار برد‪ .‬و ديگر کار تمام بود‪.‬اين اولين مرتبه بود‬
‫که او را می ديدم و او مرا می ديد‪.‬خدا خودش شاهد است که وقتی توی اتاق بودم ‪ ،‬همه اش‬
‫دلم می خواست جوری بشود و او بفهمد که سرم کله گيس می گذارم ‪.‬اما مگر‬
‫می توانستم حرف بزنم ؟همان ي‪ :‬کلمه را هم که گفتم ‪ ،‬جانم به لبم آمد‪.‬بعد که حالم به جا آمد ‪،‬‬
‫مطلب را به مادرم حالی کردم‪.‬گفت ‪:‬‬
‫«چيزی نيست ننه‪.‬برادرت درست می کنه‪».‬‬
‫آخر من می دانستم که اگر از همان اول مطلب را حالی اش نکنيم ‪ ،‬فايده ندارد‪.‬آخر زن‬
‫او می شدم و او چه طور ممکن بود نفهمد که کله گيس دارم‪.‬او که دست آخر می فهميد ‪ ،‬چرا‬
‫از اول حاليش نکنيم؟آخر می دانستم که اگر توی خانه اش مطلب را بفهمد ‪،‬‬
‫سر چهار روز کلکم را خواهد کند‪.‬ولی مگر حال چکار کرده است؟و مرا بگو که چه قدر شور‬
‫آن مطلب را می زدم‪ .‬خدايا ‪ ،‬اگر توهم از او بگذری من نمی گذرم‪.‬‬
‫آخر من چه کرده بودم؟چه کلهی سرش گذاشته بودم که با من اين طور رفتار کرد؟حاضر‬
‫شدم يک سال ديگر دست نگه دارد و من در اين يک سال کلفتی مادر و خواهرش را بکنم‪.‬‬
‫ولی نکرد‪ .‬می دانستم که مردم می نشينند و می گويند فلنی سر چهل روز دوباره به خانه‬
‫پدرش برگشت ‪ .‬اگر يک سال در خانه اش می ماندم ‪ ،‬باز خودش چيزی بود‪.‬نه گمان کنيد‬
‫دلم برايش رفته بودها!به خدا نه‪.‬با آن چک و چانه مرده شور برده اش و با آن پای شلش ‪.‬‬
‫ولی آخر ممکن بود تولی برايش راه بيندازم ‪.‬و تا يک سال ديگر هم خدا خدش بزرگ بود ‪.‬‬
‫به مه اين ها راضی شده بودم که ديگر نان خانه پدرم را نخورم‪.‬ديگر خسته شده بودم ‪.‬سی‬
‫و چهارسال صبح ها توی يک خانه بيدار شدن و شب توی همان خانه خوابيدن !آن هم چه‬
‫خانه ای!سال های آزگار بود که هيچ خبر تازه ای ‪ ،‬هيچ رفت و آمدی ‪ ،‬هيچ عروسی‬
‫زبانم لل ‪ ،‬هيچ عزايی ‪ ،‬در آن نشده بود‪.‬بعد از اين که برادرم زن گرفت و بيا و برويی‬
‫برپا شد ‪ ،‬تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب های آب بود که باز خودش چيزی بود ‪.‬‬
‫و همين هم تازه ماهی يک بار بود‪.‬حتی کاسه بشقابی توی کوچه ما داد نمی زد‪.‬نمی دانيد‬
‫من چه می گويم ‪.‬نی خواهم بگويم خانه پدرم بد بود ‪ ،‬ها ‪ ،‬نه‪.‬بی چاره پدرم ‪.‬اما من‬
‫ديگر خسته شده بودم‪ .‬چه می شود کرد؟ من خسته شده بودم ديگر‪ .‬می خواستم‬
‫مثل خانم خانه خودم باشم ‪ .‬خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند‪.‬راضی‬
‫بودم کلفتی همه شان را بکنم و يک سال دست نگه دارد‪ .‬ولی نکرد‪.‬من حال می فهمم‬
‫چرا نصف بيشتر مهر را نقد داد‪.‬همه اش هفتصد و پنجاه تومان مهرم کرده بود‪.‬که‬
‫پانصد تومانش را نقد داد‪.‬و ما همه اش را اسباب اثاثيه خريديم و مادرکم چهار تا تکه‬
‫جهاز راه انداخت ‪ .‬و دويست و پنجاه تومان ديگر بر ذمه اش بود که وقتی مرا به‬
‫خانه پدرم برگرداند گفت عده که سرآمد‪ ،‬خواهم داد‪.‬من حال می فهمم چه قدر خر‬
‫بودم!خيال می کنيد اصل حرفمان شد !يا دعوايی کرديم؟ يا من بد و بی راهی‬
‫گفتم که او اين بل را سر من درآورد؟حاشا و لله!در اين چهل روز ‪ ،‬حتی يک بار‬
‫صدامان از در اتاق بيرون نرفت ‪.‬نه صدای من و نه صدای خود پدر سوخته‬
‫بدترکيبش!اما من از همان اول که ديدم بايد با مادرشوهر زندگی کنم ته دلم لرزيد‪.‬‬
‫می دانيد؟آخر آدم بعضی چيزها را حس می کند‪.‬می ديدم که جنجال به پا خواهد شد و‬
‫از روی ناچاری خيلی مدارا می کردم‪.‬باور کنيد شده بودم يک سکه سياه ‪ .‬با يک کلفت‬
‫اين رفتار نمی کردند ‪ .‬سی و چهار سال توی خونه پدرم با عزت و احترام زندگی کرده‬
‫بودم و حال شده بودم کلفت آب بيار مادر شوهر و خواهر شوهر‪.‬ولی باز هم حرفی نداشتم ‪.‬‬
‫باز هم راضی بودم ‪ .‬اصل به عروسيمان هم نيامدند ‪.‬مادرو خواهرش را می گويم‪.‬‬
‫دعوتشان کرديم ‪ .‬و نيامدند ‪.‬و همين کار را خراب کرد‪ .‬همين که شوهرم خودش‬
‫همه کاره بود و بله بری ها را کرده بود و مادر و خواهرش هيچ کاره بودند‪.‬خودش‬
‫می گفت مادر و خواهرم کاری به کار من ندارند‪ .‬ولی دروغ می گفت ‪ .‬مگر می شود؟‬
‫مادر شيره جانش را به آدم می دهد‪.‬چه طور می شود کاری به کار آدم نداشته باشد؟دست‬
‫آخر هم خدا خودش شاهد است‪ .‬همين مادر و خواهرش مرا پيش او سکه يک پول کردند‪.‬‬
‫عروسی مان خيلی مختصر بود‪.‬عقد و عروسی با هم بود‪.‬برادرکم قبل اسباب و جهازم‬
‫را برده بود و خانه را مرتب کرده بود‪.‬خانه که چه می دانم ‪.‬‬
‫همه اش دو تا اتاق داشت‪.‬با جهاز من يکی از اتاق ها را مرتب کرده بودند ‪.‬شب ‪ ،‬شام‬
‫که خورديم ‪ ،‬ما را دست به دست دادند و بردند‪.‬وای!هيچ دلم نمی خواهد آن شب‬
‫را دوباره به يادم بياورم‪.‬خدا نياورد!عيش به اين کوتاهی!فقط يادم است وقتی عقد‬
‫تمام شد‪ ،‬آمد رويم را ببوسد و من توی آينه ‪ ،‬صورت عينک دارش را نگاه می کردم‪.‬‬
‫در گوشم گفت ‪:‬‬
‫«واسه زير لفظيت ‪ ،‬يک کله گيس قشنگ سفارش دادم‪ ،‬جانم!»‬
‫و من نمی دانيد چه حالی شدم‪ .‬حتما بايد خوش حال می شدم‪.‬خوش حال می شدم که‬
‫مطلب را فهميده و به روی خودش نياورده و با وجود همه اين ها مرا قبول دارد‪.‬اما مثل‬
‫اين بود که با تخماق توی مغزم کوبيدند ‪.‬دلم می خواست دست بکنم و از زير عينک ‪،‬‬
‫چشم های باباقورش شده اش را دربياوردم‪.‬پدرسوخته بدترکيب ‪ ،‬وقت قحط بود که‬
‫سر عقد مرا به ياد اين بدبختی ام می انداخت ؟الهی خير از عمرش نبيند!اصل يک لقمه‬
‫شام از گلويم پايين نرفت و خون خونم را می خورد‪.‬و اگر توی کوچه که می رفتيم ‪،‬‬
‫آن حرف را نزده بود ‪ ،‬معلوم نبود کارمان به کجا می کشيد‪.‬چون من اصل حالم دست‬
‫خودم نبود‪.‬اما خدا به دادش رسيد‪.‬يعنی به دادمان رسيد‪.‬توی کوچه که داشتيم به‬
‫خانه اش می رفتيم ‪ ،‬وسط راه ‪ ،‬در گوشم گفت ‪:‬‬
‫«نمی خام مادر و خواهرم بفهمن‪.‬می دونی چرا؟»‬
‫و من بی اختيار هوس کردم صورتش را ببوسم‪.‬اما جلوی خودم را نگه داشتم‪.‬همه بغض‬
‫و کينه ای که در دلم عقده شده بود ‪ ،‬آب شد‪.‬مثل اين که محبتش با همين يک کلمه حرف در‬
‫دلم جا گرفت‪.‬مرده شورش را ببرد‪.‬حال ديگر از خودم خجالت می کشم که اين طور گولش‬
‫را خورده بودم‪.‬چه قد رخوش حال شده بودم‪.‬از همان جا هم بود که شست من خبردار شد‪.‬‬
‫ولی به روی خودم نياوردم ‪.‬وقتی شوهر آدم دلش خوش باشد ‪ ،‬آدم چه طور می تواند به‬
‫دلش بد بياوردد؟من اهميتی ندادم ‪ .‬ولی از همان فردا صبح شروع شد ‪ .‬همان شبانه به‬
‫دست بوس مادرش رفتم‪ .‬خودش گفته بود که گله کنم چرا به عروسی مان نيامده است‪.‬‬
‫من هم دست مادرش را که بوسيدم ‪ ،‬گله ام را کردم ‪ .‬واه‪ ،‬واه ‪ ،‬روز بد نبينيد‪.‬هيچ خجالت‬
‫نکشيد و توی روی من تازه عروس و پسرش گفت ‪:‬‬
‫«هيچ دلم نمی خاد روی عروسی رو که خودم سر عقدش نبوده ام ‪ ،‬ببينم‪.‬‬
‫می فهمين؟ديگه ماذون نيستی دست اين زنيکه رو بگيری بياری تو اتاق من ‪».‬‬
‫درست همين جور‪.‬الهی سرتخته مرده شور خانه بيفتد‪ .‬می بينيد ؟از همان شب اول ‪،‬‬
‫کارم خراب بود ‪ .‬پيرسگ !ولی خودش آن قدر مهربانی کرد و آن قدر نازم را کشيد‬
‫که همه اين ها را از دلم درآورد‪.‬آن شب هرجوری بود ‪ ،‬گذشت ‪.‬اصل شب ها هرجوری‬
‫بود می گذشت‪ .‬مهم روزها بود ‪.‬روزها که شوهرم نبود و من با دو تا ارنعوت تنها‬
‫می ماندم ‪.‬شوهرم توی محضر کار می کرد‪.‬روزها ‪ ،‬تا ظهر که برمی گشت ‪ ،‬و‬
‫عصرها تا غروب که به خانه می آمد ‪ ،‬من جهنمی داشتم‪.‬اصل طرف اتاقشان هم نمی رفتم‪.‬‬
‫تنهای تنها کارم را می کردم‪.‬و تا می توانستم از توی اتاق بيرون نمی رفتم ‪ .‬دو تا اتاق‬
‫خودمان را مرتب می کردم‪.‬همه حياط را جارو می زدم‪ .‬ظرف ها را می شستم ‪.‬‬
‫خودش قدغن کرده بود که پا به خانه خودمان هم نگذارم‪.‬و من احمق هم رضايت داده‬
‫بودم‪.‬اما يک هفته که گذشت ‪ ،‬از بس اصار کردم‪ ،‬راضی شد ‪ ،‬دو هفته يکبار شب های‬
‫جمعه به خانه پدرم برويم ‪ .‬برويم شام بخوريم و برای خوابيدن برگرديم‪.‬و بعد هم‬
‫دو هفته يک بار را کردم هفته ای يک بار‪ .‬اما باز هم روزها جرات نداشتم پا از خانه‬
‫بيرون بگذارم‪.‬کاری هم نداشتم هفته ای يک مرتبه حمام که ديگر واجب بود‪ .‬صبح ها‬
‫خودش هرچه لزم بود ‪ ،‬می خريد و می داد و می رفت ‪ .‬خرجمان سوا بود ‪.‬برای‬
‫خودمان جدا و برای مادر و خواهرش گوشت و سبزی و خرت و خورت جدا می خريد‪.‬‬
‫می داد در خانه و می رفت ‪ .‬و من تا ظهر دلم به اين خوش بود که دست خالی از در‬
‫تو نمی آيد ‪ .‬شب که می آ»د ‪ ،‬سری به اتاق مادر و خواهرش می زد و احوالپرسی‬
‫می کرد و گاهی اگر چای شان به راه بود يک فنجان چايی می خورد و بعد پيش من می آمد‪.‬‬
‫بدی اش اين بود که خانه مال خودشان بود يعنی مال مادر و خواهرش‪.‬و هفته دوم بود که‬
‫مرا مجبور کردند ظرف های آنها را هم بشويم‪.‬من به اين هم رضايت دادم و اگر صدا‬
‫از ديوار بلند شد ‪ ،‬از من هم بلند شد‪ .‬ولی مگر جلوی زبانشان را می شد گرفت ؟‬
‫وقتی شوهرم نبود ‪ ،‬هزار ايراد می گرفتند ‪ ،‬هزار کوفت و روفت می کردند ‪.‬می آمدند‬
‫از در اتاقم می گذشتند و نيش می زدند که من کله گيس داردم و صورتم آبله است‪.‬و‬
‫چهل سالم است‪.‬ولی مگر پسرشان چه دسته گلی بود؟ و همين قضيه کله گيس آخرش‬
‫کار را خراب کرد‪.‬آخر چه طور از آنها می شد آن را مخفی کرد؟از ترسم که مبادا‬
‫بففهمند ‪ ،‬باز هم به حمام محله خودمان می رفتم‪.‬ولی يک روز مادرش آمده بود و از دلک‬
‫حمام ما پرسيده بود ‪ .‬آن هم با چه حقه ای !خودش را به ناشناسی زده بود و برای‬
‫شوهرم دل سوزانده بود که زن پير ترشيده و آبله رو گرفته است‪.‬و خدا لعنت کند اين‬
‫دلک ها را ‪.‬گويا پنج قران هم به او اضافه داده بود و او هم سر درد دلش را باز کرده‬
‫بود و داستان کله گيس مرا برايش گفته بود و مسخره هم کرده بود ‪ .‬خدايا از شان‬
‫نگذر‪ .‬مگر من چه کاری با اين ها داشتم ؟مگر اين خوش بختی نکبت گرفته من و اين‬
‫شوهر بی ريخت يکه نصيبم شده بود ‪ ،‬کجای زندگی آن ها را تنگ کرده بود ؟چرا حسود ی‬
‫می کردند ؟خدا می داند چه چيزها گفته بود ‪ .‬روز ديگر همه اين ها را آبگير حمام‬
‫برای من نقل کرد‪.‬حتی ادای مرا هم درآورده بود که چه طور کله گيسم را برمی دارم‬
‫و سرزانويم می گذارم و صابون می زنم و شانه می کشم‪.‬من البته ديگر به آن حمان نرفتم‪.‬‬
‫ولی نطق هم نزدم ‪.‬سر وتنم را خودم شستم و ديگر به آن جا پا نگذاشتم‪.‬آخر چه طور‬
‫می شود توی روی اين جور آدم ها نگاه کرد؟ به هر صورت ديگر کار از کار گذشته بود‬
‫و آن چه را که نبايد بفهمند ‪ ،‬فهميده بودند‪.‬ديگر روز من سياه شد‪ .‬شوهرم ‪ ،‬دو سه شب‪،‬‬
‫وقتی برمی گشت ‪ ،‬توی اتاق آن ها زيادتر می ماند‪.‬يک شب هم همان جا شام خورد و برگشت‪،‬‬
‫و من باز هم صدايم درنيآمد‪.‬راستی چه قدر خر بودم!اصل مثل اين که گناه کرده بودم‪.‬مثل‬
‫اينکه گناه کار من بودم‪.‬مثل اين که سرقضيه کله گيس ‪ ،‬او را گول زده بودم!اصل درنيامدم‬
‫يک کلمه حرف به او بزنم‪.‬تازه همه اين ها چيزی نبود‪.‬بعد هم مجبورم کرد خرجمان را يکی‬
‫کنيم‪.‬و صبح و شام توی اتاق آن ها بروي» و شام و ناهار بخوريم‪ .‬و ديگر غذا از‬
‫گلوی من پايين نمی رفت ‪.‬خدايا من چه قدر خر بودم!همه اين بلها را سر من آوردند‬
‫و صدای من درنيآمد!آخر چرا فکر نکردم؟چرا شوهرم را وادار نکردم از مادر و خواهرش‬
‫جدا شود؟حاضر بودم توی طويله زندگی کنم ‪ ،‬ولی تنها باشم‪.‬خاک بر سرم کنند!که همين‬
‫طور دست روی دست گذاشتم و هرچه بار کردند کشيدم‪ .‬همه اش تقصير خودم بود‪.‬‬
‫سی و چهارسال خانه پدرم نشستم و فقط راه مطبخ و حمام را ياد گرفتم‪.‬آخر چرا نکردم‬
‫در اين سی و چهارسال ‪ ،‬هنری پيدا کنم؟خط و سوادی پيدا کنم؟می توانستم ماهی شندرغاز‬
‫پس انداز کنم و مثل بتول خانم عمه قزی ‪ ،‬ي‪ :‬چرخ زنگل قسطی بخرم و برای خودم خياطی کنم‪.‬‬
‫دخترهای همسايه مان می رفتند جوراب بافی و سريک سال ‪ ،‬خودشان چرخ جوراب بافی خريدند‬
‫و نانشان را که درمی آوردند هيچ ‪ ،‬جهاز عروسی شان هم خودشان درست‬
‫کردند ؛ و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد‪.‬برادرکم چه قدر باهام سرو کله زد که‬
‫سواد يادم بدهد‪.‬ولی من بی عرضه!من خاک برسر!همه اش تقصير خودم‬
‫بود‪.‬حال می فهمم‪.‬اين دو روزه همه اش اين فکرها را می کردم که آن همه خيال بد به‬
‫کله ام زده بود‪.‬سی و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزای کله گيسم را گرفتم‪.‬‬
‫عزای بدترکيبی ام را گرفتم‪.‬عزای شوهر نکردن را گرفتم‪.‬مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟‬
‫مگر اين همه مردم که کله گيس می گذارند‪ ،‬چه عيبی دارند؟مگر تنها من‬
‫آبله رو بودم ؟ همه اش تقصير خودم بود‪.‬هی نشستم و هی کوفت و روفت مادر و خواهرش‬
‫را شنيدم‪.‬هی گذاشتم برود ور دلشان بنشيند و از زبانشان بد و بی راه مرا بشنود‪.‬‬
‫تا از نظرش افتادم ‪.‬ديگر از نظر افتادم که افتادم ‪.‬شب آخر وقتی از اتاق مادرش درآمد‪،‬‬
‫ديگر لباس هايش را نکند و همان دم در اتاق ايستاد و گفت ‪:‬‬
‫«دلت نمی خاد بريم خونه پدرت؟»‬
‫و من يکهو دلم ريخت تو‪.‬دو شب پيش ‪ ،‬شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بوديم‬
‫و شام هم آنجا بوديم و من يکهو فهميدم چه خبر است‪.‬شستم خبردار شد‪.‬گفتم‪:‬‬
‫« ميل خودتونه!»‬
‫و ديگر چيزی نگفتم‪ .‬همين طور ساکت نشسته بودم و جورابش را وصله می کردم‪.‬‬
‫باز پرسيد و من باز همان جواب را دادم ‪.‬آخر گفت‪:‬‬
‫«بلند شو بريم جانم‪.‬پاشو بريم احوالی بپرسيم‪».‬‬
‫من خر را بگو که باز به خودم اميد دادم که شايد از اين خبرها نباشد‪.‬دست بغچه را‬
‫جمع کردم‪.‬چادرم را انداختم سرم و راه افتادم‪.‬تو راه هيچ حرفی نزديم ‪ ،‬نه من چيزی‬
‫گفتم و نه او‪.‬شام نخورده بوديم‪.‬ديگ سر اجاق بود و می بايست من می کشيدم و تو‬
‫اتاق مادرش می بردم و باهم شام می خورديم‪.‬ولی ديگ سر بار بود که ما راه افتاديم‪.‬‬
‫دل من شوری می زد که نگو‪.‬مثل اينکه می دانستم چه بليی بر سرم می خواهد‬
‫بياورد‪.‬ولی باز به روی خودم نمی آوردم‪.‬خانه مان زياد دور نبود‪.‬وقتی رسيديم‪-‬من‬
‫در که می زدم‪-‬درست همان حالی را داشتم که آن روز هم پشت در اتاق‬
‫مهمان داشتم و او خودش آمد دستم را گرفت و کشيد تو‪.‬شايد بدتر از آن روز هم بودم‪.‬‬
‫سرتا پا می لرزيدم‪.‬برادرم آمد و در را باز کرد‪.‬من همچه که چشمم به برادرم‬
‫افتاد مثل اينکه همه غم دنيا را فراموش کردم‪.‬اصل يادم رفت که چه خبرها شده است‪.‬‬
‫برادرم هيچ به روی خودش نياورد‪.‬سلم و احوال پرسی کرد و رفتيم تو‪.‬از‬
‫دالن هم گذشتيم‪ .‬و توی حياط که رسيديم‪ ،‬زن برادرم توی حياط بود و مادرم از پنجره‬
‫اتاق بال سر کشيده بود که ببيند کيست و از پشت سرم می آمد‪.‬وسط حياط که‬
‫رسيديم ‪ ،‬نکبتی بلند بلند رو به همه گفت‪:‬‬
‫«اين فاطمه خانمتون‪.‬دستتون سپرده ‪.‬ديگه نگذارين برگرده‪».‬‬
‫و من تا آمدم فرياد بزنم‪:‬‬
‫«آخه چرا ؟من نمی مونم‪.‬همين جوری ولت نمی کنم‪».‬‬
‫که با همان پای افليجش پريد توی دالن و در کوچه را پشت سر خودش بست‪.‬‬
‫و من همان طور فرياد می زدم‪:‬‬
‫«نمی مونم‪.‬ولت نمی کنم‪».‬‬
‫گريه را سردادم و حال گريه نکن کی گريه کن‪.‬مادرک بی چاره ام خودش را‬
‫هولکی رساند به من و مرا برد بال و هی می پرسيد‪:‬‬
‫«مگر چه شده؟»‬
‫و من چه طور می توانستم برايش بگويم که هيچ طور نشده؟نه دعوايی ‪ ،‬نه حرف‬
‫و سخنی ‪ ،‬نه بگو و بشنوی‪.‬گريه ام که آرام شد‪ ،‬گفتم باهاش دعوا کرده ام‪.‬به خودش‬
‫و مادرش فحش داده ام و اله و بله کرده ام‪.‬و همه اش دروغ!چه طور می توانستم‬
‫بگويم هيچ خبری نشده و اين پدر سوخته نکبتی ‪ ،‬به همان آسانی که مرا گرفته ‪ ،‬برم داشته‬
‫آورده ‪ ،‬در خانه پدرم سپرده و رفته ؟ولی ديگر کار از کار گذشته بود‪.‬مرکه نکبتی‬
‫رفته بود که رفته بود‪.‬فردا هم رفته بود اداره برادرم و حاليش کرده بود که مرا طلق داده ‪،‬‬
‫و عده ام که سرآمد بقيه مهرم را خواهد داد‪.‬و گفته بود يکی را بفرستيد اسباب‬
‫و اثاثيه فاطمه خانم را جمع کند و ببرد‪ .‬می بينيد؟مادرم هم می دانست که همه قضايا زير‬
‫سر مادر و خواهرش است‪.‬ولی آخر من چطور می توانستم باز هم توی خانه پدرم‬
‫بمانم؟چطور می توانستم؟اين دو روزی که در آن جا سر کردم‪ ،‬درست مثل اينکه توی‬
‫زندان بودم‪.‬کاش توی زندان بودم ‪ .‬آن جا اقلا آدم از ديدن مادر و پدرش آب‬
‫نمی شود‪.‬و توی زمين فرو نمی رود ‪ .‬از نگاه های زن برادرش اين قدر خجالت‬
‫نمی کشد‪.‬ديوارهای خانه مان را اين قدر به آن ها مانوس بودم ‪ ،‬انگار روی قلبم گذاشته‬
‫بودند‪ .‬انگار طاق اتاق را روی سرم گذاشته بودند‪.‬نه يک استکان آب لب زدم و نه يک‬
‫لقمه غذا از گلويم پايين رفت ‪.‬بی چاره مادرکم!اگر از غصه افليج نشود ‪ ،‬هنر‬
‫کرده است‪.‬و بی چاره برادرم که حتما نه رويش می شود برود اسباب و اثاثيه مرا بياورد ‪،‬‬
‫و نه کار ديگری از دستش برمی آيد‪.‬آخر اين مردکه بدقواره ‪ ،‬خودش توی‬
‫محضر کار می کند و همه راه و چاه ها را بلد است‪.‬جايی نخوابيده بود که آّب زيرش را بگيرد‪.‬‬
‫از کجا که سرهزار تا بدبخت ديگر ‪ ،‬عين همين بل را نياورده باشد؟اما نه‪.‬هيچ پدرسوخته پپه ای‬
‫از من پپه تر و بدبخت تر نيست‪.‬و مادر و خواهرش را بگو که هی به رخ من می کشيدند که‬
‫خانه فلنی و فلنی برای پسرشان خواستگاری رفته اند!‬
‫ولی کدام پدرسوخته ای حاضر می شود با اين ارنعوت های مرده شور برده سرکند؟جز من‬
‫خاک بر سر؟که هی دست روی دست گذاشتم و نشستم تا اين يک کف دست زندگی ام را‬
‫روی سرم خراب کردند؟‬

‫شوهر آمريکايی‬
‫«‪...‬ودکا؟نه‪.‬متشکرم‪.‬تحمل ودکا را ندارم‪.‬اگر ويسکی باشد حرفی‪.‬فقط يک‬
‫ته گيلس قربان دستتان‪.‬نه‪.‬تحمل آب را هم ندارم‪.‬سودا داريد؟حيف‪.‬آخر اخلق‬
‫سگ آن کثافت به من هم اثر کرده‪.‬اگر بدانيد چه ويسکی سودايی می خورد!من تا خانه‬
‫پاپام بودم ‪ ،‬اصل لب نزده بودم‪.‬خود پاپام هنوز هم لب نمی زند‪.‬به هيچ مشروبی ‪.‬نه‪.‬‬
‫مومن و مقدس نيست‪.‬اما خوب ديگر‪.‬توی خانواده ما رسم نبوده‪.‬اما آن کثافت ‪،‬‬
‫اول چيزی که يادم داد ‪ ،‬ويسکی درست کردن بود‪.‬از کار که برمی گشت ‪ ،‬بايد ويسکی‬
‫سودايش توی راهرو دستش باشد‪.‬قبل از اينکه دست هايش را بشويد‪.‬و اگر‬
‫من می دانستم با آن دست ها چه کار می کند؟!‪...‬خانه که نبود ‪ ،‬گاهی هوس می کردم‬
‫لبی به ويسکيش بزنم ‪ .‬البته آن وقت ها که هنوز دخترم نيامده بود‪.‬و از تنهايی‬
‫حوصله ام سر می رفت‪.‬اما خوشم نمی آمد‪.‬بدجوری گلويم را می سوزاند‪.‬هرچه هم‬
‫خودش اصرار می کرد که باهاش هم پياله بشوم ‪ ،‬فايده نداشت‪.‬اما آبستن که شدم ‪،‬‬
‫به اصرار آب جو به خوردم می داد‪.‬که برای شيرت خوب است‪.‬اما ويسکی هيچ وقت‪.‬‬
‫تا آخرش هم عادت نکردم‪.‬اما آن روزی که از شغلش خبردار شدم ‪ ،‬بی اختيار‬
‫ويسکی را خشک سرکشيدم‪ .‬بعد هم يکی برای خودم ريختم ‪ ،‬يکی برای آن دختره گرل‬
‫فرندش‪.‬يعنی نامزد سابقش‪.‬آخر همان او بود که آمد خبردارم کرد‪.‬و دوتايی‬
‫نشستيم به ويسکی خوردن و درددل ‪.‬و حال گريه نکن ‪ ،‬کی گريه بکن‪.‬آخر فکرش را بکنيد‪.‬‬
‫آدم ديپلمه باشد ‪ ،‬خوشگل باشد ‪-‬می بينيد که‪-...‬پاپاش هم محترم باشد‪ ،‬نان‬
‫و آبش هم مرتب باشد‪،‬کلس انگليسی هم رفته باشد‪-‬و به هرصورت مجبور نباشد به هر‬
‫مردی بسازد‪-‬آن وقت اين جوری؟!‪...‬اصل مگر می شود باور کرد؟ اين همه‬
‫جوان درس خوانده توی مملکت ريخته‪.‬اين همه مهندس و دکتر‪...‬اما آخر آن خاک‬
‫برسرها هم هی می روند زن های فرنگی می گيرند يا آمريکايی‪.‬دختر پستچی محله‪-‬‬
‫شان را می گيرند‪ ،‬يا فروشنده سوپرمارکت سرگذرشان را ‪ ،‬يا خدمتکار دندان سازی را ‪،‬‬
‫که يک دفعه پنبه توی دندانشان کرده‪.‬و آن وقت بيا و ببين چه پز و افاده ای!انگار‬
‫خود سوزان هاروارد است يا شرلی مک لين يا اليزابت تايلور‪.‬بگذاريد برايتان تعريف کنم‪.‬‬
‫پريشب ها ‪ ،‬يکی از همين دخترها را ديدم‪ .‬که دوماه است زن يک آقا پسر ايرانی‬
‫شده و پانزده روز است که آمده ‪.‬شوهرش را تلگرافی احضار کرده اند که بيا شده ای نماينده‬
‫مجلس‪.‬صاحب خانه مرا خبر کرده بود که مثل مهمان خارجی اش تنها نماند‪.‬‬
‫و يک همزبان داشته باشد که باهاش درددل کند‪.‬درست هفته پيش بود‪.‬دختره با آن دو تا کلمه‬
‫تگزاسی حرف زدنش ‪...‬نه ‪.‬نخنديد‪.‬شوخی نمی کنم‪.‬چنان دهنش را‬
‫گشاد می کرد که نگو‪.‬هنوز ناخن هاش کلفت بود ‪ .‬معلوم بود که روزی يک خروار‬
‫ظروف می شسته ‪.‬آن وقت می دانيد چه می گفت؟می گفت ما آمديم تمدن برای‬
‫شما آورديم و کار کردن با چراغ گاز را يادتان داديم و ماشين رخت شويی را ‪...‬و‬
‫از اين حرف ها‪.‬از دست هاش معلوم بود که هنوز تو خود تگزاس رخت را‬
‫توی تشت چنگ می زده‪.‬و آن وقت اين افاده ها !دختر يک گاوچران بود‪ .‬نه از آن‬
‫هايی که توی ملکشان نفت پيدا می کنند و ديگر خدا را بنده نيستند ‪.‬نه‪.‬از آن هايی که‬
‫گاو ديگران را می چرانند‪.‬البته من بهش چيزی نگفتم‪.‬اما يک مرد که تو مجلس بود که‬
‫درآمد با انگليسی دست و پا شکسته اش گفت که اگر تمدن اين هاست که شما می گوييد ‪،‬‬
‫ارزانی خود آن کمپانی که خود سرکار را هم دنبال ماشين رخت شويی می فرستد برای‬
‫ما به عنوان تحفه‪.‬البته دختره نفهميد‪.‬ناچار من برايش ترجمه کردم‪.‬آن وقت به‬
‫جای اين که جواب آن مردکه را بدهد ‪ ،‬درامده رو به من که لبد بداخلق بوده ای يا‬
‫هرزه بوده ای که شوهرت طلقت داده ‪.‬به همين صراحت‪.‬يعنی من برای اين که تندی‬
‫حرف آ« مردکه را جبران کرده باشم و دختره را از تنهايی درآورده باشم ‪ ،‬سر‬
‫دلم را باز کردم و برايش گفتم که امريکا بوده ام و شوهر آمريکايی داشته ام و طلق گرفته ام ‪،‬‬
‫می دانيد چه گفت ؟گفت اين که عيب نشد‪.‬هيچ کاری عار نيست‪...‬لبد خانواده‬
‫اش دست به سرت کرده اند که ارثش به بچه ات نرسد‪.‬يا لبد بداخلق بوده ای و از‬
‫اين حرف ها‪.‬اصل انگار نه انگار که تازه از راه رسيده‪.‬طلب کار هم بود‪.‬خوب‬
‫معلوم است‪.‬شوهرش نماينده مجلس بود‪.‬آخر اگر اين خاک برسرها نروند اين‬
‫لگوری ها را نگيرند که ‪ ،‬دختری مثل من نمی رود خودش را به آب و آتش بزند‬
‫‪...‬نه قربان دستتان ‪.‬زياد بهم ندهيد‪.‬حالم را خراب می کند‪.‬شکم گرسنه و‬
‫ويسکی‪.‬همان يک ته گيلس ديگر بس است‪.‬اگر يک تکه پنير هم باشد‪ ،‬بد نيست‬
‫‪...‬ممنون‪،‬اوا !اين پنير است ؟ چرا آنقدر سفيد است؟ و چه شور!مال‬
‫کجاست؟‪...‬ليقوان؟کجا باشد؟‪....‬نمی شناسم‪.‬هلندی و دانمارکی را‬
‫می شناسم‪ .‬اما اين يکی را ‪...‬اصل دوست نداشتم‪.‬همان با پسته بهتر است ‪.‬‬
‫متشکر!خوب چه می گفتم؟آره ‪.‬تو کلوب آمريکايي ها باهاش آشنا شدم‪.‬يک سال بود‬
‫می رفتم کلس زبان‪ .‬می دانيد که چه شلوغی است‪.‬ديپلم که گرفتم‪ ،‬اسم نوشتم برای‬
‫کنکور‪.‬ولی خوب می دانيد ديگر‪.‬ميان بيست و سی هزار نفر ‪ ،‬چطور می شود قبول‬
‫شد؟ اين بود که پاپا گفت برو کلس زبان‪.‬هم سرت گرم می شود‪ ،‬هم يک زبان خارجی‬
‫ياد می گيری‪.‬و آن وقت آن کثافت معلم کلس بود‪.‬بلند بال‪.‬خوش ترکيب‪.‬موهای‬
‫بور‪.‬يک آمريکايی کامل‪.‬و چه دستهای بلندی داشت‪.‬تمام دفترچه تکليف را می پوشاند‪.‬‬
‫خوب ديگر‪.‬از همديگر خوشمان آمد‪.‬از همان اول‪.‬خيلی هم باادب بود‪.‬اول دعوتم‬
‫کرد به يک نمايشگاه نقاشی‪.‬به کلوب تازه عباس آباد‪.‬از اين ها که سر بی تن‬
‫می کشند ‪،‬يا تپه تپه رنگ بغل هم می گذارند ‪ ،‬يا متکا می کشند به اسم آدم و يک قدح‬
‫می گذارند روی سرش ‪ ،‬يا دوتا لکه قهوه ای وسط دو متر پارچه ‪.‬پاپا و ماما را هم دعوت‬
‫کرده بود‪.‬که قند توی دلشان آب می کردند‪.‬بعد هم با ماشين خودش برمان گرداند‬
‫خانه‪.‬و با چه آدابی ‪.‬در ماشين را باز کردن و از اين کارها‪.‬و شب ‪ ،‬کار روبه‬
‫راه شد‪.‬بعد دعوتم کرد به مجلس رقص‪.‬يکی از عيدهاشان ‪ .‬به نظرم (ثنک گيوينگ)‬
‫بود ‪.‬اوا!چه طور نمی دانيد؟يک امريکاست و يک (ثنک گيوينگ)‪.‬يعنی‬
‫شکرگذاری ديگر‪.‬همان روزی که امريکايی ها کلک آخرين سرخ پوستها را کندند‪.‬پاپا‬
‫البته که اجازه داد‪.‬و چرا ندهد؟بيرون از کلس که من کسی را نداشتم برای تمرين‬
‫زبان‪.‬زبان را هم تا تمرين نکنی فايده ندارد‪.‬بعد هم قرار گذاشته بوديم که من بهش‬
‫فارسی درس بدهم‪.‬البته خارج از کلس‪.‬هفته ای يک روز می آمد خانه مان برای‬
‫همين کار‪.‬قرار گذاشته بوديم ‪.‬و نمی دانيد چه جشنی بود‪.‬کدو حلوايی را سوراخ‬
‫کرده بودند عين جای چشم و دماغ و دهن ‪ ،‬و توش چراغ روشن کرده بودند‪.‬و چه رقصی‬
‫!و حال ديگر کم کم انگليسی سرم می شد و توی مجلس غريبه نمی ماندم‪.‬گذشته‬
‫از اين که ايرانی هم خيلی زياد بود‪.‬اما حتی آن شب هم هرچه اصرار کرد آبجو‬
‫نخوردم‪.‬مثل اينکه از همين هم خوشش آمد‪.‬چون وقتی برم گرداند و رساند خانه ‪،‬‬
‫به ماما گفت از داشتن چنين دختری به شما تبريک می گويم ‪.‬که خودم ترجمه کردم‪.‬‬
‫آخر حال ديگر شده بودم يک پا مترجم‪.‬همين جوری ها هشت ماه با هم بوديم‪.‬با هم‬
‫سد کرج رفتيم قايقرانی‪.‬سينما رفتيم ‪.‬موزه رفتيم ‪.‬بازار رفتيم ‪.‬شميران و شاه عبدالعظيم رفتيم‪.‬‬
‫و خيلی جاهای ديگر که اگر او نبود ‪ ،‬من به عمرم نمی ديدم‪.‬تا شب کريسمس‬
‫دعوتمان کرد خانه اش‪.‬ديگر شب «کريسمس»را که می شناسيد‪.‬پاپا و ماما هم‬
‫بودند ‪.‬ففر هم بود‪.‬نمی شناسيد؟اسم برادرم است ديگر‪.‬فريدون‪.‬دوتا بوقلمون‬
‫پخته از خود لوس آنجلس برايش فرستاده بودند‪...‬اوا؟پس شما چه می دانيد؟ همان جايی‬
‫که هوليوود هم هست ديگر‪.‬نه اين که فقط برای او فرستاده باشند‪.‬برای همه شان‬
‫می فرستند تهران ‪ ،‬ديگر بوقلمون و آبجو و سيگار و ويسکی و شکلت که جای خود دارد‪.‬‬
‫باور کنيد راضی بودم آدم کش باشد‪-‬دزد و جانی باشد‪-‬گنگستر باشد‪-‬اما آن کاره نباشد‬
‫‪...‬قربان دستتان‪.‬يک ته گيلس ديگر از آن ويسکی‪.‬مثل اينکه آمريکايی نيست‪.‬‬
‫آن ها «بربن» می خورند‪.‬مزه خاک می دهد‪.‬آره اين اسکاچ است‪.‬خيلی شق و رق‬
‫است‪.‬عين خود انگليس ها‪.‬خوب چه می گفتم؟آره‪.‬همان شب ازم خواستگاری کرد‪.‬‬
‫رسما و سر ميز شام‪.‬حال من خودم هم مترجمم‪.‬جالب نيست؟هيچ کس تا حال اين‬
‫جوری شوهر نکرده‪.‬اول بوقلمون را بريد و گذاشت تو بشقاب هامان ‪.‬بعد شامپانی باز‬
‫کرد که برای پاپا و ماما ريخت‪.‬برای همه ريخت‪.‬البته ماما نخورد‪.‬اما پاپا خورد ‪.‬‬
‫خود من هم لب زدم‪.‬اول تند بود و گس‪.‬اما تنديش که پريد ‪ ،‬شيرينی ماند‪.‬بعد‬
‫امد که به پاپا بگو که ازت خواستگاری می کنم‪.‬اصرار داشت که جمله به جمله بگويم‬
‫و شمرده و همه چيز را ‪.‬که خدمت سربازيش را کرده ‪-‬از ماليات دادن معاف‬
‫است‪-‬گروه خونش ‪ B‬است‪-‬مريض نيست‪-‬ماهی ‪ 1500‬دلر حقوق می گيرد و‬
‫قسطی هم ندارد‪.‬و پدر و مادرش هم لوس آنجلس هستند و کاری به کار او ندارند و از‬
‫اين حرف ها‪.‬پاپا که از همان شب اول راضی بود‪.‬خودش بهم گفته بود که مواظب‬
‫باش دخترجان‪ ،‬هزارتا يکی دخترها زن آمريکايی نمی شوند‪.‬شوخی که نيست ‪.‬يعنی‬
‫نمی توانند‪.‬اين گفته اش هنوز توی گوشم است‪.‬اما تو خودت می دانی‪.‬تويی که بايد‬
‫با شوهرت زندگی کنی‪.‬اما ازش يک هفته مهلت بخواه تا فکرهايـ را بکنی ‪.‬همين کار را‬
‫هم کرديم‪.‬البته از همان اول ‪ ،‬کار تمام بود ‪.‬تمام فاميل می دانستند ‪.‬دو سه بار هم‬
‫دعوت و مهمانی و از اين جور مراسم‪.‬و چه حسادت ها ‪ .‬و چه دختر به رخ کشيدن ها‪.‬‬
‫سر همين قضيه ‪ ،‬تمام دخترخاله ها و دخترعموهام ازم قهر کردند‪.‬بابام راست‬
‫می گفت‪.‬شوخی که نبود ‪.‬همه دخترها آرزوش را می کردند‪.‬ولی يارو از من‬
‫خواستگاری کرده بود‪.‬و اصل معنی داشت که من فداکاری کنم و يک دختر ديگر را‬
‫جای خودم معرفی کنم؟اين ميانه هم فقط مادربزرگم غر می زد‪.‬می گفت ما تو فاميل ‪،‬‬
‫کاشی داريم ‪ ،‬اصفهانی داريم‪ ،‬حتی بوشهری داريم‪.‬همه شان را می شناسيم‪.‬اما ديگر‬
‫امريکايی نداشته ايم‪.‬چه می شناسيم کيه‪.‬دامادی را که نتوانی بروی سراغ خانواده‬
‫اش و خانه اش و از در و همسايه ته و توی کارش را در بياری ‪...،‬و از اين حرف‬
‫های کلثوم ننه ای‪.‬اصل سر عقدمان هم نيامد‪.‬پا شد رفت مشهد که نباشد‪.‬اما‬
‫خود من قند تو دلم آب می کردند‪.‬محضر دار شناس خبر کرده بوديم‪.‬همه فاميل بودند و‬
‫يک عده امريکايی ‪.‬و چه عکس ها از سفره عقد‪.‬يکی از دوست های شوهرم فيلم هم‬
‫برداشت‪.‬اما امان از اين امريکايی ها !می خواستند از سر از همه چيز دربيارند‪.‬هی‬
‫می آمدند سوال پيچم می کردند ‪ .‬يعنی من حال عروسم‪.‬اما مگر سرشان‬
‫می شد؟که اسم اين چيه که قند را چرا اين جوری می سايند؟که روی نان چه نوشته؟که‬
‫اسفند را از کجا می آورند؟‪...‬اما هر جوری بود‪،‬گذشت ‪.‬توی همان مجلس‬
‫عقد ‪ ،‬دو تا از نم کرده های فاميل را به عنوان راننده برای اداره شان استخدام کردند‪.‬‬
‫صدهزار تومن مهر کردند‪.‬کلمه ل اله ال ال را هم همان پاس سفره عقد گفت ‪.‬‬
‫و به چه زحمتی !و چه خنده ها که به ل اله‪...‬گفتنش کرديم!‪...‬که مثل عقد‬
‫شرعی باشد‪ .‬و شغلش ؟خوب معلم انگليسی بود ديگر‪.‬بعد هم تو قباله نوشته بودند‬
‫حقوقدادن‪.‬دو نفر از اعضای سفارت هم شاهدش بودند‪.‬و من با همين دروغی که‬
‫گفته بود ‪ ،‬می توانستم بيندازمش زندان‪.‬وطلب خسارت هم بکنم‪.‬دست کم می توانستم‬
‫مجبورش کنم که علوه بر چهارصد دلر خرجی که حال برای دخترم می دهد ‪ ،‬ششصد‬
‫تا هم بگذارد رويش ‪.‬ولی چه فايده ؟ديگر اصل رغبت ديدنش را نداشتم‪.‬حاضر‬
‫نبودم يک ساعت باهاش سر کنم‪.‬همين هم بود که عاقبت راضی شد بچه را بدهد ‪،‬‬
‫وگرنه به قانون خودشان می توانست بچه را نگه دارد‪.‬البته که من مهرم را بخشيدم‪.‬‬
‫مرده شورش را ببرد با پولش‪.‬اگر بدانيد پولش از چه راهی درمی آمد؟!مگر می شود‬
‫همچو پولی را گردن بند طل کرد و بست به گردن ؟يا گوشت و برنج خريد و خورد؟همين‬
‫حرف ها را آن روز آن دختره هم می زد‪ .‬گرل فرند سابقش ‪.‬يعنی رفيقه اش‪.‬نامزدش‪.‬‬
‫چه می دانم!بار اول و آخر بود که ديدمش ‪ .‬با طياره يکراست از لوس آنجلس آمده بود‬
‫واشنگتن‪.‬و توی فرودگاه يک ماشين کرايه کرده بود و يکراست آمده بود در خانه مان‪.‬دو‬
‫سال تمام که من واشنگتن بودم ‪ ،‬خبر از هيچکدام از فاميلش نشد‪.‬خودش می گفت راه دور‬
‫است و سر هرکسی به کار خودش گرم است و از اين حرفها‪.‬من هم راحت تربودم‪.‬‬
‫بی آقا بالسر‪.‬گاهی کاغذی می دادم يا آن ها می دادند‪.‬عکس دخترم را هم برايشان فرستادم‪.‬‬
‫آن ها هم هديه تولد بچه را فرستادند‪.‬عکس يک سالگی اش را هم فرستاديم و بعد از آن ديگر‬
‫خبری ازشان نشد تا آن دختره آمد‪.‬سلم و عليک و خودش را معرفی کرد و خيلی مودب‪.‬‬
‫که تنهايی حوصله ات سر نمی رود؟و به به چه دختر قشنگی و از اين حرف ها‪.‬و من‬
‫داشتم با ماشين رخت شويی ور می رفتم که يک جاييش خراب شده بود‪.‬بی رو در واسی‬
‫آمد کمکم‪.‬و درستش کرديم و رخت ها را ريختيم تويش و رفتيم نشستيم که سر درد‬
‫دلش وا شد‪.‬گفت نامزدش بوده که می برندش جنگ کره ‪.‬و جنگ که تمام می شود‪ ،‬ديگر‬
‫برنمی گردد لوس آنجلس‪.‬و همين توی واشنگتن کار می گيرد‪.‬و اين که خدا عالم است‬
‫توی کره چه بلهايی سر جوان های مردم می آوردند‪.‬که وقتی برمی گشتند ‪ ،‬اين جورها‬
‫کارها را قبول می کردند !که من پرسيدم مگر چه کاری ؟شاخ درآورد که من هنوز‬
‫نمی دانستم شوهرم چه کاره است‪.‬درآمد که البته عار نيست‪.‬اما همه فاميلش سر همين کار‬
‫ترکش کرده اند‪.‬و هرچه بهشان گفته ‪ ،‬فايده نداشته ‪...‬حال من دلم مثل سير و سرکه‬
‫می جوشد که نکند جلد باشد‪.‬يا مامور اتاق گاز و صندلی برقی‪.‬آخر حتی اين جور‬
‫کارها را می شود يک جوری جزو کارهای حقوقی جا زد‪.‬اما آن کار او؟اسمش را که‬
‫برد‪ ،‬چشم هايم سياهی رفت‪.‬جوری که دختره خودش پاشد و رفت سراغ بوفه و بطری‬
‫ويسکی را درآورد و يک گيلس ريخت داد دست من و برای خودش هم ريخت و همين‬
‫جور درد دل ‪...‬از او که اين نامزد سومش است که همين جوری ها از دستش‬
‫می رود‪.‬يکی شان توی جنگ کره کشته شده ‪ .‬دومی تو ويتنام است و اين يکی هم‬
‫اين جوری از آب درآمده ‪ .‬می گفت اصل معلوم نيست چرا آنها يی شان هم که‬
‫برمی گردند ‪ ،‬يا اين جور کارهای عجيب و غريب را پيش می گيرند ‪ ،‬يا خل و ديوانه‬
‫و دزد و قاتل می شوند‪...‬و از من که آخر چرا تا حال نتوانسته ام بفهمم شوهرم‬
‫چه کاره است!و آخر من که دختر کلفت نبودم يا دختر سر راهی و يتيم خانه ای‪.‬ديپلمه‬
‫بوده ام و ننه بابا داشته ام و از اين جور حرف ها ‪...‬آره قربان دستتان ‪.‬يکی ديگر‬
‫بد نيست‪.‬مهمان های شما هم که نيامدند‪.‬گلوم بدجوری خشک می شود‪.‬بديش اين بود‬
‫که دختره خودش را تو دلم جا کرد‪.‬چگورپگور بود و ترتميز‪.‬و می گفت هفت سال‬
‫است که تو لوس آنجلس يا دنبال شوهر می گردد يا دنبال ستارگی سينما‪.‬بعد هم با هم‬
‫پاشديم رخت ها را پهن کرديم و دخترم را با کالسکه اش گذاشتيم عقب ماشين و رفتيم‬
‫سراغ محل کار شوهرم‪.‬آخر من هنوز هم باورم نمی شد‪.‬و تا به چشم خودم نمی ديدم ‪،‬‬
‫فايده نداشت‪ .‬اول رفتيم اداره اش ‪ .‬سلم و عليک و اين که چه فرمايشی داريد و چه‬
‫عکس هايی از چه پارک ها و درخت ها و چه چمن ها ‪ .‬اگر نمی دانستی محل چه‬
‫کاری است ‪ ،‬خيال می کردی خانه برای ماه عسل توش می سازند‪.‬و همه چيز با نقشه‪.‬‬
‫و ابعاد و اندازه ها و لوله ها و دستگيره های دوطرف و دسته گل رويش و از چه چوبی‬
‫ميل داريد‪.‬و پارچه ای که بايد روش کشيد و چه تشريفاتی‪.‬و کالسکه ای که آدم را‬
‫می برد و اين که چند اسبه باشد ‪ ،‬يا اگر دلتان بخواهد با ماشين می بريم که ارزان تر‬
‫است و اين که چه سيستم ماشينی ‪ .‬و اين که چند نفر بدرقه کننده لزم داريد و هر‬
‫کدام چه قدر مزدشان است که تا چه حد احساسات به خرج دهند و هرکدام خودشان را‬
‫جای کدام يکی از اقوام بدانند و با چه لباسی و توی کدام کليسا‪...‬من يک چيزی‬
‫می گويم شما يک چيزی می شنويد‪.‬گله به گله هم توی اداره شان دفترچه های تبليغاتی‬
‫گذاشته بودند و کبريت و دستمال کاغذی‪.‬با عکس و تفصيلت روشان چاپ شده و‬
‫جمله هايی مثل «خواب ابدی در مخمل» يا «فلن پارک المثنای باغ بهشت» و از‬
‫اين جور چيز ها‪.‬کارمندها دور و برمان می پلکيدند که تک می خواهيد يا خانوادگی؟‬
‫و چند نفره؟و اين که صرف با شماست اگر خانوادگی تهيه کنيد که پنجاه درصد ارزانتر‬
‫است و اينکه قسطی هم می دهيم‪...‬و من راستی که دلم داشت می ترکيد‪.‬اصل باورم‬
‫نمی شد که شوهرم اين کاره باشد‪.‬آخر گفته بود حقوقدان‪.‬لير!عينا‪.‬دست آخر‬
‫خودمان را معرفی کرديم و نشان کار شوهرم را گرفتيم ‪.‬نه بدجوری که بو ببرند‪.‬‬
‫که بله ايشان خواهر اوشانند و از لوس آنجلس آمده اند و عصر بايد برگردند و کار‬
‫واجبی دارند و من نمی دانستم شوهرم امروز تو کدام محل کار می کند‪...‬و آمديم‬
‫بيرون‪.‬و رفتيم خود محل کارش‪.‬و من تا وقتی از پشت رديف شمشادها نديدمش‪،‬‬
‫باورم نشد‪.‬دست هايش را زده بود بال و لباس کار تنش بود و چمن را متر می کرد‪.‬‬
‫و چهار گوشه اش علمت می گذاشت و بعد کلنگ برقی را راه می انداخت و دور تا‬
‫دور محل را سوراخ می کرد و می رفت سراغ پهلويی‪.‬آن وقت دو نفر سياه پوست‬
‫می آمدند اول چمن روی زمين را قالبی درمی آوردند و می گذاشتند توی يک کاميون کوچک و‬
‫بعد شوهرم برمی گشت و از نو زمين را با کلنگ سوراخ می کرد و آن دوتا سياه خاکش‬
‫را درمی آوردند و می آوردند و می ريختند توی کاميون ديگر‪.‬و همين جوری شوهرم می رفت‬
‫پايين و می آمد بال‪.‬و بعد يکی از آن دوتا سياه‪.‬اما هرسه تا لباسهايشان عين همديگر بود‪.‬‬
‫و به چه دقتی کار می کردند !نمی گذاشتند يک ذره خاک حرام شود و بريزد روی چمن اطراف‪.‬‬
‫و ما دو تا همين جور نشسته بوديم و نيم ساعت تمام از لی شمشادهای کنار خيابان تماشا‬
‫می کرديم و زار زار گريه می کرديم‪.‬و از بغل ماشين ما همين جور کاميون رد می شد‬
‫که يا خاک و چمن می برد بيرون ‪ ،‬يا صندوقهای تازه را می آورد بيرون که رديف می چيدند‬
‫روی زمين ‪ ،‬به انتظار اين که گودبرداری ها تمام بشود‪.‬همان روزهايی بود‬
‫که سربازها را از ويتنام می آوردند ‪.‬دسته دسته‪.‬روزی دويست سيصدتا‪.‬و عجب‬
‫شلوغ بود سرشان‪.‬غير از دسته شوهرم ‪ ،‬ده دوازده دسته ديگر هم کار می کردند‪.‬‬
‫هر دسته ای يک سمت پارک‪.‬و عجب پارکی !اسمش آرلينگتون است‪.‬بايد شنيده باشيد‪.‬‬
‫يک پايتخت آمريکاست و يک آرلينگتون‪.‬در تمام دنيا مشهور است‪.‬اصل يک‬
‫آمريکاست و يک آرلينگتون‪.‬يعنی اينها را همان روز دختره برايم گفت‪.‬که از زمان‬
‫جنگ های استقلل ‪ ،‬اين جا مشهور شده‪«.‬کندی»هم همان جاست‪.‬که مردم‬
‫می روند تماشا‪.‬گارد احترام هم دارد که با چه تشريفاتی عوض می شود‪.‬سرتاسر‬
‫چمن است و تپه ماهور است و دور تا دور هر تکه چمن ‪ ،‬درختکاری و شمشادکاری‬
‫و بالسر هر نفر يک علمت سفيد از سنگ و رويش اسم و رسمش‪.‬و سرهنگ ها‬
‫اين جا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهای ساده اين طرف‪.‬دختره می گفت ‪:‬‬
‫ببين!به همان سلسله مراتب نظامی ‪.‬من يک چيزی می گويم شما يک چيزی‬
‫می شنويد‪.‬می گفت تمام کوشش ما آمريکايی ها به اين آرلينگتون ختم می شود‪...‬‬
‫که چه دل پری داشت!هفت سال انتظار و سه تا نامزد از دست رفته!‬
‫جای آن دوتا را هم نشانم داد و جای کندی را هم و آن جايی که گارد احترام‬
‫عوض می شود و بعد برگشتيم‪.‬من هيچ حوصله تماشا نداشتم‪.‬ناهار هم‬
‫بيرون خورديم‪.‬بعدش هم رفتيم سينما که دختره هی عر زد و اصل نفهميديم چه گذشت‪.‬‬
‫و چهار بعداز ظهر مرا رساند در خانه و رفت‪.‬بليت دوسره با تخفيف گرفته بود و‬
‫مجبور بود همان روز برگردد‪.‬و می دانيد آخرين حرفی که زد چه بود؟گفت از بس‬
‫تو جنگ با اين عوالم سرو کار داشته اند ‪ ،‬عالم ماها فراموششان شده ‪...‬و شوهرم‬
‫‪-‬غروب که از کار برگشت‪-‬قضيه را باهاش در ميان گذاشتم‪.‬يعنی دختره که رفت‬
‫همين جور تو فکر بودم يا با دوست و آشناهای ايرانيم تلفنی مشورت کردم‪.‬اول ياد آن‬
‫روزی افتادم که به اصرار برم داشت برد ديدن مسگرآباد‪.‬قبل از عروسی مان ‪.‬عين‬
‫اين که می رويم به ديدن موزه گلستان‪.‬من اصل آن وقت نمی دانستم مسگر آباد چيست‬
‫و کجاست؟گفتم که اگر او نبود من خيلی جاهای همين تهران را نمی شناختم‪.‬وآن روز‬
‫هم من که بلد نبودم‪.‬شوفر اداره شان بلد بود‪ .‬و من مثل مترجم بودم‪.‬و هی از آداب‬
‫کفن و دفن می پرسيد‪.‬من هم که نمی دانستم ‪.‬شوفره هم ارمنی بود و آداب ما را بلد‬
‫نبود ‪.‬اما رفت يکی از دربان های مسگرآباد را آورد که می گفت و من ترجمه می کردم‪.‬‬
‫من آن وقت اصل سردرنمی آوردم که غرضش از اين همه سوال چيست‪.‬اما يادم است‬
‫که مادربزرگم همين قضيه را بهانه کرده بود برای غرزدن‪.‬که چه معنی دارد؟‬
‫مردکه بی نماز ‪ ،‬آمده خواستگاری دخترمردم و آن وقت برش می دارد می برد مسگرآباد؟‬
‫‪...‬يادم است آن روز ‪ ،‬غير از خودش ‪ ،‬يک آمريکايی ديگر هم باهاش بود و توضيحات‬
‫دربان آن را که براشان ترجمه کردم ‪ ،‬آن يکی درآمد به شوهرم گفت می بينی که حتی‬
‫صندوق به کار نمی برند‪.‬يک تکه پارچه پيچيدن که سرمايه گذاری نمی خواهد‪...‬‬
‫می شناختمش‪.‬مشاور سازمان برنامه بود‪.‬مثل اين که قرار و مداری هم گذاشتند که‬
‫در اين قضيه با سازمان حرف بزنند‪.‬و مرا بگو که آن روزها اصل از اين حرفها‬
‫سر در نمی آوردم‪.‬يادم است همان روز فهميدند که ما صندوق نمی کنيم‪ ،‬برايم تعريف‬
‫کرد که ما عين عروس و داماد بزک می کنيم می گذاريم توی صندوق‪.‬و اگر پير ‪،‬‬
‫پنبه می گذاريم توی لپ ها و موها را فر ميزنيم و اين ها کلی خودش خرج برمی دارد‪.‬‬
‫من هم سرشام همان روز ‪ ،‬همين مطالب را برای مادربزرگم تعريف کرده بودم که‬
‫کلفه شد و شروع کرد به غرزدن‪.‬و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد‪.‬ولی‬
‫مگر من حاليم بود؟آخر شما خودتان بگوييد‪.‬يک دختر بيست ساله و حال دستش توی‬
‫دست يک خواستگار آمريکايی و خوشگل و پولدار و محترم‪.‬ديگر اصل جايی برای‬
‫شک باقی می ماند؟ و من اصل چه کار داشتم به کار مسگر آباد؟خيلی طول داشت تا‬
‫مثل مادربزرگم به فکر اين جور جاها بيفتم ‪.‬واشنگتن هم که بودم ‪ ،‬گاهی اتفاق می افتاد‬
‫که عصر ها زا کار که برمی گشت ‪ ،‬غر می زد که سياه ها دارند کارمان را از دستمان‬
‫درمی آورند‪.‬و من يادم است که يک بار پرسيدم مگر سياه ها حق قضاوت هم دارند؟‬
‫آخر من تا آخرش خيال می کردم«لير»يعنی قاضی يا حقوقدان يا از اين جور‬
‫چيزها که با دادگستری سروکار دارد‪.‬به هر صورت از در که وارد شد و ويسکی اش‬
‫را دادم دستش ‪ ،‬يکی هم برای خودم ريختم و نشستم روبه رويش و قضيه را پيش‬
‫کشيدم‪.‬همه فکرهام را کرده بودم ‪ ،‬و همه مشورت ها را‪.‬يکی از دوستان ايراني ام‬
‫تو تلفن گفته بود که معلوم است اين ها همه شان اين کاره اند‪.‬و برای همه بشريت!‬
‫که بهش گفتم تو حال وقت گيرآوردی برای شعار دادن؟ البته می دانستم که دق دلی‬
‫داشت‪.‬تذکره اش را لغو کرده بودند‪.‬نه حق برگشت داشت و نه حق ماندن‪.‬و داشت‬
‫ترک تابعيت می کرد که بشود تبعه مصر‪.‬من هم ديگر جا نداشت که بهش بگويم‬
‫اگر اين جور است چرا خودت آمريکا مانده ای؟يکی ديگرشان که جوان خوشگلی‬
‫هم بود و من خودم بارها آرزو کرده بود م که کاش زنش شده بودم ‪ ،‬می دانيد در جواب‬
‫چه گفت ؟ گفت ای بابا‪.‬به نظرم خوشی امريکا زده زير دلت!عينا‪.‬و می دانيد‬
‫خودش چه کاره بود؟ هيچ کاره ‪.‬فقط دو تا زن آمريکايی نشانده بودندش‪.‬نکند‬
‫خيال کنيد مستم يا خيال کنيد دارم وقاحت می کنم‪.‬يکی از خانم ها معلم بود و آن يکی‬
‫مهمان دار طياره‪.‬هرکدام هم يک خانه داشتند‪.‬و آن آقا پسر سه روز تو اين خونه‬
‫بود و چهار روز تو آن يکی‪.‬شاهی می کرد‪.‬نه درس می خواند ‪ ،‬نه درآمدی داشت‪،‬‬
‫نه ارزی براش می آمد‪.‬اما عين شيوخ خليج ‪ ،‬ايرانی ها را به اصرار می برد‬
‫و خانه زندگيش را به رخشان می کشيد و انگار نه انگار که اين کار قباحتی دارد‪.‬‬
‫بله‪.‬اين جوری می شود که من سر بيست و سه سالگی بايد دست دخترم را بگيرم‬
‫و برگردم‪.‬اما باز خدا پدرش را بيامرزد‪.‬تلفن را که گذاشتم ‪ ،‬ديدم زنگ می زند‪.‬‬
‫برش که داشتم يک جوان ايرانی ديگر است که خودش را معرفی کرد‪.‬که بله دوست‬
‫همان جوان است و حقوق می خواند و فلنی بهش گفته که برای من مشکلی پيش‬
‫آمده و چه خدمتی از دستم برمی آيد و از اين حرفها‪.‬ازش خواهش کردم آمد‬
‫سراغم‪.‬نيم ساعتی نشستيم و زير و بالی قضيه را رسيديم و تصميم گرفتيم‪.‬‬
‫اين بود که خيالم راحت بود و شوهرم که آمد ‪ ،‬می دانستم چه می خواهم‪.‬نشستم‬
‫تا ساعت ده ‪ ،‬پابه پايش ويسکی خوردم و حاليش کردم که ديگر امريکا ماندنی‬
‫نيستم‪.‬هرچه اصرار کرد که از کجا فهميده ام ‪ ،‬چيزی بروز ندادم‪.‬خيال‬
‫می کرد پدر و مادرش يا خواهر برادرها شيطنت کرده اند‪.‬من هم نه ها گفتم‬
‫و نه ‪ ،‬نه‪.‬هرچه هم اصرار کرد که آن شب برويم گردش ‪ ،‬يا سينما يا کلوب و‬
‫قضيه را فردا حل کنيم ‪ ،‬زير بار نرفتم ‪.‬حرف آخرم را که بهش زدم ‪ ،‬رفتم‬
‫تو اتاق بچه ام و در را از پشت چفت کردم و مثل ديو افتادم‪.‬راستش مست‬
‫مست بودم ‪.‬عين حال‪.‬و صبحش رفتيم دادگاه‪.‬و خوش مزه قاضی بود که‬
‫می گفت اين هم کاری است مثل همه کارها‪.‬و اين که دليل طلق نمی شود‪...‬‬
‫بهش گفتم که آقای قاضی اگر خود شما دختر داشتيد به همچو آدمی شوهرش‬
‫می داديد؟ گفت متاسفانه من دختر ندارم‪.‬گفتم عروس چطور؟ گفت دارم‪.‬‬
‫گفتم اگر عروستان فردا بيايد و بگويد شوهرم که اول معلم بود حال اين کاره‬
‫از آب درآمده ‪ ،‬يا اصل دروغ گفته باشد‪...،‬که شوهرم خودش دخالت‬
‫کرد و حرفم را بريد‪.‬نمی خواست قضيه دروغ برمل شود‪.‬بله اين جوری‬
‫بود که رضايت داد‪.‬ورقه خرجی دخترم را هم امضا کرد و خرج برگشتن‬
‫را هم همان جا ازش گرفتم‪.‬بله ديگر‪.‬اين جوری بود که ما هم شوهر آمريکايی‬
‫کرديم‪.‬قربان دستتان!يک گيلس ديگر از آن ويسکی‪.‬اين مهمان های شما هم که‬
‫معلوم نيست چرا نمی آيند‪...‬اما ‪...‬ای دل غافل!‪...‬نکند آن دختره‬
‫اين جوری زير پام را روفته باشد؟گرل فرندش را می گويم ‪.‬هان؟‪»....‬‬

‫»‬ ‫« تمام‬